نقد گاندی در مقام شخصیتی تاریخی
گاندی را از زوایای گوناگون میتوان مورد وارسی و داوری قرار داد. خُردترین سطح، به هویت شخصی و نظام شخصیتی و ساخت روانی وی مربوط میشود و بعد از آن در سطوحی کلانتر میتوان به دستاوردهای سیاسی و اجتماعیاش، یا نظام نظری و اخلاقیاش نگریست که به ترتیب در سطوح اجتماعی و فرهنگی قرار میگیرند.
دربارهی شخصیت گاندی و وصف وی در سطح روانشناختی، چند نکته را از مرور زندگینامهاش میتوان دریافت. نخست آن که گاندی بیشک مردی بسیار صادق بوده است. او به تمام آنچه که میگفت باور داشت و تمام آنچه را که باور داشت، عملی میساخت. یعنی شکافِ مرسومی که میان شعارهای اخلاقی و تبلیغهای سیاسی و کردارِ اجتماعیِ اغلبِ سیاستمداران وجود دارد، نزد او یافت نمیشود. جالب این که همگرایی و سازگاری مشابهی میان نظریه و عمل و شعار و کردار را نزد دشمن بزرگ گاندی یعنی چرچیل نیز میتوان یافت. چرچیل هم در بیان آنچه واقعا بدان باور داشت بیپروا بود و سبک زندگیاش را که از آن برخاسته بود، پیش چشم مردم کتمان نمیکرد. این هم در مقایسهی این دو حقیقت دارد که هردو سخنرانانی بسیار بانفوذ و تاثیرگذار بودند، و این در شرایطی بود که شکل ظاهری و مهارتهای سخن گفتنِ هردونفرشان برای چنین کاری مناسب نمینمود. چرچیل به لکنت زبان گرفتار بود و گاندی بسیار کمرو بود و معمولا شور و هیجان مانع حرف زدنش میشد.
با این وجود تفاوت میان این دو سیاستمدار رقیب به همین جا خاتمه مییابد. گاندی مردی زاهد، در سیاست راستپیشه، و ملایم و گریزان از خشونت بود که برای استقلال هند مبارزه میکرد، در حالی که چرچیل مردی بود که سراسر عمرش در هالهای از الکل و نیکوتین غرقه شده بود و خشونت را پیش از هر راهبرد دیگری بر میگزید و میکوشید تا مانع استقلال هند شود. واژگونهی نقشی که گاندی در جلوگیری از ابراز خشونت هندیان نسبت به انگلیسیها ایفا کرد، به چرچیل منسوب است. چون او معتقد بود باید امپراتوری بریتانیا را با مشتی آهنین حفظ کرد و در این امتداد کارنامهی سیاهی از خود به جا گذاشت که کشتار مردم ایرلند، آفریقای جنوبی، هند و آلمان بخشی از آن است.
گاندی با وجود صداقتی که بیشک داشت، و اخلاقی که سرسختانه بدان باور داشت، یک نظریهپرداز نبود. از او انبوهی گفتار و نوشتار باقی مانده که جمع بستنشان در قالب یک نظام فکری یگانه ممکن، اما دشوار است. یعنی روشن است که گاندی مفهومهای مشخص و مهمی را در ذهن داشته و بر مبنای آنها رفتار میکرده، اما انگار خودش آنها را در یک منظومه کنار هم قرار نداده و به تعارضهای درونی میان برخی از آنها آگاه نبوده باشد. به همین دلیل به نظر من چارچوبی فکری به نام گاندیگرایی به راستی وجود دارد و از کنار هم نهادنِ مفاهیم پایهی مورد نظر گاندی بر میآید، اما این چارچوب توسط خودِ گاندی به صراحت بیان نشده و صورتبندی ناشده باقی مانده است. یعنی گاندیگرایی وجود دارد و قابل بررسی است، هرچند خودِ گاندی از وجود آن خبر نداشته است!
این ناتوانی در صورتبندی یک نظام نظری منسجم، تا حدودی به سبک زندگی و سوگیری اجتماعی گاندی مربوط میشود. گاندی در واقع جز آموزشهای مکتبیِ سنتیاش به هنگام نوجوانی در هند، و چند سالی که در انگلستان حقوق خوانده بود، تحصیل منظم دیگری نداشت و نشانی نداریم که بر خودآموزی منظم او در حوزهای یا تخصص یافتناش در زمینهای دلالت کند. تردیدی وجود ندارد که گاندی در زمینهی سازماندهی اجتماعی و کنش متقابل با تودهها مردی نابغه و بسیار هوشمند بوده است. اما این را باید در کنار این حقیقت نگریست که پایگاه دانایی او چندان استوار و گسترده نبوده و مهارتهایی را هم که در سراسر عمرش میآموخته، مانند ریسیدن نخ و بافتن لُنگ، بیشتر جنبهی عملیاتی داشته و به طور مستقیم با مبارزهاش برای استقلال هند گره میخورده است. از مرور نوشتارهای بازمانده از گاندی معلوم میشود که دستی در ادبیات نداشته و از بیان روشن و تاثیرگذار اندیشههایش در قالب نوشتار ناتوان بوده است. در واقع گاندی با وجود آن که چند سالی در انگلستان درس خوانده بود و نسبت به مردم عادی هند جهاندیده محسوب میشد، همچنان مردی روستایی بود که در گفتمانش گفتار بر نوشتار غلبه داشت و در زمینهای نانویسا و در پیوند با مردمی که بیسواد بودند نقش ایفا میکرد.
گاندی با وجود کمروییاش و استعداد ادبی به نسبت اندکی که داشت، استعدادی درخشان در به کار گیری زبان گفتاری نشان میداد. استعارهها و تشبیههایش رسا و شیوا هستند و بهره جستناش از کنایه و تواناییاش برای فشرده کردنِ معنا در قالب عبارتهای کوتاه و بلیغ، به راستی ستودنی است. با این وجود عمق نظریای در نوشتهها و گفتههایش دیده نمیشود. لحن و کلام او صمیمی و صادقانه و دلنشین است، و به همین دلیل در تودههای بزرگ اثر میکند. اما این سخن دقیق و شفاف و پیچیده و دانشورانه نیست و این چیزی است که گفتار او را از چرچیل و هیتلر جدا میسازد.
چرچیل گذشته از نقشاش به عنوان سیاستمدار، یک ادیب طراز اول در زبان انگلیسی هم بود و سخنانش علاوه بر تاثیرگذاری سیاسی، از نظر منطقی پیچیده و به شدت سازمان یافته است. هیتلر که احتمالا از نظر دامنهی تاثیرگذاری بزرگترین سخنران در کل قرن بیستم بوده است، در سخنرانیهایش دامنهی وسیعی از دادههای تاریخی و اجتماعی و گاه علمی را به شکلی درست و سنجیده به کار میگیرد که به خصوص برای مردی دانشگاه نرفته مانند او خیلی عجیب است. به هر صورت، گاندی که شمار مخاطبانش از هیتلر و چرچیل بسیار بیشتر بود، پیامش را به دور از این پیچیدگیهای منطقی یا پشتوانههای علمی بیان میکرد و این شاید برای مخاطبانش که بدنهای از مردم بیسواد را تشکیل میدادند، مناسبتر هم بوده باشد. چرا که مثلا نهرو و نائوروجی که زبانی دانشورانه و از نظر علمی پختهتر داشتند، هرگز در هند نفوذ کلام وی را به دست نیاوردند.
او علاوه بر مهارتی که برای زیبا سخن گفتن داشت، مفاهیم و معانی زیبا و بلندی را نیز تبلیغ میکرد و این نیز به نفوذ کلامش میافزود. یعنی محتوای سخن او و پیامی که تبلیغ میکرد، بیشتر به دعوتی دینی با ارکانِ اخلاقی شبیه است تا اعلام بسیج برای فعالیتی سیاسی. گاندی دعوت سیاسی خویش را که فقط و فقط بر استقلال هند متمرکز شده بود، به مرتبهی اصولی اخلاقی و قواعدی مدنی و سبکی از زندگی برکشید و خود سختگیرانه آن را رعایت کرد و به این ترتیب شکلی استعلایی از سیاست را بنیان نهاد که ظهورش در قرنِ خونینِ بیستم غریب مینماید.
قرن بیستم دورانی است که سیاستمداران در آن به طور علنی به دروغگویی روی آوردند، فریب تودهها به صورت بخشی از راهبردهای جا افتادهی احزاب در آمد، و کشتارِ سازمان یافتهی آدمیان و ستم بر ایشان به امری هنجارین و عادی بدل شد. این که گاندی در این دوران و در جامعهای استعمارزده توانسته خواستی سیاسی را به مرتبهی آرمانی اخلاقی ارتقا دهد، بسیار غریب و ارزشمند است.
با وجود تمام این عناصر مثبت و ستودنی، چند ویژگی گاندی هم باید مورد توجه قرار گیرد، که چه بسا تا این پایه دلنشین نباشد. مهمتر از همه، مخالفت او با کلیت نهادهای مدرن بود، که به شکلی ناسازگون با زبانی مدرن صورتبندی میشد و در اندرون یک گفتمان سیاسی مدرن میگنجید و با پشتوانهي نهادهای مدرنی مانند تئاتر و رادیو و روزنامه هم تکثیر میشد. گاندی، چنان که گذشت، تقدس کیش هند و اهمیت عناصر سنتی هندی را در لندن کشف کرده بود، و نه در هند. یعنی از مرور نوشتههایش بر میآید که تا پایان کار از درون نوعی روحانیت غیرتشکیلاتیِ تئوسوفیستی به جهان مینگریسته و از این زاویه به دین هندو بازگشت کرده است. به همین دلیل هم گفتمان او، از کلیدواژههایی که به کار میبرد، تا شیوهی استدلالاش و صورتبندی مضمونهای سیاسی و اخلاقیاش، یکسره مدرن بود و به طور مستقیم از سنت دین قدیمی هندویی استنتاج نمیشد.
با این وجود، گاندی در مقام عمل نهادهای مدرنِ نوساخته در هند را مردود میدانست و آرماناش آن بود که هندیان به نوعی زندگی سادهی کشاورزانه و روستایی بازگردند و به فنآوریهای سنتی ابتدایی بسنده کنند. او سه گروه از هندیانِ تحصیل کرده در غرب را مورد حمله قرار میداد و سه نهادِ مدرنِ تاسیس شده توسط انگلیسیها را تباه و منحط و آلوده کنندهی تمدن هندی میدانست.[1] اولین گروه، به شکلی ناسازگون خودش را هم در بر میگرفت و به قاضیان و حقوقدانانی مربوط میشد که در اروپا تحصیل کرده بودند، و آشکار بود که خودِ گاندی نیز در این رده میگنجید. با این حال لبهی تیز حملهی گاندی به حقوقدانان و قاضیان، دستنشاندگیشان بود و وفاداریشان به دولت استعماری و خدمتی که به استعمار انگلیس میکردند. او در این زمینه تا حدودی حق داشت، چون بدون دستیاری این طبقهی نوظهور هندی کار ادارهی سرزمین پهناوری مثل هند ناممکن میشد و این فرهیختگان غربگرای هندی بیشک در تثبیت حکومت بریتانیا بر هند تاثیر داشتند.
اما دو گروه دیگری که مورد حملهی گاندی قرار گرفتند، ربط مستقیمی به استعمار انگلیس نداشتند و تنها سنتگرایی افراطی وی را در مقام عمل نشان میدادند. او به معلمان و آموزگاران و استادانی که علم مدرن را به هندیان آموزش میدادند نیز میتاخت و ایشان را واسطههایی میدانست که فرهنگ و زبان فرنگی را در هند ترویج میکنند و به این ترتیب مایهی از خود بیگانگی هندیان میشوند. این حملهی او در بسیاری از موارد غیرمنصفانه بود. چون بسیاری از کوشندگان در این زمینه، هندیانی آگاه و هوشیار بودند که بیسوادی و جهل مردم را عامل اصلی عقبماندگی کشورشان میدانستند و با دامن زدن به جنبش سوادآموزی به رفع آن کمر همت بسته بودند. این که تمام معلمان را کارگزار استعمار بشماریم، نادرست بود و تاثیر تاریخی این گروه نیز نشان داد که در توانمند ساختن فرجامین جامعهی هند تاثیر نیک و ماندگار به جا نهادند.
اما عجیبتر از دو گروه پیشین، پزشکان بودند که به همین ترتیب مورد حملهی گاندی قرار گرفتند. گاندی ایشان را به خاطر تاکید بر درمان تن و نادیده انگاشتن روح شماتت میکرد و به کلی با استفاده از راهبردهای پزشکانهی اروپایی مخالفت میورزید. او پزشکی غربی را جادوی سیاه مینامید و میگفت هندیان باید به سنت باستانی آیوروِدا و مفاهیم مشابه بازگردند و از برگرفتن این شیوههای عقلانی مدرن خودداری کنند. او به خصوص با آزمایش بر بدن جانوران زنده مخالفت میکرد و یکی از نخستین کسانی بود که در بافتی مدرن از منظری اخلاقی این کار را مینکوهید.
گاندی برای تبیین دیدگاه خود در این زمینه رسالهای نوشت به نام «راهنمای تندرستی» و در آن اصول پزشکانهی مورد نظر خود را صورتبندی کرد. این رساله اگر با نگاهی انتقادی خوانده شود، در درجهی نخست ناکارآمد و بیفایده، و در درجهی دوم متعصبانه و غیرعقلانی مینماید. گاندی در این متن تاکید کرده که جسم محل نزول خداوند است و بنابراین باید با تقدس پاکیزه نگهداشته شود. مبنای این تقدس از دید او ریاضت و به خصوص پرهیز از لذت جنسی است. او در این متن چند قاعدهی بدیهی و مرسومِ بهداشتی را هم ذکر میکند، اما تاکیدش بر آرامش ذهن و تعالی روح است، یعنی مواردی که تنها در زمینهی بیماریهای روانتنی سودمند هستند و مثلا در برابر ابتلا به مالاریا که در هند هم بسیار رایج بود، چندان کارآمد نمینمایند. گاندی در همین رساله لجوجانه سفارش کرده که حتا آزموده شدهترین و سودمندترین داروها هم نباید مورد استفاده قرار گیرند!
مخالفت او با سوادآموزی مردم و استفادهشان از دارو و درمان کارآمد مدرن، شاید از دید ما نامعقول و غریب بنماید. اما این موارد را باید در پرتو دیدگاه عمومی گاندی دربارهی زندگی و اخلاق فهم کرد. مخالفت گاندی با پزشکان و معلمان در واقع شکافها و تَرَکهایی عملیاتی بود که از جایی دیگر برخاسته بود و آن نظام فکری زهدگرایانهی وی بود. گاندی با گفتاری که طنینش بیشتر بودایی مینماید تا هندو، شادی و لذت را امری عدمی میپنداشت و در مقابل معتقد بود رنج و آزار ماهیت وجودی دارند.
او در سخنرانیای که در 11 اوت 1920 ایراد کرد، چنین جملاتی را بر زبان راند: «رنجی که شعار عشیرهی بشر است،… شرط ضروری هستی است. زندگی از مرگ پدید میآید. برای آن که گندم بروید باید دانهی بذر نابود شود… هیچگاه کسی بدون عبور از میان آتش رنج بلند نشده است…هیچکس نمیتواند از این قاعده بگریزد… ترقی چیزی جز تزکیهی رنج با اجتناب از رنج دادن نیست. هرقدر رنج پاکتر باشد، ترقی والاتر است… ساتیاگراها همان رنج خودآگاه است… من به خود اجازه دادهام که قانون کهن فدا کردن خویش یعنی قانون رنج را به ملت هند عرضه کنم…»[2]
همین شیفتگی گاندی نسبت به رنج و ریاضت بود که از سویی باعث میشد تن خویش را با روزه و ریاضت ناتوان سازد، و از سوی دیگر نوعی بیاعتنایی شگفت را دربارهی رنج دیگران نمایش دهد. گاندی به قدری دربارهی رعایت پرهیز از گوشتخواری مقید بود که در چند نوبت که اعضای خانوادهاش بیمار شده بودند و برای درمان به خوراک گوشتی نیاز داشتند، حاضر بود به بهای حفظ اصول زاهدانهاش ایشان را از خوردن گوشت محروم سازد. او در همین امتداد همواره رنج بردن پیروانش را همچون امری عادی و پیش پا افتاده خوار میشمرد و جملههایی که گاه همچون اندرزی بر زبان رانده، گاه یکسره ناپذیرفتنی مینمایند. گویی گویندهشان هرگز به کسی که دستخوش درد و رنج است درست ننگریسته باشد.
این نکته را باید در کنار این دادهی تاریخی نگریست که گاندی هرگز دوست صمیمیِ واقعیای نداشته است. تمام کسانی که با او دوستی داشتهاند، (در میانشان مهمتر از همه کالنباخ و گوکال و نهرو) همکاران سیاسی او بودهاند و ارتباطشان هم همواره از جنس کوشش مشترک برای آرمانی سیاسی بوده است. ما کسان زیادی را سراغ داریم که گاندی را دوست داشتهاند، اما نشانی در دست نیست که اثبات کند گاندی فردِ خاصی را به واقع دوست داشته است. این سخن را نباید به بیعاطفگی یا سردی گاندی حمل کرد. چون میدانیم که مثلا بعد از مرگ همسرش و منشیاش در 1942.م مدتی بسیار ناراحت و افسرده بود، یا مثلا خبر داریم که از بازی کردن با بچهها لذت میبرده است. اما این نمودها با عواطف و هیجانات دیگری مانند ارتباط انسانی عادی سالم و عادت توضیح دادنی هستند. در مقابل این که گاندی هیچ دوستِ غیرسیاسی و غیرحزبیای نداشته، جالب توجه است. تمام کسانی که با او ارتباطی نزدیک داشتهاند، به نوعی با جریان استقلال هند یا در زمانهای پیشتر، اندیشههای تئوسوفی و تبلیغ آنها پیوند داشتهاند.
خوشبختانه نقلقولهای فراوان و سازگاری از گاندی به جا مانده که رویکرد او را دربارهی موضوع مورد بحث به روشنی نشان میدهد. گاندی معتقد بود اصولا دوستی صمیمانه و عمیق میان انسانها امری زیانبار و ناخوشایند است. چرا که دلبستگی به دیگری میتواند باعث شود تا فرد از انجام وظیفهی اخلاقیاش باز بماند و به هواداری یا پشتیبانی غیراصولی از دوست خویش بپردازد.
بنابراین وقتی گاندی از وقف کردن خویش برای «خدا و بشریت» سخن میگوید، از بشریت همان درجهای از انتزاع و کلیت را مراد میکند که در کلمهی خدا وجود دارد. بشریت برای او مفهومی عمومی و کلی است و به زودی بحث خواهم کرد که در این شکل و صورت میتواند پیامدهای اخلاقی خطرناکی را ایجاد کند. گاندی خود را وقف بشر، یعنی انسانی با گوشت و خونِ راستین نکرده بود، و به همین دلیل مهری هم نسبت به انسانهای تجسم یافتهی عینی نداشت. او مفهومی عام و کلی مانند انسانیت را در نظر داشت که میشد بابتش به زندانی شدن و کشتار و رنج کشیدنِ شمار زیادی از آن انسانهای عینی تن در داد، به شرطِ آن که پیشرفتی در این بشریتِ عمومی حاصل آید. این برداشتی است که اورول به درستی نقدش کرده و آن را برخاسته از نوعی زهد غیر اومانیستی دانسته است.[3] در واقع بخش مهمی از درایتِ گاندی در راهبری جنبش مدنیاش، به همین منطق سرد و غیرانسانیاش باز میگشت، که باعث میشد حرکتهایی گاه بسیار پرهزینه اما کارآمد را توصیه کند و آزار و زندان و کشتار هوادارانش به دست مخالفانش را تاب بیاورد.
خلاصه آن که به نظرم مهمترین و برجستهترین نقصی که در شخصیت گاندی وجود داشته، به مفهوم مهر مربوط میشود. شاید بیان این سخن در شرایطی که گاندی با تبلیغات فراوان به نمادی برای محبت انسانی بدل شده، ناپذیرفتنی بنماید، اما واقعیت آن است که این غیاب مهر از تمام منابع زندگینامهای و همچنین از محتوای تعالیم گاندی به روشنی و صراحت بر میآید. این غیاب مهر در سطح روانی و شخصی، که تا حدودی ادامهی سلوک زاهدانهی گاندی بوده، در رهبران سیاسی بدنامِ فراوانی دیده میشود. چنان که شواهد زندگینامهای نشان میدهد استالین و مائو و لنین و چرچیل هم مهری را نسبت به نزدیکان خویش نمایان نمیکردهاند. آنچه که گاندی را از ایشان به کلی متمایز میکند، آن است که گاندی غیاب مهر را با باوری عمیق و ریشهدار به نیکی ذات بشر و ارج و احترام بشریت (و نه بشری خاص) درآمیخته است. بنابراین سیاست او در عین حال که در سطحی شخصی و در خاستگاهِ فردیاش نزد گاندی از گرما و شورِ مهر تهی است، در سطحی کلان و عام، عمیقا انسانی مینماید.
تا جایی که من دیدهام، گاندی تنها سیاستمدار و رهبری است که این ترکیب عجیب را پدید آورده است. چون معمولا مهرِ شخصی و ملموسِ فردی است که به تدریج تعمیم مییابد و به عشق به همگان و بزرگداشت انسانیت در کل منتهی میشود. در مورد گاندی نمونهی نقض چشمگیری بر این قاعده داریم و با کسی روبرو هستیم که بدون بازنمودن یا برخورداری از مهری نمایان در سطح روانی، با تکیه به مفهوم انتزاعی انسانیت، در سطح اجتماعی و فرهنگی به رویکردی کاملا انساندوستانه جهیده است. به نظرم آنچه که چنین ترکیب غریبی را ممکن ساخته، دستگاه اخلاقی استوار و محکمی است که گاندی بدان مسلح بود و سیاستمداران دیگر قرن بیستم معمولا از فقر آن رنج میبردند و دیگران را نیز بابتش رنج میدادند.
ویژگی دیگری که در گاندی هست و به نظرم جای نقد دارد، به مدیریت انگارهاش مربوط میشود. اگر نوشتارها و سخنرانیهای گاندی را مرور کنیم و ارجاعهای مربوط به خودش را از آن استخراج کنیم، به این نتیجه میرسیم که گاندی خودانگارهای روشن و دقیق و بسیار واقعبینانه داشته است. گاندی به روشنی و درستی به نقاط قوت و ضعف خویش آگاه است، صادقانه آنها را بیان میکند، و خواستها و میلهایش را هم دقیقا میشناسد و بر آنها مسلط است. از این نظر، گاندی شخصیتی بسیار برجسته و نیرومند و در اصطلاح زروانی «مرکزدار» است.
با این وجود، خودانگارهی دقیق و روشنِ یاد شده، در بستری نظری قرار گرفته که بافتی یکسره متافیزیکی و دینی دارد و شاید از این روست که مدام باورها و گرایشهایی از این بسترِ مبهم و مهگرفته به درون خودانگارهی گاندی نشت میکند. گاندی در خودزندگینامهاش صادقانه درون خویش را کاویده و به گناهانی که در عمرش مرتکب شده اعتراف کرده است. من در صادقانه بودن این اعتراف و کوشش وی برای درونکاوی تردید ندارم. اما به نظرم غریب میرسد که تنها گناهانِ سر زده از گاندی، به خوردن گوشت در دوران نوجوانی و یک بار فریاد زدن بر سر همسرش محدود باشد. قاعدتا کسی با سلوک گاندی، مدام مایهی رنجش نزدیکانش میشده است. او بسیار به ندرت دربارهی فرزندانش و ارتباطشان با خودش مینویسد، و غیابی مشابه دربارهی ارتباط والدینش با او هم اعتبار دارد. در سراسر زندگینامهی گاندی، تقریبا هیچ اشارهی صریح و روشنی به مفهوم دوستیِ بیقید و بندِ جوانانهی مرسوم نزد همگان دیده نمیشود. گاندی آشکارا از همان ابتدا فردی بسیار جدی و سختگیر و اصولگرا بوده است، و چنین اشخاصی معمولا اطرافیان خود را میرنجانند، و غریب است که این رنجشها در ردهی گناهان نگنجیدهاند، در حالی که نمونهای از همین رده که دعوا و مشاجره با همسر باشد، در زمرهی این اعترافات دیده میشود.
به نظرم دلیلِ این امر آن است که گاندی معیارهای خاصی برای فهمِ خویشتن داشته و برخی از این معیارها را رعایت میکرده، بدون این که دغدغهی سازگاریشان با معیارهای همسایهشان را داشته باشد. مثلا روشن است که او ابراز خشونتِ هیجانزده نسبت به دیگری را بسیار ناپسند میداند، و نه چیزی فراتر از آن را. به همین دلیل خوردن گوشت جانوری، و فریاد زدن بر سر کسی از سر خشم گناه تلقی میشوند، اما مثلا آمیختن صدهاهزار نفر ساعت از عمر پیروان گاندی با رنج زندان و آزار انگلیسیها، چون ربطی به ابراز خشونتِ درونزاد ندارد، بیعیب قلمداد میشود.
به بیان دیگر، گاندی مفهوم گناه را انگار تنها بر مبنای یک محور تعریف میکرده و آن هم خشونت است. این شکل از تعریف خطای اخلاقی (یا بیان دینیاش که گناه باشد) خواه ناخواه به کج و معوج شدنِ خودانگاره منتهی میشود. به خصوص که گاندی با وجود پافشاری شدید و تاکید چندین و چند باره بر گناه بودنِ ابراز خشونت و ناپسندیِ اخلاقیاش، هیچ بحث فلسفی یا مستدلی دربارهی دلیل این اصل ارائه نکرده است. یعنی درست معلوم نیست ابراز خشونتِ لگام گسیخته و زیانرسان، بر مبنای کدام دلایل اخلاقی به لحاظ اخلاقی ناپسند است.
البته ناگفته پیداست که همهی ما جانورانی اجتماعی هستیم که به خاطر حفظ بقای خود بر سر ناپسند پنداشتن این نوع رفتار با هم توافق کردهایم، و باز این نکته هم راست است که من که این سطور را مینویسم، بر مبنای متغیرهایی مشخص (کاهش قلبم) و در دستگاهی منظم و عقلانی ابراز خشونت لگام گسیخته را به لحاظ اخلاقی نکوهش میکنم. اما اینها هیچ یک نیازِ گاندی برای مستدل ساختنِ اصول موضوعهاش را رفع نمیکند. به نظرم این ابهام در تعریف ارکان و اکتفا به شهودهای دینی و مستدل نساختنِ مفهومی مهم مانند خشونت، باعث شده که گاندی از سویی دربارهی پیامدهای اخلاقی این دیدگاه دستخوش اغتشاش راهبردی شود، و از سوی دیگر خودانگارهای را بپرورد که با وجود تلاش تحسینبرانگیز و صداقت کمنظیرش، اختلالهایی جدی دارد.
مهمترین نمودِ این اختلال، به گمانم به همین انگارهی فراگیر و جا افتادهی «گاندیِ مقدس» مربوط میشود. گاندی در نوشتارها و مصاحبههایش با فروتنی تمام خود را یک کوشندهی سیاسی عادی میداند و منکر است که موقعیتی والا یا پیامی نو داشته باشد. با این وجود چنین مینماید که این سخنان فروتنانه خود نمودی از رعایت اصلی اخلاقی باشند، و نه بیانی صادقانه از خودانگارهای واقعی. این را از آنجا میتواند دریافت که گاندی دقیقا همزمان با مسلط شدن بر کنگرهی ملی هند، به برنامهی پردامنهی عظیمی میدان داد، و چه بسا آن را تدوین کرد، که بر محور نوعی کیش شخصیت استوار شده بود. روندی که گاندی را به مرتبهی نمادی برای جنبش استقلال هند بدل کرد، از نظر ساختار و فنون و راهبردها، دقیقا همان بود که دربارهی سایر رهبران سیاسی قرن بیستم هم اجرا شد.
گاندی زمانی که در 1915.م به خاک هند پا میگذاشت، یک حقوقدان و کوشندهی سیاسی اهلِ آفریقای جنوبی بود که لباسهای شیک میپوشید و ظاهری مدرن داشت، و این شکل ظاهری تا حدود 1920.م که به ریاست کنگره رسید، دست نخورده باقی مانده بود. آنگاه طی مدت کوتاهی، گاندی به مردی نیمه برهنه بود که پای چرخ نخریسیاش مینشست و به عارفان و پیشوایان دینی کهن شباهتی نمایان داشت. این تغییر ظاهری دقیقا در زمانی رخ داد که گاندی به ریاست کنگره رسید، و کنگره بعد از آن این تصویرِ تازه از وی را پراکند و دربارهاش تبلیغ کرد. جالب این که نوشتن خودزندگینامهی گاندی و انتشارش هم دقیقا در همین هنگام پایان یافت. یعنی انگار گاندی در این تاریخ ناگهان به روشی نو برای مدیریت انگارهاش نزد مردم دست یافته و روشهای پیشین را که به نظرم با افشاگری بیشتر و اغراقی کمتر همراه بود، وانهاده باشد.
گاندی همزمان با دستیابی به مقام ریاست کنگره، کمابیش از سیاست کناره جست و فعالیتهای کنگره را بر اموری مدنی مانند آموزش روستاییان، سوادآموزی، مبارزه با میگساری، و ریشهکنی فقر متمرکز ساخت. این کار از سویی حساسیت مقامات انگلیسی بر کنگره را از میان برد و از سوی دیگر انبوهی از پیروان و هواداران را در روستاها برایش جذب کرد.
ظهور این تصویر، یعنی گاندیِ ریاضت کشیدهی نیمه برهنهای که تنها لنگ یا ردایی سپید بر تن داشت و موهایش را از ته میتراشید، دقیقا همزمان است با پیوستن آنی بسانت به وی، و فعال شدن دستگاه تبلیغاتی کنگره برای جلب پیروانی برایش. گاندی دقیقا همزمان با دستیابی به ریاست کنگره، لباسها و شکل ظاهری قدیمی خود را رها کرد و به کسوت یک مرتاض فرهمند در آمد، و این همان تصویری بود که با اغراق فراوان توسط دستگاه تبلیغاتی کنگره در گوشه و کنار هند پراکنده میشد. دور از اغراق است اگر بگوییم که گاندیای که ما میشناسیم، تصویری سیاسی بود که آنی بسانت بر مبنای پنداشتهای تئوسوفیستها از یک عارف هندی طراحی کرده بود.
آنچه که یک جنبش سیاسی را به پیروزی میرساند و در نهایت آن را تثبیت میکند، رهبری فرهمند است که به شکلی سازمان یافته وفاداری پیروانی پرشمار را جلب کند. نیمهی نخست قرن بیستم عصر ظهور رسانههای مدرنی مانند عکس، روزنامه، تئاتر و رادیو بود که تحولی ریشهای در شیوهی ارتباط رهبران و پیروان پدید آورد، و الگوی یارگیری جریانهای سیاسی و جلب وفاداریشان را نیز دستخوش دگردیسی ساخت. ظهور کیش شخصیتی که از مجرای رسانههای عمومی تبلیغ و تثبیت شود، پیامد این جهش تکاملی در حوزهی فنآوری ارتباطات بود.
در این بسترِ تکاملی، پیدایش انگارهی گاندیِ مقدس دقیقا همان روندی را طی کرد که دربارهی سیاستمداران پرطرفدار دیگرِ ابتدای قرن شاهدش بودیم. در واقع اگر تنها الگوی تبلیغ – و نه محتوا- را بنگریم، در مییابیم که فراز آمدن گاندی و عمومی شدن انگارهی سیاسیاش در هند، بسیار شبیه است با آنچه که دربارهی عروج هیتلر بر صحنهی سیاست آلمان میبینیم. جالب آن که هردوی این سیاستمداران از دستگاه تبلیغاتیای بهره میبردند که تدوین کنندگان و کوشندگان اولیهاش یا تئوسوفیست بودند و یا با تئوسوفیستها در ارتباط بودند.
این نوع از تبلیغ سیاسی که با برجسته کردن انگارهی یک فرد فرهمند بر فراز یک جنبش اجتماعی همراه بود، در قرن بیستم به طور همزمان توسط گاندی و هیتلر ابداع شد، و شاید بتوان گفت که وامی بود که مبلغان این دو از مادام بلاواتسکی ستاندند. در سالهای دههی 1920.م، هردوی این سیاستمداران به آزمونهایی در این زمینه دست یازیدند و تجربه هایی چشمگیر اندوختند. نتیجهی این روند آن بود که هردو در ابتدای دههی 1930.م به قدرت سیاسی چشمگیری رسیدند و جالب این که هردو با نفوذ و اقتدار امپراتوری بریتانیا سرِ جنگ داشتند. هیتلر که در کشوری اروپایی و میلیتاریزه فعالیت میکرد به سرعت به قدرت دست یافت، و گاندی که در بزرگترین مستعمرهی دنیا با بافت اجتماعی پیشامدرن میزیست، تا ده سال بعد برای تحقق این هدف منتظر ماند.
اینها البته بدان معنا نیست که هیتلر و گاندی از نظر اخلاقی همسان هستند یا پیامدهای سیاستهایشان برای مردمان همطراز بوده است. اما بدان معناست که گاندی –درست مانند هیتلر- سیاستمدار زیرک و موفقی بوده که به موقع و به درستی امکانات نهفته در تبلیغات مدرن را دریافته و بسیار پیشتر از معاصران خویش از آن بهره جسته است. در واقع این امکانات در روسیه تنها در اواخر دههی بیست شناخته شد و در دههی سی توسط استالین به کار گرفته شد، آن هم نه برای کسب محبوبیت برای رهبری فرهمند و رساندناش به قدرت، بلکه با هدفِ فرهمند نمودنِ فرمانروایی مستقر و خودکامه، و تثبیت اقتدارش. مائو هم در چین روندی مشابه را به کار گرفت و بخشهایی از آن را از نو ابداع کرد، اما با یک فاصلهی زمانی بیست ساله بعد از گاندی و هیتلر.
تغییر شکل ظاهری گاندی، که بیشک با اراده و تدبیر خودش انجام گرفته، همزمان بود با آغاز موجی از تبلیغات که گفتیم به خصوص بر مبنای تولید داستان و شعر و سرود و اجرای نمایش در روستاها استوار شده بود. محتوای این منشها سازگار و همسان بود و در همهشان گاندی نیمه خدایی پنداشته میشد که در تناسخی مجدد برای رهاندن هندیان از ستم انگلیسیها فراز آمده است. محتوای این تبلیغات کاملا دینی و اغراقآمیز بود و ناپذیرفتنی است که بخواهیم فرض کنیم گاندی خویش از این محتوا بیخبر بوده است. چون کنگرهی ملی هند در زمان ریاست وی با برنامهای منظم آن را پراکنده میساخت و کسی هم که از آن سود میبرد خودش بوده است.
اگر این کردار سیاسی و برنامهی جذب مریدِ گاندی با سخنان فروتنانهای که به خبرنگاران گفته کنار هم نهاده شود، به سادگی یک ناسازگاری بنیادین و تعارض چشمگیر را نشان میدهد که به سادگی حل شدنی نیست. به راستی چگونه ممکن است بپذیریم آن سخنگوی صادق و فروتن، لباس و شکل ظاهر خود را در چند ماه تغییر داده و در کسوت قدیسی به تبلیغ دربارهی خود پرداخته است؟ گاندی که در تمام مصاحبههایش با خبرنگاران اروپایی و نویسندگان بلندپایه خویش را یک کوشندهی اجتماعی عادی و مبلغ فروتن اخلاق میدانست و منکر نوآوری یا تقدس بود، دقیقا همان کسی است که شبکهای عظیم از مبلغان را تربیت کرد و سازمان داد و کیشی شخصیت بر اساس تقدیس خویشتن بنیاد کرد و با ترویج شعرها و سرودها و نمایشهایی که خودش را در قالب نیمهخدایی نمایش میداد، میلیونها پیرو را به خود گرواند.
اینجاست که حدسی ناخوشایند به ذهن متبادر میشود و آن هم این که گاندی انگار بسته به مخاطبان خویش سخنانی خاص را دستچین و ابراز میکرده است. یعنی برای مخاطبان نویسا و مدرن و معمولا اروپاییاش که قاعدتا قدیس یا نیمهخدا بودنِ او را نمیپذیرفتهاند، از فروتنی و خاکساری دم میزده و در قالب عارفی زمینی و معلمی برای اخلاق ظاهر میشده، اما برای مردم هند که در آن هنگام تقریبا همهشان بیسواد و سنتی و به کلی دور از رسانههای عمومی بودهاند، نقشی به کلی متفاوت را ایفا میکرده است. جالب آن که طراحان هردو تصویر هم گروهی کوچک از یاران و مشاوران اروپایی او هستند که در رأسشان آن بسانت قرار دارد.
کمابیش همزمان با صورتبندی کیش شخصیت گاندی، چند نام عمومی برایش ابداع شد. مبلغان محصولات فرهنگیای که برای بزرگداشت او تولید میشدند، او را باپو یا گاندیجی مینامیدند و وی را پدر هندیان میدانستند که علاوه بر دلالت سیاسیاش، در کیش هندو لقبی دینی هم هست. در همین زمان لقب مشهور دیگری برای گاندی ابداع شد، و آن هم مهاتما بود. مهاتما در زبان هندی به معنای «دارندهی روح بزرگ: مِه ـ آتمن» است، و لقبی است که پیشوایان دینی باستانی یا خدایان را با آن مینامیدهاند. اما مهم آن که این کلمه در آیین تئوسوفی دلالتی روشن و خاص دارد و راهبر و مرشد معنوی معنی میدهد و لقبی رازورزانه است. جالب آن که این لقب را رابیندرانات تاگور[4] برای گاندی برگزید،[5] که خود تئوسوفیست بود و در این هنگام به جایگاه قائممقامی دانشگاه ملی مَدرس رسیده بود و این نهاد را هم تئوسوفیستها تاسیس کرده بودند.
زمان بازسازی انگارهی عمومی گاندی و آغاز کیش شخصیت وی به خاطر تقارن با واقعهای معنادار مینماید. این رخداد درست بعد از واقعهی تاریخی مهمی اتفاق افتاد که با نام کشتار باغ جلیلآنوالا شهرت یافته است. در اواخر فروردین سال 1299 خورشیدی، تقریبا همزمان با نخستین موج از چیرگی رضا خان بر صحنهی سیاسی ایران، جنبشی در سرزمینهای پیرامونی ایران زمین نیز بروز کرد، که یکی از آنها تظاهرات مردم اَمریتسار بود در پنجاب. امریتسار شهر مقدس سیکهاست و از دیرباز یکی از کانونهای مهم مقاومت در برابر استعمار انگلستان بوده است. در میانهی سال 1919.م، موقعی که جنگ اول جهانی با ورود آمریکا به جنگ پایان یافت و انگلستان از پیروزی خویش مطمئن شد، قانونی در هند وضع کرد که طبق آن در عمل حقوق شهروندی هندیان از میان میرفت و انگلیسیها میتوانستند هرکسی را بدون دادرسی دقیق به جرم ارتباط با جنبش ناسیونالیستی هند دستگیر و زندانی کنند. گاندی که هنوز در این تاریخ یکی از رهبران نورسیده به صحنهی سیاست کنگرهی ملی هند بود، در برابر این قانون واکنش نشان داد و روز ششم آوریل را روز دعا و نماز و روزه اعلام کرد و این به معنای اعتصاب عمومی در این روز بود. این فراخوان با موفقیت و استقبال مردم روبرو شد.
در 13 آوریل 1919.م، جمعیتی بالغ بر بیست هزار تن که بیشترشان سیک و مسلمان بودند، در جایی به نام باغ جلیلآنْوالا در امریتسار گرد آمدند و بر ضد این قانون تظاهرات کردند. بخش بزرگی از این جمعیت از زنان و کودکان تشکیل شده بود و هیچ یک سلاحی در اختیار نداشتند و در کل تظاهراتشان بسیار صلحجویانه بود. در این هنگام یک ژنرال انگلیسی به نام رجینالد دایر[6] با پنجاه سرباز به سراغ این جماعت رفت، راههای خروج از میدانگاه باغ را مسدود کرد، و مردم بیدفاع را به گلوله بست. سربازان او مورد حملهی جمعیت قرار نگرفتند و تمام مهماتی که در اختیار داشتند را به سوی مردم شلیک کردند. در کل 1650 پوکهی فشنگ شلیک شد و باعث شد حدود هزار تن به قتل برساند و بیش از پانصد نفر به سختی زخمی شوند.[7] بسیاری از کشتگان، مردمی مستأصل بودند که از ترس به درون چاهی در میانهی باغ پریدند و به این ترتیب درگذشتند. ژنرال دایر به خاطر این کشتار هولناک محاکمه شد، اما مقامات انگلیسی تبرئهاش کردند و بدون این که آسیبی ببیند، از خدمت مرخص شد و به انگلستان بازگشت و از سوی مردم این کشور همچون قهرمانی بزرگ مورد استقبال قرار گرفت.
نکتهی مهم دربارهی کشتار باغ جلیلآنوالا آن بود که این حادثه درست در زمانی رخ میداد که انگلستان به همراه دولتهای پیروز در جنگ جهانی اول، در پاریس حضور یافته بود تا نظم نوین جهانی را تعیین کند. در معاهدهی پاریس، برنامهی چهارده مادهایِپیشنهادی وودرو ویلسون (رئیس جمهور آمریکا) مورد توافق همه قرار گرفت. این برنامهای بود که حق تعیین سرنوشت ملل بر سرزمینشان را به رسمیت میشناخت و بنابراین استقلال و خودمختاری کشورها را قانونی میساخت. نتیجهی این قانون، استقلال یافتنِ کشورهایی مانند لهستان و فنلاند و رومانی و بلغارستان و یونان بود که پیش از این بخشی از امپراتوری اتریش-هنگری یا دولت عثمانی محسوب میشدند.
روشن بود که انگلستان با کشتار خونین و وحشیانهی مردم هند در همین مقطع زمانی، میخواست پیامی به مستعمرهنشینان ارسال کند و آن هم این که معاهدهی پاریس تنها روی کاغذ معنا دارد و به واقع قرار نیست به استقلال مستعمرهها منتهی شود. بعد از این واقعه بود که طبقهی نخبهی هندی اعتمادشان را به دستگاه حقوقی انگلستان از دست دادند و کسانی مانند نائوروجی که تا پیش از آن در درون نظام قانون اساسی بریتانیای کبیر فعالیت میکردند، یکسره آن را نفی کردند. این واقعه در بقیهی جاهای دنیا هم تاثیری مشابه به جا گذاشت. در چین، مائو که تا آن هنگام به عقاید لیبرال گرایشی داشت، به جبههی تندروی کمونیستها پیوست و در ایران هم رضا شاه که بر خلاف باورِ نادرست اما تکراریِ عوام، در واقع از سیاست انگلستان بیزار بود، توانست موافقت نخبگان مشروطهخواه را جلب کند و بر متحدش سید ضیاء که کارگزار سیاست انگلستان بود غلبه کند و او را کنار بزند.
درست در همین هنگام بود که گاندی شکل ظاهری قدیمیاش، که بوی مدرنیته و تربیت انگلیسی میداد، را ترک کرد و کسوت یک ریشیِ هندوی سنتی را به خود گرفت. تاکید او بر این که پارچهها و جامههای انگلیسی بایکوت شوند و مردم هند به پوشیدن لنگی بسنده کنند و آن را هم خود بریسند و ببافند، حرکتی هوشمندانه و معنادار بود. چون مهمترین صادرات انگلستان به هند بر دوش صنایع ریسندگی و بافندگی بریتانیا سوار شده بود و این دقیقا همان جریانی بود که بدنهی صنایع سنتی هند (تولید جامههای کتان و ابریشم دستباف) را چند دهه قبل از میان برده بود و فقری فزاینده را در این سرزمین پدید آورده بود.
گاندی همزمان با نفی اقتدار انگلستان، به تصویرهای آشنا و مذهبیِ جا افتاده در ذهن مردم هند رجوع کرد و عوامل اصلی نارضایتی ایشان از انگلیسیها را مبنا گرفت. آنچه که او را به این چرخش وا داشت، کشتار خشن مردم در باغ جلیلآنوالا بود. کشتاری که نشان میداد شعارهای برابریطلبانه و اومانیستی انگلستان تنها غربیان را شامل میشود و به مردم مستعمرهنشین تعمیم نخواهد یافت.
موقعیتی که گاندی در این هنگام تجربه میکرد، با وضعیت ناسیونالیستهای چینی همسان بود. چینیها هم بعد از سرکوب شورش رزمیکاران (قیام بوکسورها) که چند سال پیش رخ نموده بود، وحشیگری و خشونت تکاندهندهای را از مستعمرهچیان مشاهده کرده بودند. تفاوت گاندی با رهبرانی مانند سونیاتسنِ چینی آن بود که کشور چین در سراسر مدتی که زیر تازیانهی قدرتهای غربی قرار داشت، هرگز به طور رسمی اشغال نشد و مانند هند به مرتبهی مستعمرهای سیاسی فرو کاسته نشد. دولت مانچو در چین همچنان بر سر کار بود و مدافع نظم سیاسی رنگ پریده و سنن اجتماعیای محسوب میشد که روز به روز اعتبار خود را بیشتر از دست میداد. در چین، ناتوانی دولت مانچو در دفاع از قیام رزمیکاران و فساد مقامات نظامی و اداریای که نتوانستند از کشتار شورشیان جلوگیری کنند، باعث شد تا جنبش ناسیونالیستی چین به دشمنِ درجهی یک دولت مانچو و سنن کهن چینی بدل شود. یعنی در چین، فعالان سیاسیای که با نفوذ و سیطرهی مستعمرهچیان ستیزه داشتند، دولت و سنتگرایی چینی را متحد غربیان و مانعی بر سر راه خود میدیدند و به همین دلیل به نفی و انکار شتابزدهی کل سنت فرهنگیشان دست گشودند.
در هند، که برای دویست سال کشوری اشغال شده بود، چنین اتحادی میان دولتی بومی و غربیانِ آزمند وجود نداشت. یعنی به شکلی طنزآمیز، غیابِ دولت مستقل در هند و شکستِ زودهنگام و همه جانبهی هندیان در برابر ارتشهای انگلیسی، باعث شد تا بازگشت مردم به سنت کهن هندی و تکیه کردنشان بر آیینها و باورهای بومی ممکن و مشروع جلوه کند. به همین دلیل گاندی به جای آن که مانند سونیاتسن کلاه شاپو بر سر بگذارد و از لزوم بازبینی ریشهای در سنتهای قدیمی سخن بگوید، خود را در جلوهی مرتاضی هندی آراست و سخنانش را با ارجاع به بندهایی از وداها و منابع هندویی به گوش مردم رساند. با این وجود این لفافه و بافتی ظاهری بود که اصل پیام او را میپوشاند و آن را برای مردم هند فهمیدنی و پذیرفتنی میساخت. اصل پیام او، چنان که گفتیم، نه چندان هندویی بود و نه باستانی، بلکه از جهانبینیای مدرن برخاسته بود و با برداشتهای تئوسوفیستی گره خورده بود و به همین ترتیب از رسانهها و ابزارها و ساختهای اجتماعی مدرنی هم بهره میجست و بنیاد ساختنشان را هدف میگرفت.
باید بر این نکته هم تاکید کرد که گاندی با وجود ظاهر سنتی و سیاست استعمارستیزانهای که در این هنگام در پیش گرفته بود، از سیاست عمومی رهبران هندی منحرف شد و حاضر نشد نهادها و سازمانهای استعماری را یکسره نفی کند. یعنی به مقاومت خشونتآمیز در برابر انگلیسیها تن در نداد و اصرار داشت که همچنان در درون چارچوب نظم اجتماعی مستقر با تدبیرهایی از جنس مقاومت منفی بر استعمارگران غلبه نماید. از این نظر کردار او با سیاست سرکوبگرانهی انگلستان که بر سر حفظ قلمرو هند پافشاری میکرد سازگاری داشت. یعنی بر خلاف رهبران استعمارستیز هندی که پس از معاهدهی پاریس در قالبی حقوقی اصل حضور انگلستان در کشورشان را نفی میکردند و از سازماندهی مقاومتهای مردمی ستیزهجویانه ابایی نداشتند، گاندی با سیاست انگلیس در تداوم استعمارش کنار آمد و بر نقض اصول این معاهده گردن نهاد.
این البته بدان معنا نیست که گاندی کارگزار انگلیسیها بود یا سرگرم خیانت به جنبش استقلالطلبی هندیان بود. اما سیاستی که برگزیده بود فرودستانه و نادرست بود. یعنی به احتمال زیاد اگر گاندی نبود و رهبران ستیزهجوی هندی که ادامهی آموزههای نائوروجی را دنبال میکردند به کار خود ادامه میدادند، انگلستان در همان حدود زمانی و پس از معاهدهی پاریس از سرکوب هند باز میماند و استقلال هند سی سال زودتر تحقق مییافت. این نکته را نباید از یاد برد که بخش عمدهی مستعمرهها پس از جنگ جهانی نخست استقلال خود را باز یافتند و هم وودرو ویلسون و هم قدرتهای پیروزمند در جنگ در این هنگام شعارهای آزادیخواهانه سر میدادند و فضای بینالمللی برای بیرون راندن قوای بیگانه به دست بومیان سخت مساعد بود. در ایران نیز درست در همین هنگام بود که ایرانیان بالاخره موفق شدند یک ارتش ملی نیرومند تاسیس کنند و انگلیس و روس را به کلی از قلمرو خویش بیرون برانند و این روندی بود که به تاسیس دودمان پهلوی منتهی شد. در واقع در این دوران تنها مستعمرهی بزرگی که در چنبر ستم استعمارگران باقی ماند هند بود، و چه بسا که طغیانهای پس از کشتار جلیلآنوالا اگر دامنه مییافت و به دست گاندی در قالبی ضدخشونت مهار نمیشد، طومار سیطرهی بریتانیا در هند را در هم میپیچید.
گاندی همزمان با این کشتار و در این حال و هوا از سویی شکل ظاهری خود را تغییر داد و به کسوت عارفی باستانی در آمد، و از سوی دیگر شروع کرد به تبلیغ اخلاق خشونتگریز و مقاومت صلحجویانه و ملایم به جای جبههبندی خشن و ستیزهجویانهی سیاسی. عروج او در کنگرهی ملی هند در همین هنگام به شکلی برگشتناپذیر شروع شد و همزمان انگلیسیها شروع کردند به توجه به او و به رسمیت شناختناش در مقام سخنگوی ملیگرایان هندی.
باز نباید در اینجا به توهم توطئه میدان داد و گمان برد که گاندی مهرهای انگلیسی بوده یا به دست استعمارگران در کنگره کاشته شده است. مرور منابع و اسناد به حکمی میانجامد که هم دربارهی گاندی و هم یاران و نزدیکانش از جمله آنی بسانت و تئوسوفیستها صادق است. آن هم این که همهی این افراد در کوششها و دعویهای خود به شدت صادق بودهاند. با این وجود به همان ترتیبی که ادعاهای جادوگرانه و نامعقول تئوسوفیستها ناپذیرفتنی و فریبآمیز مینماید، باورهای اخلاقی گاندی هم به خصوص وقتی در بستر عملیاتیشان نگریسته شوند نادرست و نامعقول جلوه خواهند کرد. گاندی و یارانش در این هنگام مبارزانی صادق بودهاند که خویشتن را برای رهایی هند وقف کرده بودند، اما به خاطر پایبندی به اصول موضوعهای متافیزیکی و پیروی از نظام اخلاقیای زاهدانه که خشونتگریزی هستهی مرکزیاش را تشکیل میداد، از واقعبینی فاصله گرفتند و در دستیابی به راهبردی موفق و اثربخش که استعمار انگلستان را در کوتاه مدت نابود کند باز ماندند.
گاندی و یارانش به جای این کار بر ترویج یک کیش شخصیت تمرکز کردند. تردیدی نیست که دیوانسالاران بریتانیایی و کارگزاران استعمار انگلستان در این شرایط گاندی را بر رقیبان سیاسی هندیاش ترجیح میدادهاند. از این روست که در این مقطع جنبش آموزشی و فرهنگی او کاملا بدون مانع در سراسر هند پخش شد، در حالی که فعالیت رقیبانش که هوادار مبارزهی سریع و خشن با استعمارگران بودند به سختی سرکوب میشد. گاندی و یارانش با پرهیز از خشونت و پناه بردن به چارچوبی زاهدانه و ستمپذیر استقلال هند را یک نسل به تعویق انداختند و در مقابل گاندی را به ابرانسانی مقدس تبدیل کردند و بزرگترین حزب سیاسی دنیا را در کشورشان پدید آوردند و به رهبریاش دست یافتند. حزبی که دست بر قضا به خاطر ملایم بودن کردارهای اعضایش و رام بودنِ باورنکردنیشان در برابر ستم سیاسی بهترین شکلِ ملیگرایی هندی برای استعماگران محسوب میشد.
در این میان گاندی بیشتر به عنوان سیاستمداری مدرن و نه همچون عارفی هندو در دلها رسوخ کرد و مریدانی را به خود جلب کرد. او از این نظر کاملا با هیتلر شباهت داشت. هرچند در رفتارش پایبندی عجیبی به قواعد دین هندو نشان میداد، اما در آن هنگام که میخواست این پایبندی را بیان کند، با زبانی سخت مدرن و بریتانیایی سخن میگفت. رومن رولان بدون این که به تعارض درونی میان این دو چارچوب نظری توجه کند، نقلقولهایی از گاندی را کنار هم نهاده که بازخوانیشان بیانگر است.
مثلا گاندی اعلام میکرد که تقدس کتابهای ودا، اوپانیشاد و «هرچه زیر عنوان کتب مقدس هندو ردهبندی شود» را میپذیرد، و همچنین میگفت که به آواتارها، احیای روح، و جدایی طبقات اجتماعی و کاستها ایمان دارد. بعد هم میافزاید که احترام گذاشتن به ماده گاو را حتا گستردهتر از باورهای عامیانهی مردم جدی میگیرد و آیین پرستش بتهای هندو را هم قبول دارد.[8] در عین حال، او بر این باور بود که قرآن و انجیل و تورات و زند و اوستا هم خاستگاه وحیانی دارند،[9] و این مسئله را طرح ناشده باقی میگذاشت که سیمای خداوند و آیین پرستش او در این کتب مقدس تفاوتهای عمیق و ریشهای با هم دارند. در میان این ادیان، بیشک دین مسیحیت و به خصوص قرائت خاصی که تولستوی و تئوسوفیستها از آن داشتند، بیشتر از بقیه برای گاندی الهامبخش بوده است. او در مصاحبهاش با کشیشی انگلیسی در 1920.م گفت که ایدهی تاثیرگذارترین کتابی که خوانده عهد جدید است و سرچشمهی سیاست مقاومت منفی را هم موعظهای بر سر کوه میدانست که از گفتارهای بازمانده از مسیح است.[10] اظهار نظری که اگر شخص کتابهای آسمانی همهی ادیان و به خصوص موعظه بر سر کوه را خوانده باشد، دربارهاش چون و چرای بسیار برخواهد انگیخت.
به این ترتیب میتوان حکم کرد که گاندی یک هندو به معنای سنتی کلمه نبوده و در چارچوبی مدرن و به خصوص در بافتی مسیحی مضمونهای دین هندویی را بازتعریف میکرده است و با این وجود از صحه گذاشتن بر عامیانهترین عناصر مناسکآمیز آن –از جمله احترام به گاو و پیشکش کردن غذا به بتها- هم ابایی نداشته است. اما این احترام به عقاید دینی هندوان تنها در بافتی سیاسی ممکن و مجاز شمرده میشده است. وگرنه بدنهی متون مقدس هندویی حماسههای رامایانا و مهابهاراتاست که در سراسرش به ارزشهای پهلوانی و جنگ با دشمن و مقاومت خشونتآمیز در برابر مهاجمان تاکید شده است و گاندی با پرهیز از خشونتی که تبلیغ میکرد به کلی از آن فاصله میگرفت. گاندی در واقع بخشهایی به نسبت سطحی و جسته و گریخته از کیش هندو را بر میگزید و آن را در قالب نظری تئوسوفیستی خویش ادغام میکرد. به شکلی که حاصل کارش کمابیش نسخهای از باورهای تئوسوفیستی و اخلاق مدرن صلحجویانه بود که با غلافی از نمادها و رمزگان هندویی آراسته شده بود و در خدمت تبلیغ و تقدیس یک تن –یعنی خودِ گاندی -قرار داشت.
بنابراین گاندی در عینِ فروتنی و ارزیابی واقعگرایانه و گاه فرودستانهای که از خود به دست میداده، دست اندرکار مدیریت یک ماشین عظیم تبلیغاتی هم بوده که در نوع خود در تاریخ سیاست جهان بیسابقه تلقی میشد و شاید تنها همتای آن را بتوان حزب نازی در آلمان دانست. ناگفته نماند که با وجود همزمانیِ بهرهگیری از این راهبرد رسانهای در آلمان و هند، ساختهای اجتماعی دو کشور به تمایزهایی جدی در نوع رسانهها و محتوایشان منتهی شد.
در آلمان که کشوری صنعتی بود و تودهی مردمش کتابخوان و باسواد بودند، هیتلر در قامت رهبری فرهمند و رازورز جلوه کرد که قرار بود آیین آریایی کهنی را احیا کند و مردم آلمانی زبان را زیر یک پرچم گرد آورد. گفتمان او علمی و متکی به نظریههای تکاملی و دادههای تحریف شدهی تاریخی بود، و رسانهی اصلیاش هم موسیقی و کتاب و بعدتر رادیو بود. در مقابل، در هند که تودهای پرجمعیت و بیسواد و اقتصادی پیشاصنعتی داشت، رسانهی اصلی نمایش و شعر بود و ارتباطهای رویارو و انتقال سینه به سینه اهمیت بیشتری داشت. پیام هم ماهیتی شبهدینی داشت و در بافت کیش هندو صورتبندی شده بود. با این وجود محتوا همسان بود، در هر دو مورد رهبری فرهمند و مقتدر ظهور کرده بود که قرار بود مردم آریایی (هندی یا آلمانی) را از یوغ ستم نیروهای پلیدی (استعمار انگلیس یا/ با سرمایهداری یهود) رهایی بخشد، و بر این مبنا کیش شخصیتی پدید آمد که در آلمان به خاطر جنگافروزیهای نابخردانه ناکام ماند و در هند به دلیل خردمندی گاندی تداوم یافت.
از اشارههای گاندی بر میآید که نزد خودش به حقانیت این تبلیغات ایمان داشته و به راستی خویشتن را مردی مقدس میدانسته است. با تعبیرهایی که از انسان مقدس در سنت هندی وجود دارد، حق با او بوده است و به راستی در قالب پیشوایان دینی مقدس هندویی میگنجیده و بابت سازگار شدن با این انگارهی جا افتاده ریاضت و پرهیزگاری زیادی را هم به جان خرید.
با این وجود این خودانگاره گاه در ترکیب با آن رسانهها پیامدهایی ناخواسته و ناپذیرفتنی به بار میآورد. یعنی نشت کردنِ سپهر خصوصی زندگی گاندی در ماشین رسانهای بزرگِ پیرامونش گاه به انعکاسهای ناخوشایند و مخرب میانجامید.
مثلا گفتیم که گاندی از 1906.م سوگند خورد که دیگر از لذت جنسی برخوردار نباشد و شواهد زندگینامهای نشان میدهد بر این عهد خود استوار بوده است. گاندی در نیمهی دههی 1940.م برای این که نشان بدهد به راستی بر نفس خود غلبه کرده، از نوهاش مانوبِن که بانویی زیبا بود، خواست تا شبها برهنه در بستر او بخوابد! و مانوبِن نیز پذیرفت و چنین کرد.[11] به این ترتیب گاندی برای مدتی به نسبت طولانی شبها در بستر زنی برهنه میخوابید، و شواهد نشان میدهد که ارتباطی جنسی با او برقرار نکرده است. با این وجود اصولا انجام چنین کاری نامنتظره و نامعقول مینماید. از میان نامهها و یادداشتهای بازمانده از گاندی شواهدی یافت شده که نشان میدهد این دختر تنها کسی نبوده که چنین موقعیتی داشته و منشی گاندی که سوشیلا نام داشته هم با او به بستر میرفته و حتا در حضور او حمام میکرده است. گاندی در نامهای نوشته که هنگام حمام کردن سوشیلا محکم چشمان خود را میبندد ولی از روی صدا تشخیص میدهد که او چه زمانی مشغول صابون زدن به خود است!
بعید است که منظور گاندی از این نزدیکی بیپروا به زنان تنها آزمودن خودش بوده باشد. چون تا آن هنگام و در سنین نزدیک به هشتاد سالگی احتمالا برای خودش شک و تردید زیادی دربارهی مهار نیروی جنسی وجود نداشته است. حدس دیگر آن است که گاندی به این ترتیب قصد داشته در گرماگرم کشمکش میان هندوها و مسلمانان بر سر استقلال پاکستان، و افول محبوبیتش در میان مردم هند، بار دیگر به انگارهی مقدس خود تاکید کند، و این به نظرم راستتر مینماید. چون گاندی علاوه بر انجام این کار غیرعادی، شرح آن را به صورت گزارشهایی ثبت میکرد و در روزنامهها منتشر میکرد! به نظرم روشن است که این کار را با هدف ترمیم وجههی خود نزد پیروانش انجام میداده، و قصد داشته اثبات کند که از هر میل نفسانی تهی شده و بنابراین تنها خیر و صلاح مردم هند را در نظر دارد. این را از آنجا در مییابیم که بارها در این گزارشهایش به ظهور خصلتِ برهمهچاری در خویشتن اشاره کرده و این تقریبا یعنی همسنخ شدنِ با ایزدان از راه پرهیز جنسی.
با این وجود چنین مینماید که گاندی در این پیرانهسری دچار خطای مهلکی شده باشد. چون چنین کاری و به خصوص انتشارش به هیچ عنوان به سودش تمام نشد و برعکس باعث شد بسیاری از مریدانش از وی رویگردان شوند. اعضای خانوادهاش-از جمله هاریلعل گاندی، پسر گاندی و پدر مانوبن- او را بابت این کار نکوهش کردند و دو تن از ویراستاران روزنامههایش از چاپ این گزارشها خودداری کردند و در برابر دستور او مقاومت نشان دادند و در نهایت استعفا کردند. دامنهی این اعتراضها به قدری بود که گاندی در نهایت در سال 1947.م این آزمون را متوقف کرد.
مورخان امروزین کوشیدهاند این کردار گاندی را با متغیرهایی ساختگی توضیح دهند، و در میانشان به نظرم وینا هووارد جایگاهی ارجمند دارد که با تفسیری به کلی خودساخته فرض کرده که این کار گاندی حرکتی فمینیستی بوده و با قصدِ تاکید بر برابری جنسی زنان و مردان انجام شده است.[12] در حالی که نه وادار شدنِ زنی برهنه برای خفتن در بستر زاهدی پیر نشان از برابری جنسی دارد، و نه بهرهجویی تبلیغاتی از این موضوع در رسانههایی سیاسی. خلاقیت او در پیچاندن رخدادهای تاریخی و ادغامشان در پیشداشتهایش به راستی خلاقانه و سرگرم کننده است.
در مقام جمعبندی، در این حد میتوان گفت که گاندی با تمام این حرفها، یکی از ستودنیترین سیاستمداران قرن بیستم است. من تردید دارم او مردی دوست داشتنی و پرمهر هم بوده باشد، اما شکی نیست که صادق، درستکار، بسیار منضبط، واقعبین، و بیآزار بوده است، و به خصوص این صفت اخیر در سیاستمداران اگر یافت شود کیمیایی است که تمام خصلتهای اخلاقی دیگرشان را زیر تابش خود محو میسازد.
با این وجود برای آموختن از گاندی، باید او را در پرتو اسناد و شواهد عینی نگریست و بیرحمانه دربارهاش پرسش طرح کرد و پاسخها را بیطرفانه جستجو کرد. اگر چنین کنیم، در گاندی پیشوایی معنوی، نیمهایزدی مقدس، یا نظریهپردازی سیاسی نخواهیم یافت. در مقابل او را مردی با آرمان نیک و ستودنی خواهیم یافت که در فن تسلط بر خویشتن افقهای تازهای گشوده، و در حدی که از یک سیاستمدار زیرک و موفق میتوان انتظار داشت، به راستی و واقعیتی که خود میپنداشته، وفادار مانده است. وقتی در سطح روانی به شخصیت مردی به نام گاندی مینگریم، انسانی میبینیم با نقاط ضعف و قوتِ معمول در انسانها، با این تفاوت که یک آرمان انسانی پذیرفتنی و یک هدف سیاسی موجه او را به موجودی منظم و منضبط بدل ساخته و نقاط ضعف را اندک و نقاط قوت را برجسته ساخته است. هرچند اگر تبلیغات سیاسی را به یک سو بگذاریم، دستاورد نهایی شاید به عنوان یک انسان چندان ستودنی و دلپسند از آب در نیامده باشد.

سال 1947: گاندی به همراه لرد مونتباتن (واپسین فرماندار بریتانیایی هند) و همسرش
- رولان، 1369: 50-51. ↑
- رولان، 1369: 59. ↑
- اورول، 1389: 12-24. ↑
- Rabindranath Tagore ↑
- Tagore, 2006: 237. ↑
- Reginald E.H. Dyer ↑
- Lapping, 1985: 38. ↑
- رولان، 1369: 41. ↑
- رولان، 1369: 40. ↑
- رولان، 1369: 42-43. ↑
- Parekh, 1989: 210. ↑
- Howard, 2013: 130–161. ↑
ادامه مطلب: نقد پیامدهای سیاسی گاندیگرایی
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب