دوشنبه , اسفند 11 1404

پاره‌ي سوم: رده‌بندى بر مبناى ساخت معنايى

3. رده‌بندى بر مبناى ساخت معنايى

الف) سادگى: منش‌ها را مى‌توان بر حسب پيچيده يا ساده بودن‌شان رده‌بندى كرد.

شاخص‌هاى اصلى كه مى‌توانند براى رده‌بندى منش‌ها مورد استفاده قرار گيرند عبارتند از: تعداد نمادهاى لازم براى رمزگذارى واحدهاى معنايىِ منش‌ها، كه در نظام‌های زبانى مى‌تواند همتاى واژگان فرض شود. و در مرتبه‌ی بعدی،‌ تراكم روابط درونى ميان اين عناصر و شيوه‌ى ارجاع تركيب‌شان به معنا.

بر مبناى اين دو شاخص، مى‌توان دو نوع اصلى از منش‌ها را تشخيص داد:

منش‌هاي علمى؛ منش‌هايى كه با تعداد زيادى از واژگان، و تعداد كمى از روابط بيناواژگانى صورت‌بندي مى‌شوند. اين نوع منش‌ها را می‌توان به پيروى از انديشمندان فرانسوى، به ويژه ميشل لودوف[1]، «علمى» نامید. اين منش‌ها به دليل شفافيت روابط درونى‌شان، مى‌توانند حجم زيادى پيدا كنند و مقدار زيادى از اطلاعات را منتقل نمايند. تعداد زياد واژگان در اين منش‌ها به آن معناست كه هر واژه حوزه‌ى تنگ و محدودى از ارجاع‌هاي معنايى را شامل مى‌شود و معناى روشن و دقيقى را حمل مى‌كند. شفاف بودن روابط درونى بين واژگان هم به آن معناست كه اين انبوهِ معانى رمزگذارى شده در بسيارى از واژگان، ارتباطاتى ساده و سرراست با هم پيدا مى‌كنند و بنابراين به سادگى مى‌توانند فهميده شوند.

منش‌هايى كه به اين شكل صورت‌بندي مى‌شوند، در دو حوزه‌ى اصلى از فرهنگ تبلور يافته‌اند، كه عبارتند از زبان كودكانه، و زبان علم.

زبان كودكانه، به دليل تازه‌كار بودن مغز كودك و تجربه‌ی اندکش در استفاده از رمزگانِ زبانى، چنين ساختارى دارد. در ابتداى كار هم تعداد واژگان در كودك كم است و هم تعداد روابط، و تا چند سال، با وجود افزايش سريع تعداد واژگان، روابط درونى هم‌چنان ساده باقى مى‌ماند. در واقع سرعت رشد روابط درونى زبان نسبت به عناصر آن به قدرى كم است كه تسلط بر ساخت‌هاى زبانىِ داراى روابط درونى متراكم (زبان استعارى و شاعرانه) براى بسیاری از مردم هرگز ممكن نمى‌شود! منش‌هاى منتقل‌شده در كودكان هم از اين محدوديت ساختار رمزگذارشان تبعيت مى‌كنند و معانى شفاف و روشن و سرراستى را در بر مى‌گيرند.

زبان كودكانه با ساختار ويژه‌اش از دو جنبه اهميت دارد. نخست آن كه به دليل روابط درونىِ شفافش، و زودفهم بودنش، مى‌تواند منش‌هايى با اندازه‌ى بزرگ – و هم‌چنان مفهوم – را در دل خود توليد كند. اين منش‌هاى بزرگ، به دليل شيوه‌ى خطىِ انتقال معناي‌شان، مى‌توانند به سادگى واگشايى شوند. تنها چيزى كه در رمزگذارى و رمزگشايى اين منش‌ها اهميت دارد، تسلط بر واحدهاى معنايى سازنده‌شان – كليدواژگان‌شان – است. منظومه‌ى اين واژگان مى‌تواند به تدريج تكامل يابد و بسيار پرشمار و تخصص‌يافته شود.

دومين ويژگى مهم شيوه‌ى كودكانه براى رمزگذارى منش‌ها، توافق‌پذيرى آن است. به دليل روشن بودن معناى نهفته در منش‌هاى اين رده، تمام حاملانى كه آنها را رمزگشايى مى‌كنند به معناهايى نزديك به هم مى‌رسند و تفسيرى مشابه از محتواى اين منش‌ها به دست مى‌آورند.

اين دو ويژگى، شيوه‌ى رمزگذارى كودكانه را به ابزارى كارآمد براى صورت‌بندي منش‌هاى علمى تبديل كرده است. منش‌هايى كه مدعى تمايز گذاشتن بين معناهاى درست و نادرست هستند، بايد در نهايت توافق كنش‌گران انسانى را جلب كنند، و چنين توافقى تنها در ساخت زبان كودكانه ممكن است.

تا عصر نوزايى، معناهاى موجود در حوزه‌ى علم آن‌قدر كم‌مايه و نزديك به حوزه‌هاى اخلاق و هنر بود كه بازتعريف كردن دستگاهِ رمزگذاری منش‌هاى آن ضرورت نداشت. اما با دمیدنِ طلیعه‌ی نوزايى، منش‌هايى پدیدار شدند كه در نظام‌های مرسومِ قديمى قابل رمزگذارى نبودند و معناي‌شان به راحتى مورد توافق قرار نمى‌گرفت. پس نياز به روشی برای رمزگذارى معانی احساس شد که از ابهام و خطا پیش‌گیری نماید. فرانسيس بيكن يكى از نخستين كسانى بود كه اين زبان كودكانه را در زبان انگلیسی به كار گرفت. او كه، به نظر گروهى از اديبان، نويسنده‌ى واقعى آثار منسوب به شكسپير نیز هست در آثار فلسفی و علمی‌اش با شيوايي و زيبايى زبان کودکانه را به كار برد و امكانات ناديده انگاشته‌شده‌ى آن را براى ديگران آشكار كرد.

از آن زمان تا كنون، نظام رمزگذارى كودكانه، در جريان روندى تشديدشونده، ساختار درونى خود را تا پايه‌اى شگفت‌انگيز پيچيده ساخته است. اين پيچيدگى، چنان كه گفتيم، تنها از زاويه‌ى تعداد كليدواژگان و حصر معنايى‌شان بروز كرده و ساخت كلى صورت‌بندي معنا و ارتباط واژگان را به همان شكل كودكانه باقى گذاشته است. نتيجه‌ى اين فرآيند، پيدايش زبان علمى كنونى و منش‌هاى ويژه‌ى آن است.

زبان علمى، در واقع، زيرسيستمى از دستگاه نشانه- معناى زبانى است، كه منش‌هايى با حجم اطلاعاتى بسيار زياد، شفافيت معنايى بالا، و توافق پذيرى چشم‌گير را صورت‌بندي می‌کند. در نتيجه، شبكه‌اى توسعه‌یابنده از منش‌هاى علمى در درون اين فضای نمادین رشد و نمو کرده‌اند. اين منش‌ها در دو قرن گذشته قدرت تكثير بسيار زيادى به دست آورده‌اند و بخش مهمى از سپهر فرهنگ را در جوامع پیشرفته‌تر اشغال كرده‌اند. این زمینه‌ی نمادین از يكسو با منش‌هاى فن‌آورانه – و عقلانيت ابزارىِ وبرى – پيوند خورده و آنها را در دل خود جذب كرده، و از سوى ديگر حوزه‌ى علم را به مرتبه‌ى تنها زمينه‌ى ممكن براى توافق بينافردى در جوامع پيچيده‌ى مدرن بركشيده ‌است.

در نتيجه دو كاركرد عمده‌ى چيرگى انسان بر طبيعت، بر ديگرى، و بر «من» (یعنی كنش‌هاى فن‌آورانه) و توافق بيناذهنى بر سر معانى پايه‌ى زيست‌جهانِ آدميان به تدریج در این عرصه متراکم شده است. اين امر به تحويل شدن دو حوزه‌ى ديگر (اخلاق و هنر) به حوزه‌ى علم انجاميده، و براى منش‌هاى علمى ادعاى تماميتى هستى‌شناختى رابه ارمغان آورده است. اين همان چيزى است كه توسط نويسندگان معاصر بسيار مورد نقد قرار گرفته است. اما در واقع چيزى جز پيامد طبيعى پيكربندى معنا در نظام‌های نمادينِ كودكانه- علمى نيست. شناخت تك‌ساحتىِ ماركوزه[2]، تصويرگونگى جهان و تجاوز چارچوب تكنولوژيك به هستى در آثار هايدگر[3]، و سيطره‌ى روش بر حقيقت در آثار گادامر[4] با وجود زمينه‌ى فلسفى متفاوت بيان‌كنندگان‌شان در يك مورد اشتراك دارند، و آن هم چيرگى زبان علمى بر سایر حوزه‌هاى ارتباطى است.

با وجود تمايز يافتن كاركردهاى جامعه‌شناختىِ این نظام نمادین و تخصص يافتن مستقلش در زيست‌جهانِ كودكان و دانشمندان، هم‌چنان شباهت‌هاى ساختارى چشم‌گيرى را در ميان منش‌هاى اين دو شاخه مى‌توان بازيافت.

نكته‌ى جالب ديگر در مورد اين منش‌ها آن كه ساخت خاص رمزگذارى‌شان به نظام‌های زبانى منحصر نيست و در ساير الگوهاى رمزگذارى منش‌هاى كودكانه و علمى هم نمود مى‌يابد. براى تأييد تجربىِ اين فرضيه، كافي است به ساختار ساده‌ى كارتون‌هاى كودكانه، و نمودارها و جدول‌هاي علمى توجه كنيم.

منش‌هاى شعرگونه؛ با اين همه، زبان كودك‌نماى علمى تنها شيوه‌ى صورت‌بندي منش‌ها نيست. راهبرد دومى هم وجود دارد كه با كم كردن تعداد واژگان و بالا بردن تراكم ارتباطات بيناواژگانى همراه است. اين راهبرد زيرمجموعه‌اى از منش‌ها را در بر می‌گیرد كه حالتى استعارى، مبهم و شاعرانه دارند.

کم بودن تعداد عناصر معنايى به كار گرفته‌شده در اين منش‌ها به بسط دامنه‌ى معناي‌شان مى‌انجامد و اين همان عاملى است كه از سويى ارتباطات درونى غنى و چندسويه را ممكن مى‌سازد، و از سوى ديگر – به كمك همين عامل نخست – ابهام و چندمعنايى منش را رقم مى‌زند. منش‌هاى شعرگونه از واحدهاى معنايى پيچيده (واژگانى مبهم) تشكيل شده‌اند، اما خودشان ساده‌تر از منش‌هاى گاه غول‌آساى علمى هستند، و فاقد سلسله‌مراتب بسیار و شاخه‌های انبوهِ آنان هستند. نظریه‌های علمی می‌توانند میان شماری نامتناهی از منش‌های کوچک و روشن و دقیق هم‌نشینی و ترکیب ایجاد کنند، اما در مورد منش‌های مبهمِ شعرگونه چنین امکانی وجود ندارد. هر چه ابهام و تراکمِ ارجاع‌های درونیِ میان نمادها در یک منش شعرگونه بیشتر باشد،‌ معنایی بیش از پیش مستقل و کنده‌شده از زمینه را حمل خواهد کرد و چفت و بست شدنش به سایر منش‌ها دشوارتر خواهد نمود.

منش‌هاى شعرگونه، به دليل ابهام درونى‌شان، در ميان كنش‌گرهاى انسانىِ متفاوت – بسته به زمينه‌ى منش‌هاى موجود در مغزشان – معانى متفاوتى را ايجاد مى‌كنند. پس اين منش‌ها كاركردِ ارتباطى چندانى ندارند و براى تنظيم كنش متقابل افرادى كه با زمينه‌ى ذهنى يكديگر آشنايى ندارند، ناکارآمد هستند.

در جوامع سنتى و كشاورزى، كه تراكم جمعيت در شهرها و روستاها اندك بود و همه به شكلى با همديگر خويشاوند يا آشناى نزديك بودند، همین منش‌ها براى تنظيم كنش‌هاى اجتماعى نیز بسنده می نمودند. اما با وقوع انقلاب صنعتى و پيچيده شدن جوامع انسانى، تراكم جمعيت در واحدهاى شهرى به قدرى بالا رفت كه آن اندركنش‌هاى عاطفىِ گذشته در زمينه‌اى از روابط عقلانی بين بيگانگان گم شد. استفاده از منش‌هاى شعرگونه براى انتقال معنا بين كنش‌گرانى كه با يكديگر آشنايى چندانى ندارند به بروز سوءتفاهم‌ها و برداشت‌هاى نادرستى مى‌انجامد و نظام اجتماعى را ناپايدار مى‌سازد.

يكى از دلايل چيرگى منش‌هاى علمى بر عاطفى در جوامع مدرن، همين عدم قطعيت بالاى حاكم بر ارتباط معنايى بين افرادِ بیگانه است. در واقع، جدا شدن حوزه‌ى عمومى از خصوصى را در ابتداى شكل‌گيرى جوامع مدرن، مى‌توان به عنوان نمودى از اين غلبه تعريف كرد. هم‌زمان با شاخه‌زايى و گونه‌زايى سريع در منش‌هاى علمى، فضاى حالت اين نوع از منش‌ها نيز به سرعت بسط يافت و تنظيم مبادلات معنايى در بسيارى از سطوح جامعه را بر عهده گرفت. اين تبديل شدنِ كنش‌هاى علمى به جذب‌كننده‌‌هاى سيستم با رانده شدن منش‌هاى شعرگونه به قلمروهاى ذهنى‌تر و شخصى‌تر همراه بود، و اين همان بود كه حوزه‌ى خصوصى نام گرفت و منش‌هاى وابسته به حوزه‌هاى طرد شده‌ى هنر و اخلاق را در خود متمركز كرد.

غلبه‌ى منش‌هاى علمى بر شعرگونه، و چیرگی روندِ ‌پردازش عقلانی بر عاطفى، به محورى شدنِ نقش‌ علم در تنظيم رفتارهای اجتماعى انجامید، که خود پيامد طبيعىِ مدرنیته بود و از شيوه‌ى خاص سازماندهى كنش ارتباطى در این جوامع بر می‌خاست. تلاش‌هاى فیلسوفان و هنرمندان رمانتيست‌ قرن نوزدهم و پیروان‌ سياست‌مدارشان در قرن بيستم آن بود که به شکلی محوريت منش‌هاى شعرگونه و سپهر عاطفی- هیجانی را احیا کنند. به این شکل بود که رمانتیسم در شعر و نقاشی و فلسفه‌ی قرن نوزدهم ظهور کرد،‌ و پس از یک قرن به ظهور دولت‌های فاشیست در اروپا منتهی شد. این جریان در خوش‌بینانه‌ترین حالت، اشتباهى بود كه از ناديده گرفتن ماهيتِ منش‌هاى شعرگونه و پيچيدگى جوامع مدرن ناشى مى‌شد. در بدترین حالت،‌ آن را باید سوءاستفاده‌ای منظم دانست از نیازهای روانی توده‌های مردمِ تازه‌شهرنشین‌شده، که با فقر و قحطیِ منش‌های شعرگونه روبه‌رو بودند و به ژرفای سپهر نمادین و معناییِ ناشناخته‌ای به نام علم مدرن پرتاب شده بودند.

چگونگى بسطِ سيطره‌ى منش‌هاى علمى بر كنش‌هاى ارتباطىِ جوامع مدرن، موضوعى جذاب و دلكش است كه نوشتارى ديگر را مى‌طلبد. در اين‌جا اشاره به یک نكته‌ى واپسين بسنده است، و آن هم این كه گذار حالت‌هاى مورد توجه جامعه‌شناسان كلاسيك در نظریه‌ی منش‌ها به شكلى تازه قابل وارسى است. تبديل نظم ارگانيك دوركهيمى به نظم مكانيكی، تبديل اجتماع[5] تونيِس به جامعه[6]، غلبه‌ى عقلانيت ابزارى بر عقلانيت سنتى در آثار وبر، و چيرگى سرمايه‌دارى بر نظام خان‌خانى در آثار ماركس، صورت‌بندي‌هاى هم‌ريختى از همين پديده هستند و مى‌توانند با چارچوب نظریِ پیشنهادی‌مان به خوشه‌هايى از منش‌هاى مرتبط به هم تجزيه شوند و مورد تحليل تاريخى قرار گيرند.

ب) اثر بر ساير منش‌ها: اين كه يك منش در سطح فرهنگ چه ارتباطاتى را با منش‌هاى ديگرِ همسايه‌اش برقرار كند، توسط عاملى به نام درجه‌ى هم‌خواني تعيين مى‌شود. منش‌هارا مى‌توان بر حسب درجه‌ى هم‌خواني‌شان بر طيفى جاى داد كه دو انتهاى آن را قطب‌هاى خودكامگى و روادارى اشغال كرده‌اند. براى ساده شدن بحث، نمونه‌اى از منش‌هاى منسوب به اين دو قطب را به عنوان نقاطى حدى در نظر مى‌گيريم. بر مبناى تمايز ساخت معنايى اين دو منش مى‌توان طيفى را فرض كرد كه در رده‌بندى منش‌ها هم كاركرد داشته باشد.

منش خودكامه، در افراطى‌ترين بيان، آن منشى است كه حضور هيچ منش ديگرى را در مغزِ حامل خود تحمل نكند. ناگفته پيداست كه اين تعريف فرضى است و هيچ منشى با اين درجه از خودكامگى وجود ندارد، اما قصدمان از تعريف چنين منشى، نشان دادن حالتى حدى از اندركنش منش‌ها با هم است.

دستور منش خودكامه طوری است که گذشته از تشويقِ حامل برای تكثير کردن خودش، تكثير ساير منش‌ها را مهار مى‌كند. منش خودكامه‌ى مطلق، منشى است كه مى‌كوشد تا تنها همانندساز سپهر فرهنگى باشد.

با توجه به اين كه سپهر فرهنگى شبكه‌اى از منش‌هاى متداخل در هم است و سطح روان‌شناختى هم تنها با درونى شدن بخشی از این شبكه پايدار مى‌ماند، هيچ منش خودكامه‌ى مطلقى در انسان‌هاى سالم وجود ندارد. شايد شيزوفرنى كاتاتونيك حاد و حالت تفكر اجبارى و تكرارى در آن را بتوان به عنوان حالتى تجربى از حضور منش‌هاى خودكامه‌ى خطرناك پذيرفت. آن داستانِ بورخس که در آن اندیشه‌ی یک سکه‌ی عادی تمام فضای ذهنی راوی را اشغال می‌کند هم می‌تواند شکلی ادبی و خلاقانه از منش خودکامه دانسته شود.

اما معمولاً منش‌ها رفتاری تحمل‌پذيرتر را در قبال ساير منش‌ها از خود نشان مى‌دهند. خودكامه‌ترين منش‌هايى كه در افراد سالم عادى ديده مى‌شوند، معمولاً شعرگونه و ناخودآگاه هستند و منجر به بروز حالتى شهودى و اشراقى ناگهانى مى‌شوند كه در نتيجه‌ى آن شبكه‌اى پيچيده از منش‌هاى مستقر در مغزِ حامل دستخوشِ بازآرایی و نوترکیبیِ ناگهانی می‌شوند. معمولاً بخشی از این شبکه ريشه‌كن می‌‌شود و منش‌هايى ساده‌تر جايگزين‌شان مى‌گردد. بسيارى از كشف و شهودها كه فرد در آنها ناگهان به شكلى غيرقابل توضيح متوجه پوچى و بى‌مايگى شبكه‌اى پيچيده از افكار مى‌شود، و آنها را به نفع ادراكى بيان‌ناپذير و كم‌محتوا رها مى‌سازد، نمونه‌اى از اين منش‌ها هستند. مواردی هم وجود دارند که در آن بازآراییِ یادشده، ترکیبی پیچیده‌تر و ساختاری منسجم‌تر را پدید می‌آورد. شهودهایی که جهش به یک دستگاه فلسفی یا بینشی فراگیر و رسیدگی‌پذیر را ممکن می‌سازند، ‌نمونه‌هایی از این حالت هستند. در آثار قدما، چرخش شهودى[7] منسوب به سقراط، روشن‌شدگیِ فیلسوفان ذن، و اشراقِ ابن‌سینا و سهروردی احتمالاً به همین پدیده‌ی اخیر اشاره می‌کنند. ناگفته پیداست که شهودهای نوع اخیر، چون زاینده و بارور هستند و ظهور منش‌هایی نو را رقم می‌زنند،‌ چندان خودکامه نیستند و به میانه‌ی طیف مورد نظرمان نزدیک‌تر هستند.

در سوى ديگرِ این طيف منش‌هاى روادار قرار می‌گیرند، که معمولاً از نوع علمى هستند و به دليل شفافيت ساخت درونى و محتواى اطلاعاتى زيادشان زاويه‌هاي بسياري را براى مفصل شدن با ساير منش‌ها در اختيار دارند. اين منش‌ها معمولاً بسامد تكثير منش‌هاى همسايه‌شان را چندان دستكارى نمى‌كنند و بيشتر در صدد تشكيل گونه‌هاى دورگه و منش‌هاى داراى معناهاى تركيبى هستند تا منحصر كردن مغز حامل به خود.

پ) مجراى انتقال: تمام منش‌ها از راه كنش متقابل اجتماعى منتقل مى‌شوند. در جوامع نانويسا، حضور يك منش تنها در هنگام مخابره شدنش قابل لمس است. منش‌هاى اين جوامع، تنها به يكى از دو حالتِ نيمه‌فعال – در مغز حامل – و فعال – در مجراى ارتباطى – حضور داشته‌اند.

با پيدايش خط، شكل سومى از صورت‌بندي منش‌ها پديدار شد كه مى‌توان آن را حالت غيرفعال ناميد. تا پیش از پیدایش خط، تنها بخشی از منش‌هاى حوزه‌ى هنر بودند که به اشكالى رمزآميز، جادويى و آيينى، و در کاربردی محدود ثبت مى‌شدند. دیوارنگاره‌ها و علایم تصویری و اندیشه‌نگارهای ابتداییِ‌ جوامع نانویسا‌ اجداد دوردستِ شکلِ‌ غیرفعال منش‌ها هستند.

براى نخستين بار بعد از ابداع خط بود که نوشتن به قصدِ خوانده شدن شكل گرفت و منش‌ها نوشته شدند يا در قالب نظام‌های نمادين مشابهى تبلور یافتند. این به آن معنا بود که منش‌ها می‌توانستند با دقتى قابل مقايسه با رمزگذارى‌شان در زبان، در قالب نوشتارها ذخيره ‌شوند. نوشته شدن منش‌، به آن معنى بود كه مرحله‌ى ميانىِ فرآیندِ تكثير (عبورشان از مجراى ارتباطى) تا زمانى نامعلوم به تعویق بیفتد. نوشتار، نوعى منجمد شدن منش در مرحله انتقال و رسوب كردنش در قالب نشانگان پايدارِ بازنماينده‌ى زبان است. در طول هشت هزاره‌ى گذشته، خط تنها شيوه‌ى اين بازنمايى و آن رسوب دادن منش‌ها بوده است. اما با آغاز عصر اطلاعات، انقلابى در فن‌آورى ثبت و انتقال منش‌ها رخ داده است. اینترنت، نوار ضبط صوت، مجلات كميك استريپ و فيلم نمونه‌هايى از اين منش‌هاى كنسرو شده‌ى نوظهور هستند.

منش‌ها را مى‌توان بر حسب صورت‌بندي شدن يا نشدن‌شان در اين نظام‌های نمادين، به دو گروهِ نوشتنى و نانوشتنى تقسيم كرد. منش‌هاى نوشتنى آنهايى هستند كه قابليت رسوب كردن در نظام‌های نمادين ارتباطى را دارند و مى‌توانند مستقل از ذهن حامل‌شان در اين مجراها به صورت نهفته باقى بمانند. تمام منش‌هاى علمى و بخشى از منش‌هاى شعرگونه در اين مجموعه جاى مى‌گيرند. منش‌هاى نانوشتنى، آنهايى هستند كه به دليل پيچيدگى عناصر معنايى درون‌شان، به نمادهاى ثبت‌كننده‌‌ى گفتمان قابل ترجمه نيستند. انتقال اين منش‌ها فقط زمانى موفق است كه شرايط وقوع ارتباط يا مجارى ارتباطى كمكى – مانند حالت چهره و حركات بدن – اطلاعاتِ اضافىِ مورد نياز براى رمزگشايىِ منش را در اختيار مخاطب قرار دهد. تمام منش‌هاى نانوشتنى، از نوع شعرگونه هستند، اما همه‌ى منش‌هاى شعرگونه نانوشتنى نيستند. خودِ شعر و تمام آثار هنرى حامل منش‌های مبهم و پیچیده‌ای با ارزش زیبایی‌شناسی هستند که از مجرای نمادهایی – گاه تصویری و موسیقایی – «نوشته» می‌شوند.

با رشد روند فن‌آورى، به تدريج امكان ثبت بخش بيشترى از منش‌هاى عاطفى فراهم شده است. مثلاً ضبط‌صوت امكان ثبت موسيقى و ضبط ويدئويى امكان ذخيره‌ى رقص يا تئاتر را فراهم آورده است. اين به آن معناست كه با گذر زمان، حوزه‌ى منش‌هاى نوشتنى در حال چيره شدن بر منش‌هاى نانوشتنى هستند و بخش بزرگ‌ترى از محتوای آن را در خود جذب مى‌نمايند.

پس يك راه براى رده‌بندى منش‌ها، تقسيم‌بندى‌شان بر حسب ذخيره شدن يا نشدن‌شان در حافظه‌هاى غيرعصبى (کتاب، رایانه، فیلم، نوار کاست،…) است.

راه ديگر، به شيوه‌ى تكثير شدن‌شان در اين مجارى ارتباطى مربوط مى‌شود. معيار اين رده‌بندى مى‌تواند بر مبناى دو نوع متغيرِ متفاوت تعريف شود:

– نخست، ساختى كه منش در آن بسته‌بندى و رمزگذارى مى‌شود و براى مخاطبان ديگر فهميدنى مى‌گردد. منش‌ها را بر مبناى مسيرى كه براى تكثير خود انتخاب مى‌كنند، مى‌توان به دو دسته‌ى اصلى تقسيم كرد. برخی در نظام‌های نمادينِ قراردادى – مانند زبان – صورت‌بندي مى‌شوند و از مجراى آنها تكثير مى‌گردند. برخی دیگر تنها در سطح شبكه‌ى عصبى رمزگذارى مى‌شوند و توسط رفتارهاى حركتى به افراد ديگر منتقل مى‌گردند. اين دو دسته با منش‌هاى خودآگاه و ناخودآگاه هم‌خواني دارند.

با توجه به غنى بودن ساختار نشانگانى- معناییِ سطح خودآگاه، مجارى ارتباطىِ شكل گرفته در اين سطح بسيار پيچيده‌ترند، چرا كه ابزار بيان‌شان مى‌تواند گفتار، نوشتار، زبان‌هاى اشاره‌اى مانند [8]ASLو تصويرهايى مانند فيلم باشد.

در مقابل منش‌هاى ناخودآگاه تنها به حركات عضلانىِ ناآگاهانه‌ى بدن به عنوان ابزار بيانى متكى هستند. به عبارت ديگر، مسيرهاى انتقال منش‌هاى خودآگاه از بدن انسان تفكيك شده‌اند و منابعى مستقل از مغز (مانند كتاب) را براى ذخيره‌سازى منش‌ها پديد آورده‌اند. در حالى كه منش‌هاى ناخودآگاه هم‌چنان براى تكثير به رفتار حاملان‌شان وابسته هستند. يك داستان يا نظريه‌ى اخلاقى كه در قالب متنى عرضه مى‌شود، نمونه‌اى از منش‌هاى خودآگاه، و يك ژست بدنىِ بيانگر معنا – مثلاً حركت دست به نشانه‌ى دلخورى – نمونه‌اى از منش‌هاى ناخودآگاه است.

– متغیر دوم، مجراى حسىِ به كار گرفته شده براى انتقال منش است. هردو دسته‌ى خودآگاه و ناخودآگاه، به طيفى از گيرنده‌هاى حسى و مسيرهاى ورود اطلاعات به مغزِ مخاطب‌شان دسترسى دارند. يك راهِ تقسيم‌بندى مجارى انتقال منش، همان تفكيكِ كلاسيكِ بينايى، شنوايى، بويايى- چشايى و پساوايى از يكديگر است. تابلوى موناليزا، سمفونى پنجم بتهوون، دستور پخت ماكارونى، و حركت دوستانه‌ى ضربه زدن بر كتف مخاطب، نمونه‌هايى از منش‌هاى مربوط به هر يك از اين مجارى هستند. آنچه در اين مجراهاى حسى اهميت دارد، نظام‌های نمادينى است كه به واسطه‌شان رمزگان خود را منتقل مى‌كنند.

نظام‌های نمادينِ موفق و كارآمد تمايل دارند به حس‌هاى گوناگون ترجمه شوند و به اين ترتيب در سپهر گسترده‌ترى از تبادل اطلاعات تکثیر شوند. يك مثال درخشان از اين پديده را مى‌توان در زبان طبيعى ديد. زبان، در واقع، دستگاهى نشانگانى است كه از مجراى شنوايى عمل مى‌كند، اما در تمدن‌هاى انسانى به بينايى (خط) و پساوايى (خط بريل) هم ترجمه شده است.

– الگوى ديگر، تمايل نظام‌های نشانگانى براى بسط يافتنِ هم‌زمان در چند مجراى حسى، و تركيب كردن داده‌هاى مربوط به آن‌هاست. به اين ترتيب، منشى كه توسط آن نظام نمادين رمزگذارى ‌شده، از دامنه‌ى بسيار گسترده‌اى از نمادهاى بازنماينده برخوردار مى‌شود و احتمال انتقالش به مخاطب افزايش مى‌يابد. در اين مورد هم مثال‌هاى زيادى وجود دارد. گره خوردن نمادهاى حركتى با مجراى بينايى و پيدايش رقص و تركيب مجدد اين مجموعه با سيستم شنوايى و پيدايش اپرا و باله نمودهايى از اين تركيب هستند. مثال خوبِ ديگر، سينماست كه نخست بر مجراى بينايى متمركز بود، اما به زودى از نشانگان صوتى هم براى انتقال معنا استفاده كرد. جنگ و جدلى كه در آمريكاى دهه‌ى 1930 م. بر سر استفاده كردن يا نكردن از صدا در سينما وجود داشت، نشانگر کشمکش میان دو الگوی رمزگذاری منش‌ها بود، که خود در قالب منش‌های نوشته‌‌شده در مقاله‌های موافقان و مخالفان تبلور می‌یافت.

ت) مخاطب: منش‌ها را مى‌توان بر مبناى تعداد، تخصص، و زمان‌مندى مخاطبان‌شان رده‌بندى كرد.

برخى از منش‌ها كه معمولاً ساده‌اند و از راهبرد كمى براى تكثير استفاده مى‌كنند، مى‌توانند در مغز مخاطبان زيادى جايگير شوند. لايه‌بندى اجتماعى مخاطبان منش‌ها، و طبيعتِ مخاطبانى كه حامل بالقوه‌شان محسوب مى‌شوند، معيارى‌ است كه به ويژه در هنر براى رده‌بندى منش‌ها كاربرد دارد. در حوزه‌ى هنر، منش‌ها را بسته به اين كه مخاطب‌شان همه‌ى مردم، آدم‌هاى مرتبط با مراكز قدرت سياسى، يا آدم‌هاى مرتبط با روند توليد منش‌هاى هنرى باشند، به سه نوعِ هنر توده‌اى، بورژوايى و نخبه‌گرا تقسيم مى‌كنند.

اين تقسيم‌بندى سه‌گانه را مى‌توان در مورد ساير حوزه‌هاى فرهنگى هم به كار گرفت يعنى چنين مى‌نمايد كه مى‌توان مخاطبان منش‌ها را به سه گروهِ عمده تقسيم كرد. آنهايى كه خودشان هم به شكلى در فرآيند توليد منش‌هاى مشابه درگير هستند، آنهايى كه به دليل ارتباط با قدرت سياسى ارزيابى‌شان براى تكثير منش اهميت دارد، و آنهايى كه هيچ‌كدام از دو ويژگى يادشده را ندارند و عامه‌ى مردم را تشكيل مى‌دهند. علم، هنر، و اخلاقِ وابسته به هر يك از اين سه گروه مخاطب، با برچسب نخبه‌گرا – روشنفكرانه، سياسى- دولتى و عاميانه- توده‌اى از هم تفكيك مى‌شوند.

مثلاً علم عاميانه آن علمى است كه براى مخاطبانى كه شبكه‌ى معنايى‌شان شكلى هنجارين و عادى دارد توليد مى‌شود و ساختارى ساده‌تر از منش‌هاى رایج میانِ دانشمندان دارد. منش‌هایی كه توسط متخصصان و براى متخصصان تولید مى‌شوند منش‌هاى علمىِ نخبه‌گرا را بر مى‌سازند، كه بخش اصلى پيكره‌ى علمِ کلاسیک را هم تشكيل مى‌دهد. از سوی دیگر علمى كه در پیوند با ساختارهاى قدرت سياسى توليد مى‌شود، بيشتر از جنبه‌ى حفظ سلطه و ثبات ساخت قدرت اهميت دارد. يك مقاله‌ى تخصصى علمى را مى‌توان نمونه‌اى از علم نخبه‌گرا دانست، و يك پروژه‌ى فنى- عمرانى يا نظامى، علمى دولتى- سياسى است.

در مورد اخلاق هم مى‌توان چنين گفت. منش‌هاى اخلاقى عاميانه، آن آداب و سنن و رسومى هستند كه در كل لايه‌هاى جمعيت رواج دارند و ساختى ساده‌تر از نظريه‌ى‌هاى پيچيده‌ى فلسفه‌ى اخلاق دارند، كه توسط متخصصان علم اخلاق، براى همتايان‌شان توليد مى‌شود. اخلاق سياسى- دولتى هم آن هنجارهايى است كه از سوى نهادهاى حكومتى و سياسى براى ثبات ساختار جامعه سودمند تشخيص داده مى‌شود و توسط نهادهاى سلطه ترويج مى‌گردد.

چنان كه آشكار است، منش‌هاى عاميانه، نخبه‌گرا و سياسى از راهبردهاى متفاوتى براى تكثير استفاده مى‌كنند. منش‌هاى توده‌اى از راهبرد كمى استفاده مى‌كنند و با ساده و همه‌فهم شدن در مدتى كوتاه كل جمعيت را درمى‌نوردند. منش‌هاى نخبه‌گرا خصلت خودارجاعى دارند و با وجود محدود ماندنِ جمعيت مخاطب‌شان، اين امكان را پیدا می‌کنند كه در چرخه‌هايى بازگشتى از تبادلات معنايى تشديد شوند و پيچيدگى درونى خود را افزايش دهند و به آرامى در جامعه نشو و نما ‌يابند. اين منش‌ها، در واقع، از راهبرد كيفى استفاده مى‌كنند. منش‌هاى سياسى از راه تغيير شكلِ ساخت معنايى‌شان با پويايى قدرت در جامعه همسو مى‌شوند و با قرار گرفتن در رسانه‌ها و مجاری ارتباطیِ قدرت‌مدار خود را تكثير مى‌كنند. آنها بسته به موقعيت مى‌توانند از هر يك از راه‌هاى كمى و كيفى بهره ببرند، اما راهبرد كمى و تكثير سريع از مجراى دستگاه‌هاى تبليغاتى متمرکز بیشتر در میان‌شان رایج است. حال، كارگزارِ اين مجراى تبليغاتى مى‌تواند يك جارچى ممالک فخیمه‌ی قاجار باشد يا گوينده‌ى شبكه‌ى بى‌بى‌سى. به اين ترتيب، سه نوع منش اصلى را بسته به نوع مخاطب، درجه‌ى تخصص يافتگى‌شان، و زمان متوسط تكثيرشان مى‌توان از هم تميز داد.

ث) شيوه‌ى انتشار: منش‌ها را بر حسب الگوى تكثير شدن‌شان در جمعيت مى‌توان به دو دسته‌ى منش‌هاى عمودى و افقى تقسيم كرد. منش‌هاى افقى، آنهايى هستند كه در زمانى كوتاه از يك كنش‌گر به كنش‌گر ديگرِ هم‌نسلش انتقال می‌یابند و به سرعت در كل جامعه پراكنده مى‌شوند. راهبرد اين منش‌ها معمولاً كمى است، اما نمونه‌هاى كيفى هم در ميان‌شان ديده مى‌شود. منش‌هاى افقى در مكان بسط مى‌يابند و مرزهاى جغرافيايى را درمی‌نوردند. مبناى تكثير منش‌هاى افقى، مى‌تواند هنجار، گروه مرجع، يا تصادف باشد.

منش‌هايى كه از راه هنجار به طور افقى منتقل مى‌شوند، آنهايى هستند كه صرفاً به دليل زياد بودن تعدادشان در اعضاى جامعه توسط مخاطبان جديد پذيرفته مى‌شوند. اين هنجارها در هر زيرگروه اجتماعى به طور جداگانه تعريف مى‌شوند و به اين ترتيب در صنف نانوايان، بچه های فلان محله، يا طبقه‌ی کارگر، منش‌هاى هنجاری وجود دارد که بر مبنای توزیع آماری‌اش تشخیص داده می‌شود. تنها عاملى كه جايگير شدن منش‌هاى هنجارين را در ذهن مخاطب ممكن مى‌سازد، برخورد با افراد ديگرى است كه حامل آن منش خاص هستند. مدهاى اجتماعى – كه مى‌توانند در هر زيرگروه اجتماعى تفاوت داشته باشند – نمونه‌اى از اين منش‌ها هستند.

گروه مرجع، كنش‌گرانى اجتماعی هستند كه نقش جذب‌كننده‌‌ى معنايى را براى ساير اعضاى آن جامعه بازى مى‌كنند و رفتارشان به عنوان الگوى بهينه‌ى رفتار مورد پذيرش و تبليغ قرار مى‌گيرد. گروه مرجع در جوامع سنتى از حکیمان، پیشوایان دینی، ثروتمندان، يا نخبگان سياسى تشکیل می‌شد. در جوامع مدرن تمايز و تخصصى شدن نقش‌ها چنان شدت گرفته است كه علاوه بر اين موارد، افرادى با نقشِ تخصصىِ گروه مرجع هم پديدار شده‌اند. اين افراد هنرپيشه‌ها يا خوانندگانى هستند كه در منش‌هایی متفاوت (ترانه، فیلم، و…) هم‌چون مرجعِ نقش‌هایی متنوع نمایان می‌شوند. ظهور این گروه مرجع جدید، پیامدِ تکامل رسانه‌های انبوه و عمومی و رواج راهبرد کمی در میان منش‌های دوران مدرن بوده است.

انتقال عمودى، هنگامى صورت مى‌گيرد كه منشى از يك كنش‌گر به كنش‌گرى ديگرى از نسل بعد منتقل شود. در واقع، اين انتقال از مرز بين نسل‌ها عبور مى‌كند و باعث تداوم منش در محور زمان مى‌شود. اين منش‌ها معمولاً كيفى هستند، در زمانى طولانى منتقل مى‌شوند، و نهادهاى آموزشى و خانوادگى مهم‌ترین مجارى انتقال‌شان هستند.

 

 

  1. Michele LeDoeuff
  2. ماركوزه، 1361.
  3.  هايدگر، 1373 و 1375.
  4.  هوى، 1378.
  5. Gemeinschaft
  6. Geselschaft
  7. metanoia
  8. American Sign Language

 

 

ادامه مطلب: بخش سوم: پويايى رفتار منش‌ها – گفتار نخست: كليات

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب