گفتار دوم: غريزه و نياز
1. من، از آن هنگام که در پي تنش زايمان با شکافي پرناشدني از جهان جدا ميشود و هويت مستقل خود را به دست ميآورد، بيش از هر چيز مرکزي است براي درک تنشها و قلمروي است که ميل به چيرگي بر اين تنشها در آن لانه کرده است. جهان به قدري پيچيده و نوزاد به قدري بيتجربه و ضعيف است که رويارويي خام و بيواسطهي منِ نوظهور و جهان، بايد قاعدتاً به ويراني و فروپاشي من و سيطرهي تنشهاي آشوبناک محيط بر اين مرکز مقاومت کوچک و سست منتهي شود. با وجود اين، من در برخورد با جهاني چنين خردکننده كاملاً دست تنها نيست.
تجربهي زيستهي گونهي انسان، همچون تمام جانداران پيچيدهي ديگر، مجموعهاي از برنامهها، راهبردها، و آماجهاي از پيش تعريف شده و جا افتاده را به عنوان زرادخانهاي از خواستها، ميلها، و واکنشها در وجود او به يادگار گذاشته که ميتواند به عنوان نقطهي شروعي مستحکم براي رويارويي با جهان مورد استفاده قرار گيرد. اين برنامهها، که در قالب اطلاعات وراثتي در نظام ژنتيکي سوژه ثبت شدهاند، بر مبناي برنامهي زمانبندي شدهي دقيقي بروز ميکنند و خوشههايي تعريف شده و مشخص از ميلها و خواستها را در بطن سوژه شکوفا ميسازند. اين الگوهاي برنامهريزيشده، پيشتنيده، وراثتي، و انتخابناشده همان چيزهايي هستند که در روانشناسي با نام بحثبرانگيز غرايز به آنها اشاره ميشود. غرايز مجموعهاي از خواستها و ميلهاي پيشتنيده هستند که زيربناي رفتاري لازم براي زنده نگه داشتن بدن را تأمين ميکنند و به همين دليل هم در کل جانداران داراي دستگاه عصبي پيشرفته از ساختاري مشترک برخوردارند.
من، نه تنها در بدو تولد، که اصولاً در کل عمر شصت هفتاد سالهاي که احتمالاً در پيش رو دارد، آنقدر زمان و تجربه کسب نميکند که بتواند معادلهي بغرنج جهان و پيچيدگيهايش را بگشايد. از اين رو، اين تلقي مشهور که غرايز تنها براي پشتيباني نوزادان اهميت دارند و به تدريج کارکرد خود را از دست ميدهند، چندان واقعگرايانه نيست. اين تلقي بر برداشت عصر روشنگري از مفهوم سوژهي عقلاني متکي است و غرايز را اختلالي زودگذر در سير رشد و چيرگي عقلانيت خودمدار و هشيارانهي منها ميداند. برداشتي که پايه و اساسي تجربي ندارد.
در عمل، غرايز نيروهايي گنگ و سرکش نيستند که براي مدتي کوتاه بر ذهن نوزاد مستولي شوند و بعد با ظهور تدريجي عقلانيتي نيرومند ناچار به گريختن شوند. غرايز، با وجود تعبيرهاي نادرست و شبهاساطيري فراواني که در موردشان وجود دارد، و با وجود سرزنشهاي بسياري که به دليل اشتراکشان در آدميان و جانوران به جان خريدهاند، زيربنايي ضروري و ارزشمند براي تداوم بقا هستند. غرايز راهبردهاي اصلي ميل را، که براي تضمين زندگي ضرورت دارند، مشخص ميکنند و اين کار را براي تمام دوران زندگي بدن به انجام ميرسانند. عقلانيت، در بهترين حالتش، چارچوبي نرمافزاري و خاص است که بر بدنهي اين بستر پيچيده و غني کهن ترشح ميشود. خواست ميتواند توسط نظامهاي عقلاني صورتبندي شده و شفاف گردد، اما در نهايت، خطوط اصلي و مسيرهاي عمدهي جريان يافتن آن بر غرايز استوار است. همهي منها، براي تمام عمرشان، موجوداتي غريزي باقي ميمانند، و اين صفتي است که از زنده بودنشان مشتق ميشود. غذا، جفت، زيستگاه، استراحت، و امنيت چيزهايي هستند که بايد براي خواستن هر چيز ديگري نخست آنها را خواست. به تعبيري، غرايز استخوانهاي خواست هستند.
غريزه برنامهاي ژنتيکي است که براي سازماندهي و مديريت نياز پديد آمده است و نياز بازنمايي تنش در ذهن من است. من، در شرايطي که شکافي ميان وضعيت موجود و مطلوب پديد آيد و تنشي لمس شود، با ميل گذار از وضعيت موجود به مطلوب دست به گريبان ميشود و اين ميل در درون سيستم به صورت نياز بازنمايي ميگردد. غرايز در واقع نيازهايي پيشتنيده هستند که امکان مفصلبندي با يکديگر و پيچيدهتر شدن و شاخهزايي را دارند. در عمل، تمام نيازهايي که يک انسان بالغ تجربه ميکند، به نوعي از تکامل، شاخهزايي، تمايز، و دگرديسي همان نيازهاي اوليهي نوزاد برخاستهاند و به اين ترتيب ريشه در غرايز دارند.
2. غرايز را به شيوههاي متفاوت ردهبندي کردهاند. در اين ميان، يکي از تأثيرگذارترين برداشتها به روانشناس انسانگرايي به نام آبراهام مَزلو مربوط ميشود که در کتاب مشهور خود «انگيزش و شخصيت» شالودهي نظري خويش را بر اساس مفهوم «هرم نيازها» استوار کرده است. از ديد مزلو، سطوح متفاوتي از نيازهاي غريزي وجود دارند. در پايينترين سطح، غرايزي زيستي مانند گرسنگي و خواب قرار دارند. در سطوح بالاتر نياز به امنيت، عشق و تعلق به گروه، احترام، خودشکوفايي، و ميل به فهميدن وجود دارند[1].
برداشت مزلو، که به تکثري از نيازها و سلسلهمراتبي از آنها مبتني است، در برابر ديدگاه تحويلگرايانهاي قرار ميگيرد که ميل به فرضِ يک يا چند نياز بنيادي دارد. چنين نگرشي را به ويژه در نظريههاي روانکاوانه ميتوان بازيافت. فرويد تأثيرگذارترين برداشت را در اين مورد ارائه کرده است. در ابتداي کار او همهي نيازها را از غريزهي جنسي مشتق ميدانست، اما در دوران پیری که تجربهي جنگ جهاني اول را از سر گذراند و ناممکن بودن تفسير خشونت بر اساس ميل جنسي را دريافت، غريزهي ديگري به نام ميل به ويراني و مرگ را نيز بنيادي فرض کرد. به اين ترتيب، در ديد فرويد، دو غريزهي بنيادينِ ميل به زندگي يا اِروس[2] و ميل به مرگ يا تاناتوس[3] وجود دارند که رقيب يکديگر محسوب ميشوند.
نظريهپردازان ديگر، با وجود رواج تمايل به بنيادي فرض کردن يک نياز و تحويل بقيه به آن، معمولاً شماري از غرايز و نيازهاي پايه را پذيرفتهاند. مثلاً يونگ هم، که به سلسلهمراتبي از غرايز قائل بود، اين نيازها را بنيادي ميدانست: گرسنگي، توليد مثل، ميل به فعاليت، ميل به تعمق، و آفرينندگي.
اريش فروم نيازهاي اصلي را وابستگي، استقلال، ميل به ريشهيابي، هويتزايي، و تفکر عقلاني ميدانست. کرونباخ نيازهاي فيزيولوژيک را از دامنهي غرايز رواني بيرون دانسته بود و نيازهاي اصلي را به محبت، مقبوليت، تأييد همتايان، استقلال، و عزت نفس محدود ميکرد. هورناي هم نيازهايي مانند محبت، پشتيباني، قناعت به وضع موجود، قدرت، تحسين، کمال، استقلال، پيروزي، حيثيت، و بهرهبرداري از ديگران را بنيادي فرض ميکرد.
چنان که آشکار است، در اين سياهه از نيازها، هر نويسندهاي، بسته به سليقه و طرز نگرش خود، ردههايي از رفتارها و گرايشهاي رواني را از بقيه جدا کرده و نيازهاي بنيادين را به آنها محدود پنداشته است.
در کنار اين شيوه، يعني سياههبرداري از نيازها، روش ديگري هم رواج دارد که مبناي آن تقسيم نيازها و غرايز به دو ردهي زيستي و اجتماعي است.
در اين گروه به نامهاي مشهوري برميخوريم. سوليوان نيازها را به دو ردهي بدني و رواني تقسيم ميکند، و به همين ترتيب کورت لوين معتقد بود نيازهاي خودانگيخته و دروني که مبناي زيستي دارند راستين، و ساير نيازها که برساختهي محيط هستند دروغين محسوب ميشوند. ليويت هم نيازهاي زيستي را اوليه و نيازهاي رواني را ثانويه ناميده بود. کيت ديويس نيز ردهبندي مشابهي دارد.
هانري گرت نيز نيازهاي زيستي، رواني، و اجتماعي را از هم تفکيک کرده و اوتو کلاينبرگ نيازهاي زيستي را زير عنوان ثابت و نيازهاي اجتماعي را با نام متغير مورد اشاره قرار ميداد. در ميان نويسندگان نامدار ديگري که از اين شيوهي تفکيک نيازها و غرايز بر مبناي جايگاه سلسلهمراتبيشان پيروي کردهاند بايد از فرويد و مارکس هم نام برد.
فرويد در آثارش ميان دو مفهوم غريزه[4] که زمينهساز بروز تمام کارکردهاست و ماهيتي زيستي دارد، و رانه یا سائق[5] که بيشتر جنبهي رواني دارد تمايز قائل شده بود. مارکس نيز نيازها را به دو گروه حياتي و انساني تقسيم ميکرد. از ديد او نيازهاي حياتي در ساختار رواني و زيستي آدمي ريشه دارند و تغييرپذير نيستند. اين نيازها بر جنبهي فردي انسان در مقام نوعي جاندار تمرکز دارند. اما نيازهاي انساني جنبهاي فرافردي دارند و به دليل ساختار اجتماعي ويژهي پيرامون آدميان شکل گرفتهاند. اين نيازها زير تأثير فرهنگ و نظامهاي سلطه تعيين ميشوند. نيازهاي انساني دو ردهي اساسي دارند: نيازهاي اصيل که جنبهاي کيفي دارند و به غناي زندگي[6] منتهي ميشوند، و نيازهاي غيراصيل که به شکلي انباشتي و کمي ارضا ميشوند و به از خود بيگانگي[7] سوژه ميانجامند. از ديد مارکس نظام سرمايهداري ساختي اجتماعي بود که نيازهاي انساني را از ميان ميبرد و به ويژه در طبقهي کارگر، با محدود ساختن نيازها به سطح حياتي، سوژههاي انساني را به موجوداتي که در سطح جانداران غيراجتماعي «زنده هستند» فرو ميکاست. از اين رو، مارکس معتقد بود توزيع و شدت نيازها در آدميان خصلتي طبقاتي دارد و نيازهاي انساني در طبقهي پرولتر به دليل ارضا نشدن، ذاتاً، خصلتي راديکال و انقلابي پيدا ميکنند.
3. ظهور گونهگونِ غرايز و نيازها در سطوح متفاوتِ سلسلهمراتب سيستم با نگرش سيستمي همخواني دارد و در مدل ما نيز ميتواند پذيرفته شود. پيش از ارائهي ديدگاه خويش دربارهي نيازها و جايگاهشان در ساختار رواني سوژه، شايسته است آراي اثرگذار لاکان در مورد نياز و غريزه را مرور کنيم. چون بسياري از بينشهاي موجود در آثار او در بحث ما نيز کارگشا خواهند بود.
لاکان معتقد است که نياز[8] در تنشهاي زيستشناختي ريشه دارد و نخستين نمودهايش را ميتوان در گريهي نوزاد به هنگام گرسنگي مشاهده کرد. نياز زيستي، در واقع، علامتي[9] است که بر غياب چيزي لذتبخش که ضامن تماميت سوژه است دلالت ميکند. اين نياز زيستي اوليه، همگام با رشد رواني کودک، به مرتبهي خواست[10] ارتقاء مييابد. اين ارتقا با ظهور زبان به مثابه واسطهاي ممکن ميشود که نيازهاي زيستي نوزاد را به امري قابل بيان و توافقپذير تبديل ميکند. به اين ترتيب، آن نياز اوليه که علامت غياب بود به مرتبهي نشانهاي[11] برکشيده ميشود که در عينِ بازنمايي غياب، با رمزگذارياش در زبان، زمينهي پنهان ساختن آن را نيز فراهم ميآورد. به اين ترتيب، زبان از سويي غياب را رمزگذاري کرده، و آن را در سپهر رواني فرد پديد ميآورد، و از سوي ديگر آن را پنهان ميسازد و به عنوان ابزاري براي جبران اين غياب عمل ميکند.
همانطورکه نياز زيستي در من ريشه داشت، خواست در ديگري ريشه دارد. چون بيان زبانياش، و جلب توافق دربارهاش ارضا شدنش را تضمين ميکند. از ديد لاکان، درخواست در شرايطي که به نظامي بسته و خودبسنده در زبان تبديل شود، به مرتبهي ميل[12] بر ميجهد. ميل از گرايش به ارضاي موجود در نياز زيستي و گرايش به جلب توافق و همياري موجود در درخواست بي بهره است. ميل در واقع باقيماندهي کسري است که از کم شدن دومي از اولي حاصل ميآيد. در اين شرايط نياز زيستي اوليه، که همچون علامتي براي نمايش تنش عمل ميکرد، طرد ميشود و گرايشي خودبنياد در سطح زباني پديد ميآيد که در قالب ميل درک ميگردد.
چنان که از مدل لاکاني ميل ميتوان ديد، در اينجا هم وجود نوعي سلسلهمراتب کارکردي در ميان سطوح متفاوت تجربهي تنش پيشفرض گرفته شده است. در عمل، ميتوان با کمي دستکاري و تفسير به راي سخن لاکان، سه ردهي متمايزِ نياز، خواست، ميل را با سطوح زيستي، رواني، و اجتماعي در مدل خودمان مترادف دانست. به اين ترتيب، سه سطح از لايههاي چهارگانهي فراز در اين مدل برابرنهادهايي مفهومي دارند.
از اين پس، براي ساده شدن کارِ شرح ديدگاه سيستمي دربارهي نياز، کليدواژگان خود را در حوزههاي مفهومي محدود و مشخصي به کار ميگيرم. «غرايز» را، بر اساس شرحي که گذشت، زيربناي پيشتنيده و وراثتي پاسخگو به تنش و سازماندهي ميل ميدانم و آن را به سطح زيستشناختي محدود ميدانم. نياز، که بازنمايي اين زيرساخت زيستي در سطح رواني است، عاملي است که در شکلدهي به بافتار شخصيت سوژه نقش اصلي را بازي ميکند. چون من در سطح روانشناختي بر وجود خويش آگاه ميشود و از اين رو به طور مستقيم غرايز را نميفهمد و برنامههايي وراثتي را به عنوان جهتگيريهايي آگاهانه بازنمايي نميکند. من در سطح رواني مستقر است و با نيازهايي سر و کار دارد که بر زيربنايي از غرايز استوارند، و گاه ميتوانند زير تأثير بازتعريفهايي فرهنگي و اجتماعي اشکالي عجيب و غريب و غيرمنتظره به خود بگيرند. از اين رو، نياز، که برآيند فشارهاي متداخل غرايز و قواعد اجتماعي را در سطح رواني نمايندگي ميکند، متغيري کليدي است که در صورتبندي سوژه در سطح رواني محوريت دارد.
در سطح اجتماعي، نياز در قالب ميل، يعني شکلِ نمادين شده، زباني، و معمولاً هنجاريني بروز ميکند که رفتار تودههاي انساني را تنظيم مينمايد و مفهوم رضايت را در سطحي اجتماعي پديد ميآورد. مفهومي که با برابرنهاد خود در سطح زيستي (ارضا) و رواني (لذت) تفاوت دارد و بر جنبهاي بيناذهني و زباني/ نمادين شده دلالت دارد. در سطح فرهنگي، نياز از سطوح فردي کنده ميشود و در قالب مفهوم «گرايش»، توزيع مطلوبيتِ منشها و عناصر فرهنگي حامل معنا را در جمعيتهاي انساني و گروهههاي اجتماعي نمايندگي ميکند.
به اين ترتيب، در ديدگاه سيستمي، نيازها بر مبناي چهار سطح فراز به چهار ردهي زيستي، رواني، اجتماعي، و فرهنگي تقسيم ميشوند. در اين ردهها، تنش و تمايل به چيرگي بر آن، در قالب چهار مفهوم همگرا ولي متفاوت از نظر مقياس تبلور مييابد. به طوري که به ترتيبِ افزايش مقياس مشاهدهمان، غريزه را در بدن، نياز را در سوژه، ميل را در شبکهي کنش متقابل ميان افراد جامعه، و گرايش را در سطح پويايي منشها و در بستر فرهنگ شاهد هستيم. هر يك از اين سطوح بازنمايندهي تنشهايي است که به ترتيب به سيستمهاي پايهي هر سطح وارد ميشوند؛ يعني، بدن، سوژه، نهاد و منش هستند که بستر ظهور چهار مفهوم يادشده هستند.
چنان که گفتيم، سيستم در رويارويي با تنش ميتواند از يکي از دو مسيرِ گريز يا سازگاري به مقابله با آن بپردازد. در صورتي که سيستم با تنش سازگار شود، آن را در خود منحل ميکند، و به وضعيت مطلوبي دست مييابد که تنشي پيچيدهتر را در خود نهفته است. در اين شرايط، سطوح متفاوتِ چيرگي بر تنش در قالب ارضاي غرايز، لذت بردن از برآورده شدن نياز، رضايت از برآورده شدن ميل، و تحقق گرايشي فرهنگي بروز ميکند.
ناگفته پيداست که تمام اينها به معناي تشخص دادن به نظامهاي اجتماعي و فرهنگي نيست. آنچه زير نام سوژهي شناسنده و من صورتبندي ميشود پديداري است که فقط و فقط به سطح رواني تعلق دارد و بديهي است که متغيرها و فرآيندهاي مربوط به آن را در ساير سطوح فراز نميتوان باز يافت. بنابراين، وقتي مثلا سخن از ميل ميگوييم، منظورمان آن نيست که نظام اجتماعي به شيوهاي مانند نظام رواني تنش را درک ميکنند يا از سازگاري با آن «راضي» ميشود. مقصود تنها آن است که سوژهاي که در سطح رواني و به شکلي بيواسطه نياز را تجربه ميکرد آن را در سطح زيستي به شبکهاي از غرايز منسوب ميکند، و ردپاي آن را در حاصل جمع رفتارهاي ديگريهاي عضو جامعه به صورت ميل درک مينمايد. به همين ترتيب، گرايش تصويري است که از انعکاس، انباشت، و ترکيب نيازهاي سوژههاي انساني در سطح فرهنگي پديد ميآيد. البته نظام فرهنگي مانند هر نظام پيچيدهي ديگري، که توانايي بازنمايي تمايز ميان وضعيت مطلوب و موجود را داشته باشد، ميتواند دچار تنش شود. هرچند مفهوم تنش در همه جا يکسان است و به روند سيستمي مشابهي دلالت دارد، اما شيوهي تجربه شدنِ اين تنش و الگوي بازنمايي و ادراک شدنش توسط سوژه با آنچه در قالب تنش در سطح رواني دريافته ميشود كاملاً متفاوت است. بنابراين، ما به عنوان سوژههايي که خود را در سطح رواني به طور بيواسطه درک ميکنند، تنها نياز را به طور سرراست و صريح ميفهميم و غرايز، ميلها، و گرايشها را بر مبناي بازتابانده شدن خاستگاهها يا پيامدهاي اين نياز در سطوح متفاوت فراز استنتاج ميکنيم.
4. گذشته از سطوح ظهور نياز، ميتوان اين عنصر را بر مبناي محتواي آن نيز ردهبندي کرد. تا اينجاي کار، به اين نکته اشاره کرديم که يکي از آراي تأثير گذار بر تقسيمبندي و تحليل غرايز، ديدگاه فرويد بود که بر محوريت دو غريزهي حيات و مرگ تأكيد داشت. همچنين ديديم که در سطح زيست شناختي، بدن مرد و زن تخصصهايي معکوس يکديگر را براي ارتباط برقرار کردن با بدنها به دست آوردهاند. چنين مينمايد که بتوان با جمع بستن اين عامل به تصويري دقيقتر در مورد نيازها دست يافت.
گونهي انسان خردمند، که همهي آدميان به آن تعلق دارند، جانوري است ويژه که سير تکاملي خاصي را پشت سر گذاشته و به همين دليل از بسياري از جنبهها تخصص يافته است. يکي از اين ويژگيها آن است که «من» از سويي منبع است و از سوي ديگر زندگي خود را به عنوان يک انگل آغاز ميکند!
من براي ديگري منبع است و اين چيزي است که در مورد ديگري هم مصداق دارد. در هر کنش متقابلي که ميان من و ديگري در ميگيرد، ديگري نقش نوعي منبع را براي من بازي ميکند و من نيز اگر از زاويهي ديد ديگري بدان نگريسته شود، همچون ديگرياي جلوه خواهد کرد که همين ويژگي را دارد.
ديگري، در سادهترين و خشونتآميزترين برداشت، شکاري است که ميتواند به عنوان غذا مورد استفاده قرار گيرد. تقريباً تمام جوامع انساني کهن ــ با استثناي آشکار و خوشايندِ جوامع مقيم ايرانزمين ــ دورهاي از قرباني انسان و آدمخواري آييني را از سر گذراندهاند و جوامع بدوي آدمخواري که از شکارهاي انساني به عنوان منبع غذايي استفاده کنند، هنوز هم، در گوشه و کنار جهان وجود دارند.
ديگري نظامي است که به نيازهايي شبيه به نيازهاي من مبتلاست. اين بدان معناست که ديگري از سويي رقيب من محسوب ميشود، و از سوي ديگر منابعي را براي رفع نيازهاي خود فراهم ميآورد که ميتواند مورد استفادهي من هم قرار گيرد. بنابراين، ديگري در مقام گردآورندهي منابع هم منبعي با واسطه است. اين همان نقشي است که در رابطهي قدرتهاي نابرابر، و نظامِ هگلي خدايگان و بنده به اوج خود ميرسد و ديگري را به مرتبهي عاملي براي رفع نيازهاي من فرو ميکاهد.
ديگري، از طرف ديگر، منبعي مستقل براي توليد نيازهاي نمادين هم هست. ديگري گرهگاهي است که ميتواند معنا، نماد، ادراک، اعتبار، و احترام توليد کند و اينها چيزهايي است که من بدان نياز دارد. از اين رو، ديگري از سه نظر ــ به عنوان شکار، به عنوان برده، و به عنوان همکار اجتماعي ــ منبع محسوب ميشود.
رابطهي منبعمدارانهي من و ديگري، آنگاه که زاويهي ديدمان واژگونه شود، در مورد ديگري هم صدق ميکند؛ يعني، تقارني در ميان موقعيت من و ديگري نسبت به جايگاه منبع بودن برقرار است. همانطور که ديگري ميتواند منبع من باشد، من هم ميتواند منبع ديگري تلقي شود. از اين روست که ديگري، به طور همزمان، هم فرصت و هم تهديد محسوب ميشود. ديگري منبعي است که ممکن است من را به منبع تبديل کند، و توليدکنندهاي است که مصرف هم ميکند.
من، گذشته از رابطهي خاصي که با ديگري به مثابه منبع مييابد، يک ويژگي غيرعادي و جالب توجه ديگر هم دارد. من همواره در ابتدا انگل است.
در زيستشناسي، موجودي که آشيانش ــ يعني منظومهي منابعي که مورد استفاده قرار ميدهد ــ به گونه يا موجودي ديگر وابسته باشد، و بازياي برنده/ بازنده را با اين منبع زنده برقرار نمايد انگل ناميده ميشود. با اين تعريف، معلوم ميشود که من نيز همواره در ابتداي کار انگل است.
من به عنوان موجودي زنده و بدني جاندار، بايد دورهاي بيستويک ماهه از رشد جنيني را بگذراند. اما دوران بارداري آدميان نه ماه است و بنابراين نوزادي که متولد ميشود، در واقع، جنيني تکامل نايافته است. منِ نوزاد براي زنده ماندن به مراقبتهاي والد وابسته است. اين مراقبتها تا دو سالگي برآورده کردن تمام نيازها را شامل ميشود، و پس از آن هم تا هفت سالگي براي برآوردن نيازهايي مانند امنيت و آموزش ادامه مييابد.
من به عنوان هويتي روانشناختي نيز در ابتداي کار انگل است. من شيوهي ارتباط با ديگري و تسلط بر زبان را تنها با «در معرض زبان قرار گرفتن» کسب ميکند. من به تدريج در نظام نشانگان و رمزگذاريهاي زباني جامعهي پيرامونش سهيم ميشود و براي مدت دو سال از آن تغذيه ميکند، تا آن که به تدريج رمزگان مربوطه را دروني سازد و شيوههاي استدلال و نتيجهگيري زبانمدارانه را در قالب گفتوگوي دروني جذب کند و ملکهي ذهنش سازد.
من به عنوان هويتي جامعهشناسانه نيز انگل است. چنان که در ابتداي کار نقشها و نمايشهايي را در درون خانواده و در ارتباط با شمار اندکي از افرادِ هوادار و مراقب ايفا ميکند و به تدريج با مسلط شدن بر آنها امکانِ ورود به جهان واقعي و دنياي اجتماعي بيروني را که کمتر حمايتگرانه و بيشتر خطرناک است به دست ميآورد.
من به عنوان هويتي فرهنگي نيز انگل است. چنان که در ابتداي تولد فاقد شبکهي منشهاي پشتيبان دانايي و حوزههاي سه گانهي شناختي (اخلاق، زيباييشناسي، دانش) است و اين منشها را به تدريج همگام با مسلط شدنش بر زبان از مجراي کنش متقابل با والد و رسانههاي کمکي ديگر به دست ميآورد.
بنابراين، من از چهار نظر و در چهار سطح سلسلهمراتبي، زندگي خود را به صورت نوعي انگل آغاز ميکند:
ــ در سطح زيستي بدني است که انگل بدن مادرش است؛
ــ در سطح رواني، نظامي شخصيتي است که انگل نظامهاي شخصيتي پيرامونش و نظامهاي زباني حاکم بر آنهاست. سهيم شدن من در زيستجهان بزرگترها در جريان دورهاي از انگل بودنِ رواني ممکن ميشود؛
ــ در سطح اجتماعي، شبکهاي از نقشها و نمايشها و نقابهاست که انگلِ حوزهاي حمايتگر و آموزشگر به نام خانواده محسوب ميشود؛
ــ و در سطح فرهنگي، به عنوان عضوي از شبکهي توليد و بازتوليد منشها، انگل حوزهي فرهنگي ويژهاي است و با جذب و درونيسازي منشهاي شناور در زمينهي کودکياش است که قابليت و توانمندي لازم براي مديريت منشها را براي باقي عمرش به دست ميآورد.
با ترکيب دو نکتهي يادشده، ميتوان به حقيقت جديدي در زمينهي غرايز و نيازها دست يافت.
من سيستمي است که ديگري را به مثابه منبع مينگرد و خود نيز ميتواند منبع آن باشد. در عين حال، من همواره در ابتداي کار از منابع ديگري استفاده ميکند و زندگي خويش را به عنوان انگلِ ديگري آغاز مينمايد.
بنابراين، دو نوع رابطهي عمومي ميان من و ديگري ميتواند برقرار شود. رابطهي حمايتگرانه، هوادارانه، و پرورشدهندهاي که به ويژه در والد زياد ديده ميشود و من را داوطلبانه همچون منبعي در اختيار ديگري قرار ميدهد.
چنين رابطهاي در سطوح مختلف فراز انعکاس مييابد و شرطي است که بقاي جمعيت يک جامعه و تداوم فرهنگ و روابط اجتماعي حاکم بر آن را تضمين ميکند. مادري که به فرزندش شير ميدهد، معلمي که بدون چشمداشتهاي مادي به شاگردش آموزش ميدهد، جماعتي که فردي نيرومند را ميستايند و به خاطر دوست داشتنش از او پيروي ميکنند، و کساني که همچون مبلغان ديني خود را وقف تکثير منشهايي سودمند پنداشتهشده ميکنند نمونههايي از کساني هستند که رابطهاي حمايتگرانه را با ديگري برقرار ميکنند. در اين رابطه، برنده بودن ديگري و برخورداري وي از سود است که اهميت دارد، در حدي که ممکن است اين نوع بازي به الگوي ناپايدار بازنده/ برنده هم تبديل شود. به دليل خوشايند بودنِ اين نوع رابطه، بسياري از روابط ديگر با آن همذات پنداري ميکنند و خود را با آن شبيه ميسازند. به همين دليل اين رده از روابط استعداد زيادي براي مسخ شدن و تبديل شدن به روابط سياسي فريبکارانه دارند.
دومين نوع رابطه، ارتباط خشونتمدارانه و سرکوبگرانه است. اين رابطه ايست که بر هدفِ فرو کاستن ديگري به منبع متمرکز شده است. در اين شرايط، برنده بودن من است که اهميت دارد. در حدي که ممکن است ردهاي از بازيها برنده/ بازنده برگزيده و اجرا شوند. رابطهي انسان شکارچي با شکارش، جنگجو با حريفش، سلطان با رعيتش، و رهبر عقيدتي با مريدانش از اين رده است. در تمام اين موارد، ديگري به منابعي صرف تبديل ميشود که بايد مورد بهرهبرداري قرار گيرد، و از بهرهبردارياش از منابع من ممانعت به عمل آيد.
در جريان تکامل، نوع نخست رابطه بر مردان، و نوع دوم بر زنان تمرکز يافته است. احتمالا آنچه اين شکست تقارن جنسي را پديد آورده است جفتدار بودنِ جنين آدميان، ضرورت بارداري، و پرستاري از نوزاد در زنان است. اين ضرورت باعث شده دستگاه عصبي و بدن زنان براي پروردن و حمايت از بدنهاي ديگر تخصص يابد. زنان به دليل اين که به ازاي پروردن هر بچه دست کم نيمسال را در وضعيتي با تحرک اندک ميگذرانند و بعد از آن هم تا چند سال به بدني ناتوان و مورد حمايت وابستهاند توانايي حرکت در محيط و ارتباط برقرار کردن به شيوهي دوم را ندارند.
در مقابل، مردان صاحب پيکرهايي هستند که روابط نوع دوم در آنها تبلور يافته است. ساختار بدني درشتتر و عضلانيتر آنها، و حضور نظام هورموني تستوسترون مدارانهاي که ابراز خشونت را تسهيل ميکند، زمينهاي است که در جوامع باستاني مردان را به شکارچي/ جنگاور، و زنان را به مادر/ پرستار تبديل کرده است.
اين دو شاخه شدن ارتباطهاي بنياديني که من با ديگري برقرار ميکند، و اختصاص يافتن هر يك از آنها به نوعي از بدن و قطبي از جنسيت، البته امري مطلق نيست. مردان و زنان هر دو توانايي برقراري هر دو نوع از ارتباط را دارند و زير فشار ضرورتي عام چنين کاري را هم انجام ميدهند. اما سازگاري ساختار بدنيشان و بسامدي که از اين دو نوع ارتباط استفاده ميکنند با هم تفاوت دارد.
به اين ترتيب، اروس و تاناتوس فرويدي مفهومي ديگر مييابد. غريزهي زندگي و مرگي که فرويد پيشنهاد کرده بود، بيش از آن که غريزهاي در سطح زيستشناختي، يا نيازي در سطحي رواني باشد، نوعي سوگيري عمومي و فراگير است که در هر چهار سطح فراز نمود مييابد و بر بنيادِ ارتباطِ من و ديگري استوار است.
- . مزلو، 1372: 69-99. ↑
- . Eros ↑
- . Tanathos ↑
- . Instinkt ↑
- . Trieb ↑
- . Richesse ↑
- . Alienation ↑
- . Need ↑
- . Signal ↑
- . Demand ↑
- . Sign ↑
-
. Desire ↑
ادامه مطلب: گفتار سوم: منابع و لذت
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب