گفتار ششم: ماهيت خودانگاره
1. خودانگاره پوياست؛ اين بدان معناست که تصوير ذهني من از من امري دگرگون شونده و پوياست و در طول زمان و بسته به شرايط، موقعيتها، و تجربياتي که من با آن رويارو ميشود، دستخوش تغيير ميگردد. شواهد آزمايشگاهي و مشاهدات کنترلشده نشان ميدهند که خودانگاره زير تأثير انگارههايي که در ذهن ديگران وجود دارد و به شکلي در حضور من بيان ميشود شکل ميگيرد و تغيير ميکند. در يک آزمون ساده، از گروهي از بچهها که در اردويي شرکت ميکردند و قرار بود يک هفته را با هم بگذرانند خواسته شد تا تصويري که دربارهي خود دارند را گزارش دهند و به طور همزمان از دوستانشان نيز خواسته شد تا انگارهشان از ايشان را شرح دهند. آنگاه در پايان دوره و پس از آن که اين گروه هفت روز را با يکديگر گذرانده بودند، بار ديگر پرسشنامههاي مشابهي پر شد و نتايج نشان داد که در پايان دوره خودانگارهها همخواني بيشتري با انگارههاي صادر شده از سوي ديگري پيدا کردهاند.
جالب آن که کليت انگارهها در اين ميان چندان تغيير نکرده بود و اين خودانگاره بود که زير فشار توافق جمعي دگرگون شده و به سوي انگارههاي مورد توافق جمع ميل کرده بود. در آزمايش بر روي دانشجوياني که براي مدت شش ماه در يک خوابگاه به سر ميبردند هم نتايجي مشابه دست آمد و معلوم شد که اين خودانگاره است که عنصر پيرو و پوياتر را تشکيل ميدهد و ميل به همرنگي با آراي عمومي دارد. نکتهي جالب آن که در کل اين آزمونها، ضريب همبستگي ميان خودانگاره و انگاره از ضريب مشابه ميان خودانگاره و تصوير ذهني من از انگارهي ديگري کمتر بود؛ يعني، خودانگاره با وجود تأثير پذيرفتن از انگارهي ديگري، توسط آن تعيين نميشود.
من تمام دانستههاي خود در مورد انگارهي ديگري دربارهي من را به خودانگارهاش وارد نميکند، بلکه در ميان آنها دست به انتخاب ميزند و بخشهايي ويژه را ميپذيرد و بخشهايي ديگر را رد ميکند. نکتهي ديگر آن که خودانگاره از انگارهي ديگران تأثير ميپذيرد، اما اين اثرگذاري هميشگي نيست و مرتب زير تأثير انگارههاي جديدي که ديگريهاي تازه به من ميدهند دگرگون ميشود.
2. خودانگاره ميل به ثبات دارد؛ اين بدان معناست که خودانگاره با وجود پويايي شديدش، و با وجود تأثيري که از انگارهي ديگران ميپذيرد نظامي تعادلگراست و تمايل دارد تا کمينهي تغييرات را تحمل کند. به همين دليل هم خودانگاره در برابر تغيير مقاومت ميکند و از ترفندهايي براي پرهيز از دگرگوني بهره ميبرد. اين ترفندها در کودکان و افرادي که تازه به بازي اندرکنش اجتماعي وارد شدهاند هنوز درست آموخته نشده و به همين دليل هم بيشترين دگرگونيهاي خودانگاره را در همين دوره ميبينيم. من به تدريج ميآموزد تا خودانگارهي خود را مديريت کند و با شيوههاي خاصي از تماس با انگارههاي متفاوت و اثرگذار پرهيز کند. به اين ترتيب، خودانگاره به وضعيت محافظهکارانه و ثابت مرسوم خود ميانجامد، بي آن که توانايي دگرگوني اوليهي خود را از دست داده باشد. اين بدان معناست که تغييرات خودانگاره پس از سن بلوغ به حدي کمينه کاهش مييابد و براي بقيهي عمر در همان حدود باقي ميماند، مگر آن که شرايطي بحراني و پيشبيني ناشده تماس با انگارههايي متعارض را سبب شود و خدشههايي غيرقابل ترميم بر ترفندهاي محافظهکارانهي يادشده وارد آورد.
ترفندهايي که من براي ثبات خودانگارهاش به کار ميگيرد عبارتند از:
الف) تمرکز کنش متقابل بر ديگريهايي که انگارهشان از من با خودانگارهي من يکسان است. به اين ترتيب، افرادي که سليقهها، علايق، و معيارهاي اخلاقي مشابهي دارند به سمت هم جذب ميشوند و در دستههايي، به نسبت بسته، گرد هم جمع ميآيند و من را از کنش متقابل تهديدکننده با ديگريهايي که شايد نظري متفاوت داشته باشند معاف ميدارند.
ب) بهرهجويي از نظامهاي مهارکنندهي اجتماعي، که به طور عمده در قالب آداب معاشرت و روشهاي رفتار شايسته نمود مييابند، ديگري را از ابراز نظر تهديدکننده دربارهي من منع ميکنند. اين آداب معاشرت قراردادهايي دو سويه هستند که ميتوانند به اين شکل صورتبندي شوند: «دربارهي من اظهار نظر بدي نکن و در عوض قول ميدهم دربارهي تو اظهار نظر بدي نکنم». به اين ترتيب، انگارههاي متعارضي هم که وجود دارند بيانناشده باقي ميمانند.
پ) بهره جويي از نظامهاي يکسانساز اجتماعي که منظومهاي از ارزشها، شاخصها، و معيارهاي مشابه و سادهشده را براي ارزيابي هويتهاي رواني تثبيت ميکنند، منها را از کودکي براي رعايت و پذيرش آنها شرطي ميسازند. به اين ترتيب، نظام هنجاريني براي ارزيابي شخصيت سوژهها در سطح جامعه رواج مييابد که اختلاف نظر در مورد من را کمينه ميسازد. اين ترفند در واقع عبارت است از کاهش دادن اثر تهديدکنندهي انگارهها بر خودانگارهها، از راه يکسان ساختن اين دو.
ت) تحريف، واژگونسازي، و ناديدهانگاري دادههاي تهديدكننده روش ديگري است که توسط من مورد استفاده قرار ميگيرد. من با استفاده از اين ترفند اصولاً راه را بر فهميدن محتواي انگارههاي ديگران ميبندد و خودانگارهاش را از خطر دگرگوني زير تأثير آنها مصون ميدارد.
3. خودانگاره ماهيتي دروغين دارد؛ تلاش من براي حفظ و تثبيت خودانگاره به محروم شدن آن از بازخوردهاي بيروني و تبديل شدنش به چيزي مستقل از شواهد عيني ميانجامد. در نتيجه، خودانگاره در بيشتر موارد چيزي ابداعي و اختراع شده است که ارتباط چنداني با ماهيت هستيشناختي من ندارد. من، از راه ترفندهاي يادشده در بند پيشين، مسيرهاي بازخورد گرفتن از بيرون را مسدود ميکند. آنگاه تصويري از من را بازنمايي ميکند که تا حدود زيادي اغراقآميز، تزيين شده، نادرست، و تحريف شده است.
در روانشناسي کلاسيک يکي از اصول موضوعه آن است که سلامت رواني با توانايي فرد براي درک حقيقت ارتباط دارد. تقريباً تمام روانشناسان نامدار، از فرويد و يونگ گرفته تا آلپورت و آيزنک، اعتقاد دارند که منِ سالم، هويتي رواني است که ارتباط مستحکمي با حقيقت دارد و امکان شناسايي حقايق را در مورد خود دارد. پيشفرض تمام اين انديشگران آن است که يک انسان عادي در محيط همچون دانشمندي تازه کار[1] عمل ميکند و به طور فعال و خودانگيخته براي دستيابي به حقيقت و حراست از آن تلاش مينمايد. چنان که گوستاو جاهودا نشان داده است، اين پيشفرض از تجربهي دانشمندان و نظريهپردازاني ناشي شده است که برمبناي دادههاي باليني و شواهد بيمارستاني دربارهي هويتهاي رواني نظريه ميساختهاند و از آنجا که يکي از ويژگيهاي آشکار بيماريهاي رواني قطع ارتباط فرد با واقعيت است، معکوس آن يعني وجود ارتباط محکم با واقعيت را نشانهي سلامت رواني دانستهاند.
شواهد نشان ميدهد که اين پيشفرض دست کم در مورد خودانگاره نادرست است. برخورد من با خودانگاره بيش از آن که به کردار دانشمندي تازهکار شباهت داشته باشد به رفتار کلاهبرداري حرفهاي شبيه است. من آشکارا تلاش ميکند تا از درک حقيقت در مورد برخي از جنبههاي من سر باز زند، و برخي از حقايق عريان و روشن را به شکلي مسخ و تحريف کند که خوشايندتر بنمايد. يکي از نشانههاي اين تلاش چيزي است که به نام اثر بارنوم[2] شهرت يافته است. بر مبناي اثر بارنوم، من به شکلي انتخابي و جانبدارانه نکات مثبتي را که در ميان بازخوردهاي دريافتي از محيط وجود دارد برميگيرد و نکات ناخوشايند و حقايق ناخواسته را ناديده ميانگارد. به همين دليل هم شواهدي که بر نيرومندي، خوب بودن، و ستايشانگيز بودن خصلتهاي من دلالت داشته باشند، بسيار سادهتر بر خودانگاره رسوب ميکنند. از اين رو، خودانگارهي يک آدم عادي بيشتر مجموعهاي از صفات خوشايند، خوب، و احترامبرانگيز را در بر ميگيرد تا نکات ناخوشايند و نقاط ضعف را.
اين برخورد جانبدارانهي من با خودانگاره، امري ناشي از اشتباه[3] نيست، بلکه شکلي از خطای ادراکی[4] یا توهم[5] است. اشتباه، لغزشي موضعي و جزئي در درک حقيقت است که از انحرافهاي روششناختي ناشي ميشود و به کمک راهبردهايي ترميمي مانند بازبيني و نقد رفع میگردد. اما توهمها اموري عام و کلان هستند که به روششناسي جستوجوي حقيقت ربطي ندارند، بلکه از گرايشِ فرد براي جور خاصي ديدن ناشي ميشوند و به همين دليل هم به راحتي اصلاح نميشوند و خصلتي درازمدت و پايدار دارند.
من در مورد خودانگاره دچار توهم است، نه اشتباه. در اينجا کافي است به سه تا از مهمترين برداشتهاي دروغيني که در خودانگارهي يک آدم سالم و عادي وجود دارد اشاره کنيم تا ماهيت توهمگونهي خودانگاره روشن شود.
چنان که گفتيم، بر مبناي اثر بارنوم، شمار کلي صفات مثبت و خوب در خودانگارهي هر منِ عادي و سالم بسيار بيشتر از عناصر منفي و ناخوشايند است. همين حقيقت به تنهايي ميتواند واقعگرايانه بودن خودانگاره را مشکوک و مسألهبرانگيز سازد. با وجود اين ميتوان به کمک آزمونهايي اين شک را تقويت کرد.
شواهد آزمايشگاهي نشان ميدهد که[6]:
الف) زمان مورد نياز براي فراموش کردن خاطرات ناخوشايند کوتاهتر از خاطرات خوشايند است.
ب) زمان مورد نياز براي يادآوري خاطرات خوشايند کوتاهتر از خاطرات ناخوشايند است.
پ) خاطرات مربوط به پيروزيها و کاميابيها سادهتر از خاطرات مربوط به شکستها و سرخوردگيها به ياد سپرده ميشوند و بعدها سادهتر به ياد آورده ميشوند.
ت) کارهايي که من در آنها مهارت دارد مهم ارزيابي ميشوند و فعاليتهايي که من در آن ضعيف عمل ميکند، حاشيهاي و فرعي پنداشته ميشوند.
ث) اطلاعات مربوط به ويژگيهاي ناخوشايند من سختتر و کندتر از اطلاعات مربوط به صفات خوب من پردازش ميشوند.
ج) تفسيرهاي عِلّي من دربارهي خودش جانبدارانه است. يعني ناکاميها و شکستها به مداخلهي ديگري يا جهان، و پيروزيها و موفقيتها به تلاشهاي من منسوب ميشوند.
چ) در يک آزمون آماري، تقريباً تمام پاسخگويان خود را از نظر توانايي، هوش، اخلاق، و جذابيت در مرتبهاي بالاتر از ميانگين افراد جامعه ردهبندي کرده بودند! برداشتي که به طور منطقي نميتواند درست باشد.
بنابراين، نخستين توهمي که من در زمينهي خودانگاره دارد خوشبيني مفرط دربارهي ويژگيها و خصلتهاي خوب شخصي است.
دومين توهم را ميتوان خوشبيني ناميد. هستهي مرکزي اين توهم از اين باور تشکيل شده که جهان به سمت پيشرفت و بهروزي در حرکت است و من در اين ميان روز به روز وضعيت بهتري پيدا خواهد کرد. در آزموني که بر جوانان آمريکايي انجام شد، پرسشِ «لذت بخشترين زمان عمرتان در چه موقعي قرار دارد؟» به اين ترتيب پاسخ گرفت: يک درصد معتقد بودند اين لحظه در گذشته قرار داشته، 9 درصد آن را به حال مربوط ميدانستند، 57 درصد آن را به حال يا آينده و 33 درصد آن را به آينده مرتبط ميديدند. به همين ترتيب، در آزموني که بر دانشجويان آمريکايي انجام گرفته نشان داده شده که تصور افراد دربارهي آينده عناصر مثبت و رخدادهاي خوشايندي را در بر ميگيرد که فراوانيشان چهار برابر بيش از رخدادهاي منفي و ناراحتكننده است. ناگفته پيداست که باور به بهتر بودن آينده نسبت به گذشته، اگربه صورت باوري همگاني و مستقل از شرايط شخصي هر من وجود داشته باشد، نميتواند ناشي از حقيقتي عيني باشد و بيشتر به ايماني دروني و احتمالاً نادرست شباهت دارد، چون هيچ دليل قانعكنندهاي براي ترجيح يک زمان بر زمان ديگر وجود ندارد. به اين شکل، دومين توهم رايج را ميتوان خوشبيني دربارهي سير حوادث دانست.
سومين توهم، که ساختاري عجيب دارد، به اين نکته باز ميگردد که من معمولاً معتقد است که ميتواند رخدادهاي تصادفي را کنترل کند. اين البته بنا به تعريف مفهوم رخداد تصادفي امري نادرست است. بهترين مثال از چنين توهمي را ميتوان در کساني که در بازيهاي مبتني بر رخدادهاي تصادفي شرکت ميکنند مشاهده کرد. قماربازان هنگام توليد يک حادثهي کاتورهاي مانند ريختن تاس يا کشيدن ورق معمولاً طوري رفتار ميکنند که گويا اراده يا خواستشان در نتيجهي حاصل شده تأثيري دارد و تأكيدي که بر «ريختن تاس خودشان» يا «کشيدن ورق خودشان» دارند نشانگر آن است که نوعي پيوند شخصي و هدفمند را ميان خواست خويش و روندي تصادفي قائل هستند. به همين ترتيب، وقتي نتيجه به شکلي دلخواه حاصل ميشود، حس دروني قماربازان به پيروزياي شخصي که بر اساس تلاش و فعاليت به دست آمده شباهت دارد، نه برخورداري از تصادفي دلخواه و کور.
يک نکتهي تکاندهنده در مورد توهمهاي يادشده آن است که به ظاهر گروه خاصي از مردم در برابر هر سه توهم مصونيت دارند. اين افراد همان کساني هستند که ما با نام افسرده ميشناسيمشان و معمولاً با نوعي کژکارکرد در زمينهي انگيزش دست به گريبان هستند. افراد افسرده در این آزمونها خود را بسيار واقعبينانه ارزيابي ميکنند، تصوري بيطرفانه و غيرجانبدارانه در مورد رخدادها و سير حوادث دارند و رخدادهاي تصادفي را به خود منسوب نميکنند. در واقع، احتمالاً یکی از دلايل افسرده بودنشان هم همين است![7]
چنين مينمايد که خودانگارهي دروغين سپري کارآمد در برابر محيطي با روندهاي تصادفي و گاه ناراحتكننده است. وجود توهمهايي که بر اهميت و ارزش من دلالت دارند و قدرت و کاميابي مرا بيش از واقع ارزيابي ميکنند باعث خوشحالتر شدن من ميشود و اعتماد به نفس من را افزون ميکند. به اين ترتيب، قدرت پذيرش مخاطره و انگيزش براي گلاويز شدن با مشکلات در من بيشتر ميشود و اين خود ميتواند بخشي از پيشگوييهاي موجود دربارهي وضعيت خوب وخوشايند همه چيز را برآورده سازد. به اين ترتيب، بازخوردي مثبت ميان توهمهاي يادشده و کاميابيهاي شخصي برقرار ميشود و من به کمک خودانگارهاي دروغين، بختِ رويارويي مؤثرتر با هستي و تحقق اين تصوير ذهني را به دست ميآورد.
4. خودانگاره نظامي چندپاره و نامنسجم است؛ گِرگِن، يکي از نخستين نظريهپردازان جديد بود که رويکرد نيچهاي به شخصيت هنجار آدمي را در نظريههاي علمياش به کار گرفت و چندپاره بودن خودانگاره را امري عادي و طبيعي دانست که در همه وجود دارد و لزوماً نشانهي بيماري خاصي نيست.
روزنبرگ نيز در ميان جامعهشناسان، برداشتي مشابه از هويت رواني را ارائه کرده است و افزون شدن پيچيدگي جامعه و شاخهزايي در حوزهي گزينههاي رفتاري را در کنار ظهور رسانههاي عمومي و تبليغ شيوههايي متنوع و معمولاً متعارض از زيستن دليلي بر چهل تکه شدن ساختار من و نامنسجم نمودن خودانگاره در عصر مدرن دانسته است. اين نظري است که پيتر برگر نيز در اثر مشهور و کوتاهش آن را تأييد کرده است[8].
برخي از نظريهپردازان ديگر کوشيدهاند تا شواهد مربوط به عدم انسجام و يکپارچه نبودن ساخت هويت فردي را بر مبناي تعارض دروني ميان زيرواحدهاي تشکيلدهندهي آن توضيح دهند. به عنوان مثال نوآم دو متغير مکملِ «استحکام خود» و «شکنندگي خود» را در ساختار رواني من تشخيص داده است. استحکام خود نيرويي است که لايههاي رسوب کردن در من و عناصر تشکيلدهندهي هويت رواني را در سطوح گوناگون به هم متصل ميکند و به کليت آن انسجام ميبخشد. در مقابل شکنندگي خود عبارت است از تمايل عناصر من به شاخهزايي و واگرايي و اين در شرايطي رخ ميدهد که فشار عناصر رسوب کرده از گذشته بر من زياد باشد و از پيوند درست اين بخشها در زمان حال جلوگيري کند. از ديد نوآم، تعامل ميان اين دو نيرو تعيينكنندهي نوسانات خلق و خو و سلامت رواني است و آنچه با نام فروپاشي رواني شهرت يافته، در واقع، چيرگي نيروي شکنندگي خود بر استحکام خود است[9].
اين نظريهها، و برداشتهاي ديگري که در اين زمينه وجود دارند، همه، در پي توضيح دادن يک حقيقت هستند و آن هم اين که خودانگاره ساختاري منسجم و يکپارچه ندارد. تصوير ذهني من از من تناقضها، نقاط تاريک، و نوساناتي پيشبينيناشده را شامل ميشود که با اصل يکپارچگي و همخواني دروني عناصر من در تضاد است. از اين رو، ديدگاههاي گوناگون به فراخور زرادخانهي مفهومي خويش مدلهايي براي توضيح اين تناقضها و دليل اين چندپارگيها برساختهاند. در مدل مورد نظر ما، اصل موضوعهي لزوم يکپارچه بودن من و انسجام خودانگاره گزارهاي است که بايد به محک نقد کشيده شود. اين باور که من ذاتاً امري منظم و سامان يافته و فارغ از تناقض است، احتمالاً از گرايش من براي تثبيت نظم و گريز از آشوبي ناشي شده که در تمام نظامها، از جمله من، حضوري هميشگي دارد. از اين رو، در مدل مورد نظر ما، چنان که به زودي روشنتر خواهد شد، عدم انسجام خودانگاره، که شواهدي کافي براي اثباتش وجود دارد، امري غيرمنتظره و غريب نيست که ضرورتي به نظريهپردازي براي توضيح آن وجود داشته باشد.
- . Naïve Scientist ↑
- . Barnum Effect ↑
- . Error or Bias ↑
- . Illusion ↑
- . Hallucination ↑
- . Higgins, 1998; Schacter, 2001. ↑
- . البته مصونیت افراد افسرده در مورد این توهمهای سنجیدنی لزوماً به معنای دقیقتر و درستتر بودنِ خودانگارهشان نیست. افراد افسرده، بر عکس روند معمول، در مورد رخدادها و چیزها ارزیابیای بسیار منفی دارند که همچون ارزیابی مثبتِ بیبنیادِ مورد بحث معمولاً توهمآمیز است. ↑
- برگر و برگر، 1381. ↑
- . Noam, 1988. ↑
ادامه مطلب: بخش پنجم: من همچون اراده و خواست – گفتار نخست: تنش
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب