گفتار دوم: میراث مهـرپرستان
در فاصلهی قرن هفتم پ.م که دولت بزرگ و مقتدر آشور به دست مادها از میان رفت و مادها و پارسها بر سپهر سیاسی ایلام چیره شدند، تا قرن چهارم پ.م و دورانِ انقراض هخامنشیان، صورتهای فلکی به شکل امروزینشان، صورتبندی و تثبیت شدند. در ابتدای این دوران، متن مولآپین را داریم که در آن هنوز صورتهای فلکی با ماههای سال شمسی پیوند نخوردهاند. در پایان آن، سنتی نظری را داریم که از مجرای آثار اودوخسوس و بطلمیوس، به شکل نوشتاری ثبت شده و در قالب فلکنمای دندره بازنمایی شده است. در این دوران که تقریباً سراسرِ آن در عصر هخامنشی میگنجد، دست کم در بابل ـ که یکی از پایتختهای هخامنشیان بوده ـ سنتی اخترشناسانه وجود داشته است که در سرزمینهای یونانیزبان با عنوانِ سنت کلدانی نامبردار شده بود و با مغانِ مرموز و جادوگر مربوط دانسته میشده است. به احتمال زیاد این سنت فکری در شبکهای از شهرهای بزرگ (هگمتانه، شوش، اَنشان، بابل، سارد و احتمالاً بلخ) شکل گرفته و در تبادل فرهنگیِ پرشتاب و انقلابیِ عصر هخامنشی ممکن شده است. تنها در این دوران بود که مرزهای سیاسیِ میان سرزمینهای کهنسال از میان برداشته شد و آرا و عقاید و ادیان با سرعتی خیرهکننده با هم درآمیخت و فرهنگِ فراگیر و پیچیدهی عصر هخامنشی را پدید آورد. صورتبندی نهاییِ صورتهای فلکی و پیوندشان با دایرهالبروج در این هنگام رخ داده است و بیتردید باید آن را دستاوردی دانست که در این زمینهی فرهنگیِ بارور و پر جنب و جوش ممکن شده است.
در بابلِ دوران هخامنشی که دست کم یکی از مراکز قطعیِ صورتبندی نظام یادشده است، چند جریان فرهنگی و دینی وجود داشت که برای فهم رمزگانِ دایرهالبروج، باید ابتدا آنها را از هم تفکیک کرد:
زمینهي تاریخی و کهنسالِ تمدن بابلی، همان فرهنگ ویژهی میانرودان بود که از سومر باستان آغاز میشد و از مجرای فرهنگ سامیشدهی اکدی به تمدن نوبابلی میرسید. فرهنگ نوبابلی، آمیختهای بود از عناصر دیرینهی سومری که با دو چارچوب نژادیِ متفاوت ترکیب شده بود. از سویی، منشهای سامی از مجرای قبایل اکدیِ قدیمیتر و جمعیت آرامیِ جدیدتر، به منطقه وارد شده بودند و از سوی دیگر، عناصر آریاییِ کهنسال از مجرای تمدن هیتی و کاسی در منطقه حضور داشتند. باید به این مجموعه تاثیر تمدن ایلام را هم افزود که از دیرباز در پیوند با تمدن سومری و اکدی، همچون یک واحد تمدنی یکپارچه عمل کرده است.
دومین عامل تاثیر، به فرهنگِ نوآمدهی ایـرانیان مربوط میشد. پارسها و مادها از قرن هفتم به بعد جمعیتی روزافزون در بابل پیدا کردند و در دوران هخامنشی، جمعیت قدیمیِ این منطقه را با دگردیسیِ نژادیِ چشمگیری روبرو ساختند. این جمعیت نوآمده، هم خدایان دیرینهی آریاییان را به همراه آورده بودند و هم دینِ نوظهور زرتشتی را.
در میان خدایان کهن آریایی، به ویژه آیین مهـر و آناهیتا اهمیت داشت. در دوران اردشیر اول و دوم، اصلاحاتی دینی انجام شد و تمام خدایان کهن آریایی در دایرهي دین زرتشتی گنجانده شدند. نگارش یشتهای اوستا و یسناها، احتمالاً در این زمان صورت گرفته است تا میان دستگاه یکتاپرستانهی زرتشتی و دینِ چندخداییِ آریاییان کهن، آشتیای برقرار سازد.
گذشته از دو سپهر تمدنی میانرودانی (سومری / ایلامی+اکدی / آرامی) و آریایی (زرتشتی پارسی-مغانهي مادی) تاثیر تمدنهای همسایه نیز کمابیش در بابل ملموس بود. نیرومندتر از همه، بیتردید مصر بود که از دیرباز در مرزهای غربی، حضوری پررنگ و نیرومند داشت. دیگری، تمدن مردم قفقازی نژادِ شمالی (اورارتو و ماننا) بود که حالا با آریاییانِ نوآمده (فریگی، ایلوری، لودیایی و ایونی) درآمیخته بودند. حتا تاثیرهای کمرنگی از سرزمینهای دوردست مانند هند و بلخ نیز در این زمینه وجود داشت؛ چنانکه در ابتدای عصر اشکانی بوداییان نیز در بابل، معبدی برای خود داشتند. این گرانیگاه پرچوش و خروشِ فرهنگی، همان جایی بود که یونانیان و رومیان آن را با نام فرهنگِ کلدانی میشناختند.
در این زمینه بود که گاهشماریِ خورشیدی و صورتهای فلکیِ تدوینشده در مولآپین به هم گره خوردند و صورتهای فلکی دوازدهگانه را برای هر ماه از سال پدید آوردند. نامگذاری و نشانگانِ متصل به این صورتهای فلکی، قاعدتاً پیوند و ارتباطی با هم داشتهاند و مفهومی و روایتی اساطیری را بازگو میکردهاند. پیکربندیِ این نظام، تحت تاثیر نیروی فرهنگی ایـرانیانِ نوآمده انجام پذیرفت، که طبقهی دانشمندشان، مغان بودند و تا دیرزمانی به خاطر تعلقِ خاطر همزمانِ خود به یکتاپرستی زرتشتی و رازوَرزیِ دیرینهی آيین مهـر شهرت داشتند.
حدس من آن است که بتوان با ارجاع به این دو پیکرهي نظری، به ویژه اسطورههای میترایی، نشانگان دایرهالبروج را رمزگشایی کرد.
***
در بابل و سرزمینهای همسایهی آن، چند سنت دینی و چند سرمشق اساطیریِ رقیب وجود داشته است که میتوانسته پرورندهی صورتهای فلکی باشد. وظیفهی اسطورهشناس و مورخ آن است که این سنتها را همچون چارچوبی برای فهم و خوانشِ نمادهای دوازدهگانهی موردِ نظر به کار بگیرد و چگونگی پیوند میان این نمادها و موقعیتهای خاص ستارهای و برشهای زمانی منسوب بدان را رمزگشایی کند. چنانکه دیدیم، اساطیر یونانی و مصری در این زمینه ناکارآمد و ناسازگار هستند و سنت خالصِ میانرودان و بابلی نیز همچنان از تعارض درونی و پارهپارهبودنِ نمادها و روایتها رنج میبرد. جالب است که در میان تمام این سنتها، یک چارچوب نظریِ دیرینه وجود داشته است که ما بر مبنای منابعی متاخرتر از جزئیات آن خبر داریم. این چارچوب که به خوبی تمام نمادهای دوازدهگانه و پیوند میانشان را رمزگشایی میکند، به آیین مهـرپرستی مربوط میشود که دربارهی شکل بومی آن در دوران یادشده اطلاعات اندکی در دست داریم. با وجود این، میدانیم که سرودهای ستایش مهـرپرستان در دوران هخامنشی در قالب مهـریشت به اوستا وارد شده است و از کتیبهی اردشیر دوم هم خبر داریم که مهـر، ایزدی چندان مهم بوده که توسط شاهنشاه پارسی در کنار اهورامزدا پرستیده میشده است و اینها همه به زمان و مکانی تعلق دارد که صورتهای فلکی نیز در آن صورتبندی میشدهاند.
با وجود این، دربارهی محتوای نظری مهـرپرستی در این دوران اطلاعاتی بسیار اندک و پراکنده در دست داریم، اما از منابع متاخرترِ رومی یک چیز را با اطمینان میتوان پذیرفت و آن هم، پیوند میان مغان مهـرپرست و دانش اخترشناسی و گاهشماری است. منابع یونانی و رومی، به مهارت مغانِ مهـرپرست در استخراج تقویم و چیرهدستیشان در نجوم اشاره کردهاند و در قلمروی روم، بسیاری از نمایشهای ایزد مهـر در درون دایرهای انجام گرفته است که نمادهای دایرهالبروج بر آن نشانده شدهاند. در واقع در میان تمام نقشمایههای دینی و اساطیریِ روم باستان، تنها مهـر است که پیوندی چنین نزدیک را با نمادهای صورتهای فلکی و ۱۲ برجِ سال برقرار میکند.
این پیوند تنها به خودِ مهـر مربوط نمیشود، بلکه ایزدِ زروان را نیز در بر میگیرد. ناگفته نماند که در آیین مهـرِ متأخر که احتمالاً در دوران اردشیر دوم و همزمان با پیوند مهـرپرستی و زرتشتیگری تدوین شد، اسطورهي آفرینش زروانی مورد پذیرش واقع شده بود. بر اساس این روایت، زروان یا خدای زمان، ایزدِ دیرینه و نخستینی بود که اهورامزدا و اهریمن را از دل خود زاده بود. این دو ایزد بودند که با نبرد خویش، هستی را آفریده و پویایی و تحرک را در آن پدید آورده بودند. با وجود این، داور نهایی نبردشان ایزدی دیگر به نام مهـر بود.
همان طور که زروان با آغاز زمان و آفرینشِ دو نیروی بد و نیک پیوند خورده بود، مهـر با پایان زمان و چیرگیِ نیکی بر بدی مربوط بود. بدین شکل، زروان زمان بیکرانه را در شکلِ آغازینش نمایندگی میکرد و مهـر نماد زمان بیکرانه در وضعیت غایی و فرجامینش بود. به طوری که اولی نماد ازل و دیگری نشانهي ابد محسوب میشد.
چیرگی نهاییِ اهورامزدا بر اهریمن طبق اساطیر مهـری، با داوری نهاییِ مهـر ممکن میشد و این کاری بود که با زایش مهـر از دل غار و انجام عمل قربانی، پیوند خورده بود. در سنت باستانی مهـرپرستی، مهـر ایزدی بود که گاوِ نخستین را قربانی میکرد و به این ترتیب آفرینش را آغاز میکرد. در متون متقدمی مانند گاهان و مهـریشت، همچنان با چنین تصویرِ جنگاورانه و خشنی از مهـر روبرو هستیم. با وجود این، بر مبنای منابع رومی، میدانیم که از قرن چهارم پ.م که شاهنشاهی هخامنشی فرو پاشید، تا سیصد سال بعد که مهـرپرستی به روم وارد شد، نسخهي جدیدی از این آیین پدید آمده بود که از سویی، با روایت زروانی پیوند خورده بود و به مفهومی آخر الزمانی تبدیل شده بود و از سوی دیگر، مفهوم قربانی را به مثابهی عنصری آغازین از دست داده بود.
در سنت مهـرپرستیِ رومی، مهـر ایزدی بود که در پایان زمان ظهور میکرد و عمل قربانی را به شکلی نمادین به انجام میرسانید. مهـر، در واقع خود را قربانی میکرد و به این ترتیب غلبهی نهایی نیکی بر بدی را ممکن میساخت. در این تفسیر، مهـرِ قربانگر و موجودِ قربانیشده، یکی بودند.
بنابراین مهـر، پس از گذر از زمینهی اساطیر میانرودان و در پایان عصر هخامنشی به ماهیتی تازه دست یافته بود. او از سویی، مانند دوموزیِ بابلی، ایزدی شهید بود که با کشتهشدن و تبعید به قلمروی ظلمت، زمینه را برای باززایشِ خویش و چیرگی نهاییِ نور بر ظلمت فراهم میکرد. از سوی دیگر، با داستان زروان پیوند خورده بود و به نوعی به همتای متقارنِ وی دگردیسی یافته بود. همان طور که زروان در ابتدای آفرینشِ گیتی، برای هزار سال خود را قربانی کرده بود تا هورمزد و اهریمن زاده شوند، مهـر نیز در پایان تاریخ خود را قربانی میکرد تا نیکی بر بدی چیره شود. از این رو، پیمانی که مهـر از اهورامزدا و اهریمن گرفته بود و زمان دوازده هزار سالهای که برای نبردشان تعیین کرده بود، در نهایت با انجام عمل قربانی، به تعبیری با قربانیشدنِ خویش، به فرجام میرسید. این کردارِ او به معنای ختم زمان کرانمند و موازیِ کنش زروان بود که با قربانی مشابهی و پیمانی همسان با این دو ایزدِ هماورد، زمان بیکرانه را خلق کرده بود.
به این ترتیب، مهـر علاوه بر پیوند درونیِ نیرومندش با مفهوم قربانیکردن، با زمان کرانمند نیز پیوند برقرار میکرد. به این دلیل است که در نگارههای رومی، معمولاً او را در پیوند با صورتهای فلکی دوازدهگانه تصویر میکردند و چه نمادی را بهتر از دایرهالبروج برای نمایشِ زمان کرانمند و چرخههای تکراری آن میتوان یافت؟

مهـرِ گاوکش (پایینی) و زروان (بالایی)، در درون حلقهی دایرهالبروج
دایرهالبروج در موزاییکی از بیت آلفا، فلسطین، قرن ششم
عیسی همراه با حواریون در میان نوار دایرهالبروج
پیوند میان مهـر و صورتهای فلکیِ دوازدهگانه، بعدها به سنتهای متأخرترِ متأثر از مهـرپرستی نیز منتقل شد. چنانکه حتا در تصویرهای قرون وسطاییِ مسیح نیز میبینیم که عیسی را به جای مهـر، در موقعیتی مشابه نمایش میدهند و ۱۲ حواری را با این ۱۲ نماد، همسان میانگارند. وامگیری مهم و بنیادین دیگری که مسیحیان از مهـرپرستان داشتند، خودِ مفهوم خدای شهید است و تعبیرِ مرگ عیسی همچون قربانیشدنِ ایزدی نیکوکار که در آیین مهـر سابقه داشته است و در مسیحیتِ آغازین نوپدید و ناآشنا مینمود.
نویسندگانی که بر جنبهی اخترشناسانهی مهـرپرستی تأکید دارند، این آیین را نشانگر چیرگی خورشید بر برج گاو (توروس) میدانند، اما در قرون نزدیک به مسیحیت که این آيین در روم شکوفا شد، دوهزار سال از قرارگرفتنِ خورشید در این برج میگذشت و جایگاه خورشید میان برج دلو و حوت بوده است. به همین دلیل نیز هواداران این نگرش، آیین مهـر را دینی اخترشناسانه دانستهاند که با خروج خورشید از برج گاو تأسیس شده و این گذار را رمزنگاری میکرده است.
اگر چنین باشد، باید زمان زایش آیین مهـر را ۲۰۰۰ پ.م دانست که با شواهدِ بازمانده از میتانی و هیتیِ باستان همخوانی دارد، اما این ایراد را دارد که در مورد دانش نجومی آریاییانِ آن روزگار و رصد خورشید میان برجهای یادشده جای بحث وجود دارد.
اگر فرض کنیم که صورتهای فلکیِ رایج در روم، به راستی از آریاییان باستانی در 2000 پ.م به ارث رسیده بود، برخی از نمادهای مهـری به راستی دلالتی ستارهشناسانه پیدا میکنند؛ چراکه در فاصلهی ۴۰۰۰-۲۰۰۰ پ.م که خورشید در برج گاو قرار داشته، صورتهای فلکیِ چیره بر آسمان عبارت بودند از: مار (hydra)، عقرب (scorpio)، سگ کوچک (Canis minor) و کلاغ (corvus) که همگی بر تندیسِ مهـر یافت شده در دورااوروپوس دیده میشوند. نماد شیر و جام که در نقشمایههای مهـری فراوان تکرار میشوند -اما در گاوکشی بازنموده نشدهاند- و نیز با این صورتهای فلکی مربوط هستند؛ چون صورت فلکی شیر (Leo) و آورندهی جام آب (Aquarius) در این دوران به ترتیب، در حد شمالی (افق تابستانی) و جنوبی (افق زمستانی) آسمان قرار داشتهاند. بر این مبنا، شاید بتوان تندیس انسان-شیرِ ایستاده بر جام را نیز به این صورتهای فلکی مربوط دانست.
راجر بِک، به تازگی با تحلیل آماریِ نقوش بازمانده از معابد مهـری، تحلیلی مشابه به دست داده و این نقشها را به صورتهای فلکیِ گوناگون، مربوط دانسته است.[1]

این تفسیر درست مینماید. کسی که این برداشت را یک گامِ دیگر تکمیل کرده، اولانسی است که به شباهت چشمگیر میان تندیسهای مهـرِ گاوکش و صورتهای فلکی اشاره کرده است. پس صورتهای فلکیِ سگ و مار و کلاغ و خرچنگ که در همسایگی خود، گاو و بر بالای آن، پرساوش (در یونانی پرسئوس، یعنی پارسی) را دارند به احتمال زیاد شکلی از اسطورهی قربانیشدنِ گاو توسط مهـر را به نمایش میگذارند.

همسانیِ نقش صورتهای فلکی با نقش مهـر گاوکش.
طبق معمول، مورخان غربی کوشیدهاند تمام این نمادپردازیها را به شخصیتهایی یونانی نسبت دهند؛ یعنی تمام این بحثها به این ترتیب تعبیر شده است که تدوینکنندگانِ ارتباط میان مهـر و ستارگان یونانیانی بودهاند که بنا بر پیشفرضی نادرست، ابداعکنندگان صورتهای فلکی نیز بودهاند. مثلاً اولانسی این خطای بزرگ را مرتکب شده که نخستین صورتبندی این نظریهي اخترشناسانه را به هیپارخوسِ آتنی (قرن دوم پ.م) منسوب دانسته است.
این برداشت دو ایراد اصلی دارد:
نخست آنکه، یونانیان از نظر گاهشماری و اخترشناسی، نسبت به تمدنهای کهنتری مانند مصر و بابل و ایلام، بسیار عقبماندهتر بودند و حتا در برابر همسایگانِ نه چندان خلاق خود، یعنی فنیقیها نیز، بدوی محسوب میشوند. تقریباً تمام عناصر اصلی تمدن یونانی-خط، اساطیر آفرینش و فنون دریانوردی ــ از فنیقیها وامگیری شده است. چارچوبهای فکری عمدهی ایشان نیز معمولاً از ایـران یا مصر وامگیری شده است. جهانبینی افلاطون، شاخهای سادهانگارانه و بدبینانه از دیدگاه زرتشتی است و دانش سیاست ارسطویی، به دفاعی منسجم از نظریهي شهریاری هخامنشیان شبیه است. به همین ترتیب، دانش اعداد نزد پوتاگوراس و دانش پزشکیِ تبلیغشده توسط امپدوکلس، همگی به تصریحِ خودِ ایشان، از ایـرانزمین وامگیری شده بود. بنابراین این تصور که دانشی اصیل و خودجوش در یونان وجود داشته که میراث فرزانگانِ دو هزاره پیش بوده و در تمدنهای استخواندار و کهنی مانند ایـران انعکاس نیافته و تنها در هیپارخوس آتنی تجلی یافته است، دستِ بالا نوعی سادهلوحی و خطای آشکار مینماید.
ایراد مهم دیگری که میتوان بر اولانسی و بک وارد کرد، از دید منطق اسطورهشناختیِ ماجراست. اخترانِ آسمانی را میتوان به هزاران شکلِ گوناگون به هم وصل و هر چیزِ معناداری را به شبکهشان منسوب کرد. اینکه در آيينهای باستانی، صورتهای فلکی را گاو و شیر و عقرب تشخیص میدادهاند، شاهدی است که نشان میدهد پیش از تثبیت این اشکال، در مورد این جانوران، اساطیر و رمزگانی داشتهاند و جالب است که تمام این نمادها با عناصر مهـرپرستانه ارتباط دارد. این شواهد همگی ما را به این نتیجه میرساند که گویا قبایل آریاییِ دیرینه که وارد فلات ایـران و آناتولی شدند، اساطیری مهـرپرستانه را با خود آورده بودند که در آن روایتی جانوری و قربانیمدارانه از آفرینش هستی به دست ایزدِ پیمان و خورشید وجود داشته است.
این البته بدان معنا نیست که هستهي مرکزی شهود اولانسی -که ارزشمند هم هست- را نادیده بگیریم. شباهت برخی از صورتهای فلکی با نقش مهـرِ گاوکش بیش از آن است که بخواهد تصادفی باشد. این را به ویژه به خوبی در نقشهای ایـرانیِ صورتهای فلکی میتوان دید که نسخهي کهنتر و اصلیِ نقشهی باستانیِ آسمان را بهتر حفظ کردهاند:


شباهت مهـرِ گاوکشِ رومی و صور فلکی ایـرانی و دو سکه با نقش مهـرِ گاوکش از عصر هخامنشی.
با مقایسهی نقش مهـرِ گاوکش با نقشهی صورتهای فلکی، روشن میشود که نمادهای به کار گرفتهشده در این صورتها کاملاً ایـرانی هستند.
جبار-شکارچی که دیوی را از پای درمیآورد، همان مهـر کشندهی گاو است. همین مضمون در بخش دیگری از صور فلکی به صورت شیری که بر پشت گاوی قرار گرفته، تکرار شده است و این همان است که در تخت جمشید و نقش سکههای هخامنشی نیز میبینیم. در میان صورتهای فلکی، چهار جانوری که همچون دستیارانی برای قربانی گاو به مهـر کمک میکنند نیز بازنموده شدهاند. کلاغ که پرندهی روزانه است؛ گاو را به مهـر نشان میدهد و سگ و مار و کژدم؛ با حمله به گاو او را از پای درمیآورند. تمام این جانوران در میان صورتهای فلکی با ترتیبی قابل قبول گنجانده شدهاند.
گذشته از صحنهی مهـرِ گاوکش که دقیقاً به همان شکل باستانی در آسمان بازنموده شده است، سایر نمادهای مهـری را نیز در میان صور فلکی میبینیم: آتشدان و پیمانه و ترازو، نمادهایی هستند که در متون اوستایی و پهلوی، فراوان مورد ارجاع واقع شدهاند و با وجود این، در اساطیر یونانی و رومی، معنا یا همتایی ندارند. از این روست که نمیتوان نقش مهـرِ گاوکشِ رومی را الهامبخشِ اولیهی نقش صورتهای فلکی دانست، اما با توجه به نمادهای یادشده، مسیر واژگونه معقول مینماید؛ یعنی باید پذیرفت که خاستگاه این نمادها، ایـرانی بوده است و رومیان نیز آن را از مهـرپرستانی دریافت کردهاند که سنت ایـرانی را با امانتداری حمل میکردهاند.
رمزپردازی مشابهی را با پیچیدگی بیشتر در مورد صورتهای فلکی دوازدهگانه نیز میتوان دید. در دو سوی جبار-مهـر-شیر، دو صورت کمانگیر (قوس) و جام (دلو) قرار دارند که همان خورشید و ماه هستند.
کمانگیری که در صورتهای فلکیِ امروزین دیده میشود و نمادی یونانی است، در ابتدای کار یک شهسوارِ کمانگیر بوده است. یونانیان، به تازگی در اواخر دوران هخامنشی بود که با اسب آشنا شدند و تا زمان اسکندر، تنها مقدونیان و ایلوریان بودند که از آن در نبردها بهره میجستند؛ یعنی برای یونانیان، سوارکاران ایـرانی همچون موجوداتی هیولاگون و مهیب جلوه میکردند و به همین دلیل نیز آن را همچون موجودی ترکیبی با نیمتنهی انسان و بدنهی اسب تصویر میکردند. این هیولا که کِنتاور (یا به خوانش فرانسوی سِنتور) خوانده میشد، آشکارا همان سوارکارِ کمانگیر ایـرانی است که در دوران هخامنشی و اشکانی نقش آن را فراوان در آثار تزیینی ایـرانی میبینیم. این سوارکارِ کمانگیر دقیقاً همان است که در مهـریشت میبینیم. در آنجا نیز، مهـر همچون شهسوار یا گردونهرانی کمانگیر ظاهر میشود. از این رو، میتوان صورت فلکی کمانگیر را با خورشید یکی دانست.
جام یا دلو نیز معمولاً به صورت یک ساقی که جامی را به صورت واژگون گرفته است و آبی را بر زمین میریزد، بازنمایی میشود. این نماد به گمانم، با ماه همسان است. این ماه است که در اساطیر ایـرانی به جامی تشبیه میشود که به تدریج با گذر روزها از فروهر مردمان، یا نورِ جانِ زندگان یا به بیان هند و ایـرانی کهن از هوم یا سومَه انباشته میشود. آن گاه با همان ترتیب، خالی میگردد و این فرهی نورانی و جانبخش را به صورت باران به زمین بازمیگرداند. به این ترتیب است که به روایت مهـریشت؛ «ماه ۱۵ روز پر میشود و ماه ۱۵ روز خالی میشود.»
اگر این حدس درست باشد، گره از معمای تصویر میتراییِ کاوداتِس و کادوپاتِس نیز گشوده میشود. این دو موجود در هنرِ مهـرپرستانهی رومی، به صورت دو مرد با لباسی همچون مهـر بازنموده میشوند که در دو سوی او ایستادهاند و یکیشان مشعلی روشن را به بالا برده و دیگری آن را واژگونه به پایین گرفته است. در سایر نقشهای مهـری، به جای این دو تصویر، ماه و خورشید را داریم که به همان ترتیب در دو سوی مهـر دیده میشوند. بنابراین پیشنهادم آن است که این دو پیکره را همتای خورشید و ماه بگیریم که نور را به آسمان (خورشید، کمانگیر) یا به زمین (ماه، جام) اهدا میکنند.
پس تا بدینجا، معلوم شد که با نگریستن به بقایای بازمانده از هنر مهـرپرستانه و نمادهای به کار گرفتهشده در صورتهای فلکی، تردیدی باقی نمیماند که این مهـرپرستان بودند که کارِ رمزگذاری و تفکیک صورتهای فلکی را به انجام رسانیدهاند.
اما باز هم این پرسش پا برجاست که چرا آن ۱۲ نمادِ خاص برای دایرهالبروج برگزیده شدند و هر یک از آنها چه معنایی داشتهاند؟
- . Beck, 2004: 257. ↑
ادامه مطلب: گفتار سوم: رمزگشایی از آسمان شبانه
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب