دوشنبه , اسفند 11 1404

بخش سوم: سیر تکامل دانش اخترشناسی – گفتار نخست: مصر

بخش سوم: سیر تکامل دانش اخترشناسی در تمدن‌‌‌های همسایه

گفتار نخست: مصر

در میان تمدن‌‌‌های جهان باستان، تمدن آفریقاییِ مصر بی‌‌‌تردید پیشگامی مهم و مرکز فرهنگیِ درخشانی بوده است. مصریان، نخستین دولت متمرکز و گسترده را در ابتدای هزاره‌‌‌ي سوم پ.م پدید آوردند و در بسیج و سازماندهیِ نیروی انسانی و مدیریت و ساختِ طرح‌‌‌های عظیمی مانند اهرام سه‌‌‌گانه به راستی رقابت‌‌‌ناپذیر بودند. رمز قدرتِ مصریان در دیوانسالاریِ متمرکز، نظامی سلسله‌‌‌مراتبی از ایزدان و معبدهایشان و بافت اجتماعی ویژه‌‌‌ای بود که تقریباً همه‌‌‌ی شهروندان را به برده‌‌‌ی فرعونِ بزرگ تبدیل می‌‌‌کرد. در عین حال، مصر محافظه‌‌‌کارترین تمدن جهان باستان نیز بود. دانش‌‌‌ها، ادبیات، هنر و دین در این سرزمین تقریباً در طی ۳۰۰۰ سالِ پیش از عصر مسیحی هیچ تغییری نکرد و تنها پس از ورود مسیحیت به این سرزمین بود که تحولی رخ داد و آن هم ویران‌‌‌شدنِ نهادهای مدنی مصریان و انقراض فر و شکوه گذشته‌‌‌شان بود.

با توجه به دستاوردهای چشمگیرِ مصریان در زمینه‌‌‌ی معماری و شهرسازی، روشن است که معماران و مهندسانِ مصری در زمینه‌‌‌ی ابداع فنونِ مربوط به تراشِ سنگ‌‌‌های بزرگ و حمل آن‌‌‌ها و برپا‌‌‌کردنِ بناهای عظیم، پیشتاز بوده‌‌‌اند. بستر نظری این علوم، همان است که امروز «هندسه» نامیده می‌‌‌شود و دستِ کم یونانیان در جهان باستان بر این باور بودند که مصر، زادگاه این دانش است.[1] چنان‌‌‌که کلمنت اسکندرانی از دموکریت نقلِ قول کرده است که وقتی می‌‌‌خواست مهارت خود را در هندسه نشان دهد گفت: «هیچ‌‌‌کس، حتا هارپندوناپات‌‌‌ها در کشیدن خط و ارائه‌‌‌ی برهان، به پای من نمی‌‌‌رسند»[2] و منظور از «هارپندوناپات‌‌‌ها»، مهندسانی بودند که در مصر باستان پی ساختمان را طراحی می‌‌‌کردند و نامشان به مصری به معنای «ریسمان‌‌‌کش» است.

برخی از مسائلی که مهندسان، ناگزیر به حل آن بودند، بعدتر در دانش ستاره‌‌‌شناسی اهمیت یافت و به این ترتیب دور از ذهن نیست، اگر برخی از دستاوردهای هندسه‌‌‌ی مصری را در تکامل دانش نجوم مؤثر بدانیم. مثلاً پروکلوس در شرحی که بر هندسه‌‌‌ی اقلیدسی نوشته، این مسئله را حل کرده است که چطور می‌‌‌توان از یک نقطه خارج یک صفحه، خطی عمود بر خطی کشید که در آن صفحه قرار دارد. این روش در اصل برای تقسیم زمین کشاورزی و مساحی به کار می‌‌‌رفته است، اما در نجوم نیز کاربرد دارد.[3]

با وجود این دستاوردها، بر خلافِ انتظار، مصریان از دانش نجوم بهره‌‌‌ای نداشتند. چنان‌‌‌که گذشت، مهم‌‌‌ترین مانعی که ایشان را از دستیابی به دانش اخترشناسیِ دقیق بازداشت، دستگاه عددنویسی‌‌‌شان بود که به شکلی ابتدایی و به شیوه‌‌‌ی روشی که بعدها رومیان در پیش گرفتند، تنظیم شده بود. غیابِ روش جا‌‌‌ارزشی که در ایـران‌‌‌زمین ابداع شده بود و به خصوص در بابل و ایلام رواجی تمام داشت، باعث شده بود که مصریان نتوانند اعداد بزرگ را بنویسند و بنابراین علم حساب در میان آنان بسیار توسعه‌‌‌نایافته بود.

بر حسب قاعده‌‌‌ای که گفتیم، در مصر نیز توجه به ستارگان در آن هنگام اهمیتی کاربردی و فنی یافت که با گاهشماری، پیوند خورد. مصریان، نظامی از گاهشماری را ابداع کرده بودند که امروز بیشتر با نام «تقویم مورب» شهرت دارد. بر مبنای این تقویم، سال از 36 هفته‌‌‌ی 10 روزه تشکیل یافته است. کهن‌‌‌ترین نمونه‌‌‌ها از تقویم موربِ مصری را می‌‌‌توان در مقبره‌‌‌ی «تِف‌‌‌ایبی» و «ایت‌‌‌ایب» و «تِف‌‌‌آبی» یافت که به 2100 پ.م مربوط می‌‌‌شود. بر دیوار این مقبره‌‌‌ها 36 ستون در دو ردیف 18 ‌‌‌تایی دیده می‌‌‌شود که هر کدام آن‌‌‌ها، نشانگر یکی از هفته‌‌‌های 10 روزه‌‌‌ی سال است و به این ترتیب سالی 360 روزه را نتیجه می‌‌‌دهد.

هر یک از این ستون‌‌‌ها، با نام یکی از ستارگان نشانه‌‌‌گذاری شده است و چنین می‌‌‌نماید که در ابتدای کار، این تنها ترفندی برای اشاره به آسمانِ شبانه‌‌‌ی مربوط به آن دهک بوده باشد. بعدتر، این علامت‌‌‌ها با نام خدایانی جایگزین شدند که پاسدار بخت و شادمانی در آن دهک بودند. این تقویمِ 360 روزه، در فاصله‌‌‌ی 2050 تا 1700 پ.م در مصر رواج داشت و بدان علت «مورب» نامیده می‌‌‌شود که در آغازِ هر ستون، نام آخرین ستاره‌‌‌ی ستونِ پیشین تکرار شده است.

محافظه‌‌‌کاریِ تمدن مصری را از اینجا می‌‌‌توان دریافت که این مجموعه از نشانه‌‌‌ها برای زمانی بسیار طولانی در مصر دست‌‌‌نخورده باقی ماند. چنان‌‌‌که از میان این 36 علامت، حدود 2000 سال بعد (قرن دوم پ.م)، 32 تا از آن‌‌‌ها را در معبد «اِدفو» می‌‌‌بینیم. 36 ستاره‌‌‌ی یاد‌‌‌شده، دلالت نجومیِ خاصی ندارند و به سادگی، ستاره‌‌‌هایی هستند که نقاطی را بر آسمانِ مربوط به هر دهک نشانه‌‌‌گذاری می‌‌‌کنند.

کهن‌‌‌ترین نشانه از یک نقشه‌‌‌ی نجومی در مصر، به‌‌‌ نسبت دیر ظاهر شد. این نقش را در مقبره‌‌‌ي «سنموت» می‌‌‌بینیم و به سال 1500 پ.م مربوط می‌‌‌شود. در این نگاره، تصویری از آسمانِ شبانه بر سقفِ گور نقش شده که در آن ایزدی نشسته بر زورقی، نموده شده است. در کنار این ایزد، سه ستاره و کمی آن سوتر 6 ستاره‌‌‌ی دیگر دیده می‌‌‌شوند و در بالای آن، مثلثی به چشم می‌‌‌خورد. از این تصویر می‌‌‌توان فرض کرد که مفهومِ چیزی شبیه به صورت فلکی (احتمالاً جبار) در آن هنگام وجود داشته است، اما این خوشه از ستارگان، احتمالاً تعریفی بسیار محدود داشته‌‌‌اند و روشی فراگیر برای نقشه‌‌‌برداری از کل اختران ثابت را به دست نمی‌‌‌داده‌‌‌اند؛ چون می‌‌‌دانیم که مفهوم صورت‌‌‌های فلکی و دایره‌‌‌البروج تا دوران هخامنشیان به مصر راه نیافت.

تقسیمِ سال به 36 بخشِ 10 روزه و درک ارتباطِ میان این گذرِ زمانی و چرخش ستارگان در مصر نیز دستِ کم در همان حدِ سومریان و اکدیانِ باستان شناخته شده بود. در پاپیروس یکم «کارلبرگ» می‌‌‌خوانیم که ستاره‌‌‌ی شباهنگ و ستارگانِ نشاندارِ یاد‌‌‌شده، 70 روز را در محاق می‌‌‌گذرانند و به زیر زمین و سرزمینِ گِب فرو می‌‌‌شوند. نویگه ‌‌‌باوئر با بررسی جدول‌‌‌های نجومیِ مربوط به آن دورانِ مصر، نشان داده است که بر این مبنا می‌‌‌توان فهمید که ستارگان یاد‌‌‌شده، در جنوب دایره‌‌‌البروج قرار داشته‌‌‌اند؛ چون اگر بر آن قرار می‌‌‌گرفتند، ناپدید‌‌‌شدنشان از آسمان تنها 30 تا 40 شب به طول می‌‌‌انجامید.

منظم‌‌‌شدنِ ستارگان در قالبی گاهشمارانه، در ضمن به قراردادی منتهی شد که تا روزگارِ ما دوام آورده و آن عبارت از تقسیم روز به 24 ساعت است.

مبنای آن چنین است که در ابتدای کار، مصریان ساعت‌‌‌های شبانه را بر حسب ستارگان، تقسیم‌‌‌بندی کردند. 12 ساعتِ شبانه بدین صورت پدیدار شد که مصریان از میانِ 18 ستاره‌‌‌ای که در هر شب بر آسمانِ شبانه (با گسترش 180 درجه) نمایان است، سه‌‌‌تا را برای سپیده‌‌‌دم و سه‌‌‌تای دیگر را برای شامگاه کنار گذاشتند و به این ترتیب به 12 ساعت دست یافتند که هر یک از آن‌‌‌ها با طلوع یکی از این ستاره‌‌‌های نشاندار از افق همراه بود. بر این مبنا در هر مقطع زمانی از شب، مصریان 12 تا از 36 ستاره‌‌‌ی نشاندار را در میانه‌‌‌ي آسمان می‌‌‌دیدند. این در حالی بود که هشت ستاره همچنان در فراسوی افقِ شرقی و 9 ستاره در آن سوی افقِ غربی قرار داشت و هفت‌‌‌تا هم به اصطلاح در «دوات»، یعنی جهان زیرزمینیِ گِب، پنهان شده بود.

چنان‌‌‌که از این قرارداد بر‌‌‌می‌‌‌آید، برداشتِ مصریان در مورد ستارگان و موقعیت و شمارشان، بسیار ابتدایی بوده است. اگر منجمانِ مصری، تصویری روشن از آسمانِ شبانه می‌‌‌داشتند، قاعدتاً می‌‌‌بایست شب را به ازای 180 درجه‌‌‌ي نمایان به 18 بخش تقسیم می‌‌‌کردند و به 18 ساعتِ شبانه دست می‌‌‌یافتند. در آن حالت احتمالاً ما امروز شبانه‌‌‌روز را به 36 ساعت تقسیم می‌‌‌کردیم و نه 24 تا. 24 ساعت به سادگی از اینجا مشتق شده است که مصریان به دلیل مزاحمت نور شامگاه و بامدادان، برخی از اختران را در ساعت‌‌‌های نزدیک به غروب و طلوع خورشید نمی‌‌‌دیدند و به همین دلیل نیز آن‌‌‌ها را نشمرده‌‌‌اند.

این الگوی تقسیم‌‌‌بندی زمانِ شبانه را برای نخستین‌‌‌بار در گور فرعونی به نام سِتی نخست می‌‌‌بینیم که در حدود سال 1300 پ.م درگذشت. در همین گور، نقشی از آسمان کشیده شده که به شکل پیکره‌‌‌ای است که بدن زنی را در بالای سر خود نگه داشته باشد. این به اسطوره‌‌‌ی آفرینشِ مصری اشاره می‌‌‌کند که بر مبنای آن، ایزدی به نام «شوا» (هوا یا باد)، «نوت» (آسمان) را در بالای سر خود بلند کرده است.

نکته‌‌‌ی جالبی که در متن مقبره‌‌‌ی ستی وجود دارد آن است که گفته شده، تفاوت زمانیِ میان طلوع خورشید و ظهور شباهنگ در آسمان، در روز بیست و ششم از ماه فارموتی قرار داشته و این پس از 70 روز محاقِ این ستاره بوده است. می‌‌‌توان با محاسبه نشان داد که وضعیتِ یاد‌‌‌شده به تاریخ نگارش متن بر مقبره‌‌‌ی ستی (1300 پ.م) مربوط نمی‌‌‌شود؛ بلکه به فاصله‌‌‌ي 1880 تا 1800 پ.م تعلق دارد. بنابراین منجمان مصری در زمان ستی، همچنان از جدول‌‌‌ها و داده‌‌‌هایی استفاده می‌‌‌کردند که در آن هنگام 500 تا 600 سال قدمت داشته و تطبیق خود را با منظره‌‌‌ی عینیِ آسمانِ شبانه از دست می‌‌‌داده است.

به این ترتیب مصریان در قلمروی اخترشناسی، به شکلی دور از انتظار، از تمدن‌‌‌های همسایه‌‌‌ی خود عقب‌‌‌تر ماندند و این دانش را در زمان زمامداری هخامنشیان از ایـران‌‌‌زمین دریافت کردند. کهن‌‌‌ترین سندی که ارجاعی به صورت‌‌‌های فلکی و پیوندشان با دایره‌‌‌البروج را نشان می‌‌‌دهد، «پاپیروس دموتیکِ وین» است که پارکر آن را در 1959م. منتشر کرد. در این کتیبه، نام داریوش بزرگ با کمی خدشه دیده می‌‌‌شود و تردیدی نیست که بین سال‌‌‌های 520-480 پ.م نوشته شده است. در این متن تلاش شده است تا ماه‌‌‌های مصری و بابلی با هم تطبیق داده شوند. مثلاً «نیسانِ» بابلی با «چویاکِ» مصری و «ایاروی» بابلی با «تیبیِ» مصری، یکی انگاشته شده است. در این متن به شیوه‌‌‌ی کتیبه‌‌‌های شاهنشاهان هخامنشی که سرزمین‌‌‌های زیرِ فرمانشان را فهرست می‌‌‌کردند، سیاهه‌‌‌ای از چهار سرزمین آمده و 12 ماهِ سال به این سرزمین‌‌‌ها منسوب شده است و بر این مبنا، در مورد بروز قحطی و سیل و کسوف در آن‌‌‌ها پیشگویی‌‌‌هایی شده است.

چهار سرزمین یاد‌‌‌شده عبارت‌‌‌اند از: کرِت، آمورو، سوریه و مصر. این فهرست احتمالاً با فهرستی از همین زمان که از بابل به دست آمده، همسان است و در سنت نوشتاریِ مشابهی تدوین شده است. در متن بابلی به چهار سرزمینِ ایلام، اکد، آمورو (بابل) و سوبارتو (آشور) اشاره شده و پیشگویی‌‌‌هایی مشابه بازگو شده است. تا پیش از ورود پارسیان به صحنه، اثری از سیاره‌‌‌ها و هفت‌‌‌اختر در مدارک مصری دیده نمی‌‌‌شود. چنان‌‌‌که گذشت، تنها اختری که بسیار مورد توجهشان بوده، شباهنگ است و ناهید را هم می‌‌‌شناخته‌‌‌اند.

در دوران هخامنشیان بود که هم مفهوم هفت‌‌‌اختر به مصر وارد شد و هم رصد‌‌‌کردنِ مسیر اختران در این سرزمین رواج یافت. به طوری که ارسطو در بند 343 از کتاب «کائنات و جو» آورده است که مصریان مقارنه‌‌‌ی میان سیاره‌‌‌ها و ستارگانِ ثابت را می‌‌‌شناخته‌‌‌اند. او همچنین در کتاب «آسمان»[4] نوشته است که مصریان و بابلیان، عبور بهرام از پشتِ ماه را رصد کرده‌‌‌ بودند. همچنین تلاش‌‌‌هایی نیز برای اصلاح دستگاه گاهشماری انجام پذیرفت. مثلاً در «پاپیروسِ نهم کارلسبرگ» می‌‌‌خوانیم که 25 سال مصری با 309 ماه قمری و 9125 روز برابر بوده است.

چنین می‌‌‌نماید که از دوران هخامنشی به بعد، دانش اخترشناسی‌‌‌ای که از مرزهای شمال شرقی مصر به این سرزمین وارد شده بود، در چارچوب دین مصری، جایگاهی مشخص یافت و در نظام کهانتِ مصریان پذیرفته شد. به زودی سندی را ارائه خواهم کرد که نشان می‌‌‌دهد این کار در زمان هخامنشیان و تحت تأثیر نفوذ سیاسی و فرهنگیِ ایشان انجام پذیرفته است. در اینجا تنها از برخی از نویسندگانِ متاخرتر مصری نقلِ قولی می‌‌‌آورم که جایگیر‌‌‌شدنِ این منش‌‌‌ها در بستر اندیشه‌‌‌ی بومی مصر را به خوبی نشان می‌‌‌دهد.

کلمنت اسکندرانی نوشته است که در میان کاهنان مصری کسانی بودند که لقبشان «ساعت‌‌‌نگهدار» بود و ایشان می‌‌‌بایست در زمان مراسمِ دینی، دو ابزار نجومی را حمل کنند و آن‌‌‌ها را به مردم نمایش دهند. ایشان همچنین به رده‌‌‌ی دانشمندان تعلق داشتند و از ایشان انتظار می‌‌‌رفته است که کتاب‌‌‌هایی مانند «درباره‌‌‌ی وضع ستارگان ثابت و پدیده‌‌‌های نجومی»، «درباره‌‌‌ی خورشید و ماه و پنج سیاره‌‌‌ی سرگردان»، «درباره‌‌‌ی مقارنه‌‌‌ها و استقبال‌‌‌ها و مراحل خورشید و اهله‌‌‌های ماه» و «درباره‌‌‌ی طلوع‌‌‌ها» را به خاطر سپرده باشند. در مورد این کتاب‌‌‌ها از اطلاعاتی دیگر نیز در دست داریم. مثلاً ائوکتمون نوشته است که «درباره‌‌‌ی طلوع‌‌‌ها» فهرستی از ترتیبِ طلوعِ ستارگان بوده است و خودش در 432 پ.م به کمک همین اسناد برای نخستین‌‌‌بار در یونان، انقلاب تابستانی را محاسبه کرد.

در میان کاهنان و اخترشناسان مصری، مردی وجود داشته به نام «پتوسیریس» که در اواخر دوران هخامنشیان در مصر می‌‌‌زیسته و کاهنِ توت -ایزد مصری خط و دبیری- بوده است. این مرد از آن رو اهمیت دارد که بعدها در سنت هرمسی او را یکی از بنیان‌‌‌گذاران افسانه‌‌‌ایِ این آیین دانستند و به همین دلیل هم تا مدت‌‌‌ها شخصیتی اساطیری و غیرتاریخی قلمداد می‌‌‌شد. با وجود این، در قرن گذشته آرامگاه مردی با این نام در مصر کشف شد و معلوم شد که پتوسیریس افسانه‌‌‌ای، شخصیتی واقعی بوده و به راستی به آیین ایزد توت که بعدها نزد یونانیان، هرمس خوانده شد، پیوند داشته است.

آنچه آرامگاه پتوسیریس را مهم می‌‌‌سازد، کتیبه‌‌‌ی مفصلی است که در آن کشف شده است و ماجرای زندگی و کارهای وی را شرح می‌‌‌دهد. با توجه به اهمیت این سند، کل این کتیبه را بر مبنای خوانشِ لیشتهایم[5] در اینجا ترجمه می‌‌‌کنم:

«پسرِ جوان محبوبِ او، مالک تمام اموال وی، بزرگ‌‌‌ترین در میان پنج‌‌‌ تن (wr djw : یعنی کاهن اعظم توت در خمونو / هرموپلیس)، استادِ کرسیِ (مقدس)، پریستار اعظمی که خداوند را در معبدش ملاقات می‌‌‌کند؛ کسی که (تندیسِ) سرورش را حمل می‌‌‌کند و (تندیسِ) سرورش را دنبال می‌‌‌کند؛ او که به قدس الاقداس وارد می‌‌‌شود؛ او که وظایفش را همراه با پیشگویانِ بزرگ به جای می‌‌‌آورد؛ پیامبرِ اوگدوآد (هشت ایزد خالق در اسطوره‌‌‌ی خلقت هرموپلیس)، رئیس پریستاران سخمت، رهبر پریستاران عشیره‌‌‌ی سوم و چهارم، کاتب سلطنتی که ناظر بر تمام اموال معبد خمون است؛ دومین پیشگوی خنوم رع، سرورِ هِروِر و (پیشگوی) هاتور، بانوی نِفروسی، رئیس دومین عشیره‌‌‌ی معبد هرور و نفروسی، پیشگوی آمون رع و ایزدان آن مکان‌‌‌ها، پتوسیریس، روحانی که آنخِفِن خونس خوانده می‌‌‌شود؛ زاده‌‌‌شده از بانو نفررِن‌‌‌پِت به راستی چنین می‌‌‌گوید:

ای همه‌‌‌ی پیشگویان، همه‌‌‌ي پریستاران، همه‌‌‌ی دانشمندان که به این گورستان وارد می‌‌‌شوید و این مقبره را می‌‌‌بینید؛ خدایی را که من برایش کنش ورزیدم را بستایید. خدا را برای آنان که (برای من) کنش می‌‌‌ورزند، بستایید؛ چون من کسی بودم که توسط پدرش محترم شمرده شد و توسط مادرش ستوده گشت؛ برای برادرانش شکوهمند بود. من این مقبره را در این گورستان ساختم. در کنار ارواح بزرگی که آنجا هستند. برای آنکه نام پدرم و برادران بزرگ‌‌‌ترم بازگو شود. زمانی که نام مردی بازخوانده شود، او احیا می‌‌‌گردد. باختر اقامتگاه اوست که بی‌‌‌خطاست. خدا را برای مردی که به آن دست یافت، بستایید. هیچ مردی بدان دست نمی‌‌‌یابد، مگر آنکه دلش در انجام کارِ راست، راسخ باشد.

در آنجا تهیدست از توانگر، بازشناخته نمی‌‌‌شود. تنها کسی که با ترازو و وزنه‌‌‌ در برابر سرورِ ابدیت رها از اشتباه قلمداد گردد. برای هیچ کس، استثنایی در حسابرسی نیست. توت که در چهره‌‌‌ی میمون ریاست ترازو را بر عهده دارد، به کردارهای هر کس بر زمین حسابرسی می‌‌‌کند.

من از زمانِ تولدم بر آب‌‌‌های سرورِ خمون بودم. من همه‌‌‌ی نقشه‌‌‌هایش را در قلبم داشتم. او مرا برگزید تا مدیریتِ معبدش را بر عهده بگیرم. می‌‌‌دانست که در دل به وی احترام می‌‌‌گذارم. من هفت سال را به عنوان مدیر برای این ایزد صرف کردم بی‌‌‌آنکه اشتباهی از من سر بزند، نذوراتش را مدیریت کردم. در آن هنگام که فرمانروای سرزمین‌‌‌های بیگانه در مصر حکومت داشت و هیچ چیز در جای سابقش نبود؛ چون جنگ در مصر آغاز شده بود. جنوب در آشوب بود و شمال در طغیان. مردم راه می‌‌‌رفتند در حالی‌‌‌که (سرهایشان متوجه‌‌‌ پشت سرشان بود). همه‌‌‌ی معبدها از خدمتگزارانشان تهی بود. پریستاران که نمی‌‌‌دانستند چه خواهد شد، گریخته بودند.

وقتی من برای توت، سرور خمون، مدیر شدم، معبد توت را به وضعیت سابقش درآوردم. باعث شدم که تمام مناسک به شکل دیرینشان اجرا شود تا هر پریستاری در زمان ویژه‌‌‌اش (خدمت کند). من پریستارانش را بزرگ داشتم و پریستاران ساعت (horologoi) را در معبدش ارتقا دادم. من تمام خدمتگزارانش را برانگیختم. من برای تمام حاضران، قانون وضع کردم. من پیشکش‌‌‌های معبدش را کاهش ندادم. من انبارهایش را با جو و غله و خزانه‌‌‌اش را با همه‌‌‌ی چیزهای نیکو پر کردم. من هر آنچه را که پیش از این بود، افزودم و هر شهروندی، خدا را به خاطر من نیایش کرد. من سیم و زر و انواع سنگ‌‌‌های قیمتی را بذل کردم؛ چنان‌‌‌که دل‌‌‌های پریستاران و تمام آنان که در سرای زرین کار می‌‌‌کنند، شادمان گردد و من نیز به همراهشان شاد شدم. من هر آنچه را که در همه‌‌‌جا ویرانه شده بود، باشکوه ساختم. من آنچه را که مدت‌‌‌ها پیش تباه شده بود و دیگر در جای خودش نبود، احیا کردم.

من، رشته را کشیدم و خط را رها کردم تا معبد رع را در بوستان بیابم. من، آن را از سنگ آهک سپید خوب ساختم و با هر نوع کاری به پایانش بردم. درهایش از چوب کاج هستند که با مسِ آسیایی (مفرغ) استوار شده‌‌‌اند. من، رع را در آن و بانوان پرستار را در جزیره‌‌‌ی آتش (آسمان خاوری که زادگاه رع است) مستقر ساختم.

من وقتی دریافتم خانه‌‌‌شان قدیمی شده است، خانه‌‌‌ی ایزدبانوان را در سرای خمون برساختم. آنان در معبد توت، سرور خمون اقامت گزیدند. مردم آن را نیایشگاهِ جشن ایزدبانوان می‌‌‌نامند. رویش به سمت خاور برگردانده شده است. من، سرای نِحمِتاوای (یعنی «آنکه آنچه را ساخته که چیست؟»، ‌‌‌همسر توت از پادشاهی نو به بعد) را برساختم و سرای هاتور را، آن بانوی جنوب، (همچون؟) نحمتاوای، مادر خدا. من، آن‌‌‌ها را از سنگ آهک سپید خوب ساختم و با هر نوع کاری به پایانش بردم. من، باعث شدم ایزدبانوان در آن اقامت گزینند.

من، حصاری پیرامون بوستان برساختم و از اینکه زباله در آن جمع شود جلوگیری کردم؛ چراکه آنجا زادگاه تمام خدایان است که در آغاز، هستی یافتند. این مکان بود که ویرانگران بدان آسیب رسانده بودند؛ مهاجمان بدان وارد شده بودند؛ میوه‌‌‌های درختانش خورده شده بود و بوته‌‌‌هایش به خانه‌‌‌ی مهاجمان برده شده بود. سراسر سرزمین به خاطرش در فغان بود و مصر بدان در تب و تاب بود؛ چراکه نیمه‌‌‌ای از تخم مرغ (که رع از آن زاده شد) در آن مدفون است. من، دیوار معبد خمون را یکپارچه ساختم تا دلِ بانویم، نحمتاوای را شاد سازم؛ در آن هنگام که هر روز به این دستاورد می‌‌‌نگرد.

اکنون زمانی که من در برابر این ایزدبانو، هِکِت، بانوی هرور، در جشن زیبایش در واپسین ماهِ سال بودم، من مدیرِ توت شدم. او به نقطه‌‌‌ای در شمال این شهر رفت؛ به جایی که همگان سرای هکت می‌‌‌نامندش که از زمان‌‌‌هایی از یاد‌‌‌رفته ویرانه بود. آب هر ساله آن را شسته بود تا جایی که دیگر نقشه‌‌‌ی پی‌‌‌هایش معلوم نبود. آن را تنها سرای هکت می‌‌‌نامیدند؛ در حالی که هیچ آجر و سنگی در آنجا باقی نمانده بود. آن گاه ایزدبانو در آنجا توقف کرد. من، کاتب معبد را درباره‌‌‌ی این ایزدبانو مطلع ساختم. من، نقره‌‌‌ای بی‌‌‌شمار به وی دادم تا از آن روز، یادمانی در آنجا بسازد. من، دیوار بزرگی در اطرافش ساختم؛ طوری که آب آن را نبرد. من، در مشورت با دانشمندان، اشتیاق به خرج دادم تا بتوانم مناسک را بازسازی کنم که این ایزدبانو را بدان خدمت می‌‌‌کنند و او از محتوایش درمی‌‌‌یابد که کارها انجام پذیرفته است.

سرور من، توت، به عنوان پاداشِ اینکه وی را با همه‌‌‌ی چیزهای خوب و سیم و زر و درو و محصولات، در انبارها و کشتزارها و رمه‌‌‌ها و خوشه‌‌‌های انگور و میوه‌‌‌های همه‌‌‌ی درختان و همه‌‌‌ی چیزهای خوب در خزانه‌‌‌ها غنی ساختم، (مرا) بر فراز همه‌‌‌ی همگنانم برکشید. من مورد لطف فرمانروای مصر بودم و محبوبِ درباریانش قرار گرفتم. بادا که این نیز همچون پاداشی به من بخشیده شود: عمری دراز با شادمانیِ دل، یک تدفین خوب پس از گذر از زمان پیری، جسدم در این مقبره نهاده شود در کنار پدرم و برادر بزرگ‌‌‌ترم. من توسط سرور خمون و همچنین تمام ایزدان اون آمرزیده شوم. خانه‌‌‌ام توسط فرزندانم نگه داشته شود؛ با پسری که جایگزین پسری دیگر می‌‌‌شود. بادا کسی که پس از این به اینجا می‌‌‌آید بگوید: او تا روز درگذشتش خدمتگزار خدایان بود.»

مقبره‌‌‌ی پتوسیریس:

در مورد این مقبره و متن آن، چند چیز مشخص است:

از تزیینات و نقش و نگارهای موجود بر آرایه‌‌‌ی معبد برمی‌‌‌آید که در دوران حکومت یونانیان بر مصر ساخته شده است، اما در ضمن، این یکی از واپسین مقبره‌‌‌های مصری است که معماری و ساختار اصیل مصری در آن همچنان رعایت شده است. از این رو، تاریخ ساخته‌‌‌شدن آن را در اواخر قرن چهارم پ.م قرار می‌‌‌دهند. به این ترتیب، پتوسیریس قاعدتاً کاهنی بوده که همچون شهروندی هخامنشی در مصر زاده شده و بالیده و به مقام پریستارِ توت در مرکزِ دینیِ وی برکشیده شده است. تأکید او بر نام پدر و مادرش و اشاره‌‌‌هایی که دارد، احتمالاً بدان معناست که پدرش نیز چنین نقشی داشته و مقام کهانت در خانواده‌‌‌اش موروثی بوده است. او به آشوبِ برخاسته از حمله‌‌‌ی مقدونیان به مصر، اشاره‌‌‌هایی رندانه دارد و با عبارتی مبهم، ویرانیِ معبد توت را ناشی از هرج و مرج و آشوبِ ناشی از زمامداریِ بیگانگان دانسته است. برخی از مفسران این عبارت را ارجاع به هخامنشیان دانسته و آن را همچون نوعی خوشامدگویی نسبت به اربابان جدید مصر قلمداد کرده‌‌‌اند، اما از سوی دیگر این عبارت را می‌‌‌توان ارجاع به خودِ مقدونیان مهاجم هم دانست؛ چراکه ویرانگری و غارت مصر، قاعدتاً در زمان ایشان انجام شده و نه در عصر هخامنشیانی که گذشته از دو مقطعِ چندساله، دو قرن بود که بر مصر حاکم بودند.

tuna_el-gebel_petosiris01.jpg

در متن، به کاهنانی اشاره شده است که نگهبان و حامل ساعت بودند و این با گزارشی که کلمنت اسکندرانی داد، همخوانی دارد. بعدها یونانیانِ اسکندریه، توت را با ایزد حکمت و خِرد برابر دانستند، او را با هرمس برابر گرفتند، هر دو را موسس دانش نجوم و جادوگری و طالع‌‌‌بینی فرض کردند و پتوسیریس را یکی از پیامبرانش قلمداد کردند. پیوند میان پتوسیریس و توت در متن نمایان است، اما اشاره‌‌‌ی چندانی به دانش نجوم و اهمیت اختران دیده نمی‌‌‌شود. این سند، نشانگر آن است که تا پایان عصر هخامنشیان، دستِ کم یکی از کاهنانی که بعدها نزد یونانیان مهم‌‌‌ترین چهره‌‌‌ی اخترشناسیِ مصری پنداشته شد، ارتباط چشمگیر و مهمی با این دانش نداشته است و تنها پریستاری بوده که پس از ویرانیِ معبد توت که احتمالاً ناشی از حمله‌‌‌ی مقدونیان بوده، با کمک مردم، بارِ دیگر آنجا را بازسازی کرده است.

***

بنیاد‌‌‌گذارانِ دانش نجوم در غرب، نویسندگانی یونانی‌‌‌زبان بودند که در مصر می‌‌‌زیستند. ایشان خود را وامدارِ دانش مصری و بابلی می‌‌‌دانستند و در قرونِ نخستینِ میلادی، در مهم‌‌‌ترین شهرِ یونانی‌‌‌نشینِ مصر، یعنی اسکندریه می‌‌‌زیستند. با توجه به اینکه این نویسندگان اطلاعات اخترشناسانه‌‌‌ی خود را از قلمروی مصر دریافت می‌‌‌کرده‌‌‌اند، این پرسش در اینجا مطرح می‌‌‌شود که شاید نظام اخترشناسانه‌‌‌ي ایشان در اصل مصری بوده باشد. شاید در فاصله‌‌‌ی ابتدای دوران هخامنشی تا قرن اول و دوم میلادی که نویسندگانی مانند بطلمیوس ظهور کردند، سنتی بومی و درونزاد در مصر پدید آمده و نوعی اخترشناسی مصری را در این سرزمین پدید آورده باشد.

مهم‌‌‌ترین شاهدی که در تأیید این فرضیه داریم، ارجاع مکرر و ستایشگرانه‌‌‌ی یونانیان به نجوم مصری است. حتا در عصر هخامنشی هم شمار زیادی از یونانیان، برای یادگیری اخترشناسی به مصر می‌‌‌رفتند و این سرزمین را مرجع دانش می‌‌‌دانستند. مثلاً اودوکسوس در همین شهرِ هلیوپلیس ـ که پتوسیریس بعدها در آن زاده شد ـ تحصیل کرده بود. شهری که هر چند در قلمروی سیاسیِ ایـران هخامنشی قرار داشت، اما فرهنگی کاملاً مصری داشت و از مراکز دینی و علمی کهنسالِ این سرزمین بود.

بطلمیوس ۴۰۰ سال پس از او، در اسکندریه کتاب خود را نوشت که شهری یونانی‌‌‌نشین بود و توسط فاتحان مقدونی و یونانی در مصر تاسیس شده بود، اما همچنان زیر نفوذ تمدن دیرینه‌‌‌ی مصری قرار داشت. بنابراین این حدس معقول می‌‌‌نماید که شاید مصریان، خود صاحب دستگاهی اخترشناسانه بوده‌‌‌اند که یونانیان، نظریه‌‌‌ي خویش را از ایشان وام گرفته‌‌‌اند.

برای رد این احتمال، سه شاهد وجود دارد:

نخستین شاهد، کتیبه‌‌‌ی مقبره‌‌‌ی پتوسیریس که شرحش گذشت و غیاب دلالت‌‌‌های اخترشناسانه در مهم‌‌‌ترین مرکز دینیِ مربوط به ایزدِ اختران (توت) را در پایان عصر هخامنشی نشان می‌‌‌دهد.

دومین شاهد، خودِ متون یونانی‌‌‌ای است که ادعا شده بر مبنای نجوم مصری تدوین شده است. این متون، اطلاعات و داده‌‌‌هایی فراتر از دانش اخترشناسی ایـرانی ندارد و معلوم است که به طور خاص از بابل وامگیری شده است. مثلاً پیوند میان صورت‌‌‌های فلکیِ بطلمیوسی و منابع بسیار کهنسالِ بابلی آشکار است و منبعی با این قدمت و تأثیرگذاری نداریم که مصری باشد و به صورت‌‌‌های فلکی پرداخته باشد. همچنین برخی از نمادهای موجود در دایره‌‌‌البروج (مثلاً بز ـ ماهی) به طور خالص بابلی هستند و همتایی در مصر ندارند. یونانیان، همواره به تقدم منابع کلدانی و ترجیح آن بر اخترشناسی بومیِ مصریان تأکید کرده‌‌‌اند. صریح‌‌‌ترین بیان از این دست را در کتاب خودِ بطلمیوس می‌‌‌بینیم که فصلی را به مقایسه‌‌‌ی این دو نظام اختصاص داده و نشان داده که مدل مصری، حتا در زمان او نیز به نسبت ابتدایی بوده است.

سومین شاهد که از همه ارزشمندتر است، سندی مصری است که نظام اخترشناسی مصریان را نشان می‌‌‌دهد. این اثر باستانی «دایره‌‌‌البروج دَندَره» نام دارد و دیوارنگاره‌‌‌ی برجسته‌‌‌ای است که بر سقف معبدِ هاتور در دندره نقش شده است. تاریخ ترسیم آن را 50 پ.م دانسته‌‌‌اند و از این رو به دوران حکومت بطلمیوسیان بر مصر تعلق دارد.

این سند به طور همزمان، دو نکته از تحول دانش اخترشناسی در مدل موردِ نظرمان را تایید می‌‌‌کند:

نخست آنکه بر مبنای این نقش، مصریان در دوران بطلمیوسیان؛ یعنی آن هنگام که از سپهر سیاسی ایـرانی جدا شده و دو قرن استقلال نسبی را تجربه کرده بودند، همچنان از دستگاه اخترشناسیِ کلدانی، برای رمزگذاری صورت‌‌‌های فلکی دوازده‌‌‌گانه استفاده می‌‌‌کرده‌‌‌اند. از این رو نفوذ و تاثیر نظام ایـرانی-کلدانی در مصر تأیید می‌‌‌شود.

دوم آنکه این تصویر در زمانی نقش شده است که یونانیان بر مصر حاکم بوده‌‌‌اند و عصر زرین فرهنگ آتنی را در پشت سر و شکوفایی فرهنگی عصر هلنی را در پیرامون خود داشته‌‌‌اند. با وجود این، هیچ نشانی از عناصر یونانی در این تصویر دیده نمی‌‌‌شود؛ یعنی در زمانی دیرهنگام، مانند قرن اول پیش از میلاد، یونانیان همچنان دستگاهی اخترشناسانه نداشته‌‌‌اند که بتوانند در قلمروی فتح‌‌‌شده و از نظر سیاسی رام ـ مانند مصر‌‌‌ ـ به کارش بگیرند. این از سویی، سرچشمه‌‌‌گرفتنِ دانش اخترشناسی از یونان را مردود می‌‌‌دارد و از سوی دیگر، ادعاهایی مانند تاثیر یونانی‌‌‌ها بر اخترشناسیِ بلخ و هند را مشکوک می‌‌‌سازد. برای آنکه درجه‌‌‌ی مصری یا کلدانی‌‌‌بودنِ این دایره‌‌‌البروج را دریابیم، باید آن را دقیق‌‌‌تر بررسی کنیم.

فلک‌‌‌نمای دندره، از چند نظر منحصر به فرد است:

نخست آنکه، به شیوه‌‌‌ی نگاره‌‌‌های بابلی، مدور است و این کاملاً با سنت مصریِ استفاده از خطوطِ راست و عمود بر هم، تضاد دارد.

دیگر آنکه این سند، کهن‌‌‌ترین نقشه از آسمان در جهان باستان را به دست می‌‌‌دهد. در این تصویر ۱۲ صورت فلکی در پیرامون دایره‌‌‌ای گنجانده شده‌‌‌اند که چهار طرف آن را چهار ایزدبانوی نگهدارنده‌‌‌ی ستون‌‌‌های جهان،‌‌‌ به دست گرفته‌‌‌اند. در میانه‌‌‌ی این دایره، تصویر صورت‌‌‌های فلکی نقش شده است. تمام تصویرها، شیوه‌‌‌ای مصری دارند و برخی از نمادها به همتاهایی در مصر برگردانده شده‌‌‌اند. مثلاً صورت فلکی دلو به صورت ایزدِ رود نیل (هاپی) نمایش داده شده که دو جام در دست دارد. در میان حلقه‌‌‌ی دایره‌‌‌البروج و نقشه‌‌‌ي افلاک در میانه، دایره‌‌‌ی دیگری قرار دارد که ۳۶ ایزدِ‌‌‌ همسان با سَری همچون شاهین بر آن ردیف شده‌‌‌اند. این‌‌‌ها ایزدان حامی هفته‌‌‌های ۱۰‌‌‌ روزه‌‌‌ی مصری هستند که گفتیم ۳۶تا از آن، یک سالِ ۳۶۰ روزه‌‌‌ را پدید می‌‌‌آورند.

800px-Louvre_122006_019.jpg

Dendera

Dendera_jpegتصویر بازسازی‌‌‌شده‌‌‌ی فلک‌‌‌نمای دَندَره (بالا) و برابری آن با صورت‌‌‌های فلکی (زیر)

Dendera_2_jpegسند دندره، نفوذ عمیق اخترشناسی بابلی در فرهنگ مصری و وامگیری فراگیر و کاملِ این نظام در تمدنی کهنسال و نیرومند، مانند مصر را نشان می‌‌‌دهد. این سند دقیقاً به میانه‌‌‌ی زمان اودوکسوس و بطلمیوس تعلق دارد و تا حدودی نماینده‌‌‌ي تصویری ذهنی است که این دو دانشمندِ یونانی در سرزمین مصر بدان دست یافته بودند. به عبارت دیگر، فلک‌‌‌نمای دندره را باید سندی بسیـار مهـم دانست که پـلِ میـان اخترشناسی بابلـی‌‌‌ ـ ‌‌‌کلدانی و نظام یونانیِ بطلمیوسی است و انتقال اولی به دومی را از مجرای زمینه‌‌‌ای مصری اثبات می‌‌‌کند.

گاوین وایت به تازگی تحلیلی از نقوش این سند به دست داده است[6] که نقل‌‌‌کردن آن خالی از فایده نیست. به طور خلاصه، او نقش‌‌‌مایه‌‌‌ی صورت‌‌‌های فلکی در دندره را با آنچه در نجوم بابلی می‌‌‌بینیم، مقایسه کرده و به این نتیجه‌‌‌ی روشن رسیده که دومی از اولی وامگیری شده است. به عنوان نمونه می‌‌‌توان سه صورتِ مربوط به کمانگیر، شیر و ماهی در این نگاره را برگرفت و مشاهده کرد که همان نمادهای بابلی‌‌‌ هستند که تنها سربندی مصری پوشیده‌‌‌اند. برای اینکه معیاری برای مقایسه فراهم آید، بازسازیِ وایت از صورت‌‌‌های فلکی بابلی را نیز در اینجا می‌‌‌آورم:Map-2

DZ1

 

 

  1. . هرودوت، کتاب دوم، بند 109؛ ارسطو، متافیزیک، 1، 1.
  2. . Clement, Book I: 357.
  3. . شرح پروکلوس بر هندسه‌ی اقلیدسی، 1، 12.
  4. . ارسطو، آسمان، کتاب دوم، بخش 12، بند 292.
  5. . Lichtheim, 1980: 44.
  6. . White, 2007.

 

 

ادامه مطلب: گفتار دوم: یونان

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب