دوشنبه , اسفند 11 1404

گفتار چهارم: هند

گفتار چهارم: هند

در هند، اخترشناسی را «جیوتیشَه» می‌‌‌نامند و این نامی است که از «جیوتیس» به معنای نور و جرم کیهانی گرفته شده است.

این دانش در هند، سه شاخه دارد که کمابیش با شاخه‌‌‌های نجوم ایـرانی برابرند:

«سیدهَنتَه» همان دانش فنی و محاسباتیِ اخترشناسی است. «سَمهیتَه» علم پیشگوییِ امور اجتماعی و رخدادهای طبیعی بر مبنای موقعیت ستارگان است و کمابیش با علم اختربینی و تعیین اوقات سعد و نحس همتاست و به ویژه در واسوشاسترَه (معماری و ساخت معبد) کاربرد دارد و «هورَه» که با طالع‌‌‌بینی مترادف است.

نجوم هندی، از این نظر که صورت‌‌‌های دوازده‌‌‌گانه را بر محوری مبتنی بر فلکِ ثوابت[1] در نظر می‌‌‌گیرد با سیستم ایـران‌‌‌زمین و یونان متفاوت است. در اخترشناسیِ بطلمیوسی، فلکِ حاملی که صورت‌‌‌های فلکی را بر خود دارد، بر مبنای مسیر خورشید در آسمان[2] و محل برخورد آن با خط استوا، یعنی افقِ تعدیلِ بهاری سنجیده می‌‌‌شود و به همین دلیل هم آن را استوایی[3] می‌‌‌نامند.

در نجومِ هندی، ستارگان ثابت مبنا گرفته می‌‌‌شوند؛ هر چند موقعیت مدارِ هفت‌‌‌اختر نیز مهم دانسته می‌‌‌شوند؛ یعنی در نجوم غربی و ایـرانی، عبور ماه از فلان نقطه از مسیر حرکت خورشید است که معیار اصلی تعریف برج‌‌‌ها محسوب می‌‌‌شود؛ در حالی که هندیان، موقعیت ماه نسبت به ستارگانِ ثابت را معیار اصلی می‌‌‌گیرند. به دلیل تاب‌‌‌خوردن زمین در اطراف محورِ حرکت انتقالی‌‌‌اش، این دو دستگاه نجومی در هر قرن حدود ۴/١ درجه نسبت به هم انحراف پیدا می‌‌‌کنند. به همین دلیل هم دستگاه نجومیِ امروز هندیان، نسبت به آنچه در ایـران و غرب رواج دارد حدود ۲۰ درجه انحراف دارد.

تفاوت دیگر اخترشناسی هندی و ایـرانی آن است که در هند، هفت‌‌‌اختر را با راس و ذنب، یعنی گره‌‌‌های شمالی و جنوبیِ مدار ماه جمع می‌‌‌بندند و همگی را «گْرَهَه» (ग्रह) می‌‌‌نامند که هم‌‌‌ریشه و هم‌‌‌معنای «گره» در فارسی است. به این ترتیب 9 گره (نَوَه‌‌‌گرهه) داریم که عبارت‌‌‌اند از: گره‌‌‌ی شمالیِ ماه (راهو/राहु)، گره‌‌‌ی جنوبیِ ماه (کِتو/केतु)، به علاوه‌‌‌ی هفت‌‌‌اختر: خورشید (سوریَه/सूर्य)، ماه (چاندرَه/चंद्र)، بهرام (مَنگَلَه/मंगल)، ناهید (شوکرَه/शुक्र)، تیر (بود/बुध)، برجیس (بریهَسْپَتی/बृहस्पति) و کیوان (شانی/शनि).

دایره‌‌‌البروج هندی نیز مانند ایـران‌‌‌زمین به ١۲ بخشِ برابر تقسیم می‌‌‌شود که هر یک از آن‌‌‌ها ۳۰ درجه از آسمان را در بر می‌‌‌گیرد و «راسی» خوانده می‌‌‌شود که به سانسکریت، یعنی «بخش».

نشانه‌‌‌های بروج هندی، دقیقاً همان‌‌‌هایی است که در ایـران‌‌‌زمین رواج دارد و عبارت است از:

در اخترشناسیِ هندی نیز ماه و موقعیت‌‌‌های آن، مهم تلقی می‌‌‌شود و با قالبی شبیه به الگوی ایـرانی سازماندهی می‌‌‌شود. در هند، خانه‌‌‌های ماه را «ناکشَتْرَه» (नक्षत्र) می‌‌‌نامند و شمارشان ۲٧ ‌‌‌تاست. این واژه از دو بخشِ «نَکشَه» (نزدیک‌‌‌شدن) و «ـ تْرَه» (نگهبان) تشکیل شده است و در معنای «ستاره» نیز به کار می‌‌‌رود. نام این منازل ماه در وداها آمده است[4] و نشان می‌‌‌دهد که نظام گاهشماریِ هندیان نیز در ابتدای کار، قمری بوده است. در اساطیرِ هندی، این خانه‌‌‌های ماه را به عنوان دختران ایزدِ ماه (چانْدرَه) در نظر می‌‌‌گیرند. باور هندیان این است که هر یک از این ۲٧ خانه، سروری از میان سیاره‌‌‌ها دارند و در این مورد راس و ذنب، یعنی گره‌‌‌های جنوبی و شمالیِ مدار ماه را هم می‌‌‌شمارند. بنابراین به هر یک از این ۹ عنصرِ کیهانی، سه تا از منزل‌‌‌های قمری تعلق می‌‌‌گیرد.

«هفته»، احتمالاً همزمان با دستگاه نجومیِ ایـرانی به هند نیز وارد شده است و هندیان نیز مانند بقیه‌‌‌ی جاها به برابری‌‌‌ای میان روزهای هفته و هفت‌‌‌اختر قایل هستند.

در جدول صفحه‌‌‌ی بعد چکیده‌‌‌ی این همسانی‌‌‌ها را می‌‌‌بینید:

اختربینی و طالع‌‌‌بینی در فرهنگ هندی، چندان رسوخ کرده است که در این کشور، دیدنِ زایچه‌‌‌ی کودکان در زمان تولدشان و نامگذاری‌‌‌شان بر این مبنا، رسمی کاملاً رایج محسوب می‌‌‌شود. طبق رأی بحث‌‌‌برانگیزی که دادگاه عالی اَندرَه‌‌‌پرادش در سال ٢٠٠۱ م. صادر کرد، اختربینی و زایچه‌‌‌ در هندوستان، بخشی از علوم رسمی محسوب می‌‌‌شود و برخی از دانشگاه‌‌‌ها برای تحصیل در آن مدارک عالی اعطا می‌‌‌کنند!

***

دانش اخترشناسیِ هندی، نسبت به آنچه در ایـران‌‌‌زمین و مصر می‌‌‌بینیم، دیرآیندتر است. منابع اصلی نجومی در زبان سانسکریت در حدود قرن دوم م. پدیدار می‌‌‌شود و تا قرن ششم، منابع اصلی‌‌‌شان تدوین می‌‌‌شود. امروز تقریباً همه‌‌‌ی کتاب‌‌‌های مرجع، تاریخ علم اخترشناسیِ هندی را زیرشاخه‌‌‌ای از نجوم یونانی قلمداد کرده‌‌‌اند و چنین نوشته‌‌‌اند که پس از هجوم اسکندر، هندیان این علم را از شاهان هند و یونانیِ مستقر در افغانستانِ امروز فراگرفتند. دلیل اصلی برای این ادعا آن است که یکی از کهن‌‌‌ترین کتاب‌‌‌های سانسکریت در مورد نجوم، اشاره‌‌‌هایی به منبع یونانی‌‌‌اش دارد.

رساله‌‌‌ی موردِ نظر، «یَوَنَه‌‌‌جاتَکَه» (یعنی قومیتِ یونانی) نام دارد. این رساله به شرح نجومِ یونانی پرداخته است و از این رو بیشترِ مورخانِ علمِ امروزین، آن را به عنوان شاهدی بر وامگیریِ کامل و جامعِ نجوم پیشرفته‌‌‌ی یونانی در ایـران شرقی و هند شمالی قلمداد کرده‌‌‌اند.[5] این در حالی است که متنِ یاد‌‌‌شده از نظر ارجاعش به خاستگاه یونانیِ اخترشناسی منحصر به فرد است. گذشته از این، به علم نجوم ارتباط چندانی ندارد و بیشتر، متنی در مورد طالع‌‌‌بینی و تاثیر ستارگان بر خلق و خوی کسانی است که در زمانِ خاصی زاده می‌‌‌شوند.

گذشته از این، زمانِ نگارش آن، 149 م. (دوران زمامداریِ مهـرداد بزرگ اشکانی بر ایـران‌‌‌زمین) و زمانِ تبدیل‌‌‌شدنش به شعر سانسکریت، سال 249 م. (دوران حکومت شاپور ساسانی بر منطقه) است. از این رو، هم متنی متاخر محسوب می‌‌‌شود و هم در زمینه‌‌‌ای ایـرانی نگاشته شده است. حاکمی که کتاب در سال 150 م. با حمایتش تدوین شده است، یکی از شاهان هند و سکای کوشانی بوده که بر قلمروی کشاتراپای غربی فرمان می‌‌‌رانده است. مورخان اروپایی او را یونانی فرض کرده‌‌‌اند؛ چون با لقبِ سرورِ یونانیان (یَوانََه‌‌‌سوَرَه) به او اشاره شده است. ولی این لقب به دلیل حضور کوچندگانِ یونانی در قلمرویش به او داده شده است و نشانه‌‌‌ی قومیت خودش نیست؛ چراکه در خودِ متن، نام این شاه ذکر شده است و می‌‌‌دانیم که نامش «رودراکارمانِ اول» بوده و بنابراین به قومیت هندی تعلق داشته است. اصل این متن گم شده است، اما روایتی از آن را در دست داریم که 120 سال بعد، به فرمان «رودراسِنای دوم» و توسط «سفوجیدواجا»[6] نوشته شده و این کتاب تا به امروز باقی مانده است.[7]

در متن به روشنی تبارنامه‌‌‌ی کتاب قید شده است:

«سرور یونانیان (یوانه‌‌‌سوره) که بینشِ او درباره‌‌‌ی حقیقت، مورد تأیید مهـر بود و زبانی بی‌‌‌گره داشت، این دریای واژگان را با واژگانی عالی ترجمه کرد. این معبد جواهرِ طالع‌‌‌بینی را که به خاطر باقی‌‌‌ماندن در زبانش از دسترس دیگران دور مانده بود، اما حقیقتش را بیشترِ شاهان تا سال 71 دریافته بودند (فصل 79، 60-61).

شاهی خردمند بود به نام سفوجیدواجا که سراسر این (متن) را که در سال 191 خوانده بود، به 4000 بیتِ ایندرَه‌‌‌وَجرَه برگرداند (فصل 79، 62.).»

سال‌‌‌هایی که در اینجا قید شده، بر مبنای مبدا تاریخی استوار است که در خودِ متن با عنوانِ «سالِ سکا» نامیده شده است و تردیدی در بافت جمعیتی و فرهنگیِ تولیدِ متون باقی نمی‌‌‌گذارد. سال 71 با این معیار برابر می‌‌‌شود با سال 149 م. از این رو سفوجیدواجا، کار منظوم‌‌‌ساختن متن را در 269 م. به انجام رسانیده است.

پینگری، معتقد است که اصل رساله‌‌‌ی «یونه‌‌‌جاتکه»، منظومه‌‌‌ای یونانی بوده که در اوایل قرن دوم م. در اسکندریه نوشته شده و در حدود سال 150 م. توسط «یاوانِه‌‌‌ساوارا» به سانسکریت ترجمه شده است. نویگه ‌‌‌باوئر، با بررسی تحلیلیِ این متن نشان داده که محاسبات ریاضیِ آن، بر مبنای نظام الف بابلی انجام شده است. او نشان داده که در قرن دوم م. پیوندی میان منابع یونانی و برخی از رساله‌‌‌های اخترشناسانه‌‌‌ی هندی برقرار بوده است. چنان‌‌‌که فهرست اعداد و نتایج نقل‌‌‌شده در کتاب «برهات‌‌‌جَتَکَه» نوشته‌‌‌ی «وراهه‌‌‌میهیره» دقیقاً همان است که در کتاب ویتیوس والنس (152-188 م.) نیز می‌‌‌بینیم. انتقال این کتاب به هند، بی‌‌‌تردید از مجرای ایـران و با واسطه‌‌‌ی زبان پهلوی انجام گرفته است؛ چراکه بیرونی نیز به کتاب والنس اشاره کرده و از او نقل قول کرده و گفته است که منبعِ آن، ترجمه‌‌‌ی پهلویِ این کتاب بوده است.

در متن نیز اشاره‌‌‌هایی به کلیدواژه‌‌‌های یونانی وجود دارد و نشان می‌‌‌دهد که منبع اصلیِ اثر، به راستی از زبان یونانی ترجمه شده است. مثلاً گفته شده است که هفتمین خانه در برابر برجِ طالع، که در سانسکریت «جَمیترَه» خوانده می‌‌‌شود، در یونانی «دیامتروس» نام دارد (فصل 1، 49). به همین ترتیب، در متن بارها به نام یونانیان اشاره و بارها گفته شده است که حالا به نظر یونانیان در مورد فلان موضوع می‌‌‌پردازیم. همچنین گفته شده است که پیروان یَوانَه (یونانیان) سال بزرگ (یوگا) 165 سال به طول می‌‌‌انجامد و این با نظر شاگردان «بشیستِ حکیم» متفاوت است (فصل 79، 3).

این خود نشانگر آن است که در زمان تدوین این رساله، سنت‌‌‌های دیگری نیز در هند وجود داشته‌‌‌ است و دستِ کم، کتابِ بشیستِ حکیم پیش از آن تدوین شده است. هر چند، پینگری معتقد است که متن «بشست‌‌‌سیدهنته»، تحت تأثیر اخترشناسیِ یونانی تدوین شده است. او بر این باور است که مرجع اصلی این کتاب، متنی نجومی بوده که در نیمه‌‌‌ی نخست قرن دوم م. در اسکندریه‌‌‌ به زبان یونانی نوشته شده است.[8]

بر این مبنا تردیدی در اینکه رساله‌‌‌ی یاد‌‌‌شده ترجمه‌‌‌ای از یک متن یونانی بوده است، باقی نمی‌‌‌ماند. با این حال، این نکته که در قرن دوم و سوم میلادی متنی سانسکریت بر مبنای متنی یونانی نوشته شده است، بدان معنا نیست که سراسرِ اخترشناسی هندی، وامگیری‌‌‌ای از همه‌‌‌ی نجوم یونانی بوده است. به‌‌‌ ویژه که در بخش‌‌‌های پیشین نیز نشان دادم که چیزی به نام نجومِ یونانی، تا زمان بطلمیوس وجود نداشته و پس از دوران او نیز بیشتر، گردآوری و ترجمه‌‌‌ای از نجومِ ایـرانی بوده است، نه دستگاهی مستقل و نوآورانه.

ناگفته نماند که حتا نامِ «یَوانه» نیز در این متنِ سانسکریت، اسمی ایـرانی است و خودِ یونانیان در این هنگام نامی برای قومیت خویش نداشتند و زبان خود را هلنی می‌‌‌نامیدند؛ نه یونانی و یَوانه، شکلِ سانسکریت‌‌‌شده‌‌‌ی نام پارسی باستانِ ایشان ـ یونیَه ـ است که از دوران داریوش بزرگ، در ایـران‌‌‌زمین به صورت برچسبی عام برای این مردم رواج داشته است. نام یَوانه در ادبیات هندی، همزمان با ورود اسکندر به صحنه‌‌‌ی سیاسیِ ایـران‌‌‌زمین دیده می‌‌‌شود. در «مهابهاراتا» که دقیقاً در زمان فروپاشیِ هخامنشیان تدوین شده و متنی هویت‌‌‌بخش برای پر‌‌‌کردن خلا سیاسی ایشان بوده است، درباره‌‌‌ی یونانیانِ آشنا برای همگان (سَروَجنا یَوَنا) می‌‌‌خوانیم که در تارِ تخیل خویش گرفتار آمده‌‌‌اند.[9] حتا در جایی که از دانش یونانیان، ستایشی به عمل آمده است نیز این خوارشماریِ ایشان دیده می‌‌‌شود. در «بریهَت‌‌‌سَمهیتَه» می‌‌‌خوانیم «یونانیان، هر چند ناپاک هستند، باید به خاطر آنکه در دانش، دستی دارند محترم شمرده شوند…».[10]

گذشته از این رساله که به علت قدمتش، محورِ یونان‌‌‌گرایی در تاریخ نجوم هند است، تا پایان عصر ساسانی، کتاب‌‌‌های نجومیِ دیگری هم در هند تدوین شدند که مرور محتوایشان می‌‌‌تواند ما را در ارزیابیِ تأثیرِ یونانیان و سایر تمدن‌‌‌های همسایه یاری کند. یکی از کتاب‌‌‌های مهمی که تا قرن ششم م. در هند نوشته شد، «آریابهاتیَه» نام دارد که توسط اخترشناسی به نام «آریابها» نوشته شده است. تقریباً تمام کتاب‌‌‌های تاریخ علم، این متن را وامگیری‌‌‌ای محلی از نجوم یونانی می‌‌‌دانند، اما اگر به خودِ متن مراجعه کنیم، اثر چندانی از نفوذ یونانی نمی‌‌‌بینیم. در مقابل هر آنچه هست، تکرار مفاهیم و داده‌‌‌هایی است که در نجومِ کلدانی سابقه داشته است. در کتاب یاد‌‌‌شده، جدول‌‌‌های مثلثاتی همه بر اساس آنچه در ایـران‌‌‌زمین رواج داشته، تنظیم شده است و فلک‌‌‌های تدویر نیز به همین ترتیب هستند. اینکه یونانیان نیز همزمان همین مفاهیم را وامگیری کرده بودند و بنابراین شباهتی را با منابع هندی نشان می‌‌‌دهند، بدان معنا نیست که مرجع هندیان، یونان باستان بوده است.

کتاب مهم دیگری که در قرن ششم میلادی تدوین شد، «پَنچَه‌‌‌سیدهَنتَه» نام دارد و چنان‌‌‌که از نامش برمی‌‌‌آید، مجموعه‌‌‌ی پنج کتاب نجومیِ کهن‌‌‌تر است که با شرحی دقیق در یک مجموعه گرد آمده است. نویسنده‌‌‌ی این کتاب «وِراهَه‌‌‌میهیرَه» (वराहमिहिर) نام دارد که در سال ۵۸٧ م. درگذشته است و در متن به رخدادی در سال ۵٠۵ م. اشاره کرده است و از این رو در تاریخِ تدوین آن، تردیدی وجود ندارد. او احتمالاً یکی از «9 گوهر»ِ دربارِ «ویکرَه‌‌‌مَدیتیا»[11] بوده است. 9 گوهر، لقبِ خردمندانی بود که میهمانِ دربارِ این شاهِ افسانه‌‌‌ای بودند. این شاه را امروز با «چاندراگوپتای دوم» از دودمان گوپتا یکی می‌‌‌دانند و این با تاریخ زندگی وراهه‌‌‌میهیره نیز تطبیق می‌‌‌کند.

چنان‌‌‌که گفته شد، نامِ «سیدهَنتَه» در اصل به معنای سنت یا مکتب فکری است و در منابع هندی، برچسبی عام است که به تمام کتاب‌‌‌های نجومی اطلاق می‌‌‌شود. «پنچه‌‌‌سیدهنته»، از کتاب‌‌‌هایی قدیمی‌‌‌تر تشکیل یافته است که دوتا از آن‌‌‌ها، آشکارا به دورانی بسیار کهن مربوط می‌‌‌شود و کاملاً بر اساس اخترشناسیِ بابلی تدوین شده است. این‌‌‌ها عبارت‌‌‌اند از: «پَیتامَهَه سیدهَنتَه» و «واسیستهَه سیدهَنتَه».

در سانسکریت، «پَیتامهه» به معنای «پدربزرگ» است و از لقب‌‌‌های مشهوری است که معمولاً برای اشاره‌‌‌ی محترمانه به برهما به کار می‌‌‌رود. از این رو این متن را «برهمَه‌‌‌سیدهنته» نیز نامیده‌‌‌اند. این متن ١٢ فصل را با کمک ١٢ صورت فلکی توضیح می‌‌‌دهد و ساختار ریاضی آن، بسیار ابتدایی و دقیقاً همتای آن است که در جداول نجومی بابلی پیشاهخامنشی از آن خبر داریم. در محاسباتِ این کتاب، تنها از چهار عمل اصلی استفاده شده است و از داده‌‌‌های درون آن، برمی‌‌‌آید که رصدهایش به سال ۸٠ م. مربوط بوده باشد.

«واسیسته سیدهَنتَه» به دانشمندی افسانه‌‌‌ای به نام «بَشیست‌‌‌ (वशिष्ठ) حکیم» منسوب است و به همین دلیل، «بشیسته سیدهَنتَه» نیز نامیده می‌‌‌شود که شکلِ دیگری از نگارش واسیسته است. این کتاب ١۳ بند دارد و در فصل دومِ «پنچه‌‌‌سیدهنته» نقل شده و مانند مورد پیش، کاملاً بر محاسبات عددی و جدول‌‌‌های خطی مبتنی است و کاربرد مثلثات در آن دیده نمی‌‌‌شود. اصلِ کتاب احتمالاً در قرن چهارم م. نوشته شده و گم شده است.

سه متنِ دیگر در این مجموعه عبارت‌‌‌اند از: «سوریَه سیدهَنتَه»، «رومَکَه سیدهَنتَه» و «پاولیسَه سیدهَنتَه».

«سوریَه سیدهَنتَه» متنی است باستانی که شاید شکل نخستینِ آن، در دوران بودا تدوین شده باشد و بنابراین قدمتش به میانه‌‌‌ی عصر هخامنشی برسد. بیرونی بخش‌‌‌هایی از آن را در التفهیم نقل کرده و با وجود این، روایت‌‌‌ها و اشاره‌‌‌های متنوعی از آن در دست است که باعث می‌‌‌شود که فرض کنیم این متن بارها و بارها بازنویسی و ویراسته شده است. نسخه‌‌‌ی کلاسیکی که امروز با این نام در دست داریم به دوران قرون وسطا مربوط می‌‌‌شود.[12]

«رومَکَه سیدهَنتَه»، یعنی «سنت رومیان»، متنی است که به طور خاص بر مبنای نجومِ بیزانسی تدوین شده است.[13]

«پاولیسَه سیدهَنتَه»، یعنی «مکتبِ پاول» به تعالیم یکی از اخترشناسان اسکندریه (حدود ۳٧۸ م.) به نام «پاولوس» منسوب است، اما مورخان امروزین، این انتساب را نادرست شمرده‌‌‌اند. پینگری نوشته است که این متن هیچ ربطی به «پاولوس اسکندرانی» ندارد؛ هر چند احتمالاً بر مبنای منبعی یونانی تدوین شده است.[14]

سه کتاب اخیر، در محاسبات خود از روش‌‌‌هایی مثلثاتی استفاده کرده‌‌‌اند و بنابراین در زمانی متأخرتر تدوین شده‌‌‌اند. پینکری زمانِ تدوین اولیه‌‌‌ی «رومَکَه سیدهَنتَه» را قرن سوم و چهارم میلادی و زمان تدوین نهاییِ آن را قرن هشتم میلادی می‌‌‌داند.[15]

در مقام جمع‌‌‌بندی، می‌‌‌توان تاریخِ تدوین و ظهور اخترشناسی هندی را فاصله‌‌‌ی قرون سوم تا ششم میلادی دانست؛ یعنی پیدایش این دانش در هند همزمان است با عصر ساسانی و دورانی که بخش‌‌‌هایی از هند شمالی در اختیار شاهان ساسانی بوده است. کتاب‌‌‌های اصلی در این دوران همگی به زبان سانسکریت تدوین شده است و بافت و محتوایشان با آنچه در اخترشناسی کلدانی دیدیم و تبارنامه‌‌‌ی ایـرانی‌‌‌اش را شرح دادیم، کاملاً برابر است. در میان این رساله‌‌‌ها، متونی دیده می‌‌‌شود که به یونانیان یا رومیان ارجاع می‌‌‌دهد و قاعدتاً ترجمه یا اقتباس متونی به زبان یونانی یا لاتین بوده است. اینکه چنین ارجاع‌‌‌هایی وجود دارد، بدان معنا نیست که کلِ دستگاه نجومیِ یاد‌‌‌شده خاستگاهی یونانی یا رومی داشته است؛ زیرا اگر قرار باشد که تنها به شباهت واژگان بنگریم، می‌‌‌توانیم به این نکته اشاره کنیم که کلیدواژه‌‌‌های نجومیِ این منابع هندی، کاملاً با کلمات فنی اخترشناسانه که در بُندهش و منابع پهلوی دیده می‌‌‌شود، همسان است.

به عبارت دیگر، یک بررسی مقایسه‌‌‌ای به سادگی نشان می‌‌‌دهد که سنت اخترشناسیِ سانسکریت که در عصر ساسانی در شمال هند و عمدتاً در قلمروی زیرِ نفوذ سیاسیِ ایـران شکل گرفت، زیرشاخه و بخشی از اخترشناسیِ ایـرانی بوده است. این را حتا امروز، همچنان پس از ۱۵ قرن نیز می‌‌‌توان در شباهت کلیدواژگان نجوم هندی با برابرنهادهای پارسی‌‌‌شان دید. به خصوص رمزگذاریِ ماه‌‌‌ها و برج‌‌‌ها و روزها و اساطیرِ پرداخته‌‌‌شده در مورد اختران، کاملاً رنگ و بویی ایـرانی دارند و ایزدان و شخصیت‌‌‌هایی مانند مهـر و جم که در هند موقعیتی حاشیه‌‌‌ای و فرعی دارند، در نجوم مهم پنداشته شده‌‌‌اند و چنان‌‌‌که نشان خواهم داد، این میراثی است که از خاستگاه مهـرپرستانه‌‌‌ی این دانش برخاسته است.

این ادعا که اخترشناسیِ هندی به دلیل چند ارجاع، خاستگاهی یونانی دارد، به سادگی با ادعایی مشابه که ارجاع‌‌‌های غنی‌‌‌ترِ زبانی را بررسی کند، فرو می‌‌‌ریزد. اما معیارِ اصلی برای ردیابی منش‌‌‌هایی از این دست آن نیست که به رمزگان و واژه‌‌‌بندی‌‌‌شان در زبان‌‌‌ها بسنده کنیم؛ چراکه این سیستم‌‌‌های رمزگذاری نسبت به محتوا، امری روبنایی و سطحی محسوب می‌‌‌شود.

اگر بتوانیم نشان دهیم که هسته‌‌‌ی معناییِ اخترشناسیِ هندی، خاستگاهی ایـرانی دارد، حجت در این مورد تمام خواهد شد.

اکنون، یکی از موضوع‌‌‌های اصلیِ مطرح در دانش اخترشناسی؛ یعنی دوره‌‌‌بندیِ زمان و گاهشماری را در نظر می‌‌‌گیرم و نشان می‌‌‌دهم که نظام محاسباتی و مفاهیم اساطیریِ پدید‌‌‌آمده در این زمینه، کاملاً چارچوبی ایـرانی دارند. در این راه به ویژه از آرای پژوهشگرانی مانند وندرواردن بهره خواهم جست.

 ***

نخستین اشاره‌‌‌ها به گاهشماریِ نجومی و دوره‌‌‌بندیِ تاریخ در ادبیات هندی، کمی پیش از نخستین متن‌‌‌های نجومی، ظاهر می‌‌‌شود. در «مهابهاراتا» و «قانون مانو»، به دوره‌‌‌های زمانیِ طولانی‌‌‌ای اشاره شده است که «سال بزرگ» (مَهایوگا) نامیده می‌‌‌شود.

بر مبنای این نگرش، هر سالِ خدایان برابر با ۳٦٥ سالِ زمینی است. ١۲ هزار سالِ خدایان، که با چهار میلیون‌‌‌ و 320 سالِ زمینی برابر می‌‌‌شود، سالِ بزرگ نام دارد و به چهار بخش تقسیم می‌‌‌شود که با نسبت ١، ۲، ۳، ۴ نسبت به هم تقسیم شده‌‌‌اند و ساختار و عناصرشان نشان می‌‌‌دهد که وامگیریِ مستقیمی از اخترشناسی بابلی هستند.

این را به سادگی می‌‌‌توان با اشاره به این حقیقت نشان داد که ریاضیاتِ هندی از همان ابتدای کار، وامگیری‌‌‌ای از ریاضیات ایـرانی بود و بنابراین به شیوه‌‌‌ی دستگاه عددنویسی ایلامی، مبنایی ده‌‌‌دهی داشت. این در حالی است که یک سالِ بزرگ، در واقع با ٢٠×٦٠۳ سال برابر است. دوره‌‌‌های فرعی آن نیز عبارت‌‌‌اند از: ٢×٦٠٣ ، ٤×۶٠٣ ، ٦×٦٠٣ ، ٨×۶٠۳ که آشکارا بر مبنای دستگاهی شصت‌‌‌گانی تنظیم شده‌‌‌اند.

این امر هنگامی معنادارتر می‌‌‌شود که دریابیم عصر کنونی یا کالی‌‌‌یوگا، دقیقاً به همین شکل در نجوم بابلی نیز دیده می‌‌‌شود. چنان‌‌‌که از بروسوس نقل شده است که کلِ زمانِ شاهانِ پیش از توفان بزرگ -از «آلوروس»[16] تا «خیسوتورس»[17]‌‌‌- ١٢٠ ساروس بوده است. هر ساروس برابر است با ٣٦٠٠ (٦٠٢) سال که ١٢٠ برابرِ آن می‌‌‌شود؛ ٤٣ هزار و 200 سال یا همان کالی‌‌‌یوگا. بنابراین واحدِ تاریخی بزرگ و مهمی که در پایان عصر هخامنشی در بابل باستان رواج داشته است، عیناً در منابع هندی نیز تکرار می‌‌‌شود.

ناگفته نماند که اعداد بزرگِ مربوط به عمر جهان در منابع یونانی نیز همگی از همین منبع سرچشمه گرفته‌‌‌اند. هراکلیتوس که به گزارش آنیتوس، سالِ بزرگ را ١٨ هزار سال می‌‌‌دانست و دیوگنس بابلی که معتقد بود سالِ بزرگ با ٣٦٠ بار ١٨ هزار سال برابر است و اورفئوس که این عدد را ١٢٠ هزار سال گرفته بود و کاساندرا که آن را سه ‌‌‌میلیون‌‌‌ و‌‌‌ 600 هزار سال می‌‌‌دانست، همگی به تکرارِ ترکیب‌‌‌هایی مختلف از یک عددِ پایه، یعنی همان «سار»ِ بابلی مشغول بوده‌‌‌اند.

عدد بزرگِ دیگری که در این زمینه وجود دارد، «کَلپَه» است. اطلاعات اصلی که در مورد این دوره داریم، به سخن بیرونی در مورد ایام‌‌‌ العالم نزد هندوان مربوط می‌‌‌شود.[18] یک «کلپه» عبارت است از ١٠٠٠ سالِ خدایان است که با یک روزِ زندگیِ برهمن همتاست. هندوان معتقد بودند که هر شبِ برهمن نیز همین قدر طول می‌‌‌کشد. به این ترتیب هر یک از این نیمروزها ٤٣٢٠ میلیون سال طول می‌‌‌کشد. بر طبق دیدگاهِ هندوان، برهما پس از گذرِ هر شبانه‌‌‌روز، بارِ دیگر آفرینش را از ابتدا آغاز می‌‌‌کند و به این ترتیب هر چه تا به حال رخ داده است، دگربار از ابتدا تکرار می‌‌‌شود. این برداشت آشکارا به نگاه مهـری‌‌‌ ـ ‌‌‌زروانی شباهت دارد و دقیقاً مشابهِ آن را در وامگیریِ باختری از همین اعتقاد، در آیین‌‌‌های پوتاگوراسی و اورفه‌‌‌ای می‌‌‌بینیم. پینگری نشان داده است که کلمه‌‌‌ی کلپه با این معنا، برای نخستین‌‌‌بار در زمان سلطنتِ «آشوکا» در حدود ٢٥٠ پ.م به متون سانسکریت راه می‌‌‌یابد.

برداشت تکامل‌‌‌یافته‌‌‌ترِ یاد‌‌‌شده که به تکرار عالم اشاره می‌‌‌کند، متأخرتر است و به قرن اول م. مربوط می‌‌‌شود. بر این مبنا روشن می‌‌‌شود که در عرصه‌‌‌ی محاسباتی و پیوندگاهِ میان گاهشماری و نجوم، نه‌‌‌تنها دستاوردها و کاربردهای دانشِ هندی ربطی به سپهر فرهنگ یونانی ندارد؛ که وامگیری مستقیم و سرراستی از گوشه‌‌‌ی دیگرِ ایـران‌‌‌زمین محسوب می‌‌‌شود.

***

تأکید بیش از حد بر اهمیتِ متونی مانند «یونه‌‌‌جاتکه» و اعتقاد عمیق و خدشه‌‌‌ناپذیر به پردامنه‌‌‌بودنِ تأثیر فرهنگ یونانی، باعث شده است که کل دستاوردهای تمدن ایـرانی به این شکل اشتباه‌‌‌آمیز تفسیر شود. تا آنجایی که برخی از مورخان، رصدخانه‌‌‌ی مشهور بلخ را دنباله‌‌‌ای از نجوم یونانی دانسته‌‌‌اند.

این رصدخانه در قرون سوم و دوم پ.م در منطقه‌‌‌ي آی‌‌‌خانم که از مراکز تمدنی و فرهنگی باستانی ایـرانی بود، ساخته شد. مرکزی که در این کانونِ آیینی به عنوان معیارِ مکانی برای گاهشماری ابداع شد، تا قرن‌‌‌ها مبدأ نصف ‌‌‌النهارِ زمین فرض می‌‌‌شد و بنابراین همتای گرینویچِ امروزین دانسته می‌‌‌شد. در بسیاری از متون کلاسیکِ تاریخی چنین آمده است که این رصدخانه و دانش‌‌‌های پدید‌‌‌آمده در آن، همگی وامگیری‌‌‌ای از فرهنگ درخشان یونانی بوده‌‌‌اند و باید دستاوردهای آن را مشتقی محلی از نجوم یونانی دانست.[19]

این برداشت، بدونِ توجه به این حقیقت شکل گرفته است که سابقه‌‌‌ی فرهنگ شهرنشینانه در بلخ، به حدود هزار سال پیش از حمله‌‌‌ی اسکندر می‌‌‌رسد. فرهنگ بلخ، که نخستین پرورنده‌‌‌ی دین زرتشتی و نخستین پایگاهِ انتشار دین بودایی نیز بود، دو قرن پیش از آنکه دولتشهرهای یونانی به صحنه‌‌‌ي تاریخ وارد شوند، یک واحد سیاسیِ منسجم و سازمان‌‌‌یافته بود و موقعیت مرکزیِ خود، در پرورش دانش و فرهنگ را تا سه هزار سال بعد نیز حفظ کرد. بلخ در آن هنگام که گروهی از غارتگرانِ مقدونی و یونانی بدان تاختند، یکی از بزرگ‌‌‌ترین مراکز جمعیتی در ایـران شرقی بود و به همین دلیل هم بارها در برابر سپاه مقدونی و اسکندر به‌‌‌پاخاست و بارها هم سرکوب شد. هیچ شاهدی در دست نیست که نشان دهد سربازان مقدونیِ مستقر در بلخ، از نظر سطح فرهنگی و دانشِ علمی جایگاهی هم‌‌‌تراز یا قابل مقایسه با مردم این سامان داشته‌‌‌اند. این به ویژه از آنجا روشن می‌‌‌شود که تنها پس از دو نسل، نام‌‌‌ها و نشان‌‌‌ها و مراسم دینی و ساختار سیاسیِ یونانیانِ‌‌‌ نوآمده، در زمینه‌‌‌ی فرهنگِ بلخی تحلیل رفت و دیگر نشانی از آن بر جای نماند.

این البته بدان معنا نیست که داد و ستدی فرهنگی در میان یونانیان و هندیان و سکاهای مستقر در بلخ و شمال هند وجود نداشته است، اما فرو‌‌‌کاستن این داد و ستد به وامگیریِ یک‌‌‌سویه‌‌‌ی بلخیان و هندیان از یونانیان خطاست. شکی در این نیست که سلیقه‌‌‌ی هنر یونانیان (که شیوه‌‌‌ای محلی از هنر مصری بود) در کنارِ الفبای یونانی (که بر مبنای الفبای فینیقی در آسیای صغیر ابداع شد و مهم‌‌‌ترین کاربرانش مقیم آنجا بودند) و خدایان ایونی، به این منطقه وارد شد و تا چند نسل پس از آن، همچنان در میان مهاجران مقدونی و یونانی‌‌‌ای که بر این سامان حاکم شده بودند، رواج داشت. تردیدی در این نکته نیست که مردم بلخ و شمال هند در ارتباط با این مهاجمان با منش‌‌‌هایی که در گوشه و کنار دیگرِ شاهنشاهیِ منقرض‌‌‌شده‌‌‌ی هخامنشی ابداع شده بود، آشنا شدند.

برخی از منابع که به محور‌‌‌بودن و مهم‌‌‌ فرض‌‌‌کردنِ علوم یونانی گرایش دارند، انتقال نجوم به هند را به چند قرن بعد و دوران زمامداری سلوکیان منسوب دانسته است. گذشته از آنکه ناهمخوانیِ نظام اعتدالی غربی (کلدانی جدید) و نظام کهن‌‌‌ترِ نجومی (بابلی قدیم) نشانگر دیرینه‌‌‌تر‌‌‌بودنِ این وامگیری است، مسیر انتقال این علوم در این برداشت نیز نامشخص و نامعلوم است. با توجه به حضور سیاسی چند‌‌‌قرنیِ یونانیان و مقدونیانِ دوران سلوکی در شمال و غرب هند، می‌‌‌دانیم که تأثیر فرهنگی یونانیان بر این منطقه بسیار ناچیز بوده است.

ردپای یونانیان در این ناحیه محدود است به: حضور سیاسی و نظامیِ پررنگ در چند دهه‌‌‌ی پس از مرگ اسکندر، رواج الفبای یونانی، تأثیرهایی در زمینه‌‌‌ی هنر مجسمه‌‌‌سازی و همتا پنداشته‌‌‌شدنِ برخی از خدایان یونانی و خدایان محلی.

دایره‌‌‌ي‌‌‌ نفوذ ادبیات، دین، علوم و فرهنگ مادی (خوراک،‌‌‌‍ پوشاک و…)ِ یونانیان بر فرهنگ باختری ـ سکایی‌‌‌ ـ ‌‌‌هندی، بسیار اندک است و این در حالی است که قوای نظامی یونانی‌‌‌زبان برای حدود یک قرن در این منطقه از نظر سیاسی چیره بوده است. پس از نابود‌‌‌شدن قدرت سیاسی ایشان به دست پارت‌‌‌ها و سکاها، آن تأثیرِ زودگذر نیز از میان رفت و خط یونانی و همسان‌‌‌انگاشتنِ خدایان محلی و ایزدان یونانی به سرعت منسوخ شد. بنابراین، گذشته از ناهمخوانیِ دستگاه نجومِ هندی و یونانی و کهن‌‌‌تر‌‌‌بودنِ اولی، فرضِ اینکه در این جمعیتِ به ‌‌‌نسبت بی‌‌‌فرهنگ از مهاجمانِ چیره از نظر سیاسی، منجمانی بوده باشند که مکتبی یونانی را در هند رواج داده باشند، بعید می‌‌‌نماید.

تأثیر فرهنگی مهاجرانِ یونانی، خوشبختانه با توجه به داده‌‌‌هایی که از مصر داریم، قابل ارزیابیِ مقایسه‌‌‌ای نیز هست بدین معنا که در آزمایشگاه‌‌‌ تاریخ، هند تنها جایی نبوده که تجربه‌‌‌ی حضور چند نسل از حاکمان سیاسیِ یونانی‌‌‌زبان را تحمل کرده است. در مصر نیز چنین رخدادی را می‌‌‌بینیم و تردیدی در این نکته نیست که یونانی‌‌‌زبانانِ مقیم مصر و به خصوص ساکنان اسکندریه در دورانِ موسوم به هلنی، پیشتازترین و خلاق‌‌‌ترین کسان در این زمینه‌‌‌ی فرهنگی محسوب می‌‌‌شده‌‌‌اند.

پیش از این، از مهم‌‌‌ترین دست‌‌‌یافته‌‌‌ی نجومیِ مصر از این دوران یاد کردیم که «دایره‌‌‌البروج دندره» بود و کاملاً بر اساس اخترشناسیِ بابلی تدوین شده بود. در اینجا این پرسش طرح می‌‌‌شود که چگونه ممکن است یونانیانی که در عصر بطلمیوسی‌‌‌ها، به مدت سه قرن بدون معارض در مصر زیسته و بر آن حاکم بودند و در ضمن آثار افلاطون و ارسطو و اندیشمندانِ عصر زرین فرهنگِ هلنی را نیز در اختیار داشتند و بزرگ‌‌‌ترین دانشمندان و نویسندگانِ یونانی‌‌‌زبان را هم در میان معاصرانشان و در همان سرزمین در کنار خود داشتند، بر نجوم مصری که تباری بومی هم نداشته و فقط وامی از ایـران‌‌‌زمین بوده است، هیچ تأثیری نگذارند؟ و کوچک‌‌‌ترین برگه‌‌‌ای، مفهومی، روش ریاضی‌‌‌ای، جدول نجومی‌‌‌ای، یا نظامی کیهان‌‌‌شناختی ـ ‌‌‌مثل نظام الف و ب‌‌‌ ـ را تدوین نکنند و به اسناد مصری نیفزایند؟ و چگونه ممکن است خویشاوندانشان در افغانستان و پاکستان و شمال هند، بدون اینکه دانشمند و فیلسوفِ نامداری در میانشان ظهور کرده باشد، یا سیطره‌‌‌ی سیاسیِ پایداری در منطقه داشته باشد، یا متن مهمی به زبان یونانی تدوین کرده باشد، بنیان‌‌‌گذارانِ نجوم هندی و کوشانی محسوب شوند؟

تمام این سخنان را نباید چنین تفسیر کرد که قصد دارم یونان‌‌‌مداری را ریشه‌‌‌کن کنم و نوعی همانند از ایـران‌‌‌گرایی را جایگزینِ آن سازم. گوشزد‌‌‌کردنِ این نکته -‌‌‌هر چند شاید مکرر بنماید‌‌‌- ضرورت دارد که نقد اصلی من در اینجا، متوجه‌‌‌ این باور و پیش‌‌‌‌‌‌فرضِ مهلک است که یک خاستگاه و یک گرانیگاه منفرد و یگانه در تاریخ علم وجود داشته است. اصل سخنم آن است که اصولاً باور به چنین گرانیگاه‌‌‌هایی در تاریخ تکاملِ منش‌‌‌ها ناشی از ساده‌‌‌انگاری و نادیده‌‌‌انگاشتن شواهد است. حال، خواه این مرکزِ فرهنگ‌‌‌سازِ اساطیری را یونان در نظر بگیریم و چه بابل را جایگزین آن کنیم. دانش همواره در شبکه‌‌‌ای در هم‌‌‌تنیده از مراکز جمعیتی و در اندرکنش و تبادل آرا در میان اقوام و تمدن‌‌‌های گوناگون شکل می‌‌‌گیرد و می‌‌‌بالد و تکامل می‌‌‌یابد.

آن هنگام که از اخترشناسیِ ایـرانی سخن می‌‌‌رود نیز مقصود همین است. اخترشناسیِ ایـرانی، دستاورد یک شهرِ یگانه یا یک قومیت یا دین خاص نبوده است. اخترشناسانی که در بابل بودند، عددنویسیِ جاارزشی را ابداع کردند و احتمالاً ایلامیانی که عددنویسی ده‌‌‌دهی را کشف کرده بودند و کاسیان که پیوند میان حرکت ستارگان و ریاضی را دریافته بودند، در ارتباطی هم‌‌‌افزا با هم، نخستین بذرهای این دانش را کاشتند. اما این نیز به بالندگی و رشد نرسید، مگر وقتی که نظام هفت‌‌‌اختریِ مهـرپرستانه و دستگاه عقلانیِ زرتشتی با عددِ پنجِ مقدسش از ایـران شرقی و غربی برخاستند و با هم ترکیب شدند. پیدایش دانش نجوم نیز مانند هر خوشه‌‌‌ی بارورِ دیگری از منش‌‌‌ها، در میانِ مراکزِ گوناگون و در فاصله‌‌‌ی میانِ برداشت‌‌‌ها و باورهای رقیب تکامل یافت؛ یعنی در آن گرگ و میشِ ابهام‌‌‌انگیزی که سرشتِ هر نوع ارتباطی را برمی‌‌‌سازد و زایش خلاقانه‌‌‌ی معناهای جدید را در اثر برخوردِ آرای گوناگون ممکن می‌‌‌سازد.

در این بیان، تأکید بر خاستگاه ایـرانیِ دانش نجوم به معنای تک‌‌‌مرکزی‌‌‌دانستنِ آن نیست؛ چراکه اصولاً ایـران‌‌‌زمین تمدنی است که در همین فاصله‌‌‌ی میان مراکز و در اندرکنش میان چیزها و اقوام و ادیان و زبان‌‌‌ها و نژادهای گوناگون ظهور یافته است. آنچه باعث شد تا دانش‌‌‌هایی مانند اخترشناسی، ناگهان در عصر هخامنشیان جهشی چنین درخشان را تجربه کند، رونقِ همین فنِ شگفت بود؛ یعنی بنیاد‌‌‌کردنِ مرکزی در میان مرکزها؛ نه بر یکی از مرکزها.

 

 

  1. . sidereal system
  2. . ecliptic
  3. . tropical system
  4. . AV 19.7; Taittiriya Samhita
  5. . Pingree, 1981.
  6. . Sphujidhvaja
  7. . Pingree, 1981: 81.
  8. . Pingree, 1963: 235.
  9. . Mahabharata VIII.31.80
  10. . Brihat-Samhita 2.15.
  11. . Vikramaditya
  12. . Burgess, 1860: 141–498.
  13. . Sarma, 2000: 157-164.
  14. . Pingree, 1978: 437-438, Pingree, 1969: 172-241.
  15. . Pingree, 1970:223.
  16. .Aloros
  17. . Xisothors
  18. . بیرونی، 1367: 147-146.
  19. . Pingree, 1963: 229-246.

 

 

ادامه مطلب: گفتار پنجم: چین

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب