|
گفتار نخست: نظریه های من 1. من، بنیادیترین پرسشی است که در برابر من قرار دارد. گرانیگاهی که تمام معانی از آن ترشح میشوند، و معیاری که تمام ارزشها بر مبنای آن شکل میگیرند، در من ریشه دارند و از من بر میخیزند. از این رو، تعیین تکلیف با من، و به دست دادن دستگاه نظری بسندهای که این منِ دغدغهزا را به شکلی کارآمد و با کفایت صورتبندی کند، چالش بنیادینی است که رویاروی هر نظریهی فراگیرِ مربوط به انسان وجود دارد. من در شرایط عادی این منِ نزدیک و ورجاوند و مرکزین را به شکلی نامنسجم، تکه پاره، و موضعی در خویش بازنمایی میکند، و به این ترتیب تصویری درونی از خویش به دست میآورد، که آن را خودانگاره مینامیم.
خود انگاره، همتای درونی، شهودی، و بیواسطهی انگاره است، که خود عبارت است از تصویر ذهنی من از دیگری. من، دیگری را به شکلی فاصلهدار، دور، و باواسطه درک میکند. تصویر ذهنی من از من، بر خلاف انگارهی دیگری –به مثابه جسمی بیرونی و عضوی از عناصر جهانِ خارج،- امری بیواسطه، شهودی، و قطعی مینماید. این از آن روست که بخش مهمی از ادراکاتِ محوریای که شالودهی شناخت و ارزشداوری ما را تشکیل میدهند، در سطحی روانشناختی و با شکلی غیرزبانی شده، و بیواسطهی نمادهای ویژهی ارتباط با دیگری، رمزگذاری و فهمیده میشوند. من درد و لذت خویش را به شکلی بیواسطه درک میکند، و تمام هیجانات و عواطف دیگر خویش را در رابطه با این درد و لذت تفسیر میکند و میفهمد. و این روندی است که در مورد عناصر شناختی هم تکرار میشود. دیگری، اما، به شکلی متفاوت فهمیده میشود. وضعیت و حالت دیگری از مجرای دادههای حسی، و معمولا با عبور از صافی زبان و کنش متقابل نمادین ارزیابی و فهمیده میشود. از این رو دیگری همچون پدیدهای بیرونی و عضوی از افقِ پیشاروی من جلوه میکند، که با جهان و عناصر درونی آن شباهت بیشتری دارد تا من و ادراکات درونیاش. با این وجود، من در جریان رشد خویش ضرورت دستیابی به توافقی عمومی و پایدار در مورد صفات و ویژگیهای من را در مییابد، و میآموزد تا نقاط مثبت و منفی شخصیتاش را در شبکهای از اندرکنشهای اجتماعی رمزگذاری کرده و بپذیرد. من برای به توافق رسیدن دربارهی من، خودانگارهاش را به شیوهای مشابه با انگاره –که با زبان مشترک و بیرونی امر اجتماعی صورتبندی میشود،- رمزگذاری میکند. از این رو، من خودانگارهای را خلق میکند که ترجمهی تصویری از من است، به زبان انگارهی دیگریمدار. 2. این نوشتار، بخشی از پیکرهای نظری است که صورتبندی مفهوم سوژه را آماج کرده است. هدف، دستیابی به دستگاهی نظری است که از سویی سوژهی خودمختار عصر روشنگری را احیا کند، و از سوی دیگر برداشتهای نادرست و توهمهای انباشته شده بر آن را بزداید. به این ترتیب، روش ما از سویی واسازی مفهوم سوژهی مدرن، و از سوی دیگر تلاش برای بازسازی آن در قالبی نیرومندتر و معنادارتر است. قالبی که تنها با تسلط بر درک پویایی قدرت، لذت، و معنا میتواند پیریزی شود. نظریاتی که در زمینهی سوژه وجود دارند را میتوان به اشکال گوناگون ردهبندی کرد. یک راه، آن است که بر مبنای روششناسی به کار گرفته شده در این نظریهها، آنها را دسته بندی کنیم. بر مبنای چنین معیاری، به هفت روش کلی میرسیم که تنها شش موردشان در حال حاضر هوادارانی دارند. سادهترین راه برای گردآوری اطلاعات و استنتاج در مورد ماهیت سوژه، آن است که به روشهای آزمایشگاهی و کنترل شدهای شبیه به آنچه که در سایر علوم پایه وجود دارد، روی آوریم. چنین شیوهای در اواخر قرن نوزدهم در زمینهی روانشناسی تجربی و توسط ویلهلم وونت ابداع شد و با روندی مستمر و پیوسته توسعه یافت. روش دیگر، گردآوری اطلاعات با روش میدانی است. پژوهشی که پیاژه بر روند رشد شناخت و ادراک اخلاقی بر کودکان انجام داد و در آن فرزندان خود را در شرایط طبیعی خانوادهاش موضوع بررسی قرار داد، در این رده میگنجد. این نوع از پژوهش به ویژه در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم بسیار رایج بود. اما بعد به تدریج منسوخ شد، تا دههی هفتاد میلادی که بار دیگر اهمیت یافت. سومین رویکرد رایج، مشاهدهی مداخلهجویانه است که با وارسی رفتار و واکنشهای افراد به همراه ابراز داوری ناظر همراه است. این شیوه نیز از زمان ابداعش در ابتدای قرن بیستم به طور پیوسته مورد استفاده بوده است. روش دیگر، استفاده از پرسشنامه و استانده کردن آزمونهایی است که از آنها برای سنجش سنخهای روانی یا متغیرهایی مانند هوشبهر یا هوش هیجانی استفاده میشود. این روشها هم در طول قرن گذشته همواره مورد استفاده واقع میشدهاند و از نظریاتِ دارای رویکرد آماری و کمی پشتیبانی میکردهاند. روش دیگر، رجوع به بایگانیهای فردی و تحلیل زندگینامههاست، که در فاصلهی جنگ جهانی دوم تا دههی هفتاد قرن بیستم رواج نداشت، و در این فاصله منسوخ شده بود. اما پیش و پس از آن کاربرد داشت و بسیاری از مدلهای مقایسهای در مورد خلق و خو را از آن راه به دست آوردهاند. روش دیگر، استفاده از روش اسنادی است که با مصاحبه، تداعی آزاد، و روشهایی مشابه همراه است و طیف وسیعی از شیوهها –از آزمون رورشاخ گرفته تا تعبیر رویا- را در بر میگیرد. این شیوه بیشتر مورد علاقهی روانکاوان بوده است. شیوهی دیگر، وارسی رفتارهای جانوران و مقایسهی وضعیتهای روانی منسوب به ایشان با چیزهایی است که در آدمیان دیده میشود. این شیوه تا دههی چهل .م کاربرد داشت و مشهورترین متنی که با استفاده از این روش منتشر شد، کتاب "تهاجم" کنراد لورنتز است که به فارسی هم ترجمه شده است. این روش امروزه دیگر کاربرد ندارد و تنها در رفتارشناسی مقایسهای و در شاخهای از جانورشناسی اهمیت خود را حفظ کرده است. 3. راه دیگرِ ردهبندی نظریات مربوط به "من"، آن است که پشتوانهی معنایی و بستر مفهومی نظریه مورد توجه قرار گیرد. استونسون و هابرمان در کتاب کوچک خود از این زاویه به نظریات مربوط به سوژه نگریستهاند و ده نظریهی اصلی را در این میان تشخیص دادهاند که در سه چارچوب کلی میگنجند: الف) نظریههای دینی که سه نوع دارند: نظریهی کنفوسیوسی که بر محور خرد و تعادل شکل گرفته، نظریهی اوپانیشادی که بر محور دانش و عمق سازمان یافته، و نظریهی انجیلی –ابراهیمی که در آن کنش متقابل خدا و انسان محوریت دارد. ب) چارچوبهای فلسفی/ جامعهشناختی که پنج نظریهی اصلی را در بر میگیرند: نظریهی افلاطونی مبتنی بر استدلال و اخلاق خردورزانه، نظریهی کانتی متکی بر عقلانیت و آزادی ناشی از آن، دیدگاه فرویدی متمرکز بر ناخودآگاه و میل، رویکرد مارکسیستی استوار بر اقتصاد و کار، و نگرش سارتری که خواست و آزادی افراطی را تبلیغ میکند. پ) این دو نویسنده دو نظریهی علمی هم در این میان تشخیص دادهاند که عبارتند از مدل رفتارگرایانهی اسکینری، و دیدگاه فیزیولوژیک و عصبشناسانهی لورنتز. 4. اگرهمهی این دیدگاهها را با شاخصهای مورد نظرشان با هم ترکیب کنیم، میبینیم که چهار رویکرد اصلی در زمینهی صورتبندی سوژه وجود دارد که عبارتند از روانکاوی، رفتارگرایی، رویکرد کنش متقابل نمادین، و رویکرد شناختی. در بیشتر کتابهایی که امروزه در مورد روانشناسی سوژه و نظریههای شخصیت نگاشته میشود، این خوشههای نظری به صورت مجزا مورد بحث قرار گرفتهاند. قدیمیترین رویکرد علمی برای وارسی سوژه، روانشناسی تجربی بود که در نیمهی قرن نوزدهم با آزمایشهای ویلهلم وونت در آلمان آغاز شد و پس از فراز و نشیبهای بسیار به دو شاخهی اصلی رفتارگرایی و روانشناسی شناختی منتهی شد. روانشناسی تجربی، در آزمایشگاههای علوم پایه زاده شد و توسط دانشمندانی توسعه یافت که در پی شناخت ماهیت شخصیت و ساختار روانی با کمک ابزارهای علمی "سخت" و روشهای آزمونپذیر بودند. کمی پس از شکلگیری روانشناسی تجربی، نظریهی روانکاوی توسط فروید در اتریش بنیان نهاده شد. این رویکرد، از زاویهای بالینی و آسیبشناسانه به شخصیت نگاه میکرد. بخش عمدهی نظریهپردازان این مکتب این نگاه را به ارث بردند. رویکرد روانکاوانه که به خاطر برداشت مکانیکی و تاکیدش بر مفهوم لیبیدو به نام رویکرد روانپویایی هم شهرت یافته است، به سرعت شاخه شاخه شد و برداشتهایی متنوع و تاثیرگذار را نتیجه داد که مشهورترین شاخههای آن عبارتند از: رویکرد قدرت- مدارِ آدلر، مکتب تحلیلی یونگ، و سنت روانشناسی اجتماعی هورنای و فروم که در برخی نقاط با نظریهی انتقادی و دیدگاههای جامعهشناسانه نیز ترکیب میشوند. همزمان با رشد و گسترش مدل روانکاوانه، روانشناسان تجربی به روشهای عینیتر و کمیتر روی آوردند و بسته به نگاهی که به ارتباط دو مفهومِ کل و جزء داشتند، به دو گروه تقسیم شدند. کسانی که نگرش تحویلگرایانهی علوم تجربی را در حوزهی روانشناسی نیز میپذیرفتند و به کار میبستند، رویکرد رفتارگرایی را پدید آوردند. رفتارگرایان که سردمدارانشان اسکینر روانشناس و هومنز جامعهشناس بودند، در نیمهی نخست قرن بیستم بر فضای دانشگاهی دنیای انگلوساکسون چیره بودند و رقیب اصلی نگاه روانکاوانه محسوب میشدند. همزمان با تحول این نگرش، در ثلث نخست قرن بیستم، شاخهای از روانشناسی تجربی نیز در ارتباط با نظریهی عمومی سیستمها شکل گرفت. این جریان با نام گشتالت شهرت یافت و به عنوان رقیبی برای سنتهای جا افتادهتر روانشناسی اروپایی مطرح شد. گشتالتیها در برابر تحویلگرایی افراطی روانشناسان رفتارگرا به شکلی از کلیت و تجزیهناپذیری ساختار روانی قائل بودند و زمینهای را برساختند که بعدها مورد استفادهی روانشناسی شناختی قرار گرفت. در نیمهی نخست قرن بیستم گذشته از گشتالت، روانکاوی و رفتارگرایی، نگاه دیگری نیز به مفهوم هویت روانی و شخصیت شکل گرفت که امروز آن را با نام دیدگاه کنش متقابل نمادین میشناسیم. این نگرش ابتدا توسط جامعهشناسانی مانند چارلز هورتون کولی پیشنهاد شد و در دههی سی میلادی با سلسله سمینارهای مید سبک و سیاق نظریهای پرداخته را به خود گرفت. بعدها مکتب شیکاگو این نگرش را توسعه داد و در نیمهی قرن بیستم بود که با آثار هربرت بلومر این مجموعه از برداشتها به مرتبهی مکتبی نیرومند ارتقاء یافت. هر چهار رویکرد یاد شده پس از جنگ جهانی دوم نیز باقی ماندند، اما با تحولاتی روبرو شدند. رویکرد رفتارگرا، پس از حاکمیتی که در دههی شصت در برخی از حوزهها پیدا کرد، به تدریج بخشهایی از عناصر روانی و "کلگرایانه"ی مورد ادعای سایر نگرشها را پذیرفت و برای تفسیر دادههای جدید به دست آمده پیچیدهتر شد. رویکرد روانکاوانه داد و ستدی پربار را با اندیشمندان علوم اجتماعی چپگرا و به ویژه حلقهی فرانکفورت آغاز کرد که نتیجهاش تغییر لحن متون این مکتب از وضعیت محافظهکارانهی فرویدی/ یونگی به حالت انقلابی و انتقادی فروم و پرلز و مارکوزه بود. شاخهای از این رویکرد انتقادی-روانکاوانه بعدها به واسطهی لاکان با نظریات فمینیستی پیوند خورد و امروز به شاخهای بالنده از ادبیات این رشته تبدیل شده است. رویکرد گشتالت، با دگرگونیهای شتابندهی علوم بنیادی به تدریج از دور خارج شد و جای خود را به شاخهای از روانشناسی تجربی داد که با دادههای فیزیولوژِی اعصاب، بینشهای گشتالتی، و ابزارهای تحلیلی نظریهی سیستمها پربار شده بود. امروز این رویکرد را با نام علوم شناختی میشناسیم و متن کنونی به شدت از دستاوردهای آن تاثیر پذیرفته است. علوم شناختی در واقع خوشهای میان رشتهای از دانایی است که تبارش را میتوان در کارهای وونت و روانشناسان آزمایشگاهی ابتدای قرن، و فون برتالنفی و متفکران سیستمی پس از جنگ جهانی دوم جستجو کرد. رویکرد کنش متقابل نمادین هم به دنبال داد و ستدی پربار با فیلسوفان پدیدارگرا دگردیسی یافت و از سویی به ابزارهای تحلیل گفتمان و نگرشهای انتقادیِ پیوسته با آن مسلح شد و از سوی دیگر از یافتههای جدید زبانشناسی و نشانهشناسی بهرهمند شد و مبنایی استوارتر به دست آورد. به این ترتیب، امروزه چهارتا از رویکردهای نام برده همچنان در صحنه باقی ماندهاند و تفسیرهایی متفاوت و گاه متعارض از مفهوم "من" را به دست میدهند. پیش از پرداختن به نظریهی پیشنهادی این متن، باید مروری سریع بر این دیدگاهها داشته باشیم و شیوهی صورتبندی مفهوم سوژه و زیربنای مفهومی به کارگرفته شده در هر نظریه را بهتر بشناسیم. 5. رویکرد رفتارگرا: اصل انقلابیای که نظریهی رفتارگرایی بر مبنایش استوار است، این جملهی داروین است که تفاوت میان انسان و سایر جانوران تفاوتی کمی است، نه کیفی. در نتیجه ساز و کارها و ابزار و لوازمی که شخصیت روانی یک انسان را میسازد، با آنچه که در سایر جانوران دارای دستگاه عصبی توسعه یافته دیده میشود یکسان است و به همین دلیل هم میتوان بر مبنای مدلهای جانوری به ماهیت روان آدمی پی برد. مهمترین دوگانهی مفهومی مورد توجه رفتارگرایان لذت و رنج است. از دید رفتارگرایان، آدمیان –همچون سایر جانوران- در راستای دوری از رنج و دستیابی به لذت مجموعهای از روشها و ترفندها را میآزمایند و بسته به نتایجی که از تلاشهای خود به دست میآورند، شرطی میشوند. به این ترتیب الگوی رفتاریشان قاعدهمند و قابلپیشبینی میشود و هنجارهای اجتماعی نیز از دل همین اشکال سامان یافتهی رفتاری زاییده میشوند. نیازهای اصلی منتهی به لذت از دید نظریهپردازان این مکتب با آنچه که در جانوران دیده میشود کمابیش یکسان است و تنها تفاوت در سطح پیچیدگی و شیوهی رمزگذاری اجتماعی این امیال زیستشناختی است که تفاوتهایی در بروز و تجلی رفتار را پدید میآورد. بسیاری از رفتارگرایان جدید، به پیروی از روانکاوان، سوژه را از دو زیرواحد اصلی متشکل میدانند: یک زیرواحد زیستی صرف که به اصطلاح تکانشی عمل میکند و به شکلی غیرارادی و ناخودآگاهانه دستیابی به لذت و منافع را پیگیری میکند، و یک بخش اجتماعی شده و رامِ به اصطلاح نهادی که زیر تاثیر آموزشهای محیطی و شرطی شدنها و به ویژه کارکرد زبان شکل میگیرد. این بخش امکان به تعویق انداختن لذت را فراهم میآورد و به این ترتیب شالودهی نظم اجتماعی و نظامهای انضباطی را بر میسازد. تا دههی شصت .م، نظریهپردازان رفتارگرا همچنان به مبانی روششناسی قدیمی خود وفادار بودند و به ذهن همچون جعبهی سیاهی نگاه میکردند که عناصر درونیاش از دایرهی پرسش علمی خارجاند و تنها نمودهای رفتاری و عینی آن است که میتواند مورد وارسی عالمانه قرار گیرد. در دهههای گذشته، این نگرش تا حدودی تعدیل شده و کلیدواژگانی که به روشنی بار روانی دارند نیز به آرای این متفکران راه یافته است. به عنوان مثال می توان به ورود مفهومی مانند "ارزش" در مدل تبادلی پیتر بلاو، و بازتابهای آن در دیدگاه تلفیقی ریچارد امرسون (1981.م) اشاره کرد. تلاش پیتر سینگلمن برای تلفیق مدل رفتارگرایانه و دادههای مکتب کنش متقابل نمادین نیز نمونهی دیگری است از تحولات اخیر این مکتب که به فاصله گرفتن تدریجی از تعصبهای رفتارگرایی سنتی و افزایش توجه به مفاهیم ذهنیتر انجامیده است.
|
man ta hala chanta email baraton zadam.kare khaili
mohemi daram.mikhastam bebinam ke chetory mitonam
ketabaton ro tahiye konam.man bayad ta akhare azar ketabe
maghze khofte ra jor konam.
asleroosta_zahra@yahoo.com