گفتار ششم: داو
1. کنش بخشي اندک از رفتارهاي سوژه را در بر ميگيرد. در واقع، پيکرهي اصلي کردارهايي که من در طول عمرش انجام ميدهد عمل است و کنش استثناهايي کمياب در اين زمينه محسوب ميشود. با وجود اين، چنين مينمايد که همين كنشها هستند که کليت فرآيندهاي حاکم بر بدنهي عظيم و سنگين اجتماع را تعيين ميکنند. دليل اهميت زياد كنشها، چنان که گفتيم، در چند خصلت خلاصه ميشود. پيوستگي، معنازايي، هدفمندي، و جهتدار بودنِ کنش است که تأثير فراگير آن را ممکن ميسازد.
کنش، با وجود آميختگي به خواستهاي داراي ابعاد بزرگ، و ارتباطش با آرمان و هدف، همواره، در زمان حال بروز ميکند.
در واقع، سوژه، همواره، در لحظهي اکنون است که رفتار ميکند. رفتار، در هر شکلي که باشد، به اکنون گره خورده است. عمل تقليدي است که بر مبناي الگوهايي پيشساخته بر مبناي راهبردهايي هنجارين در زمان حال انجام ميشود. کنش هم انتخابي است که بر مبناي خواستي مشخص و ترجيحي درونزاد پديدار ميگردد و در قالب شکست تقارني رفتاري تجلي مييابد. شکست تقارن، برخلاف تقارن که امري پيوسته است، همواره به زمان حال، و موقعيتي ويژه تعلق دارد. اين بدان معناست که من، در جريان کنش، بر ارتباط نهادين ميان رفتار و اکنون آگاه (ولي نه لزوماً خودآگاه) است. در حالي که اين پيوند در جريان عمل کردن فراموش ميشود.
دليل پيوستگي كنشها و پراکنده بودن عملها در مسير زمان همين است. کنش، به دليل پيوندي که با اکنون دارد، شکست تقارني انتخاب شده است که بايد در زمينهاي از انتخابهاي مشابه معنا بيابد و توجيه شود. از اين رو، کنش، به دليل پيوند استوارش با اکنون، با انتخابهاي گذشته و چشمداشتهاي آينده پيوند ميخورد؛ يعني، کنش به زمان سازمان ميدهد و همچون چسبي عمل ميکند که با قلاب شدن به زمان حال، پل ميان آينده و گذشته را برقرار ميسازد.
عمل اما، پشتوانهاي چنين پيچيده از درک تقارنها را ندارد و از ارادهاي درونزاد براي شکستن اين تقارن محروم است. از اين رو، عمل معمولاً در زمينهاي از تقارنها بروز ميکند. از نظر عيني و بيروني، عمل هم به شدتِ کنش به اکنون گره خورده است، چون جز اکنون مجال ديگري براي ظهور رفتار وجود ندارد. اما عمل از پيوند خود با زمان حال غافل است و از اين رو به صورت امري تصادفي بر اکنون نمودار ميشود. عمل در نظام رواني سوژه با اعمال قبلي و بعدي پيوند نميخورد، چون از پشتوانهي ادراکياي که آن را به مثابه نوعي شکست تقارنِ انتخاب شده بازنمايي کند، محروم است.
از اين رو، پيوند بين عملها در سطحي متفاوت با سطح رواني برقرار ميشود. اين سطح، لايهي جامعهشناختي است. عمل بر مبناي هنجارهايي اجتماعي شکل ميگيرد، رواج مييابد، و اجرا ميشود. به همين دليل هم خزانهي اطلاعاتي و پشتوانهي اطلاعاتي آن در سطح اجتماعي قرار دارد. از اين رو، پيوند ميان اعمال ماهيتي برونذهني دارد و توسط سرمشقهاي مفهومي و نظامهاي رمزگذاري زيستجهاني، که در جامعه رواج دارند، تحقق مييابد. ارتباط يک عمل با اعمال ديگر هم به همين ترتيب در سطحي اجتماعي برقرار ميشود. از اين رو، سوژه پيوستگي خاصي را در سطح رواني در ميان اعمال خود در زمانهاي متفاوت درک نميکند. هر چند در سطحي اجتماعي نوعي ارتباط ميان اين اعمال به نظام شناسندهاش تحميل ميشود.
شايد بتوان با مثالي اين مفاهيم را روشنتر کرد.
سوژهاي را در نظر بگيريد که در زمان انتخاب رشتهي دانشگاه، دست به کنش ميزند. اين فرد به اهميت انتخاب خود آگاه است، امکانات مختلفي را که در برابرش قرار گرفتهاند در پيش روي خويش بازنمايي ميکند، و سود و زيان هر يك را در ذهن خويش ارزيابي ميکند. اين فرد در نهايت به تصميمي دست مييابد و کنشي را توليد ميکند که به برگزيدن رشتهاي براي تحصيلش مربوط ميشود. اين کنش در اکنونِ خاصي ــ در زنجيرهي پايدارِ «حالا»ها ــ رخ ميدهد. سوژه، هنگام انجام اين کار، کنش خود را با چشماندازي از آينده و کنشهاي نهفته در آن ــ که زير تأثير اهداف و آرمانهايش شکل ميگيرند ــ مربوط ميبيند. همچنين کنش يادشده در پيوندي مستقيم با ساير کنشهاي آن سوژه ــ درس خواندن، يادگيري، و… ــ قرار دارد. به اين ترتيب، سوژهي انتخابگر در اکنون خاصي کنش انتخاب رشته را انجام ميدهد، و اين کنش در ارتباط با ساير کنشهايش معنايي خاص را توليد ميکند.
سوژهي ديگري را در نظر بگيريد که به کرداري مشابه ميپردازد؛ يعني، عملِ انتخاب رشته را انجام ميدهد. اين سوژه از گزينههايي که در برابرش قرار دارند خبر ندارد، يا آنها را بيربط و بحثناپذير ميداند. در نتيجه هنگام دست يازيدن به عمل، از سرمشقها و نمونههايي بيروني پيروي ميکند که به او نشان ميدهند کسي با موقعيت، نمرهها، و سابقهي او بايد چه رشتهاي را انتخاب کند تا «موفق شود».
چنين سوژهاي انتخاب رشته را همچون عملي تجربه ميکند. عملي که در لحظهي خاصي رخ نداده، چون پيش از رخ دادنش بارها توسط ديگريها تکرار شده و همواره هم الگويي مشابه داشته و به نتايجي همسان منتهي شده است. بديهي است که عمل اين سوژهي خاص در زمان حال ويژهاي رخ ميدهد، اما اين امر در نظام شناختي وي بازنمايي نميشود. چون اهميتي ندارد. عمل يادشده با اعمال قبلي سوژه ارتباطي برقرار نميکنند، و به چشماندازي خودساخته و درونزاد در مورد آينده گره نميخورد. به همين دليل هم رفتاري پا در هوا و منزوي به نظر ميرسد. نظام اجتماعي براي رفع پريشاني ناشي از شاخه شاخه شدن عملها، که باعث بيمعنايي و عدم انسجامشان ميشود، نظامهايي را پديد ميآورد که رابطهي ميان يک عمل (انتخاب رشته) يا ساير عملها (درس خواندن، مدرسه رفتن، و…) را برقرار ميکند. معمولاً اين قضيه به صورت روايتي يکدست و همگون در مورد همه تبديل ميشود که زندگينامه خوانده ميشود و اعمال گذشته را با چشم اندازي مبهم ولي هنجارين از آينده با هم جمع ميکند، تا عملِ اکنون را توجيه نمايد.
2. بر اين مبنا، کنش رخدادي مهم است که به شکلي ويژه در «اکنون» لانه کرده است. کنش، با وجود پيوند انداموارش با آرمانها و اهداف آيندهمدارانه و خاطرات و تجربيات گذشته، با زمان حال درميآميزد، و در آن تثبيت ميشود. در حالي که عمل چنين وضعيتي نمييابد و به پديداري شناور و تکرارشدني تبديل ميشود که ميتوان در هر زمان حال مناسبي بازتوليد شود.
سوژه، هنگام انتخاب يک گزينهي رفتاري، تقارن زيستجهان را در برابر خويش ميشکند. هر انتخاب من زيستجهان را به شکلي بازگشتناپذير تغيير ميدهد. من، با هر کنشي که ظاهر ميکند، يک گام در شبکهي انبوه و سردرگم امکانات پيشارويش پيشتر ميرود. انتخاب هر گزينهي رفتاري به معناي ناديده انگاشتن، طرد کردن، و محروم شدن از مزاياي ساير گزينههاست. به همين دليل، سوژهاي که انتخاب ميکند، در زمان حال حضور مييابد و کنشي را صادر ميکند که به کمک آن تأثيرش بر زيستجهان اثبات ميگردد. با وجود اين، من به همين دليل غيابي سهمگين را هم پديد ميآورد. غياب تمام گزينههاي رفتاري ديگري که ميتوانست به جاي کنش برگزيده انتخاب شود. سوژه، با هر کنش، يک حضور چشمگير و تعيينکننده، و انبوهي از غيابهاي ناشناخته و مبهم را خلق ميکند.
تنش فرزند غياب است، و به همين دليل، انتخاب کردن و کنش امري بسيار تنشزاست. احتمالا دليل رواج جهانگيرِ عمل و استثنايي بودنِ کنش، همين تنشزا بودن دومي و آسان بودن اولي باشد. عمل حادثهاي است که خود به خود رخ ميدهد. سرمشقهاي اجتماعي، هنجارهاي حاکم بر ديگريها، و قواعد بديهي انگاشتهشدهي حاکم بر زيستجهان هستند که عمل را پديد ميآورند. عملگر تنها واسطه و زمينهاي است که اين فرآيند در آن بروز ميکند. به اين ترتيب، عملگر حس نميکند که از چيزي محروم شده است. او تنها توالي پياپي حضورهايي را تجربه ميکند که ارضاكنندهاند. حضورهايي بسيار کمرنگتر و ضعيفتر از حضورِ ناشي از کنش که در مقابل از دردسرِ غيابهاي برآمده از آن نيز رهايي يافته است.
3. من، هنگام کنش، دست به قماري ميزند که سرانجام آن ناشناخته است. البته آشکار است که عمل هم مانند کنش به توليد غيابهاي فراوان و پيامدهاي ناشناخته و تضمين ناشده منتهي ميشود. اما مزيت آن در اينجاست که سوژه از اين قضيه اطلاعي ندارد.
در مورد کنش، چنين اطلاعي وجود دارد. سوژه بايد در اکنون دست به انتخاب بزند و مسئوليت کاميابي يا ناکامي نتيجه شده و غيابهاي خلق شده در اين زمينه را بپذيرد.
سوژهاي که چنين کند «داو بسته است».
داو واژهاي است فارسي که دقيقاً معناي مورد نظر ما را ميدهد. داو نوعي قمارِ جدّي است. شايد بتوان آن را با واژهي مخاطره، ريسک، و يا خطر کردن مترادف گرفت. با وجود اين، عنصري از انتخابگري و جسارت نيز در آن وجود دارد که در ترکيباتي مانند داور و داوطلب ردّ پاهايش را ميتوان ديد.
داو بستن رفتار بسيار ويژه و کميابِ سوژهاي است که مخاطرهي حضور آگاهانه در زمان حال، نگريستن به امکانات رفتاري پيشارويش، و برگزيدن راهبردي غيرقطعي براي رويارويي با آن را ميپذيرد. کنش محصول داوِ کنشگر است.
آن زمان حالي که کنش در آن انجام ميشود با ساير زمان حالها تفاوت دارد. زمانِ حالهايي که با عمل گره خوردهاند اکنونهايي رقيق و نامحسوس هستند که بازتوليد شکلي تحملپذير از غياب در آنها انجام ميشود. اين زمانِ حالها انباشته با ناديده انگاشته شدن و پنهانشدگي هستند. سوژه براي نديدن اين اکنونها و فراموش کردن امکانات بزرگ و تنشزايي که در آنها نهفته است، عمل را برميگزيند. تا به اين ترتيب از وظيفهي تصميمگيري و جنگيدن بابتِ احداث حضور در اين زمانهاي حال رها شود.
زمان حالي که کنش در آن انجام ميپذيرد از خميرهاي ديگر است. هر اکنون از اين دست امکاني است که شناخته شده و مورد استفاده قرار گرفته است. بر اين اکنونها، معناهايي انباشته ميشوند و حضورهايي در آنها بروز ميکنند. از اين رو، اکنونهايي را که داو در آنها بسته ميشود «فرشگرد» مينامم.
فرشگرد نيز واژهاي فارسي است که دو معنا دارد. معناي مرسوم آن، در پهلوي ميانه، قيامت و آخرالزمان بوده است. معناي دوم آن، که از تبارشناسي اجزاي تشکيلدهندهاش برميآيد، «جايگاه فرهمندي و بزرگي» معني ميدهد. فرشگرد، به هر دو معناي يادشده، برچسبي مناسب براي مشخص کردن اکنونِ پيوند خورده با داو و کنش است.
ادامه مطلب: گفتار هفتم: تعويق لذت
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب