• کانون خورشید
  • کتابخانه
  • مرکز
خانهوب نویسsherwin ‏ ارمغان سفر قونيه
2008.12.21 03:52:39
sherwin

 

 به قول قدما، مدتي اين مثنوي تاخير شد، و به لطف همان مثنوي بود كه باز از سر گرفتمش.

 هفته پيش را در همراهي ياران به قونيه رفته بودم براي مراسم عرس مولانا. شگفت­انگيز بود و دردناك آنچه را كه ديدم. دردناك از اين رو كه در زادگاه مولانا و در همان كوچه­ها و خيابانهايي كه مولوي­هاو چلبي­ها و صدرالدين قونوي­ها قدم مي­زدند، ديگر هيچ كس حتي اندكي پارسي نمي­داند و بنابراين ارتباط تمام مردم شهر با خزانه­ي معنايي عرفان ايراني به كل قطع است. اين از آن رو دردناك است كه زماني همين شهر يكي از مراكز بزرگ صورتبندي عرفان ايراني بود، و همان نقطه­اي بود كه تصوف خراسانيِ گريخته از تيغ مغولان و تصوف مغربي-اندلسيِ ابن عربي با هم تلاقي كردند و در هم جوشيدند.دريغ ديگر از آن رو بود كه اصولا مردم تركيه را بيسواد و نادان و سطحي­نگر يافتم. در حالي كه همين مردم ميراث­برِ تمدن درخشان بيزانس و تندروي­هاي روميان شرقي و عظمت عثماني هستند. نه تنها كسي در شهر كتيبه­هاي يوناني و لاتينِ نوشته شده بر سنگهاي باستاني را نمي­توانست بخواند، كه از خواندن خطوط عربي سردر مساجد و شعرهاي فارسيِ آرامگاه مولانا نيز عاجز بودند.

 زبان تركي­شان، كه نيم قرني است بر رويش كار علمي و زيبايي­شناسانه كرده­اند، همچنان عبارت است از واژگان فارسي و انگليسي و عربي، كه با حرف ربط و قيد و تك و توكي فعل تركي به هم چسبيده است. در واقع زبانشان –مثل تركي خودمان- "تركي" به معناي دقيق كلمه نيست. چون زبان تركي را قبايل ترك زباني به همراه آوردند كه در قرون سوم تا هفتم هجري از شرق و شمال به ايران و تركيه هجوم بردند، و زبانشان تقريبا همان بود كه در مغولستان امروز بدان سخن مي­گويند. به هر حال، زبانشان گذشته از فقرِ تكان دهنده­ي واژگان علمي و انتزاعي و شاعرانه، چهل­تكه­اي بود ناهمساز از واژگاني از بن­هاي زباني گوناگون، كه نه مثل فارسي در قالب دستور زباني يگانه و قديمي به هم جوش خورده بود، و نه مثل انگليسي همنشيني دقيق و كارآمدي را در ميان رگه­هايش پديد آورده بود. بدتر از همه اين كه اين زبان ناتندرست را به خط لاتين هم مي­نوشتند و بنابراين خويشتن را از خواندن متون قديمي خودشان هم محروم كرده بودند. نمي­دانم كساني كه امروز پان­ترك خوانده مي­شوند تركيه را ديده­اند يا نه، اما اگر نديده­اند، واجب است كه ببينند، و اگر ديده­اند، واجب است كه در بسياري از خواستهايشان بازانديشي كنند. خلاصه كنم، تركان را مردمي يافتم نادان نسبت به ميراث فرهنگي خودشان، و از خودبيگانه، كه با ضرب و زور زياد مي­كوشيدند مدرن شوند، با نوشتن به خط اروپاييان، با لباس پوشيدن به سبك اروپاييان، و با ادعاي ناجور مداوم كه "در واقع" اروپايي هستند.

          اينها را همه در مورد فرهنگ اهل قونيه گفتم و نه درباره­ي شخصيتِ مردمانش. مردمانش اتفاقا، به آذري­هاي خودمان شبيه بودند. همان قدر خوش برخورد و مهربان، و در موارد مالي هم برعكس هندوان تميز و پاكيزه بودند و درستكار. نه گدايان زيادي در بينشان ديده مي­شد و نه كسي سعي مي­كرد با دروغ گفتن كسي را تلكه كند. اينها هنوز از عادتهاي كهن برايشان به يادگار مانده بود و همين جاي شكرش را داشت. مردم قونيه بيشتر به نسخه­اي از مادهاي خودمان مي­مانند، يعني همان آذري­ها، كه البته رگ مهاجمان ترك در خونشان بيشتر جاري شده باشد. معمولا بور و سپيدپوست بودند، با قدهاي كوتاه و چشمان كمي تنگ، كه ميراث اين خون مغولي­شان بود. قونيه شهري مذهبي بود. طوري كه زنانش با وجود آزادي حجاب، همه روسري بر سر داشتند. حجابشان آشكارا از سر عقيده و اخلاص بود و نه ريا و اجبار، براي همين هم سنتي ديني را نشان مي­داد و نه قانوني سياسي را، و تا حدودي به دل مي­نشست.           اما از قونيه و فرهنگ و مردمش كه بگذريم، شگفتي اصلي در مورد مولانا بود و دوستدارانش. بيش از چهار هزار تن از كشورهاي گوناگون به قونيه آمده بودند و بيشترشان ايراني بودند. ايراني­ها را مي­توانستي در خيابان از شيك­پوش بودنشان، پر سر و صدا بودنشان، و وقار و متانت­شان تشخيص بدهي. بيشتر كساني كه آمده بودند يا مذهبي بودند يا به عرفان گرايش داشتند و اين طبيعي­ هم بود. خوانندگان و نوازندگان بسياري آمده بودند، به همراه درويشان و صوفيان فراوان. با يك گروه از سلسله­ي نعمت­الهي كه همسفر ما بودند بيشتر آشنا شديم. گروه سي نفره­اي بودند كه با قطبشان سفر مي­كردند. مردمي بودند پاكيزه پوش، خوش برخورد، نيكوكار، و بسيار هماهنگ و همدل. كلاههاي نمدي بلند بر سر داشتند و هنگام نشستهايشان لباسهاي سپيد يكدست مي­پوشيدند. قطبشان و مريد برگزيده­اش دو پيرمرد با مو و ريش بلند بودند كه به كتيبه­هاي هخامنشي شباهتي داشتند. از ديدنشان خوشحال شدم، چرا كه نه معتاد بودند و نه اهل تظاهر و ريا.

          گروههاي ديگري هم بودند. دار و دسته­اي از اروپا و آمريكا آمده بودند. رهبرشان يك سياهپوست غول پيكر بود از كشورهاي شمال آفريقا، كه دست كم پنج زبان را به رواني حرف مي­زد و استاد اسلام شناسي در دانشگاه كاليفرنيا بود. نامش ابراهيم بود و تمام مريدانش به دست او اسلام آورده بودند. يكي دو شبي را در خانقاه درويشي ايراني - كه به جاي خود شخصيتي جالب توجه داشت- مهمان بوديم و بيشتر با آنها آشنا شديم. شب اول، درمراسم خرقه­پوشي مريدان ابراهيم شركت كرديم. همان مراسم كهن ايراني بود، با چند تغيير، اول آن كه زنان هم در آن خرقه مي­پوشيدند، و دوم آن كه شيخ خطبه­ها را به انگليسي مي­خواند، و بسيار ساده شده و زودفهم. بخشي را كه عربي مي­خواند بقيه نمي­فهميدند، اما عجيب آن بود كه ابراهيم در ميان نامهاي سلسله­ي خرقه­اش هم به ابن عربي اشاره كرد و هم به بايزيد و مولانا و هم به اوحدالدين. يا به سنتزي ناشناخته براي من دست يافته بود و يا از تفاوت عرفان مغربي و خراساني و تمايز مكتب عراق و نيشابور به كل بي­خبر بود.

           خلاصه، آنچه را كه ديدم بي­خبري محض و عميق بود از محتواي تصوف ايراني و اندوخته­ي معنايي عرفان اسلامي، به همراه شوق و شوري بسيار و اخلاقي فراوان و تمام زيبايي­هاي ديگري كه از اين ميل به معنا بر مي­خيزد. دريغ پشت دريغ بود كه چرا ما ايرانيان سازماندهي درستي براي معرفي دارايي­ معنوي خود به مشتاقاني از اين دست نداريم، و افسوس پشت افسوس كه چرا اين مشتاقان راه دور دست قونيه را بلد هستند، ولي از نيشابور و شيراز و شهرهاي آذربايجان و كردستان چيزي نشنيده­اند. با اين وجود، قدرت فرهنگ ايراني را همچنان مي­توانستي از گوشه و كنار ببيني. يكي از اعضاي گروه آمريكايي­ها، مردي ميانسال و جدي بود كه حتي نسبت به ابراهيم هم نگاهي شكاك داشت و گويي با فضا ارتباط زيادي برقرار نكرده بود، چقدر شگفت­زده شدم وقتي بعد از يكي از نشست­هايمان در خانقاه مولانا به سراغم آمد و هيجان­زده تعريف كرد كه كسي برايش شعري از مولوي را به فارسي خوانده است و با وجود آن كه زبان را نمي­دانسته، مسحور آن شده و گريه كرده است. و از ياد نخواهم برد آن شبي را كه از خانقاهي بيرون آمديم و در پشت در آرامگاه مولانا، جوان ايراني نازنيني را ديديم كه به حال دل خويش دف مي­زد و مي­خواند و در اندك زماني گروهي بزرگ در آن ديروقت شب و سرماي قونيه اطرافش گرد آمدند و به ذكر و سماع مشغول شدند.

 يك هفته به خوشي و شادماني گذشت، در ميان درويشان ايراني موقر و نيكورفتار، در گذرِ جهانگردانِ ژاپنيِ دوربين به گردن، در برابر دختران زيباروي اتريشي كه به سبك مولويه سماع مي­كردند، در همراهي و برخورداري از ميزباني گرم تركان مهرباني كه دوستدار مولانا بودند، و در كنار روس­ها، فرانسوي­ها، آمريكايي­ها و آلماني­هايي كه درست نمي­دانم شيفته­ي چه شده بودند، اما شيفته شده بودند!وقتي كه در مجلس سماعي نشسته بودم و اين تركيب ناهمگون و دوست داشتني را مي­نگريستم، دلم مي­خواست پير بستام را براي دقيقه­اي مي­ديدم و مي­گفتم: بابا، بازار خانقاهت چندان گرم شده كه در خيالت نمي­گنجد...  

     



  
 

پاسخ دادن به نوشته
نام کاربری:

E-mail:

  Enter text shown in left:
 



Fanafzar