• کانون خورشید
  • کتابخانه
  • مرکز
خانهوب نویس ‏ sherwin

sherwin



2009.03.18 07:07:21

 

نوروز امسال چندان به سرعت سر رسيد كه وقتي براي استقبال و مقدمه چيني باقي نگذاشت.

وقت چندان تنگ است كه حتي نتوانستم شادباش نوروزي در خوري براي دوستان و ياران ارسال كنم. در نتيجه، همين فرصت را غنيمت مي دانم و به هركس كه گذارش به اين گوشه از تارنماي سوشيانس مي افتد، "خجسته نوروز" مي

گويم.

در آستانه ي سفر به خراسان بزرگ كهن هستم. سغد و مرو و خوارزم كهن را با همراهي دوستان خورشيدي خوبم (پويان و عليرضا) بازديد خواهيم كرد و اميدوارم كه هنگام تحويل سال دوستان را از سمرقند زيبا ياد كنم.

امسال واقعا "بوي جوي موليان آيد همي...."

 


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 356  

2008.12.21 03:52:39

 

 به قول قدما، مدتي اين مثنوي تاخير شد، و به لطف همان مثنوي بود كه باز از سر گرفتمش.

 هفته پيش را در همراهي ياران به قونيه رفته بودم براي مراسم عرس مولانا. شگفت­انگيز بود و دردناك آنچه را كه ديدم. دردناك از اين رو كه در زادگاه مولانا و در همان كوچه­ها و خيابانهايي كه مولوي­هاو چلبي­ها و صدرالدين قونوي­ها قدم مي­زدند، ديگر هيچ كس حتي اندكي پارسي نمي­داند و بنابراين ارتباط تمام مردم شهر با خزانه­ي معنايي عرفان ايراني به كل قطع است. اين از آن رو دردناك است كه زماني همين شهر يكي از مراكز بزرگ صورتبندي عرفان ايراني بود، و همان نقطه­اي بود كه تصوف خراسانيِ گريخته از تيغ مغولان و تصوف مغربي-اندلسيِ ابن عربي با هم تلاقي كردند و در هم جوشيدند.دريغ ديگر از آن رو بود كه اصولا مردم تركيه را بيسواد و نادان و سطحي­نگر يافتم. در حالي كه همين مردم ميراث­برِ تمدن درخشان بيزانس و تندروي­هاي روميان شرقي و عظمت عثماني هستند. نه تنها كسي در شهر كتيبه­هاي يوناني و لاتينِ نوشته شده بر سنگهاي باستاني را نمي­توانست بخواند، كه از خواندن خطوط عربي سردر مساجد و شعرهاي فارسيِ آرامگاه مولانا نيز عاجز بودند.

 زبان تركي­شان، كه نيم قرني است بر رويش كار علمي و زيبايي­شناسانه كرده­اند، همچنان عبارت است از واژگان فارسي و انگليسي و عربي، كه با حرف ربط و قيد و تك و توكي فعل تركي به هم چسبيده است. در واقع زبانشان –مثل تركي خودمان- "تركي" به معناي دقيق كلمه نيست. چون زبان تركي را قبايل ترك زباني به همراه آوردند كه در قرون سوم تا هفتم هجري از شرق و شمال به ايران و تركيه هجوم بردند، و زبانشان تقريبا همان بود كه در مغولستان امروز بدان سخن مي­گويند. به هر حال، زبانشان گذشته از فقرِ تكان دهنده­ي واژگان علمي و انتزاعي و شاعرانه، چهل­تكه­اي بود ناهمساز از واژگاني از بن­هاي زباني گوناگون، كه نه مثل فارسي در قالب دستور زباني يگانه و قديمي به هم جوش خورده بود، و نه مثل انگليسي همنشيني دقيق و كارآمدي را در ميان رگه­هايش پديد آورده بود. بدتر از همه اين كه اين زبان ناتندرست را به خط لاتين هم مي­نوشتند و بنابراين خويشتن را از خواندن متون قديمي خودشان هم محروم كرده بودند. نمي­دانم كساني كه امروز پان­ترك خوانده مي­شوند تركيه را ديده­اند يا نه، اما اگر نديده­اند، واجب است كه ببينند، و اگر ديده­اند، واجب است كه در بسياري از خواستهايشان بازانديشي كنند. خلاصه كنم، تركان را مردمي يافتم نادان نسبت به ميراث فرهنگي خودشان، و از خودبيگانه، كه با ضرب و زور زياد مي­كوشيدند مدرن شوند، با نوشتن به خط اروپاييان، با لباس پوشيدن به سبك اروپاييان، و با ادعاي ناجور مداوم كه "در واقع" اروپايي هستند.

          اينها را همه در مورد فرهنگ اهل قونيه گفتم و نه درباره­ي شخصيتِ مردمانش. مردمانش اتفاقا، به آذري­هاي خودمان شبيه بودند. همان قدر خوش برخورد و مهربان، و در موارد مالي هم برعكس هندوان تميز و پاكيزه بودند و درستكار. نه گدايان زيادي در بينشان ديده مي­شد و نه كسي سعي مي­كرد با دروغ گفتن كسي را تلكه كند. اينها هنوز از عادتهاي كهن برايشان به يادگار مانده بود و همين جاي شكرش را داشت. مردم قونيه بيشتر به نسخه­اي از مادهاي خودمان مي­مانند، يعني همان آذري­ها، كه البته رگ مهاجمان ترك در خونشان بيشتر جاري شده باشد. معمولا بور و سپيدپوست بودند، با قدهاي كوتاه و چشمان كمي تنگ، كه ميراث اين خون مغولي­شان بود. قونيه شهري مذهبي بود. طوري كه زنانش با وجود آزادي حجاب، همه روسري بر سر داشتند. حجابشان آشكارا از سر عقيده و اخلاص بود و نه ريا و اجبار، براي همين هم سنتي ديني را نشان مي­داد و نه قانوني سياسي را، و تا حدودي به دل مي­نشست.           اما از قونيه و فرهنگ و مردمش كه بگذريم، شگفتي اصلي در مورد مولانا بود و دوستدارانش. بيش از چهار هزار تن از كشورهاي گوناگون به قونيه آمده بودند و بيشترشان ايراني بودند. ايراني­ها را مي­توانستي در خيابان از شيك­پوش بودنشان، پر سر و صدا بودنشان، و وقار و متانت­شان تشخيص بدهي. بيشتر كساني كه آمده بودند يا مذهبي بودند يا به عرفان گرايش داشتند و اين طبيعي­ هم بود. خوانندگان و نوازندگان بسياري آمده بودند، به همراه درويشان و صوفيان فراوان. با يك گروه از سلسله­ي نعمت­الهي كه همسفر ما بودند بيشتر آشنا شديم. گروه سي نفره­اي بودند كه با قطبشان سفر مي­كردند. مردمي بودند پاكيزه پوش، خوش برخورد، نيكوكار، و بسيار هماهنگ و همدل. كلاههاي نمدي بلند بر سر داشتند و هنگام نشستهايشان لباسهاي سپيد يكدست مي­پوشيدند. قطبشان و مريد برگزيده­اش دو پيرمرد با مو و ريش بلند بودند كه به كتيبه­هاي هخامنشي شباهتي داشتند. از ديدنشان خوشحال شدم، چرا كه نه معتاد بودند و نه اهل تظاهر و ريا.

          گروههاي ديگري هم بودند. دار و دسته­اي از اروپا و آمريكا آمده بودند. رهبرشان يك سياهپوست غول پيكر بود از كشورهاي شمال آفريقا، كه دست كم پنج زبان را به رواني حرف مي­زد و استاد اسلام شناسي در دانشگاه كاليفرنيا بود. نامش ابراهيم بود و تمام مريدانش به دست او اسلام آورده بودند. يكي دو شبي را در خانقاه درويشي ايراني - كه به جاي خود شخصيتي جالب توجه داشت- مهمان بوديم و بيشتر با آنها آشنا شديم. شب اول، درمراسم خرقه­پوشي مريدان ابراهيم شركت كرديم. همان مراسم كهن ايراني بود، با چند تغيير، اول آن كه زنان هم در آن خرقه مي­پوشيدند، و دوم آن كه شيخ خطبه­ها را به انگليسي مي­خواند، و بسيار ساده شده و زودفهم. بخشي را كه عربي مي­خواند بقيه نمي­فهميدند، اما عجيب آن بود كه ابراهيم در ميان نامهاي سلسله­ي خرقه­اش هم به ابن عربي اشاره كرد و هم به بايزيد و مولانا و هم به اوحدالدين. يا به سنتزي ناشناخته براي من دست يافته بود و يا از تفاوت عرفان مغربي و خراساني و تمايز مكتب عراق و نيشابور به كل بي­خبر بود.

           خلاصه، آنچه را كه ديدم بي­خبري محض و عميق بود از محتواي تصوف ايراني و اندوخته­ي معنايي عرفان اسلامي، به همراه شوق و شوري بسيار و اخلاقي فراوان و تمام زيبايي­هاي ديگري كه از اين ميل به معنا بر مي­خيزد. دريغ پشت دريغ بود كه چرا ما ايرانيان سازماندهي درستي براي معرفي دارايي­ معنوي خود به مشتاقاني از اين دست نداريم، و افسوس پشت افسوس كه چرا اين مشتاقان راه دور دست قونيه را بلد هستند، ولي از نيشابور و شيراز و شهرهاي آذربايجان و كردستان چيزي نشنيده­اند. با اين وجود، قدرت فرهنگ ايراني را همچنان مي­توانستي از گوشه و كنار ببيني. يكي از اعضاي گروه آمريكايي­ها، مردي ميانسال و جدي بود كه حتي نسبت به ابراهيم هم نگاهي شكاك داشت و گويي با فضا ارتباط زيادي برقرار نكرده بود، چقدر شگفت­زده شدم وقتي بعد از يكي از نشست­هايمان در خانقاه مولانا به سراغم آمد و هيجان­زده تعريف كرد كه كسي برايش شعري از مولوي را به فارسي خوانده است و با وجود آن كه زبان را نمي­دانسته، مسحور آن شده و گريه كرده است. و از ياد نخواهم برد آن شبي را كه از خانقاهي بيرون آمديم و در پشت در آرامگاه مولانا، جوان ايراني نازنيني را ديديم كه به حال دل خويش دف مي­زد و مي­خواند و در اندك زماني گروهي بزرگ در آن ديروقت شب و سرماي قونيه اطرافش گرد آمدند و به ذكر و سماع مشغول شدند.

 يك هفته به خوشي و شادماني گذشت، در ميان درويشان ايراني موقر و نيكورفتار، در گذرِ جهانگردانِ ژاپنيِ دوربين به گردن، در برابر دختران زيباروي اتريشي كه به سبك مولويه سماع مي­كردند، در همراهي و برخورداري از ميزباني گرم تركان مهرباني كه دوستدار مولانا بودند، و در كنار روس­ها، فرانسوي­ها، آمريكايي­ها و آلماني­هايي كه درست نمي­دانم شيفته­ي چه شده بودند، اما شيفته شده بودند!وقتي كه در مجلس سماعي نشسته بودم و اين تركيب ناهمگون و دوست داشتني را مي­نگريستم، دلم مي­خواست پير بستام را براي دقيقه­اي مي­ديدم و مي­گفتم: بابا، بازار خانقاهت چندان گرم شده كه در خيالت نمي­گنجد...  

     


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 579  

2008.11.26 03:53:50

 

 

اوج در تاريخ، عبارت است از لحظه هايي كمياب كه ضرورت اخلاقي و ضرورت فلسفي با هم در آن تلاقي مي كنند. درست شبيه به جايي كه امروز بر آن ايستاده ايم.


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 358  

2008.10.13 17:57:55

واپسين نشست دور اول از كلاس اسطوره شناسي ايراني كه با همكاري موسسه خورشيد و انجمن افراز برگزار مي شود، با ماجراها و هيجانهاي بسيار به پايان رسيد. بخشي از وقت را صرف آن كردم كه دلايل خواندن و تدريس اسطوره شناسي را بگويم، و اين كه چرا ضرورت دارد اين شاخه از دانايي را بياموزيم.

وقتي كلاس تمام شد يكي از دانشجويان خواست كه دوباره دلايلم براي اين ادعا را بگويم. وقتي حرفهايم را بازگو كردم، احساس كردم پاسخ در خورِ پرسش نبوده است.

اين پرسش را براي خودم از اين كلاس يادگاري بردم: چرا ضرورت دارد اسطوره شناسي ايراني را بداني؟ يا كمي دقيقتر، چرا ضرورت دارد ريشه­هاي دوردستمان را بشناسيم؟ در موردش چيزي خواهم نوشت. انگار قضيه به ظهور "سوژه­ي پارسي" مربوط مي­شود.


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 357  

2008.09.26 07:08:50

 

مصري­هاي باستان رسمي داشتند به نام هَب سَد. اين مراسم را معمولا فرعوني كه سي تا چهل سال از سلطنتش مي­گذشت اجرا مي­كرد و باور عمومي بر اين بود كه بعد از اجراي اين مراسم بار ديگر جوان مي­شود. در واقع چون فرعون نماد هوروس (همان خورشيد) دانسته مي­شد، هب سد به طلوع مجدد آن بعد از غروب تشبيه مي­شد كه جوان و شاداب شدن مجدد خورشيد/ فرعون را ممكن مي­ساخت.

 

جايتان خالي ديروز مراسم هب سد جالبي برگزار كرديم و چند سالي جوان شديم! به مناسبت اين مراسم فرخنده، و در واقع به دليل اين كه سيستم خبررسان گوگل درست براي تارنما كار نمي­كند، از اين به بعد در بخش اخبار و در صفحه­ي نخست نوشتارهاي تازه و پيوندشان را مي­گذارم. اين طوري راحت تر مي­توانيد افزوده­ها به مطالب تارنما را دنبال كنيد. طبق معمول در مورد وب­نوشته­ها اين كار را نمي­كنم


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 393  

2008.09.22 03:42:37

 يكي از كتابهايي كه تازه به دست گرفته­ام، "دگرگون ساختن رخسار زمين" (changing the face of the earth) است، از سيمونز (I.G.Simmons). كتابي واقعا معركه است! حرف حساب نويسنده آن است كه مي­توان سير تحول جوامع انساني را بر اساس شكل توليد و مصرف نيرو در شبكه­هاي انساني و الگوي جريان يافتن انرژي در نظامهاي فن­آورانه تفسير كرد. دو فصل اول كتاب ورودي به مباحث بوم شناسي و جامعه شناسي زيستي هستند، با تاكيد بر مبحث انرژي، بعد پنج فصل پياپي آمده كه جوامع گردآورنده و شكارچي، كشاورز ساده و پيشرفته، و صنعتي اوليه و پيشرفته را  تحليل مي­كند. آماره­ها و جدولها به راستي عالي هستند و نويسنده در زمينه­اي كه مي­نوبسد تبحر دارد. دو فصل آخر به گمانه زني در مورد انرژي­هاي نو و دگرديسي­هاي محتمل آينده اختصاص يافته است. خواندنش را به همه­ي كساني كه به جامعه شناسي، بوم شناسي، يا هرچيز ديگري علاقه­مند هستند توصيه مي­كنم.


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 348  

2008.09.12 03:54:41

قرارداد انتشار كتاب تبارشناسي انسان را كه بين دوستان بيشتر به اسم نسل هيولا شهرت دارد، فسخ كردم. به دليل اين كه قول و قرارمان با ناشر اصلي كه انجمن نخبگان بود، دگرديسي پيدا كرد به ارتباط با ناشر ديگري كه كارش چاپ كتاب كنكور بود!

به هر صورت، فكر مي كنم بهتر است كتاب چاپ نشود تا اين كه به تابلوي اعلان موسسه اي تبديل شود. در اين راستا از دوستاني كه منتظر چاپ اين كتاب بودند پوزش مي خواهم و اگر وقتي باشد، آن را كم كم روي هم تارنما منتشر خواهم كرد.


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 381  

2008.09.12 03:40:35

 دومين بخش از فيلم پسر دوزخ (hellboy) را مي­ديدم. جالب است كه چه عناصري در فرهنگ اروپايي بار اساطيري پيدا كرده است. اين عناصر اسطوره شناسانه را به خصوص در جانشين­هاي "قصه­ي مادربزرگ"ِ قديمي، يعني مجلات كميك و فيلمهايي كه بر اساس آنها ساخته شده خوب مي­توان ديد. پسر دوزخ هم يكي از اين فيلمهاست. در بخش نخست، حتي شخصيتهايي تاريخي مانند راسپوتين و يكي از افسران اس اس به اموري اساطيري تبديل شده اند. در بخش دوم، به خصوص بزرگنمايي شكوه و جلال ماشين و پيوند آن با قدرت نظامي است توي چشم مي زند. ديدن فيلم را به كساني كه تخيل لگام گسيخته و وحشي را دوست دارند و مجلات كميك علمي تخيلي را مي پسندند، پيشنهاد مي كنم. تصاوير و فيلمبرداري به راستي خوب هستند، و خلاقيت فراواني در ساخت موجودات و شخصيت پردازي شان به كار گرفته شده است.

 


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 379  

2008.09.04 07:28:15

 

 براي (ب.م.) و (س.ع.) و (ك.خ.) و همه­ي دوستان ديگري كه اخلاقِ استفاده از معنا را  خوب آموخته­اند... دريافت سه نامه با محتواي كمابيش يكسان در يك روز، باعث شد تا به اين نتيجه برسم كه پاسخ را به شكلي عمومي در اينجا بنويسم، كه شايد مسئله را براي دوستان ديگري هم كه در همين مورد دچار ابهام هستند، حل كند.

 به عنوان يك پيش در آمد بگويم كه اين سه نامه به تعداد و ماهيت نوشته­هايم مربوط مي­شد، و اين كه چرا بيشترشان به شكل الكترونيكي دست به دست مي­گردند، و اين كه آيا همه حق كپي كردن و تكثيرشان را دارند يا نه، و اين كه حق مولف در اين ميان چه مي­شود. پيش از پاسخ دادن، اعتراف كنم كه دريافت اين سه نامه­ي همزمان و گپ و گفتهاي ديگري كه جسته و گريخته با دوستان و آشنايان داشتم، باعث شادماني­ام شد. وقتي در اواخر سال گذشته انتشار الكترونيكي نوشته­هايم را آغاز مي­كردم، هيچ فكر نمي­كردم پس از چند ماه دامنه­اي چنين بزرگ از مخاطبان را به خود جلب كند، و حدس نمي­زدم در ميان­شان شماري چنين زياد دغدغه­ي استفاده­ي درست و پايبندي به اخلاق علمي را داشته باشند. از اين رو پيش از هرچيز سپاسي را لازم مي­دانم از تمام دوستان و آشنايان و ديگراني كه – مانند سه نويسنده­ي نامه­ها- هنوز افتخار ديدار و آشنايي­شان را نداشته­ام. و اما چند نكته:

نخست آن كه در مورد شمار و نوع آثارم: در كل اين نوشتارها به پنجاه و چند كتاب و هشت مجموعه مقاله (روي هم رفته با حدود دويست مقاله) بالغ مي­شوند. فهرست بخش عمده­ي اين آثار را در بخش كارنامه­ي همين تارنما مي­توانيد بيابيد. موضوع اين نوشتارها عبارت است از تاريخ، جامعه­شناسي، فلسفه، روانشناسي، زيست شناسي، ادبيات، داستان و رمان، شعر، و موضوعات مرتبط (زبانشناسي، آموزش، اسطوره­شناسي، و...)

دوم  آن كه تقريبا تمام اين آثار به شكل الكترونيكي و كاغذي در كتابخانه­ي ملي ايران به ثبت رسيده­اند و دوستاني در خارج از كشور دست اندركار گرفتن شماره ثبت بين­المللي برايشان هستند. بنابراين از نظر حقوقي، قوانين ملي و جهاني مربوط به حق مولف به همه­ي آنها تعلق مي­گيرد.

از اين ميان تنها شش كتاب از نوشتارها و دو كتاب كه حاوي چندتايي از ترجمه­هاست منتشر شده­اند. هفت تاي ديگر تا همين چند ماه پيش زير چاپ بودند كه اخيرا در حال بازبيني قراردادهايشان هستم. در همين امتداد، به تازگي قراردادهايم با نشر توس (تاريخ دروغين يونان) و انتشارات انجمن نخبگان (تبارشناسي انسان) را به دليل تاخير بيش از حد ناشر اول و اختلاف نظر در مورد شيوه­ي انتشار با ناشر دوم فسخ كرده­ام. متاسفانه فضاي حاكم بر نظام انتشارات ايرانِ امروز، باعث شده ناشران يا درستكار و به نوعي "مشكل­دار" باشند و يا سودجو. از اين رو احتمالا به مباركي و خجستگي قراردادهايم با بقيه را هم به زودي فسخ خواهم كرد! با اين وجود، با آغوشي گشوده از هر ناشري كه هدفش "انتشار كتاب" و نه چيزهاي ديگر باشد، استقبال مي­كنم و خوشبختانه به تازگي دوستاني هم از اين رده ناشران به دست آورده­ام، تا چه پيش آيد...

از بين نوشتارهايم، چهل و دو عنوان كتاب كه هشت تايشان مجموعه مقاله هستند در نوروز 87 به صورت محدود و در قالب هداياي نوروزي به شماري از دوستانم پيشكش شد. اين كتابها به هر دو صورت كاغذي و الكترونيكي در كتابخانه­ي ملي به ثبت رسيده­اند. نرم­افزار و قالب اين هديه را هم دوستان عزيزم اميرحسين فصيحي و سيروس پورلطيفي و همكارانشان در شركت فن­افزار پديد آوردند. هرچند در ابتداي كار هدف انتشارِ رسمي اين آثار نبود، اما حالا پس از گذر چند ماه، چنين مي­نمايد كه چند ده نسخه­ي اهدا شده از كتابها براي خودشان مخاطباني دست و پا كرده باشند. از اين رو لازم آمد كه اين چند خط را بنويسم و ديدگاه خودم را در مورد پراكنده و خوانده شدنشان بنويسم.

همان طور كه در پي نوشت همان مجموعه­ي آثار آورده­ام. خواندن و تكثير كردن اين متون از ديد من براي تمام كساني كه قصدشان "خواندن و فهميدن" اين متون است، آزاد است. تنها محدوديت­هايي كه قايل هستم، آن است كه اگر از مطالب آنها استفاده مي­شود، به نويسنده ارجاع داده شود، و از نقل بخشي از مطالب به طور انتخابي پرهيز شود تا برداشتي مغاير با نظراتم به من منسوب نگردد. گذشته از اين، هركس كه مي­خواهد ديگري را در خواندن و فهميدن اين متون شريك كند، مي­تواند بعد از گوشزد كردن همين چند نكته، با خيال راحت و وجداني آسوده آن را در اختيار ديگران بگذارد.

آزادي عملي كه قيد كردم، به دست به دست شدن متون و خوانده شدنشان توسط اشخاص مربوط مي­شود. اگر كسي مي­خواهد اين متون را در جايي به طور كاغذي منتشر كند، يا در زمينه­اي فراتر از استفاده­ي شخصي (مثلا در طرحي سازماني يا پژوهشي گروهي) از آن بهره ببرد، بايد پيشاپيش با من موضوع را هماهنگ كند و مجوزي كتبي از من دريافت كند. بديهي است كه اين امر در مورد ناشران و مديران نشريات و اصحاب رسانه­هاي عمومي كاملا مصداق دارد. سياست كلي من هم آن است كه اجازه­ي استفاده و انتشار آثارم را در اين موارد بدهم. مگر آن كه خط فكري آن رسانه تعارضي جدي با عقايدم داشته باشد، يا آن كه پاي سودجويي افراد در ميان باشد.

 از اين رو، (ب.م.) و (س.ع.)ِ عزيز، با خيالي راحت كتابهايي را كه سودمند مي­دانيد در اختيار دوستانتان قرار دهيد. و  ك.خِ گرامي، موضوع را حتما قبل از انتشار مقاله با من هماهنگ كنيد. و نرنجيد از اين كه آن شايعه­اي كه نوشته بوديد راست است و من در مورد رده­ي رسمي­ترِ استفاده از آثارم سختگير هستم.  


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 337  

2008.08.30 06:35:32

جمعه­اي كه گذشت؛ نخستين اردوي آموزش و توانمندسازي ياران خورشيد را برگزار كرديم. مي شد آن را "زمينه­سازي روش­شناسانه­ و آموزش نيرومندسازي" يا هر چيز ديگري ناميد، كه همين سرواژه­ها را داشته باشد!

ده تن از عياران بودند و بيست تن از ياران، و شور و شادي و همدلي و همياري بسياري كه دلگرم­مان كرد. قصد داشتم در روزتولدم به دوستانم هديه­اي بدهم. چقدر لذت بردم و حيرت كردم وقتي ديدم جمع دوستان خورشيد با چنين هماهنگي و همراهي زيبايي پاتك زد و اين بار من بودم كه هديه­ را دريافت كردم!

بعد از پانصد نفر ساعت کار و چند روزی کم خوابیدن و اردویی پرجنب و جوش که حدود بیست ساعت طول کشید، وقتی بر می­گشتیم همه از این که اینقدر کم خسته شده بودیم، تعجب کردیم.  


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 452  

2008.08.21 07:57:28

ديشب فيلم هيدالگو (Hidalgo) را مي­ديدم. با مضموني كه علاقمندان به سواركاري را ارضا مي­كرد، و سرمايه­گذاراني كه بي­ترديد عرب بوده­اند. چون فيلم در واقع شرح يك مسابقه­ي سواركاري بود با قهرماني كابوي – نسخه­ي تلطيف شده و سرخپوستيزه­اي از جان وين- كه حوادثش در اواخر قرن نوزدهم در عربستان رخ مي­داد.

 فيلم انباشته از شيوخ عربي بود كه در آن دوره و زمانه در خيمه­هاي هزار و يك شبي­شان كتابهاي وزين – معمولا به زبان انگليسي- مي­خواندند و هم خودشان و هم پسرعموها و خدمه و نوكر و كلفتها و دختران­شان انگليسي حرف مي­زدند. صحنه­هايش براي كساني كه اسب را و صحرا را دوست دارند، زيبا بود.

چقدر خوب ساخته بودند اين فيلم مزخرف را!


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 386  

2008.08.21 07:35:26

مي­خواهم برايتان از گنجي بگويم كه امروز يافتمش.

به گچسر رفته بودم، براي ديدار با يكي از دوستان قديمي پدرم، كه بارها كتابهايش را خوانده بودم، اما ديدارش دست نداده بود. دكتر منوچهر ستوده را مي­گويم، كه با پدرم دوستي پنجاه شصت ساله­اي داشت، و از معدود كساني بود كه زنده ياد انوشيروان – پدرم- او را بسيار مي­ستود.

 در موردش بسيار اندك مي­دانستم. خبر داشتم كه سالها پيش، در واقع بيش از نيم قرن قبل، پدرم و گروهي از دوستانش، كه همگي از فرهيختگان روزگار بودند، در همين گچسر زمينهايي را خريدند تا از غوغاي تهرانِ رشد يابنده­ي آن روزها به آن پناه ببرند، و بي­ترديد هرگز گمانِ تهرانِ امروز را نمي­بردند. در ميانشان نامداران بسياري بودند، ايرج افشار كه همه­ي تاريخ­خوانان ايراني مديون پشتكارش در نسخه شناسي هستند، دكتر محمد جواد مشكور، دوست نزديك و يار غار پدرم، و البته دكتر منوچهر ستوده، كه كه امينِ اين گروه بود و پدرم هم وقتي براي تحصيل به فرانسه مي­رفت، - و اين قبل از جنگ دوم جهاني بود- او را وكيل خود قرار داده بود. 

          از ميان اين جمع، با زنده ياد دكتر مشكور بيش از بقيه آشنا بودم و لطفي را كه با آموزاندن زبان پهلوي به من داشت، از ياد نمي­برم. دكتر ستوده را، اما، تنها در كتابهايش ديده بودم و نقل قولهاي پدرم، كه از آن كوهنوردهاي قديمي بود و به تكروي و تنها درنورديدن كوهها و بيابانهاي شهرت داشت، و تنها همين دكتر ستوده را هم­راه و همپاي خود مي­دانست، و آن هم با احترامي بيش از يك همسفرِ عادي.

           القصه، امروز دكتر ستوده را براي اولين بار ديدم. وقتي نشسته بود، شصت يا دست بالا هفتاد ساله مي­نمود. چشمانش تيز بود و بي­عينك، و صدايش نيرومند و قوي، و حافظه­اش خطاناپذير و انباشته از اطلاعاتي گرانبها، طوري كه تمام مدتي كه آنجا نشسته بودم، سعي مي­كردم باور كنم نود و پنج سال دارد و آخر هم نشد كه نشد! 

          هيجان زده شدم وقتي دريافتم كه اين دكتر ستوده­ي ستودني، نه تنها دوست نزديك و يار و همراه سفرهاي انوشيروان، كه در زمان دبستان، معلم زبان انگليسي او هم بوده است. و شگفت زده شدم وقتي گفت كه دوستِ پدربزرگم هم بوده است. يعني مردي كه جز از پدرم و عمويم چيزي درباره­اش نشنيده بودم، و هم از ايشان و هم از بقيه تنها در هاله­اي از ستايش و احترامِ افراطي. طوري كه تقريبا هيچ تصويري از او در ذهن نداشتم. برايم تعريف كرد كه پدر بزرگم – محسن خان مستعان الدوله،- كتابي نوشته بوده در تاريخ اراك (ايران مركزي) كه به همت خودِ دكتر ستوده چاپ شده و در شرف تجديد چاپ است. همچنين از خلق و خوي او برايم گفت و از شيطنت­هاي پدرم در زمان كودكي، و از چند تا از ماجراهاي پر شر و شور جوانانه كه با هم داشته­اند. 

          وقتي در ميان حرفهايش درباره­ي سرنوشت تاريخي ايرانيان، به جمله­ي معترضه­اي رسيد كه مي­بايست در آن خود را توصيف كند، عبارتي بسيار سزاوار را به كار برد و گفت:" من، به عنوان يك مردِ پارسي...". به راستي نمونه­اي از مردان پارسي بود اين دكتر منوچهر ستوده. با خردي برخاسته از يك قرن عمر، با شكوهِ شخصيتي مسلح به دستگاهي اخلاقي و دانش كسي كه از آستارا تا آستاراخان را نوشته است. اين پيرمرد پارسي، يكي از بازماندگان نسلي از مردان پارسي است كه يك به يك رفتند. يكي به زخم اشموغي از پاي افتاد و ديگران را دست اجل بردند. پس اين سطور را مي­نويسم به مثابه اداي احترامي به او، ابراز دريغي از نبودِ انوشيروان­ها و محمد جوادها و ديگران، و ثبت تشويقي براي آنان كه مشتاق ديدن مردي پارسي در اوج پختگي­اش هستند. شايسته است آنان كه جوياي تاريخ و فرهنگ ايراني هستند، هم صحبتي با دكتر ستوده را از دست ندهند. كه گذشته از تاريخ خاندان من، تاريخ خاندان­هاي بسياري را در خاطر، و خاطره­ي رازهاي بسياري را از اين سرزمين در ذهن دارد. باشد كه تا چند سالي ديگر، صدمين زادروزش را جشن بگيريم.


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 380  

2008.08.11 12:44:29

شنيدم كه دوست گرامي و استاد ارجمند آقاي دكتر پرويز رجبي در همايشي اظهار داشته بود كه نبايد از تغيير نام خليج پارس به خليج عربي بر آشفت، چرا كه نامها مهم نيست، و مثالي زده بود كه مادرشان كبري نام داشته­اند، اما همواره او را در خانه مادر صدا مي­زده­اند و اين كه نام ايشان به واقع چه بوده، اهميتي در ارج و ارزش وي و عشق و علاقه­اي كه در فرزندانش بر مي­انگيخته نداشته است. دكتر رجبي گرامي بي­ترديد اين مثال را براي آن زده بود كه از عيبهاي تعصب و جدال بيهوده بر سر نامها پرهيز كرده باشد، و بلندنظري خود را در مورد تغيير يك نام ملي و تاريخي نشان دهد.

دوستان ديگري كه در مورد نام خليج فارس غيرت بيشتري داشتند و شايد از سياست هويت تراشي عربها بيشتر آگاه بودند، در وب نوشتها و سخنراني­هاي گوناگون بر ايشان تاختند و اين بيان را نا به جا و ناپخته و به دور از شور ملت خواهي برآورد كردند. من از آنجا كه استاد رجبي عزيز را مي­شناسم و در عشق ايشان به وطن شكي ندارم، ترجيح مي­دهم ميانه را بگيرم و اين حرف را تنها نوعي زياده روي در تعصب گريزي بدانم، و نه كوتاهي در وطن­دوستي. با اين وجود، بعد از درز خبرِ تخريب كتيبه­ي خارك، شايسته مي­دانم از استاد گرامي بپرسم، به راستي اگر كلثوم نامي از همسايگانتان، به سوداي دست انداختن به ماترك مادرتان، نامش را از سر در خانه­تان مي­زدود و براي بند كردن خود به تبار او، مادرتان را ام كلثوم مي­ناميد، باز هم اعتراضي نمي­كرديد؟

استاد گرامي، گاه بايد در خانه مادران را به سادگي مادر صدا زد، و بيرون از خانه و در كوچه و خيابان، نگذاشت ايشان را به نامي دروغين بنامند...


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 367  

2008.08.08 17:33:08

 

           يكشنبه­اي كه گذشت (ششم امرداد) را با دوستاني بسيار در همايشي گذرانديم كه در بزرگداشت مشروطه برگزار شده بود و شماري از فرهيختگان و انديشمندان در آن حضور داشتند. در ميان سخنرانان از دوستان و آشنايان هم چند تني بودند كه از ديدنشان شاد و از گرد هم آمدنشان دلگرم شدم. نخست، وقتي براي نوشتن اين چند جمله دست به كليدهاي ماشين نويسي بردم، قصد داشتم در مورد نقاط قوت و ضعف اين همايش و آموخته­هايم چيزي بنويسم، اما حالا كه دقيقتر نگاه مي­كنم، پايدارترين ردپايي كه بودن در جمع اين دوستان بر ذهنم به جا گذاشته،از جنسي ديگر است و از اين رو آن را خواهم نوشت. 

         در سخنان سخنرانان روز يكشنبه، و به همين ترتيب در سخنان حاضراني كه شنونده­ي سخنراني­ها بودند و بعد در جمعهاي دوستانه درباره­ي برداشتهاي خود سخن مي­گفتند، و شگفت­تر آن كه، در ميان خودِ سخنرانان كه در چنين جمعهاي خصوصي­تري حضور داشتند، يك چيز بيش از هرچيز جلب نظر مي­كرد، و آن هم نوعي گزندگي و تلخي بود در ساختار واژگان و چارچوب معنايي آنچه كه درباره­ي "ديگري" مي­گفتند. از استادان و دوستان عزيز و نامدار تا ياران و نزديكانِ جوانتر  يك چيز مشترك به چشم مي­زد و آن هم ريشخندي پنهان يا آشكار در لحن كلام و محتواي سخن بود، در آن هنگام كه موضوع بحث "ديگري" بود. اين ديگري، نويسنده­اي، استادي، خبرنگاري، سخنراني، يا صاحب انديشه­اي بود، كه گاه – و معمولا- آرا و افكارش با صادر كننده­ي ريشخند تمايزي اندك و شباهتي بسيار داشت. ساده­تر بگويم، آنچه در نشست يكشنبه بيش از هرچيز توجهم را جلب كرد و تا حدودي آزرده­ام ساخت، ديدنِ بقاياي قومي رو به انقراض بود، كه در فراهم آوردن اسباب زوال خويشتن بر هم پيشي مي­گرفتند. قومي دوست داشتني و قبيله­اي ارجمند از آنان كه رهبران سپهر فرهنگي ايرانِ امروز به شمار مي­آيند، آنان كه در اين روزگار منع انديشه و قحط فكر، همچنان به تفكر و انديشه پايبند و وفادار باقي مانده­اند. آنان كه هنوز مي­خوانند و مي­نويسند و شرايط را تحليل مي­كنند و "نظر"ي دارند، يعني جايي در هستي براي ايستادن يافته­اند و از آنجا چيزي مي­بينند و ديدگاهي را ارائه مي­دهند.  

          ديدنِ اين كه هنوز در دوران اين كوچگرد شدنِ دوباره­ي نخبگان ايراني و پراكنده شدن­شان در گوشاگوش گيتي، چند ده تني صاحب فكر وجود دارند كه در مورد موضوعي خاص نظر دارند و بر حرف هم نقدي و بر اين نقدها جوابي در آستين دارند، همان قدر  دلپذير بود، كه ديدنِ ناشكيبايي و پرخاشجويي و رجزخواني­شان ناپسند. نقدها همه با هزل و ريشخند و معمولا با توهين آميخته بود و رنگهاي سياه و سپيد بر اين همه رنگهاي شادِ طبيعي غلبه داشت و "ديگري" نه حتي به جرمِ جور ديگر انديشيدن، و نظري ديگر داشتن، كه به خاطر نارسايي بيان، بي­سوادي در زمينه­اي خاص، رويكردي ويژه، يا حتي شكل ظاهري و نوع لباس (!) تخطئه مي­شد و طرد مي­گشت و سرزنش مي­شد، و البته اينها همه بر اساس اصول و قواعد آداب و سنت شريفِ رياكارانه­مان در خفا و در پشت سر، يا به ندرت كه بلندگويي در دسترس بود، و ميدان خالي، آشكار و علني. 

          در اين نكته بحثي نيست كه در اين آشوب معناييِ امروزين، اختلاف نظرها بسيار است، و بايد هم باشد. در اين حقيقت ايرادي نيست كه در هياهوي شعار دادنهاي مدعيان روشنفكري و يا تاريك­فكري، و در غرش فرو ريختنِ نهادهاي علمي ما، سره و ناسره در هم آميخته شده­اند و سخنان پرت و بي­ربط و آراي نادرست و نامستند بسيار مي­توان شنيد. در اين موضوع هيچ شكي نيست كه هر آنكس كه سخني مي­گويد و سطري مي­نويسد، گستاخانه عرصه­اي براي نقد و خرده­گيري را روياروي خود مي­گشايد، كه تنها مشق ننوشته بي­غلط است و بسا از اين نقشها در پيرامونمان. و باز حرفي نيست كه در ميان اين انبوه سخنان همواره جز اندكي ارزشمند و گرانبها نيستند. 

         اختلاف نظر و نادرستي آرا و برداشتهاي ناهمگون و واگرايي در افكار و حتي لاف و گزافهاي روشنفكرانه، همه وجود داشته­اند و در تمام جوامع با غلظتهايي متفاوت همواره وجود داشته­اند و خواهند داشت. آنچه در اين ميان به گمانم ناپسند و آزارنده است، اصرار ما براي ورود به ميدانِ دامن زدن به اين لاف و گزافها، افزودن بر نادرستي­ها، و آلوده شدن به مرضِ مسريِ دست كشيدن از قواعدي اخلاقي است.  

         اگر در اين حال و هوا در اين زمانه، بختي براي تفكيك تدريجي سره از ناسره و سرندِ آرامِ دانه از خس وجود داشته باشد، پايبندي به اخلاقي قاعده­مند و بردبارانه است، كه سخن را تنها در قلمرو سخن، و نه در حمله به سخنور نقد كند، اختلاف عقايد را با بلندنظري بپذيرد و تاب آورد، و بي­مايگي و كم­سوادي مدعيان را بدون برآشفتن و توهين، و البته بي پر و بال دادن و تاييدِ رياكارانه، با ادب گوشزد كند و با بي­اعتنايي ناديده انگارد. در فضاي امروزين ما، اين كار البته دشوار است، چرا كه حريفاني كوس بسته در هر كنار و رقيباني كمين كرده بر هر گذر بسيارند و بازار توهين و حمله به "اشخاص" به جاي "آرا" گرم است. با اين وجود، اگر قصدِ تكرار كردن خطاهاي ديرپاي فضاي روشنفكري ايراني را نداريم، و اگر نمي­خواهيم به آنچه كه ديگران تبديل شدند، تبديل شويم، راهي جز بردباري نداريم. كليد اين كار، تاب آوردنِ بداخلاقي ديگران و اخلاقي رفتار كردن است، و پيراستن سخن خويش از حشو و زوايد عامه پسندانه­ي خوش تشويقِ پوك، و يك درجه عميقتر نگريستن و درست­تر رفتار كردن و خوددارانه­تر سخن گفتن و نوشتن. تا كه شايد اين پريدن­هاي به هم و كشمكشهايي شخصي كه نه موضوعش معلوم است و نه دليلش و نه حاصلش، زودتر خاتمه يابد. 

          از اين رو، سخني دارم با سخنرانان و نويسندگان، ياران و عياران، استادان و دانشجويان، و تمام دوستان عزيز من، كه "ديگري" را محترم بداريد تا ديگري محترم­تان بدارد، و بي­آزردن­ مخالفان نظرشان – و نه خودشان- را نقد كنيد تا سخنتان شنيده شود، و تا هنگامي كه اين هواي آلوده و اين توفان مسموم بگذرد، شكيبا باشيد، و شكيبا باشيد، و شكيبا باشيد.

 


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 378  

2008.07.30 07:11:07

شعري از بيدل دهلوي، به عنوان پيشكش...

ذره تا خورشيد امکان جمله حيرت زاده­اند         

جز به ديدار تو چشم هيچکس نگشاده­اند

خلق آن سوي فلک پر مي­زند اما هنوز          

چون نفس از خلوت دل پا برون ننهاده­اند

يک دل اينجا فارغ از تشويش نتوان يافتن                  

اين منازل يکسر از آشفتگي­ها جاده­اند

چون حباب آزاد طبعان هم در اين درياي وهم    

در ته باري که بر دل نيست دوشي داده­اند


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 440  

2008.07.29 11:29:17

 مارسل موس كتاب بسيار زيبا و نامداري دارد در باب هديه دادن. كتابي كه بر مستندات مردم شناسانه مستقر شده و هديه دادن را با قرباني كردن، تبادل كالا و اعتبار، و به قول بورديو با به جريان انداختن سرمايه­ي اجتماعي همسان مي­گيرد. آنچه كه در اين كتاب مورد توجه موس قرار نگرفته است، مردم­شناسي هديه گرفتن است.هديه دادنِ ناب، البته، بسيار مهم است. يعني هديه دادني بي چشمداشت و فارغ از برنامه­ها و مقدمه­چيني­ها، كه به هدفِ لذت بردن از لذتِ ديگري، نيرومند شدن از نيرومند شدنِ ديگري، و معنادار شدن با دادن معنا به ديگري انجام شود. امروز در ايران، هديه دادنِ ناب و درست همانقدر كمياب و نادر است، كه هديه گرفتنِ سزاوار و راستين. شايد به خاطر همين ناياب شدنِ هديه دادن­ها باشد كه مردمان هديه گرفتن را نياموخته­اند، يا آدابش را از ياد برده­اند.

امروز، هديه گيرنده پيش از هرچيز به هديه گيرنده شك مي­كند كه مبادا توطئه­اي در كار باشد. در روزگاري كه تنگ نظري و حرص و "كندن از ديگران" مرسوم است و هنجار و پسنديده، اگر كسي چيزي را بي چشمداشت به ديگري هديه مي­دهد، پس بايد كاسه­اي زير نيم­كاسه باشد. پس اولين واكنش در برابر دريافت هديه، خطرناك پنداشتنش است، و توطئه­آميز بودنش، و آميختگي انگيزه­ي هديه دهنده به امري مرموز و ناشناخته، اما ترسناك. از اين رو، بخش مهمي از ما اصولا هديه را به عنوان هديه تشخيص نمي­دهيم و آن را نوعي مخاطره، دام، مهلكه، يا نقشه­اي پيچيده براي بر باد رفتنمان مي­دانيم. سرمازدگي اعصابِ گيرنده­ي هديه، نخستين عارضه­ي هديه­گيرندگانِ امروزين است.گروهي ديگر، هديه را با چيزي ديگر اشتباه مي­گيرند. معمولا هديه گرفتن با "خريداري كردن" اشتباه گرفته مي­شود. به اين ترتيب هديه گيرنده تلاش مي­كند به سرعت بهاي اين هديه را به عريان­ترين و بي­ريخت­ترين شكلِ ممكن پرداخت كند. اين كار باعث مي­شود كه هديه به راستي مسخ شود و به خريد و فروش بدل گردد.

برخي ديگر، كه حوصله يا سرمايه­ي بازپرداخت بهاي هديه را ندارند، اين را اشتباهي كمياب و ناخودآگاه مي­دانند. يعني فرض مي­كنند هديه دهنده از سر تصادف، يا به دلايل روانشناختيِ مرضي از بهره­مندي انحصاري خود از منبعي چشم پوشي كرده و آن را به ديگري واگذار كرده است. از اين رو هديه دهنده در اين شرايط ساده لوح، بيكار، علاف، احمق، يا در بهترين حالت "مرفه بي درد" و "آرمانگراي درمان ناپذير" دانسته مي­شود. اين روش هم جادوي خود را دارد. كسي كه هديه را همچون اشتباهي دريافت مي­كند، معمولا موفق مي­شود آن را به اشتباهي تبديل كند. يعني دير يا زود هديه دهنده – كه ذاتا موجودي نيرومند و هوشمند است- از برداشت نارواي هديه گيرنده آگاه مي­شود و هديه دادنش را اشتباه قلمداد مي­كند و به اين ترتيب نيز جريان زرينِ ارمغان تخريب مي­شود.

مردماني ديگر هستند كه هديه را در مي­يابند و آن را ارزشمند تلقي مي­كنند، اما به دليل خودبزرگ بيني يا خود محق پنداري، به حضور و انگيزه­ي هديه دهنده توجه نمي­كنند. اينان هديه را نوعي ارث پدري مي­دانند كه بنا بر تصادفي غيرعادلانه در دست هديه دهنده باقي مانده بوده و بايد هرچه سريعتر به دست خودشان برسد. اين رده از هديه گيرندگان، طلبكار هديه هستند، و معمولا هديه دهنده را بابت دير هديه دادن، دشوار هديه دادن، هديه دادنِ اين چيزِ خاص و نه چيزي ديگر، و اصولا هديه دادن – و نه پيشكش كردنِ خاكسارانه­ي ارث پدري- سرزنش مي­كنند.

به اين ترتيب است كه در بازخوردي مثبت، هديه گيرنده و هديه دهنده به تدريج از هم دلزده و سرخورده مي­شوند. هديه دهنده با دركِ اين موضوع دلسرد مي­شود كه ارمغانش همچون توطئه­اي زيانمند، كالايي فروخته شده، خطايي برخاسته از ناداني، يا طلبي دير پرداخت شده فهميده شده است. و هديه گيرنده همواره بعد از برداشتهاي چهارگانه­ي ياد شده، از اين كه چرا جريان خوشايند هديه به سويش متوقف شد، شكايت مي­كند.

در اين شرايط، بزرگا كساني كه همچنان خويشتن را با آنچه به ديگران اهدا مي­كنند، تعريف كنند، و سترگا كنشي كه بتواند هديه دادنِ ناب را از گزند اين فتنه­ها مصون دارد.

 


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 509  

2008.07.27 06:12:37

           (يادداشتي كه به چند روز پيش مربوط مي­شود: ) 

         ديشب در مراسم بدرود به كريستين بروم برژه حضور داشتم، كه براي مدت دو سال رئيس انجمن ايران شناسي ايران و فرانسه بود و حالا داشت براي بازگشت به كشورش از ايران مي­رفت. مراسم را استاد و دوست عزيزم دكتر كتبي برنامه ريزي كرده بود و جماعتي بزرگ از اهل علم و فرهنگ در آن شركت كرده بودند. نشستن در ميان دوستان و آشناياني كه براي سپاس از اين انسان شناسِ نامدار در سالن گرمِ خانه­ي هنرمندان دور هم جمع شده بودند، فكرهايي را به ذهنم متبادر كرد كه دريغم آمد ننوشته از ياد بروند.

           نخست، لطفِ ديدنِ خودِ بروم برژه بود، كه در آستانه­ي در ورود به سالن، وقتي همراه دكتر كتبي بودم، به او برخوردم و دكتر ما را به هم معرفي كرد. مردي بود شصت ساله كه سنش را نشان نمي­داد، و مهرباني و وقار از سر و رويش مي­ريخت. فارسي را به نسبت روان و با لهجه­ي خشني شبيه روسها حرف مي­زد، كه به خصوص در كنار فرانسه حرف زدنِ ظريف و شوخ­طبعانه­اش توي چشم مي­زد. همه تعريفي يكسان از او در دست داشتند. اين كه دلباخته­ي ايران زمين است، در فرهنگ و زبان و تاريخ گيلان تخصص دارد و با وجود اين كه تنگ نظران از هر كوششي براي دلسرد كردنش كوتاهي نكرده بودند، گنجينه­اي (موزه­اي) مردم شناسانه را در شمال ايران تاسيس كرده بود و در زمان رياستش باعث رونق فعاليتهاي انجمن ايرانشناسي فرانسه شده بود.

وقتي در سالن نشسته بودم و او را و ساير فرهيختگان جمع را مي­نگريستم، در اين انديشه بودم كه مردي اين چنين را بيشتر بايد ايراني دانست، يا كساني كه در كارهايش كارشكني كرده­اند را؟ او را زني گيل دارد و از ترانه­ي گيلكي لذت مي­برد و تمام كوهها و جنگلهاي گيلان را زير پا گذاشته بايد بيشتر به قوم گيل و فرهنگ گيلكي منسوب دانست، يا آن رفيقِ شمالي كه از تباري گيل بود و خود را ترك مي­دانست و يكبار در جمعي اعلام كرد كه ايراني هم نيست!

بروم برژه شايد يكي از واپسين نمونه­هاي چشمگير كساني باشد كه سيال بودن و فراگيري بالقوه­ي هويت ايراني را در فراسوي مرزهاي سياسي نشان مي­دهد. كساني مانند هنينگ، نيولي، كربن، فراي، و صدها دانشور ديگر، كه جداي اختلاف نظرهايي كه با هم دارند، در اين نكته مشتركند كه منشي ايراني در ذهنهايشان جريان دارد. به راستي ايشان چقدر ايراني هستند؟

بي ترديد اين نشانه­اي از يك آسيب فرهنگي و علامتي از يك بيماري هويتي است، كه ناچارم به بخش مهمي از ايرانيان توصيه كنم كه كنجكاوي در فرهنگ ايراني، احترام گذاشتن به قوميتهاي ايراني، و به كار بستنِ فوت و فنِ تركيب هويت قومي و هويت ملي را از كساني مانند بروم­برژه­ي فرانسوي ياد بگيرند! 

 


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 419  

2008.07.26 12:55:24

           صبح كه صندوق نامه­هاي الكترونيكي­ام را در ياهو باز كردم، شش نامه­ي تازه ديدم: از دوستي در آلمان كه خبر مي­داد به زودي به ايران مي­آيد، از عزيزي در نروژ كه پيشنهاد مي­كرد براي مشغول شدن به رشته­اي ديگر به آن سرزمين بروم، از شاگردي قديمي كه مقيم انگلستان بود، از دو دوست ديگر كه در آمريكا مقيم شده­اند، و از همكاران قديم كه خبر مي­داد تازه به خانه­ي جديدش در سوئد بازگشته است.

           در مهماني­اي، نشستي دانشگاهي، و محفلي دوستانه نيست كه بنشيني و دوستانت را نبيني كه مشغول رفتن به يا بازگشتن از خارج هستند. زماني اين را نشانه­ي انحطاط فرهنگ ايراني مي­دانستم و علامتِ انقراض. اما حالا كه مي­نگرم، بسياري از آن رفتگان را مي­بينم كه بازگشته يا بازنگشته، بيش از پيش دل در گروي مهر ايران دارند، و از گروه گروه از مقيمان فراسوي مرزها مي­شنوم كه هويت خود را با چنگ و دندان حفظ كرده، يا بهتر از آن، بازانديشانه آن را بازساخته­اند.

           البته كه در حل شدن بسياري از مسافران در فرهنگهاي ميزبان شكي نيست. البته كه همچنان اين مهاجرت پردامنه­ي نخبگان علامت نابساماني اجتماعي و  اختلالي فرهنگي است، و البته كه آن ماندگاني هم كه از سردرگميِ ايراني بودن به هويتهاي جايگزيني مانند قوميت پناه برده­اند، نمايشگر شكنندگي معنا در اين قلمرو هستند. گريختنِ ايرانيان به دامن هويتهاي جا افتاده و كارآمدِ بيگانه، يا نسخه­هاي رقيق­ و كاريكاتورگونه­ي قومي­اش، بي شك نشانگر آسيبي مهلك در پيكره­ي هويت ايراني است. اما شايد اين بار نيز مانند چندين و چند باري كه خاطره­ي تاريخي­مان به ياد مي­آورد، رفتگان نيرومندتر از گذشته باز گردند، و  آن تكامل يافتگاني كه از انتخاب طبيعيِ هضم كننده­ي فرهنگهاي جذاب ميزبان جان سالم به در ببرند، آفرينندگاني از آب در آيند كه بار ديگر گوشه­اي از معناي اين تمدن كهنسال و پرمايه را سرپرستي كنند و بازش بسازند.شايد از ميان آن شناوران در فرهنگهاي وسوسه گرِ بيروني، يا اسيرانِ پوسته­ي فرهنگهاي نوساخته و ايدئولوژيكِ نو، چندتني جان سالم به در ببرند، و شايد قبايل ايراني- كه همواره در زمان آسيب و سختي به كشمكش با يكديگر مي­پرداختند،- اين يك بار را از گذشته اندرز بگيرند و كشمكش را كوتاه كنند. شايد كرد و لر و آذري و بلوچ و مازن و ارمن و گيل و گرج و عرب و تركمن و تاجيك و افغان و پشتون، زودتر به خود بيايند و دريابند كه غلافِ نازك قوميت­هايشان، و  آرايه­هاي دلفريبِ رفاهِ فرهنگهاي جوامع ميزبانشان، تا چه حد ناپايدار و موقت هستند. شايد در آخر دريابند كه همگان، ميراثي مشترك و ارزشمند دارند، كه مي­توانند با حفظِ آن قوميت و وامگيريِ آن رفاه، بر آن تكيه كنند و همچون نياكانشان بزرگ و سربلند باشند، نه وابستگان به مليتي نوساخته و ملتي فقير و كوچك، و يا فراري از دوزخي كه زير غبار دويدنِ فراريان دوزخ ماند. 

          شايد بار ديگر در حال كوچگرد شدن باشيم. شايد بار ديگر، پس از اين آشوب، پارسهايي، پارتهايي، قزلباشاني، و داعياني برخيزند و از گوشه و كنار گرد هم آيند و هريك اندوخته­ي خويش را در زمان كوچگردي بر هم انباشته كنند. شايد ايرانيان، اين سكاهاي پراكنده­ي عصرِ اكنون، بار ديگر در ايرانويج زيستگاهي بيابند... 

 


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 427  

2008.07.22 03:18:42

در روزگاري كه هديه دادن شادي به ديگران امري حسابگرانه شده و  فنِ مقدسِ خوشحال كردنِ ديگري از يادها رفته، چه تدبيري بهتر از اين كه به دوستان و اطرافيانمان پيشكشي اهدا كنيم كه فراموش نشود و از لذتش به مرور زمان كاسته نشود. يكي از اين پيشكش­ها، آن است كه به طعم و پيچيدگي و درخشش زباني كه هر روزه به كار مي­گيرندش، متوجهشان كنيم. بزرگاني كه در ادب ايران چنين بلندپايه­اند و نامهايي كه تا مرتبه­ي تقدس ستوده مي­شوند، اديباني بودند كه در دورانهاي گوناگوني به درازاي بيش از هزار سال، دوباره و دوباره لذتِ حضور داشتن در پهنه­ي زبان پارسي را اطرافيانشان يادآوري كردند. با سرودن شعري، با نوشتن خطي، و با بازخواني شعري و خطي كه ديگران نوشته بودند.

           در اين زمانه­ي ازدحام دلخوشي­هاي پوكِ زودگذر، و در اين دوران دلزدگي از فقرِ مزمنِ لذت، چه شادماني­اي بزرگتر از اين كه ظرافتهاي پيچيده­ي زبان پارسي را را به تدريج كشف كنيم، براي ديدنش، و فهميدنش تمرين كنيم، و راهي براي هديه كردن اين بينش به ديگران بيابيم؟


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 456  

2008.07.20 06:36:06

 

 بيش از سه ماه از مرگ دوست عزيزم دكتر شهروز كشاورز مي­گذرد. دوستي قديمي كه از سالهاي اول دوره­ي دانشجويي دوست، و بعدتر همكار بوديم. هنوز چندهفته­اي از پايان تعطيلات عيد نوروز نگذشته بود كه دوست ديگرمان دكتر حسين كريمي، ناباورانه خبر درگذشتش را داد. همان روزها شعري برايش گفتم كه به هواي سر و سامان دادن به يادبودنامه­اي برايش، منتشر نشده باقي ماند. امروز باز به يادش افتادم و گذاشتن شعر روي تارنمايم را شايسته ديدم. در اينجا تنها سه بيت اول شعر را مي­آورم. در بخش اشعار كهن كل آن را بخوانيد. شايد اين ابراز احترامي باشد به خاطره­ي دوستي كه جز خوبي به ديگران نكرد... 

هنوز گاه بهار است و نسيم و روشنِ روز

هنوز باغ و شكوفه، به لاله ژاله هنوز

نرفته چند روزِ كمي هنوز از نوروز

نشسته برف چه بي­اعتنا به راهِ تموز

نكرده رخنه­ي سوگش بر اين زمينه بروز

نگشته هيچكس خبردار گويي از شهروز  

 


  
نظریات 0 تعداد بازدید: 446  

صفحه 1 از 2
قبلی شروع21 پايان بعدي
Fanafzar