چهارشنبه , آبان 6 1405

بخش بيست و سوم: سردرگمي

بخش بیست و سوم: سردرگمی

خانواده ی داغدار دوست مرحومش تا دم در بدرقه اش كردند. كلاه افسری اش را بر سر گذاشت و مدت كوتاهی بیرون در ایستاد. از داخل خانه صدای نوار قرآنی كه احتمالا تا چند روز دیگر به خواندن ادامه می داد به گوش می رسید. همهمه ی همسایگان و همكارانی كه برای تسلیت گفتن به خانواده ی سرگرد تهرانی در خانه اش جمع شده بودند، به شكلی مبهم به گوش می رسید. بند كفشهایش هنوز باز بود،‌‌‌ به سكوی كوتاهی كه كنار در بود تكیه داد و بند كفشهایش را بست. خیلی ناراحت بود. هرچه باشد آدم هر روز یكی از دوستان قدیمی اش را از دست نمی دهد.

به راه افتاد، ماشینش را بیرون شهرك پارك كرده بود. حتی با لباس فرمی كه بر تن داشت هم ورود با ماشین كلی دنگ و فنگ داشت و از خیرش گذشته بود. در راه به فكر فرو رفت.

همه چیز با هم قاطی شده بود. قتلهای پیاپی و عقرب مرموزی كه روی خیلی از جسدها پیدا شده بود، دو مورد
آدم ربایی اسرارآمیز، كه به پیدا شدن قطعات تكه تكه ی بدن قربانیان در بیابانهای اطراف تهران منتهی شده بود، و حالا هم پیدا شدن سر و كله ی جانوران غول آسا و وحشتناكی كه مردم بی دفاع را در شهر طعمه ی خود می كردند و گروهی فرصت طلب هم در این بین از اغتشاش استفاده می كردند و جواهرفروشیها و بانكها را مورد دستبرد قرار می دادند. و در این آشفته بازار، حالا هم جسد دوست قدیمی اش روی دستش مانده بود. همان تهرانیِ قلدر و پر سروصدای خوابگاه دانشكده افسری، حالا زیر خروارها خاك خوابیده بود. كی فكر می كرد داستان او این شكلی تمام شود.

به ماشینش رسید، سوار شد و به سمت اداره راند. با بدبختی موفق شده بود مسئولیت پرونده ی درهم و برهم مجموعه جنایتهای اخیر را بر عهده بگیرد و به این ترتیب پیگیری قتل دوستش هم حالا بخشی از وظیفه اش محسوب می شد. چند چیز بود كه باید روشن می شد.

وقتی به اداره رسید، ‌‌‌ساعت حدود هفت بعد از ظهر بود. طبق معمول اطاقها شلوغ بود و سربازها و مجرمها در هم می لولیدند. مستقیم به سمت دفتر كار جدیدش رفت. تازه دو روز بود كه مسئولیت این پرونده ی جدید را پذیرفته بود. به زن و بچه اش در یزد زنگ زده بود و گفته بود كه تا مدتی منتظر برگشتش نباشند. تصمیم داشت خودش را در كارش غرق كند. وقتی وارد شد، كت و كلاهش را روی جا رختی آویزان كرد و گماشته اش را صدا زد:‌‌‌ سركار اصغری، …هی، سركار اصغری.

سرباز جوانی در آستانه ی در پیدا شد و با بیحالی سلام داد. از او پرسید: این گزارش پزشك قانونی رو آوردن؟

سرباز گفت: بله، جناب سرهنگ، گزارش نامفهومی هم از دانشگاه تهران فرستادند. چون فرموده بودین ما خودمون زودتر اقدام كنیم، هردوتا گزارش رو خوندیم، ولی به خصوص از اون یارو دانشگاهیه چیز زیادی سر در نیاوردیم.

دستش را دراز كرد و سرباز كه تازه متوجه شده بود، به سرعت از اتاق خارج شد و پرونده ها را برایش آورد. پرونده ها را روی میز گذاشت و گفت: اون یارو بچه مزلفه كه موقع قتل سرگرد تهرانی گرفته بودنش رو ببرید اتاق بازجویی. بذارید همونجا بمونه تا بیام باهاش حرف بزنم.

سرباز كمی جدیتر سلام داد و خارج شد. در چوبی اتاق را بست و روی صندلی چرخدار چرمی پشت میزش ولو شد. پرونده را باز كرد و اول نگاهی به گزارش نامفهوم دانشگاه تهران انداخت.

یك بابایی به نام دكتر وفادار گزارش را تهیه كرده بود. با نگاه پلیسی موشكافش دستخط متن پیش رویش را نگاه كرد و متوجه شد كه گزارش اصلی با خط كس دیگری نوشته شده. خط دومی احتمالا به دانشجویی مربوط می شد كه كار اصلی نوشتن متن را انجام داده بود.

سعی كرد متن را بخواند، ولی به زودی ناامید شد. نمی فهمید چرا اینقدر اهل دانشگاه به پیچیده نویسی تمایل دارند. برادرزاده ی خودش هم حالا داشت در یزد مهندسی می خواند و حرفها و نوشته های او هم داشت كم كم نامفهوم می شد. گزارش به طور مفصل در مورد تشریح جانور مهیب و ناشناخته ای كه از طرف اداره ی آگاهی در اختیار بخش جانورشناسی دانشگاه تهران قرار داده شده بود توضیح می داد. در گزارش چیزهایی در مورد اینكه موجود از نظر ژنتیكی موجودی موزائیك بوده، نوشته شده بود كه به نظرش خیلی احمقانه رسید، چون فقط یك معنا از كلمه ی موزائیك را در ذهن داشت و آن هم بیشتر به معماری مربوط بود تا ژنتیك. همچنین شرح مفصلی در مورد شیارهای موجود بر مغز موجود ذكر شده بود و اینطور نتیجه گرفته شده بود كه مغز موجود به مغز انسان شباهت بسیار داشته است. در گزارش ذكر شده بود كه جانور گوشتخوار بوده و قطعاتی از بدن انسان در لوله ی گوارشش پیدا شده است. یك چیزهایی هم در مورد اسكلت داخلی و زره خارجی بدن موجود نوشته بودند و كلی اسم لاتین پشت سر هم ردیف كرده بودند. این صفحه ها را ورق زد و به آخرین صفحه ی گزارش رسید. جایی كه در زیر تیتر آرامش بخشی به نام نتیجه گیری و چكیده، جان كلام را گفته بودند. دكتر وفادار یا هركس دیگری كه به جای او این گزارش را نوشته بود، در آن اشاره كرده بود كه این موجود از نظر علم جانورشناسی كاملا ناشناخته و غیرطبیعی است و امكان اینكه توسط تكنیكهای مهندسی ژنتیك و كلونینگ به طور آزمایشگاهی تولید شده باشد وجود دارد، هرچند در حال حاضر تولید چنین موجودی از نظر علمی تنها در نظریه ممكن است و امكان ابزاری ایجاد چنین شاهكاری برای فرهنگهای پیشرفته ی امروزین وجود ندارد. علت مرگ هم در آنجا تشخیص داده شده بود؛ آسیب بافتی شدید و نكروز سیستم عصبی كه در اثر ورود گلوله های تپانچه و كلاشینكف به داخل مغز بروز كرده بود. پرونده را با این تسلا بست كه سرگرد تهرانی دست كم قهرمانانه مرده است و موجودی را كه او را از بین برد را پیش از مرگ كشته است.

چشمانش خسته شده بود. سیگاری آتش زد و با صدای گرفته اش فریاد زد: سركار اصغری. كجایی؟

در باز شد و سركار اصغری سراسیمه وارد شد و گفت: بله، جناب سرهنگ.

گفت: اون یارو چلغوزه رو فرستادین اتاق بازجویی؟

اصغری پایی به هم كوبید و گفت: بله، قربان.

وقتی گماشته اش از آستانه ی در ناپدید شد، برخاست و به سوی اتاقی كه در زیرزمین اداره بود وبرای بازجویی مورد استفاده قرار می گرفت، ‌‌‌رفت.

از پله های نمور و كثیف اداره پایین رفت و در برابر در اتاق بازجویی مكث كرد. همیشه از این بخش از اداره ی آگاهی بدش می آمد. می دانست كه حقوق متهمان و بازداشت شده ها پیش از هرجای دیگر در همین بخش از دیوانسالاری زیر پا گذاشته می شود. با این وجود آنقدر از مرگ دوست ناراحت بود كه دوباره به حركت در آمد و بی مهابا در را باز كرد.

تنها اثاثه ی اتاق یك میز بود و سه صندلی چوبی كه دور تا دورش چیده شده بود. روی یكی از صندلی ها پسرك جوانی كه هنوز ریشهایش كامل در نیامده بود نشسته بود. پسرك لباس كثیف و چروكی بر تن داشت و معلوم بود چند روز گذشته را در بازداشتگاه با همین لباس سر كرده است. نگاهش پر از كینه و نفرت بود و بر دستانش دستبند داشت. اصغری در پشت سرش ایستاده بود و پرونده ای را در پوشه ی آبی رنگی در دست داشت.

جلو رفت و پوشه را از او گرفت. پشت یكی از صندلی ها نشست و با اشاره ی انگشت اصغری را به خارج از اتاق فرستاد. بعد پوشه را باز كرد و شروع كرد به خواندن اطلاعات درونش: مصطفی صفوری، پسر یدالله، نوزده ساله، ترك تحصیل كرده، با سابقه ی توزیع مواد مخدر در یك هنرستان،… میمون، اینها مربوط به توئه؟

پسرك كه انگار عادت داشت با چنین القابی نامیده شود به او نگاه كرد و گفت: آره.

با چشمانی خشمناك به او نگاه كرد. در او تصویر قاتل دوست قدیمی اش را می دید و نمی توانست خونسرد باقی بماند.

ادامه داد: تو روز یكشنبه هفتم اسفند ماه توی پاساژ مهستان، نزدیك میدون بهارستان به جرم دزدی از بانك وحمله به مامورای قانون دستگیر شدی. درسته؟

پسرك گفت: من به مامورا حمله نكردم. طاهر بود كه تیراندازی كرد.

چشمانش را از روی پرونده برنداشت: آره، اینجا نوشته همكارت یك چاقوكش سابقه دار بوده به اسم طاهر جلیل پور. گویا شما دو تا به اون جونوری كه به مردم حمله كرده بوده و چند نفرو كشته بوده هم ربطی داشته اید، مگه نه؟

پسرك آب دهانش را قورت داد و سكوت كرد.

از روی میز به جلو خم شد و كشیده ی محكمی به گوش پسرك نواخت. پسرك چرخی خورد و از صندلی روی زمین افتاد. با صدایی خشن و خشمگین گفت: بلند شو، چلغوز.

پسرك دوباره روی صندلی نشست. حالا در چشمانش علاوه بر نفرت ترس هم خوانده می شد.

با همان لحن خشن گفت: وقتی ازت سوال می كنم درست جواب بده. خوب، از اول شروع می كنیم. شما دوتا ربطی به اون جونور داشتید یا نه؟

پسرك كه كمی بغض كرده بود گفت: آره. اسم اون حیوون خَستَر بود و پیرِ ما برای آسون كردن كارمون همراه ما فرستاده بودش.

با كمی شگفتی گفت: یعنی می خوای بگی اون جونور اهلی بود؟

پسرك گفت: آره، پیر ما خودش به اونا غذا می داد…

اما پیش از اینكه جمله اش تمام شود حرفش را خورد. سرهنگ كه متوجه شده بود كمی فكر كرد و به یاد گزارشی كه خوانده بود افتاد. در حالی كه از حدس تازه اش ترسیده بود گفت: وایسا ببینم. چه غذایی بهش می دادین؟

پسرك خیلی مختصر گفت: ته مونده ی غذای خودمون و نون خشك.

دوباره روی میز خیز برداشت و دستش را بالا برد تا كشیده ی دیگری به بناگوش پسرك بنوازد. پسرك جا خالی داد و گوشه ی صندلی اش كز كرد. مكث كرد و گفت: راستشو بگو كثافت. اون حیوون گوشتخوار بوده. ما می دونیم كه آدم می خورده. حرف بزن.

پسرك گفت: خیله خب، میگم. آره، بهش آدم می دادیم. دشمنامون رو كه اسیر كرده بودیم جلوش می انداختیم و اونا رو می خورد.

چشمانش را بست و از دیدن اینكه یكدستی اش گرفته و پسرك به چنین واقعیت هولناكی اعتراف كرده هیچ احساس پیروزی نكرد. بر لحن صدایش مسلط شد و گفت: دشمناتون كیا هستن؟

پسرك گفت: آدمای دیوونه. اونایی كه با سلطنت پیرِ ما مخالف بودن و بیخودی فكرای بد خودشون رو تبلیغ
می كردن. پیر ما گفته بود هركی كه با سلطنت اون مخالف باشه به جهنم میره و ما باید توی كنده شدن شرشون فعال باشیم. ما هم اونا رو می دزدیدیم و كتابفروشی هاشون رو آتیش می زدیم و خودشون رو می انداختیم جلوی خسترها.

به یاد جنایتهای پیاپی ماههای اخیر شد كه به طور مشخص قشر فرهنگی را هدف گرفته بود. به یاد آورد كه ردپای چندتا از اعضای نیروهای امنیتی هم در این جنایتها پیدا شده بود و احساس كرد داشتن این پسرك كه انگار از خیلی جاها خبر داشت، می تواند خیلی چیزها را ثابت كند. چیز دیگری باقی مانده بود كه می دانست باید بپرسد، كمی سوالش را در دهان مزه مزه كرد و بالاخره پرسید: اسم رییس تون چیه؟

پسرك گفت: ما بهش می گیم پیر. گرچه ظاهر جوونها رو داره. همه می گن چند هزار سال سن داره. اون برای نجات دادن دنیا اومده و همه ی شما كثافتها رو از بین می بره.

پرسید: اسم مشخص دیگه ای نداره؟

پسرك گفت: چرا، همه اونو می شناسن.

سعی كرد خونسرد باشد: به من اسمشو بگو.

پسرك با چشمانی آكنده از نفرت و كینه به او خیره شد و گفت: ضحاك.

 

 

ادامه مطلب: فصل بیست و پنجم: انجمن

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب