• کانون خورشید
  • کتابخانه
  • مرکز
خانهوب نویسsherwin ‏ ببه احترام ستوده
2008.08.21 07:35:26
sherwin

مي­خواهم برايتان از گنجي بگويم كه امروز يافتمش.

به گچسر رفته بودم، براي ديدار با يكي از دوستان قديمي پدرم، كه بارها كتابهايش را خوانده بودم، اما ديدارش دست نداده بود. دكتر منوچهر ستوده را مي­گويم، كه با پدرم دوستي پنجاه شصت ساله­اي داشت، و از معدود كساني بود كه زنده ياد انوشيروان – پدرم- او را بسيار مي­ستود.

 در موردش بسيار اندك مي­دانستم. خبر داشتم كه سالها پيش، در واقع بيش از نيم قرن قبل، پدرم و گروهي از دوستانش، كه همگي از فرهيختگان روزگار بودند، در همين گچسر زمينهايي را خريدند تا از غوغاي تهرانِ رشد يابنده­ي آن روزها به آن پناه ببرند، و بي­ترديد هرگز گمانِ تهرانِ امروز را نمي­بردند. در ميانشان نامداران بسياري بودند، ايرج افشار كه همه­ي تاريخ­خوانان ايراني مديون پشتكارش در نسخه شناسي هستند، دكتر محمد جواد مشكور، دوست نزديك و يار غار پدرم، و البته دكتر منوچهر ستوده، كه كه امينِ اين گروه بود و پدرم هم وقتي براي تحصيل به فرانسه مي­رفت، - و اين قبل از جنگ دوم جهاني بود- او را وكيل خود قرار داده بود. 

          از ميان اين جمع، با زنده ياد دكتر مشكور بيش از بقيه آشنا بودم و لطفي را كه با آموزاندن زبان پهلوي به من داشت، از ياد نمي­برم. دكتر ستوده را، اما، تنها در كتابهايش ديده بودم و نقل قولهاي پدرم، كه از آن كوهنوردهاي قديمي بود و به تكروي و تنها درنورديدن كوهها و بيابانهاي شهرت داشت، و تنها همين دكتر ستوده را هم­راه و همپاي خود مي­دانست، و آن هم با احترامي بيش از يك همسفرِ عادي.

           القصه، امروز دكتر ستوده را براي اولين بار ديدم. وقتي نشسته بود، شصت يا دست بالا هفتاد ساله مي­نمود. چشمانش تيز بود و بي­عينك، و صدايش نيرومند و قوي، و حافظه­اش خطاناپذير و انباشته از اطلاعاتي گرانبها، طوري كه تمام مدتي كه آنجا نشسته بودم، سعي مي­كردم باور كنم نود و پنج سال دارد و آخر هم نشد كه نشد! 

          هيجان زده شدم وقتي دريافتم كه اين دكتر ستوده­ي ستودني، نه تنها دوست نزديك و يار و همراه سفرهاي انوشيروان، كه در زمان دبستان، معلم زبان انگليسي او هم بوده است. و شگفت زده شدم وقتي گفت كه دوستِ پدربزرگم هم بوده است. يعني مردي كه جز از پدرم و عمويم چيزي درباره­اش نشنيده بودم، و هم از ايشان و هم از بقيه تنها در هاله­اي از ستايش و احترامِ افراطي. طوري كه تقريبا هيچ تصويري از او در ذهن نداشتم. برايم تعريف كرد كه پدر بزرگم – محسن خان مستعان الدوله،- كتابي نوشته بوده در تاريخ اراك (ايران مركزي) كه به همت خودِ دكتر ستوده چاپ شده و در شرف تجديد چاپ است. همچنين از خلق و خوي او برايم گفت و از شيطنت­هاي پدرم در زمان كودكي، و از چند تا از ماجراهاي پر شر و شور جوانانه كه با هم داشته­اند. 

          وقتي در ميان حرفهايش درباره­ي سرنوشت تاريخي ايرانيان، به جمله­ي معترضه­اي رسيد كه مي­بايست در آن خود را توصيف كند، عبارتي بسيار سزاوار را به كار برد و گفت:" من، به عنوان يك مردِ پارسي...". به راستي نمونه­اي از مردان پارسي بود اين دكتر منوچهر ستوده. با خردي برخاسته از يك قرن عمر، با شكوهِ شخصيتي مسلح به دستگاهي اخلاقي و دانش كسي كه از آستارا تا آستاراخان را نوشته است. اين پيرمرد پارسي، يكي از بازماندگان نسلي از مردان پارسي است كه يك به يك رفتند. يكي به زخم اشموغي از پاي افتاد و ديگران را دست اجل بردند. پس اين سطور را مي­نويسم به مثابه اداي احترامي به او، ابراز دريغي از نبودِ انوشيروان­ها و محمد جوادها و ديگران، و ثبت تشويقي براي آنان كه مشتاق ديدن مردي پارسي در اوج پختگي­اش هستند. شايسته است آنان كه جوياي تاريخ و فرهنگ ايراني هستند، هم صحبتي با دكتر ستوده را از دست ندهند. كه گذشته از تاريخ خاندان من، تاريخ خاندان­هاي بسياري را در خاطر، و خاطره­ي رازهاي بسياري را از اين سرزمين در ذهن دارد. باشد كه تا چند سالي ديگر، صدمين زادروزش را جشن بگيريم.



  
 

پاسخ دادن به نوشته
نام کاربری:

E-mail:

  Enter text shown in left:
 



Fanafzar