دوشنبه , اسفند 11 1404

سطح اجتماعی (۱)

سطح اجتماعی (۱)

نیاز ـ ناز

اصل نیاز: مجموعه‌‌ای از متغیرهای سطح اجتماعی (مانند پول، اعتبار، مشروعیت، نفوذ و …)، برای رمزگذاری و تأمین قدرت تخصص یافته‌‌اند. من در سطح اجتماعی این عوامل را به طور فعال جست‌‌وجو کرده و طلب می‌‌کند. غیاب هر یک از این متغیرها به نیازی منتهی می‌‌شود که من را در سطح اجتماعی برای کسب آن امر غایب برمی‌‌انگیزد. نیاز پویایى ویژه‌‌ی خود را دارد و نسبت به شرایط دگرگون می‌‌شود، به پردازش عصبى وابسته است و از این رو از نظر هستی‌‌شناسانه اصالتی ندارد، معمولاً از ریشه‌اى زیستى برمی‌‌خیزد، در سطح بازنمایىِ خودآگاه معنادار است، در پیوند با اصل ماند کنشی و هنجارهای اجتماعی محافظه كار است،‌‌ در مسیر زمان دستخوش شاخه‌زایى می‌‌شود، و از نوعی لایه‌بندى سلسله‌‌مراتبى برخوردار است و از اصل جبران پیروی می‌‌کند، یعنى در صورت ارضا نشدن نیازهاى سطح بالای این سلسله‌‌مراتب، رفتارها برای ارضای شدیدتر سطوح زیرین ــ و به ندرت فرازین ــ بسیج می‌‌شوند.

توهم ارج ناز: این برداشت که با ابراز بی‌‌نیازی از متغیرهای یادشده می‌‌توان آنها را به دست آورد. این پیش‌‌فرض که شکلی از قواعد عادلانه برای توزیع قدرت وجود دارد که مستقل از تلاش افراد عمل می‌‌کند و در نهایت دیر یا زود غیاب‌‌های ملموس را رفع خواهد کرد.

توهم پستیِ نیاز: نیاز امرى پایدار، ثابت، پست، حیوانى، تضعیف كننده، و متعارض با رشد و تعالى است و در میان افراد متفاوت ساختارى ساده، ایستا و یكدست دارد.

تله‌‌ی بتِ ناز: من به جای جستجوی برنامه‌‌مند و به دست آوردن آنچه برای رفع نیازهایش می‌‌خواهد، وانمود می‌‌کند که آن نیاز از ابتدا وجود نداشته است و غیاب را به شکلی ذهنی و با تحریف واقعیت محو می‌‌سازد. در نتیجه نیاز و محرومیت ناشی از آن باقی می‌‌ماند. گاهی این تله به ارضاى نیازهاى نمادین‌‌شده توسط نمادهاى ارضاى نیاز منتهی می‌‌شود.

راهبرد بودا: تشخیص دقیق و روشن نیاز،‌‌ اعلام آن در صورت لزوم، و دستیابی به منابع ضروری برای رفع آن. شناسایى، اولویت‌بندى و به رسمیت شناختن نیازها و برخورد هدفمند براى مدیریت و ارضاى آنها.

چرا الگوی ناز تا این پایه در نظام‌‌های اجتماعی ستوده شده است؟‌‌ آیا اشکالی از ناز به راستی به رفع نیاز می‌‌انجامد؟ شیوه‌‌ی اجتماعیِ رمزگذاری نیاز چیست؟

نیازهای پایه‌‌ی خود را روشن سازید و ببینید چه بخشی از آن را انکار می‌‌کنید و با الگوی ناز به آن پاسخ می‌‌دهید؟

گروه مرجع ـ دیگریِ‌‌ تعمیم‌‌یافته

اصل درونی شدنِ دیگری: من در سطح اجتماعی با تصویری هنجارین از خود روبه‌‌روست که در قالب دو عنصرِ گروه مرجع و دیگریِ تعمیم‌‌یافته نمایان می‌‌شود. این دو، شالوده‌‌ی فرامن را بر می‌‌سازند که نمودِ ‌‌خودانگاره در سطح اجتماعی است. گروه مرجع، شكلى درونى‌‌شده از والد است که معمولاً از مسیری ناخودآگاه عمل می‌‌کند و تصویری از یک نقش اجتماعی و هویت گروهی را به عنوان وضعیت آرمانی به من تحمیل می‌‌کند. والد، كه در آغاز حضورش در كنار کودک مایه‌ى رفع تنش است و تداوم لذت را تضمین مى‌كند، به تدریج نشان مى‌دهد كه صاحب خواستى مستقل از من است. از آنجا كه تا سنی خاص، خواست او تعیین‌‌كننده‌ى لذت من است و شرایط لذت من را تعیین مى‌كند، من می‌‌آموزد که شکلی غالب و برتر از دیگری مشروط‌‌کننده‌‌ی موقعیت‌‌های دستیابی به قلبم است. با گذر زمان والدِ واقعی جای خود را به گروهی از دیگری‌‌های به همین ترتیب برتر پنداشته شده می‌‌دهند که همسانی با ایشان هدفِ من است.

دیگریِ تعمیم‌‌یافته، شکلی درونی‌‌شده از مفهوم عام‌‌ترِ دیگری است. در واقع، این مدلی از دیگری است که در ابتدای کار، در نوزادان و کودکان، برای پیش‌‌بینیِ واکنش دیگری در برابر رفتارهای من به کار می‌‌آید. اما بعدتر که من در اندرکنش با دیگری ماهر شد، این دیگریِ تعمیم‌‌یافته همچنان در ناخودآگاه باقی می‌‌ماند و به عنوان نماینده‌‌ی هنجارهای اجتماعی هم‌‌چون نگهبانِ کردارهای من عمل می‌‌کند. گفت‌‌وگوی درونی میان من و دیگری تعمیم‌‌یافته در می‌‌گیرد و راهی است برای هنجارسازی کردار من.

توهم اولویت دیگری: دیگری عامل اصلیِ پروردن من و وارد کردنِ من به سپهر اجتماعی است، بنابراین برتری و اولویت فرامن بدیهی و چاره‌‌ناپذیر است. از این رو، باید حضور و حکمرانی دیگری تعمیم‌‌یافته و موقعیت محوری و ناخودآگاه گروه مرجع را به رسمیت پذیرفت و خود را با ملزومات فرامن تطبیق داد.

تله‌‌ی ملکوس: دستیابی به قلبم تنها در شرایطى ممكن است كه موازین مورد نظر والدِ درونى‌‌شده برآورده شود. در نتیجه، قواعد نگاشته‌‌شده بر فرامن گزینه‌هاى رفتارى من را محدود و حالت‌‌های دستیابی به قلبم را مشروط مى‌كند.

راهبرد جمشید: بازسازی و بازنویسی گروه مرجع بر اساس قهرمانان و پهلوانان و شخصیت‌‌های تاریخی‌‌ای که من به شکلی خودآگاه و نقادانه به عنوان سرمشق برمی‌‌گزیند، و محدود ساختنِ موقعیت دیگری تعمیم‌‌یافته در مقام عاملی برای پیش‌‌بینی رفتار دیگری و انجام برخی از تمرین‌‌های زبانی، یعنی تنها کارکرد مفیدی که از ابتدای کار داشته است.

گروه مرجع و دیگری تعمیم‌‌یافته طی چه فرآیندی در سطح روانی پدیدار می‌‌شوند؟ این دو به ناخودآگاه بیشتر مربوط هستند، اما با گفت‌‌وگوی درونی که وابسته به زبان و خودآگاهی است پیوند دارند، چرا؟

الگوى فرامنِ شما از روى چه كسى رونویسى شده؟ آیا دانش او در مورد خواست‌‌‌های‌‌تان از خودتان بیشتر است؟ از دید او چه كارهایى خوب است؟ چرا خوب است؟ چرا معكوس این كارها بد است؟ چه گروه مرجعی دارید؟ دیگری تعمیم‌‌یافته چه کارکردی را در سیستم من‌‌تان اجرا می‌‌کند؟

نظم ـ آشفتگی

اصل نظم: هنجارها از راه سازماندهى مرز میان آشفتگی و نظم، فضاى حالت رفتار را تنظیم مى‌نمایند و با آماده‌‌سازىِ خزانه‌ى پیش‌ساخته‌اى از جفت‌‌هاى مرتبِ پرسش ـ پاسخ و تنش ـ گریز، زمینه‌ى آشفته و غیرقابل‌پیش‌بینىِ محیط تنش‌زا را به شبكه‌اى امن و شناختنى از نظم‌‌ها تبدیل مى‌كنند. مدیریت مرز میان این نظم و آشفتگی از راه بازتولید و پشتیبانى از تابوها و محرمات ممكن مى‌شود. تثبیت تنش در شبكه‌ى معنایىِ مورد توافق در جامعه، معناى هنجارینِ منسوب به آن را به واسطه‌اى تبدیل مى‌كند كه بین من و موضوع تنش قرار مى‌گیرد و ارتباط مستقیم من با تنش را ناممكن مى‌سازد. به این ترتیب، هر موقعیت تنش‌زایى به یك وضعیت مسأله‌زا تبدیل مى‌شود و هر تنشى به مسأله‌اى زبانى فرو کاسته مى‌گردد. در نتیجه امكان سازگارى با تنش نادیده انگاشته مى‌شود و من به كمك جفت‌‌هایى منظم از پرسش‌‌ها (موقعیت‌‌هاى مسأله‌زاى صورت‌‌بندی‌‌شده در زبان) و پاسخ‌‌ها (الگوى رفع تنش در سطح زبانى/ معنایى) از تنش مى‌گریزد. با این ترفند آشفتگی در سطحی اجتماعی و به کمک ابزار زبانی به نظم تبدیل می‌‌گردد.

توهم طرد آشفتگی: آشوب ذاتاً پلید است و نظم و قانون همواره بر آن چیره مى‌شوند. مهم‌‌ترین راه برای انجام این کار، تحویل كردن تنش به سطح زبانى است. از آنجا كه زبان به عنوان ابزار كنش متقابل نمادین و صورت‌‌بندی كردن منش‌‌ها محوریت دارد، زبانى شدن تنش‌‌ها به تحویل گشتن‌شان به سطوح اجتماعى و فرهنگى منتهى مى‌شود. در این سطوح سلطه‌ى اجتماعى و هنجارهاى عمومى ــ كه آنها نیز در قالب قواعد زبانى صورت‌‌بندی شده‌اند ــ مى‌توانند روند واكنش به تنش و هدایت كردنش به سوى گریز را مدیریت كنند. به این ترتیب، پایدارى نظام اجتماعى به بهاى كاسته شدن از قدرت فرد ــ یعنى توانایى سازگارى‌اش با تنش‌‌ها ــ افزایش مى‌یابد.

هم‌‌خوانى و وفاق ساختگى در حوزه‌ى معنا، حضورِ دغدغه‌برانگیزِ تنش‌‌ها را از تصویر هنجارشده‌ى هستى حذف مى‌كند. دستیابى به این وفاق و همخوانى، در سطح اجتماعى با چهار شیوه ممكن مى‌شود: بى‌‌فایده یا بى‌ادبانه پنداشته شدنِ بازخوردهایى كه این همخوانى را نقض كنند، توسعه‌ى كنش متقابل معنادار میان كسانى كه معانى مشتركى را حمل مى‌كنند، حذف كنش متقابل در شرایطى كه وفاق معنایى از بین برود (به جاى تبادل معنا)، و جذب نكردن و ندیدنِ اطلاعات ناهمخوان با سرمشق هنجارین.

تله‌‌ی کدو حلوایی: آشوب بخشى ناخوشایند، تهدیدكننده، مخرب و فرعى از هستى است كه باید به کمک غلافی متراکم از نمادهای زبانی از قلمرو شناسایى و مشاهده تبعید شود. نتیجه آن‌‌که پوسته‌ى قطور و حجیمِ نمادها و راهبردهاى زبانىِ تخصص‌‌یافته براى رویارویى با تنش‌ها، پوكى و خلأِ درونىِ قدرتِ من را پنهان مى‌كند. نمود این پدیده در سطح روانى، آن است كه حاشیه‌ى هویتِ من، بر متن آن غلبه مى‌كند. یعنى عناصر برون‌زاد و تحمیلى بر ویژگی‌‌هاى خودجوش و درونى چیره مى‌شوند.

راهبرد گردو: مشاهده، شناسایى و بهره‌‌بردارى از آشفتگی براى دستیابى به نظم‌‌هاى نو. تصفیه كردنِ روندها و شیوه‌هاى زبانى و ترفندهای هنجارینِ گریز از تنش‌‌ها، به نازك شدنِ پوسته‌ى نمادینِ یادشده منتهى شده و به مغزه‌ى قدرتِ من مجالى براى رشد و شكوفایى مى‌دهد. یکی از روش‌‌های انجام این کار، ‌‌جست‌‌وجو و تمرکز بر ناهمخوانی‌‌ها، ‌‌ناسازه‌‌ها و عناصر تعارض‌‌آمیزی است که وجود گسست و شکاف در لفافِ زبانیِ پنهانگرِ آشفتگی را نمایان می‌‌سازد.

چطور مى‌توان از یك آشوب نظمى جدید را استخراج كرد؟ چرا استفاده از نظام‌‌های نمادین برای دستیابی به توافقی بی‌‌بنیاد چنین در جوامع انسانی رواج دارد؟ آیا می‌‌توان دستیابی به این توافق ــ و نه تبادل معنا و حقیقت ــ را کارکرد اصلی زبان دانست؟

سه تا از مهم‌‌ترین تنش‌‌هایى كه با آنها رویارو هستید را نام برید، و راهبردهاى هنجارِ برخورد با آنها را مشخص كنید. این راهبردها چقدر به سازگارى‌‌تان كمك مى‌كنند؟ در سطح اجتماعى و روانى به آنها نگاه كنید، پایدارى جامعه را بیشتر افزایش مى‌دهند یا قدرت شما را؟ زبان در این راهبردها چه نقشى را ایفا مى‌كند؟ راهبرد گردو را در مورد یكى از این تنش‌‌ها به كار بگیرید.

خویشتن‌‌داری ـ سلطه

اصل انضباط: تعویق لذت به توانایی من برای کنترل خواست،‌‌ و در نتیجه به امکانِ سازماندهی هدفمندِ‌‌ کردارها در مسیر زمان منتهی می‌‌شود. این قدرتِ چیرگی بر خواست و امکانِ تنظیمِ ‌‌درونزاد آن را انضباط می‌‌نامند. انضباط به دو شکل دیده می‌‌شود. من یا زیر تأثیر متغیرهایی بیرونی و عواملی سلطه‌‌گر خواست‌‌های خود را سازماندهی و تنظیم می‌‌کند، و یا این کار را به شکلی خودجوش و بر اساس مرکز درونی خویش به انجام می‌‌رساند. در حالت اول انضباط را سلطه و در حالت دوم آن را خویشتن‌‌داری می‌‌نامیم.

سلطه‌‌گری: نیاز به زیستن در شرایطی امن و قابل پیش‌‌بینی، تنها با دست شستن از انتخاب‌‌های شخصی و حل کردن خود در زمینه‌‌ی اجتماعی ممکن می‌‌شود. پس، سلطه برای حفظ پایداری جامعه و برآورده کردن نیازهای همگانی ارزشی بیش از خویشتنداریِ خودمدارانه دارد.

تله‌‌ی ملکوس: من به ماشینی هنجارین در دست نهادهای هنجارساز تبدیل می‌‌شود که رفتارش توسط قواعد آماری سطح اجتماعی تعیین می‌‌شود.

راهبرد جمشید: من با بهره جستن از خویشتن‌‌داری کردار خود را به نظامی سازگار و خودساخته از قواعد اخلاقی و راهبردهای اجتماعی مجهز می‌‌سازد، بی‌‌آن‌‌که این عناصر را به طور مستقیم و ناسنجیده از محیطش وام‌‌گیری کند.

تفاوت سلطه و خویشتن‌‌داری در چیست؟ کدام یک قدرت بیشتری را پدید می‌‌آورند؟ چرا به لحاظ آماری بیشتر مردم سلطه‌‌پذیرند نه خویشتن‌‌دار؟

عناصر قدرت اجتماعی خویش را تحلیل کنید و ببینید سلطه در آن نقش مهم‌‌تری ایفا می‌‌کند یا خویشتن‌‌داری؟ چطور می‌‌توان با خویشتن‌‌داری قدرت و انضباطی نیرومندتر از سلطه را پدید آورد؟

 

درنگ ـ نیرنگ

اصل فرشگرد: کنش خودمختار و درونزاد، که در شکل آرمانی‌‌اش به شکل داو نمود می‌‌یابد،‌‌ در اکنون انجام می‌‌پذیرد و به نوسازی هستی می‌‌انجامد. داو و کنش موثر به دگرگون شدن شکل هستی منتهی می‌‌شوند و لحظه‌‌ی بروز این تأثیر فرشگرد نامیده می‌‌شود. در اکنونی که جایگاه فرشگرد است،‌‌ دو نیروی متضاد با یکدیگر درگیر هستند. یکی نیروی درونزاد، خودجوش و خودمختارِ من که از سطح روانی و زیستی برمی‌‌خیزد، و دیگری نیروی برونزاد، غیرشخصی و هنجارینی که از سطوح اجتماعی و فرهنگی ناشی می‌‌شود. در صورتی که نیروی نخست غالب شود، اکنون به وقفه‌‌ای برای برگزیدنِ رفتار خویش تبدیل می‌‌شود و در این حالت آن را درنگ می‌‌نامیم که با خویشتن‌‌داری پیوند می‌‌خورد. اگر نیروهای بیرونی و هنجارین چیره شوند،‌‌ رفتار به عمل تبدیل می‌‌شود و زیر تأثیر نظام‌‌های بیرون از من تعیین می‌‌شود. در این حالت، آن وقفه از میان می‌‌رود و کردار به واکنشی در برابر نیروهای بیرونی تبدیل می‌‌شود. زمینه‌‌ی‌‌ این رخداد را نیرنگ می‌‌نامیم. نیرنگ زمینه‌‌ای است از جنس زمان که سلطه در آن جاری می‌‌شود و از من مرکززدایی می‌‌کند. درنگ زمینه‌‌ای است که جایگاه داو بستن است و ظهور فرشگرد را ممکن می‌‌سازد.

سلطه‌‌پذیری: سلطه، محدود شدنِ دامنه‌ى انتخاب‌‌هاست، و در اثر بروز وقفه‌هاى معنامحور هنگام صدور رفتار ایجاد مى‌شود. كنشگر، هنگامى كه با تنشى روبه‌‌رو مى‌شود، پهنه‌اى از گزینه‌ها را در برابر خویش مى‌یابد. تنش در این معنا بسط‌‌دهنده‌ى فضاى حالت رفتارى، و بنابراین عاملى است كه قدرت را افزایش مى‌دهد. كنشگر معمولاً تنش را با واسطه‌ى معناهاى هنجارین درك مى‌كند، و بنابراین بخش عمده‌اى از گزینه‌هاى رفتارى را به دلیل خارج ماندن از قلمرو معناهاى هنجارین نادیده مى‌گیرد. معناهاى هنجارین، آن‌‌قدر كنشگر را در حالت تعلیق و محاسبه نگه مى‌دارند كه زمانِ بحرانى براى انتخاب بخش عمده‌اى از گزینه‌ها سپرى مى‌شود، و امكانه‌‌اى رفتارى به محدوده‌اى كوچك‌‌تر ــ قلمروى رفتارى هنجار ــ كاهش مى‌یابد. این چروكیده شدنِ فضاى حالت رفتار، زیر تأثیر قدرت‌‌هاى هنجارین، سلطه است.

تله‌‌ی ملکوس: من با تسلیم شدن به سلطه از کنش و داو دست می‌‌شوید و اسیر نیرنگ سلطه می‌‌شود. در نتیجه مرکز خود را از دست می دهد و به مقلد رفتارهای هنجارینِ پیرامونش تبدیل می‌‌گردد. در نتیجه به جاى آن كه من تنش‌‌ها را مدیریت كند، تنش‌‌ها من را مدیریت مى‌كنند.

راهبرد جمشید: من درنگ را درمی‌‌یابد و از زیر بار سلطه می‌‌گریزد. به این ترتیب، به کنش دست می‌‌یازد و فرشگرد را پدید می‌‌آورد.

شیوه‌‌ی چفت و بست شدنِ انضباط با زمان چیست؟ قدرت چگونه در اکنون زاده می‌‌شود؟ نهادهای هنجارساز چه ارتباطی با اکنون برقرار می‌‌کنند؟ آیا می‌‌توان کارکرد اصلی این نهادها را ترشح سلطه از راه نیرنگِ نابودسازنده‌‌ی آن درنگ دانست؟

گاه شخص هنگام تصمیم‌گیرى‌‌های مهم آن‌‌قدر تردید یا مكث می‌‌کند تا سیر وقایع تنها یك گزینه را برایش باقى بگذارد؟ آیا چنین تجربه‌‌ای داشته‌‌اید؟ چرا چنین شده است؟ پاسخ خود را تحلیل كنید.

بازی ـ جدی

اصل بازیگوشی: کردارها و رخدادها و روندها بر حسب این که تا چه حدودی با قواعد و معیارهای هنجارین اجتماعی همخوانی داشته باشند، به دو رده‌‌ی جدی و بازی تقسیم می‌‌شوند. قطبِ‌‌ جدیت، پدیدارهایی را در بر می‌‌گیرد که با مسیری سرراست و مستقیم با رمزگانِ هنجارینِ نمایشگرِ قلبم در سطح اجتماعی پیوند می‌‌یابند و معمولاً با متغیرهایی نمادین و عام مانند پول، ‌‌اعتبار، حیثیت و پایگاه طبقاتی پیوند می‌‌خورند. پدیدارهای بازی‌‌گونه ارتباطی نامستقیم و پیچیده و گاه ناسازگون را با این متغیرها برقرار می‌‌کنند و با نقضِ مداوم و رمزگشایی و بازرمزگذاری مداومِ این نمادها، در حاشیه‌‌ی هنجارها و مرزِ امور ناهنجار حرکت می‌‌کنند. کردار جدی برای دستیابی به قلبمِ نمادین شده و هنجارین، و رفتار بازیگوشانه برای دستیابی به قلبمِ راستین در غیابِ این رمزگان جهت‌‌گیری کرده‌‌اند.

توهم جدّیت: آن چیزی که اهمیت دارد، و شکل هستی را تعیین می‌‌کند، امور جدی است. جدیت با اهمیت و اصالت چیزها ارتباط دارد و به همان اندازه‌‌ای که جدی گرفته می‌‌شود، جدی است.

تله‌‌ی گَرسیوز: جدی گرفتنِ همه‌‌چیز، به نامفهوم شدنِ رخدادها و روندهای آمیخته به آشوب و بازی‌‌گونه‌‌ای می‌‌انجامد که بخش مهمی از تجربه‌‌ی زیسته‌‌ی ما را در بر می‌‌گیرد. سختی و جمود در برخورد با چیزها و رخدادها، کردار من را در دام تکرار گرفتار می‌‌سازد و از خلاقیت بازش می‌‌دارد. منع بازیگوشی به شکست خوردن در شکلِ بیش از حد جدی‌‌شده‌‌ی بازی‌‌ها منتهی می‌‌شود.

راهبرد بزرگمهر: تبدیل امور جدی به بازی، به شکلی که خلاقیت بازیگوشانه در آن به جریان بیفتد و مسیرهایی تازه از زایش قلبم در آن گشوده گردد. جدیت زدایی از مسایل و رخدادها،‌‌ در عینِ پربار و پرمعنا نگه داشتنِ‌‌ بازی‌‌هایی که جایگزین آن می‌‌شوند.

تمایز امر جدی و بازی چیست؟ چرا بازی معمولاً به کودکان مربوط می‌‌شود و امور جدی به بزرگسالان؟ رابطه‌‌ی جدیت و هنجارشدگی چیست؟‌‌ نهادهای هنجارساز چه ارتباطی با بازی برقرار می‌‌کنند؟

سهمِ زمانی را که در روز به امور جدی و بازی اختصاص می‌‌دهید از هم تفکیک کنید. میانگینِ دستاورد یک واحد زمانی که به بازی یا جدیت می‌‌گذرد را از نظر تولید قلبم اندازه‌‌گیری کنید. راهی بیابید تا یک امر جدیِ ناخوشایند را به یک بازی خوشایند تبدیل کنید.

هنجار ـ ناهنجار

اصل هنجارشدگی: توزیع پاداش در نظام اجتماعى، و تنظیم الگوى ارضاى نیازها در شبكه‌ى ارتباطات انسانى، نیاز به قالبى هم‌افزا در سطح اجتماعى دارد كه هنجار نامیده مى‌شود. هنجار، الگویى از رفتار تكرارى و تقلیدى است كه در یك جامعه بیشترین توزیع آمارى را داشته باشد. عناصر روانى ناخودآگاه، آن‌‌گاه كه به رفتارى نظام‌مند بینجامند، هسته‌ى مركزى هنجارهاى اجتماعى را برمى‌سازند.

انتخاب زاینده‌ى تنشى بنیادین است، چون هر انتخابى با تغییر دادن فضاى حالت سیستم در آینده مى‌تواند منتهى به چروكیدگى فضاى حالت لذت شود. هنگام رویارویى با هر تنش، تعداد خط‌‌راهه‌هاى انتخاب‌پذیر در برابر من به قدرى زیاد است كه باعث سردرگمى و گیجى من مى‌شود، و در نتیجه من نمى‌تواند شرایط را به خوبى بازنمایى، صورت‌‌بندی و تحلیل نماید. از آنجا كه من باید این صورت‌‌بندی‌ها را با دیگرى در میان گذارد و از آن در برابر انتخاب‌‌هاى مورد نظر دیگرى دفاع كند، با هر انتخاب در برابر دیگرى دچار تنش مى‌شود. در نتیجه، معمولاً من در انتخاب كردن تردید مى‌كند و با عمل (و نه كنش) نسبت به موقعیت واكنش نشان مى‌دهد. این امر به شكسته شدن تقارن رفتارى سیستم توسط متغیرهاى خارجى و رفتارِ به ظاهر كاتوره‌اىِ من مى‌انجامد. من براى غلبه بر این تنش، ترجیح مى‌دهد با دامنه‌ى كوچك‌‌ترى از گزینه‌ها دست و پنجه نرم كند و دستورِ كارهایى روشن و ساده را براى شكست تقارن رفتارى‌اش به كار بگیرد.

هنجار، شیوه‌ای است براى مدیریت نیازهاى اعضاى جامعه، از راهِ تبدیل كردنِ اهداف و خواست‌‌هاى متنوع‌‌شان، به مجموعه‌اى تكرارى، شرطى‌‌شده و ساده‌‌شده از انتظارها و چشم‌داشت‌‌ها. كنش‌‌هاى خودمختار، من‌‌محور و بنابراین پیش‌بینى‌ناپذیرِ افراد جامعه زیر تأثیر هنجار به عمل‌‌هایى آموخته‌شده، تكرارى و آشنا تبدیل مى‌شوند. به این ترتیب، هنجارها از تداخل رفتارهاى پاداش‌جویانه‌ى وابستگان به یك جامعه و اختلال‌‌هاى ناشى از آن جلوگیرى مى‌كنند.

هنجارها، تنها محدودكننده‌ى فضاى حالت رفتار نیستند، بلكه نقش‌شان تنظیم این فضاست. الگوهاى از پیش تعیین‌‌شده‌ى پاسخ‌‌گویى به شرایط تنش‌آمیز، به عبور از مسیرهاى رشدى به ظاهر همسان و امن مى‌انجامد. این مسیرهاى تكرارى، در واقع با هم تفاوت دارند و در سطح فردى بهینه نیستند. بلكه تنها حد متوسطى از پایدارى را براى بقاى من فراهم مى‌كنند. پاسخ مشابه به تنش‌‌هاى نامشابهِ منتهى به رشد، از سویى سیستم خودانگاره را از بسط یافتن در فضاى حالت ویژه‌اش باز مى‌دارد و آن را در دامنه‌ى خاصى كه میانگین كل افراد جامعه است، محدود مى‌سازد، و از سوى دیگر روندهاى اجتماعىِ نیل به این حد متوسط را تضمین مى‌كند.

هنجارها از راهِ كاستنِ تنش بین افراد، پایدارى جامعه را افزایش مى‌دهد. كاركرد هنجارها عبارتند از:

الف) محدود كردن افق نگاه من در سطوح شناختى و اطلاعاتى، و در نتیجه محدود كردن فضاى حالت مجاز رفتارى که در دسترس من قرار دارد.

ب) تدوین قواعد شكست تقارن از راه تعیین معیارهاى هزینه و سود، و در نتیجه نمادین كردن قلبم.

پ) كاستن از فشار تنش‌‌هاى بینافردى كه در دو اصلِ بقاى لذت و محدودیت منابع ریشه دارند. در نتیجه، شیوه‌ى توزیع منابع در سیستم اجتماعى قانونمند مى‌شود.

ت) ممكن ساختنِ بازى MINMAX براى بازیگران اجتماعى. به طورى كه تمام اعضاى سیستم اجتماعى از سطح كمینه‌ى تضمین‌‌شده‌اى از قلبم برخوردار شوند.

ث) برساختن سیستمى معنایى كه حذف گزینه‌هاى دور از حالت آمارى را نمادگذارى، صورت‌‌بندی و توجیه نماید (نظام‌‌هاى اخلاقى، علمى و زیبایى‌شناسانه).

ج) پل زدن میان چهار متغیر مرکزی قلبم كه در گونه‌ى آدمى دچار شاخه‌زایى شده است، و در نتیجه افزایش پایدارى روانى و اجتماعى من.

هنجارپذیری: رفتارهاى هنجارین به دلیل پایدار ماندن‌شان در مسیر زمان لزوماً بهینه هستند. معیارهاى آمارى جامعه و نمادهاى هنجارینِ رمزگذاریِ قلبم، بدیهى و بسنده هستند. از این رو هنجارها بهترین شیوه‌ى سازماندهى رفتار در جامعه هستند.

هنجارگریزی: رفتارهاى هنجارین به خاطر رواج آماری‌‌شان نشانگر نادانی و حماقت توده‌‌های انسانی هستند و بدترین شیوه‌‌ی دستیابی به قلبم محسوب می‌‌شوند. بنابراین باید با رفتارى انقلابى تمام هنجارها را نقض كرد، چرا که رشد تنها از راه رستن از بند هنجارها ممکن می‌‌شود.

تله‌‌ی ملکوس: رفتار من به خاطر پیروی از هنجارها یا مخالفت کورکورانه با آن، در نهایت توسط قواعد هنجارین تعیین می‌‌شود. زنجیره‌‌ی کنش‌‌ها گسسته شده و هر واحد رفتاری به عملی تبدیل می‌‌شود که زیر تأثیر قواعد محیطی تنظیم می‌‌گردد.

راهبرد جمشید: پیروى از منطق درونى سیستمِ من، و انتخاب‌‌هایى كه بر مبناى معناى خودجوشِ برخاسته از من تنظیم شده‌اند. ترجیح كنش بر عمل، بر مبناى ادراك این نكته كه هنجار ضرورت تداوم نظام اجتماعى است و اصرار در نقض هنجارها نیز نوعى تداوم هنجار است.

معیارهاى هنجارینِ افزایش قلبم كه در محیط اجتماعى پیرامون‌‌تان رواج دارد چه هستند؟ چه متغیرهایی در سطح اجتماعی تثبیت یک هنجار نو را ممکن می‌‌سازد؟ آیا می‌‌توان گفت که چندین نظام هنجارین برای هر راهبرد لذتِ خاص در یک جامعه با هم رقابت می‌‌کنند؟

سه نمونه از رفتارهاى هنجارینِ خودتان را كه به نظرتان بهینه نیستند شناسایى كنید. یكى از این رفتارها را بر مبناى انتخابهاى خویش بهینه سازید و آن را اجرا کنید. آیا فشارى اجتماعی را براى بازگشت به هنجار حس مى‌كنید؟ چرا چنین است؟

پیله ـ زره

اصل پیله: پیله، مجموعه‌اى از منش‌‌هاست كه تداوم و انسجام خودانگاره را در زمان حفظ مى‌كند. پیله از جعبه‌‌ی سیاه و پیش‌‌داشت‌‌های ناخودآگاه ترشح می‌‌گردد، توسط نقاب و نقش و نمایش پوشیده می‌‌شود، و هم‌‌چون قلابی برای ماند كنشى عمل می‌‌کند. پیله موزائیكى و نامنسجم است، به همین دلیل هم به سادگى آسیب مى‌بیند و شكاف برمى‌دارد. گسست در پیله به صورت تنش تجربه مى‌شود. دلیل ناپایداری پیله آن‌‌که محتوای معنایی آن دروغین است، یعنى از تحریف شکل هستی من ساخته مى‌شود و محتوای دروغین خودانگاره را تداوم می‌‌بخشد. به دلیل همین تحریف‌‌شدگی هم ظاهر مطمئنى دارد، و به توهمِ امنیت دامن مى‌زند. در شرایط تنش‌‌زا دو راه براى ترمیم پیله وجود دارد: گریز و سازگارى. گریز شكل سابق پیله را بازتولید مى‌كند و سازگارى به سست شدن و انعطاف‌‌پذیرى ناحیه‌ى صدمه‌‌دیده از پیله منتهى مى‌شود. اگر پیله از حدی نرم‌‌تر و پویاتر شود، به زره تبدیل می‌‌شود. زره آمادگی نقد و جایگزینی معانی دروغین را با معانی راستین دارد و از این رو مقاوم‌‌تر و پویاتر از پیله است و ارتباطش با جعبه‌‌ی سیاه و ناخودآگاه هم کمتر است.

پیله‌‌مداری: پیله آسیب‌ناپذیر است، پس همه‌ى گسست‌‌هاى پیله در بدخواهى دیگرى یا بدبختی ناشی از جهان ریشه دارد. پیله‌ى سخت و محكم از بروز تنش جلوگیرى مى‌كند و بنابراین باعث قدرت مى‌شود.

تله‌‌ی کرم ابریشم: حشره‌‌ای که بیش از حد در شکافتن پیله و خروج از آن تردید به خرج دهد، هم‌‌چون کرمی زندانی در پیله‌‌اش بختِ پرواز را از دست خواهد داد. هرچند پوشش سخت پیرامون بدن حشرات استوار می‌‌نماید، اما عضلات و اندامهای درونی جانور را از لمس ضربه‌‌های جهان خارج محروم می‌‌کنند. به همین دلیل هم در آن هنگام که بخشی از این پوشش شكافته شود، عضله‌هاى نرم و سست اندرونش عریان شده و ناکارآمدی‌‌شان آشکار می‌‌گردد.

راهبرد پروانه: دگردیسى من به كمك سیال ساختنِ ساختار پیله.

پیله در دستگاه روانی چه ساز و کارهای دفاعی‌‌ای را ایجاد می‌‌کند؟ آیا می‌‌توان الگویی روانی مانند تعصب را به پیله مربوط دانست؟

آخرین بارى كه پیله‌‌تان زخمى شد كى بود و دلیلش چه بود؟ چگونه پیله‌‌‌تان را ترمیم كردید؟ حوزه‌اى فرعى و بى‌‌اهمیت از خودانگاره‌تان را انتخاب كنید و از دوستان‌‌تان براى شكافتن آن بخش از پیله كمك بخواهید. سعى كنید این شكاف را با سازگارى ترمیم كنید.

تکرار ـ خلاقیت

اصل تکرار: هنجارهای تکامل‌‌یافته در سطح اجتماعی با مجموعه‌‌ای از رفتارهای تکراری در سطوح دیگر فراز گره می‌‌خورند و از سویی آنها را تشدید و تقویت کرده و از سوی دیگر توسط آنها پشتیبانی می‌‌شوند. این رفتارهای قالبی و تکراری را تکرار می‌‌نامیم. رفتارهای یادشده در چهار لایه‌ى فراز به این شكل تعریف مى‌شوند:

الف) اعتیاد در سطح زیستى از دوشاخه‌زایى خط‌‌راهه‌هاى بقا و پاداش ناشى مى‌شود. سخت‌افزارى‌ترین نوع هنجارشدگى است و در اثر اختلالات شیمیایىِ سیستم تنظیم رفتار (مغز) پدید مى‌آید.

ب) وسواس در سطح روانى، كه از نیازهاى زیستىِ تشدیدشده توسط زمینه‌ى اجتماعى ریشه مى‌گیرد و به بروز رفتارهاى تكرارىِ ضامن امنیت منتهى مى‌شود.

پ) عادت در سطح اجتماعى، به پیدایش قواعد رفتارى جاافتاده‌ در ارتباط با دیگرى منتهى مى‌شود و موقعیت من را در زمینه‌ى اندركنش‌هاى اجتماعى‌ تنظیم و تثبیت مى‌كند.

ت) الگو در سطح فرهنگى، پیچیده‌ترین نوع رفتار تکراری است و به آشنایی وخو گرفتن به معناهایی خاص مربوط می‌‌شود.

توهم امنیتِ تکرار: رفتار تکراری به خاطر پیمودن مسیرهایی کوبیده‌‌شده و هموار، خطر و عدم قطعیت کمتری از رفتارهای نوآورانه دارد. رفتارهای هنجارینِ برآمده از این تکرارها استوار و کارآمد و بهینه هستند و ناسازگاری‌‌هاى درونى و تناقض‌‌هاى معنایىِ درونِ هنجار ریشه در خارج از آن دارند.

تله‌‌ی ملکوس: من به خاطر درگیر شدن با قواعدی تکراری و انتخاب‌‌ناشده، به ماشینی در دست هنجارهای اجتماعی تبدیل می‌‌شود و حس می‌‌کند که اختیار خود را در دست ندارد.

راهبرد جمشید: تمركزِ توجه به مرزهاى تعارض برانگیزِ میان هنجارهاى رقیب، به افزایش توانمندىِ من براى چیرگى بر آنها مى‌انجامد. با واسازی هنجارها و ترک تکرار، می‌‌توان مسیرهایی نوآورانه را در پیش گرفت و فضای حالت رفتار را خلاقانه پیمود.

قالب‌‌هاى اصلىِ هنجار كه در جامعه رواج دارند كدام‌‌اند؟ آیا می‌‌توانید چندین هنجار رقیب را در هر حوزه تشخیص دهید؟ مرزهاى تفكیك‌‌كننده‌ى آنها از هم كدامند؟ هر یك از آنها در چه شرایطى غالب مى‌شوند؟

چه عادت‌‌ها، اعتیادها، وسواس‌‌ها و الگوهایى در رفتارتان وجود دارد؟ كدام‌‌شان را انتخاب كرده‌اید؟

نهادهای هنجارساز

اصل هنجارسازی: نهادهای اجتماعی‌‌ای که سلطه ایجاد می‌‌کنند این کار را از مجرای تولید و تنظیم هنجارهای اجتماعی به فرجام می‌‌رسانند. هفت نهاد پایه در تمام جوامع وجود دارند که هنجارها را بر می‌‌سازند: ‌‌خانواده، معبد، مدرسه، ارتش، زندان، بازار، و درمانگاه. این نهادها ساختار و کارکردِ ‌‌سیستم من را در تمام سطوح فراز هنجار می‌‌سازند، اما قلاب اصلی‌‌شان در سطح اجتماعی به سیستم من متصل می‌‌شود و از این رو با برساختن فرامن بر سیستم انسانی تأثیر می‌‌گذارند.

جامعه‌‌گرایی: جامعه بر فرد ترجیح دارد. نهادهای هنجارساز هم به قدری کهنسال و پیچیده‌‌اند که دستکاری‌‌شان و فهم کامل‌‌شان ناممکن و ناشایست است.

تله‌‌ی ملکوس: نهادینه شدنِ معیارهاى اخلاقى فرامن باعث مى‌شود من خودخواهى‌هاى فردى‌اش را در قالب معناهاى به ظاهر خیرخواهانه و جامعه‌‌محور صورت‌‌بندی كند. تعارض این شعارها و رفتارهاى خودخواهانه به صورت غیابِ قواعد درونزاد رفتارى نمود مى‌یابد. به این ترتیب، من دستخوش مرکززدایی می‌‌شود.

راهبرد جمشید: راهبردهاى فردىِ منتهى به قدرت، مستقل از هنجارها شكل مى‌گیرد، و مسیر تكاملى خاص خود را طى مى‌كند. این انتخاب‌‌ها گهگاه مى‌توانند بر مبناى شناخت رابطه‌ى دوسویه‌ى هنجار و قدرت، الگوهاى هنجارین را هم در دل خود جذب كنند. نهادهاى هنجارساز هم مانندِ‌‌ هر بخش دیگری از هستى قابل ‌تغییر هستند و بنابراین مى‌توانند توسط من دستكارى شوند. پس راهبرد بهینه، عبارت است از نادیده‌گیرىِ بهانه‌هاى رایج براى توجیه خواست‌‌ها، پذیرش آرمان‌‌هاى ویژه‌ى من، و جذب كردنِ معیارهاى هنجارینِ جامعه‌‌خواهانه در قالب كنش فردى.

نمونه‌اى از خودخواهى‌هاى فردىِ تزیین‌‌شده توسط منش‌‌هاى هنجارینِ جامعه‌‌محور را پیدا كن و شرایط پیدایش آن را تحلیل كن. این نمونه براى حل چه مشكلى پدید آمده است؟ آیا به راستى آن مشكل را حل مى‌كند؟

ده تا از مهم‌‌ترین انتخاب‌‌های‌‌تان را از سال گذشته تا به حال فهرست كنید. هر یك از آنها تحت تأثیر كدام نهاد هنجارساز شكل گرفته‌اند؟ حالا كه مدتى از انتخاب كردن‌‌شان گذشته در موردشان چطور داورى مى‌كنید؟ اگر دوباره در همان موقعیت قرار مى‌گرفتید، همان انتخاب‌‌ها را انجام می‌‌دادید؟

مهم‌‌ترین انتخابى را كه در سال گذشته انجام داده‌اید در نظر بگیرید، تعداد كل گزینه‌هاى ممكنى را كه در اختیار داشته‌‌اید چند تا بوده؟ وقتى مطمئن شدى گزینه‌ى دیگرى باقى نمانده، زاویه‌ى نگاه‌‌تان را تغییر دهید (مثلاً فرض كنید در همان شرایط سن یا جنسیتى متفاوت داشتید). حالا تمام گزینه‌هاى دیگرى را كه با این تغییر زاویه‌ى دید تولید شده‌اند، تشخیص دهید. كل رفتارهای‌‌تان را در روز گذشته روى كاغذ فهرست كنید. چند درصد از آنها براى دستیابى به نمادهاى لذت انجام شده و چقدرشان به طور مستقیم براى لذت بردن؟

مترسک ـ عروسک

اصل هنجارسازی جنسی: نهادهای هنجارساز من‌‌ها را بر اساس جنسیت‌‌شان به دو شیوه‌‌ی اصلی در قالبی هنجارین پیکربندی می‌‌کنند و بعد همین من‌‌های هنجار شده را به عنوان واحدهایی کارکردی برای برآورده کردن هدف سیستمیِ خود ــ یعنی هنجارسازی من‌‌های دیگر ــ به کار می‌‌گیرند. پیکربندی امر هنجارین بر جنس نرینه معمولاً بر سطح کلان (اجتماعی ـ فرهنگی) متمرکز می‌‌شود و در راستای مدیریت قدرت و معنا کاربرد می‌‌یابد. جنس مادینه در مقابل، معمولاً در سطحی خرد (زیستی ـ روانی) سازمان می‌‌یابد و درون نهادهای هنجارساز برای به جریان انداختنِ هنجارینِ لذت و بقا تخصص می‌‌یابد.

توهم ذات در جنسیت: تفاوت زن و مرد، همان است که در نهادهای هنجارساز دیده می‌‌شود. یعنی قلمروهای یاد شده ذاتا و طبق قانونی طبیعی به دو جنسِ متفاوت تعلق دارند و باید به همین شکل هنجارین توسط دو جنس سازماندهی شوند تا نظم اجتماعی پایدار بماند.

تله‌‌ی مترسک: مرد به آدمکی در خدمت نهادهای هنجارساز تبدیل می‌‌شود که عملکردش تنها بر تولید قدرت در سطحی اجتماعی و مدیریت و مهار معنا در سطحی فرهنگی تمرکز یافته است. این بدان معناست که مرد به واحدی کارکردی فرو کاسته می‌‌شود که وظایفی در راستای سازماندهی و مدیریت منابع بر اساس قواعد هنجارین و سرکوب انحراف از وضع هنجار را به انجام می‌‌رساند. مترسک ابزار فروکاسته شدنِ انضباط به سلطه، و جایگزینیِ تکرار به جای خلاقیت است.

تله‌‌ی عروسک: زن به آدمکی در خدمت نهادهای هنجارساز تبدیل می‌‌شود که عملکردش منحصر است به زایش و پرورش کودک و ایجاد لذت در ارتباط میان بدنها. در نتیجه زن به عاملی اجتماعی شده بدل می‌‌شود که وظیفه‌‌ی نگهداری و حفظ بقای بدنهای زنده را بر عهده دارد و درونی ساختن قوانین هنجارین و تثبیت عناصری مانند جعبه سیاه، گروه مرجع،‌‌ و فرامن را در ذهن من‌‌های تازه وارد به جامعه را ممکن می‌‌سازد.

راهبرد رستم و تهمینه: مشارکت خودمدارانه، سنجیده و اندیشیده در فرآیندهای نهادهای هنجارساز و پرهیز از تبدیل شدن به مهره‌‌ای در چرخ دنده‌‌ی ماشینِ اجتماعی، در عینِ دستکاری این ماشین و استفاده از آن برای افزودن بر قلبم.

چرا نهادهای هنجارساز دو شکلِ وابسته به جنسیت را برای رام کردن من‌‌ها پدید آورده‌‌اند؟ آیا این دو مسیر به راستی ارتباطی با ویژگی‌‌های زیست‌‌شناختی و طبیعیِ دو جنس دارد؟ چرا مردان با سطح کلان و زنان با سطح خرد مربوط شده‌‌اند؟

مسیرهای به جریان افتادنِ نظم‌‌های هنجارین را در درون خود بازشناسی کنید و ببینید خودتان به عنوان عضوی از نهادهای اجتماعی تا چه پایه در هنجارسازی سایر من‌‌ها تأثیر دارید؟ آیا این تأثیر را خود برگزیده‌‌اید؟ آیا هنجارسازی یاد شده سنجیده و درست است؟ آیا به نظمی می‌‌انجامد که ضامن قلبمِ بیشینه است؟ چگونه می‌‌توان این نظم را در راستای بیشتر ساختن قلبم دگرگون ساخت؟

 

مهارت ـ تخصص ـ پیشه ـ منزلت

اصل نقش: نهادهای هنجارساز به ازای هر شبکه‌‌ از روابط و موقعیت‌‌های اجتماعی، طیفی از کارکردها را به عنوان گزینه‌‌های مناسب و هنجارین در اختیار من می‌‌گذارند. این کارکردها هویتی اجتماعی را برای عملگرشان به همراه دارند که نقش نامیده می‌‌شود. نقش در سطوح فراز به صورت مهارت زیستی، تخصص روانی، پیشه‌‌ی‌‌ اجتماعی و منزلت فرهنگی نمود می‌‌یابد. نقش، آن قواعد و هنجارهاى رفتارى است كه من در مقام عضوی از اجتماع در شرایطی تعریف شده براى اثبات شایستگى‌، اجرایش می‌‌کند و از این راه کارکردی اجتماعی را برآورده می‌‌سازد.

نقش‌‌ها در متن اجتماعى‌شان به تدریج از من‌ها كنده مى‌شوند و به شكلى مناسك‌آمیز، در قالب هنجارها نهادینه مى‌گردند. در این شرایط، نقش طرز رفتار شایسته را در محیط اجتماعى تعریف مى‌كند. ویژگی‌‌هاى نقش عبارتند از:

الف) نقش، پیشینى مى‌نماید؛ من همواره با نقشش طورى برخورد مى‌كند كه انگار حالتى ازلى و ابدى دارد و مهم‌‌ترین چیز در برش زمانى برخورد با دیگرى است.

ب) نقش حالتى حاضر و آماده دارد و از مجراى رسانه‌هاى عمومى و نهادهاى آموزشى و همچنین در جریان جامعه‌پذیرى به من منتقل مى‌شود.

پ) من همواره فاصله‌اش از نقش را حفظ مى‌كند و در حد ابزار بیان نقش ــ و نه تبلور خودِ نقش ــ باقى مى‌ماند. این امر به ویژه در مورد نقش‌‌هاى پست مصداق شدیدترى دارد.

ت) نقش‌‌ها در شرایط مخدوش شدن به راهبردهاى ترمیمى و اصلاحى قراردادى و نهادینه شده‌اى مسلح هستند.

ث) نقش‌‌ها در مسیر زمان تمایل به ساده شدن دارند، خودانگاره را موزائیكى مى‌كنند، تخصصى مى‌شوند، و آدابى براى مرزبندى خود ابداع مى‌كنند. از سوی دیگر بر شرایط ابهام، محدودیت منابع، تكثر مراجع، یا غیرمجاز شدن بخشهایى از فضاى حالت، تمایز مى‌یابند و دچار دوشاخه‌زایى مى‌شوند.

ج) قوانین حاكم بر نقش‌‌ها معمولاً هنجارین‌‌اند، و به همین دلیل هم بدون نقد خاصى رعایت مى‌شوند.

چ) اهمیت و محبوبیت یك نقش، وابسته به مقدار قلبمی است كه تولید مى‌كند. شاخصهاى ارزیابی اهمیت یک نقش عبارتند از انسجام، دقت، كارآیى، سختى، درجه‌ى خودآگاهى، و سطح خودكامگى، یعنی درجه‌‌ی تعیین شدگی نقش توسط هنجارهای اجتماعی.

ح) نقش‌‌ها خصلتى موزائیكى و چهل تكه دارند.

د) الگوى جایگیرى فرد در نقشهاى گوناگون تعیین كننده‌ى مقدار موفقیتى است كه در بعد اجتماعى كسب مى‌كنند. شكست خوردن در ایفای نقش به اتصال انگ به من مى‌انجامد.

توهم هم‌‌ذات‌‌پنداری با نقش: من چیزی نیست جز همان نقشی که ایفا می‌‌کند. از این رو باید برای حفظ پایداری و ثبات سیستمِ من، قواعد حاکم بر نقش را به دقت رعایت کرد.

تله‌‌ی دلقک: من به نقشی که ایفا می‌‌کند فروکاسته می‌‌شود. گزینه‌‌های رفتاری به قواعد جاری در نقش،‌‌ و معنای کردارها به محتوای اجتماعیِ نقش و کارکردِ آن منحصر می‌‌گردد. من حتى در غیاب معنا، از الگوى رفتارى تعیین شده توسط نقش پیروى مى‌كند. با توجه به تکثر نقشها، معمولاً من میان پاره‌هاى گوناگونِ مسخ شده توسط نقش پاره پاره می‌‌شود.

راهبرد سیاوش: واسازی و بازسازی نقش و بازتعریف آن به شکلی که گزینه‌‌های شخصی من را در بر بگیرد

چه ارتباطی میان نقش و هنجارها وجود دارد؟ آیا می‌‌توان نهادهای هنجارساز را همان نهادهای تعیین‌‌کننده‌‌ی نقش‌‌های اجتماعی دانست؟ رابطه‌‌ی نقش و تقسیم کار اجتماعی چیست؟ هر من در حالت عادی چند نقش را بر عهده می‌‌گیرد؟‌‌ نقش‌‌های متفاوت یک من چه اندرکنشی با هم برقرار می‌‌کنند؟

چه نقشی دارید؟ عناصر و ویژگی‌‌های آن را برشمارید. چگونه این نقش را به دست آوردید؟ آیا نقشِ دلخواه‌‌تان همین است؟ آیا قواعد حاکم بر آن را خودتان تعیین کرده‌‌اید؟ وقتى دیگرى حضور ندارد چه نقشى را بازى مى‌كنید؟ در شرایطى كه هیچ كس نگاه‌‌تان نمى‌كند چطور؟ فهرستى از تمام نقش‌‌های‌‌تان تهیه كنید. ساختار و ویژگی‌‌هاى هر یك را بر اساس شاخص‌‌هایى كه ارائه شده، تحلیل نمایید. آنها را بر اساس علاقه‌ات و درجه‌ى پاداش دهندگى‌شان مرتب سازید. یكى از نقش‌‌های‌‌تان را تا هفته‌ى آینده بهینه نمایید. یكى از نقش‌‌هایى را كه ناخواسته دارید، حذف كنید.

حالت ـ موقعیت ـ حرفه ـ اسوه

اصل نمایش: نمایش، آن الگویى از رفتار است كه توسط نقش تعیین مى‌شود و در هر برش زمانی در برابر دیگرى اجرا مى‌‌شود. نمایش سویه‌‌ی ملموس و تجربه‌‌پذیرِ‌‌ نقش است. نقش به تنهایی مجموعه‌‌ای از قواعد و چارچوبهای رفتاری است که در ارتباط با موقعیتهای انتزاعی اجتماعی تعریف می‌‌شود. آنچه که به راستی در سپهر اجتماعی جاری می‌‌شود و اندرکنش میان من و دیگری را ممکن می‌‌سازد، نمایش است. نمایش از قواعد نقش پیروی می‌‌کند اما بسته به پیچیدگی شرایط درجه‌‌ای از آزادی و محدوده‌‌ای از خلاقیت را در اختیار کنشگر قرار می‌‌دهد. قواعد پایه‌‌ی نقش در هنگام ایفای نمایش با قوانین حاکم بر کنش متقابل اجتماعی در می‌‌آمیزند و این ترکیب است که الگوی نمایش را تعیین می‌‌کند.

نمایش در سطح زیستی با حالت کالبد، در سطح روانی با موقعیت بیان شده‌‌ی من، در سطح اجتماعی با حرفه‌‌ای که من بر عهده گرفته، و در سطح فرهنگی با اسوه‌‌ی حاکم بر نمایشِ اجرا شده، همتاست. ویژگی‌‌هاى نمایش عبارتند از:

الف) تماشاچى نمایش همواره دیگرى یا دیگرىِ تعمیم یافته است.

ب) نمایش صحنه و عناصر تصویرى خاصِ نشانگر نوع نمایش را در زمینه‌ى اطرافش مى‌طلبد.

پ) آغاز و پایان نمایش توسط رفتارهایى قراردادى و نمادین علامت گذارى مى‌شوند.

ت) موفقیتِ نمایش به تدریج به نمادهاى معرف آن فروكاسته مى‌شوند.

توهم هنرپیشه: زندگی جز نمایشی که اجرایش می‌‌کنیم نیست. نمایش واقعی‌‌ترین بروزِ رفتاری‌‌ من است. از این رو تمام متغیرها، خواستها و منابع باید برای ایفای درست و شایسته‌‌ی‌‌ نمایش به کار گرفته شوند.

تله‌‌ی معرکه‌‌گیر: دیگری است که کامیابی یا شکستِ نمایش من را تعیین می‌‌کند، و نمایش در درجه‌‌ی اول برای دیگری است که اجرا می‌‌شود. در نتیجه خواست من، ‌‌معنای کردارهای نمایشی برای من، و ارتباط آن با مرکزِ من در حاشیه قرار دارند و فاقد اهمیت تلقی می‌‌شوند.

راهبرد سیاوش: نمایش به من تعلق دارد، ‌‌نه من به نمایش. پس من امکانِ بازنویسی، بازسازی، و نقضِ نمایشهای جاری را دارد و می‌‌تواند بسته به میل و توانایی خود نمایشهایی تازه را تعریف کند.

قوانین پایه‌‌ی حاکم بر نمایش چیست؟ نمایش در کودکان از چه سنی شروع می‌‌شود؟ آیا شرایطی را می‌‌‌‌شناسید که من در آن نمایش اجرا نکند؟ وقتی من تنهاست برای چه کسی نمایش اجرا می‌‌کند؟

نمایش‌‌های‌‌تان را فهرست کنید. می‌‌توانید به عنوان راهنما به نقش‌‌های‌‌تان مراجعه کنید. در اجرای این نمایش‌‌ها تا چه پایه موفق هستید؟ ‌‌متغیرهای تعیین کامیابی این نمایش‌‌ها و نقاط قوت و ناتوانی خود را در دستیابی بدان تشخیص دهید.

 

 

ادامه مطلب: سطح اجتماعی (۲)

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب