بخش دوم: وارثان کوروش
گفتار نخست: کمبوجیه
مروئه شهری دیگر است که در حدود دویست کیلومتری شمال شرقی خارطوم و پایینتر از آبشار پنجم در کرانهی خاوری نیل قرار دارد. این شهر در منطقهای به نام کَبوشیَه قرار گرفته و از قرن ششم پ.م. مسکونی بوده است. هرودوت میگوید که این شهر در حدود زمان کمبوجیه پایتخت حبشه بوده است. این شهر از همان ابتدای دوران هخامنشی یک مرکز بازرگانی مهم بود و پس از ویرانی تدریجی نپتا به پایتخت دولت کوش تبدیل شد. در این منطقه نیز تأثير فرهنگ مصری به چشم میخورد، اما سلیقهی آفریقایی بیشتر نمایان است. امروز میتوان در ویرانههای مروئه بقایای دویست گورِ هرمی شکل را دید که در زمان حکمرانی شاهان کوشی در این شهر ساخته شدهاند.[1]
باور عمومی در مورد انتقال قدرت از نپتا به مروئه آن بوده که این فرآیند درست پیش از ورود هخامنشیان به صحنه و در زمان لشگرکشی پسامتیک دوم (582-595 پ.م.) به نوبه انجام پذیرفته است. کتیبهای از این فرعون که در معبد ابوسیمبل باقی مانده، ماجرای این تهاجم را شرح میدهد. بر این مبنا درمییابیم که پسامتیک در سال 593 پ.م. به همراه سپاهی آمیخته از مصریان و مزدوران یونانی و کاریایی به جنوب حمله کرد و با شاه کوشی در نزدیکی آبشار پنجم جنگید. این نخستین نبرد مصر و کوشیها بعد از دوران تانتامانی بود.[2] پسامتیک تا نپتا پیش رفت و این شهر را غارت کرد، اما نتوانست آنجا را نگه دارد و با غنایم بسیار به سرزمین خود بازگشت.
رونق گرفتن مروئه میتواند همزمان با این حمله و انتقال دربار کوش از ناپاتا به مروئه صورت گرفته باشد. اما باید توجه کرد که معمولاً جنگ و غارتِ پایتختها در جهان باستان به تغییر مکان مراکز سیاسی منتهی نمیشده است و این تنها در مواقعی رخ میداده که به دلیل تحولات سیاسی یا اقتصادی شهری دیگر در نزدیکی آن تأسيس شود و از نظر تجاری یا نظامی با آن وارد رقابت شود و اهمیتی بیشتر به دست آورد. چنان که مثلاً شهر بابل و شوش بارها و بارها توسط ارتشهای مهاجم غارت و ویران شدند اما همچنان شکوفا ماندند. اما وقتی سلوکیه در نزدیکی بابل تأسيس شد، روند ویرانی آن آغاز شد. بر این اساس، بعید است حملهی پسامتیک دوم به نابودی کامل نپتا انجامیده و مروئه را جایگزین آن ساخته باشد.
در عین حال، در مورد مروئه چند نکته را میدانیم: نخست آن که این شهر در ابتدای کار مرکزی بازرگانی بوده است؛ دوم آن که زمان تأسيس آن در ابتدای قرن ششم پ.م. و دوران رونق گرفتنش به پایان این قرن مربوط میشود، یعنی بعید نیست حملهی پسامتیک تأسيس اردوگاهی موقت یا شهرکی را در این منطقه به دنبال داشته باشد، اما نامحتمل است که توسعه و مرکزیت یافتن آن در این زمان صورت پذیرفته باشد.
از سوی دیگر شواهدی وجود دارد که رونق مروئه را به کمبوجیه مربوط میسازد. توافقی در این مورد وجود دارد که کمبوجیه تا نپتا پیش رفته است. چون جایی در شمال غربی این شهر وجود دارد که از دیرباز اردوگاه کمبوجیه (به یونانی کَمبوسوتامیون/
) نامیده میشده است.[3] بر این پايه، برخی از نویسندگان حدّ نهایی پیشروی سپاه کمبوجیه را به فاصلهای میان نپتا و مروئه محدود دانستهاند و گفتهاند که کمبوجیه پس از گرفتن یا

نقشهی کوش باستان
تأسيس مروئه، به سوی نپتا پیش رفت اما در بیابانهای بین دو شهر درگیر تشنگی یا توفان شن شد و ناگزیر شد بازگردد.[4]
اما شواهد دیگری در دست است که رونق یا حتا تأسيس مروئه را با کمبوجیه مربوط میسازد. از طرفی منطقهی پیرامون این شهر هنوز هم کَبوشیَه نامیده میشود که در زبانهاي محلی قدیم و جدید معنایی ندارد و انگار بازماندهای از نام کمبوجیه باشد. از سوی دیگر، تمام تاريخنويسان یونانی- رومی کمبوجیه را مؤسس این شهر دانستهاند.[5] استرابو اصولاً نام مروئه را پارسی دانسته و گفته که این نام خواهر یا همسرِ کمبوجیه بوده که در این شهر درگذشته و به احترام او این منطقه را بدین نام خواندهاند.[6] دیودوروس این نام را به مادر کمبوجیه مربوط میداند.[7]
هلیودوروس هم در تاریخی که دربارهی حبشه نوشته و آیتیوپیکا (
) نام دارد، شاه حبشه را مردی با نامِ پارسیِ هیداسپ دانسته است و گفته که میان او و شهربان مصر، اوروَند، کشمکشی رخ داده است.[8] همچنين این گزارش تاريخنويسان رومی را در دست داریم که وقتی سرداری رومی به نام پترونیوس از سوی امپراتور روم، آگوستوس، فرمان یافت تا جنوب مصر را فتح کند، به شهری در نزدیکی مروئه رسید که Forum Cambusis (محلهی کمبوجیه) نامیده میشده است.[9]
هرودوت داستان حملهی کمبوجیه به آفریقای سیاه را در قالب داستانی ضدایرانی صورتبندي کرده که در آن کمبوجیهی جاهطلب، تنها به خاطر عطش قدرت، به قلمرو اتیوپیاییهای درازعمر و پرهیزگار حمله میبرد. اما به خاطر کمبود آب و گم شدن در کویر ناگزیر شد به مصر بازگردد.[10] طبق این گزارش، قلمرويی که کمبوجیه از پیشروی در آن باز ماند، منطقهای بود که در گذشته کوش نامیده میشد و امروز کشور سودان را برمیسازد. یکی از شاهان این منطقه به نام ناستاسِن در کتیبهای لاف زده که هجوم فرعونی به نام کامباسوتِن را دفع کرده و کشتیهایی را از او به غنیمت گرفته است. برخی از تاريخنويسان ابتدای قرن بیستم این اشاره را به حملهی کمبوجیه به کوش مربوط میدانستند.[11]
هینتس این نام را به شکلی متفاوت خوانده و گفته که ناستاسن مدتها پس از کمبوجیه سلطنت میکرده و اشارهاش احتمالاً به لشگركشي فرعونی دیگر به نام خابِش مربوط میشود. این خابش شخصیت مرموزی است که احتمالاً تباری لیبیایی داشته[12] و در فاصلهی میان مرگ اردشیر و داریوش سوم (336-337 پ.م.) در مصر شورش کرده و برای مدتی بر این سرزمین حاکم بوده است. بیشتر مصرشناسان این تفسیر را پذیرفتهاند و این شخص را همان خابش دانستهاند،[13] هر چند شواهدی هست که این تفسیر را نادرست مینماید. از سویی، بعید است که خابش که تازه در پی قیامی به قدرت رسیده و دایرهی قدرت و مشروعیتش جای بحث داشته، به برنامهای بلندپروازانه مانند حمله به جنوب اندیشیده و آن را اجرا کرده باشد. از سوی دیگر، ناستاسن، که حاکمی محلی در مروئه بوده، در کتیبهاش میگوید که این شخص را شکست داده و رمههای گاوانش را به غنیمت برده است و از اينجا برمیآید که حریف او نیز حاکم محلی دیگری بوده است، نه فرعون مصر، و نه بیتردید کمبوجیه.[14]
امروز متخصصان تاریخ هخامنشیان دو برداشت متضاد در مورد عملیات نظامی کمبوجیه در جنوب مصر دارند. برخی معتقدند کل داستانی که هرودوت نقل کرده دروغ است و بخشی از تبلیغات ضد ایرانی آتنیهاست که میکوشیدند حملهی خشایارشا به شهرشان را با رفتار مشابهِ کمبوجیه نسبت به مردمی اساطیری و خوشنام همسان بدانند.[15] برخی دیگر این گزارش را راست میدانند و آن را ادامهی حملههای مرسومِ فراعنه به مرزهای جنوبی مصر قلمداد میکنند.[16]
لشگركشي کمبوجیه به جنوب مصر، احتمالاً، هدفی مهمتر از ماجراجویی در آفریقای سیاه را هم دنبال میکرده است، و آن هم فرو نشاندن آشوب و بی نظمیای بوده که احتمالا بعد از فروپاشی قدرت سلسلهي سائیس در استانهای جنوبی بروز کرده است. چنان که از متن حک شده بر تندیس وجاهورسنه بر میآید، کمبوجیه بعد از تثبیت شدن در مقام فرعونی، آشوبِ برخاسته در جنوب مصر را فرو نشاند. این اشاره احتمالاً به انگیزهی اصلی لشگركشي کمبوجیه به جنوب مربوط میشود.
هرودوت مینویسد که در ادامهی همین لشگركشيها بود که یک ارتش کامل پارسی با پنجاه هزار سرباز در بیابانهای واحهی آمون در شمال غربی مصر گم و برای همیشه ناپدید شدند.[17] در مورد سرنوشت این سپاه بحثهای زیادی وجود دارد. این موضوع از دیرباز رازی جذاب برای ماجراجویان و باستانشناسان بوده است. شمار زیادی از این افراد در طول تاریخ به مرزهای غربی مصر رفتهاند و صحرای سیوه را که به روایت هرودوت محل ناپدید شدنِ این سپاه بوده کاوش کردهاند. در میان ایشان میتوان به کنت لازولو آلماسی[18] اشاره کرد که همان شخصیتی است که با الهام از وی فیلمِ مشهور بیمار انگلیسی[19] را ساختهاند. در قرن بیستم نخستین تلاش جدی برای گشودن این معما در سال 1933 م. توسط اورد وینگیت[20] انجام پذیرفت و به هیچ دستاورد مهمی منتهی نشد. آنگاه در 1977 م. این حرف دهان به دهان گشت که باستانشناسان در همین صحرا بقایای سپاه پارسی را یافتهاند، اما به زودی معلوم شد کل ماجرا شایعهای بیش نبوده است.
در اواخر سال 1983 و ابتدای 1984 م. (فاصلهی شهریور تا اسفند 1362 خورشیدی) یک گروه مجهز از طرف دانشگاه هاروارد، که با بودجهای کلان پشتیبانی میشدند، برای جستوجو به صحرای سیوه رفتند. این گروه به هواپیمایی مجهز بودند که میتوانست از عوارض زیر زمین عکسبرداری کند. آنها به دستاوردهای هیجانانگیزی رسیدند. مثلاً مجموعهای از گوردخمههای سبک زرتشتی در این بیابان یافت شد که حاوی استخوان نیز بود و قدمتش به 1500 پ.م. باز میگشت. تاریخ یادشده از زمان زندگی زرتشت عقبتر است، از این رو ربطی به دین زرتشتی ندارد. اما این سبک از تدفین تنها در میان قبایل سکا و مردم آریایی ساکن در ایران شرقی رایج بوده و یافته شدنش در صحراهای غرب مصر شگفتانگیز بود. در غاری در منطقهی میان بحرین و سیوه یک ابوالهول سنگی نیز یافت شد که سبک هنری هخامنشیان را دارا بود و به زمان زمامداري ایشان بازمیگشت.[21] با وجود این، از ارتش پارسها اثری یافته نشد.
در سال 2000 م. گروهی از کاشفان مصری که در جستوجوی منابع نفتی بودند، در منطقهي سیوه به پاره فلزهایی برخوردند که میتوانست بازماندهی سلاح باشد. اما گزارش بیشتری در این مورد منتشر نشد. آنگاه در سال 2009 م. برادران کاستیگلیونی[22] اعلام کردند که در همین منطقه بقایای پیکر انسان و سلاحهای جنگی را یافتهاند که، هم از نظر زمان و هم از نظر نوع پوشش و رزمافزار، با سربازان هخامنشی سازگار است. یافتههای ایشان مشتمل است بر قطعاتی از سلاحهای مفرغی، یک گردنبند و چند گوشوارهي نقرهای و چند صد استخوان انسان، که همگی به قرن ششم پ.م. تعلق دارند.[23] این دو برادر استخوانهای انسان را زیر صخرهی بزرگی یافتند که سی و پنج متر درازا و 1/8 متر بلندا داشت و زیرش حفرهای به عمق سه متر پدید آمده بود. از دید ایشان، سربازان پارسی در جریان توفان شن به زیر این سنگ پناه برده و همان جا به دلیل شدت توفان مرده بودند.
هر چند گزارش این دو برادر در ایران انعکاس زیادی یافت، اما در مورد اصالت و اعتبار آن تردیدهایی جدی وجود دارد. شک از اينجا برمیخیزد که ایشان به جای انتشار یافتههای خود در مجلههای علمی معتبر، یک فیلم مستند پر سر و صدا بر مبنای آن ساختهاند و همه چیز را در آن روایت کردهاند. ناگفته نماند که این دو برادر همان کسانی بودند که در اواخر دههی 1970 م. دو فیلم مستند تکاندهنده به نامهای Addio ultimo uomo, Africa ama و Africa dolce e selvaggia ساختند که در ایران هم به صورت فیلم ویدئویی دست به دست میگشت و سر و صدای زیادی به پا کرد. این فیلمها صحنههایی چندشآور از زندگی بومیان آفریقایی را نمایش میداد و صحنههایی مانند آدمخواری، پوست کندن جسد انسان، و زجرکش شدن یک دختر جوان توسط جنگجویی قبیلهنشین را نمایش میداد. باستانشناس مشهور مصری، ظهی حَواس، در واکنش به انتشار خبر یافته شدن ارتش کمبوجیه در مصاحبهای رسمی اعلام کرد که این دو برادر هیچ نوع مجوزی برای حفاری در مصر نداشتهاند و سخنانشان هیچ پایه و اساسی ندارد.[24]
سخن هرودوت در مورد ارتش گمشدهی کمبوجیه از چند زاویه قابل نقد است. مهمتر از همه این که دلیلِ گسیل ارتشی به این بزرگی به سیوه معلوم نیست. در دورانی که کمبوجیه مصر را گشود، بیابانهای میان مصر و لیبی مانند امروز منطقهای خشک و خالی از سکنه بود و تنها شهرِ کوچک سیوه در آن قرار داشت که به خاطر معبد آمون و پیشگوی آن در میان دولتشهرهای یونانی شهرت داشت. این شهر نه در مصر اهمیت داشت و نه در تاریخهای بعدی ایرانی و شرقی جایگاهی به دست آورد. در واقع، تنها دلیل اهمیت شهر سیوه و معبدش است که حدود یک قرن بعد یونانیان داستانهایی در مورد مهارت کاهنان آن در زمینهی غیبگویی تعریف میکردند و اسکندر به همین دلیل پس از فتح مصر به زحمت خود را به آنجا رساند تا ادعای خدازادگی خود را تثبیت کند.[25]
روایت هرودوت آن است که کاهنان معبد آمون در سیوه از پذیرش حاکمیت کمبوجیه بر مصر سر باز زدند و از این رو شاهنشاه پارسی ارتش بزرگ پنجاه هزار نفرهای را برای تنبیه ایشان گسیل کرد، اما توفانی از شن برخاست و گردبادی مهیب این ارتش را در خود غرقه ساخت و همهی جنگاوران پارسی را از میان برد.[26] این گزارش به دو دلیل نادرست مینماید. از سویی شهر سیوه جز قصبهی کوچک و دورافتادهای در میانهی صحراهای مرزی غرب مصر نیست و از این رو، نظر کاهن آن اهمیت چندانی برای مصریان و کمبوجیه نداشته است. از طرف دیگر، گزارش هرودوت به سخنان افسانهآمیزی که در مورد دخالت نیروهای فراطبیعی در دفع حملهی پارسها میگوید شباهت بسیار دارد.
او در مورد حملهی پارسها به یونان بارها و بارها به داستانهایی مانند برخاستن توفان، یخ زدن دریا، برخاستنِ روح دو پهلوان اساطیری از گور، ظهور خدایی مانند پان و مواردی مشابه را روایت کرده است. در تمام این موارد ارتش مهاجمِ هخامنشی است که آماج این نیروهای طبیعی قرار میگیرد و همواره هم شمار زیادی از ایشان (معمولاً پنجاه یا شصت هزار تن) کشته میشوند. بنا بر شواهد تاریخی و گفتارهای خودِ هرودوت در جاهای دیگر میدانیم که این داستانها هیچ ارتباطی با واقعیت ندارند، چون ارتش هخامنشی در تمام مواردِ یادشده مأموریت خود را با موفقیت انجام داده و مناطق مورد نظرش را فتح کرده است. از این رو، چنین مینماید که داستان ارتش گمشدهی کمبوجیه اولین نسخه از افسانهای مشهور در میان یونانیان باشد که تنبیه ارتشهای باشکوهِ مهاجم به دست خدایان محلی را نشان میدهد.[27] غیاب هر اشاره و سندی که گم شدن ارتشی چنین بزرگ را در آن هنگام نشان دهد، این حدس را تقویت میکند که هرودوت در اينجا هم به یکی از افسانهبافیهای معمولِ خویش سرگرم است.
با وجود این، میتوان حدس زد که پس از فتح مصر به دست کمبوجیه نوعی عملیات نظامی در مرزهای غربی این کشور انجام شده و شاید توفان شنی هم برخاسته و چند تنی هم کشته شده باشند و به این ترتیب، بذر افسانههای یادشده در ذهن راویان یونانی نشسته باشد.
اگر به راستی گروهی از سربازان ایرانی در واحهی آمون گم شده باشد، دلیلِ آن تلاش کمبوجیه برای فتح دولتشهرهای نوپای کارتاژ بوده است. هرودوت نوشته که کمبوجیه قصد داشت شهرهای نوبنيادِ مستقر بر شمال آفریقا و ساحل جنوبی مدیترانه را نیز فتح کند، اما دریانوردان ارتشاش که بیشتر فنیقی بودند و با کارتاژیها خویشاوند بودند، او را از این کار بازداشتند و حاضر نشدند برایش بجنگند. این که شهرهای یادشده را با دولت نیرومند کارتاژ یکی فرض کنیم، خطایی تاریخی است. چون کارتاژ تازه در قرن چهارم و سوم پ.م.، یعنی پس از انقراض هخامنشیان، به دولتی نیرومند تبدیل شد. با وجود این، در دوران کمبوجیه ساحل جنوبی مدیترانه چند دولتشهر بازرگان را در خود جای میداد که توسط مهاجران فنیقی تأسيس شده بود. بزرگترين این دولتشهرها کارتاژ نام داشت که هستهی مرکزی دولت کارتاژ بعدی بود و در تونس امروزین واقع شده بود. چه بسا کمبوجیه برای فتح آن تلاشی کرده باشد. هر چند در آن هنگام هنوز اتحاد مهمی میان دولتشهرهای یادشده برقرار نبود و کارتاژ موقعیت برجستهی آتیاش را به دست نیاورده بود.
7. هر چند در جریان فتح مصر برخی از نخبگان بلندپایه، مانند وجاهورسنه، به کمبوجیه پیوستند اما سیطرهی شاه پارسی بر مصر در میان تمام طبقات با استقبال روبهرو نشد. سیاست غیردینی فرعون پارسی به بروز نارضایتیهایی در طبقهي کاهنان مصری انجامید. کمبوجیه، بر خلاف فرعونهای پیشین، به رابطهای صمیمانه و غیررسمی میان خود و کاهنان قایل نبود و منابع سرشار مصر را در اختیار کاهنان قرار نمیداد. او نظمی روشن و دقیق را بر معابد مصری استوار کرد و به ویژه حساب و کتاب درآمدهایشان را بازبینی کرد و شفاف ساخت و به این ترتیب، از پیشکشهای مرسوم به معابد کاسته شد و به روایتی درآمد معبدها تا نصف کاهش یافت.
واکنش کاهنان این بود که مجموعهای از داستانها و روایتهای نکوهشگرانه را در مورد کمبوجیه و تباهکاریها و کفرهایش در مورد دین مصریان ابداع کنند. ایشان بعدها نیز از شورشیانی که با حاکمیت پارسها مخالف بودند، حمایت کردند و بخش عمدهي روایتهایی که هرودوت در مورد کردار کافرانه و توهینآمیز کمبوجیه نسبت به معبدهای مصری و نفرین خدایان و دیوانه شدنش را باید به انعکاس تبلیغاتی از این دست مربوط دانست که به ویژه در زمان نوشته شدنِ تواریخ به قلم هرودوت بسیار رواج داشتهاند. شهرت این داستانها و راه یافتنشان به کتابهای رسمی تاریخ، باعث شده تا تصویری نادرست و به شدت تحریفشده از این شاه در ذهنها تثبیت شود؛ تصویری كاملاً افسانهآمیز و نامستند که به هیچ عنوان سزاوارِ مردی با دستاوردها و ویژگیهای کمبوجیه نیست.
نخستین افسانه، به دشمنی کمبوجیه با دین خدایان محلی باز میگردد. واقعیت آن است که کمبوجیه با دین مصریان یا خدایانشان هیچ مشکلی نداشت. اسناد باستانشناختی نشان میدهد که کمبوجیه در زمان خویش شاهی مشروع و نیرومند و محبوب در مصر بوده است و این از الگوی حرکت نظامیاش و پیروزی برقآسایش بر ارتش مصر نیز برمیآید. از این رو، روایتِ هرودوت که میگوید کمبوجیه گاو مقدس آپیس را با شمشیر کشت و بعد از آن به خاطر نفرین خدایان دیوانه شد،[28] قطعاً نادرست است. چون مومیایی گاو آپیس از 524 پ.م. به دست آمده که به دلایل طبیعی مرده و با مراسم و تشریفات عادی و شکوه و جلال بسیار دفن شده و بر روی آن مُهر کمبوجیه هم به چشم میخورد.[29]
این سخنِ هرودوت که کمبوجیه کاهنان را تازیانه زد و جسد آماسیس را از گور بیرون آورد و مو و گوشت تنش را کند و آن را سوزاند[30] نیز نادرست است. از سویی این کار از کسی که پسرِ همین آماسیس را در جنگ اسیر کرده و جانش را بخشیده نامحتمل است، و از سوی دیگر توهین به مردگان در سنت پارسها تابویی بزرگ تلقی میشده که حتّا در شرایط ضرورت نظامی نیز از آن پرهیز میکردند. چنان که چند سال بعد از این تاریخ داریوش بزرگ در جریان فرو کوفتن قبایل سکا میدید که دشمنانش از برابرش میگریزند و با جنگ چریکی سپاهیانش را به تنگ آوردهاند. آنگاه با این پیام روبهرو شد که اگر گورهای بزرگان ایشان را بگشاید و غارت کند، ایشان در برابرش صفآرایی میکنند و میجنگند. اما به این کار دست نیازید و مردگان را به حال خود گذاشت. داریوش، به همین ترتیب، در ارتباط با شاهان پیشین نیز احترام را رعایت کرد. چنان که مثلاً در سندی که از مصر به دست آمده، سیاههای از فرعونهای مصری در دست است که نام کمبوجیه و داریوش را نیز در خود دارد و در دوران این شاه نوشته شده است. جالب است که در همین سیاهه، نام آماسیس هم در درون نماد قدرت فرعون (کارتوش) دیده میشود. بنابراین کمبوجیه تا حدودی خود را جانشین بر حقِ آماسیس قلمداد میکرد و بر این مبنا تبلیغاتی را بر ضد پسامتیک آغاز کرده بود. در چنین شرایطی اگر کمبوجیه به جسد فرعون قبلی بیاحترامی میکرد، مشروعیت و اعتبار خود را هم در میان پارسها و هم در میان مصریانی که فرعونِ مومیاییشده را مقدس میدانستند، از دست میداد. مشروعیت کمبوجیه و فعالیتهای بعدیاش در مصر نشان میدهد که او از این مشروعیت برخوردار بوده و بنابراین روایت یادشده نیز مثل ماجرای قتل گاو آپیس برساختهي دشمنان اوست که باید همان کاهنان مصری بوده باشند.
بخش دیگری از داستانهای هرودوت در مورد کمبوجیه نیز به همین ترتیب نامعقول مینماید. مثلاً هرودوت نوشته که کمبوجیه ابتدا با خواهرش آتوسا و بعد با خواهر دیگرش روشنک (رُخشانَه/ رُکسانا) ازدواج کرد، و بعد دومی را به قتل رساند.[31] احتمالاً خاستگاه این داستان آن است که سنت مصریِ ازدواج خواهر و برادر را با سنت ازدواج پارسها اشتباه گرفته است. پارسها زنان خود را از میان دختران نجیبزادگان قبایل ایرانی انتخاب میکردند، و گاه بانوانِ قصرشان زنان بابلی و یهودی بودند. از این رو، سنت سفت و سختِ مصریان برای پاسداری از خونِ فرعون، که تنها با ازدواج خواهر و برادر تثبیت میشد، در میانشان وجود نداشته است.
خودِ هرودوت هم به باب نبودنِ رسم ازدواج خواهر و برادر در میان ایرانیان آگاه بوده است. چون مینویسد که کمبوجیه برای انجام این کار از مغان مجوز خواست و مغان به او گفتند چنین چیزی در قوانین پارسیان ناشناخته است و قانونی در رد یا قبولش وجود ندارد.[32] این نکته را هم باید در نظر داشت که اشاره به ازدواج خواهر و برادر در کل دوران هخامنشی تنها توسط هرودوت به شاهان هخامنشی منسوب شده است. هم او اشارهی مشابهی به ازدواج اردشیر دوم با دو دخترش آتوسا و آمستریس دارد که هم از نظر اسم عروسها و هم شمارشان و هم سیر روایی داستان شباهتی چشمگیر به داستان کمبوجیه و خواهرانش دارد. با توجه به این نکته که هرودوت چیزهای عجیب و غریبِ منفی زیادی در مورد کمبوجیه میگوید، و این مرد به عنوان فاتح مصر وارثِ سنن پادشاهی فراعنه – از جمله ازدواج خواهر و برادر – محسوب میشده، قاعدتاً سخن بیپایهي هرودوت از تعمیم بیجای سنتی مصری به درون دربار ایران برخاسته است. داستان ازدواج اردشیر با دخترانش هم دقيقاً رونوشتی از ماجرای کمبوجیه است و به همین ترتیب، در ادبیات یونانیِ زمانِ هرودوت سابقه دارد. یعنی هرودوت یک روایت عامیانهی یونانی را – که طی آن مردی ثروتمند و دولتمند به خاطر شهوتپرستی و غرور (هوبریس) با دو زنِ همخونش (خواهران یا دخترانش) ازدواج میکند و بعد به کفارهی این کار به دیوانگی و فلاکت میافتد – گرفته و آن را بر داستانهای مربوط به دربار هخامنشی منعکس کرده است.
هرنشمیت در مقالهی خوبی تمام الگوهای وصلت هخامنشیان در منابع یونانی را استخراج کرده[33] و با وجود آن که بدون نگاهی انتقادی داستان هرودوت دربارهی کمبوجیه را پذیرفته، دادههایی فراهم آورده که میتوان بر مبنایشان نادرستی این روایت را دریافت. بر اساس این دادهها، معلوم میشود که نزدیکترین شکل ازدواج خانوادگی وصلت با فرزندان عمو، دایی، خاله یا عمه بوده است و این الگویی است که در تمام نظامهای خویشاوندیِ قبیلهمدار وجود دارد و احتمالاً هخامنشیان نیز آن را از سبک زندگی دیرینهی خود به ارث برده بودند. گذشته از این، هیچ نشانی از زنای با محارم در این چارچوب دیده نمیشود و مدارک و اسناد فراوان اکدی و ایلامی و عبریِ همدورانِ هخامنشیان نیز هیچ اشارهای به این موضوع ندارند.
گذشته از نقدهای درونی که به سادگی نامعتبر بودنِ داستان هرودوت در مورد زنای با محارم را نشان میدهد، دستکم در مورد کمبوجیه یک سند بیرونیِ روشن و استوار داریم که دروغ بودن سخن هرودوت را اثبات میکند. با توجه به کتیبهای که در تختجمشید پیدا شده، این حدسِ نیرومند وجود دارد که نام زنِ کمبوجیه به ایلامی اوپاندوش بوده است،[34] از این رو نشانی از ازدواج وی با خواهرش یا با کسی به نام آتوسا یا روشنک در منابع ایرانی در دست نیست، و برعکس شاهدی هست که نشان میدهد ملکهی او نامی دیگر داشته است. اگر او به راستی با خواهرش – دختر کوروش بزرگ – ازدواج میکرد، قاعدتاً نام وی به عنوانِ شهربانوی ایرانزمین مطرح میشد و از شخصی دیگر نام نمیبردند. با همهی اينها، پژوهشگری نامدار همچون مری بویس، تنها با نص هرودوت، این ماجرا را درست دانسته و آن را نمونهای از آیین خویدوده قلمداد کرده و گفته که این رسم از دوران کمبوجیه در میان زرتشتیان رایج بوده است.[35] این در حالی است که هم سخن هرودوت نادرست است و هم در زرتشتی بودن کمبوجیه شک هست و هم اصولاً این که خویدوده در ایران باستان چه معنایی داشته جای بحث وجود دارد.
به همین ترتیب، ماجرای کشته شدنِ زن کمبوجیه به دست وی نیز نادرست است. داریوش که در واقع پس از کودتایی بر ضد خاندان کمبوجیه به قدرت رسید و در شرح زندگی وی از ذکر شایعهها و تهمتهای مشکوک خودداری نکرده، اشارهای به این که او زن خود را کشته، نکرده است، در حالی که اگر کوچکترین بارقهای از حقیقت در این موضوع بود، آن را دستمایهي تبلیغات سیاسیاش قرار میداد. چنان که خواهیم دید، دستمایههای مشابهی را با مهارت به کار گرفت. یعنی به شایعهی کشته شدنِ بردیا به دست کمبوجیه دامن زد. اگر کمبوجیه به راستی خواهرش و دختر کوروش بزرگ را میکشت، بیتردید، ردپایی از این موضوع در منابع غیریونانی نیز مییافتیم. منابع مصریِ مخالف کمبوجیه، که بیشتر در دوران بطلمیوسیان تدوین شدهاند، به سرزمینی تعلق دارند که سرچشمهی سنت ازدواج فرعون با خواهرش محسوب میشود. در این متنها بارها و بارها به کفر کمبوجیه و غارت معابد به دستش اشاره شده، اما اشارهای به ازدواج با خواهران یا زنکشی در آن دیده نمیشود.
یکی از همین مضمونهای مورد تأكيد داریوش بوده که در منابعی مانند تواریخ هرودوت نیز انعکاس یافته و به این روایت ختم شده که کمبوجیه با اطرافیانش با خشونت رفتار میکرده است. مشهورترین اشاره به این موضوع، آن است که کمبوجیه برادرش بردیا را به قتل رسانده است.[36] این داستان را به زودی در شرح تاریخ بردیا وارسی خواهم کرد، اما آنچه فعلاً اهمیت دارد آن است که داستانهایی با همین ساختار و الگو در مورد کمبوجیه وجود داشته که بیتردید نادرست است. مثلاً هرودوت در کنار اشاره به این برادرکشی، میگوید که کمبوجیه دستور داد تا کرسوس – شاه تبعیدی لودیه – را به قتل برسانند. اما بعد پشیمان شد و وقتی خبردار شد سربازانش نافرمانی کردهاند و او را نکشتهاند شاد شد، ولی آن سربازان را اعدام کرد.[37] این کرسوس پادشاهی مقتدر و ثروتمند بود که بر آناتولی فرمان میراند و کوروش در نبردی برقآسا او را شکست داد. چنان که در تاریخ کوروش هخامنشی نشان دادهام، تردیدی وجود ندارد که کرسوس در جریان فتح پایتختش، سارد، به رسم باستانی شاهان این منطقه خودکشی کرد. از این رو، این داستان سراپا نادرست است.
کردارهای بعدی کمبوجیه نشان میدهد که تا پایان عمر از هوشیاری و تدبیری کامل برخوردار بوده است. او، با وجود مهربانی و نرمیای که در جریان فتح مصر از خود نشان داد، همچنان گوش به زنگ خطرات و آمادهي مقابله با آنها بود. مرور رفتارهای بعدی وی نشان میدهد که داستان رفتار خشونتآمیز و دیوانهوار وی تا چه پایه نادرست بوده است. مثلاً پسامتیک که به آسودگی در شوش میزیست، احتمالاً رفتار غیرعادی وی و بخشوده شدنِ جانش را به ضعف حمل کرده بود، چون پنهانی مشغول دسیسه شد و کوشید شورشی در مصر برانگیزد. غافل از این که کمبوجیه کسانی را براي پاییدن وی گماشته است و ایشان به سرعت شاهنشاه را از خیانت وی آگاه کردند. پسامتیک به مرگ محکوم شد و به روایت هرودوت ناگزیر شد خون گاو بنوشد و به این دلیل مسموم شد و درگذشت.[38]
کس دیگری که شاید نرمخویی کمبوجیه را به ضعف تعبیر کرده باشد، پلوکراتس بود. او پس از مدتی به خشونت و غارتگری روی آورد و با ناوگان بزرگی که در اختیار داشت به دولتشهرهای همسایهاش حمله برد. او در نبردی دریایی مردم موتیلنه را که تابع پارسها بودند، غارت کرد و حتا به سواحل نزدیک سارد نیز دستاندازی کرد. نتیجه آن شد که کمی بعد شهربان سارد که نامش در یونانی اورواتِس (هورباد) ثبت شده، وی را به دربار خود احضار کرد و در آنجا محاکمهاش کردند و اعدام شد. هورباد حکومت ساموس را به پسرِ شاه قبلی این شهر بخشید که مورسوس پسر گوگِس نام داشت[39] و پدرش به دست پلوکراتس کشته شده بود.
بنابراین اگر روایت تبلیغی و سیاسی یونانیان را با محک مدارک تاریخی بسنجیم، درمییابیم که گزارشهای بدگویانه در مورد کمبوجیه نادرست است. در واقع، کمبوجیه شاهی پیروزمند و هوشمند بوده که برنامههایی بلندپروازانه را با دقت طراحی میکرده، با شکیبایی در انتظار زمان مناسب برای اجرایشان مینشسته، و در نهایت با کمترین هزینه و بیشترین کامیابی اجرایشان میکرده است. دستاوردهای سیاسی او را به سادگی میتوان از ردپایی که در مصر بر جا گذاشت دریافت. او نه تنها این کشورِ کهنسال و بزرگ را در فاصلهي چند ماه فتح کرد، که بنیانی چندان استوار برای حکومت خود در آنجا بنا نهاد که توانست در مدتی کوتاه به ماجراجویی در مرزهای آن نیز بپردازد. دستکم دستاوردش در جنوب مصر چشمگیر بود و به تثبیت مرز مصر در یکی از جنوبیترین حدهای تاریخیاش منتهی شد. مصرِ کمبوجیه، همان بود که با کمی اُفتوخيز تا دو قرن بعد همچنان استانی هخامنشی باقی ماند و ردپای پارسیان را برای همیشه در فرهنگ و تمدن خویش حفظ کرد.
8. سه سال پس از فتح مصر، کمبوجیه در شرایطی بحثبرانگیز درگذشت. در مورد مرگ او ابهامهای فراوانی وجود دارد. از نظر زمانی، کهنترین روایت در این مورد در کتیبهي بیستون ثبت شده است:
داریوششاه میگوید: … کمبوجیه نام، پسر کوروش، از دودمان ما، در اينجا شاه بود. آن کمبوجیه را برادری بود به نام بردیا، که پدر و مادرش با کمبوجیه یکسان بود. سپس کمبوجیه آن بردیا را کشت. هنگامی که کمبوجیه بردیا را کشت، برای مردم روشن نشد که بردیا کشته شده است. سپس کمبوجیه رهسپار مصر شد. در آن زمانی که کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم متجاوز شدند. پس آنگاه دروغ در سرزمین بسیار شد، هم در پارس، هم در ماد و هم در سرزمينهاي دیگر.
داریوششاه گوید: سپس مردی مغ بود، به نام گوماتا، از پاسارگاد برخاست، (از آنجا که) کوهی است به نام اَرکدرَی. هنگامی که از آنجا برخاست، از ماه وییخنه چهارده روز سپری شده بود. او به مردم این گونه دروغ گفت: من بردیا، پسر کوروش، برادر کمبوجیه هستم. پس آنگاه همهی مردم در برابر کمبوجیه نافرمان شدند و به سوی او رفتند. هم پارس، هم ماد و هم سایر سرزمینها. از ماه گرماپده نه روز سپری شده بود که او شهریاری را درربود. پس آنگاه کمبوجیه به دست خود مرد.[40]
گزارش داریوش چنین است که کمبوجیه برادرش بردیا را به قتل رساند و در جریان شورشی که بردیايی دروغین برانگیخته بود، به دلیلی نامعلوم خودکشی کرد. هرودوت نیز دقيقاً همین داستان را روایت کرده و این نکته را افزوده که کمبوجیه هنگامی که خبر شورش بردیای دروغین را شنید، با شتاب بر اسب خود پرید و خنجری که بر کمر بسته بود در رانش فرو رفت و وی در اثر عفونت ناشی از این زخم درگذشت. کتسیاس روایت دیگری دارد و میگوید که کمبوجیه هنگامی که در بابل مشغول بریدن چوب بود، خود را زخمی کرد و بدان آسیبِ تصادفی درگذشت. در مورد مکان مرگ کمبوجیه هم اختلاف نظر وجود دارد. هرودوت گفته که او در شهر اگباتانَه در سوریه درگذشت، و این را پیشتر غیبگویی از شهر بوتو برایش پیشگویی کرده بود.[41] کتسیاس ماجرای چوببری را به بابل مربوط میداند و و فلاویوس یوسفوس دمشق را محل مرگ وی میداند.[42]
آنچه در مورد مکان مرگ وی گفته شده، تا حدودی دلیل مرگش را هم روشن میسازد. روایت کتسیاس که محل مرگ را بابل میداند به دلایل زیادی ناپذیرفتنی است.[43] روایت یوسفوس و هرودوت را به این ترتیب میتوان با هم جمع بست که فرض کنیم کمبوجیه در شهرِ حمات سوریه درگذشته است. این شهر به واقع نزدیک به دمشق است. این مکان از آنجا درست مینماید که گزارش دیگری در دست است و میگوید سرداری به نام پرِکساسپِس (پرخاسپ)، که همراه اردوی کمبوجیه بود، پس از مرگ وی راهبری ارتش را بر عهده گرفت و آن را از حلب به حرکت درآورد و پس از بیست و چهار روز به بابل رسید. با توجه به نزدیک بودنِ حمات به حلب، بعید نیست که این گزارش نیز حقیقتی را در مورد مکان مرگ کمبوجیه در بر داشته باشد.
عنصر دیگری که در تمام گزارشهای مربوط به مرگ کبوجیه تکرار میشود، آن است که او به طور تصادفی خود را زخمی کرده و به خاطر عفونت آن زخم درگذشته است. این گزارش، با توجه به وضع بهداشت در جهان باستان، دور از ذهن نیست. بعید نیست که کمبوجیه در زمان سوارکاری یا بریدن چوب یا هر فعالیت دیگری، به طور تصادفی خود را زخمی کرده باشد. در این حالت هیچ بعید نیست که زخم ناسور شده و به مرگ وی انجامیده باشد. در این حالت عبارتِ معماآمیزِ داریوش نیز روشن میشود. داریوش در بیستون از کلمهی پارسی باستانِ «اووَمَرشیوش» استفاده کرده است که تقريباً خودکشی معنی میدهد. این کلمه از دو بخشِ «اووَه» (خود) به علاوهی «مْرتیو» (مرگ) تشکیل شده است. عبارت مشابهی که در ترجمهی ایلامی این بخش از نبشته آمده تا حدودی مبهم است، اما ترجمهي اکدی همین عبارت اثبات میکند که منظور واقعاً «به دست خود مردن» بوده است.[44] ریچارد فرای این عبارت را چنین فهمیده که کمبوجیه به مرگی طبیعی و خود به خود درگذشته است. برخی از تاريخنويسان اعتقاد دارند داریوش در مرگ کمبوجیه دست داشته و با این کلمه خواسته از خود رفع اتهام کرده باشد.[45]
با توجه به این که پس از کمبوجیه برادرش بردیا بدون اغتشاش و درگیری به قدرت رسید و سیاست این شخص با داریوش اختلاف داشته است، میتوان فرض کرد که داریوش در ماجرای مرگ کمبوجیه بیگناه بوده است. اگر او در این مورد نقشی ایفا کرده بود، انتظار میداشتیم پس از آن به حرکتی برای غصب قدرت دست یازد، نه این که دست روی دست بگذارد تا برادر شاه پیشین در آرامش به قدرت برسد و سیاستی مخالف با وی را در پیش بگیرد. تازه بعد از آن هم داریوش تا هفت ماه مخالفتی بروز نداد و آخرین کسی بود که به توطئهی سرنگونی شاه جدید پیوست. داریوش حدود یک سال پس از مرگ کمبوجیه نبشتهی بیستون را پدید آورد، و در این هنگام قاعدتاً مردم هنوز چگونگی مرگ کمبوجیه را به یاد داشتهاند. از این رو، میتوان پذیرفت که بخشِ مشترک در میان گزارشهای گوناگون درست است و کمبوجیه به طور تصادفی زخمی بر خود وارد آورده و در اثر آن درگذشته است. با وجود اين، گزارش داریوش که کمبوجیه را کشندهی بردیا میداند و فراز آمدن گوماتا را پیش از مرگ وی قلمداد میکند، جای بحث دارد. کنکاش در این مورد را به گفتار آینده و بحثِ سرنوشت بردیا واگذار میکنم.
پس تا اینجای کار روشن شد که کمبوجیه در امرداد ماه سال 522 پ.م،[46] احتمالاً هنگام سوارکاری، زخمی تصادفی برداشت و به این دلیل درگذشت. شواهدی در دست داریم که نشان میدهد جانشین او – بردیا یا گوماتا – او را با تشریفات رسمی به خاک سپرده باشد. قاعدتاً فرزند مهتر کوروش نیز مانند پدرش در منطقهی فارس و با شکوه و جلال بسیار دفن شده است. در ایران معمولاً آرامگاه کمبوجیه را همان زندان سلیمان در پاسارگاد میدانند.[47] هر چند نقشرستم نیز به عنوان آرامگاهی محتمل موضوع گمانهزنی بوده است. هنکلمان، با توجه به کتیبهای به شمارهی NN 2174، آرامگاه وی را در فارس شناسایی کرده است. در این متن چنین آمده که «شومارِ کمبوجیه و بانو اوپاندوش در نارِزاش است» و از دید این باستانشناس شومار به ایلامی همان آرامگاه است.[48] اگر چنین باشد، کار راحت است چون نازارش به ایلامی نام همان نیریز در فارس است و بنابراین باید آنجا را مقبرهی کمبوجیه دانست.
- . Adams, 1977: 294–432. ↑
- . Clayton, 1994: 195. ↑
- . Pliny, VI, 81; Ptolmey, IV, 7. ↑
- . توپلین، 1388، ج. 6: 389-388. ↑
- . Strabo, XVII, 1, 5. ↑
- . Diodor, I, 33, 1; Strabo, XVII, 1,5; Josephus, 249, II. ↑
- . Diodor, I, 33. ↑
- . مورکوت، 1388، ج. 6: 478. ↑
- . Pliny, VI, 35, 181. ↑
- . هرودوت، کتاب سوم، بندهای 25-17. ↑
- . Schafer, 1901. ↑
- . Spalinger, 1978: 142-154. ↑
- . Torok, 1988: 163-164. ↑
- . Spalinger, 1978: 147. ↑
- . Torok, 1988: 125. ↑
- . Bresciani, 1985: 502-528. ↑
- . هرودوت، کتاب سوم، بند 26. ↑
- . László Almásy ↑
- . English Patient ↑
- . Orde Wingate ↑
- . Chafetz, 1983. ↑
- . Angelo and Alfredo Castiglioni ↑
- . Lorenzi, 2009. ↑
- . Hawass, 2009. ↑
- . در این مورد بنگريد به: وکیلی، 1389 (ب). ↑
- . هرودوت، کتاب سوم، بند 26. ↑
- . برای شرحی دقیق در مورد این افسانهها بنگرید به: وکیلی، 1389 (ب). ↑
- . هرودوت، کتاب سوم، بندهای 29-27. ↑
- . بنگريد به: بریان، 1377، جلد نخست. ↑
- . هرودوت، کتاب سوم، بند 16. ↑
- . هرودوت، کتاب سوم، بندهای 33-30. ↑
- . هرودوت، کتاب سوم، بند 31. ↑
- . هرنشمیت، 1388، ج. 2: 108-87. ↑
- . Henkelman, 2003: 101–172. ↑
- . بویس، 1375، ج. 1: 117-111. ↑
- . هرودوت، کتاب سوم، بند 61. ↑
- . هرودوت، کتاب سوم، بند 36. ↑
- . هرودوت، کتاب سوم، بند 15. ↑
- . هرودوت، کتاب سوم، بند 130. ↑
- . کنت، 1384: 403. ↑
- . هرودوت، کتاب سوم، بند 64. ↑
- . Josephus, Antiquities of the Jews, XI. 2. 2. ↑
- . Lincke, 1897: 41–61. ↑
- . کنت، 1384: 571 و 579. ↑
- . کوک، 1383: 102. ↑
- . در مورد نقل تاریخها در این کتاب همواره این قاعدهها را رعایت خواهم کرد: سالها را خورشیدی در نظر میگیرم و گاهشماري و زمان آغاز سال و نام ماهها را به شیوهی رایجِ امروز در ایرانزمین به کار میگیرم. یعنی نوروز را ابتدای هر سال خورشیدی فرض میکنم و از ماههای رایج در غرب استفاده نمیکنم. فقط برای آن که مبدا تاریخ میلادی در تاریخهای مرسوم رواج بیشتری دارد، مبدا تاریخ را میلادی فرض میکنم. با این توضیح که با توجه به ایرانی بودنِ گاهشماري، سه ماهِ ابتدای سال مسیحی عادی را همچنان ادامهی سال خورشیدی قبلی در نظر میگیرم تا نوروز فرا برسد و سال جدید شروع شود. این از آن روست که ابتدای سال مسیحی در آغاز زمستان و پیش از نوروز قرار دارد و فصل زمستانِ سال خورشیدی پیشیناش را تشکیل میدهد. به این ترتیب، مثلا دسامبر و مارسِ سال 521 پ.م. با بهمن و اسفند سال 522 پ.م. در گاهشماري مورد نظرمان منطبق میشود. این کار را تنها با توجه به رواج زیرسیستمهای گاهشماري کردهام. چرا که آغاز سال از نوروز و نام ماههای ایرانی برای مخاطبان ایرانی آشناتر است، و محاسبهی زمان بر حسب مبدا میلادی را نیز در تاریخهای باستان بیشتر در کتابها دیدهاند. ↑
- . Tabeshian, 2006. ↑
- . Henkelman, 2003: 101–172. ↑
ادامه مطلب: بخش دوم: وارثان کوروش – گفتار دوم: بردیا (1)