ميخواهم برايتان از گنجي بگويم كه امروز يافتمش.
به گچسر رفته بودم، براي ديدار با يكي از دوستان قديمي پدرم، كه بارها كتابهايش را خوانده بودم، اما ديدارش دست نداده بود. دكتر منوچهر ستوده را ميگويم، كه با پدرم دوستي پنجاه شصت سالهاي داشت، و از معدود كساني بود كه زنده ياد انوشيروان – پدرم- او را بسيار ميستود.
در موردش بسيار اندك ميدانستم. خبر داشتم كه سالها پيش، در واقع بيش از نيم قرن قبل، پدرم و گروهي از دوستانش، كه همگي از فرهيختگان روزگار بودند، در همين گچسر زمينهايي را خريدند تا از غوغاي تهرانِ رشد يابندهي آن روزها به آن پناه ببرند، و بيترديد هرگز گمانِ تهرانِ امروز را نميبردند. در ميانشان نامداران بسياري بودند، ايرج افشار كه همهي تاريخخوانان ايراني مديون پشتكارش در نسخه شناسي هستند، دكتر محمد جواد مشكور، دوست نزديك و يار غار پدرم، و البته دكتر منوچهر ستوده، كه كه امينِ اين گروه بود و پدرم هم وقتي براي تحصيل به فرانسه ميرفت، - و اين قبل از جنگ دوم جهاني بود- او را وكيل خود قرار داده بود.
از ميان اين جمع، با زنده ياد دكتر مشكور بيش از بقيه آشنا بودم و لطفي را كه با آموزاندن زبان پهلوي به من داشت، از ياد نميبرم. دكتر ستوده را، اما، تنها در كتابهايش ديده بودم و نقل قولهاي پدرم، كه از آن كوهنوردهاي قديمي بود و به تكروي و تنها درنورديدن كوهها و بيابانهاي شهرت داشت، و تنها همين دكتر ستوده را همراه و همپاي خود ميدانست، و آن هم با احترامي بيش از يك همسفرِ عادي.
القصه، امروز دكتر ستوده را براي اولين بار ديدم. وقتي نشسته بود، شصت يا دست بالا هفتاد ساله مينمود. چشمانش تيز بود و بيعينك، و صدايش نيرومند و قوي، و حافظهاش خطاناپذير و انباشته از اطلاعاتي گرانبها، طوري كه تمام مدتي كه آنجا نشسته بودم، سعي ميكردم باور كنم نود و پنج سال دارد و آخر هم نشد كه نشد!
هيجان زده شدم وقتي دريافتم كه اين دكتر ستودهي ستودني، نه تنها دوست نزديك و يار و همراه سفرهاي انوشيروان، كه در زمان دبستان، معلم زبان انگليسي او هم بوده است. و شگفت زده شدم وقتي گفت كه دوستِ پدربزرگم هم بوده است. يعني مردي كه جز از پدرم و عمويم چيزي دربارهاش نشنيده بودم، و هم از ايشان و هم از بقيه تنها در هالهاي از ستايش و احترامِ افراطي. طوري كه تقريبا هيچ تصويري از او در ذهن نداشتم. برايم تعريف كرد كه پدر بزرگم – محسن خان مستعان الدوله،- كتابي نوشته بوده در تاريخ اراك (ايران مركزي) كه به همت خودِ دكتر ستوده چاپ شده و در شرف تجديد چاپ است. همچنين از خلق و خوي او برايم گفت و از شيطنتهاي پدرم در زمان كودكي، و از چند تا از ماجراهاي پر شر و شور جوانانه كه با هم داشتهاند.
وقتي در ميان حرفهايش دربارهي سرنوشت تاريخي ايرانيان، به جملهي معترضهاي رسيد كه ميبايست در آن خود را توصيف كند، عبارتي بسيار سزاوار را به كار برد و گفت:" من، به عنوان يك مردِ پارسي...". به راستي نمونهاي از مردان پارسي بود اين دكتر منوچهر ستوده. با خردي برخاسته از يك قرن عمر، با شكوهِ شخصيتي مسلح به دستگاهي اخلاقي و دانش كسي كه از آستارا تا آستاراخان را نوشته است. اين پيرمرد پارسي، يكي از بازماندگان نسلي از مردان پارسي است كه يك به يك رفتند. يكي به زخم اشموغي از پاي افتاد و ديگران را دست اجل بردند. پس اين سطور را مينويسم به مثابه اداي احترامي به او، ابراز دريغي از نبودِ انوشيروانها و محمد جوادها و ديگران، و ثبت تشويقي براي آنان كه مشتاق ديدن مردي پارسي در اوج پختگياش هستند. شايسته است آنان كه جوياي تاريخ و فرهنگ ايراني هستند، هم صحبتي با دكتر ستوده را از دست ندهند. كه گذشته از تاريخ خاندان من، تاريخ خاندانهاي بسياري را در خاطر، و خاطرهي رازهاي بسياري را از اين سرزمين در ذهن دارد. باشد كه تا چند سالي ديگر، صدمين زادروزش را جشن بگيريم.