به قول قدما، مدتي اين مثنوي تاخير شد، و به لطف همان مثنوي بود كه باز از سر گرفتمش.
هفته پيش را در همراهي ياران به قونيه رفته بودم براي مراسم عرس مولانا. شگفتانگيز بود و دردناك آنچه را كه ديدم. دردناك از اين رو كه در زادگاه مولانا و در همان كوچهها و خيابانهايي كه مولويهاو چلبيها و صدرالدين قونويها قدم ميزدند، ديگر هيچ كس حتي اندكي پارسي نميداند و بنابراين ارتباط تمام مردم شهر با خزانهي معنايي عرفان ايراني به كل قطع است. اين از آن رو دردناك است كه زماني همين شهر يكي از مراكز بزرگ صورتبندي عرفان ايراني بود، و همان نقطهاي بود كه تصوف خراسانيِ گريخته از تيغ مغولان و تصوف مغربي-اندلسيِ ابن عربي با هم تلاقي كردند و در هم جوشيدند.دريغ ديگر از آن رو بود كه اصولا مردم تركيه را بيسواد و نادان و سطحينگر يافتم. در حالي كه همين مردم ميراثبرِ تمدن درخشان بيزانس و تندرويهاي روميان شرقي و عظمت عثماني هستند. نه تنها كسي در شهر كتيبههاي يوناني و لاتينِ نوشته شده بر سنگهاي باستاني را نميتوانست بخواند، كه از خواندن خطوط عربي سردر مساجد و شعرهاي فارسيِ آرامگاه مولانا نيز عاجز بودند.
زبان تركيشان، كه نيم قرني است بر رويش كار علمي و زيباييشناسانه كردهاند، همچنان عبارت است از واژگان فارسي و انگليسي و عربي، كه با حرف ربط و قيد و تك و توكي فعل تركي به هم چسبيده است. در واقع زبانشان –مثل تركي خودمان- "تركي" به معناي دقيق كلمه نيست. چون زبان تركي را قبايل ترك زباني به همراه آوردند كه در قرون سوم تا هفتم هجري از شرق و شمال به ايران و تركيه هجوم بردند، و زبانشان تقريبا همان بود كه در مغولستان امروز بدان سخن ميگويند. به هر حال، زبانشان گذشته از فقرِ تكان دهندهي واژگان علمي و انتزاعي و شاعرانه، چهلتكهاي بود ناهمساز از واژگاني از بنهاي زباني گوناگون، كه نه مثل فارسي در قالب دستور زباني يگانه و قديمي به هم جوش خورده بود، و نه مثل انگليسي همنشيني دقيق و كارآمدي را در ميان رگههايش پديد آورده بود. بدتر از همه اين كه اين زبان ناتندرست را به خط لاتين هم مينوشتند و بنابراين خويشتن را از خواندن متون قديمي خودشان هم محروم كرده بودند. نميدانم كساني كه امروز پانترك خوانده ميشوند تركيه را ديدهاند يا نه، اما اگر نديدهاند، واجب است كه ببينند، و اگر ديدهاند، واجب است كه در بسياري از خواستهايشان بازانديشي كنند. خلاصه كنم، تركان را مردمي يافتم نادان نسبت به ميراث فرهنگي خودشان، و از خودبيگانه، كه با ضرب و زور زياد ميكوشيدند مدرن شوند، با نوشتن به خط اروپاييان، با لباس پوشيدن به سبك اروپاييان، و با ادعاي ناجور مداوم كه "در واقع" اروپايي هستند.
اينها را همه در مورد فرهنگ اهل قونيه گفتم و نه دربارهي شخصيتِ مردمانش. مردمانش اتفاقا، به آذريهاي خودمان شبيه بودند. همان قدر خوش برخورد و مهربان، و در موارد مالي هم برعكس هندوان تميز و پاكيزه بودند و درستكار. نه گدايان زيادي در بينشان ديده ميشد و نه كسي سعي ميكرد با دروغ گفتن كسي را تلكه كند. اينها هنوز از عادتهاي كهن برايشان به يادگار مانده بود و همين جاي شكرش را داشت. مردم قونيه بيشتر به نسخهاي از مادهاي خودمان ميمانند، يعني همان آذريها، كه البته رگ مهاجمان ترك در خونشان بيشتر جاري شده باشد. معمولا بور و سپيدپوست بودند، با قدهاي كوتاه و چشمان كمي تنگ، كه ميراث اين خون مغوليشان بود. قونيه شهري مذهبي بود. طوري كه زنانش با وجود آزادي حجاب، همه روسري بر سر داشتند. حجابشان آشكارا از سر عقيده و اخلاص بود و نه ريا و اجبار، براي همين هم سنتي ديني را نشان ميداد و نه قانوني سياسي را، و تا حدودي به دل مينشست. اما از قونيه و فرهنگ و مردمش كه بگذريم، شگفتي اصلي در مورد مولانا بود و دوستدارانش. بيش از چهار هزار تن از كشورهاي گوناگون به قونيه آمده بودند و بيشترشان ايراني بودند. ايرانيها را ميتوانستي در خيابان از شيكپوش بودنشان، پر سر و صدا بودنشان، و وقار و متانتشان تشخيص بدهي. بيشتر كساني كه آمده بودند يا مذهبي بودند يا به عرفان گرايش داشتند و اين طبيعي هم بود. خوانندگان و نوازندگان بسياري آمده بودند، به همراه درويشان و صوفيان فراوان. با يك گروه از سلسلهي نعمتالهي كه همسفر ما بودند بيشتر آشنا شديم. گروه سي نفرهاي بودند كه با قطبشان سفر ميكردند. مردمي بودند پاكيزه پوش، خوش برخورد، نيكوكار، و بسيار هماهنگ و همدل. كلاههاي نمدي بلند بر سر داشتند و هنگام نشستهايشان لباسهاي سپيد يكدست ميپوشيدند. قطبشان و مريد برگزيدهاش دو پيرمرد با مو و ريش بلند بودند كه به كتيبههاي هخامنشي شباهتي داشتند. از ديدنشان خوشحال شدم، چرا كه نه معتاد بودند و نه اهل تظاهر و ريا.
گروههاي ديگري هم بودند. دار و دستهاي از اروپا و آمريكا آمده بودند. رهبرشان يك سياهپوست غول پيكر بود از كشورهاي شمال آفريقا، كه دست كم پنج زبان را به رواني حرف ميزد و استاد اسلام شناسي در دانشگاه كاليفرنيا بود. نامش ابراهيم بود و تمام مريدانش به دست او اسلام آورده بودند. يكي دو شبي را در خانقاه درويشي ايراني - كه به جاي خود شخصيتي جالب توجه داشت- مهمان بوديم و بيشتر با آنها آشنا شديم. شب اول، درمراسم خرقهپوشي مريدان ابراهيم شركت كرديم. همان مراسم كهن ايراني بود، با چند تغيير، اول آن كه زنان هم در آن خرقه ميپوشيدند، و دوم آن كه شيخ خطبهها را به انگليسي ميخواند، و بسيار ساده شده و زودفهم. بخشي را كه عربي ميخواند بقيه نميفهميدند، اما عجيب آن بود كه ابراهيم در ميان نامهاي سلسلهي خرقهاش هم به ابن عربي اشاره كرد و هم به بايزيد و مولانا و هم به اوحدالدين. يا به سنتزي ناشناخته براي من دست يافته بود و يا از تفاوت عرفان مغربي و خراساني و تمايز مكتب عراق و نيشابور به كل بيخبر بود.
خلاصه، آنچه را كه ديدم بيخبري محض و عميق بود از محتواي تصوف ايراني و اندوختهي معنايي عرفان اسلامي، به همراه شوق و شوري بسيار و اخلاقي فراوان و تمام زيباييهاي ديگري كه از اين ميل به معنا بر ميخيزد. دريغ پشت دريغ بود كه چرا ما ايرانيان سازماندهي درستي براي معرفي دارايي معنوي خود به مشتاقاني از اين دست نداريم، و افسوس پشت افسوس كه چرا اين مشتاقان راه دور دست قونيه را بلد هستند، ولي از نيشابور و شيراز و شهرهاي آذربايجان و كردستان چيزي نشنيدهاند. با اين وجود، قدرت فرهنگ ايراني را همچنان ميتوانستي از گوشه و كنار ببيني. يكي از اعضاي گروه آمريكاييها، مردي ميانسال و جدي بود كه حتي نسبت به ابراهيم هم نگاهي شكاك داشت و گويي با فضا ارتباط زيادي برقرار نكرده بود، چقدر شگفتزده شدم وقتي بعد از يكي از نشستهايمان در خانقاه مولانا به سراغم آمد و هيجانزده تعريف كرد كه كسي برايش شعري از مولوي را به فارسي خوانده است و با وجود آن كه زبان را نميدانسته، مسحور آن شده و گريه كرده است. و از ياد نخواهم برد آن شبي را كه از خانقاهي بيرون آمديم و در پشت در آرامگاه مولانا، جوان ايراني نازنيني را ديديم كه به حال دل خويش دف ميزد و ميخواند و در اندك زماني گروهي بزرگ در آن ديروقت شب و سرماي قونيه اطرافش گرد آمدند و به ذكر و سماع مشغول شدند.
يك هفته به خوشي و شادماني گذشت، در ميان درويشان ايراني موقر و نيكورفتار، در گذرِ جهانگردانِ ژاپنيِ دوربين به گردن، در برابر دختران زيباروي اتريشي كه به سبك مولويه سماع ميكردند، در همراهي و برخورداري از ميزباني گرم تركان مهرباني كه دوستدار مولانا بودند، و در كنار روسها، فرانسويها، آمريكاييها و آلمانيهايي كه درست نميدانم شيفتهي چه شده بودند، اما شيفته شده بودند!وقتي كه در مجلس سماعي نشسته بودم و اين تركيب ناهمگون و دوست داشتني را مينگريستم، دلم ميخواست پير بستام را براي دقيقهاي ميديدم و ميگفتم: بابا، بازار خانقاهت چندان گرم شده كه در خيالت نميگنجد...