دوشنبه , اسفند 11 1404

گفتار سوم: رمزگذاری دوازده برج

گفتار سوم: رمزگذاری دوازده برج

١٢ برجی که مانند الگوی امروزین در یک گاهشماریِ خورشیدی در آسمان گردش کنند و هر کدامشان ٣٠ درجه از آسمان را در بر بگیرند، از نوآوری‌‌‌های علمی دوران هخامنشی محسوب می‌‌‌شود. با وجود این، تنها نگریستن به شکلِ این برج‌‌‌ها برای دریافتنِ اینکه داستان و رمزگانی در پس آن‌‌‌ها وجود داشته است، کفایت می‌‌‌کند. این بدان معناست که برج‌‌‌های دوازده‌‌‌گانه تنها ابداعی گاهشمارانه و نجومی نبودند که از همان ابتدا با روایت‌‌‌هایی اساطیری و باورهایی دینی درآمیختند و با روایت‌‌‌ها و رمزگانی «معنادار» شدند.

این، خاستگاهِ مهم‌‌‌شدنِ زادروز مردمان بود و با این باور ترکیب می‌‌‌شد که زاده‌‌‌شدن در زمانی خاص، سرنوشتی ویژه را برای فرد به ارمغان خواهد آورد. جالب آن است که کهن‌‌‌ترین اشاره به جشن زادروز در تمام تاریخِ مستند جهان، به ایـرانیان مربوط می‌‌‌شود؛ یعنی گویا ایـرانیان نخستین کسانی بودند که با بزرگ و مهم‌‌‌دانستنِ روزِ تولد فرزندان، رسمِ جشن‌‌‌گرفتنِ زادروز را بنیان نهادند. این را از کهن‌‌‌ترین متنی درمی‌‌‌یابیم که یک جشن تولد را شرح می‌‌‌دهد و به هرودوت تعلق دارد:

«پارس‌‌‌ها… در میان تمام روزها، مهم‌‌‌ترین روز را آن روزی می‌‌‌دانند که فرد در آن زاده شده است و این را نیکو می‌‌‌دانند که در آن جشن بگیرند. در این روز، توانگران یک گاو یا اسب یا شتر یا خر را درسته کباب می‌‌‌کنند و دیگران را به آن مهمان می‌‌‌کنند و درویشان نیز با جانورانی کوچک همین مهمانی را بر پا می‌‌‌کنند.»[1]

احتمالاً مهم‌‌‌ترین باوری که با ۱۲ ‌‌‌برج درآمیخت، همان بود که در مورد هفت‌‌‌اختر نیز بررسی‌‌‌اش کردیم و آن هم این بود که عناصر آسمانی و ستاره‌‌‌ای، رخدادهای گیتیانه و سرنوشت مردمان را تعیین می‌‌‌کنند. این بدان معنی بود که باورِ جبرگرایانی که اختران را بر سرنوشت مردم حاکم می‌‌‌دانست، به برج‌‌‌ها نیز تعمیم یابد. به این شکل، صورت‌‌‌های فلکیِ نماینده‌‌‌ی ۱۲ ‌‌‌برج نیز که ماهیتی‌‌‌ ستاره‌‌‌ای داشتند، اقتدار و نفوذی مشابه را به دست می‌‌‌آوردند. این ۱۲ ‌‌‌برج، برخلاف سیاره‌‌‌ها، حرکتی منظم و تکرار‌‌‌شونده داشتند و قاعده‌‌‌ای یکنواخت و ساده بر چرخششان حاکم بود. از این رو، پیوند آن‌‌‌ها با ایزدانِ معقول و خردمند را می‌‌‌شد استوارتر در نظر گرفت.

برج‌‌‌های ماهانه این فایده را هم داشتند که با حساب و کتابی ساده به زمان تولد مردم وصل می‌‌‌شدند. کافی بود از کسی ماهِ تولدش را بپرسید تا بتوانید برجی را که در آن زاده شده است، دریابید و این با موقعیت هفت‌‌‌اختر در زمان زاده‌‌‌شدنِ فرد تفاوت داشت. پیوند میان برج و زادروزِ فردی ۳۰-۴۰ ساله با یک پرسش ساده روشن می‌‌‌شد، اما همین پیوند با موقعیت هفت‌‌‌اختر را جز با انجام محاسبه‌‌‌های پیچیده نمی‌‌‌شد مشخص ساخت. از این روست که برج‌‌‌ها در تعیین سرنوشت کسانی که در آن هنگام زاده می‌‌‌شدند، اهمیت بیشتری یافت و این مبنای دانشی بود که طالع‌‌‌بینی یا علم زایچه نام گرفت.

ظهور زایچه، از سوی دیگر نمادی از پیچیدگیِ سبک زندگی شهرنشینانه بود. در جوامع کوچگرد، هویت و موقعیت اجتماعی هر کس بر مبنای خاندانی که در آن زاده می‌‌‌شد تعیین می‌‌‌گردید و سرنوشت فرد نیز با ضریب احتمال بالایی بر مبنای همین روابط خونی قابل پیش‌‌‌بینی بود. جوامع شهرنشین که شبکه‌‌‌ای از روابط قراردادی اجتماعی را جایگزین این نسبت‌‌‌بندیِ ساده‌‌‌ی خویشاوندی کردند، به الگویی توسعه‌‌‌یابنده از پیچیدگی‌‌‌های افزاینده، مجال رشد دادند و نتیجه آن شد که سیر تحول سبک زندگیِ شخصی در جوامع یکجانشین، همواره پرسش‌‌‌ها و ابهام‌‌‌هایی را در مورد هویت فردی ایجاد می‌‌‌کرده و از پاسخگویی به تمام آن‌‌‌ها ناتوان بوده است. از این رو، ظهور طالع‌‌‌بینی که ارتباط فرد با هستیِ پیرامونش -‌‌‌به ‌‌‌ویژه زمان و نمودهای عینی‌‌‌اش بر آسمان- را معیار می‌‌‌گیرد، روشی افراطی بوده که با گسستن از جبرِ خویشاوندی، جبر جدید -و نسبت به آن دوران، علمی‌‌‌ای- را جایگزین روابط خونی می‌‌‌سازد.

هسته‌‌‌ی مرکزی آنچه به نام طالع‌‌‌بینی در اروپا و دنیای غرب رواج یافته، در واقع اخترشماری مبتنی بر زایچه‌‌‌ است. این فنی است که یونانیان آن را «دانش زایش‌‌‌ها» (گِنِتلیالوگوس / ) می‌‌‌نامیدند. دانشی که بر این پیش‌‌‌فرض استوار شده بود که موقعیت قرارگیری ستارگان در آسمان، چیزهایی -از جمله سرنوشت نوزادان- را بر روی زمین تعیین می‌‌‌کند و این را سرنوشت یا فرجام (آپوتِلِسماتا / ) می‌‌‌نامیدند.[2]

نکته‌‌‌ی مهم در مورد طالع‌‌‌بینی آن است که در آن، خودِ اجرام کیهانی اهمیت زیادی ندارند و رصد‌‌‌کردنشان نیز لزومی ندارد. کسی که به طالع‌‌‌بینی می‌‌‌پردازد، از جدول‌‌‌ها و داده‌‌‌های نجومی‌‌‌ای که پیشاپیش توسط اخترشناسان فراهم آمده است، استفاده می‌‌‌کند و با توجه به موقعیت نسبی ستارگان در ارتباط با هم، با تکیه بر یک نظام رمزگذاری قراردادی، ستارگان را و زمان / بروج را به معناهایی بر زمین منسوب می‌‌‌کند. به این ترتیب، دانش طالع‌‌‌بینی در واقع نوعی فنِ افزوده و انگل بر پیکره‌‌‌ی دانش اخترشناسی محسوب می‌‌‌شود. احتمالاً برخی از اخترشناسان، با در نظر‌‌‌داشتنِ پیش‌‌‌داشت‌‌‌ها و باورهایی دینی در مورد اختران و ارتباطشان با خدایان، دست به رصد و تنظیم جدول‌‌‌های نجومی می‌‌‌زده‌‌‌اند، اما مسیر واژگونه احتمالاً هرگز طی نشده است؛ یعنی چنین می‌‌‌نماید که هیچ‌‌‌گاه طالع‌‌‌بینان برای حل مسائل فنی خود به رصد یا تولید دانش عینی در زمینه‌‌‌ی ستارگان دست نیازیده باشند.

این را هم باید گوشزد کرد که دایره‌‌‌البروج با ۱۲ نشانه‌‌‌ی طالع‌‌‌بینی یکسان نیست. دایره‌‌‌البروج امری کیهانی و پیکره‌‌‌ای برنشسته در آسمان است که مستقل از زمین و رخدادهای آن، با سرعتی مشخص حرکت می‌‌‌کند. در حالی که ۱۲ خانه‌‌‌ی زایچه، بسته به مرکز مختصاتی بر زمین و وابسته به زمان و مکانی خاص که توسط زایش کودکی تعیین می‌‌‌شود، برساخته می‌‌‌شوند. صورت‌‌‌های دوازده‌‌‌گانه‌‌‌ی مستقر در دایره‌‌‌البروج، در نهایت هنگام استخراج زایچه، جایگاهی را بر خانه‌‌‌هایی متحرک و قلاب‌‌‌شده بر زمین اشغال می‌‌‌کنند و به این ترتیب، معنادار می‌‌‌شوند و با زندگی فردی خاص پیوند می‌‌‌خورند. باید توجه داشت که این صورت‌‌‌های دوازده‌‌‌گانه، پیش از آن نیز برای خود هویت و جایگاهی مستقل و منفک از زمین داشته‌‌‌اند و حالا تنها در دستگاهی زمینی و شخصی بازتعریف شده‌‌‌اند.

علم طالع‌‌‌بینی نیز مانند ۱۲ ‌‌‌برج و هفت‌‌‌اختر در دوران هخامنشی تثبیت شد و گسترشی جهانگیر یافت. «بارتون» نوشته است که کهن‌‌‌ترین سندِ مربوط به زایچه به سال ۴۶۴ پ.م مربوط می‌‌‌شود.[3] از دید او، در زمان داریوش دوم (۴۱۰ پ.م) نخستین‌‌‌بار اخترشناسان بابلی، درخشش سرنوشت کوروش بزرگ را با زایچه‌‌‌اش مربوط دانستند و این سخنی بود که بعدتر به یونان هم راه یافت و در سال ۷۲ پ.م در منابع یونانی نیز نمودار شد. بارتون از ۳۲ زایچه‌‌‌ی نوشته‌‌‌شده در زمان داریوش دوم یاد کرده و معتقد است که ظهور این شیوه از نگریستن به اختران، امری درونزاد بوده که در خودِ بابل تکامل یافته است.[4] چنان‌‌‌که پیش از این شرح دادم، هم ۱۲ ‌‌‌برج و هم هفت‌‌‌اختر و هم باور به پیوند میان آن‌‌‌ها و رخدادهای گیتیانه، خاستگاهی مهـرپرستانه داشته است. از این رو، زمان و مکان پیدایش آن‌‌‌ها را باید به پیش از این هنگام و بخش‌‌‌هایی شرقی‌‌‌تر -‌‌‌احتمالاً ماد و ری باستان- مربوط دانست. هر چند شکی نیست که در دوران هخامنشی شمار زیادی از دانشمندان و مغان آریایی و سامی در بابل می‌‌‌زیستند که در این زمینه فعالیت می‌‌‌کردند و آثارشان نیز امروز برای ما باقی مانده است.

برای آنکه سیر تحول سریع اخترشناسی به اختربینی را دریابیم، کافی است به دو سند نجومی بنگریم.

گزارشی از روز 13 ژانویه سال 410 پ.م چنین می‌‌‌گوید:

«در روز 24 ماه تِبِتو، نزدیک سپیده‌‌‌دم روز 25، سال سیزدهم داریوش دوم، کودک زاده شد. در حدود پانزدهم ماه، کیسلیمو سیاره‌‌‌ی تیر در پشتِ (سمتِ شرق) دوپیکر، برای نخستین‌‌‌بار در خاور دیده شد. در ماه تبتو، در اوجِ نهم تبتو، در روز بیست و ششم (آخرین پیداییِ ماه پیش از بامداد)، در ماه شَبَتو، ابرهای متراکم در ماه شبتو، در دوم آخرین پیدایی سیاره‌‌‌ی تیر در مشرق در برج جدی، در روز 14 شبتو، آخرین پیداییِ ناهید در مشرق در برابر دلو، این سال یک ماه آدارو به عنوان کبیسه داشت. در روز 22 ماه تَشریتو، برجیس در دومین منزل پیشاروی برج دلو، در حدود دوم ماه آدارو، آخرین پیدایی‌‌‌اش در برج ماهی. در روز سی‌‌‌ام ماه دوئوزو نخستین پیداییِ کیوان در برج خرچنگ، کم‌‌‌سو و بلند، در حدود روز 26‌‌‌ نخستین پیداییِ خوب، در روز هفتم ماه کیسلیمو در نخستین منزل. در روز هفدهم ماه تبتو تقابل، (این سال دارای) یک ماه کبیسه‌‌‌ی آدارو بود.»

چنان‌‌‌که می‌‌‌بینیم در اینجا مشخصات زایچه ذکر شده است، اما اشاره‌‌‌ای به طالع‌‌‌بینی و تاثیر ستارگان بر سرنوشت مردمان وجود ندارد. با وجود این، از متنی دیگر که به سال 409 پ.م نوشته شده و در معبدی بابلی یافت شده است، چنین اشاره‌‌‌ای را می‌‌‌بینیم:

«شبِ چهاردهم؟ ماه نیسان؟ … پسرِ شوما اوسوره پسر شوما ایدینا نواده‌‌‌ی دِکِه زاده شد. در آن هنگام، ماه در زیر شاخ کژدم بود، برجیس در برج ماهی، ناهید در برج گاو، کیوان در برج خرچنگ، بهرام در برج دوپیکر بود. تیر که (برای آخرین‌‌‌بار) غروب کرده بود، (هنوز ناپیدا بود). روز اولِ ماه نیسان (سی‌‌‌امین روز پس از ماه پیشین)، (هلال ماه نو) برای 28 اوش[5] پدیدار شد. (درازای پیدایی ماه پس از طلوع خورشید) در روز 14؟ (40/4 اوش بود؟). بیست و هفتم آخرین روزی بود که ماه برای واپسین‌‌‌بار پیدا شد. (امور) برایت خوب خواهد بود. در سال دوازدهم، (در سال؟) هشتم.»

با این پیشگویی که «امور برایت خوب پیش خواهد رفت»، یکی از نخستین اشاره‌‌‌ها به طالع‌‌‌بینی را می‌‌‌بینیم. زاکس معتقد است که این متن، کهن‌‌‌ترین زایچه‌‌‌ی جهان است.

از همین حدودِ زمانی، نخستین گزارش‌‌‌ها در مورد طالع‌‌‌بینی نیز در منابع یونانی پدیدار می‌‌‌شود. دیوگنس لائرتیوس در «زندگینامه‌‌‌ی فلاسفه» آورده است که یک منجم کلدانی به آتن رفت و با دیدن زایچه‌‌‌ی سقراط به او خبر داد که به زودی کشته خواهد شد.[6] از آنجا که سقراط را در سال 399 پ.م اعدام کردند، این منجم باید در حدود سال 400 پ.م به آتن رفته باشد و در آن هنگام به دستگاهی نظری برای مربوط‌‌‌کردن زایچه‌‌‌ی فردی مشخص و سرنوشتِ ناشی از ستارگان مسلح بوده باشد.

سیسرو از «اودوکسوس» نقل کرده است که نزد او، پیشگویی‌‌‌های کلدانیان که سرنوشت مردمان را بر مبنای زمان زایش آنان مشخص می‌‌‌کنند، اعتباری ندارد. با توجه به زمان زندگی اودوکسوس، این سخن باید در حدود سال 370 پ.م گفته شده باشد. شاهد دیگر «گِلیوس» است که می‌‌‌گوید هنگامی که یک کلدانی، زایچه‌‌‌ی اوریپیدِس نمایشنامه‌‌‌نویس را دید، برای پدرش پیشگویی کرد که این پسر، سرنوشت درخشانی خواهد داشت.[7] اورپیدس در سال 441 پ.م نخستین جایزه‌‌‌اش را برد و بنابراین چنین سخنی باید پیش از آن گفته شده باشد. مانیلیوس هم می‌‌‌گوید که مغان و کاهنان در آناتولی بر فراز کوهِ توروس می‌‌‌رفتند و با رصدِ طلوع ستاره‌‌‌ی شباهنگ، وضع هوا و محصول و جنگ و صلح را در سال بعد پیشگویی می‌‌‌کردند.

همچنین آریان گفته است که وقتی اسکندر برای فتح بابل پیش می‌‌‌تاخت، مغانِ کلدانی در راه او را دیدند و زنهارش دادند که به این شهر نرود و گفتند که در ستارگان دیده‌‌‌اند که او در این شهر خواهد مرد.[8] راویِ این ماجرا احتمالاً «بطلمیوس لاگو» بوده که در ارتش اسکندر حضور داشته و او را همراهی می‌‌‌کرده است. دیودور و پلوتارک که همین داستان را نقل کرده‌‌‌اند[9] آن را همچون نشانه‌‌‌ایی بر راست‌‌‌بودن سخن کلدانیان و چیره‌‌‌دستیِ ایشان در اخترشماری قلمداد کرده‌‌‌اند. در حالی که یک معنای ساده‌‌‌ی این ماجرا این است که مغان کلدانی می‌‌‌کوشیده‌‌‌اند با استناد به خرافه‌‌‌ها یا باورهایی اخترشناسانه، فاتح مقدونی را از ورود به پایتخت هخامنشی بازدارند.

اگر عناصر فراطبیعیِ این داستان را حذف کنیم، می‌‌‌بینیم که اندرز مغانِ کلدانی در آن حال و هوا، کاملاً در راستای منافع شاهنشاه هخامنشی بوده که پس از شکست گوگامل، زمانی را می‌‌‌جسته است تا بارِ دیگر نیروهایش را گردآوری کند. احتمالاً این پیشگویی که ابتدا با دلایل سیاسی انجام شده و به تصادف چند سال بعد به تحقق پیوسته، چندان در مقدونیانِ مهاجم و اهالی بابل تاثیر کرده است که تا قرن‌‌‌ها بعد، پیشگویی مشابهی را تکرار می‌‌‌کردند. چنان‌‌‌که در دوران جنگ‌‌‌های درازدامنه‌‌‌ی ایـران و روم در عصر اشکانی و ساسانی می‌‌‌بینیم که خرافه‌‌‌ای در اردوی رومیان وجود دارد با این محتوا که هر امپراتور روم که شهر تیسفون -‌‌‌تقریباً همان بابل قدیمی- را به چشم بیند، خواهد مرد و جالب آنکه شمار زیادی از امپراتوران روم که موفق شدند تا تیسفون پیشروی کنند، به راستی در چند ماه بعد درگذشتند. این باور که به تضعیفِ روحیه‌‌‌ی سربازان رومی و بازداشتن امپراتورانِ خرافاتی هنگام پیشروی در میانرودان منتهی می‌‌‌شده، آشکارا ترفندی تبلیغاتی و نیرنگی نظامی بوده است که درسنامه‌‌‌اش را در اندرزنامه‌‌‌های جنگیِ دوران ساسانی می‌‌‌بینیم.

کمی دیرتر، این ایده به وجود آمد که زمان انعقاد نطفه از زمان زایمان مهم‌‌‌تر است و بنابراین باید موقعیت ستارگان و برجِ مربوط به آن را وارسی کرد و نه زایچه را. احتمالاً این بروسوسِ بابلی یا شاگردش آرخینوپولوس بوده که مفهوم زایچه را از زمان تولد به زمان بسته‌‌‌شدن نطفه تعمیم داده است. این همان مفهومی است که در متون نجومیِ دوران اسلامی با نام «مسقطِ نطفه» مورد اشاره واقع شده و در برابر زمان اصلیِ زایچه، یعنی مولد قرار می‌‌‌گیرد. نخستین نشانه از این نوآوری به سال 275 پ.م باز‌‌‌می‌‌‌گردد. در این تاریخ، لوحی در بابل نوشته شد که در آن موقعیت ستارگان برای دو تاریخ تعیین شده بود. یکی از آن‌‌‌ها زایچه‌‌‌ای بود و دیگری به 279 روز پیش از آن مربوط می‌‌‌شد که قاعدتاً زمان مسقط نطفه بوده است.

این نظام خرافی، برای پیش‌‌‌گویی سرنوشت مردمان، در دوران خویش علمی‌‌‌ترین نسخه از باورهای خرافی محسوب می‌‌‌شد و از این رو طبقه‌‌‌ی نخبه و حاملان فرهنگ را بیش از دیگران به خود جلب کرد. در حدی که حتا نویسندگان فرهیخته‌‌‌ی «رسائل اِخوان الصفا» نیز به احکام نجومی باور داشتند و هر گاه سخن به طالع‌‌‌بینی می‌‌‌کشد، به اشکال گوناگون از آن دفاع می‌‌‌کنند.

چنین وضعیتی در مناطق غربی نیز مصداق داشت. «سکستوس امپریکوس» نوشته است[10] که اشراف رومی چندان به طالع‌‌‌بینی معتقد بودند که گروهی را برای تعیین طالع فرزندانشان با این شرایط استخدام می‌‌‌کردند: در شبی که قرار بود مردِ اشرافی با زنش نزدیکی کند، یک نفر از این گروه از شهر خارج می‌‌‌شد و در بالای تپه‌‌‌ای ستارگان را می‌‌‌نگریست. آن گاه مستخدم دیگری در نزدیکی اتاق خواب می‌‌‌نشست و منتظر می‌‌‌ماند تا آقای خانه علامت دهد که بانویش را باردار کرده است. آن وقت مستخدم بوقی را به صدا درمی‌‌‌آورد و آن فردِ روی تپه در همان لحظه به افق می‌‌‌نگریست تا ستاره‌‌‌ی در حال طلوع را مشاهده کند! بر همین مبناست که عملِ نگریستن به زایچه را در یونانی «هوروسکوپوس» ( ) می‌‌‌نامیدند که «نگریستن به ساعت» معنی می‌‌‌دهد و کلمه‌‌‌ی اروپایی امروزینِ «horoscope» از آن برگرفته شده است.

رواج این باورها در قلمروی مردم یونانی و لاتین‌‌‌زبان باعث فراموش‌‌‌شدنِ خاستگاه این منش‌‌‌ها نشد؛ هر چند آن را تحریف کرد. در قلمروی روم، تا همین 150 سال پیش حکمت رازوَرزانه‌‌‌ی مربوط به علم زایچه و پیشگویی را به ایـرانیان و به ویژه زرتشت نسبت می‌‌‌دادند و این شاید بدترین برچسبی بود که می‌‌‌شد به زرتشتِ خُرافه‌‌‌ستیز و خِرَدگرا چسبانید. یک نمونه از این سخنـان را «کاسیـانوس باسـوس»[11] ـ ‌‌‌از نویسنـدگان رومیِ اواخـر قـرن ششـم م.‌‌‌ ـ در کتاب «گِئوپونیکا» نقل کرده است. او دو پیشگوییِ منسوب به زرتشت را شرح می‌‌‌دهد:

بر مبنای نخستین پیشگویی، اگر ماه در زمان طلوعِ بامدادیِ شباهنگ در برج شیر باشد، روغن و غله و شراب فراوان خواهد شد و جنگ‌‌‌هایی درخواهد گرفت و شاهی تازه بر تخت خواهد نشست.[12] در این پیشگویی گفته شده است که ماه، پس از طلوعِ این ستاره در هر برجی که وارد شود، آن برج، زندگی مردمان را تعیین خواهد کرد.[13]

دومین پیشگویی آن است که اگر پس از طلوع بامدادیِ شباهنگ در ابتدای سال، تندری بغرد، بسته به اینکه ماه در کدام برج باشد، این اتفاق‌‌‌ها رخ خواهد داد: اگر ماه در برج بره باشد؛ آشوبی برخواهد خواست و مردم کوچ خواهند کرد و پس از گذرِ زمانی دگربار آرامش برقرار خواهد شد. اگر ماه در برج گاو باشد؛ گندم و جو اندک خواهد شد و هجوم ملخ‌‌‌ها را خواهیم داشت و به همین ترتیب….[14]

همین نویسنده کتابی به نام «دوازدهه‌‌‌های زئوس» دارد که در آن، دوره‌‌‌های نجومی 12 ‌‌‌ساله‌‌‌ای را بر مبنای گردش برجیس (زئوس) در نظر گرفته است و هر سال از آن را به یکی از برج‌‌‌های دوازده‌‌‌گانه نسبت داده و بر این مبنا به پیشگویی‌‌‌هایی در مورد وضع اقلیم و محصول و رخدادهای اجتماعی دست یافته است. این الگو چنان‌‌‌که گفتیم در چین نیز سابقه دارد و قالب اصلی طالع‌‌‌بینیِ چینی را پدید آورده است.

ناگفته نماند که ادعای طالع‌‌‌بینان و متخصصانِ زایچه آن نبود که علم غیب می‌‌‌دانند. در شرح مفهوم غیب، این داستان را روایت کرده‌‌‌اند که روزی حجاج، مشتی سنگریزه را شمرد و از منجمی شمارِ آن‌‌‌ها را پرسید. منجم به ستارگان نگریست و به درستی پاسخ داد. حجاج، بارِ دیگر مشتی سنگریزه‌‌‌ی نشمرده برداشت، در مشت گرفت و باز هم همان پرسش را تکرار کرد و این‌‌‌بار منجم در پاسخگویی درماند و گفت که گویا خودِ امیر هم پاسخ درست را نداند و سپس گفت که چون هنوز شمار ریگ‌‌‌ها شمرده نشده، از غیب به در نیامده است و بنابراین معلوم نیست.[15]

طالع‌‌‌بینان مدعی احاطه بر علم غیب ـ در این معنا‌‌‌ ـ نبودند. بلکه گمان می‌‌‌کردند روابطی علی را در میان امور آسمانی و زمینی دریافته‌‌‌اند و از این رو تحلیل‌‌‌های خویش را نوعی پیش‌‌‌گوییِ علمی قلمداد می‌‌‌کردند. این البته با برداشتی مرزبندی ناشده و سهل‌‌‌گیرانه از مفهوم علم و تعریف روابط علی همراه بود. یکی از بیان‌‌‌های شفاف در مورد این پیش‌‌‌گویی‌‌‌ها را می‌‌‌توان در آرای فیلسوفان رواقی یافت که مروجان طالع‌‌‌بینی در امپراتوری روم بودند و خودشان نیز معمولاً در این فن، دستی داشتند.

از دید ایشان، امور جهان در کل بر مبنای جبر نیروهای فراانسانی و مقدس پیش می‌‌‌رود و اراده‌‌‌ی انسانی یا خواستِ وی در این مورد تاثیری ندارد. رواقیان این برداشتِ زروانی را با نوعی بدبینیِ فلسفی در مورد فراگیر‌‌‌بودنِ رنج و کمیاب‌‌‌بودنِ خِرَد درآمیخته بودند و معتقد بودند که مردم از آن رو در تنگنا و دشواری به سر می‌‌‌برند که جبرِ حاکم بر امور را درنمی‌‌‌یابند و از خِرَدِ ناشی از آن بی‌‌‌بهره‌‌‌اند. خودِ ایشان، معتقد بودند سیر جبریِ رخدادها را می‌‌‌توان بر مبنای نشانه‌‌‌هایی دریافت و وضعیت برج‌‌‌ها و اختران از این نظر برایشان مهم بود؛ یعنی گمان می‌‌‌کردند همان طور که خواندن خروس نشانه‌‌‌ای برای سرزدن سپیده‌‌‌دم است، فلان موقعیت از قرارگیری ستارگان یا قرانِ فلان اختر در بهمان برج نیز نشانه‌‌‌ی رخدادی مهم است که قرار است حادث شود.

با وجود این تفسیرِ فلسفی که آشکارا رنگ و بویی زروانی دارد، پیشگویی‌‌‌های طالع‌‌‌بینان از دقتی تجربی برخوردار نبود؛ یعنی همین ادعای علی‌‌‌گرایانه را نیز برآورده نمی‌‌‌کرد. یکی از پژوهش‌‌‌های جالب در مورد رسیدگی‌‌‌پذیریِ پیش‌‌‌گویی‌‌‌های منجمان را بارتون در سال‌‌‌های اخیر انجام داده است. او بر مبنای قواعد طالع‌‌‌بینیِ موجود در نوشتارهای دوروتیوس صیدایی و فیرمیکوس ماترنوس، زایچه‌‌‌ی پرنس چارلزِ ولز را استخراج کرده و نشان داده است که داده‌‌‌های موجود در مورد یک زایچه‌‌‌ی واقعی از این دست، چندان پرشمار و مبهم هستند که تقریباً با هر زندگی‌‌‌ای همخوانی دارند.[16]

این امر از آن رو بوده که متون طالع‌‌‌بینی، نوشتارهایی علمی و تحلیلی برای پژوهش در مورد ارتباط ستارگان و زندگیِ مردمان نبوده که تنها کتابدستی‌‌‌هایی عملی و کاربردی برای کسانی بوده است که اختربینی را به عنوان پیشه‌‌‌شان برگزیده بودند و به نمونه‌‌‌ها و شواهدی تبلیغاتی برای اثبات حقانیت خویش نیاز داشته‌‌‌اند. طالع، در واقع شبکه‌‌‌ای از امکان‌‌‌ها را نشان می‌‌‌دهد که زندگی فرد و انتخاب‌‌‌های شخصیِ‌‌‌ او، بخشی از آن را به امر بالفعل تبدیل خواهد کرد و دایره‌‌‌ی این امکان‌‌‌ها چندان وسیع گرفته شده است که عملاً رسیدگی‌‌‌ناپذیر و ناآزمودنی می‌‌‌نماید.

در میان انبوه رساله‌‌‌های طالع‌‌‌بینانه که به این ترتیب خصلتی تبلیغاتی دارند، کتاب «آنتولوژی»ِ وتیوس والنس استثنا محسوب می‌‌‌شود؛ زیراکه او شواهد مربوط به طالع شماری از افرادِ درگذشته بین سال‌‌‌های 37 تا 173 م. را گرد آورده و کوشیده است با مقایسه‌‌‌ی سرگذشت و زایچه‌‌‌شان، تأییدی تجربی برای حقانیت اختربینی بیابد. مثلاً او زندگی 6 تن که سرنوشتی مشابه داشتند، اما در زمان‌‌‌هایی متفاوت زاده شدند را بررسی کرده و به این نتیجه رسیده که آرایش خاصی از ستارگان در تمام این موارد برقرار بوده است. هر چند زایچه‌‌‌ها با هم فرق داشته است.

***

در اختربینی، همان ویژگی‌‌‌هایی را که به‌‌‌ اختران نسبت داده شده بود، به‌‌‌ برج‌‌‌ها نیز منسوب می‌‌‌کنند.

بر این مبنا، برج‌‌‌ها به دو رده‌‌‌ی گرم و سرد تقسیم می‌‌‌شوند و یکی در میان قرار گرفته‌‌‌اند. برج‌‌‌های گرم چنین هستند: بره، دوپیکر، شیر، ترازو، کمانگیر و دلو. برج‌‌‌های سرد این‌‌‌ چنین‌‌‌: گاو، خرچنگ، خوشه، کژدم، جدی و ماهی. برج‌‌‌های گرم، نرینه هستند و به روز مربوط می‌‌‌شوند. در حالی که برج‌‌‌های سرد، مادینه و شبانه محسوب می‌‌‌شوند. در این رده‌‌‌بندی، گرمی در برابر سردی، جفت متضادی فعال است و در برابر جفت متضادِ خشک و تر قرار می‌‌‌گیرد که ماهیتی منفعل دارد. این گروه‌‌‌ها در ضمن، بر مبنای خشکی یا تری نیز رده‌‌‌بندی می‌‌‌شوند. به شکلی که هر زوجِ نر و ماده به شکلی یکی در میان، خشک و تر دانسته می‌‌‌شوند.

نتیجه در جدول زیر بازنموده شده است:

در این میان البته، تفاوت‌‌‌های محلی هم وجود دارد. مثلاً بیرونی نوشته که تفاوت اختربینیِ هندی با مدل پارسی آن است که هندیان معتقدند اختران واقع در پشت جدی، به جلوی صورت فلکی دلو تعلق دارد! و ماهی با عنصر آب پیوند دارد، اما کژدم را از گروه جانوران آبی محسوب نمی‌‌‌کنند و از خزندگانش می‌‌‌دانند. همچنین برج‌‌‌های نرینه را نحس و مادینه را سعد می‌‌‌گیرند.[17]

همچنین والیس رومی (قرن دوم م.) کتابی داشته است که در متون اسلامی نامش را به صورت «بذیذج رومی» ثبت کرده‌‌‌اند[18] که از نام پهلویِ ترجمه‌‌‌اش در عصر ساسانی گرفته شده است. این نام در اصل «ویژیدَک» (یعنی ویژه و برگزیده) بوده و اسم متنی پهلوی است که توسط بزرگمهـرِ حکیم نوشته شده و کتاب والیس را نیز با شرح مفصلِ بزرگمهـر در بر می‌‌‌گرفته است. در این کتاب گفته شده است که بره و خرچنگ و شیر و کمانگیر به روز مربوط هستند. در مقابلِ آن‌‌‌ها، برج‌‌‌های شبانه‌‌‌ی ترازو و جدی و دلو و دوپیکر قرار می‌‌‌گیرند و بقیه گاه به روز و گاه به شب منسوب می‌‌‌شوند.

برج‌‌‌های سه‌‌‌گانه‌‌‌ی مربوط به هر فصل را به این ترتیب از هم تفکیک می‌‌‌کردند که برج نخستین را «منقلب» (در لاتین: equinoctical) می‌‌‌نامیدند و آن برجی بود که انقلاب فصلی و ورود به شرایطی نو را نشان می‌‌‌داد. این‌‌‌ها در واقع همان اوتادِ چهارگانه‌‌‌ در دایره‌‌‌البروجی عادی هستند که با برج بره آغاز شده است. برج منقلب، نشانه‌‌‌ی پاسِ نخست از شب است و با شرق و باد صبا و هوشیاری و پاکیزگی پیوند دارد. دومین برج را «ثابت» (در لاتین: solid) می‌‌‌نامیدند و این برجی بود که خصوصیت‌‌‌های آن فصل را به طور خالص از خود نشان می‌‌‌داد. این برج را با بردباری، دادگستری، پرخاشگری و دشمنی مربوط می‌‌‌دانستند و معتقد بودند هر چیزی در آن بدون تزویر و ریا، صفات خود را نشان می‌‌‌دهد. در مقابلِ آن، سومین برجِ فصل قرار می‌‌‌گرفت که «ذوجسدین» (به لاتین: bicorporal) نامیده می‌‌‌شد؛ چون نقشِ آن در صورت‌‌‌های فلکی از دو بدن تشکیل یافته بود. برج‌‌‌های دوپیکر، خوشه، جدی و ماهی در این رده می‌‌‌گنجیدند. توضیح آنکه دوپیکر و ماهی از دو موجود تشکیل یافته بودند و خوشه و جدی را نیز به دلیل آنکه بدنی دو رگه (بانو و گندم / بز و ماهی) داشتند، دوتنه‌‌‌ای در نظر می‌‌‌گرفتند. این‌‌‌ها برج‌‌‌هایی بودند که خواص فصل بعد را نیز تا حدودی نشان می‌‌‌دادند و از این رو نشانه‌‌‌ی پنهانکاری و دورویی به شمار می‌‌‌رفتند.[19]

راه دیگرِ تقسیم برج‌‌‌ها آن بود که به شیوه‌‌‌ی مصریان، هر ماه را به سه‌‌‌تا 10‌‌‌ روزه تقسیم کنند. این 36 واحدِ 10 روزه را در یونانی «دهک» (دِکان / ) و در رومی با وامگیری از همین واژه «decan» می‌‌‌نامیدند و این همان است که در سال‌‌‌های اخیر در شکل دهک به ترجمه‌‌‌های پارسی نیز راه یافته است و برابرنهاد درستی هم هست. واحد دیگری که گاه به کار گرفته می‌‌‌شد، «دوازدهه» (دودِکاتِموریس / ) نامیده می‌‌‌شد و عبارت بود از یک‌‌‌دوازدهمِ هر برج که با ۲/۵ درجه برابر می‌‌‌شد. این مقدار از آن رو اهمیت داشت که به هر یک از این واحدها در هر برج، یکی از صورت‌‌‌های فلکیِ دوازده‌‌‌گانه را نسبت می‌‌‌دادند.

دهک‌‌‌ها در اخترشناسیِ دوران اسلامی نیز باقی ماندند. بیرونی در التفهیم آن‌‌‌ها را «وجه» یا «سه‌‌‌بهر» نامیده و گفته است که هر 10 درجه از آسمان که با یک‌‌‌سومِ یک برج برابر است، با یکی از هفت‌‌‌اختر مربوط است. از دید او، نخستین سه‌‌‌بهرِ برج بره با بهرام، دومی‌‌‌اش با خورشید و سومی‌‌‌اش با ناهید پیوند دارد. آن گاه نخستین دهکِ برج گاو شروع می‌‌‌شود که با تیر مربوط است. به این شکل، سیاره‌‌‌ها با همان ترتیبی که نسبت به زمان قرار گرفته‌‌‌اند، در سه‌‌‌بهرهای برج‌‌‌های پیاپی نیز تکرار می‌‌‌شوند؛[20] یعنی وجه دومِ گاو با ماه و سومی‌‌‌اش با کیوان پیوند دارد. در برج دوپیکر هم سه‌‌‌وجه به ترتیب با برجیس، بهرام و خورشید مربوط می‌‌‌شود. در ضمن هر برج را به پنج بخشِ 2 تا 20 درجه‌‌‌ای هم تقسیم می‌‌‌کردند و هر یک از آن‌‌‌ها را «حد» می‌‌‌نامیدند و به یکی از پنج سیاره مربوطشان می‌‌‌دانستند و آن اختران را «رب‌‌‌الحد» می‌‌‌نامیدند و اعتقاد داشتند این اختران، اخلاق کسی را که در آن حدِ خاص زاده شود، تعیین می‌‌‌کنند. این کار معمولاً با استفاده از دانش حروف و اعداد انجام می‌‌‌پذیرفت؛ یعنی عددِ حدِ طالع بر حسب درجه را به شماره‌‌‌ی نخستینِ حرف از اسمِ رب‌‌‌الحد به حساب ابجد می‌‌‌افزودند، چنان‌‌‌که مثلاً خورشید (شمس) با «ش» و بهرام (مریخ) با «م» همتا می‌‌‌شود.[21]

برج‌‌‌هایی که با هم 60 درجه فاصله دارند، در نسبتِ «تسدیس» نسبت به هم قرار دارند؛ چون فاصله‌‌‌شان از هم دایره‌‌‌ی 360 درجه‌‌‌ایِ 12 ‌‌‌برج را به 6 بخش تقسیم می‌‌‌کند. اگر فاصله‌‌‌ی دو برج 90 درجه باشد، ارتباطشان را «تربیع» می‌‌‌گویند؛ چون دایره‌‌‌البروج را به چهار قسمت بخش می‌‌‌کند. به همین ترتیب «تثلیث» را برای 120 درجه فاصله داریم. دو برجی که در دایره‌‌‌البروج، رویاروی هم باشند؛ یعنی 180 درجه با هم تفاوت داشته باشند، در وضعیت «مقابله» هستند. این وضعیت‌‌‌ها به صورت کنش متقابلی انسانی ترجمه شده است. چنان‌‌‌که می‌‌‌گویند تسدیس و تثلیث علامت دوستی است و تربیع به بغض و کراهت مربوط می‌‌‌شود. دو برجی که با هم مقابله دارند، دشمن یکدیگر فرض می‌‌‌شوند.[22] شاعری رومی به نام «فرمیکوس ماترنوس» نوشته است که برج‌‌‌هایی که مقابل هم قرار دارند به هم خیره شده‌‌‌اند و بر هم سایه (آنتیسکیا / ) می‌‌‌اندازند.[23] چهار برجی که در همسایگی هر برج و برجِ مقابلش قرار دارند و به این ترتیب دیده نمی‌‌‌شوند را «ساقط» می‌‌‌نامند.

این روابط، قدرتی همسان ندارند؛ یعنی قدرت «مجامعه» (قرار‌‌‌گرفتن دو سیاره در یک برج) از همه بیشتر است. پس از آن مقابله‌‌‌ی دو برج و سپس، تربیع قرار می‌‌‌گیرد. تثلیث و تسدیس، کم‌‌‌زورترین در این میان تلقی می‌‌‌شود. در ضمن این فرض وجود داشته است که در هر یک از این روابط، ارتباط هر برج با برجی که در هر موقعیتِ یاد‌‌‌شده در سوی راستش قرار گرفته باشد، زورآورتر از آن است که در سوی چپش قرار دارد.[24]

برج‌‌‌هایی که مدار گردشِ آن‌‌‌ها عمود بر هم است؛ یعنی یکی‌‌‌شان به سوی شمال و دیگری به سوی جنوب می‌‌‌گردد، «متفق القوه» نامیده می‌‌‌شوند. مثلاً بره با ماهی در چنین وضعی قرار دارد و در مورد گاو و دلو نیز چنین است. در مقابل، اگر مدار دو برج یکسان باشد؛ یعنی هر دو به سوی جنوب یا شمال حرکت کنند، آن‌‌‌ها را «متفق فی الطریقه» می‌‌‌نامند. چنان‌‌‌که وضعیتِ میان دوپیکر و خرچنگ یا گاو و شیر است.[25]

مانیلیوس، رابطه‌‌‌ی مهـر و کینِ میان برج‌‌‌ها را چنین شرح داده است که بره از دوپیکر نفرت دارد، اما به شیر و کمانگیر عشق می‌‌‌ورزد. از سوی دیگر، کمانگیر از دلو نفرت دارد و شیر همین حس را نسبت به خوشه دارد. منطقی که او در این سخن دنبال کرده، آن است که برج‌‌‌های هم‌‌‌خانه در یک مثلث، نسبت به هم مهـر دارند و آن‌‌‌هایی که در حالت مقابله در مثلث بعدی قرار می‌‌‌گیرند، به هم کین می‌‌‌ورزند.[26] این سخن را می‌‌‌توان تعمیم داد و فرض کرد که زادِگان برج خوشه با آنانی که در برج بره متولد شده‌‌‌اند، دشمن هستند و متولد‌‌‌شدگانِ برج گاو با زادِگان خرچنگ و ترازو و کژدم و ماهی مخالفت دارند. ناگفته نماند که در اختربینی رومی، به زودی کین بر مهـر برتری یافت و بیشترِ طالع‌‌‌بینان در پی آن بودند تا دشمنان را تشخیص دهند و این تا حدودی به شرایط اجتماعی و سیاسیِ قرن نخست پ.م مربوط می‌‌‌شد که طی آن رومیان با جنگ داخلیِ خونینی درگیر بودند و دوستیِ میان مردمان در نظرشان موهوم و دروغین می‌‌‌آمد.

نیمه‌‌‌ی بالایی دایره‌‌‌البروج، یعنی بخشی که برج‌‌‌ها در آن در حال فرازآمدن هستند، «صاعده» و نیمه‌‌‌ی مقابلش را «هابطه» یا «فرودآینده» می‌‌‌نامند و این همان است که در نجوم هندی به ترتیب «اوتَّرَه‌‌‌یانَه» و «دَکشینایانَه» خوانده می‌‌‌شود. این دو را «مستقیم ‌‌‌الطلوع» و «مُعَوَج ‌‌‌الطلوع» نیز نامیده‌‌‌اند. راه دیگرِ تقسیمِ دایره‌‌‌البروج آن است که از شیر تا جدی را شمسی و از دلو تا خرچنگ را قمری بنامند؛ چراکه دو ستاره‌‌‌ی نورخیز در این برج‌‌‌ها می‌‌‌نشینند.

گذشته از این، برج‌‌‌ها را بر مبنای شکل آن‌‌‌ها نیز تقسیم‌‌‌بندی می‌‌‌کردند. مثلاً بیرونی گاو و شیر و ماهی را «بریده‌‌‌‌‌‌اندام» و بره و کمانگیر و ترازو را «راست‌‌‌ایستاده» نامیده است.[27] مانیلیوس در متن مهمی که درباره‌‌‌ی نجوم رومی نوشته، آورده است که برج‌‌‌های دارای نقشِ انسان، نماد فرهنگ و تمدن انسانی هستند و برج‌‌‌های دارای نقش جانوران، بربریت و وحشیگریِ طبیعی را نمایش می‌‌‌دهند و دشمنی این دو رده از برج‌‌‌ها را به این دلیل دانسته است.[28] از دید او، در نهایت این برج‌‌‌های انسانی هستند که چیره خواهند شد. او حتا برج کمانگیر را نیز چون همچون نیم‌‌‌اسپ نموده شده، حیوانی دانسته است. از دید او تنها نماد غیرزنده‌‌‌ی دایره‌‌‌البروج، یعنی ترازو، نشانه‌‌‌ی خِرَد و غلبه انسانیت بر سبعیت حیوانی است.[29]

با توجه به پیوندهایی که به این ترتیب میان برج‌‌‌ها با هم و نشانه‌‌‌های بیرون از برج‌‌‌ها برقرار می‌‌‌شود، خاصیت‌‌‌ها و صفاتی را به هر برج نسبت می‌‌‌دادند؛ یعنی با توجه به اینکه هر برجی به موجودی یا جانوری منسوب ‌‌‌شده است و از آنجا که هر جانوری در دید مردمان، ویژگی‌‌‌های اخلاقی و خواصِ رفتاری مشخصی دارد، می‌‌‌توان انتظار داشت که اختربینان، زادِگان هر برج را دارنده‌‌‌ی همین صفات در نظر می‌‌‌گرفتند. مثلاً معتقد بودند کسی که در برج شیر زاده شود، خشمگین و نیرومند و چیره‌‌‌گر است و از پنهانکاری پرهیز می‌‌‌کند. این پیوندِ میان خواصِ اخلاقیِ نشانه‌‌‌ی یک برج و سبکِ زندگیِ آدمیان، بدانجا کشید که مانیلیوس در کتاب اخترشناسی‌‌‌اش 105 شغل و موقعیت اجتماعی را نام برد و هر یک را با یکی از برج‌‌‌ها مربوط ساخت. او نوشته است که زاده‌‌‌شدگانِ برج ماهی، به دریا و رودخانه عشق می‌‌‌ورزند و شغلشان بیشتر دریانوردی و تجارت دریایی است. اینان کسانی هستند که هنگام راه‌‌‌رفتن، حرکاتی نرم دارند؛ در زندگی به امور عمیق می‌‌‌اندیشند؛ زندگی‌‌‌ای سیال و پویا دارند؛ شناگرانی ماهرند و ممکن است مهندس سازه‌‌‌های آبی یا سازنده‌‌‌ی سد و دریاچه‌‌‌ی مصنوعی و کاریز شوند؛ همچنین قدرت باروری‌‌‌شان بیش از دیگران است و صاحب فرزندان بسیار می‌‌‌شوند.[30] این مورد اخیر را می‌‌‌توان به کمک نظریه‌‌‌ی تکامل داروینی رد کرد؛ چون اگر به راستی زادگان برج ماهی چنین توانایی زادآوریِ بالایی داشتند، حالا می‌‌‌بایست پس از 2000 سالی که از دوران این نویسنده گذشته است، بنا بر انتخاب طبیعی، بخش عمده‌‌‌ی مردمان، زاده‌‌‌ی این برج باشند که نیستند! به هر صورت «فیرمیکوس» بدون تأکید بر توانایی زاد و ولد در زمینه‌‌‌ی پیوندِ پیشه و طالع بیشتر پیش رفت و 270 شغل را به برج‌‌‌های گوناگون منسوب کرد.

«پترونیوس» (درگذشته‌‌‌ی 66 م.) در منظومه‌‌‌ی «ساتیریکا» داستان برده‌‌‌ای به نام تریمالخیو[31] را آورده است که پس از مدتی آزاد شد و چون مردی زیرک بود به ثروت و مکنت فراوان رسید. او یک‌‌‌بار دوستانش را به میهمانی مجللی دعوت کرد و بر سر میز شام، خوراکی آورد که به شکل 12 صورت فلکی تزیین شده بود. آن گاه او همزمان با کشیدن غذا برای مهمانانش خواص هر برج را نیز توضیح داد. مثلاً گفت که زادگان برج ترازو، مردانی معمولاً چاق هستند که قصاب یا عطرساز می‌‌‌شوند؛ چون به وزن‌‌‌کردن چیزها عادت دارند. زادگان برج کژدم، مردانی بدکار و آدمکش خواهند شد و برج کمانگیر، مردمی را می‌‌‌پرورد که از عادت گیاهخواری تعریف و تمجید می‌‌‌کنند، اما خودشان گوشت می‌‌‌خورند! و در این مورد احتمالاً به شکل کمانگیر یا نیم‌‌‌اسپ اشاره دارد که نیمه‌‌‌ی زیرین بدنش اسبی گیاهخوار است، اما بالاتنه‌‌‌ای همچون آدم دارد که لابد گوشت هم می‌‌‌خورد. هر چند برخی از تفسیرهایش تا این پایه روشن نیست. مثلاً می‌‌‌گوید که زادگان برج ماهی، آشپز و خطیب می‌‌‌شوند و زادگان جدی قربانیان و بدبخت‌‌‌ها هستند. او چنین ادامه می‌‌‌دهد که هر کس در برج بره زاده شود، مردی ساده‌‌‌لوح و رمه‌‌‌دار و تندخو می‌‌‌شود که به دشمنانش شاخ می‌‌‌زند! کسی که در برج دوپیکر زاده شود، در نهایت راننده‌‌‌ی گردونه‌‌‌ی دو‌‌‌اسبه می‌‌‌شود، یا به بنا یا رنگرزی تبدیل می‌‌‌شود که دو طرفِ یک دیوار را رنگ می‌‌‌کنند! زادگان برج خوشه، از دید او زنان و بردگان فراری هستند و در برج شیر، شکمباره‌‌‌ها و رهبران زاده می‌‌‌شوند. خودِ این تریمالخیو، در برج خرچنگ زاده شده و تفسیرش چنین است که به همین دلیل هم در آب و هم در خشکی احساس راحتی می‌‌‌کند و به هر شکلی که بر زمین افکنده شود، با پاهای پرشمارش بالاخره تعادل خود را به دست می‌‌‌آورد.[32]

برخی از صفات منسوب به برج‌‌‌ها، از پیوند میان عناصر و اختران و ارتباط بین هفت‌‌‌ستاره و برج‌‌‌ها ناشی می‌‌‌شد. مثلاً برج‌‌‌های خرچنگ و کژدم و ماهی و پشت جدی، به خاطر پیوندی که با آب دارند با داشتنِ فرزندِ زیاد و باروری پیوند خورده‌‌‌اند. در برابر، بره و گاو و ترازو و کمانگیر و دلو، نشانگر بچه‌‌‌ی اندک و ابتدای گاو و شیر و خوشه و آغازِ جدی، نشانه‌‌‌ی نبودنِ بچه و ابتر‌‌‌بودن هستند. در این بین، دوپیکر و کمانگیر و خوشه و ماهی، بر وجود بچه‌‌‌ی دوقلو دلالت می‌‌‌کنند. بره و ترازو و انتهای جدی هم گاهی دارای چنین خاصیتی دانسته شده‌‌‌اند. شاید به همین دلیل، برج‌‌‌های بره و گاو و شیر و جدی و ماهی «حریص در جماع» دانسته شده‌‌‌اند و گفته شده است که در ترازو و کمانگیر «هم از آن چیزکی هست.»[33]

در مورد زنان، گاو و شیر و کژدم و دلو، بر پرهیزگاری و پوشیدگی دلالت می‌‌‌کند. در برابرش برج‌‌‌های بره و خرچنگ و ترازو و جدی قرار می‌‌‌گیرند که تباهی و ناخوب‌‌‌کاری و ولنگاری را نشان می‌‌‌دهند. برج‌‌‌های دوپیکر، کمانگیر، ماهی و خوشه در این میان متعادل و میانه‌‌‌رو هستند.[34] آنتیوخوس آتنی نوشته است که اگر زنی در طالع اختری نرینه زاده شود، بی‌‌‌شرم و جاه‌‌‌طلب خواهد شد و از شوهرش اطاعت نمی‌‌‌کند. اگر پسری در این شرایط به دنیا آید، به مردی خشن و نترس و جسور تبدیل خواهد شد. مردانی که در برجی مادینه زاده شوند، نرمخو و نازک‌‌‌دل و ترسو و کمرو و گاه ابتر خواهند شد. در مقابل زنی که در برجی مادینه زاده شود، فروتن و حساس و مطیع و محترم و پاکدامن خواهد بود که از دید او ویژگی‌‌‌های یک زن واقعی است.[35]

برج‌‌‌ها، گذشته از جنسیت و باروری، با اندام‌‌‌های بدن نیز تناظری برقرار می‌‌‌کنند. یکی از ساده‌‌‌ترین راه‌‌‌ها برای بازتاباندن دایره‌‌‌البروج بر نقشه‌‌‌ی بدن، آن است که به شکلی خطی، هر برج را به اندامی مربوط کنیم که پایین‌‌‌تر از اندامِ مربوط به برج قبلی قرار دارد. بر همین مبنا مانیلیوس گفته است که برج بره به سر و برج ماهی به پا مربوط می‌‌‌شود.[36] بیرونی هم با همین منطق در میان برج‌‌‌ها و اندام‌‌‌های بدن چنین تناظری قایل شده است: بره با سر، گاو با گردن، دوپیکر با دو دست، خرچنگ با سینه، شیر با دل، خوشه با شکم، ترازو با تهیگاه و سرین، کژدم با آلت تناسلی، کمانگیر با ران‌‌‌ها، دلو با ساق‌‌‌ها و ماهی با پاشنه و کفِ پا برابر هستند.[37] قرن‌‌‌ها پس از او، پاراسلس که شیفته‌‌‌ی عرفان قبالایی بود، همتاییِ میان اندام‌‌‌های بدن و سیاره‌‌‌ها را در آثار خود فراوان به کار گرفت و اندام‌‌‌های درونیِ تن را نیز مشمول این رمزگذاری کرد. به این شکل که خورشید را با قلب، ماه را با مغز، تیر را با شُش‌‌‌ها، ناهید را با کلیه‌‌‌ها، بهرام را با زَهره (کیسه صفرا)، برجیس را با جگر و کیوان را با طحال یکی دانسته است. حالات گوناگونِ ستارگان در آسمان هم به وضعیت‌‌‌های متفاوت انسان تشبیه شده است. چنان‌‌‌که مثلاً اِخوان الصفا ستاره‌‌‌ی در حال سوخته‌‌‌شدن (کوکب محرق) را که به دلیل نزدیکی به خورشید نادیدنی شده است با مردی بیمار همانند دانسته‌‌‌اند.[38]

بیرونی در «التفهیم» نوشته است که برج‌‌‌ها به این شکل با چهار جهت اصلی نیز مربوط می‌‌‌شوند:[39]

گاه استعاره‌‌‌ی نهفته در پسِ برخی از ارجاع‌‌‌ها مبهم می‌‌‌نماید. مثلاً بیرونی می‌‌‌گوید که دوپیکر، سخنگو و زبان‌‌‌آور است؛ خوشه و ترازو مانند او و در رده‌‌‌ای پایین‌‌‌تر، بلندآواز هستند؛ بره و گاو و شیر، نیم‌‌‌آواز محسوب می‌‌‌شوند و خرچنگ و کژدم و ماهی، بی‌‌‌آواز به شمار می‌‌‌آیند.[40] همچنین گفته‌‌‌اند که برج‌‌‌های شیر و کژدم و جدی، نشانه‌‌‌ی تاریکی و اندوه هستند و خوشه و ترازو نیز اندکی از این حس را دارند.[41]

***

آن لحظه که کودکی به دنیا می‌‌‌آید، برجی که در حال طلوع در افق شرق است، «طالع» خوانده می‌‌‌شود. سپس، هر یک از برج‌‌‌هایی که به ترتیب در ادامه‌‌‌ی آن در دایره‌‌‌البروج قرار گرفته‌‌‌اند، بنا به ترتیبشان معنایی می‌‌‌یابند و به این ترتیب با سرنوشتِ آن کودک ارتباط پیدا می‌‌‌کنند. به این ترتیب هر برج که 30 درجه از آسمان را می‌‌‌پوشاند، بسته به فاصله‌‌‌اش از طالع، در جایگاهی با معنایی متفاوت قرار می‌‌‌گیرد و بنابراین کیفیتش بر جنبه‌‌‌ای از زندگیِ شخص اثر می‌‌‌گذارد. باید این نکته را در نظر داشت که اصولاً موضوع طالع‌‌‌بینی در جهان باستان، مردی اشرافی و بالغ بوده است؛ یعنی طالع را درباره‌‌‌ی کودکان، بردگان، فقیران یا زنان نمی‌‌‌خواندند. از این رو تنها زایشِ مردی نژاده بوده که سزاوارِ تنظیم زایچه و خواندنِ این رمزگان پنداشته می‌‌‌شده است.

برای آنکه تصویری از برداشت‌‌‌های متفاوت در این مورد را نمایان سازم، ترکیبی از دو دستگاه غربی و شرقی در این مورد را به دست می‌‌‌دهم؛ یعنی نام و نشان و معنای این 12 خانه را در اختربینی ایـرانی و یونانی‌‌‌-‌‌‌رومی، کنار هم می‌‌‌گذارم. مرجع اصلی برای نظام ایـرانی را «رساله‌‌‌ی نجوم اخوان ‌‌‌الصفا» در نظر گرفته‌‌‌ام[42] که با سایر منابع پارسی و عربی همخوان است و مرجع نظام غربی را «آنتیوخوس آتنی»[43] به شمار آورده‌‌‌ام که خود، تحت تاثیر نجوم شرقی است، اما عناصر متفاوتی را نیز ارائه کرده و خلاصه‌‌‌ای از آرای او را «راجر بک» در کتابش نقل کرده است.[44] در کل آنچه را که در نجوم ایـرانی گفته شده است، یونانیان و رومیان نیز پذیرفته‌‌‌اند و انحراف از آن، تنها به ماهیت برج‌‌‌های نشسته در هر خانه مربوط می‌‌‌شود که آنتیوخوس شرحش را به دست داده است.

نخستین برج را که طالع در آن واقع شده است «خانه‌‌‌ی زندگی» (بیت‌‌‌ الحیاه) می‌‌‌نامند. این خانه، نشانه‌‌‌ی زندگی فرد در کل است. آنتیوخوس می‌‌‌گوید که نوزاد با زاده‌‌‌شدن در خانه‌‌‌ی برجی خاص، کل خواص آن را در خود جذب می‌‌‌کند و بنابراین زندگی‌‌‌اش در کل، زیرِ نفوذ آن برج قرار می‌‌‌گیرد.

دومین خانه که در آسمان، قوس ۳۰ تا ۶۰ درجه را می‌‌‌پوشاند، «خانه‌‌‌ی خواسته» (بیت ‌‌‌المال) خوانده می‌‌‌شود و موقعیت مادی و اقتصادیِ فرد در زندگی‌‌‌اش را نشان می‌‌‌دهد. در غرب، این خانه را «اِپانوفورا» می‌‌‌نامند؛ یعنی آنچه به امیدهای شخص ارتباط دارد.

سومی را «خانه‌‌‌ی برادران» (بیت الاخوه) نامیده‌‌‌اند و در نجوم یونانی، جایگاه ایزدبانو دانسته می‌‌‌شود. این مکانی است که برجِ نشسته در آن، وضعیت دوستی‌‌‌ها و یاران فرد را نشان می‌‌‌دهد.

چهارمی را «خانه‌‌‌ی پدران» (بیت ‌‌‌الآباء) می‌‌‌نامند. نامش در یونانی «هوپوگِئیون» ( ) است؛ یعنی جایگاه زیرِ زمین. در ایـران‌‌‌زمین، این خانه نشانه‌‌‌ی پیوند فرد با خاندان و قبیله‌‌‌اش است و تبار و منزلت اجتماعی‌‌‌ای را که به ارث می‌‌‌برد، نشان می‌‌‌دهد. در نگرش یونانی ـ ‌‌‌رومی، این خانه وضعیت مادی و اموال و املاک فرد را نشان می‌‌‌دهد و وضع ارث و میراث وی را تعیین می‌‌‌کند.

پنجمی، «خانه‌‌‌ی فرزندان» (بیت‌‌‌ الاولیاء) است که در یونانی جایگاهِ بختِ خوش خوانده می‌‌‌شود. برجی که در این جایگاه قرار می‌‌‌گیرد، در نجوم اسلامی وضعیت فرزندان و زادگان را نمایش می‌‌‌دهد، اما در نظام غربی سرزندگیِ فرد را نشان می‌‌‌دهد و همچنین اموالِ جاندارش، مانند رمه و برده را نمایندگی می‌‌‌کند.

ششمی، «خانه‌‌‌ی بیماری‌‌‌ها» (بیت ‌‌‌الامراض) نام دارد و در یونانی «دایمون» (daimon) یا «پروسوسیس» ( ) خوانده می‌‌‌شود. برجی که در این موقعیت است، بیماری‌‌‌ها و رنج‌‌‌ها و مشکلات رویاروی فرد را نشان می‌‌‌دهد و بر دشمنانش دلالت می‌‌‌کند.

هفتمی، «خانه‌‌‌ی همسران» (بیت الازواج) نام دارد و شمار و خُلق و خوی همسران و زوج‌‌‌ها را نشان می‌‌‌دهد و سازگاری یا ناسازگاریِ ازدواج‌‌‌ها را بازمی‌‌‌گوید. این را گاه در نجوم یونانی، غروب‌‌‌کننده می‌‌‌نامند و مرحله‌‌‌ی پیری و اواخر عمر را بدان مربوط می‌‌‌کنند.

هشتمی، «خانه‌‌‌ی مرگ» (بیت الموت) است و چگونگی مرگ و پایان زندگی را نشان می‌‌‌دهد. در برخی از متون یونانی، آن را «اِپیکاتادوسیس» ( ) نامیده‌‌‌اند؛ یعنی جایگاه غروبِ بعدی و نشانه‌‌‌ای سست و شکننده است.

نهمی، «خانه‌‌‌ی سفرها» (بیت الاسفار) نام دارد و کوچ و سفر و جهانگردیِ فرد را نشان می‌‌‌دهد. در یونانی، آن را «جایگاه خدایان» نامیده‌‌‌اند و سفرهای فرد به خارج از دیار خود را نیز بدان مربوط دانسته‌‌‌اند.

دهمی را «خانه‌‌‌ی خرچنگ» (بیت السرطان) می‌‌‌خوانند و آن، نشانگر شهرت و موقعیت شغلی فرد است. در یونانی، آن را با قله‌‌‌ی زندگی برابر می‌‌‌گیرند و می‌‌‌گویند عمرِ متوسط فرد را می‌‌‌توان بر مبنایش پیشگویی کرد.

یازدهمی، «خانه‌‌‌ی امید» (بیت الرجاء) نام دارد و پیشرفت‌‌‌ها و شادمانی‌‌‌های زندگی را نشان می‌‌‌دهد. یونانیان، آن را همچون روح نگهبانی نیکوکار در نظر گرفته‌‌‌اند که به‌‌‌تدریج با گذرِ زمان نیرومندتر و حمایتگرتر می‌‌‌شود. در کل، بر دوستان و روابط صمیمانه‌‌‌ی فرد اشاره می‌‌‌کند.

دوازدهمی، خانه‌‌‌ی دشمنان (بیت الاعداء) خوانده می‌‌‌شود و ماهیت دشمنان فرد را برملا می‌‌‌سازد. نام یونانیِ آن، «آپوکلیما» است و ضرورت‌‌‌ها و الزامات مربوط به دیگران را نشان می‌‌‌دهد و به خصوص به رقابت‌‌‌ها و کینه‌‌‌ها دلالت می‌‌‌کند.

«دوروتیوس صیدایی»[45] (میانه‌‌‌ی قرن نخست م.) معتقد است که ترتیب اهمیت خانه‌‌‌ها در تعیین سرنوشت کودک و رسیدن او به خوشبختی، به این ترتیب است: نخست خانه‌‌‌ی اول، بعد دهمی، بعد یازدهمی، بعد پنجمی، بعد هفتمی، بعد چهارمی و بعد نهمی، اما در مورد بخت بد و ناسازگاریِ زندگی، ترتیب برج‌‌‌های مهم چنین‌‌‌اند: مهم‌‌‌تر از همه، خانه‌‌‌ی دوم و بعد سوم و بعد هشتم. خانه‌‌‌های ششم و دوازدهم در این میان بدترین هستند.

آن خانه‌‌‌ای که در سپهر، موقعیتی ویژه را اشغال می‌‌‌کند «وتد» (یعنی میخ) می‌‌‌نامند و این احتمالاً از عبارت پهلوی «میخگاه» گرفته شده که جایگاه مرکزیِ سپهر محسوب می‌‌‌شده است. مهم‌‌‌ترین وتد عبارت است از: «وتدِ طالع» (میخگاهِ فراز‌‌‌آینده) و آن برجی است که در مشرق طلوع می‌‌‌کند. اگر از آنجا در آسمان به سوی غرب پیش برویم، چهارمین خانه پس از آن، «وتد الارض» (میخگاه زمین) خوانده می‌‌‌شود. هفتمین خانه، «وتد غارب» (میخگاه فرودرونده) و دهمین خانه، «وتد السماء» (میخگاه آسمان) نامیده می‌‌‌شوند. این وتدها، در واقع برج‌‌‌هایی هستند که در ابتدای دسته‌‌‌هایی سه‌‌‌تایی قرار دارند که ترکیبشان بر حسب برجِ طلوع‌‌‌کننده تعیین می‌‌‌شود. وتدهایی که در سمت غربِ این وتدهای چهارگانه‌‌‌ی اصلی قرار دارند، «مایل وتد» می‌‌‌نامند و این‌‌‌ها قرار است با گردش فلک، جایگزین وتدهای یادشده شوند. خانه‌‌‌های سوم و ششم و نهم و دوازدهم را «زایل وتد» می‌‌‌نامند. این‌‌‌ها میخگاه‌‌‌هایی بودند که با طلوعِ برجِ جدید، افول کردند و توسط اوتادِ نو جایگزین شدند.

برج‌‌‌هایی که به این ترتیب بر قلابی متکی بر زایچه آویخته شده‌‌‌اند و با زمین و موقعیتی گیتیانه ارتباط یافته‌‌‌اند، بسته به اخترانی که در خانه‌‌‌شان قرار دارد، معنی‌‌‌ای خاص می‌‌‌یابند. این بدان معناست که هفت‌‌‌اختر نه‌‌‌تنها هنگام قران با یک صورت فلکی معنایی خاص را تولید می‌‌‌کنند که بسته به موقعیت آن خانه در جایگاه‌‌‌های نسبیِ یاد‌‌‌شده نیز بازتعریف می‌‌‌شود. به قول بیرونی، «زیراک ستارگان مر برج‌‌‌ها را همچنان‌‌‌اند، چون روان‌‌‌ها مر کالبدها را؛ از طبعِ خویش همی‌‌‌بگردند چون بدان اندر آیند.»[46] به این ترتیب نوعی زبانِ منعطفِ استعاری پدید می‌‌‌آید که موقعیت‌‌‌های ستارگان را به رخدادهای زمینی ترجمه می‌‌‌کند. از این روست که سَنت‌‌‌آگوستین معتقد بود که اختربینی، همچون زبان نظامی برای رمزگذاریِ معناست و آن را زبانی می‌‌‌دانست که به کمک آن، آدمیان و دیوها با هم ارتباط برقرار می‌‌‌کنند.[47]

نظام‌‌‌های گوناگونی برای تفسیر همنشینی هفت‌‌‌اختر در ۱۲ خانه‌‌‌ی طالع ابداع شده بود که نسخه‌‌‌ی امروزین، تنها یکی از آن‌‌‌هاست. یک نسخه‌‌‌ی کهنِ متفاوت را در رساله‌‌‌ی غریبی بازمی‌‌‌یابیم که واپسین امپراتور مهـرپرستِ روم نوشته است. «یولیانوس مرتد» در «ستایش شاه خورشید» می‌‌‌گوید که خورشید در آسمانِ بی‌‌‌ستاره، بالاتر از فلکِ ثوابت گردش می‌‌‌کند و این در میانه‌‌‌ی راهِ سه دنیاست. یولیانوس گفته است که این راز را از آموزش ایزدان و دیوانِ توانا دریافته است.[48] او در بند دیگری از همین متن می‌‌‌گوید که خورشید به کمک ۱۲ برج، گنبد آسمان را به سه بخش و هر یک از آن‌‌‌ها را به چهار ناحیه تقسیم کرده است. او منطقه‌‌‌ی البروج را مجموعه‌‌‌ی ۱۲ نیروی الهی می‌‌‌داند که به کمک چهار فصل، به تعادل رسیده‌‌‌اند. این نیروها، آسمان را به سه بخشِ شمالی و میانی و جنوبی تقسیم می‌‌‌کنند که منزلگاهِ خورشید در تابستان (شمال)، بهار و خزان (میانه) و زمستان (جنوب) هستند. همچنین در این بند آمده است که هر یک از ۱۲ ‌‌‌برج، خود به سه بخشِ مساوی تقسیم می‌‌‌شوند.[49]

این، آشکارا ترکیب دیدگاه مول‌‌‌آپین در مورد سه ناحیه‌‌‌ی سپهر است، با نظام دهک‌‌‌های مصری که ۳۶ خدا را برای هر ده روز فرض می‌‌‌کرد. اشاره‌‌‌ی او به اینکه آسمان به سه طبقه تقسیم شده، اما خورشید یا خدای یکتا در فراسوی آن قرار گرفته نیز دیدگاهی زرتشتی است که آسمانی چهار طبقه را فرض می‌‌‌گیرد که گرودمان یا جایگاه خداوند در فرازترین بخشِ آن قرار گرفته است و بنابراین فراسوی گنبدِ ثوابت قرار دارد. این چارچوب، کاملاً با آنچه در بابل باستان داشته‌‌‌ایم، متفاوت است. قالب بابلی آن بود که فلک‌‌‌های هفت‌‌‌گانه‌‌‌ی به هفت‌‌‌ستاره مربوط شوند و فلک ثوابت در پشتشان قرار بگیرند. این همان دستگاهی است که به یونان و روم نیز منتقل شد و دیدگاه رسمیِ اروپای قرون وسطایی را برساخت. این سنت مرسوم را اخوان الصفا در قالب فهرستی از کیفیت برج‌‌‌های دوازده‌‌‌گانه ارائه کرده‌‌‌اند که در اینجا فشرده‌‌‌اش را در جدولی می‌‌‌بینیم:[50]

 

 

  1. . هرودوت، کتاب نخست، بندهای 131-133.
  2. . Beck, 2007: 9.
  3. . Barton, 1994: 14.
  4. . Barton, 1994: 16.
  5. . «اوش» واحد زمان بابلی است و با چهار دقیقه برابر است.
  6. . Diogenes Laertius, II, 45.
  7. . Gemous, Noctes Atticae, XV, 20.
  8. . Arrianus, Anabasis, VII.
  9. . پلوتارک، زندگی اسکندر، 73؛ دیودور، کتابخانه‌ی تاریخی، 17، 112.
  10. . Sextus Empericus, Adversus Mathematicus, 5, 27-28.
  11. . Cassianus Bassus
  12. . Cassianus Bassus, Geoponica, 40.
  13. . Cassianus Bassus, Geoponica, 41.
  14. . Beck, 2007: 11.
  15. . میبدی، 1382 (ج.7): 242.
  16. . Barton, 1994: 114-142.
  17. . بیرونی، 1367: 317-318.
  18. . بیرونی، 1367: 318.
  19. . بیرونی، 1367: 352.
  20. . بیرونی، 1367: 403-404.
  21. . رسائل اخوان الصفا، 1405، ج.1: 125.
  22. . بیرونی، 1367: 345-348.
  23. . Fermicus Maternus, Mathesis, 2, 29.
  24. . بیرونی، 1367: 346.
  25. . بیرونی، 1367: 347-348.
  26. . Manilius, Astronomicon, 2, 520-535.
  27. . بیرونی، 1367: 319.
  28. . Manilius, Astronomicon, 2, 528.
  29. . Manilius, Astronomicon, 2, 530.
  30. . Manilius, Astronomicon, 2, 4, 122-293.
  31. . Trimalchio
  32. . Petronius, Satyrica, 39.
  33. . بیرونی، 1367: 321.
  34. . بیرونی، 1367: 321-322.
  35. . Antiochus, Rhetoricus, CCAG, 1, 145, 12,-22.
  36. . Manilius, Astronomicon, 2, 453-465; 4, 704-709.
  37. . بیرونی، 1367: 323.
  38. . رسائل اِخوان الصفا، 1405، ج.1: 145.
  39. . بیرونی، 1367: 322.
  40. . بیرونی، 1367: 320.
  41. . بیرونی، 1367: 321-322.
  42. . رسائل اخوان الصفا، 1405، ج.1: 136.
  43. . Antiochus, Rhetoricus, CCAG, 8.3.116.32117.27.
  44. . Beck, 2007.
  45. . Dorotheus of Sidon
  46. . بیرونی، 1367: 354.
  47. . Augustin, On Christian Doctrine, 2, 21, 32.- 24, 37, 95.
  48. . Julianus ,1888, a148.
  49. . Julianus ,1888, c148.
  50. . رسائل اِخوان الصفا، 1405، ج.1: 134.

 

 

ادامه مطلب: بخش پنجم: رمزگشایی از صورتهای فلکی – گفتار نخست: تفسیر یونان‌‌‌مدارانه

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب