دوشنبه , اسفند 11 1404

گفتار دوم: یونان

گفتار دوم: یونان

نگریستن به ستارگان از دیرباز، ساده‌‌‌ترین راه برای تشخیصِ نزدیک‌‌‌شدن موعد انجام برخی از فعالیت‌‌‌های کشاورزی بوده است. این بدان معناست که دانشی درباره‌‌‌ی موقعیت ستارگان و زمان تقریبی به شکلی عینی و ساده در جوامع کشاورز پدید می‌‌‌آید و از نسلی به نسلی دیگر منتقل می‌‌‌شود؛ به طوری که مثلاً دهقانان از پدرانشان می‌‌‌آموزند که زمان مناسب برای شخم ‌‌‌زمین یا چیدن میوه‌‌‌ها، زمانی است که فلان ستاره به فلان نقطه از آسمان برسد. این شکلی از فهم کشاورزانه‌‌‌ی آسمان است که به استخراج سالِ دهقانی منتهی می‌‌‌شود؛ بی‌‌‌آنکه لزوماً زیربنایی نظری یا علمی را برای فهم آسمانِ شبانه پدید آورد.

نمونه‌‌‌های این فهمِ دهقانی از ستارگان را می‌‌‌توان در منابع یونانی باستان بازجست. هسیود در کارها و روزها می‌‌‌گوید:

«وقتی ستارگانِ پروین که دختران اطلس‌‌‌اند، از افق نمایان می‌‌‌شوند، زمان خرمن‌‌‌کردن است و وقتی غروب می‌‌‌کنند باید زمین را شخم زد. این دختران 40 روز پنهان می‌‌‌شوند و وقتی بارِ دیگر نمایان شدند باید داس‌‌‌ها را (برای درو) تیز کرد. وقتی 60 روز از شب چله‌‌‌ی زئوس بگذرد، سماک رامح از اقیانوس شامگاهی بیرون می‌‌‌آید.»[1]

یا در جایی دیگر می‌‌‌گوید:

«وقتی شباهنگ و جبار به میانه‌‌‌ی آسمان رسیدند، باید دختران رز را به چرخشت سپرد و زمان غروب پروین و دبران و جبارِ نیرومند، مصادف است با هنگامِ شخم‌‌‌زدنِ زمین.»[2]

آشکار است که این عبارت‌‌‌ها به شکلی نسبی و نادقیق بیان شده‌‌‌اند و امری تجربی و عینی را بیان می‌‌‌دارند؛ نه حقیقتی علمی و محاسباتی را. به همین دلیل نیز اعدادی مانند چهل و شصت در آن زیاد تکرار می‌‌‌شود که مقادیری نسبی و تخمینی برای فواصل زمانی میان طلوع و غروب ستارگان هستند و دقتی ستاره‌‌‌شناسانه ندارند.

عبارت‌‌‌های مشابهی در سراسر آثار هسیود تکرار می‌‌‌شود. چنان‌‌‌که مثلاً می‌‌‌گوید، پروین از بیم جبار در دریاهای مه‌‌‌آلود، پنهان می‌‌‌شود و بعد از توفان در این دریا، پس از پنجاه روز از آن خارج می‌‌‌شود و این هنگامی است که گرما فروکش می‌‌‌کند و هوا برای دریانوردی مناسب می‌‌‌شود[3] و این اعداد همگی نادقیق و تخمینی‌‌‌اند.

برخلاف اخترشناسانِ ایـرانی و مغانِ کلدانی که ستاره‌‌‌شناسی را همچون دانشی محاسباتی و فنی می‌‌‌نگریستند، یونانیان هرگز نتوانستند میان اسطوره‌‌‌های آفرینش و دانش اخترشناسی، تمایزی ایجاد کنند. در حدی که خودِ ارسطو هم در آثارش این مفاهیم را مخلوط می‌‌‌کند و مثلاً به دلیل مقدس و کامل‌‌‌پنداشتنِ شکل کره در دین و فلسفه، فرض می‌‌‌کند که شکل ستارگان نیز باید کروی باشد[4] و این برداشت در سراسر قرون میانه در اروپا برقرار بود.

این برداشت کاملاً با روش اخترشناسی مانند بیرونی تفاوت دارد که کروی‌‌‌بودن زمین و ماه را بر مبنای شکل سایه‌‌‌ی آن‌‌‌ها در زمانِ مه‌‌‌گرفت و خورگرفت، به شکلی تجربی استنتاج می‌‌‌کند. حتا اخترشناسانی مانند نویسندگان رساله‌‌‌های اِخوان ‌‌‌الصفا که از نظر عینی‌‌‌گرایی و شکاکیتِ علمی نسبت به بیرونی در رتبه‌‌‌ی پایین‌‌‌تری بودند نیز آن هنگام که می‌‌‌خواهند سخنی نزدیک به ارسطو را بر زبان آورند، چنین می‌‌‌گویند که دلیلِ بهینه‌‌‌بودن شکل کره و تکرار‌‌‌شدنِ آن در افلاک و نزد ستارگان آن است که کره، شکلی است که در برابر آفت‌‌‌ها بیشترین مقاومت را از خود نشان می‌‌‌دهد؛ هنگام حرکت سرعتی بیشینه دارد و حرکتِ آن، هموارتر از همه‌‌‌ی اشکالِ دیگر است؛ اقطارش برابرند و بنابراین مرکزش درست در میانه‌‌‌اش قرار دارد؛ حرکت آن، مستدیر است و هر چیزی، تنها در یک نقطه می‌‌‌تواند با آن مماس شود.[5] بنابراین به خوبی روشن است که در سپهر فرهنگ ایرانی با برداشتی مستدل و عقلانی از اشکال هندسی روبرو هستیم؛ در حالی که منابع یونانی همان نتایج را از مقدماتی اساطیری و دینی استخراج می‌‌‌کنند.

تمایز میان اخترشناسی و علوم وابسته به آن از فلسفه و اساطیر ایزدان، رخدادی دشوار و دیریاب در تاریخ علم بود که در حوزه‌‌‌ی خاصی از دانش گاهشماری و رصد و علمِ زیج، تحقق یافت و در بسیاری از عرصه‌‌‌ها دست نداد و شاخه‌‌‌هایی مانند طالع‌‌‌بینی یا علم حروف و اعداد را زاد که همچنان ترکیب میان باورهای ناهمخوان و ناهم‌‌‌سنخ را در خود حفظ کرده است. چنین تمایز‌‌‌یافتنی در کل دشوار و کمیاب است و در تاریخ علم، آن گاه که با آن برخورد می‌‌‌کنیم باید در پیِ شرایط و علل جامعه‌‌‌شناختی یا منش‌‌‌شناختیِ خاصی باشیم که این رخداد را ممکن ساخته است.

به هر صورت بر مبنای اسناد تاریخی، پژوهش استوار روخبرگ نشان می‌‌‌دهد که چنین تمایزی در بابلِ عصر هخامنشی -اما نه در دورانی پیش از آن- برقرار بوده است[6] و این بهترین نشانه برای تبدیل‌‌‌شدنِ یک حوزه‌‌‌ی دانایی به علمی دقیق است. تمایز یاد‌‌‌شده در ایـران‌‌‌زمین همچنان باقی ماند و در قرون میانه نیز در برابر طالع‌‌‌بینان و اسطوره‌‌‌پردازانی مانند ابومعشر بلخی، دانشمندانی مانند زکریای رازی و ابوریحان بیرونی را پدید آورد که به دانش نجوم، به معنای دقیق کلمه می‌‌‌پرداختند و سایر منش‌‌‌های آمیخته را طرد می‌‌‌کردند. گوشزد‌‌‌کردنِ این نکته نیز سودمند است که دستیابی به دانشی میان‌‌‌رشته‌‌‌ای، یعنی نیل به سرمشقی برای فهم که از حوزه‌‌‌های گوناگون دانایی تغذیه کند، پیشاپیش شرطِ تمایز‌‌‌یافتن این شاخه‌‌‌های دانایی و مرزبندی‌‌‌شان نسبت به هم را همچون ضرورتی واجب در خود دارد؛ یعنی تا وقتی که علومی از هم تفکیک نشده‌‌‌اند و روش‌‌‌شناسی و حوزه‌‌‌ی تخصصیِ خود را پدید نیاورده‌‌‌اند و مرزبندی‌‌‌ها و جایگاه‌‌‌های خود را مشخص نساخته‌‌‌اند، نمی‌‌‌توان از اندرکنش و هم‌‌‌افزایی‌‌‌شان، دانشی میان‌‌‌رشته‌‌‌ای پدید آورد. واقعیت آن است که تمایز یادشده میان اخترشناسی و سایر منش‌‌‌های دینی و اساطیری، هرگز در یونان دست نداد و منابع یونانی باستان -‌‌‌اگر به اصل متن رجوع شود‌‌‌- این درآمیختگی را در ابتدایی‌‌‌ترین شکل ممکن در خود باز می‌‌‌نمایانند.

***

اروپاییان، تبار فرهنگی خویش را به یونانیان می‌‌‌رسانند و تا حدودی هم حق دارند؛ چراکه بخش مهمی از فرهنگ ایشان بازمانده‌‌‌ی تمدن روم باستان است که بدنه‌‌‌ی فرهنگِ خود را از یونانیان وام گرفته بودند. ولی باور به اینکه یونانیان، نخستین یا مهم‌‌‌ترین یا موثرترین مرکز تولید فرهنگ در جهان باستان بوده‌‌‌اند، جز علاقه و میل قلبیِ نویسندگانِ غربی پشتوانه‌‌‌ی دیگری ندارد. اسناد و نوشتارهای بازمانده از یونان باستان، هر چند بسیار دیر و بیش از هزار سال پس از مرگ نویسندگان باستانی‌‌‌شان تدوین و گردآوری شده‌‌‌اند، همچنان ابتدایی‌‌‌بودنِ این تمدن را نشان می‌‌‌دهد.

در یونان با شخصیت‌‌‌هایی روبرو هستیم که در تاریخ‌‌‌های کلاسیکِ اندیشه، همچون پیشگامان خِرد و دانش جدید و مبدعان نظام فلسفی نوظهوری ستوده شده‌‌‌اند، اما اگر در بافتی تاریخی و با توجه به زمینه‌‌‌ی اجتماعی و سیاسیِ پیرامون‌‌‌ خود وارسی شوند، تنها مبلغانی نه‌‌‌چندان درخشان و وام‌‌‌گیرندگانی نه آن‌‌‌سان عمیق برای ترویج جهان‌‌‌بینی ایـرانی در قلمروهای توسعه نیافته‌‌‌ی غربی جلوه خواهند کرد. به عنوان مثال، کسنوفون که خدایان یونانی و دین آنان را ریشخند می‌‌‌کرد، از سوی دیگر به وجود ایزدی نادیدنی و یگانه و قدرقدرت قایل بود که شباهتش با اهورامزدا چشمگیر است. از اورفئوس نقل شده که زئوس ابتدا و انتهاست. سر، میانه و کمال است و شالوده‌‌‌ی زمین و آسمان پرستاره را برساخته است. عبارت‌‌‌هایی که به ترجمه‌‌‌ی بند نخست هورمزد‌‌‌یشت می‌‌‌ماند و نمونه‌‌‌های دیگر در این زمینه بسیار است.

در میان بانفوذترین اندیشمندان متقدم یونانی، چنین می‌‌‌نماید که به ویژه افلاطون و پوتاگوراس، در شکل‌‌‌دهی به مفاهیم دینیِ وابسته به نجوم نقشی به‌‌‌ سزا ایفا کرده باشند. هر دوی ایشان خود را شاگرد زرتشت می‌‌‌دانستند و مشهور بود که دانش خود را از منابع شرقی و کلدانی دریافت کرده‌‌‌اند. در میان این دو، پوتاگوراس بیشتر به پیروان آیین زروانی شباهت دارد و افلاطون را می‌‌‌توان ترویج‌‌‌کننده و البته تحریف‌‌‌کننده‌‌‌ی جهان‌‌‌بینی زرتشتی دانست.

دیکایارخوس از قول پوتاگوراس روایت کرده که هر چه تاکنون در زمان رخ داده است، پس از گذرِ دوره‌‌‌ای مشخص، بارِ دیگر عیناً تکرار خواهد شد. اودموس نیز می‌‌‌گفت که همه ‌‌‌چیز، هماهنگ با اعداد از نو تکرار خواهد شد. آئتیوس از قول هیپاسوسِ متاپونتومی که استادی پوتاگوراسی بود، دعایی را نقل کرده است که محتوایی شبیه به آرای که متفکر هم‌‌‌دورانش هراکلیتوس دارد. در این دعا ادعا شده بود که کل هستی از آتش زاده شده است و پس از آنکه بارِ دیگر همه چیز از میان رفت، باز کیهانی نو از دل آتش زاده خواهد شد. آرایی که شباهتشان با اساطیر میانرودان و باورهای زرتشتی و نمادهای ایزدان ایـرانیِ باستان، نیازی به تأکید ندارد و آشکار است.

سیمپلیکوس نیز از قول هراکلیتوس و هیپاسوس نقل کرده که یکتایی، در حرکت محدود است. آتش، آغازگاه و فرجام همه چیز است. این سخن مانند سخن دیگرِ هراکلیتوس -که می‌‌‌گفت دگرگونی‌‌‌های کیهانی که در زمانی محدود جای دارند، نظم و آهنگی معین و از پیش تعیین‌‌‌شده دارند- به دیدگاه زروانی شباهتی دارد. به ویژه اشاره‌‌‌ی چندباره به زمانِ محدود، تنها می‌‌‌تواند ترجمه‌‌‌ای از زروان کرانمند دانسته شود.

نمونه‌‌‌ی صریح‌‌‌تری از این سخنان را دیوگنس لائرتیوس از قول هیپاسوس آورده است که زمان، دگرگونی کیهان محدود است. چنین می‌‌‌نماید که این زمانِ محدود، از دید ایشان همان سالِ بزرگ بوده باشد که در بابل نیز کاربردی محاسباتی و فنی یافته بود. سنسورینوس معتقد بود که منظور هیپاسوس از زمانِ محدود، سال بزرگ بوده است و مقدار آن را 59 سال تخمین می‌‌‌زد؛ چون این زمانی است که از ترکیب دوره‌‌‌های برجیس (هورمزد) و کیوان (اهریمن) به دست می‌‌‌آید. هراکلیتوس و آئتیوس این سالِ بزرگ را به ترتیب 10700 و 18000 سال تخمین زده بودند که هر دوی این اعداد، ترکیبی از همان واحد سار بابلی است.

پوتاگوراس به نقل از یامبلیخوس می‌‌‌گفت، خدا یگانه است و با نام یکتا یا واحد (مونوس / ) به او اشاره می‌‌‌کرد. او بر این مبنا عدد یک را خارج از دستگاه شمارگانی در نظر می‌‌‌گرفت و برای آن خصلتی آغازگر و آفریننده قایل بود که تمام چیزهای دیگر را آفریده است. از این رو بود که یک، در باور پوتاگوراسی‌‌‌ها، نه زوج بود و نه فرد و در واقع خواص هر دو نوع عدد را با هم داشت. از آنجا که این دو رده از اعداد، با نرینگی و مادینگی شناخته می‌‌‌شدند، نتیجه آن می‌‌‌شد که خدای یکتایی که دو نیروی متضاد نر و ماده را آفریده، خود در ابتدای کار نرماده بوده است. این تصویر، آشکارا با تصویر زروان نرماده‌‌‌ای که دو فرزندِ هماوردش را پدید می‌‌‌آورد، شبیه هست. پوتاگوراس بر مبنای همین نقل قول، این شباهت را با این سخن بیشتر کرده بود که می‌‌‌گفت بطنِ واحد / خداوند در بردارنده‌‌‌ی هیولا و صورت، یعنی امر معقول و محسوس با هم است.[7] نیکوماخوس گراسایی نیز که در قرن دوم میلادی قلم می‌‌‌زد، به همین ترتیب خداوند را یگانه و نرماده دانسته است. والریوس سورانوس در حدود سال 100 پ.م نوشته که برجیس یا همان سیاره‌‌‌ی هرمز، آن ایزدی است که آفریننده‌‌‌ی ازلی، خدای نر و خدای ماده و یگانه و همه‌‌‌چیز است. دیوگنس بابلی (200 پ.م) نیز از زئوس نر و زئوس ماده سخن گفته است.

وامگیری یونانیان باستان از عقایدِ ایـرانی، تنها به حوزه‌‌‌ی دین و فلسفه مربوط نمی‌‌‌شود که به خصوص در مورد دانش‌‌‌هایی دقیق، مانند اخترشناسی، نمود عریان‌‌‌تری به خود می‌‌‌گیرد. چنان‌‌‌که نشان داده شد، صورت‌‌‌های فلکی در قرن پنجم پ.م در دوران حکومت اردشیر دوم هخامنشی در بابل، شکلی نهایی به خود گرفت و از آنجا به یونان و آناتولی منتقل شد. نخستین کسی که در یونان به این دستگاه نجومی توجه نشان داد، اوکدِمون[8] بود که این مدل را وام گرفت و به همان ترتیب در جهان یونانی‌‌‌زبان تبلیغش کرد. اوکدمون در اواخر قرن پنجم پ.م در آتن می‌‌‌زیست و احتمالاً در ۴۳٢ پ.م نوشتنِ آثار خود را آغاز کرده باشد.

هیپارخوس (190-120 پ.م) که زاده‌‌‌ی نیکایا (در ترکیه) بود،‌‌‌ در دوران زمامداریِ سلوکیان، همین مدل را اختیار کرد و به دلیل نوشتن در مورد روش اعتدالی شهرت یافت. برخی از نویسندگاِن غربی به همین دلیل او را مبدع روش اعتدالی و صورت‌‌‌های فلکیِ نشسته بر آن می‌‌‌دانند. بی‌‌‌توجه به اینکه خودِ هیپارخوس در تنها اثرِ بازمانده‌‌‌اش، به صراحت مرجع دانش خود را کلدانی‌‌‌ها می‌‌‌داند.[9] پس این شیوه از سازماندهیِ صورت‌‌‌های فلکی را از بابل وام گرفته است، نه آتن که تا قرن‌‌‌ها پس از آن نیز همچنان فاقد سنت اخترشناسی بومی بود.

شاهدی تکمیلی بر این ادعا آنکه در تمام منابع یونانی و لاتینِ کهن، «حکمتِ کلدانی» نامی بود که از آن ‌‌‌برای اشاره به علم نجوم استفاده می‌‌‌کردند. همچنین در تمام منابع کهن یونانی و رومی، هم ابداع علم نجوم و صور فلکی را به کلدانی‌‌‌ها نسبت داده‌‌‌اند و هم علایم و رمزگانِ مربوط به ستاره‌‌‌ها و سیاره‌‌‌ها را بابلی دانسته‌‌‌اند. بدیهی است که اگر نوآوریِ مهمی در همان زمان در آتن رخ داده بود، یا مکتبی بومی در بالکان و ایتالیا وجود داشت، مرجع علمیِ مردم یونانی و لاتین‌‌‌زبان، همچنان کلده باقی نمی‌‌‌ماند. شاهد دیگری که پیدایش و رونق این نظامِ علمی در درون دولت هخامنشی را نشان می‌‌‌دهد، وامگیری الگوی کلدانی در هند است که از روش اعتدالی‌‌‌ رایج در یونان بهره نمی‌‌‌برد و از شیوه‌‌‌ی کهن‌‌‌ترِ موجود در مول‌‌‌آپین -یعنی روش نجومی- استفاده می‌‌‌کرد. تکامل مستقلِ این چارچوب در زمینه‌‌‌ی هندی به پیدایش نام‌‌‌های متمایزی برای صورت‌‌‌های فلکی انجامید. این وامگیری قاعدتاً باید در زمان هخامنشیان و پیش از معرفی و رواج روش اعتدالی در قرن پنجم پ.م صورت گرفته باشد.

سند دیگر،‌‌‌ شواهدی جسته و گریخته است که به سنت اخترشناسیِ یونانی مربوط می‌‌‌شود. بر خلافِ تصور عامیانه‌‌‌ی امروزین، یونانیان باستان خود را واضع اصول نجوم نمی‌‌‌دانستند. با ارجاع به خودِ‌‌‌ متونِ یونانی باستان، روشن می‌‌‌شود که این مردم، داده‌‌‌های اصلیِ نجومی را در اواخر دوران هخامنشی و ابتدای عصر هلنی از سرزمین‌‌‌های خاوری و به ویژه بابل وامگیری کرده بودند و خودشان هم به صراحت این نکته را نقل کرده‌‌‌اند. مثلاً روایت‌‌‌های یونانی عنوان می‌‌‌دارند که اخترشناسان یونانی به کارگیری شاخص خورشیدی، ساعت آفتابی (پولوس / ) و تقسیم شبانه‌‌‌روز به 12 قسمت را از کلدانی‌‌‌ها آموخته بودند.[10] همچنین نخستین اشاره به صورت‌‌‌های فلکی، در منابع یونانی عصر هلنی دیده می‌‌‌شود و این‌‌‌ها متونی هستند که به ‌‌‌ویژه در قرون اولیه‌‌‌ی میلادی در شهر اسکندریه نوشته شده‌‌‌اند؛ یعنی هم از نظر زمانی قرن‌‌‌ها متاخرتر از منابع بابلی هستند و هم از نظر مکانی به خودِ شبه‌‌‌جزیره‌‌‌ی یونان و بالکان ارتباطی ندارند. این متون، سابقه‌‌‌ی اشاره به صورت‌‌‌های فلکی در یونان را تا قرن چهارم پ.م عقب می‌‌‌برد.

بر اساس این منابع یونانی، نخستین کسی که مفهوم صورت‌‌‌های فلکی را در فرهنگ یونانی مطرح کرد، دانشمندی بود به نام اودوکسوسِ کنیدوسی (410 یا 408 پ.م تا 355 یا 347 پ.م) که در شهر کنیدوس در قبرس زاده شد. او در شهر تارنتوم ریاضیات و در سیسیل پزشکی را فراگرفت و همراه با پزشکی به نام تئومدون ـ که به قولِ دیوگنس لائرتیوس، معشوقش هم بودـ[11] در سال 387 پ.م به آتن سفر کرد و به مدرسه‌‌‌ی افلاطون وارد شد. پس از مدت کوتاهی، با افلاطون اختلاف پیدا کرد و بنابراین آتن را ترک کرد و به شهر هلیوپلیس در مصر رفت و 16 ماه در آنجا در رشته‌‌‌ي اخترشناسی تحصیل کرد. آنگاه به شهر سیزیکوس در کنار دریای مرمره رفت و باز در 368 پ.م به آتن بازگشت. او در 367 پ.م بارِ دیگر عضو آکادمی افلاطون شد، اما این بار استادی خوشنام و بانفوذ بود و به روایتی، هنگامی که افلاطون به سیراکوز سفر کرده بود، ‌‌‌او بود که ریاست آکادمی را بر عهده داشت. او نخستین کسی بود که مدلی ریاضی از حرکت ستارگان را به یونان وارد کرد و نظم حرکت 6 ستاره‌‌‌ی اصلی را با فرضِ مدارهایی سه‌‌‌گانه برای ماه و خورشید و مدارهایی چهارگانه برای چهار سیاره‌‌‌ی اصلی توضیح می‌‌‌داد.[12]

امروز در میان مورخانِ علم، تردید چندانی در مورد خاستگاه دانش ستاره‌‌‌شناسیِ یونانی وجود ندارد. به احتمال زیاد، اودوکسوس کنیدوسی یکی از نخستین پیشگامان ترجمه و ترویج اخترشناسی رایجِ قلمروی هخامنشی در یونان بوده است. در مورد تربیت شرقیِ او تردیدی وجود ندارد. او در قبرس زاده شده که از دیرباز در سپهر فرهنگی مصر قرار داشته و در یکی از شهرهای دینی مصری اخترشناسی را آموخته است. او و سایر کسانی که قاعدتاً بوده‌‌‌اند و نامشان به دست ما نرسیده است،‌‌‌ در اواسط قرن چهارم پ.م، یعنی چند دهه پیش از حمله‌‌‌ی اسکندر به ایـران، با دانش اخترشناسیِ رایج در ایـران‌‌‌زمین به واسطه‌‌‌ی مصر ارتباط برقرار کردند و وظیفه‌‌‌ي انتقال این علم به یونان را بر عهده گرفتند. با وجود این، یونانیان تا پنج قرن پس از آن و دوران بطلمیوس به تألیفی درونزاد در این زمینه دست نیافتند. فهرستِ اخترشناسان یونانی که در فاصله‌‌‌ی اودوکسوس و بطلمیوس قرار می‌‌‌گیرند، شماری از دانشمندان و استادان را در بر می‌‌‌گیرد که آثاری از ایشان برای ما باقی نمانده است‌‌‌ و از نقل‌‌‌قول‌‌‌ها چنین برمی‌‌‌آید که تألیفی اصیل از خود نداشته‌‌‌اند و تنها اخترشناسی را در کنار دانش‌‌‌های دیگری که آموخته بودند به مخاطبان یونانی خود منتقل می‌‌‌کردند.

نخستین متنِ جدی اخترشناسی در زبان یونانی که تا روزگار ما باقی مانده، چهار کتابِ بطلمیوس است. این متن، شالوده‌‌‌ی اخترشناسیِ غربی را برمی‌‌‌سازد. در این متن به 48 صورت فلکی اشاره شده که 12 صورتِ مربوط به دایره‌‌‌البروج نیز به شکل مرسومِ امروزین در آن قرار دارند. بطلمیوس، نام‌‌‌های مرسومِ امروزین را به این 12 برج اطلاق کرده است و با توجه به کتیبه‌‌‌ی مول‌‌‌آپین، روشن است که او نیز یک دستگاه اخترشناسی و تقویمی حاضر و آماده را از زمینه‌‌‌ی بابلی وامگیری کرده است.

طالع‌‌‌بینی‌‌‌ امروزینِ غربی، ادامه‌‌‌ی مستقیمِِ همین دستگاه کلدانی است که در قرن دوم میلادی از مجرای مصر در میان یونانیان رواج یافت. کلمه‌‌‌ي طالع‌‌‌بینی (هوروسکوپوس: ) که از عصر بطلمیوسیان در مصر و در جهان یونانی‌‌‌زبان رواج یافت، در این هنگام پدیدار گشت. از آنجا که بابل ـ غربی‌‌‌ترین مرکز تمدن ایـرانی ـ در چشم این مردمان جلوه‌‌‌ي بیشتر و طنینِ آشناتری داشت، همه چیز به این قلمرو مربوط دانسته شد. بطلمیوس در همین کتاب به روشنی گفته است که دو نظام معنایی و دو شیوه از نامگذاری ستارگان وجود دارد که یکی از آن‌‌‌ها، مصری و دیگری، کلدانی است. آن گاه گفته است که نظامِ مصری فاقد نظم و کارآیی است و سپس ایرادهای زیادی که از آن گرفته، مردودش دانسته است.[13] بطلمیوس، یک فصلِ کامل را برای شرح آرای کلدانیان در مورد ستارگان اختصاص داده و در همین فصل اشاره کرده که بخش عمده‌‌‌ی نظریه‌‌‌هایش را از کتابی قدیمی وام گرفته است که به شدت خراب و ناخوانا شده بود.[14]

به احتمال زیاد، برخی از این کتاب‌‌‌های کلدانی، به سنتی مربوط می‌‌‌شده‌‌‌اند که با نام «حکمتِ هرمسی» شهرت یافتند. کلمنت اسکندرانی به نوشته‌‌‌های هرمس اشاره کرده و گفته است که دوتا از کتاب‌‌‌های نوشته‌‌‌شده به دست او، «قانون بازگشت ستارگان» و «در علم ستارگانِ فروزنده» نام داشته است و دو کتاب با موضوع مشابه نیز به وی منسوب است.

نام دو کتاب موردِ نظر کلمنت را در فهرست کتابخانه‌‌‌ی معبد ادفو نیز می‌‌‌یابیم و این به سال‌‌‌های میان 116-45 پ.م مربوط می‌‌‌شود. در مورد «قانون بازگشت ستارگان» می‌‌‌دانیم که این متن به چگونگی کبیسه‌‌‌کردنِ سال مربوط می‌‌‌شده است. این را می‌‌‌دانیم که کبیسه‌‌‌کردن، با افزودن یک روز به هر چهار سال، پیش از آنکه در قرن نخست میلادی توسط آگوستوسِ رومی احیا شود، در دوران هخامنشیان ابداع شده و به صورت فرمانی دولتی در مصر اعمال می‌‌‌شده است. چنانکه فرمان «کانوپوس» از سال 327 پ.م این قاعده را الزام می‌‌‌کند و این زمانی است که به تازگی اسکندر، مصر را گشوده است و مقدونیان به گواه مورخانِ خودشان، فاقد دانش و فرهنگِ لازم برای صدور چنین فرمانی بوده‌‌‌اند و قاعدتاً فرمانی را که پیش‌‌‌تر رواج داشته است، بارِ دیگر نافذ دانسته‌‌‌اند. چنان‌‌‌که مثلاً در یونان، آغاز بهار را با اعتدالِ بهاری تشخیص می‌‌‌دادند، در حالی که در بابل که رابطه‌‌‌ی میان برج‌‌‌های ستارگانِ ثابت و گردش سالیانه‌‌‌ی خورشید شناخته شده بود، آن را با طلوع برج حمل یکی می‌‌‌گرفتند.

این برداشت با اشاره‌‌‌ی صریح استرابو تأیید می‌‌‌شود که می‌‌‌گوید کاهنان مصری می‌‌‌دانستند که با چه تناوبی می‌‌‌باید به سال، روزی را افزود تا سالی کامل حاصل شود و این فن را به یونانیان آموختند. از دید او افلاطون و اودوکسوس، نخستین کسانی بودند که این روش را از مصریان آموختند و تا پیش از ایشان، یونانیان در این مورد چیزی نمی‌‌‌دانستند.[15] او همچنین نوشته است که اودوکسوس به هلیوپلیس رفت و 13 سال در آنجا ماند تا روش‌‌‌های مصریان را بیاموزد و در خارج از این شهر، ستارگان را رصد کرد. استرابو خود وقتی به سال 25 پ.م به مصر سفر کرد، در بیرون از این شهر، جایی را دید که مردم می‌‌‌گفتند محل رصد اودوکسوس بوده است[16] و این در شرایطی است که سخن استرابو یا اهالی شهر را بپذیریم که شاید در برابر پرسش‌‌‌های جهانگردی کنجکاو، جایی را تصادفاً به وی نشان داده باشند؛ زیراکه اودوکسوس در زمان خود در مصر شخص مهمی نبوده و بعید است مردمِ هلیوپلیس پس از سه قرن جای فعالیت او را به یاد داشته باشند.

اخترشناسیِ یونانیِ رایج در مصر در دوران سیطره‌‌‌ی رومیان بر این سرزمین به میان مردمِ روم نیز راه یافت و به تدریج در زبان لاتینی نیز بازتولید شد. البته نباید دچار خطایی مرسوم شد و تمدن روم را دنباله‌‌‌ی فرهنگ یونانی دانست. اگر بخواهیم این تعبیر را به کار ببریم، باید بگوییم رومیان در ابتدای تأسیسِ تمدن خویش، وامدارِ دانش و فرهنگ اِتروسکی بودند و بنابراین دنباله‌‌‌ی تمدن بدویِ قبایل آریایيِ کوچنده به ایتالیا محسوب می‌‌‌شوند که فرهنگ ـ از جمله خط، دین، هنر و ساخت سیاسی‌‌‌‌‌‌ ـ را از اتروسک‌‌‌ها وامگیری کردند. مورخان، از اواخر قرن نوزدهم می‌‌‌دانستند که نام وضعیت‌‌‌های ماه[17] و اسم خورشید در زبان اتروسکی (اوسیل)، از کلیدواژه‌‌‌های نجومیِ رایج در شرقِ مدیترانه گرفته شده که خود انعکاسی از اخترشناسیِ ایـران‌‌‌زمین بوده است.[18]

با وجود این، دانش اخترشناسی در روم نیز پیشرفتی نداشت و محتوای کتاب‌‌‌های لاتین در این زمینه، همچنان به بازگو‌‌‌کردن دستاوردهای ذکر‌‌‌شده در منابع یونانی محدود است. به عنوان نمونه، می‌‌‌توان از پیتِنیوس[19] یاد کرد که یکی از مشهورترین اخترشناسان رومی بود که در سال سومِ سلطنت تیتوس در قرن نخست میلادی، شرحی بسیار دقیق و مفصل از موقعیت اختران نسبت به هم منتشر کرد، اما واقعیت این بود که حتا یکی از این اختران را نیز رصد نکرده بود و همه را از جدول‌‌‌هایی مصری برگرفته بود که این نسبت‌‌‌ها را برای سال‌‌‌ها پیش رصد کرده بودند.[20]

***

یکی از عواملی که به بزرگ‌‌‌نمایی و مهم‌‌‌پنداریِ دستاوردهای یونانیان در زمینه‌‌‌های فرهنگی دامن زده است، شمار زیاد شخصیت‌‌‌هایی تاریخی است که در منابع تاریخی بارها و بارها به نامشان برمی‌‌‌خوریم. هر کتابِ تاریخ علم یا تارنمای مربوط به آموزش عمومی علوم را که بگشاییم، با ارجاع‌‌‌هایی فراوان و قطعی به نویسندگانی یونانی روبرو خواهیم شد که مؤسسان و مبدعان آن دانشِ خاص، محسوب شده‌‌‌اند. شاید به این دلیل است که در ذهن عوام، این تصویر نقش بسته است که گویی مثلاً در عصر هخامنشیان، تمام اندیشمندان و دانشوران و فیلسوفان بزرگ، یونانی بوده و در شبه‌‌‌جزیره‌‌‌ی یونان زندگی می‌‌‌کرده‌‌‌اند، در حالی که در خاور‌‌‌زمین هیچ خبری نبوده است و هیچ شخصِ نامداری از میان مصریان و بابلیان و آشوریان و ایلامیان و پارسیان و مادها و بلخی‌‌‌ها و سوری‌‌‌ها و آرامی‌‌‌ها و ارمنی‌‌‌ها و خوارزمی‌‌‌ها و سغدی‌‌‌ها و سیستانی‌‌‌ها و سکاها نبوده‌‌‌اند که نقشی در پیشبرد دانش داشته باشد.

واقعیت آن است که این فهرست‌‌‌های بسیار تکرار‌‌‌شده از دانشمندان یونان باستان و مؤسسان دانش‌‌‌های نو، اگر به خودِ منابع باستانی بنگریم، تنها نام‌‌‌هایی هستند که اتفاقاً در بیشتر موارد به صراحت به آموزش‌‌‌دیدنشان نزد استادانی غیریونانی تأکید کرده‌‌‌اند. در واقع در اینجا ما با شمار زیادی نام روبرو هستیم که در منابعی یونانی‌‌‌زبان خوانده شده و طبیعی است که طنینی یونانی داشته باشند، اما منسوب‌‌‌کردن خاستگاه دانش‌‌‌ها به ایشان و برجسته‌‌‌‌‌‌کردن نقش آنان در تاریخ اندیشه، تنها زمانی ممکن است که منابع مربوط به تمام تمدن‌‌‌های همزمانِ ایشان به دقت خوانده شود و اسامی شخصیت‌‌‌های نام‌‌‌برده در آن نیز استخراج شود.

دانشوران اروپایی با پشتکار و نظام‌‌‌مندی شایسته‌‌‌ی تحسینی منابع یونان باستان را خوانده‌‌‌، رده‌‌‌بندی کرده و آن را زیربنای هویت تاریخی خویش قرار داده‌‌‌اند. کاری که با پرهیز از نتایجِ مشکوک و به گمان من نادرستِ آن، ما وارثان فرهنگ ایـران‌‌‌زمین نیز باید انجام دهیم. با این تفاوت که تمدن ما ماهیتی تک‌‌‌قومی و محدود نداشته و در گستره‌‌‌ای چشمگیر از تاریخ و جغرافیا گسترده شده است و از این رو ضرورت دارد که تمام منابع در دسترس از جهان باستان، خوانده و اندیشیده و رده‌‌‌بندی شود تا شاید بتوان پس از چند نسل کارِ پردامنه‌‌‌ی پژوهشی، به تصویری دقیق‌‌‌تر از سیر تحول اندیشه در جهان باستان پی برد.

تا هنگامی که این بایستگی برآورده شود، تنها کاری که از دست پژوهشگرانِ منفرد برمی‌‌‌آید، بازبینی دقیق‌‌‌تر اصلِ منابع تاریخی و بازخوانی نقادانه‌‌‌شان است. چنان‌‌‌که در بخش گذشته نشان دادم، قضیه چنین نیست که در ایـران‌‌‌زمین با قحطِ نام و نشانِ دانشوران روبرو باشیم. در واقع کافی است همان منابع یونانی را با دقت بخوانیم تا به شمار زیادی از دانشمندان ایـرانی دست یابیم، اما باید از تکرار خطای مورخان یونان‌‌‌مدار غربی خودداری کرد و از بسنده‌‌‌کردن به یک قومیت یا شاخه‌‌‌ی خاص از اندیشه پرهیز کرد و کسانی که ـ در خطی بسیار مستقیم‌‌‌تر از ارتباط اروپاییان و یونانیان‌‌‌ ـ نیاکانمان پنداشته می‌‌‌شوند را بزرگ‌‌‌تر از آنچه بودند، ننمود؛ چراکه این شاید بزرگ‌‌‌ترین بی‌‌‌احترامی به شخصیت‌‌‌های درگذشته باشد که چیزی نادرست را به ایشان نسبت دهیم؛ زیرا در نهایت حقیقت را پژوهشگری نقاد درخواهد یافت و آن گاه آن شخصیت تاریخی نیز با دروغِ برخاسته از مورخی معاصر لکه‌‌‌دار خواهد شد. این سرنوشتی است که گمان می‌‌‌کنم، اندیشمندان و نویسندگان یونان باستان بدان دچار آمده‌‌‌اند.

تا به اکنون، نام و نشان برخی از دانشمندانی که در سیر تحول اخترشناسی در ایـران‌‌‌زمین نقشی مهم ایفا کردند را یاد کردم. در اینجا قصد دارم برای رفع خطایی که شرحش گذشت، فهرست تمام کسانی را که در متون گوناگون، زیر عنوان اخترشناس یونانی رده‌‌‌بندی شده‌‌‌اند، بیاورم. توجه کنید که این سیاهه با ضریب دقت خوبی تمام کسانی را که در هر متن کهنی منجم دانسته شده‌‌‌اند و اسمی یونانی داشته‌‌‌اند در بر می‌‌‌گیرد. بسیاری از نام‌‌‌هایی که معمولاً در کتاب‌‌‌های درسیِ تاریخ علم، به عنوان بنیان‌‌‌گذار دانش‌‌‌های مختلف معرفی می‌‌‌شوند و تمام کسانی که علم نجوم را مدیونشان می‌‌‌دانند، به این فهرست مربوط می‌‌‌شوند.

نام‌‌‌ها را به ترتیب تاریخی می‌‌‌آورم و دستاورد هر یک را به کوتاهی یاد می‌‌‌کنم:

١) تالس اهل میلتوس[21] ( ) (۵۴۶-۶۲۴ پ.م): از شهروندان میلتوس در آناتولی بود و نخستین یونانی‌‌‌ای بود که به ستارگان پرداخت. برداشت‌‌‌هایش در حریم علم جای نمی‌‌‌گیرند و بیشتر، باورهای فلسفی‌‌‌ای برگرفته از عقایدِ بابلیان هستند که مواردی مانند قبول آب همچون جوهرِ نخستین را شامل می‌‌‌شوند. «قضیه‌‌‌ی تالس» که به نام او شهرت یافته از چند قرن پیش از او، در بابل شناخته شده بوده و او نیز آن را از همان جا وامگیری کرده است.

۲) کلئوستراتوس ( ) اهل تندوس[22] (حدود ۵٢٠ پ.م): او کسی بود که گاهشماریِ خورشید و دایره‌‌‌البروج دوازده‌‌‌گانه را از بابلیان فرا گرفت و آن را به یونانیان شناساند. او همچنین چرخه‌‌‌های هشت ساله‌‌‌ی کبیسه‌‌‌کردن ( ) را که ستاره‌‌‌شناسانِ دربار کمبوجیه ابداع کرده بودند به یونانیان معرفی کرد. بعدها سنسورینوس به اشتباه وی را مبتکرِ این چرخه دانست[23] و این خطایی است که در بسیاری از کتاب‌‌‌های درسیِ تاریخ نجوم با اشتیاقِ فراوان تکرار شده است. همچنین هیگینوس، او را کاشف دو ستاره‌‌‌ی هایدی[24] در صورت فلکی گردونه‌‌‌ران[25] می‌‌‌داند.[26]

۳) بیون آبدرایی[27] (اواخر قرن پنجم پ.م): از مردم تراکیه بود و شاگرد دموکریت محسوب می‌‌‌شد. نخستین کسی بود که می‌‌‌گفت در برخی نقاطِ زمین، روز و شبی به درازای 6 ماه وجود دارد، اما به نظر می‌‌‌رسد این را بر اساس داستان‌‌‌هایی اساطیری و نه بر مبنایی علمی گفته باشد. به هر صورت جز همین اشاره، چیزی از باورهایش در دست نداریم.

۴) آناکساگوراس[28] (۵٠٠-۴۲۸ پ.م): مفهوم زرتشتیِ خِرد (نوئوس /) و عقلانی‌‌‌بودنِ گیتی را معرفی کرد.

٥) اوکتِمون[29] ( ) آتنی (حدود ۴٣۲ پ.م): هم‌‌‌عصر و رقیبِ متون بود و اوج‌‌‌های خورشید را رصد کرد. درباره‌‌‌ی طلوع و غروب ستارگان تعالیمی داشت. از نقل‌‌‌ قول‌‌‌های بطلمیوس از وی برمی‌‌‌آید که اصول ساده‌‌‌ی نجوم بابلی را به یونانیان آموزش می‌‌‌داده است.

٦) مِتون آتنی[30] ( ) (قرن پنجم پ.م): او کسی است که چرخه‌‌‌های ۱۹ ساله‌‌‌ی کبیسه‌‌‌کردن که توسط ایـرانیان ابداع شده بود را به یونانیان معرفی کرد و در جهان غرب، از آن پس این دوره‌‌‌ها را چرخه‌‌‌های مِتونی نامیدند. او از نخستین یونانیانی است که ستارگان را رصد کرد و گویند انقلاب‌‌‌های تابستانی و زمستانی را تشخیص می‌‌‌داده است. امروز در شهر آتن به جهانگردان، بقایای رصدخانه‌‌‌ی او را نشان می‌‌‌دهند، در حالی که حتا اگر رصدی هم انجام داده باشد، بعید است جز چشمان برهنه و لوح و قلم به چیز دیگری مجهز بوده باشد. دستِ کم، آریستوفانِس هنگامی که در «کمدی پرندگان» (۴۱۴ پ.م) به او اشاره می‌‌‌کند، او را همچون مساحی بازمی‌‌‌نمایاند که ابزار اندازه‌‌‌گیری زمین را به همراه دارد و کاربرد این ابزار برای ستاره‌‌‌شناسی، بسیار ابتدایی است.

٧) اوئنوپیدِس[31] ( ) (حدود ۴٥۰ پ.م): او کسی است که زاویه‌‌‌ی میل فلکِ استوا و دایره‌‌‌البروج را به یونانیان معرفی کرد و آن را ٢۴ درجه دانست. او همچنین مفهوم سالِ بزرگ را نیز به ادبیات یونانی وارد کرد.

۸) فیلیپ ( ) اهل اوپوس[32] (قرن پنجم پ.م): از شاگردان افلاطون بود و همان کسی است که کتاب «قوانین»ِ او را ویرایش کرده است.[33]

۹) فیلولائوس ( ) پوتاگوراسی[34] (۴٧۰-٣۸٥ پ.م): او جفت متضاد معناییِ کرانمند در برابر بی‌‌‌کرانه را که در آیین زروانی و زرتشتی اهمیت داشت به یونانیان معرفی کرد و هستی را بر تعادل این دو نیرو متکی دانست. او همچنین معتقد بود که عدد، شالوده‌‌‌ی هستی است و زمین را هم مرکزِ کائنات نمی‌‌‌دانست، بلکه معتقد بود، یک آتشِ مرکزی در مرکز جهان قرار گرفته است. این باورِ او بیشتر تصوری دینی بود تا نظریه‌‌‌ای علمی، هر چند در روزگار جدید، گاه به ناروا همچون پیشگام نظریه‌‌‌ی خورشیدِ مرکزی قلمداد شده است.

۱۰) هیکِتاس[35] ( ) (حدود ۴٠۰ پ.م): از پیروان فلسفه‌‌‌ی پوتاگوراسی و معتقد بود گردش فلکِ ثوابت، ناشی از چرخش زمین به دور محورش است.[36]

۱۱) هیپوکراتس ( ) اهل خیوس[37] (410-470 پ.م): او زیر نفوذ آرای پوتاگوراسی قرار داشت و بنیان‌‌‌گذار «برهان خلف»[38] در منابع یونانی است. او گمان می‌‌‌کرد ستاره‌‌‌ی دنباله‌‌‌دار و کهکشان راه شیری، ناشی از خطای دید است و از انعکاس نور خورشید بر گنبد آسمان ناشی می‌‌‌شود. او همچنین بر این باور بود که نور در چشم پدید می‌‌‌آید و از آنجا به اشیای مرئی می‌‌‌تابد.

۱۲) اودوکسوس ( ) کنیدوسی[39] (زاده‌‌‌ی حدود ۴١۰ پ.م): شاگرد افلاطون بود و به علت معرفی کره‌‌‌ی نجومی و نام سیاره‌‌‌ها به جهان یونانی‌‌‌زبان شهرت دارد. آثاری در مورد نسبت‌‌‌های عددی داشته که نسبت به حساب بابلی، بسیار ابتدایی و نسبت به آنچه در یونان وجود داشته است، پیشرفته می‌‌‌نماید. تمام آثار او گم شده، اما از نام کتاب‌‌‌هایش برمی‌‌‌آید که دستاوردهای اخترشناسان بابلیِ دوران کمبوجیه را به یونان منتقل می‌‌‌کرده است. نام کتاب‌‌‌هایش عبارت‌‌‌اند از: «چرخه‌‌‌های هشت ساله» (اُکتاتِریس / )، «پدیدارها» (فاینومِنا / )، «ناپدیدشدن خورشید» (اِنتروپون / )، «درباره‌‌‌ی کره‌‌‌ی نجومی»، «درباره‌‌‌ی سرعت‌‌‌ها». او نخستین کسی بود که نظریه‌‌‌ی افلاک را به دنیای یونانی منتقل کرد و مدار هر یک از ستاره‌‌‌ها را با یک تا سه مدار نمایش داد و به این ترتیب مبنای نظام افلاکِ دوران قرون وسطای اروپا را پی‌‌‌ریزی کرد.

۱۳) آرخوتاس[40] ( ) پوتاگوراسی (۴۲۸-347 پ.م): مفهوم کمان دایره را به یونانیان معرفی کرد.

۱۴) هِراکلیدِس پونتی[41] ( ) (۳۹٠-310 پ.م): از مردم دولت پونت در آناتولی بود که پس از فروپاشی هخامنشیان تا دیرزمانی سلسله‌‌‌ای از شاهزادگان هخامنشی با نام مهـرداد در آن حکومت می‌‌‌کردند. او کسی بود که ایده‌‌‌ی بابلیِ چرخش زمین بر محور خود در ۲۴ ساعت را به یونانیان معرفی کرد. همچنین برخی او را مبلغ دیدگاه خورشیدمرکزی می‌‌‌دانند.

۱٥) آریستایئوس[42] ( ) مهتر (۳٧٠-٣٠٠ پ.م): درباره‌‌‌ی مقاطع مخروطی که از قرن‌‌‌ها پیش در بابل شناخته شده بود، آثاری به یونانی داشت.

۱٦) کالپوس ( ) اهل کوزیکوس[43] ( حدود ۳٧٠-300 پ.م): در آکادمی از شاگردان افلاطون بود. او ستارگان را رصد می‌‌‌کرد و برای توجیه حرکت آن‌‌‌ها، ۳۴ فلک فرض کرد که ستاره‌‌‌ها را حرکت می‌‌‌دهند. او همچنین طول فصل‌‌‌ها را اندازه گرفت و تعدیلِ بهاری را به دست آورد و این کاری بود که از قرن‌‌‌ها پیش در بابل انجام می‌‌‌شد. او همچنین تفاوت فصول را ناشی از تغییر در سرعت حرکتِ خورشید دانست و به این ترتیب نظام ب را که یک قرن پیش در بابل ابداع شده بود، به یونانیان شناساند.

۱٧) پوتِئاس اهل ماسالیا[44] ( ) (قرن چهارم پ.م): از مردم مارسی در جنوب فرانسه بود و بیشتر، جهانگرد و کاشف بود تا اخترشناس. او به انگلستان سفر کرد و نخستین گزارش از استون‌‌‌هنج را به دست داده است. آثارش به نجوم ارتباط چندانی ندارد. تنها چون از ستارگان برای یافتن راه، هنگام دریانوردی استفاده می‌‌‌کرده و چیزهایی در مورد طول و عرض جغرافیایی شهرها نوشته، در این جرگه شهرتی یافته است.

۱۸) آوتولوکوس ( ) اهل پیتانِه[45] در آناتولی (۳٦۰-٢٩۰ پ.م): دو کتاب در نجوم نوشت: «درباره‌‌‌ی طلوع و غروب اجرام کیهانی» و «درباره‌‌‌ی کرات متحرک». این اثر اخیر تا روزگار ما باقی مانده و کهن‌‌‌ترین متن اخترشناسیِ یونانی است که امروزه در دست داریم. این متن در واقع، نوآوری علمی‌‌‌ای ندارد و بیش از آنکه به اخترشناسی مربوط باشد، نکاتی تقریباً بدیهی و پیش پا‌‌‌افتاده در مورد حرکت کره و هندسه‌‌‌ی آن را شرح می‌‌‌دهد. متنِ «درباره‌‌‌ی طلوع و غروب اجرام کیهانی» به اخترشناسی می‌‌‌پردازد و ساختاری علمی‌‌‌تر دارد. مهم‌‌‌ترین دستاورد عینیِ آن اشاره به این موضوع است که طلوع و غروبِ هر ستاره، همواره از جای خاصی در افق انجام می‌‌‌شود. این نکته از حدود ۱۰۰۰ سال پیش از آن در بابل معلوم بوده است.

۱٩) تیموخاریس ) اسکندرانی[46] (٣٢۰-٢٦۰ پ.م): تنها منبع ما برای شناخت او، نقل قول‌‌‌های بطلمیوس از وی در «مجسطی» است. او غروب ۱۸ ستاره را رصد و حالات ماه و گذر ناهید از کنار یک ستاره را نیز ثبت کرده بود. چارچوب فعالیت علمی‌‌‌اش، نجوم مصری بوده است. رصدهای او از کهن‌‌‌ترین مشاهد‌‌‌ه‌‌‌های نجومیِ یونانیان هستند که می‌‌‌توان به تاریخ و زمانی مشخص منسوبشان کرد.

۲۰) آریستیلوس[47] ( ) اسکندرانی (حدود ۲۸٠ پ.م): تدوین نخستین فهرست ستاره‌‌‌شناسیِ یونانی به کمک تیموخاریس اسکندرانی به او منسوب است.

۲۱) کونون ( ) ساموسی[48] (۲۸٠-220 پ.م): اخترشناس دربار بطلمیوس سوم در مصر بود و بخش عمده‌‌‌ی زندگی‌‌‌اش را در اسکندریه گذراند. او همان کسی است که بخشی از صورت فلکی «شیر» را جدا کرد و آن را به نام «گیسوی برنیکه»[49] نامگذاری کرد و این برنیکه همسر بطلمیوس بود. دلیلش هم آن بود که برنیکه، نذر کرده بود که اگر شوهرش از دور سوم جنگ‌‌‌های سوریه سالم بازگردد، موهایش را از ته بزند و همین کار را هم کرد. ندیمه‌‌‌های او پس از این که موهایش را زدند، آن را گم کردند و کونون برای اینکه ایشان را از مجازات برهاند، به ملکه توضیح داد که خدایان آن را به آسمان برده و در صورت فلکیِ نوساخته قرار داده‌‌‌اند. از همین‌‌‌جا معلوم می‌‌‌شود که این شخص، بیشتر یک خادم درباری بوده است تا اخترشناسی جدی. شاید به همین دلیل هم بطلمیوس، این صورت فلکی را در مجموعه‌‌‌ی ۸۸ صورت فلکی‌‌‌اش نگنجانده است. به هر صورت گفته‌‌‌اند که او کتابی هفت جلدی به نام «درباره‌‌‌ی نجوم»[50] تدوین کرد و در دربار مصر، کسوف و خسوف را نیز به روش مصریان رصد می‌‌‌کرد.

۲۲) ارشمیدس (آرخیمِنِس) سیراکوزی[51] (۲۸۲-٢۱٢ پ.م): ریاضیات و هندسه‌‌‌ی دوران خود را توسعه داد.

۲۳) اِراتوستنس ( ) کورنه‌‌‌ای[52] (٢٧٦- ۱۹٥ پ.م): او را بنیان‌‌‌گذار دانش جغرافیا می‌‌‌دانند و گویند که مفهوم طول و عرضِ جغرافیایی را ابداع کرده است. هر چند با توجه به دستاوردهای عصر هخامنشی، بعید می‌‌‌نماید این مفاهیم در آن دوران ناشناخته مانده باشند. به نادرست، او را نخستین کسی دانسته‌‌‌اند که به کروی‌‌‌بودن زمین اشاره کرد و انحراف مدار زمین را محاسبه کرد. او سومین کتابدارِ کتابخانه‌‌‌ی اسکندریه بود و دوست صمیمی ارشمیدس محسوب می‌‌‌شد. کلئومدس، در کتاب «درباره‌‌‌ی حرکت مدور اجرام کیهانی» گفته است که او در ۲۴٠ پ.م محیط زمین را محاسبه کرده بود. روش‌‌‌های منسوب به او و دستاوردهایش، اصیل و کارآمد هستند و چنین می‌‌‌نماید که دانشمندی خلاق و تاثیرگذار در سیر تکامل علم نجوم بوده باشد.

۲۴) سلوکوس ( ) اهل سلوکیه[53] (١٩۰-١٥۰ پ.م): اخترشناسی بابلی بود که به یونانی کتاب می‌‌‌نوشت و در سلوکیه در همسایگی بابل زندگی می‌‌‌کرد. مدلی در مورد جهانِ خورشید‌‌‌مرکز پیشنهاد کرده بود و نظریه‌‌‌اش درباره‌‌‌ی موج‌‌‌ها مشهور است. در جهان باستان هنگامی که سخن از نظریه‌‌‌ی خورشید‌‌‌مرکزی پیش‌‌‌ می‌‌‌آید، معمولاً به او ارجاع داده می‌‌‌شود. همچنین استرابو نقل کرده است که او نخستین کسی است که نامتناهی‌‌‌بودن کیهان را فرض کرد.[54] همچنین گویا او نخستین کسی است که به رابطه‌‌‌ی کشش ماه و جزر و مد پی برده است.[55] آثار او در منابع یونانی باقی نمانده، اما ترجمه‌‌‌ای عربی از آثارش باقی مانده که توسط زکریای رازی ثبت شده است.[56]

۲٥) آتالوس ( ) رودسی[57] (قرن دوم پ.م): شرحی بر پدیدارهای آراتوس نوشت.

۲٦) هوپسیکلِس[58] ( ) (۱٩٠-120 پ.م): شهرت او به خاطر کتاب «هبوط‌‌‌ها» ( ) است که به او منسوب شده است. در این کتاب، او زمان لازم برای طلوع و اوج صورت‌‌‌های فلکی را به دست داده است. او نخستین کسی است که در جهان یونانی‌‌‌زبان به روش بابلیان، فلک را به ۳٦۰ درجه تقسیم کرده است.

٢٧) هیپارخورس اهل نیکایا[59] ( ) (۱٩۰-120 پ.م): از اهالی نیکایا (ازنیکِ امروزین در ترکیه) بود. او بزرگ‌‌‌ترین منجم و رصدکننده‌‌‌ی جهان باستان محسوب می‌‌‌شد و بقایای محاسبات دقیقِ او درباره‌‌‌ی حرکت ماه و خورشید باقی مانده است. روش و دستاوردهای او کاملاً در چارچوب نجوم بابلی می‌‌‌گنجد و در بیشترِ موارد رونوشتی از آن محسوب می‌‌‌شود. در حدی که یکاها و حساب شصت‌‌‌گانِ بابلی را دربست پذیرفته است. او نخستین جدول‌‌‌های مثلثاتی را در زبان یونانی پدید آورد و به همین دلیل به نادرست، بنیان‌‌‌گذار علم مثلثات محسوب می‌‌‌شود، اما آنچه او در جدول‌‌‌هایش آورده، رونوشتی از محاسبات مشابهِ منابع بابلی است و هنوز با علم مثلثات ـ که در دوران اسلامی در ایـران تکامل یافت ـ تفاوت دارد. در میان نویسندگان یونانی، او نخستین کسی که توانست کسوف و خسوف را پیش‌‌‌بینی کند و نخستین جداول نجومی دقیق یونانی را نیز پدید آورد. برخی او را مخترع اسطرلاب می‌‌‌دانند. چنین می‌‌‌نماید که منبع اصلی بطلمیوس در تدوین المجسطی آثار او بوده باشد، به ویژه در آنجا که بطلمیوس از داده‌‌‌های مربوط به بایگانی نجومی بابلیان سخن می‌‌‌گوید، رونوشت‌‌‌های او را در نظر دارد. در چارچوب دانش بابلی او به ویژه با سیستم ب کار می‌‌‌کرد و مبلغ آن محسوب می‌‌‌شد. دستاورد دیگر او محاسبه‌‌‌ی ماه اژدهایی است که دقیقا به همین شکل در منابع بابلی وجود دارد.

۲۸) تئودوسیوس اهل بیتینیا[60] (حدود ۱٦۰-100 پ.م): کتاب مشهورش «کرویات»[61] بوده است که به هندسه‌‌‌ی کروی می‌‌‌پردازد. ویتروویوس، به نادرست اختراع ساعت آفتابی را به وی نسبت می‌‌‌دهد، در حالی که این ابزار، قرن‌‌‌ها پیش از او در مصر و بابل کاربرد داشته است.

۲٩) پوسیدونیوس ( ) اهل آپامئا[62] (۱۳٥-٥۱ پ.م): در سوریه زاده شد و به علت اندازه‌‌‌گیری فاصله‌‌‌ی ماه و خورشید تا زمین، شهرت یافت. آثارش از دست رفته‌‌‌اند، اما بخش مهمی از «درباره‌‌‌ی حرکت مدور اجرام کیهانی»ِ کلئومنس، به نقل سخن او اختصاص یافته است. از اینجا می‌‌‌توان دریافت که اخترشناسی راستین بوده و به شکلی محاسباتی، نتایجی را به دست می‌‌‌آورده است. او را مخترع چند ابزار رصد نیز دانسته‌‌‌اند.

۳۰) گِمینوس ( ) رودسی[63] (قرن اول پ.م): اثر مهم او، «مقدمه‌‌‌ای بر پدیدارها» ( ) نام دارد که نوعی کتاب درسیِ مقدماتی برای ستاره‌‌‌شناسی است و تا به امروز باقی مانده است. این همان کتابی است که با نام «ایساغوجی» در دوران نهضت ترجمه، به عربی ترجمه شد. در این کتاب مفاهیمی مانند حرکت خورشید، ۱۲ صورت فلکی، کرات کیهانی، طلوع و غروب صور فلکی و حالت‌‌‌های ماه شرح داده شده است.

۳۱) سوسیگِنِس ( ) اسکندرانی[64] (قرن اول پ.م): او را تنها بر مبنای گزارش پلینی مهتر می‌‌‌شناسیم و ‌‌‌گویند که مشاور یولیوس سزار به هنگامِ تدوین تقویم یولیانی بوده است.[65] مورخان، او را مصری دانسته‌‌‌اند، اما نامش به نام تحریف‌‌‌شده‌‌‌ی پارسیان در منابع یونانی شباهت دارد و چه بسا بخش نخست آن شوش و شکل اصلی نامش شوشیگان (اهل شوش) بوده باشد. پلینی می‌‌‌گوید گذشته از اصلاح تقویم، مدار سیاره‌‌‌ی تیر را نیز رصد کرده است.

۳۲) استرابو[66] ( ) (63 پ.م-24 م.): بیشتر به خاطر کتاب مشهوری که در جغرافی نوشته شهرت دارد و اثری نو در نجوم از او به ثبت نرسیده است، اما به علت نقل قول‌‌‌های زیادی که از اخترشناسان قدیمی دارد، در میان منابع نجوم یونانی نامبردار است.

۳۳) تئون ازمیری[67] (حدود ۱۰۰ م.): متاثر از اندیشه‌‌‌ی پوتاگوراسی بود و بیشترِ آثارش به فلسفه و ریاضی مربوط می‌‌‌شد. درباره‌‌‌ی اخترشناسی، جز چند نقل قول از دیگران نداشته است.

۳۴) مِنِلائوس اسکندرانی[68] (۷۰-140 م.): او نخستین نویسنده‌‌‌ی یونانی بود که خطوط ژئودزی را با خط راست برابر گرفت و به این ترتیب این سنت مصری را به یونانیان معرفی کرد. تنها کتابِ بازمانده از او «کتاب الکرات»[69] است که در ترجمه‌‌‌ای عربی حفظ شده است. در این کتاب، او از مثلث‌‌‌های کروی که از برخورد قوس‌‌‌های مستقر بر سطح کره پدید می‌‌‌آیند، سخن گفته است.

۳۵) کلودیوس بطلمیوس[70] ( ) (٩۰-١٦۸ م.): او اخترشناسی رومی است که در مصر زندگی می‌‌‌کرد و به علت گردآوری دستاوردهای منجمان پیش از خود مشهور است. مشهورترین کتاب‌‌‌های او عبارت‌‌‌اند از: «چهار کتاب» (تترابیبلوس / ) و «رساله‌‌‌ی ترکیب بزرگ یا المجسطی» (هِه مِگالِه سوناکسیس / ) که در لاتین Quadripartitum نامیده می‌‌‌شود و «جغرافیا». چارچوب نظری بطلمیوس ارسطویی است و توانسته است با قدرت زیادی دستاوردهای اخترشناسان پیش از خود را گردآوری و در یک منظومه‌‌‌ی منسجم با هم ترکیبشان کند. کتاب‌‌‌های او خاستگاه دانش اخترشناسی اروپایی محسوب می‌‌‌شود و در کلِ قرون وسطا مرجع اصلی دانش نجوم در زمینه‌‌‌ی مسیحی محسوب می‌‌‌شد.

۳٦) سوسیگنسِ پریپاتِتیک[71] (پایان قرن دوم میلادی): او استاد اسکندر آفرودیسی بود و کتابی به نام «درباره‌‌‌ی کرات چرخنده» نوشته بود. متن او بیشتر اثری فلسفی بود و انگار مبنای محاسباتی نداشته است.

۳٧) کلئومِدِس[72] ( ) (حدود ۳۷١ م.): کتابی به نام «درباره‌‌‌ی حرکت‌‌‌های مدور» در دو جلد نوشت که در یونان همچون کتابی درسی در اخترشناسی شهرت یافت. در این کتاب در کمال تعجب هیچ ارجاعی به بطلمیوس به چشم نمی‌‌‌خورد. بخش عمده‌‌‌ی کتاب از ناسزا و مخالفت با اپیکوری‌‌‌ها پر شده است و مورخانِ علم آن را از نظر علمی و محتوای ریاضی کتابی کاملاً بی‌‌‌ارزش دانسته‌‌‌اند. اهمیت آن بیشتر به خاطر بندهایی از اثر پوسیدونیوس است که در آن نقل شده است. تمام محتوای علمیِ این کتاب به بازگو‌‌‌کردن دستاوردهای پیشینیان منحصر می‌‌‌شود.

۳۸) تئون اسکندرانی[73] ( ) (حدود ۳۳٥-405 م.): همان کسی است که کتاب اقلیدس را گردآوری و تنظیم کرده است. او رئیس کتابخانه‌‌‌ی اسکندریه و پدر «هوپاتیا» است؛ همان بانوی دانشمندی که به دست مسیحیانِ متعصب به قتل رسید. تئون یک کتابدستی از «المجسطیِ» بطلمیوس فراهم آورده بود.

با مرور این سیاهه چند چیز مشخص می‌‌‌شود:

نخست، شمار ایشان چندان هم زیاد نیست. ۳۸ نفر هستند در بازه‌‌‌ی زمانی ١۰۰۰ سال و ایشان کل کسانی هستند که در منابع یونانی، تولید‌‌‌کننده‌‌‌ی دانشی در زمینه‌‌‌ی نجوم دانسته شده‌‌‌اند. اگر بخواهیم با این منطق پیش برویم، تنها با مرور الواح دوران اسرحدون و نبوکدنصر دوم بیش از این تعداد منجم را تنها در دو شهر بابل و نینوا توانیم شمرد.

دوم، این سیاهه یونانیان را در بر نمی‌‌‌گیرد؛ یعنی ربطی به قومیت یا فرهنگ یا سرزمینِ یونان ندارد. تنها کسانی را شامل می‌‌‌شود که به زبان یونانی چیزی در مورد نجوم نوشته‌‌‌اند. در میان آنان، شمار چشمگیری از اهالی آناتولی هستند و کاملاً در زمینه‌‌‌ی تمدن ایـرانی و یکی از زیرشاخه‌‌‌های آن؛ یعنی فرهنگ لودیه‌‌‌ی باستان، می‌‌‌گنجند. در این میان کسانی با قومیت بابلی، پونتی، فرانسوی و مصری هم دیده می‌‌‌شوند.

سوم، در سیاهه‌‌‌ی موردِ نظر، کسانی که سخنی نو در زمینه‌‌‌ی اخترشناسی داشته باشند و چیزی بر پیکره‌‌‌ی این علم افزوده باشند، بسیار بسیار اندک‌‌‌اند؛ اگر نگوییم که وجود ندارند! دو قطبِ جغرافیایی و زمانی مشخص در این سیاهه دیده می‌‌‌شود؛ در عصر هخامنشی، تقریباً همه‌‌‌ی نویسندگانِ یادشده شهروند دولت هخامنشی هستند و باورهای فلسفی یا دینی ایـرانی یا دستاوردهای ساده‌‌‌ی فنیِ مربوط به اخترشناسی را به جهان یونانی معرفی می‌‌‌کنند. در این دوره حتا یک نفر را نیز نداریم که چیزی تازه را به دایره‌‌‌ی دانش اخترشناسی افزوده باشد. در دوره‌‌‌ی دوم که پس از عصر هخامنشی تا تثبیت قدرت روم و ظهور ادبیات علمی لاتین را در بر می‌‌‌گیرد؛ اسکندریه مرکز جغرافیایی نویسندگانی محسوب می‌‌‌شود که زادگاه بیشترشان مصر است و به همین ترتیب، باز هم دستاورد چشمگیری در آثارشان دیده نمی‌‌‌شود. شماری از این افراد، اصولاً ربطی به اخترشناسی نداشته‌‌‌اند و مبلغ باوری دینی یا خرافه‌‌‌ای اساطیری در میان یونانی‌‌‌زبانان بوده‌‌‌اند. بخش عمده‌‌‌شان، داده‌‌‌هایی را که گاه قرن‌‌‌ها پیش‌‌‌تر در ایـران‌‌‌زمین ابداع شده بود به طور مستقیم ـ دوره‌‌‌ی هخامشنی‌‌‌ ـ یا غیر مستقیم از مجرای مصریان ـ در دوره‌‌‌ی اسکندرانی ـ برگرفته‌‌‌اند و به زبان یونانی، آن را منتقل کرده‌‌‌اند. بزرگ‌‌‌ترین اخترشناس در کل این مجموعه، بطلمیوس است که از واپسین نام‌‌‌های این فهرست محسوب می‌‌‌شود و به گفته‌‌‌ی خویش، جز گردآوریِ دانش‌‌‌هایی که در زمان وی وجود داشته، کار مهمی انجام نداده است. هر چند او را باید به علت رصدهایی که کرده و نقشه‌‌‌ای که از افلاک و اختران تدوین کرده است، در زمره‌‌‌ی تولید‌‌‌کنندگانِ دانش به حساب آورد. خلاق‌‌‌ترین نام‌‌‌های این سیاهه هم به ارشمیدس و اراتوستنس تعلق دارند که ربط چندانی به اخترشناسی ندارند. اولی هندسه‌‌‌دانی قابل و مهندسی درخشان بود و دومی هم بیشتر در مورد جغرافیا فعالیت کرده است.

 

 

  1. . Hesiod, v.383-387.
  2. . Hesiod, v.609-611.
  3. . Hesiod, v.619-622, 663-665.
  4. . Hetherington, 1993: 46.
  5. . رسائل اخوان الصفا، 1405، ج.1: 119.
  6. . Rochberg, 2002: 661–684.
  7. . Iamblichus, 1920.
  8. . Euctemon
  9. . Toomer, 1988.
  10. . هرودوت، کتاب دوم، بند 109.
  11. . Diogenes Laertius; VIII.87.
  12. . Evans, 1998.
  13. . Ptolemius, tetrabiblos, I, 20.
  14. . Ptolemius, tetrabiblos, I, 21.
  15. . Strabo, Geography, 17.
  16. . Strabo, Geography, 17, 806.
  17. . Brown Jr., 1888: 173-174.
  18. . Brown Jr., 1888: 260.
  19. . Pitenius
  20. . Beck, 2007: 87.
  21. . Thales of Miletus
  22. . Cleostratus ofTenedos
  23. . Censorinus, De Die Natali, c. 18.
  24. . Haedi
  25. . Auriga
  26. .Gaius Julius Hyginus, Poetica Astronomica, ii, 13.
  27. . Bion of Abdera
  28. . Anaxagoras
  29. . Euctemon
  30. . Meton of Athens
  31. .Oenopides of Chios
  32. .Philip of Opus
  33. . Diogenes Laërtius, iii. 37, 46
  34. . Philolaus
  35. . Hicetas
  36. . Diogenes Laërtius, viii, 85.
  37. . Hippocrates of Chios 
  38. . reductio ad absurdum
  39. . Eudoxusof Cnidus
  40. . Archytas
  41. . Heraclides Ponticus
  42. . Aristaeus
  43. . Callippus of Cyzicus
  44. . Pytheas of Massalia
  45. . Autolycus of Pitane
  46. . Timocharis of Alexandria
  47. . Aristillus
  48. . Conon of Samos
  49. . Coma Berenices
  50. . De astrologia
  51. . Archimedes of Syracuse
  52. . Eratosthenes of Cyrene
  53. . Seleucus of Seleucia
  54. . Van der Waerden, 1987: 527.
  55. .Strabo, 1, 1, 9.
  56. . Shlomo, 1986: 201–17.
  57. . Attalus of Rhodes
  58. . Hypsicles
  59. . Hipparchus of Nicaea
  60. . Theodosius of Bithynia
  61. . Sphaerics
  62. . Posidonius of Apameia
  63. . Geminus of Rhodes
  64. . Sosigenes of Alexandria
  65. . Pliny, Natural History, Book 18: 210-212.
  66. . Strabo
  67. . Theon of Smyrna
  68. . Menelaus of Alexandria
  69. . Sphaerica
  70. . Claudius Ptolemy
  71. . Sosigenes the Peripatetic
  72. . Cleomedes
  73. . Theon of Alexandria

 

 

ادامه مطلب: گفتار سوم: حکمت هرمسی

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب