يكشنبهاي كه گذشت (ششم امرداد) را با دوستاني بسيار در همايشي گذرانديم كه در بزرگداشت مشروطه برگزار شده بود و شماري از فرهيختگان و انديشمندان در آن حضور داشتند. در ميان سخنرانان از دوستان و آشنايان هم چند تني بودند كه از ديدنشان شاد و از گرد هم آمدنشان دلگرم شدم. نخست، وقتي براي نوشتن اين چند جمله دست به كليدهاي ماشين نويسي بردم، قصد داشتم در مورد نقاط قوت و ضعف اين همايش و آموختههايم چيزي بنويسم، اما حالا كه دقيقتر نگاه ميكنم، پايدارترين ردپايي كه بودن در جمع اين دوستان بر ذهنم به جا گذاشته،از جنسي ديگر است و از اين رو آن را خواهم نوشت.
در سخنان سخنرانان روز يكشنبه، و به همين ترتيب در سخنان حاضراني كه شنوندهي سخنرانيها بودند و بعد در جمعهاي دوستانه دربارهي برداشتهاي خود سخن ميگفتند، و شگفتتر آن كه، در ميان خودِ سخنرانان كه در چنين جمعهاي خصوصيتري حضور داشتند، يك چيز بيش از هرچيز جلب نظر ميكرد، و آن هم نوعي گزندگي و تلخي بود در ساختار واژگان و چارچوب معنايي آنچه كه دربارهي "ديگري" ميگفتند. از استادان و دوستان عزيز و نامدار تا ياران و نزديكانِ جوانتر يك چيز مشترك به چشم ميزد و آن هم ريشخندي پنهان يا آشكار در لحن كلام و محتواي سخن بود، در آن هنگام كه موضوع بحث "ديگري" بود. اين ديگري، نويسندهاي، استادي، خبرنگاري، سخنراني، يا صاحب انديشهاي بود، كه گاه – و معمولا- آرا و افكارش با صادر كنندهي ريشخند تمايزي اندك و شباهتي بسيار داشت. سادهتر بگويم، آنچه در نشست يكشنبه بيش از هرچيز توجهم را جلب كرد و تا حدودي آزردهام ساخت، ديدنِ بقاياي قومي رو به انقراض بود، كه در فراهم آوردن اسباب زوال خويشتن بر هم پيشي ميگرفتند. قومي دوست داشتني و قبيلهاي ارجمند از آنان كه رهبران سپهر فرهنگي ايرانِ امروز به شمار ميآيند، آنان كه در اين روزگار منع انديشه و قحط فكر، همچنان به تفكر و انديشه پايبند و وفادار باقي ماندهاند. آنان كه هنوز ميخوانند و مينويسند و شرايط را تحليل ميكنند و "نظر"ي دارند، يعني جايي در هستي براي ايستادن يافتهاند و از آنجا چيزي ميبينند و ديدگاهي را ارائه ميدهند.
ديدنِ اين كه هنوز در دوران اين كوچگرد شدنِ دوبارهي نخبگان ايراني و پراكنده شدنشان در گوشاگوش گيتي، چند ده تني صاحب فكر وجود دارند كه در مورد موضوعي خاص نظر دارند و بر حرف هم نقدي و بر اين نقدها جوابي در آستين دارند، همان قدر دلپذير بود، كه ديدنِ ناشكيبايي و پرخاشجويي و رجزخوانيشان ناپسند. نقدها همه با هزل و ريشخند و معمولا با توهين آميخته بود و رنگهاي سياه و سپيد بر اين همه رنگهاي شادِ طبيعي غلبه داشت و "ديگري" نه حتي به جرمِ جور ديگر انديشيدن، و نظري ديگر داشتن، كه به خاطر نارسايي بيان، بيسوادي در زمينهاي خاص، رويكردي ويژه، يا حتي شكل ظاهري و نوع لباس (!) تخطئه ميشد و طرد ميگشت و سرزنش ميشد، و البته اينها همه بر اساس اصول و قواعد آداب و سنت شريفِ رياكارانهمان در خفا و در پشت سر، يا به ندرت كه بلندگويي در دسترس بود، و ميدان خالي، آشكار و علني.
در اين نكته بحثي نيست كه در اين آشوب معناييِ امروزين، اختلاف نظرها بسيار است، و بايد هم باشد. در اين حقيقت ايرادي نيست كه در هياهوي شعار دادنهاي مدعيان روشنفكري و يا تاريكفكري، و در غرش فرو ريختنِ نهادهاي علمي ما، سره و ناسره در هم آميخته شدهاند و سخنان پرت و بيربط و آراي نادرست و نامستند بسيار ميتوان شنيد. در اين موضوع هيچ شكي نيست كه هر آنكس كه سخني ميگويد و سطري مينويسد، گستاخانه عرصهاي براي نقد و خردهگيري را روياروي خود ميگشايد، كه تنها مشق ننوشته بيغلط است و بسا از اين نقشها در پيرامونمان. و باز حرفي نيست كه در ميان اين انبوه سخنان همواره جز اندكي ارزشمند و گرانبها نيستند.
اختلاف نظر و نادرستي آرا و برداشتهاي ناهمگون و واگرايي در افكار و حتي لاف و گزافهاي روشنفكرانه، همه وجود داشتهاند و در تمام جوامع با غلظتهايي متفاوت همواره وجود داشتهاند و خواهند داشت. آنچه در اين ميان به گمانم ناپسند و آزارنده است، اصرار ما براي ورود به ميدانِ دامن زدن به اين لاف و گزافها، افزودن بر نادرستيها، و آلوده شدن به مرضِ مسريِ دست كشيدن از قواعدي اخلاقي است.
اگر در اين حال و هوا در اين زمانه، بختي براي تفكيك تدريجي سره از ناسره و سرندِ آرامِ دانه از خس وجود داشته باشد، پايبندي به اخلاقي قاعدهمند و بردبارانه است، كه سخن را تنها در قلمرو سخن، و نه در حمله به سخنور نقد كند، اختلاف عقايد را با بلندنظري بپذيرد و تاب آورد، و بيمايگي و كمسوادي مدعيان را بدون برآشفتن و توهين، و البته بي پر و بال دادن و تاييدِ رياكارانه، با ادب گوشزد كند و با بياعتنايي ناديده انگارد. در فضاي امروزين ما، اين كار البته دشوار است، چرا كه حريفاني كوس بسته در هر كنار و رقيباني كمين كرده بر هر گذر بسيارند و بازار توهين و حمله به "اشخاص" به جاي "آرا" گرم است. با اين وجود، اگر قصدِ تكرار كردن خطاهاي ديرپاي فضاي روشنفكري ايراني را نداريم، و اگر نميخواهيم به آنچه كه ديگران تبديل شدند، تبديل شويم، راهي جز بردباري نداريم. كليد اين كار، تاب آوردنِ بداخلاقي ديگران و اخلاقي رفتار كردن است، و پيراستن سخن خويش از حشو و زوايد عامه پسندانهي خوش تشويقِ پوك، و يك درجه عميقتر نگريستن و درستتر رفتار كردن و خوددارانهتر سخن گفتن و نوشتن. تا كه شايد اين پريدنهاي به هم و كشمكشهايي شخصي كه نه موضوعش معلوم است و نه دليلش و نه حاصلش، زودتر خاتمه يابد.
از اين رو، سخني دارم با سخنرانان و نويسندگان، ياران و عياران، استادان و دانشجويان، و تمام دوستان عزيز من، كه "ديگري" را محترم بداريد تا ديگري محترمتان بدارد، و بيآزردن مخالفان نظرشان – و نه خودشان- را نقد كنيد تا سخنتان شنيده شود، و تا هنگامي كه اين هواي آلوده و اين توفان مسموم بگذرد، شكيبا باشيد، و شكيبا باشيد، و شكيبا باشيد.