بخش دوم: چارچوب نظري
گفتار نخست: مرور منابع
1. هدف اين نوشتار صورتبندي مفهوم سوژه، و دستيابي به دستگاهي نظري است که از سويي سوژهي خودمختار عصر روشنگري را احيا کند، و از سوي ديگر برداشتهاي نادرست و توهمهاي انباشته شده بر آن را بزدايد. به اين ترتيب، روش ما از سويي واسازي مفهوم سوژهي مدرن، و از سوي ديگر تلاش براي بازسازي آن در قالبي نيرومندتر و معنادارتر است. قالبي که تنها با تسلط بر درک پويايي قدرت، لذت، و معنا ميتواند پيريزي شود.
نظرياتي را که در زمينهي سوژه وجود دارند ميتوان به اشکال گوناگون ردهبندي کرد. يک راه آن است که بر مبناي روششناسي به کار گرفته شده در اين نظريهها آنها را دستهبندي کنيم. بر مبناي چنين معياري، به هفت روش کلي ميرسيم که تنها شش موردشان در حال حاضر هواداراني دارند[1].
سادهترين راه براي گردآوري اطلاعات و استنتاج در مورد ماهيت سوژه آن است که به روشهاي آزمايشگاهي و کنترل شدهاي شبيه به آنچه در ساير علوم پايه وجود دارد روي آوريم. چنين شيوهاي در اواخر قرن نوزدهم در زمينهي روانشناسي تجربي و توسط ويلهلم وونت ابداع شد و با روندي مستمر و پيوسته توسعه يافت.
روش ديگر، گردآوري اطلاعات با روش ميداني است. پژوهشي که پياژه بر روند رشد شناخت و ادراک اخلاقي بر کودکان انجام داد و در آن فرزندان خود را در شرايط طبيعي خانوادهاش موضوع بررسي قرار داد، در اين رده ميگنجد. اين نوع از پژوهش به ويژه در سالهاي پيش از جنگ جهاني دوم بسيار رايج بود. اما بعد به تدريج منسوخ شد، تا دههي هفتاد ميلادي که بار ديگر اهميت يافت.
سومين رويکرد رايج مشاهدهي مداخلهجويانه است که با وارسي رفتار و واکنشهاي افراد به همراه ابراز داوري ناظر همراه است. اين شيوه نيز از زمان ابداعش در ابتداي قرن بيستم به طور پيوسته مورد استفاده بوده است. روش ديگر، استفاده از پرسشنامه و استانده کردن آزمونهايي است که از آنها براي سنجش سنخهاي رواني يا متغيرهايي مانند هوشبهر يا هوش هيجاني استفاده ميشود. اين روشها هم در طول قرن گذشته همواره مورد استفاده واقع ميشدهاند و از نظرياتِ داراي رويکرد آماري و کمي پشتيباني ميکردهاند.
روش ديگر، رجوع به بايگانيهاي فردي و تحليل زندگينامههاست که در فاصلهي جنگ جهاني دوم تا دههي هفتاد قرن بيستم رواج نداشت و در اين فاصله منسوخ شده بود اما پيش و پس از آن کاربرد داشت و بسياري از مدلهاي مقايسهاي در مورد خلقوخو را از آن راه به دست آوردهاند. روش ديگر، استفاده از روش اسنادي است که با مصاحبه، تداعي آزاد، و روشهايي مشابه همراه است و طيف وسيعي از شيوهها ــ از آزمون رورشاخ گرفته تا تعبير رويا ــ را در بر ميگيرد. اين شيوه بيشتر مورد علاقهي روانکاوان بوده است. شيوهي ديگر، وارسي رفتارهاي جانوران و مقايسهي وضعيتهاي رواني منسوب به ايشان با چيزهايي است که در آدميان ديده ميشود. اين شيوه تا دههي چهل ميلادي کاربرد داشت و مشهورترين متني که با استفاده از اين روش منتشر شد کتاب تهاجم کنراد لورنتز است که به فارسي هم ترجمه شده است[2]. اين روش امروزه ديگر کاربرد ندارد و تنها در رفتارشناسي مقايسهاي و در شاخهاي از جانورشناسي اهميت خود را حفظ کرده است. در قرن بیستم، از برآیند برخی از این نظریهها جریانی نو در روانشناسی پدید آمد که انسان و نیازهای معنایی وی را در مرکز توجه قرار میداد. این جریان به نیروی سوم مشهور شده و فرانکل شناخته شدهترین نمایندهی آن در ایران است.
2. روش ديگر، براي ردهبندي نظريات مربوط به «من»، آن است که پشتوانهي معنايي و بستر مفهومي نظريه مورد توجه قرار گيرد. استونسون و هابرمان[3] در کتاب کوچک خود از اين زاويه به نظريات مربوط به سوژه نگريستهاند و ده نظريهي اصلي را در اين ميان تشخيص دادهاند که در سه چارچوب کلي ميگنجند:
نظريههاي ديني که سه نوع دارند: نظريهي کنفوسيوسي که بر محور خرد و تعادل شکل گرفته، نظريهي اوپانيشادي که بر محور دانش و عمق سازمان يافته، و نظريهي انجيلي ـ ابراهيمي که در آن کنش متقابل خدا و انسان محوريت دارد.
دومين چارچوب، فلسفه است که پنج نظريهي اصلي را در بر ميگيرد: نظريهي افلاطوني مبتني بر استدلال و اخلاق خردورزانه، نظريهي کانتي متکي بر عقلانيت و آزادي ناشي از آن، ديدگاه فرويدي متمرکز بر ناخودآگاه و ميل، رويکرد مارکسيستي استوار بر اقتصاد و کار، و نگرش سارتري که خواست و آزادي افراطي را تبليغ ميکند. اين دو نويسنده دو نظريهي علمي هم در اين ميان تشخيص دادهاند که عبارتند از مدل رفتارگرايانهي واتسون ـ اسکينري، و ديدگاه فيزيولوژيک و عصبشناسانهي لورنتز.
3. اگرهمهي اين ديدگاهها را با شاخصهاي مورد نظرشان با هم ترکيب کنيم، ميبينيم که پنج رويکرد اصلي در زمينهي صورتبندي سوژه وجود دارد:
قديميترين اين رويکردها، روانشناسي تجربي[4] بود که در نيمهي قرن نوزدهم با آزمايشهاي ويلهلم وونت در آلمان آغاز شد و پس از فراز و نشيبهاي بسيار به دو شاخهي اصلي رفتارگرايي و روانشناسي شناختي[5] منتهي شد. روانشناسي تجربي در آزمايشگاههاي علوم پايه زاده شد و توسط دانشمنداني توسعه يافت که در پي شناخت ماهيت شخصيت و ساختار رواني با کمک ابزارهاي علمي «سخت» و روشهاي آزمونپذير بودند.
کمي پس از شکلگيري روانشناسي تجربي، نظريهي روانکاوي[6] توسط فرويد در اتريش بنيان نهاده شد. اين رويکرد از زاويهاي باليني و آسيبشناسانه به شخصيت نگاه ميکرد. بخش عمدهي نظريهپردازان اين مکتب اين نگاه را به ارث بردند. رويکرد روانکاوانه، که به علت برداشت مکانيکي و تأكيدش بر مفهوم ليبيدو به نام رويکرد روانپويايي[7] هم شهرت يافته است، به سرعت شاخه شاخه شد و برداشتهايي متنوع و تأثيرگذار را نتيجه داد که مشهورترين شاخههاي آن عبارتند از: رويکرد قدرتمدار آدلر، مکتب تحليلي يونگ، و سنت روانشناسي اجتماعي هورناي و فروم که در برخي نقاط با نظريهي انتقادي نيز ترکيب ميشوند.
همزمان با رشد و گسترش مدل روانکاوانه، روانشناسان تجربي به روشهاي عينيتر و کميتر روي آوردند و به اين ترتيب رويکرد رفتارگرايي پديد آمد. رفتارگرايان، که سردمدارانشان واتسون و اسکينرِ روانشناس و هومنزِ جامعهشناس بودند، در نيمهي نخست قرن بيستم بر فضاي دانشگاهي دنياي انگلوساکسون چيره بودند و رقيب اصلي رويکردهاي روانکاوانه محسوب ميشدند. در ثلث نخست قرن بيستم، رويکرد گشتالت مزمان و در ارتباط با نظريهي عمومي سيستمها شکل گرفت و به عنوان رقيبي براي سنت روانشناسي اروپايي مطرح شد. گشتالتيها در برابر تحويلگرايي افراطي روانشناسان رفتارگرا به شکلي از کليت و تجزيهناپذيري ساختار رواني قائل بودند و زمينهاي را برساختند که بعدها مورد استفادهي روانشناسي شناختي قرار گرفت.
در نيمهي نخست قرن بيستم، گذشته از اين سه رويکرد، نگاه ديگري نيز به مفهوم هويت رواني و شخصيت شکل گرفت که امروز آن را با نام ديدگاه کنش متقابل نمادين ميشناسيم. اين نگرش ابتدا توسط جامعهشناساني مانند چارلز هورتون کولي پيشنهاد شد و در دههي سي ميلادي با سلسلهسمينارهاي ميد سبک و سياق نظريهاي پرداخته را به خود گرفت. بعدها مکتب شيکاگو اين نگرش را توسعه داد و در نيمهي قرن بيستم بود که با آثار هربرت بلومر اين مجموعه از برداشتها به مرتبهي مکتبي نيرومند ارتقا يافت.
هر چهار رويکرد متأخرِ يادشده پس از جنگ جهاني دوم نيز باقي ماندند، اما با تحولاتي روبهرو شدند. رويکرد رفتارگرا، پس از حاکميتي که در دههي شصت در برخي از حوزهها پيدا کرد، به تدريج بخشهايي از عناصر رواني مورد ادعاي ساير نگرشها را پذيرفت و براي تفسير دادههاي جديد به دست آمده پيچيدهتر شد.
رويکرد روانکاوانه داد و ستدي پربار را با انديشمندان علوم اجتماعي چپگرا و به ويژه حلقهي فرانکفورت آغاز کرد که نتيجهاش تغيير لحن متون اين مکتب از وضعيت محافظهکارانهي فرويدي/ يونگي به حالت انقلابي و انتقادي فروم و مارکوزه بود. شاخهاي از اين رويکرد انتقادي ــ روانکاوانه بعدها با نظريههاي فمينيستي پيوند خورد و امروز به شاخهاي بالنده از ادبيات اين رشته تبديل شده است.
رويکرد گشتالت با دگرگونيهاي شتابندهي علوم بنيادي به تدريج از دور خارج شد و جاي خود را به شاخهاي از روانشناسي تجربي داد که با دادههاي فيزيولوژِي اعصاب، بينشهاي گشتالتي، و ابزارهاي تحليلي نظريهي سيستمها پربار شده بود. امروز اين رويکرد را با نام علوم شناختي ميشناسيم و متن کنوني به شدت از دستاوردهاي آن تأثير پذيرفته است. علوم شناختي در واقع خوشهاي ميانرشتهاي از دانايي است که تبارش را ميتوان در کارهاي وونت و روانشناسان آزمايشگاهي ابتداي قرن جستوجو کرد.
رويکرد کنش متقابل نمادين هم به دنبال داد و ستدي پربار با فيلسوفان پديدارگرا دگرديسي يافت و از سويي به ابزارهاي تحليل گفتمان و نگرشهاي انتقادي پيوسته با آن مسلح شد و از سوي ديگر از يافتههاي جديد زبانشناسي و نشانهشناسي برخوردار شد و مبنايي استوارتر به دست آورد.
به اين ترتيب، امروزه چهار تا از رويکردهاي نامبرده همچنان در صحنه باقي ماندهاند و تفسيرهايي متفاوت و گاه متعارض از مفهوم «من» را به دست ميدهند. پيش از پرداختن به نظريهي پيشنهادي اين متن، بايد مروري سريع بر اين ديدگاهها داشته باشيم و شيوهي صورتبندي مفهوم سوژه و زيربناي مفهومي به کارگرفته شده در هر نظريه را بهتر بشناسيم.
الف. رويکرد رفتارگرا: اصل انقلابياي که نظريهي رفتارگرايي بر مبنايش استوار است اين جملهي داروين است که تفاوت ميان انسان و ديگر جانوران تفاوتي کمّي است، نه کيفي. در نتيجه ساز و کارها و ابزار و لوازمي که شخصيت رواني يک انسان را ميسازد با آنچه در ساير جانوران داراي دستگاه عصبيِ توسعهيافته ديده ميشود يکسان است و به همين دليل هم ميتوان بر مبناي مدلهاي جانوري به ماهيت روان آدمي پي برد.
مهمترين دوگانهي مفهومي مورد توجه رفتارگرايان لذت و رنج است. از ديد رفتارگرايان، آدميان، همچون ساير جانوران، در راستاي دوري از رنج و دستيابي به لذت مجموعهاي از روشها و ترفندها را ميآزمايند و بسته به نتايجي که از تلاشهاي خود به دست ميآورند مشروط ميشوند. به اين ترتيب، الگوي رفتاريشان قاعدهمند و قابل پيشبيني ميشود و هنجارهاي اجتماعي نيز از دل همين اشکال سامانيافتهي رفتاري زاييده ميشوند. نيازهاي اصلي منتهي به لذت از ديد نظريهپردازان اين مکتب با آنچه در جانوران ديده ميشود کمابيش يکسان است و تنها تفاوت در سطح پيچيدگي و شيوهي رمزگذاري اجتماعي اين اميال زيستشناختي است که تفاوتهايي در بروز و تجلي رفتار پديد ميآورد.
بسياري از رفتارگرايان جديد، به پيروي از روانکاوان، سوژه را از دو زيرواحد اصلي متشکل ميدانند: يک زيرواحد زيستي صرف که به اصطلاح تکانشي[8] عمل ميکند و به شکلي غيرارادي و ناخودآگاهانه دستيابي به لذت و منافع را پيگيري ميکند، و يک بخش اجتماعي شده و رامِ به اصطلاح نهادي[9] که زير تأثير آموزش محيطي و شرطي شدنها و به ويژه کارکرد زبان شکل ميگيرد. اين بخش امکان به تعويق انداختن لذت را فراهم ميآورد و به اين ترتيب شالودهي نظم اجتماعي و نظامهاي انضباطي را بر ميسازد[10].
تا دههي شصت، نظريهپردازان رفتارگرا همچنان به مباني روششناسي قديمي خود وفادار بودند و به ذهن همچون جعبهي سياهي نگاه ميکردند که عناصر درونياش از دايرهي پرسش علمي خارجاند و تنها نمودهاي رفتاري و عيني آن است که ميتواند مورد وارسي عالمانه قرار گيرد. در دهههاي گذشته، اين نگرش تا حدودي تعديل شده و کليدواژگاني که به روشني بار رواني دارند نيز به آراي اين متفکران راه يافته است[11]. به عنوان مثال، ميتوان به ورود مفهومي مانند «ارزش» در مدل تبادلي پيتر بلاو[12]، و بازتابهاي آن در ديدگاه تلفيقي ريچارد امرسون (1981م.) اشاره کرد[13]. تلاش پيتر سينگلمن براي تلفيق مدل رفتارگرايانه و دادههاي مکتب کنش متقابل نمادين[14] نيز نمونهي ديگري است از تحولات اخير اين مکتب که به فاصله گرفتن تدريجي از تعصبهاي رفتارگرايي سنتي و افزايش توجه به مفاهيم ذهنيتر انجاميده است.
ب. رويکرد روانکاوي: اصل موضوعهي انقلابي در رويکرد روانکاوانه باور به اين امر است که ذهن هر انسان از دو بخش آگاه و ناآگاه و یک منطقهی مرزی نیمهآگاه تشکيل يافته است. بخش مهمي از رفتارها و انديشهها از ضمير ناآگاه برميخيزند، و نه از تفکر آگاهانه. از ديد فرويد، پويايي سوژه زير تأثير برهم کنش دو نيروي متعارض شکل ميگيرد: «اصل لذت» که توسط بخشي از شخصيت به نام نهاد[15] پشتيباني ميشود و ارضاي آني غرايز و دستيابي فوري به لذت را آماج ميکند، و «اصل واقعيت» که از محدوديتهاي جهان خارج و منعهايي که ارضاي ميل را به تعويق مياندازند ناشي ميشود. اصل واقعيت در قالب بخشي از شخصيت دروني و نهادينه ميشود و فرامن[16] نام ميگيرد. آموزشهاي والدين و قوانين اجتماعي نمودهايي از اصل واقعيت هستند که به تدريج اصل لذت را سرکوب ميکنند و انواع تعويقها يا ناکاميها را در روند ارضاي غرايز پديد ميآورند. «من»[17]، از ديد روانکاوان، عبارت است از هويتي متصل به خودآگاهي که در ميانهي اين دو اصل متعارض رشد ميکند.
از ديد فرويد، نيروي پيشبرندهي تحول رواني فرد انرژياي فرضي به نام ليبيدو[18] است که در دورانهاي متفاوت رشد رواني کودک در بخشهاي متفاوت بدنش متمرکز ميشود و تثبيت شدنش در اين مناطق سنخهاي شخصيتي گوناگون را بر ميسازد. از ديد فرويد، ليبيدو ماهيتي جنسي دارد. از اين ديدگاه، جنسيت در آدمي دو مرحلهي متمايز دارد. نخستين مرحلهي جنسيت از زمان تولد تا پنج سالگي تداوم دارد و در اثر آگاهي کودک به هويت جنسي خويش و ترس از اختگي و عقدهي اديپ سرکوب ميشود. دومين مرحله، به سن بلوغ جنسي مربوط ميشود و تا زمان پيري ادامه مييابد.
بسياري از روانکاوان بعدي در بسياري از آراي محوري فرويد تجديد نظر کردند. آدلر، که از شاگردان متمرد فرويد بود، غريزهي خواست قدرت را به جاي جنسيت گذاشت و مدلي را پيشنهاد کرد که در آن عقدهي حقارت جايگزين عقدهي اديپ ميشود و به علت تأكيد بسيارش بر يگانگي و خودمختاري من و پيوندش با مفاهيم جامعهشناسانه در اينجا بيشتر به کار ما ميآيد.
يکي از نسخههاي جديدتر، و تقريباً عاميانه شدهي نگرش روانکاوانه، به مکتب تحليل کنش متقابل مربوط ميشود که توسط اريک برن به وجود آمده است. در اين نگرش، کودک و بالغ و والد جاي سه گانهي مشهور نهاد/ من/ فرامن را گرفتهاند و تأكيد بيشتري بر کنش متقابل وجود دارد. اما الگوي کلي مدل روانکاوانه و تأكيد بر بازيهاي ناآگاهانه در آن رعايت شده است.
جديدترين نمايندهي نگرش روانکاوانه در قالب موجي از نوفرويديسم تبلور يافت که آراي ژاک لاکان در دههي هفتاد و هشتاد مهمترين سخنگويش بود. لاکان نگرش ساختارگرايانهي فرويد در مورد شخصيت را حفظ کرد. اما اين استخوانبندي را با دستاوردهاي زبانشناسانه در آميخت و کار ردگيري پويايي ضمیر ناآگاه را تا حد واسازي عناصر اصلي شخصيت ادامه داد. به همين دليل هم امروزه شاخههايي از نظريهي جامعهشناسي پسامدرن و ديدگاههاي فمينيستي خود را وامدار اين جريان فکري ميدانند.
پ. رويکرد کنش متقابل نمادين: اين رويکرد تا حدودي در واکنش به نگاه رفتارگرايانه شکل گرفت؛ و اعتراضي بود بر ضد تحويل شدن سوژه و حالات ذهني به ساختارهاي زيستشناختي. ميد، که نخستين صورتبندي مشهور از اين مکتب را به دست داده، معتقد بود سوژه از اندرکنش ميان تصويرهاي ذهني اجتماعي شده در مورد خويشتن پديد ميآيد. هويت فردي در اين نگرش خاستگاهي خارجي دارد و در بازنمايي ديگري از من ريشه ميگيرد. اين بدان معناست که اندرکنش ميان من و ديگري ــ به ويژه ارتباط زباني ميان اين دو عنصر ــ نقشي تعيينکننده در شکلگيري و پويايي من ايفا ميکند.
اين رويکرد سوژه را به عنوان چيزي نامنسجم و چند تکه در نظر ميگيرد که بسته به دگرگونيهاي اجتماعي و تغيير در منزلت و نقش فرد دچار نوساناتي بنيادين ميشود.
ت. رويکرد شناختي: در اين رويکرد، تأكيد اصلي بر فرآيند پردازش اطلاعات در سيستم عصبي کنشگر است و نظام ادراکي و منطق حاکم بر تصميمگيريهاي ناشي از وروديهاي آن نقشي کليدي بر عهده دارند. مفهوم بازنمايي[19] يکي از کليدواژگاني است که در اين رده از نظريات بسيار به کار گرفته ميشود. از ديد علوم شناختي، سوژه عبارت است از سيستم پيچيده و بغرنجي که به ابزارهايي حسي و پردازندهاي کارآمد براي تحليل و نتيجهگيري از اين دروندادهاي حسي مجهز است. ذهن، در واقع، نظامي از رمزگذاري و پردازش دادههاي حسي است که تصويري از محيط پيرامون سيستم زنده را در خود منعکس ميکند. اين بازتابيدن تصوير محيط بر سيستم را بازنمايي ميخوانند. سيستم داراي بازنمايي هنگامي که به منطقي براي دستهبندي و مقايسهي گزينههاي رفتاري و ارزيابي پيامدهاي هر يك مجهز شود، دستگاه مفهومي کارآمدي را براي توصيف روندهاي حاکم بر کردار سوژهي شناسنده به دست خواهد داد.
در علوم شناختي از طيف وسيعي از دادهها استفاده ميشود و دستاوردهاي آزمايشگاهي آن نيز در حوزههايي مانند فلسفه و شناختشناسي بسيار اثرگذار بوده است. به دليل تأكيد بر روششناسي تحليلي و اتکا بر مفهومسازيهاي دقيق علوم بنيادي، ارتباط اين نظريه با جامعهشناسي و علوم انساني کمتر از ساير رقيبانش بوده است. دو روایتِ اصلی اروپایی و آمریکایی از این رویکرد وجود دارد که قهرمان نسخهي اروپایی، یعنی پیاژه، در ایران بیشتر شناخته شده است.
در علوم شناختي هم به دو وجه شخصيتي نهادي و تکانشي قائل هستند. بسياري از يافتهها و مفاهيم کليدي ديدگاه رفتارگرا (مانند تقويت، پاداش، و لذت) در اين حوزه نيز اهميت خود را حفظ ميکنند. با وجود اين، استقلالي که اين نظريه براي کنشگر قائل ميشود و درجهي خودمختارياي که به عامل انساني منسوب ميکند از آنچه در رفتارگرايي وجود دارد بسيار بيشتر است. بهتازگي، کاربست برخي از مدلهاي برگرفته از هوش مصنوعي و نظريهي خودکارهها تصوير سوژه را در اين نظريه دگرگون کرده و آن را به مرتبهي سيستمي خودسازمانده[20] و خودزاينده[21] ارتقا داده است. تصويري که بخش بزرگي از شواهد موجود را به خوبي تفسير ميکند و راه حلهايي کارگشا را براي پرداختن به مسائل فراوان ديگر فراهم ميآورد.
4. مدلي که که در اين رساله از سوژه به دست خواهم داد، و از اين پس آن را ديدگاه سيستمي خواهم ناميد، اين پيوندها و وجوه تمايز را با چهار سرمشق اصلي يادشده داراست.
مهمترين وجه اشتراک ديدگاه سيستمي با نگرش رفتارگرايانه، تأكيدي است که در اين ديدگاه اخير بر محوريت لذت/ رنج وجود دارد. هر چند در نگرش سيستمي اين متغير کليدي با متغيرهاي ديگري مانند قدرت، معنا، و بقا پيوند ميخورند و در ترکيب با آنها مطرح ميشوند.
وجه مشترک ديگر اين دو نگرش، توجه نگرش سيستمي به دادههاي آزمايشگاهي و شواهد رفتاري است. مهمترين وجه تمايز اين دو نگرش، آن است که در رفتارگرايي مفاهيم ذهني انکار ميشوند، اما در رويکرد مورد نظر ما كاملاً اعتبار خود را حفظ ميکنند و در بسياري از موارد ــ مانند حافظه، شناخت حسي، و زبان ــ به شواهد عصبشناسانهي ارزشمند از ديد رفتارگرايان پيوند ميخورند.
نگرش سيستمي با ديدگاه روانکاوانه از اين نظر شباهت دارد که مفهومي سه وجهي از سوژه را ميپذيرد، و بر اهميت ناخودآگاه در پويايي «من» تأكيد ميکند. با وجود اين، نظام سهوجهي سوژه در نگرش سيستمي خصلتي سلسلهمراتبي دارد و از نظر تبار، ساختار، و کارکرد با سهگانهي من/ فرامن/ نهاد تفاوت دارد. به همين ترتيب، صورتبندي مفهوم نياز و خوشهبندي انواع نيازها در اطراف چند محور اصلي با آنچه فرويد و پيروانش در مورد غريزهي زندگي و مرگ (اِروس و تاناتوس) گفتهاند، شباهت دارد. همچنين بسياري از آراي لاکان، در مورد ارتباط زبان و ناخودآگاه و سوژه، در نگرش پيشنهادي ما نيز اعتبار خود را حفظ ميکنند.
مهمترين وجه تمايز نگرش سيستمي و ديدگاه روانکاوانه آن است که نگرش ما بيشتر به وضعيت سوژهي سالم ميپردازد و روششناسي باليني و آسيبشناسانه در آن محوريت ندارد. همچنين در نگرش سيستمي جنسيت موقعيت مرکزي خود را حفظ نميکند و تجربيات دوران کودکي هم، با وجود مهم بودن، تعيينکننده محسوب نميشوند. رويکرد سيستمي اگر با جريانهاي روانشناسي جديد مقايسه شود با نگرش انسانگرايانه نزديکترين ارتباط را مييابد. روانشناسان انسانگرا، که مزلو، فروم، و چيکسِت ميهاليي مشهورترين نمايندگانش هستند، از دو نظر با ديدگاه سيستمي مورد نظر ما همخواني دارند. نخست آن که بر وجه مثبت و سالمِ نظام شخصيتي بيشتر تأكيد دارند تا جنبهي منفي و آسيب شناختياش، که بيشتر در نگرش روانکاوانه مورد نظر است. دوم آن که بر سوژه و «من» همچون عاملي خودمختار، مستقل، و خودبسنده تأكيد ميکنند و مفهوم خودانگاره را در محور تحليل خود از شخصيت قرار ميدهند.
تفاوت اصلي نگرش سيستمي با رويکرد کنش متقابل نمادين آن است که در اين نگرش، سوژه به تعبيري به رفتارهاي زباني و نظامهاي نمادين تحويل ميشود. اما در نگرش سيستمي سوژه نظامي بسيار پيچيدهتر و کلانتر از زبان است که توسط آن هنجار و سازماندهي ميشود، اما هرگز به طور کامل به آن فروکاسته نميگردد. مهمترين شباهت اين دو ديدگاه اهميت محوري کنش متقابل و زبان است، و نقشي که زبان در سازماندهي و مديريت هويت رواني خودآگاه ايفا ميکند.
از ميان اين چهار رويکرد، نگرش سيستمي با رويکرد شناختي بيشترين پيوند را دارد و ميتواند به عنوان ديدگاهي همبسته با آن در نظر گرفته شود. نظريههاي موجود در مورد زيرساخت عصبي/ فيزيولوژيک سوژه، و چارچوبهاي تکاملي و پوياييهاي وابسته به بقاي پيشتنيده در آن كاملاً در نگرش سيستمي هم لحاظ ميشوند. به اين ترتيب، نظريهي سيستمي در مورد سوژه و قدرت را ميتوان مشتقي از رويکرد شناختي دانست که با دستاوردهاي سه سرمشق ديگر مسلح شده و ارزشهاي مورد توجه روانشناسي انسانگرا را پذيرفته باشد.
- . Phares, 1984: 29. ↑
- . لورنتز، 1362. ↑
- . Stevenson & Habermann, 1998. ↑
- . Experimental Psychology ↑
- . Cognitive psychology ↑
- . Psychoanalyse ↑
- . Psychodynamic ↑
- . Impulsive ↑
- . Institutional ↑
- . اسکينر، 1371. ↑
- . ريتزر، 1374: 404-445. ↑
- . Peter Blau, 1964. ↑
- . Emerson, 1981. ↑
- . Singleman, 1972. ↑
- . id ↑
- . Super- Igo ↑
- . Igo ↑
- . Libidi ↑
- . Representation ↑
- . Self- organizing ↑
- . Autopoietic ↑
ادامه مطلب: گفتار دوم: پديدارشناسي من/ ديگري / جهان
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب