دوشنبه , اسفند 11 1404

بخش چهارم: دستگاه سیاسی – گفتار پنجم: دربار (3)

بخش چهارم: دستگاه سیاسی

گفتار پنجم: دربار

رسانه‌‌ی دیگری که انگاره‌‌ی شاه و فرّ و شکوه او را نمایش می‌‌داد، سکه‌‌ بود. ساسانیان با ابداع شیوه‌‌ای نو برای ضرب کردن سکه موفق شدند با نوآوری در فناوری ضرب سکه ورقه‌‌هایی به نسبت نازک از سیم و زر پدید آورند و در وزنی همسان با درهمِ قدیم، به سطحی بزرگ‌‌تر برای نقش کردن نمادهای دولتی دست یابند. محتوای معنایی برنشسته بر این سکه‌‌ها به قدری زیاد بود که از دوران بهرام چهارم رسمِ حک کردن امضای ضرابخانه‌‌ها بر روی سکه‌‌ها هم باب شد.

ضرابخانه‌‌ی اصلی ایران در ابتدای دوران اردشیر بابکان در مرو قرار داشت. اما بعدتر در 232 م. مرکز تیسفون از آن پیشی گرفت. ریاست ضرابخانه‌‌ی سلطنتی بر عهده‌‌ی واستریوشان سالار بود که با Rationales در قلمرو روم برابری می‌‌کرد. فناوری کلی ضرب سکه همان بود که در دوران اشکانی نیز رواج داشت. تفاوت اصلی در آنجا بود که شیوه‌‌ی زمخت عصر اشکانی که سکه‌‌هایی قطور با سطح اندک را نتیجه می‌‌داد، با فلزی مرغوب جایگزین شد و چنان ضرب می‌‌شد که به ورقه‌‌ای نازک و پهن تبدیل شود. به این ترتیب سطحی بیشتر برای نقش‌‌پردازی در اختیار هنرمندان ضرابخانه قرار می‌‌گرفت. این نوآوری بعدتر از سوی رومیان نیز مورد وام‌‌گیری قرار گرفت و قالبِ عمومی سکه‌‌های اروپایی در سراسر قرون وسطا بود. این وام‌‌گیری برای نخستین بار در دوران امپراتور آناستازیوس رخ نمود. سکه‌‌های کوچک و خپل قدیمی با سکه‌‌های باریک و پهن جدید در سراسر دوران شاپور دوم تا پیروز رقابت می‌‌کردند، تا این که در دوران قباد الگوی دوم چیره شد و شکل عمومی سکه‌‌های ایرانی و بعدتر بیزانسی و رومی را تشکیل داد.

سکه با این مقدمه رسانه‌‌ای عمومی بود که نمادهای شاهانه از مجرای آن تکثیر می‌‌شد و به گردش در می‌‌آمد. روشن است که هرچه بهای سکه بیشتر و جنس فلزش گرانبهاتر بود، دقت و ظرافت بیشتری در ضرب کردن‌‌اش صرف می‌‌شد و تصویری پرداخته‌‌تر از شاه را بازنمایی می‌‌کرد. در عصر ساسانی سکه‌‌های مسی را اونیت می‌‌نامیدند. این سکه‌‌ها یازده گرم وزن داشتند و به نسبت کمیاب بودند، اما پول‌‌هایی با وزن یک‌‌چهارم یا یک‌‌ششم‌‌شان در قالب پول سیاه رایج بود. سکه‌‌های نقره‌‌ای پوتین نام داشتند و همان چهار دراخمایی اشکانی بودند که به سرعت منقرض شدند و جای خود را به درهمی دادند که 7/3 تا 4 گرم وزن داشت. پاروک می‌‌گوید این سکه‌‌ها از دراخمای هلنی وام‌‌گیری شده‌‌اند، اما این حرفی است که از نگاه یونان‌‌مدارانه‌‌ی وی برمی‌‌خیزد. سکه‌‌های یونانی در کل تقلیدی از سکه‌‌های کهنسال‌‌تر و جا افتاده‌‌ترِ استان‌‌های هخامنشی بودند و دانگ یا ابول هلنی که نیم درهم وزن داشت هم چنین وضعیتی دارد. درهم نقره‌‌ی فنیقی که 73/3 گرم وزن داشت هم در همین بافت معنا می‌‌یابد و همان است که به سرعت جانشین دراخماهای بی‌‌کیفیت هلنی شد. این سکه‌‌ها نقش‌‌پردازی پیچیده و چشمگیری نداشتند، که تا حدودی نتیجه‌‌ی زنگ خوردگی مس و پنهان شدن‌‌اش بوده است.

سکه‌‌های زر در این میان ظریفترین بازنمایی‌‌ها از نمادهای شاهانه را داشته‌‌اند. سکه‌‌ی طلا در فاصله‌‌ی اردشیر بابکان تا شاپور سوم دیناری بود که 7 ـ 4/7 گرم وزن داشت. در دوران بهرام چهارم وزن آن کاهش یافت. در دوران شاپور سوم وزن solidos رومی با سکه‌‌های زر ایرانی برابر شد و دلیلش هم آن بود که رومیان از این هنگام خراج‌‌گزار ایران شدند و می‌‌بایست پول خراج را بر اساس استانده‌‌های ایرانی بپردازند. در دوران یزدگرد نخست ضرابخانه‌‌های زیادی در کشور فعال بود که مرکز همه‌‌شان در گرگان قرار داشت و شبکه‌‌ی درهم پیوسته‌‌شان استانده‌‌ی وزنی دقیقی را بر همه‌‌ی سکه‌‌ها اعمال می‌‌کرد. در این هنگام سکه‌‌ی زر 2/4 گرم وزن داشت. در دوران پیروز وزن سکه‌‌ی زر بین 5/3 تا 5/4 گرم نوسان می‌‌کرد، اما به‌‌تدریج این وزن تثبیت شد و در دوران بهرام ششم بار دیگر دینار 5/7 گرمی احیا شد. هرمز دوم وقتی با دختر شاه کوشان وصلت کرد سکه‌‌هایی با وزن چهار برابر دینار معمولی برای جشن‌‌های عروسی ضرب کرد. فعالیت ضرابخانه‌‌های ساسانی در سال‌‌های 623، 626، 636 و 637 بیشینه بود و در این دوران بیش از صد ضرابخانه در کشور فعال بود که بیست تای‌‌شان به جنگ با رومیان ارتباط داشت.

سکه‌‌های ساسانی از نظر پیچیدگی طرح و نقش و فناوری ضرب و ترکیب‌‌بندی نمادها بی‌‌پیشینه و بسیار خلاقانه هستند. به شکلی که سکه‌‌ی هیچ دو شاهی هم‌‌ریخت و همسان نیست. بر مبنای سکه‌‌ها دوران ساسانی را می‌‌توان به دو دوران نخستین (224 ـ 531 م.) و پایانی (531 ـ 652 م.) تقسیم کرد. دوران نخستین خود به دو دوره‌‌ی شاهنشاهی (224 ـ 439 م.) و کیانی (439 ـ 531 م.) تقسیم می‌‌شود. دوران پایانی هم دو دوره‌‌ی «اَبزودیگ» (531 ـ 590 م.) و «خوره ابزود» (590 ـ 652 م.) دارد. از آغاز تا پایان بر پشت سکه‌‌های ساسانی نقش آتشدان و آتشکده را می‌‌بینیم، هم‌‌چنین تصویری از شاه همواره بر سکه‌‌ها دیده می‌‌شود.

نمادپردازی قدرت سیاسی بر سکه‌‌ها و به ویژه متنی که بر آن نویسانده می‌‌شد یکی از انعکاسهای مهم اقتدار شاهانه محسوب می‌‌شد و انگاره‌‌ای از رمزگذاری بافت سیاسی را به دست می‌‌داد. در سکه‌‌های اشکانی نیم‌‌رخ شاه به سمت راست می‌‌نگرد و تنها شاهان غاصب یا کسانی که با شاهی مستقر می‌‌جنگیدند نیم‌‌رخ‌‌شان را بر سکه‌‌های‌‌شان به چپ بر می‌‌گرداندند. این قاعده درباره‌‌ی سکه‌‌های ساسانی هم تداوم دارد. یعنی نیم‌‌رخ بابک بر سکه‌‌هایش به چپ می‌‌نگرد. اما پسرش اردشیر تمام رخ نموده شده و بعد از پیروزی بر اردوان نیم‌‌رخش به راست برمی‌‌گردد. تصاویری که دو یا چند تن را بر سکه‌‌ها نشان می‌‌دهند در ایران نشانه‌‌ي همگرایی نیروهای سیاسی هستند و همواره خویشاوندان را نشان می‌‌دهند، چنان که مثلاً بر سکه‌‌های اردشیر اول و بهرام دوم می‌‌بینیم. چنین الگویی را با معنایی متفاوت در سکه‌‌های رومی شخصیت‌‌هایی مانند یولیوس و کلاودیوس هم می‌‌بینیم، با این تفاوت که در آنجا حضور چند رخ بر سکه نشانه‌‌ی بحران سیاسی و نامشروع بودن شاه است که نمایاندن وی را با پشتیبانان یا رقیبانش ایجاب می‌‌کرده است.

خط روی سکه‌‌ها بیشتر با هدف زیبانگاری و کمتر با سودای خوانا و روشنی نوشتار تنظیم می‌‌شده و این کار درستی هم بوده، چون فضای ناچیز روی سکه برای نوشتن متن‌‌های دراز مناسب نبوده است. اصولاً با توجه به این که در بالاترین تخمین تنها 10 درصد جمعیت نویسا بوده‌‌اند، این که بر سکه‌‌ها مطالبی نوشته می‌‌شده جای توجه دارد. به خصوص که در ایران بر خلاف روم این خط تنها به اسمی یکی دو کلمه‌‌ای محدود نمی‌‌شده و متونی پیچیده‌‌تر را شامل می‌‌شده است. قالب عمومی متن سکه چنین بوده: «(لقب شاه) مزدیسن، بغ (اسم شاه) شاهنشاه ایران، مینوچهر». شاهنشاه را به سبک هخامنشیان با وام‌‌واژه‌‌ی آرامی ملکان‌‌ملک (mkl’n mlk) می‌‌نوشتند.

گاه کلماتی به این زنجیره‌‌ی نمادین افزوده می‌‌شد، چنان‌‌که شاپور نخست پس از چیرگی بر والریانوس عبارت «و انیران» را به عبارت «شاهنشاه ایران» افزود. تنها هرمز اول است که چنین قالبی را بر سکه‌‌هایش ندارد و به جای آن برای نخستین بار عبارت «شاهنشاه ایران و انیران» را نویسانده است. سکه‌‌های اواخر دوران شاپور دوم سجعی اغلب شش بخشی در واژگان دارند و بعد از آشوبی که به روی کار آمدن شاپور سوم انجامید، این سجع به دوازده کلمه بالغ شد. پیروز بر سکه‌‌هایش حرف «پ» را هم‌‌چون رمزی برای نامش حک می‌‌کرد و سال‌‌شماری را بعد از آن قرار می‌‌داد. او بر سکه‌‌هایش نوآوری‌‌های هنری زیادی نمایش داد و حتا اسم شاه هپتالی (اکون) را که یک بار اسیرش شده بود هم بر سکه‌‌هایش حک کرد.

سکه‌‌های بلاش از این نظر ویژه است که متنی بسیار کوتاه دارد و نام شاه با کلمه‌‌ي «اَبزون» همراه شده است. او هم‌‌چنین حلقه‌‌ای از مروارید را هم به حاشیه‌‌ی سکه افزود. قباد اول این حلقه‌‌ی مروارید را نگه داشت و با افزودن لقب «کِی» به نام شاه دگردیسی در سرمشق سیاسی غالب را نمایش داد و بر سکه‌‌هایش هپتالی‌‌ها را هم نقش می‌‌کرد و این بدان دلیل بود که سکه‌‌های در گردش در قلمرو هپتالی در ضرابخانه‌‌های ایران ضرب می‌‌شد. لقب کی را پیروز و بلاش و خسروی نخست نیز استفاده می‌‌کردند. بلاش و پیروز بر چهار گوشه‌‌ی سکه‌‌شان چهار نقطه می‌‌گذاشتند که احتمالاً سیطره‌‌شان بر چهارگوشه‌‌ی گیتی را نشان می‌‌داد. خسروپرویز نقش سکه‌‌هایش را بسیار خلاقانه طراحی می‌‌کرد و بر آن متن «ایران اَبزود دانیسْت» را می‌‌نوشت، که یعنی «ایران به دست او نیرومند شده است». در سکه‌‌های سال 633 ـ 634 م. می‌‌خوانیم که لقب شاه «گیهان اَپیبیم کَرتار» است و این یعنی «کیهان را از بیم رهاند»، و به آشتی ایران و روم اشاره می‌‌کند.

از مرور همه‌‌ی این منابع می‌‌توان به پیچیدگی چشمگیر و نادیده انگاشته‌‌شده‌‌ی نهاد دربار در عصر ساسانی پی برد. ثبات و پایداری نقش‌‌مایه‌‌ها و پیچیدگی فزاینده‌‌ای که به تدریج در رمزگان مربوط به سکه‌‌ها و آداب درباری و نمادپردازی قدرت سیاسی دیده می‌‌شود، نشانگر انباشت تدریجی پیچیدگی‌‌های ظریف در یک سیستم تکاملی دیرپا و استوار است. در دوران ساسانی دودمان شاهی که گرانیگاه اقتدار سیاسی محسوب می‌‌شد، در نهایت، خاندانی مقتدر در میان خاندان‌‌هایی دیگر بود و نه از استبداد مفروض شرق‌‌شناسانه برخوردار بود و نه با نوسان مرکزگریزی و مرکزگرایی دست به گریبان می‌‌شد. در ایران‌‌زمین همیشه رقابتی میان خاندان‌‌های بزرگ برای دستیابی به تاج‌‌وتخت وجود داشته است، اما این کوشش با تجزیه‌‌طلبی و کوشش برای جدا شدن از مرکز قدرت همراه نبوده است، و این مفهوم است که مرکزگریزی را معنا می‌‌کند. کشمکش‌‌ها تقریباً در همه‌‌ي موارد برای دستیابی به تاج‌‌وتخت و تصاحب مرکز قدرت انجام می‌‌شده و در دوران‌‌هایی از تاریخ ایران که تجزیه‌‌ی کشور را می‌‌بینیم نیز تعادلی بین نیروها و خاندان‌‌هایی، که هر یک مدعی سلطنت بر کل ایران بوده‌‌اند، برقرار می‌‌شده است و نه آن‌‌که به شکلی مرکزگریز در پی تأسیس واحدی مستقل و جداسر در حاشیه‌‌ی مرکزی ایرانی باشند.

در دوران پیش از اسلام نهاد سلطنت به قدری تثبیت شده بود که خاندان‌‌های نیرومند برای دورانی بسیار بسیار طولانی بر سر به رسمیت شمردن اقتدار یک خاندان بر دیگران توافقی عملی را حفظ می‌‌کرده‌‌اند. این ماجرا را درباره‌‌ی عصر ساسانی هم می‌‌بینیم. به زودی خواهیم دید که گاه اقتدار سیاسی و نظامی خاندان‌‌هایی از دودمان ساسانی بیشتر می‌‌شده، اما هم‌‌چنان حق سلطنت را برای ساسانیان به رسمیت می‌‌شمرده‌‌اند و سازوکارهای توزیع قدرت در دولت به قدری کارآمد بوده که جز سه مورد زودگذر در بیش از چهار قرن، مجالی برای دعوی سلطنت باقی نمی‌‌مانده است.

دربار نهادی بود که تثبیت قدرت خاندان شاهنشاه و نهادینه ساختنِ مشروعیت آن را به انجام می‌‌رساند. نهادی که هسته‌‌ی مرکزی‌‌اش زیستگاه شاه بود و در استان‌‌ها رونوشت‌‌های کوچک‌‌ترش در ارتباط با آن تأسیس می‌‌شد. ساختار این نهاد برای نخستین بار به شکلی ابتدایی در میان‌‌رودان و ایلام و مصر باستان تکامل یافت، و برای نخستین بار در عصر هخامنشی به یک نهاد مستقل و تعریف‌‌شده با شاخه‌‌هایی استانده و همگون در مراکز استان‌‌ها تبدیل شد. در عصر ساسانی نیز همین قاعده برپا بود و شاهنشاه و شهربانانش در استان‌‌ها به کمک آداب درباری فاصله‌‌ی خود با خاندان‌‌های مقتدر دیگر را رمزگذاری کرده و برتری‌‌شان بر ایشان را تثبیت می‌‌کرده‌‌اند.

تردیدی در این امر نیست که دربار ساسانی در دوران خود باشکوه‌‌ترین و منظم‌‌ترین دربار در کره‌‌ی زمین بوده است. توطئه‌‌های درباری و قتل شاه که در چین و روم فراوان دیده می‌‌شود در قلمرو ساسانی امری بسیار استثنایی به شمار می‌‌رفته است، و غیاب ساخت بناهای عظیم با نیروی کار بردگان، که در چین و روم رایج بوده، نشان می‌‌دهد که نمادپردازی‌‌های ظریف‌‌تر و شیوه‌‌های انسانی‌‌تری برای نمایش اقتدار و شکوه شاهانه وجود داشته است. منابع فراوانی از دوران ساسانی و چند قرنِ پس از آن در دست داریم که ساخت این آداب درباری را نشان می‌‌دهد.

زرتشت در بندی از گاهان نزد اهورامزدا شکایت می‌‌کند که از دشمنانش ناتوان‌‌تر است و در آنجا قید می‌‌کند که رمه‌‌هایی اندک و مردانی اندک در اختیار دارد. یعنی در دوران دوردستِ او، مردمان با نگریستن به شمار وابستگان جنگاور به افراد و ارزیابی ثروتی که داشته‌‌اند قدرت وی را تخمین می‌‌زده‌‌اند. با مرور داده‌‌های تاریخی معلوم می‌‌شود که قاعده‌‌ی مشابهی در سراسر تاریخ تمدن در تمام دربارها برقرار بوده و شاهان برای نمایش اقتدار خود مردان و ثروت خویش را به رخ تماشاچیان می‌‌کشیده‌‌اند.

ساسانیان نیز، که به نوعی وارث بنیانگذاران این سنت درباری بوده‌‌اند، بخشی از این آداب درباری را به نمایش صاف و ساده‌‌ی ثروت و رونق اقتصادی شاهنشاه اختصاص داده بودند. اسناد گوناگون بر زیبایی و ظرافت هنرمندانه‌‌ی به کار بسته شده در تزیین کاخ‌‌های ساسانی و زیبایی جامه‌‌ها و ساز و برگ درباریان تأکید کرده‌‌اند و می‌‌دانیم که استفاده از زر و سیم و سنگ‌‌های قیمتی برای آراستن جامه و سلاح و آوندها رواجی تمام داشته است. این نمایش ثروت در پروردن جانوران و آباد کردن پردیس‌‌های شاهی نیز نمود می‌‌یافته است، چندان که مسعودی می‌‌گوید به دوران خسروپرویز در اصطبل شاهی پنجاه هزار حیوان و هزار پیل نگهداری می‌‌شدند.[1]

درباره‌‌ی مردان شاه نیز همین قاعده برقرار بوده و شاهنشاه با شمار فراوان ملازمان و همراهانش بازشناخته می‌‌شده است. فردوسی در بخشی از شاهنامه موکب بهرام گور را هنگام خروج از کاخ و اجرای مراسم شکار وصف می‌‌کند. آماری که او برای همراهان بهرام به دست می‌‌دهد چنین است: سیصد شهسوار اشرافی که هر یک همراه‌‌شان سی خدمتکار و سی مرد جنگی داشته‌‌اند و بنابراین شمارشان از هجده هزار تن فزون بوده است، صد استر که رامشگران را حمل می‌‌کرده، هفت پیل، دویست شاهین و چرغ و صد و شصت عقاب و صد و شصت یوزپلنگ.[2] طبری آماری مشابه از دربار خسروپرویز به دست داده و می‌‌گوید دوازده هزار زن و کنیز داشت و در اردوگاهش هزار فیل یکی کم و پنجاه هزار چهارپای سواری از اسب و یابو و استر داشت و از جواهر و آوندهای گرانبهایش بسیار نوشته‌‌ است. هم او گزارش دیگری را ثبت کرده و می‌‌گوید شمار زنان خسروِ دوم که هم‌‌بستر او بودند به سه هزار تن بالغ می‌‌شد و هزارها کنیز دیگر برای خدمت و رامشگری داشت و سه هزار مرد در خدمتش کمر بسته بودند و هشت هزار و پانصد اسب برای سواری و هفت‌‌صد و شصت فیل و دوازده هزار استر بنه‌‌ی او را می‌‌بردند.[3]

این نمایش قدیمی و ریشه‌‌دار ثروت و قدرت با مجموعه‌‌ای از رمزگذاری‌‌های ظریف‌‌تر و پیچیده‌‌تر همراه بود که حضور شاهنشاه را به امری استثنایی و به یاد ماندنی تبدیل می‌‌کرد و به این ترتیب، ادعای فرهمندی وی را به کرسی می‌‌نشاند. این را می‌‌دانیم که بر خلاف دربار روم که خودِ امپراتورانش هم رفتاری ولنگارانه و فارغ از آداب داشته‌‌اند، در دربار ساسانی مجموعه‌‌ای از قواعد پیچیده بر کردار درست و پسندیده حاکم بوده است. یعنی انضباط درونی چشمگیری برای حضور در دربار ضرورت داشته است. این انضباط شیوه‌‌ی ایستادن و نشستن در برابر شاه و سخن گفتن با وی را تعیین می‌‌کرده و بر کردار خودِ درباریان و شاهنشاه و نزدیکانش نیز حاکم بوده است. نمونه‌‌اش آن که در شاهنامه می‌‌خوانیم که یزدگرد بزهکار در بزمی بر پسرش بهرام گور خشم گرفت، چرا که بهرام خواب‌‌آلود بود و در رفتن به خوابگاه خویش شتاب داشت و احترام مجلس شاه را نگه نداشته بود. فردوسی می‌‌گوید بهرام یک سال خانه‌‌نشین بود و از دیدار پدرش محروم، تا آن که با میانجی‌‌گری سفیر روم بخشیده شد و قرار شد باز به یمن و نزد نعمان منذر بازگردد.[4]

یکی از نمودهای این انضباط حاکم بر شاه و درباریان آن بود که وسواسی بسیار وجود داشت که تندرستی و قدرت رزمی ایشان با تمرین و ورزش حفظ شود. گزارش‌‌های فراوانی از مهارت‌‌های رزمی شاهان و رهبران سیاسی و دیوانی ایران در عصر ساسانی باز مانده و تمام گزارش‌‌های رومی و چینی و ایرانی، که شخصیتی ایرانی را تصویر می‌‌کند، بر جلوه‌‌ی باشکوه و جامه‌‌های آراسته و بدنِ زورمند و ورزیده‌‌ی ایشان تأکید می‌‌کند. ورزش‌‌های عمده‌‌ای که در دوران ساسانی رواج داشته دو شاخه‌‌ی رزمی و بزمی داشته است. ورزش‌‌های رزمی همان است که در کمانگیری و شمشیرزنی و سوارکاری و نیزه‌‌بازی نمود می‌‌یافته و به ویژه در مهارت‌‌های شهسواران زره‌‌پوش در عالی‌‌ترین شکل‌‌اش دیده می‌‌شده است.

در مقابل، ورزش‌‌های بزمی به بازی شبیه بوده‌‌اند. در «خسرو قبادان و ریدکی» می‌‌خوانیم که طیفی وسیع از تردستی‌‌ها و مهارت‌‌های نمایشی مانند رسن‌‌بازی و شیشه‌‌بازی و بازی با جانورانی مانند میمون و عقاب وجود داشته که مایه‌‌ی سرگرمی و تفریح در بزم‌‌ها بوده است. در میان این‌‌ها بازی شترنج و تخته‌‌نرد هم قرار داشته است. اما مهم‌‌ترین و مفصل‌‌ترین ورزش بزمی که رونوشتی از مهارت‌‌های رزمی را در خود حفظ کرده بود، شکار بوده است.

اشراف و درباریان و به ویژه شاهنشاه شکارچیانی چیره‌‌دست بوده‌‌اند و چنین می‌‌نماید که بخشی از زمان خود را در طبیعت به شکار می‌‌گذرانده‌‌اند. این آیین رزم و بزم در ایران تا پایان دوران ناصرالدین‌‌شاه برقرار بود و او آخرین شاهی است که آداب درباری نمایشگر اقتدار و تندرستی شاهانه را با همان الگوی کهن رعایت می‌‌کرد. این نکته هم ناگفته نماند که شکار کردن در آن دورانِ دوردست با آنچه در سده‌‌های بعدی می‌‌بینیم متفاوت بوده و کاری دشوارتر و خطرناک‌‌تر محسوب می‌‌شده است، چرا که هنوز درندگان بومی ایران‌‌زمین منقرض نشده بودند و رویارویی با ایشان در زمان شکار امری محتمل می‌‌نموده است. در همین راستاست که در شاهنامه می‌‌خواهیم صحرای جزّ انباشته از گور بوده و شمار فراوانی شیر هم در آنجا لانه داشته‌‌اند.[5]

آداب درباری، در واقع، ماشینی اجتماعی بود که برای تنظیم انگاره‌‌ی شاهنشاه نزد شهروندان ایرانی تخصص یافته بود. وظیفه‌‌ی این نهاد تولید و پرداخت و تکثیر تصویری باشکوه و فرهمند و مقتدر از شاهنشاه بود، و این انگاره‌‌سازی نه تنها برای جلب وفاداری و رضایت اتباع ایرانی، که برای مرعوب کردن بیگانگان و مهار دست‌‌اندازی‌‌شان به مرزهای کشور کارکرد داشت. از این روست که بخشی از این روند به بازنمودن شاهنشاه در قالب مردی جنگاور و دلیر اختصاص می‌‌یافت. شاهنشاهان ساسانی درباره‌‌ی ثبت تاریخ دوران خویش و تدوین زندگینامه‌‌های بزرگان دقت و وسواس فراوان به خرج می‌‌داده‌‌اند و این احتمالاً سنتی است که از دین زرتشتی برخاسته است، چون برای نخستین بار در دل این آیین ــ و بعدتر در کیش بودا که متأثر از زرتشت بوده ــ سنتِ ثبت زندگینامه‌‌ی افراد بزرگ و نامدار را خارج از بافت قبیله‌‌ای می‌‌بینیم. حتا سنت ثبت تبارنامه‌‌ها و زندگینامه‌‌های قبیله‌‌مدار هم بدان شکلی که در تورات می‌‌بینیم میراثی فرهنگی است که در عصر هخامنشی شکل گرفته است.

بر این مبنا، این گزارش که ساسانیان تاریخ دوران خویش را به شکلی منظم و در قالبی درباری تدوین می‌‌کرده‌‌اند تداوم یک سنت دینی و سیاسی دیرینه محسوب می‌‌شود. از نام و نشان کتاب‌‌های زیادی خبر داریم که در دوران ساسانی نوشته شده و سرنوشت شاهان و بلندپایگان ساسانی را نقل می‌‌کرده است. یکی‌‌اش «کتاب بهرام چوبین» نام داشته که ابن ندیم بدان اشاره کرده و مسعودی هم در «مروج‌‌الذهب» وصفی از آن به دست داده و نوشته که درباره‌‌ی ترفندهای جنگی بهرام در نبرد با ترکان بوده و داستان نجات دختر شاه ترکان به دست او را از چنگ جانوری به اسم سمع روایت می‌‌کرده است. او هم‌‌چنین قید کرده که کتابی مستقل وجود داشته که به شرح اصل و نسب وی اختصاص داشته است. ابن ندیم می‌‌نویسد که جبلة بن سالم این کتاب را به تازی برگردانده بود.

از بازمانده‌‌های این کتاب‌‌ها، که مهم‌‌ترین نمونه‌‌هایش خدای‌‌نامه و شاهنامه‌‌ی فردوسی هستند، برمی‌‌آید که این تاریخ‌‌ها در ادامه‌‌ی سنتی که داریوش بزرگ در بیستون بنیان نهاده بود، بسیار واقع‌‌گرایانه و فارغ از افسانه‌‌های تخیلی نوشته می‌‌شده‌‌اند. از این‌‌جا این نکته‌‌ی مهم برمی‌‌آید که بنا به داده‌‌های بیرونی، ساخت شخصیتی و توانمندی شاهنشاهان ایرانی به راستی فراتر از حد میانه‌‌ی مردم آن روزگار بوده است و تا حدودی انگاره‌‌ی تبلیغ‌‌شده در نهاد دربار را برآورده می‌‌ساخته است. در میان ایشان شاهانی کم‌‌هوش یا دیوانه، ستمگر یا زیانکار و گرفتار ناهنجاری جنسی را نمی‌‌بینیم و این در حالی است که تاریخ روم و چین انباشته از نام و نشان و داستان فرمانروایانی است که با کارهای نامعقول و زیانبار خویش نکوهش و سرزنش تاریخ‌‌نویسان را برای خویش به جان ‌‌می‌‌خریدند.

اگر بخواهیم میانگینی از خلق‌‌وخو و سیاهه‌‌ای متوسط از کردارهای شاهان ساسانی به دست دهیم، درمی‌‌یابیم که بیشتر ایشان عاقل و خردمند و جنگاور و دادگر بوده‌‌اند. خصلت‌‌هایی مشابه را در سلسله‌‌های اشکانی و هخامنشی نیز باز می‌‌یابیم. درستیِ این انگاره‌‌ی باشکوه و مقتدر شاهان ایرانی را به‌‌ویژه از این‌‌جا می‌‌توان دریافت که تاریخ‌‌هایی که این صفات را برای ایشان برمی‌‌شمارد اغلب به دست دشمنان‌‌شان نوشته شده است و بنابراین بیمِ رخنه‌‌ی منافع در روایت تاریخ‌‌نویس و تبلیغاتی بودن متن در آن نمی‌‌رود.

با این همه، در کنار گزارش نویسندگان رومی و یونانی و چینی متن‌‌های و اسناد فراوانی را در دست داریم که تبلیغ سیاسی خودِ دربار را نشان می‌‌دهد. از این‌‌جا برمی‌‌آید که سویه‌‌ای مهم از آداب درباریِ تنظیم انگاره‌‌ی شاه به ارائه‌‌ی خودانگاره‌‌ی او اختصاص داشته است. اما انگار بر خلاف روم و چین این تبلیغات وضعیتی اغراق‌‌آمیز به خود نمی‌‌گرفته و با ستایش‌‌های افسانه‌‌آمیز از شاه و سرشت خدای‌‌گونه‌‌اش مربوط نمی‌‌شده است. تحلیل آنچه دربار ساسانی درباره‌‌ی شاهنشاه ساسانی ابراز می‌‌کرده به پژوهشی مستقل و گسترده‌‌تر نیاز دارد، اما در حدی که در این نوشتار می‌‌گنجد می‌‌توان اشاره کرد که دوره‌‌هایی متفاوت و سرمشق‌‌های نظری گوناگونی برای صورت‌‌بندی و تبلیغ خودانگاره‌‌ی شاه وجود داشته است. به شکلی که می‌‌توان بر این مبنا دوره‌‌های متفاوتی از ساماندهی دربار را از هم تفکیک کرد.

با این همه، القاب و عناوین شاهنشاه تنها یکی از روندهایی است که در یکی از نهادهای سیاسی عصر ساسانی جریان داشته است و نباید آن را بیش از حد مهم و مرکزی قلمداد کرد. از این رو، برداشت برخی از تاریخ‌‌نویسان که بر اساس این انگاره‌‌سازی از شاه کل تاریخ سیاسی عصر ساسانی را دوره‌‌بندی کرده‌‌اند نادرست می‌‌نماید و ضریب نفوذ این روند و سطح تأثیر و تعیین کنندگی‌‌اش در حوزه‌‌ی قدرت تا این پایه نبوده است. دوره‌‌های یادشده به خودي خود روشنگر است و چیزهایی ارزشمند را درباره‌‌ی خودانگاره‌‌ی شاه و سرمشق سیاسی حاکم بر دربار فاش می‌‌سازد.

در میان این رده‌‌بندی‌‌ها باید از دیدگاه محمد رحیم شایگان یاد کرد که ایدئولوژی سیاسی ساسانیان را بر مبنای القاب و انگاره‌‌ی شاهنشاه به چهار دوره‌‌ی شاهنشاه، کیان، افزون و فره‌‌افزود تقسیم کرده است.[6] القاب یادشده را می‌‌توان با نمادهای نقش بسته بر سکه‌‌ها و تعبیرهای تکرارشونده بر کتیبه‌‌ها جمع بست و به تصویری دقیق از رمزگذاری قدرت شاهانه در دربار ساسانی دست یافت. از ابتدای کار روشن است که شاهنشاهان ساسانی دعویِ برخورداری از فره ایزدی را داشته‌‌اند. بر سکه‌‌های اردشیر نخست، شاپور نخست، هرمز نخست، بهرام‌‌های اول و دوم و سوم، نرسی، هرمز دوم و شاپور دوم لقبِ «چهر از ایزدان» به چشم می‌‌خورد. یعنی این لقب از ابتدای تأسیس دولت ساسانی (224 م.) تا صد و پنجاه سال بعد (مرگ شاپور دوم در 379 م.) بر سکه‌‌ی شاهنشاهان ساسانی دیده می‌‌شود.

متن پهلوی این عبارت ctry MN yzd’n است که با تبدیل هزوارش MN به «از» یعنی «چهر از یزدان». کلمه‌‌ی چهر/ چیهر/ چیثرَه در زبان‌‌های ایرانی چندین معنا را می‌‌رساند که «رخسار، صورت» و «درخشش، روشنی» از آن جمله است. اما معنای اصلی آن «نسل، نطفه» است. کاربرد این کلمه برای وصف شاهنشاه در دوران هخامنشیان ریشه دارد و این فرمانروایان خود را آریایی‌‌تبار (آریَه چیسَه) می‌‌نامیدند. «یزدان» در عبارت پهلوی هم اسم جمع برای نام خداوند (یَزَد) نبوده و به اسم خاصِ یک خدا اشاره می‌‌کرده، چون در ترجمه‌‌های سریانی آن اَلاهَه را می‌‌بینیم که یعنی «خداوند» و مفرد است. پس در این‌‌جا، بر خلاف ترجمه‌‌ی مرسومی که در بیشتر کتاب‌‌ها می‌‌خوانیم، شاهنشاه ادعا نمی‌‌کند که تبار خانوادگی‌‌اش به «خدایان» می‌‌رسد. این برداشت که در بافت چندخدایی و مشرکانه‌‌ی یونانی ـ رومی معنا دارد، در ایران‌‌زمین به کلی غایب بوده است و از ابتدای دوران هخامنشی به بعد گذشته از بیگانگانی مانند اسکندر و مقدونیان دیگر، نشانی نداریم که کسی در ایران‌‌زمین خود را فرزند یا زاده‌‌ی خدایانی دانسته باشد.

پس تعبیر چهر از یزدان داشتن به هم‌‌سرشتیِ شاه با خدای یگانه و برخوردار بودن‌‌اش از فرّ و فروغ ایزدی دلالت می‌‌کند و این همان است که از دیرباز در فلسفه‌‌ی زرتشتی وجود داشته و انحصاری به شاه هم ندارد و فرض بر آن است که همه‌‌ی پارسایان و اَشَوَنان به خاطر برخورداری از خرد و خویشکاریِ پاسداری از اشه با اهورامزدا هم‌‌ذات و هم‌‌سان هستند. در این برداشت، شاهنشاه که برترینِ مردمان پنداشته می‌‌شود در ضمن دارنده‌‌ی بیشترین هم‌‌سرشتی با خداوند هست و از این رو، دارنده‌‌ی فره ایزدی دانسته می‌‌شود. بنابراین تعبیر یادشده به سادگی یعنی دارنده‌‌ی فره ایزدی و معنایی را که اغلب زیر تأثیر فرهنگ یونانی و رومی بدان منسوب شده حمل نمی‌‌کند.

منسوب کردن سرشت شاه به خداوند ویژه‌‌ی ساسانیان نیست و پیش از ایشان نیز در منطقه‌‌ی فارس وجود داشته است. چنان‌‌که بغداد (بَغَه‌‌داتَه) از امیران خاندان فراترکَه نیز در سکه‌‌هایش به دنبال نام خود عبارت zy’hly’ «از خداوند» را می‌‌آورد. بسیاری از تاریخ‌‌نویسان حذف شدن این عبارت از سکه‌‌های شاهان بعدی را نشانه‌‌ی آن دانسته‌‌اند که قدرت گرفتن موبدان زرتشتی منسوب ساختن خویشتن به خدایان را برای شاهنشاهان ساسانی دشوار ساخته بود.[7] اما چنان که گفتم این برداشت نادرست می‌‌نماید و از خوانش تعبیرهای ایرانی در خارج از بافت فرهنگی‌‌شان ناشی شده است، چرا که معنایی مرسوم در دربارهای چندخداانگار رومی را به زمینه‌‌ی کهن‌‌تر و پیچیده‌‌ترِ دربار ایرانی باز می‌‌تاباند. امکانِ هم‌‌سرشتی انسان و خداوند اصولاً از دین زرتشتی ناشی شده و پیش از گاهان متنی نداریم که انسان را در ذات انسانی خویش هم‌‌ارزِ خدایان دانسته باشد. یعنی تا قبل از ظهور فلسفه‌‌ی زرتشتی آدمیانی که شباهتی به خدایان داشتند در اصل از جرگه‌‌ی ایشان به شمار می‌‌رفتند و پدر یا مادرشان یکی از خدایان باستانی بودند. نمونه‌‌ی این شخصیت‌‌ها گیل‌‌گمش است که به خاطر جریان داشتن خون ایزدان در رگ‌‌هایش دیگر از جرگه‌‌ی آدمیان خارج شده است، یا فرعون‌‌های مصری که از ابتدای کار هم‌‌ذات با خدایان و غیرانسانی قلمداد می‌‌شده‌‌اند. اسکندر مقدونی که مدعی بود پدرش زئوس است نیز در همین بافت، دعوی دینی و سیاسی خویش را مطرح می‌‌کرد و امپراتوران رومی هم که بعدتر ادعای خدایی کردند در همین بافتِ به نسبت بدوی و قدیمی سخن می‌‌گفتند.

این تصور که ساسانیان نیز در همین بافت القاب درباری خویش را انتخاب کرده باشند، یک‌‌سره نادرست است و نه با شواهد تاریخی همخوانی دارد و نه با پویایی دین و رمزگذاری امر قدسی در ایران‌‌زمین سازگار است. این برداشت به سادگی نزد تاریخ‌‌نویسانی شکل گرفته که به تفاوت میان دو تعبیرِ «زاده‌‌ی خدایان» و «هم‌‌سرشت با خداوند» آگاه نبوده‌‌اند و این دو را با هم یکی انگاشته‌‌اند و خطای مرکزی را با خطاهای تکمیلی دیگری مثل تعمیم‌‌های نابه‌‌جا ترکیب کرده‌‌اند.

یک دلیل بر درستی برداشتی که پیشنهاد کردم آن‌‌که بر خلاف نظر غالب، در دوران‌‌های بعدی ــ با فرضِ نادرست استبداد دین زرتشتی ــ این عنوان منسوخ نمی‌‌شود، و اصولاً تنها به شاهنشاه باشکوه جنگاور هم منحصر نبوده است. شواهدی هست که این تعبیر برای شاهان بعدی و حتا شاهدختان نیز به کار برده می‌‌شده است. مثلاً بر دینار طلای شاهدخت پوران لقب «یَزدان توهمَگ» را می‌‌خوانیم که همان «یزدان‌‌تخمه» است و از نظر معنایی هم‌‌سان با ایزدچهر است. در «تاریخ مناندر نگهبان»، که متنی یونانی از قرن ششم میلادی است، لقب انوشیروان دادگر (دارای نطفه از خداوند) قید شده که ترجمه‌‌ای از همین عبارت است.

بنابراین به نظر نمی‌‌رسد کشمکشی در کار بوده باشد و گویا سنت ارتباط شاهنشاهان با سرشت ایزدی هم‌‌چنان باقی باشد، هر چند این سنت دیگر بر سکه‌‌ها منعکس نمی‌‌شده است. در واقع با بازبینی سکه‌‌های بعد از شاپور دوم در می‌‌یابیم که ساخت مفهومی در نظام سیاسی ساسانیان پس از آن دگرگون شده و شاهان بعدی به جای آن‌‌که خود را ادامه‌‌ی شاهنشاهان هخامنشی به شمار آورند، یک قدم عقب‌‌تر رفته و خود را ادامه‌‌ی کیانیان می‌‌دانند. به همین دلیل هم بر سکه‌‌ها عبارت «خْوَرَّه» (فره) نمایان می‌‌شود و شاهان با لقب کی شناخته می‌‌شوند.

یعنی غیاب این عبارت بر سکه‌‌ها به جای آن که بر کشمکشی میان موبدان و شاهان دلالت کند، احتمالاً به ابداع تبارنامه‌‌ای تازه و نوسازی ایدئولوژی سیاسی ساسانیان باز می‌‌گردد و سیستمی تازه از کلیدواژگان و مفاهیم که بر سکه‌‌ها بافت قدیمی‌‌تر را کنار می‌‌زند و جایگزین آن می‌‌شود، بی‌‌آن‌‌که کلیت پیکربندی پیشین قدرت سیاسی را منسوخ سازد یا با آن ناسازگاری‌‌ای داشته باشد. ناگفته نماند که کلمه‌‌ی فرّه هم دقیقاً همان هم‌‌سرشتی با خداوند را نشان می‌‌دهد و بنابراین در این‌‌جا تنها با یک جایگزینی واژگان سر و کار داریم و مفهوم مرکزی دست‌‌نخورده باقی مانده است.

در واقع، می‌‌توان گامی پیش رفت و نشان داد که باور به هم‌‌سرشت پنداشتن شاه و خداوند، در کنار باور به هم‌‌سرشتی همه‌‌ی انسان‌‌های پارسا و فرهمند با خداوند، سنتی بسیار دیرینه و ریشه‌‌دار در ایران‌‌زمین بوده که از ابتدای دوران هخامنشی در ایران‌‌زمین رواجی تمام داشته است. شاهنشاهان هخامنشی با تأکید بر این که خرد و دادگری را مبنای کردار خود قرار داده‌‌اند در واقع ادعای همسانی با اهورامزدا را داشته‌‌اند و نبشته‌‌هایی مانند متن داریوش بزرگ در نقش‌‌رستم که خودانگاره‌‌ی شاهنشاه را شرح می‌‌دهد، نشانگر آن است که فرمانروایان هخامنشی در عینِ پرهیز از هر نوع ادعای متافیزیکی و ساده‌‌لوحانه‌‌ی خدازادگی به سبک قدیم، از راه همسان دانستن کردارهای خویش با کردار ایزدان بر هم‌‌سرشتی خودشان با ایشان تأکید داشته‌‌اند. همین تبلیغات بوده که باعث شده منابع پیرامونی مانند متن‌‌های یونانی، که از پیچیدگی‌‌های این مفهوم نزد ایرانیان زرتشتی بی‌‌خبر بوده‌‌اند، شاهان هخامنشی را با خدایان همتا بگیرند. ادعایی که می‌‌توان با مراجعه به کتیبه‌‌های پارسی باستان با قاطعیت حضورش را در گفتمان سیاسی هخامنشیان مردود دانست.

در دوران اشکانی هم این دستگاه نظری هم‌‌چنان تداوم می‌‌یابد و با رمزگذاری‌‌هایی تازه ترکیب می‌‌شود و به خصوص رمزگان کیش مهر را در خود جذب می‌‌کند، اما هم‌‌چنان فرمانروای ایران شاهنشاه خوانده می‌‌شود و سنت سیاسی پارسی در دل دربار پارتی تداوم دارد. بررسی دقیق اسناد مربوط به دوران رکود پس از حمله‌‌ی اسکندر نشان می‌‌دهد که این سنت حتا در سال‌‌های تاریک سیطره‌‌ی مقدونیان بر ایران غربی نیز هم‌‌چنان زنده بوده است. چنان‌‌که مثلاً در «سالنامه‌‌ي هشتم»، که متنی بابلی از دوران سلوکی است و ماجرای جنگ‌‌های داریوش سوم و هانائی‌‌ها (آخائی‌‌ها، مقدونی‌‌ها) را شرح می‌‌دهد نیز نام داریوش را با لقب شاهنشاه همراه می‌‌بینیم.[8]

پس از انقراض اشکانیان نیز تداوم فرهنگی و سیاسی مورد بحث‌‌مان هم‌‌چنان پا برجا ماند و بحث پورشریعتی کاملاً در این زمینه قانع‌‌کننده است که هویت پارتی در کنار هویت پارسی در دوران ساسانی به جای خود باقی بوده و این روایت که ساسانیان در صدد تحریف و نابود کردن نام و خاطره‌‌ی اشکانیان بوده‌‌اند نادرست می‌‌نماید. امتداد یافتن سنت‌‌های باستانی تنها در عرصه‌‌ی سیاست نمود نداشته و قاعدتاً بیش و پیش از آن در دین بازتاب می‌‌یافته است. یک گواه بر این نکته مهرهای سرداران و اسپهبدان ساسانی است که به تازگی گیزلن منتشرشان کرده است. در برخی از این مهرها (مثلاً: دادبرزین مهر، اسپبد پارتی، در پناه بُرز مهر)[9] علاوه بر تأکید بر پارتی بودنِ دارنده‌‌اش، به ایزد مهر هم اشاره شده و به این ترتیب نه تنها خودانگاره‌‌ی دودمانی عصر اشکانی تا پایان عصر ساسانی تداوم داشته، که بافت دینی رایج در آن دوران نیز به قوت خود باقی بوده است.

اگر پیوستگی مفهوم یادشده را در تاریخ هفت‌‌صد ساله‌‌ی پیش از ظهور ساسانیان در نظر بگیریم، سه سلسله‌‌ی یادشده را امتدادی در هم تنیده و ناگسسته از یک سنت سیاسی و فرهنگی یگانه خواهیم یافت. فهم این نکته از آنجا ضرورت دارد که نادیده انگاشتن‌‌اش به برداشت‌‌هایی کلیشه‌‌ای دامن می‌‌زند که بیشتر از منابع رومی برخاسته و توسط شواهد تاریخی و اسناد پشتیبانی نمی‌‌شود. نمونه‌‌ای از این برداشت‌‌ها را، که با صرف کوشش و پژوهشی قابل تقدیر هم تدوین شده، می‌‌توان در کتاب تازه‌‌ی محمدرحیم شایگان ــ «اشکانیان و ساسانیان»[10] ــ بازجست، که در آن برنامه‌‌های سیاسی سلسله‌‌ي اشکانی و ساسانی را در تقابل با برنامه‌‌های مشابه امپراتوران روم بررسی کرده است.

از دید شایگان، ظهور اشکانیان از سویی و قدرت گرفتن رومیان از سوی دیگر باعث شد تا ایرانیان روم و یونان را همتا بینگارند و از سوی دیگر، رومیان نیز اشکانیان و هخامنشیان را همسان فرض کنند. او این فرضِ پنهان در تاریخ‌‌های رومی را پذیرفته که سیاست اشکانیان منفعل و محافظه‌‌کارانه بوده و زیر تأثیر صلح رومیِ دوران آگوستوس بر محور رسمی شمردن مرز فرات با روم استوار می‌‌شده و نسبت به رومیان که هر از چندی به فراسوی شرق فرات دست‌‌اندازی می‌‌کردند، موضعی فرودستانه داشته است. پیش‌‌تر در کتاب «تاریخ سیاسی شاهنشاهی اشکانی» نشان داده‌‌ام که چنین نبوده و اشکانیان به شکلی فعال در قلمرو حایل میان دو دولت بزرگ نقش ایفا می‌‌کرده‌‌اند. به شکلی که بخش شمالی این قلمرو حایل (ارمنستان) به طور کامل از نظر سیاسی بخشی از ایران قلمداد می‌‌شده و بخش جنوبی‌‌اش (آسورستان و عربستان) هم در عینِ حضور قوای نظامی روم در بندرگاه‌‌هایش زمین بازی اشکانیان قلمداد می‌‌شده است. من در همان کتاب استدلال کرده‌‌ام که بی‌‌علاقگی اشکانیان برای حمله به مصر و آناتولی و بازسازی قلمرو هخامنشی بیشتر به درگیری‌‌ها و مسائل این دولت در مرزهای شرقی‌‌شان و به بافت پرآشوب این دوران و تاخت‌‌وتاز قبایل سکا در شمال و شرق ایران‌‌زمین مربوط می‌‌شود، و بازتابی یا دنباله‌‌روی‌‌ای از سیاست رومیان نیست.

شایگان معتقد است به قدرت رسیدن ساسانیان با دگردیسی در سیاست منفعل اشکانیان همراه بود. به این ترتیب، از سویی قدرت نظامی خردکننده‌‌ی ایران در ابتدای دوران ساسانی رومیان را در هم شکست و از سوی دیگر، انگاره‌‌ای متفاوت از ایشان را در روم پدید آورد. به شکلی که رومیان ایشان را تناسخ اقتدار هخامنشیان پنداشتند و تصویر امپراتوران خویش را از مرتبه‌‌ی جانشین اسکندر که به شرق حمله می‌‌برد، به جانشین آتنی‌‌ها تبدیل کردند که در برابر ایران از خود دفاع می‌‌کردند.[11]

شایگان القاب شاهان اشکانی در بابل را تحلیل کرده و به این نتیجه رسیده که لقب شاهنشاه (شَر شَرانی) از سال 111 پ.م.، یک دهه بعد از به تخت نشستن مهرداد دوم، کاربرد یافته و بعد از آن استفاده‌‌اش برای شاهان اشکانی فراگیر شده است. تا پیش از آن لقب شاهان اشکانی در منابع بابلی به سادگی «شاه اشکانی» (اَرشَکا شَرو) نامیده می‌‌شدند و لقب «شاه سرزمین‌‌ها» (شَرو ماتاتی) برای فرهاد دوم هم به کار رفته است،[12] و این لقبی بود که پیش‌‌تر آنتیوخوس اول سلوکی هم بر مُهر خویش در بورسیپا از آن بهره برده بود.[13]

شایگان از این بحث نتیجه گرفته که ایدئولوژی سیاسی اشکانیان از میانه‌‌ی دوران مهرداد دوم به بعد هخامنشیان را به عنوان نیا و عامل مشروعیت‌‌بخش در نظر گرفت و پیش‌‌تر از آن از چنین دستگاه نظری‌‌ای برخوردار نبود. به بیان دیگر، از دید او لقب شاهنشاه هم‌‌چون میراثی در میان‌‌رودان و بابل باستان به یادگار مانده بود و اشکانیان تنها پس از فتح این شهر با آن آشنا شدند و از آن بهره جستند.[14] چنان که در کتاب «تاریخ سیاسی شاهنشاهی اشکانی» شرح داده‌‌ام، این برداشت درست نیست و خودِ ارشک، یعنی اشک اول که بنیانگذار دودمان اشکانی محسوب می‌‌شود، یک‌‌سره در چارچوب احیای نظم هخامنشی رفتار می‌‌کرده و بر همین اساس نام خود و لقب دودمانی‌‌اش را برگزیده است.

لقب شاهنشاه هم نه تنها در بابل، بلکه در سراسر پهنه‌‌ی ایران‌‌زمین به شاهانی بسیار متفاوت که ــ گاه کاملاً به ناحق ــ ادعای احیای نظم پارسی را داشته‌‌اند، داده می‌‌شده است و برابرنهاد آن را در زبان‌‌های یونانی (باسیلئوس باسیلِئون) و آرامی (ملکا مک) و خروشتی (مهاراجَسَه راجَه) می‌‌بینیم که شاهانی گاه به نسبت حاشیه‌‌نشین مثل آزِس هم آن را به خود می‌‌بسته‌‌اند.[15] شایگان خود به لقب سومری مهرداد اول (اَرشَکَه لوگال لو) اشاره کرده که باید «شاهنشاه ارشک» ترجمه شود، و فهرستی از پژوهشگران را به دست داده که بر مبنای شواهدی از این دست تثبیت ایدئولوژی سیاسی هخامنشیان در دودمان اشکانی را به عصر مهرداد اول مربوط می‌‌دانند.[16]

این که از دوران مهرداد اول لقب شاهنشاه برای شاهان اشکانی کاربرد یافت درست است، اما این لزوماً بدان معنا نیست که اشکانیان از ابتدای کار خود را احیاگر نظم پارسی نمی‌‌دانستند یا با این مفاهیم بیگانه بوده‌‌اند. در واقع پیوند خوردن این لقب با مهرداد نخست طبیعی است. چون لقب شاهنشاه تنها زمانی می‌‌توانست به شاهان اشکانی داده شود که به راستی سراسر ایران‌‌زمین را فتح کرده باشند و این تنها پس از تسخیر بابل ممکن بوده که به دست مهرداد انجام پذیرفته است. یعنی پیش از آن هم دستگاه نظری اشکانیان ایشان را ادامه‌‌ی سیاست هخامنشی محسوب می‌‌کرد و وظیفه‌‌ی راندن مقدونیان و احیای نظم پارسی را برای‌‌شان قایل بود، هر چند تا عصر مهرداد اول هنوز این وظیفه برآورده نشده بود و کارگزارانش سزاوار لقب شاهنشاه محسوب نمی‌‌شدند.

برداشتی مشابه را در نوشتار نویزنر می‌‌بینیم که در تحلیلش از ساخت مشروعیت خاندان اشکانی می‌‌گوید پافشاری اشکانیان درباره‌‌ی تبار هخامنشی‌‌شان و اصرار بر این که خود را دنباله‌‌ی دودمان هخامنشی قلمداد کنند از قرن نخست پ.م. آغاز شده است.[17] از دید نویزنر اشکانیان در ابتدای کار تنها به قدرت نظامی خود متکی بودند و نیازی به مشروعیت‌‌یابی از راه ارجاع به هخامنشیان احساس نمی‌‌کردند. تا این که در قرن نخست پ.م. کاهش قدرت نظامی ایشان در برابر روم و افزون شدن قدرت اشراف و زمین‌‌داران بزرگ باعث شد تا شاهان اشکانی از نمادهای سیاسی هخامنشیان (مثل زبان پهلوی، لقب شاهنشاه) بهره جویند و بکوشند به این ترتیب مشروعیتی را برای انحصار قدرت در تبار خویش دست و پا کنند.[18]

برداشت نویزنر از سیاست دوران اشکانی بر فرض‌‌هایی شرق‌‌شناسانه و نادرست استوار است. او از سویی اشکانیان و داهه‌‌ها را در چارچوب «اقوام بربر کوچگرد» فهم کرده و از این رو گمان کرده که استیلای اولیه‌‌ی ایشان بر ایران‌‌زمین به ضرب و زور شمشیر و تهی از هر دستگاه نظری و مشروعیت‌‌بخشی بوده است. باز در کتاب «تاریخ سیاسی شاهنشاهی اشکانی» شواهدی فراوان آورده‌‌ام که نادرستی این پیش‌‌داشت‌‌ها را نشان می‌‌دهد. اشکانیان از استان‌‌های شمال شرقی شاهنشاهی برخاسته بودند که پیشینه‌‌ی یکجانشینی و سازمان‌‌یافتگی سیاسی در آن به قرن‌‌ها پیش از ظهور هخامنشیان می‌‌رسیده است. اشکانیان هم از همان ابتدای کار و دوران اشک اول کاملاً در چارچوب سیاسی هخامنشیان به سیاست می‌‌نگریستند و هم القاب شاهی و هم خط آرامی روی سکه‌‌هایشان و حتا نام ارشک از همان ابتدا پیوندشان با هخامنشیان را نشان می‌‌داده است. قرن اول پ.م. که گذار مورد نظر نویزنر در آن نمایان می‌‌شود هم دوران ضعف و سستی اشکانیان نبوده و دقیقاً همان زمانی است که سیطره‌‌شان بر سراسر ایران‌‌زمین تثبیت می‌‌شود و بنابراین نشانه‌‌هایی که او بدان پرداخته به سادگی بازتعریفِ رابطه‌‌ی شاهنشاه و خاندان‌‌های بزرگ و امیران و حاکمان محلی بوده است. رخدادی که درست به همین ترتیب در ابتدای دوران ساسانی هم جریان یافت و به الگویی مشابه از پیوند بین مراکز خرد و کلانِ قدرت انجامید.

اگر به پیوستگی اندیشه‌‌ی سیاسی حاکم بر دربارهای ایران بنگریم و به کلِ جغرافیای سیاسی پیرامون ایران توجه کنیم، به تصویری متفاوت از این انگاره‌‌های شرق‌‌شناسانه دست خواهیم یافت. اشکانیان و ساسانیان به شکلی همسان خود را ادامه‌‌ی هخامنشیان قلمداد می‌‌کردند و تا حدود زیادی در این مورد راست می‌‌گفتند. چون هر دو سنت سیاسی هخامنشیان را احیا کردند و بالاندند و از لطمه‌‌هایی که به دست مهاجمان بیگانه بر آن وارد آمده بود جلوگیری کردند. انگاره‌‌ی شاهنشاه در هر دو دربار نیز کمابیش یکی بوده و سیاست هر دو سلسله نیز یکسان بوده است، یعنی خواهانِ احیای اقتدار هخامنشیان در سوریه و آناتولی بوده‌‌اند و با رومیان در این زمینه کشمکش داشته‌‌اند، اما به خاطر تهدید سکاها و هپتالی‌‌هایی که از شمال و شرق به مرزهای کشور حمله می‌‌کردند، جبهه‌‌ی اصلی‌‌شان در آن سو قرار داشته است و نه در باختر. در ضمن هر دو سلسله در برابر رومیان سیاستی فعال اما صلح‌‌جویانه را دنبال می‌‌کرده‌‌اند و تقریباً همه‌‌ی جنگ‌‌هایشان با روم ماهیتی تدافعی داشته است.

درک این نکته از این رو اهمیت دارد که بدانیم مخالفت نظری دو سلسله و این فرض که ساسانیان خواهانِ نادیده انگاشتن زمام‌‌داری پانصد ساله‌‌ی اشکانیان قبل از خود بوده‌‌اند، برساخته‌‌ای جعلی و نو است که به دست تاریخ‌‌نگاران معاصر پدید آمده و هم‌‌چون ابزاری ایدئولوژیک نزد تاریخ‌‌نویسان چپ‌‌گرا، یا دستاویزی برای کم دانستن درباره‌‌ی عصر اشکانی کارکرد داشته است. دوران اشکانی که طولانی‌‌ترین سلسله‌‌ی بزرگ کل تاریخ کره‌‌ی زمین محسوب می‌‌شود، در دوران ساسانی نه امری شرم‌‌آور و ناخوشایند قلمداد می‌‌شده و نه اصولاً می‌‌شده زمانی به این درازی و تاریخی به این پیچیدگی را منکر شد.

چنان که گذشت ساسانیان اصولاً خویشاوند اشکانیان محسوب می‌‌شدند و آداب درباری و ایدئولوژی سیاسی‌‌شان هم شکلی نوساخته و بازبینی‌‌شده از همان بود که در عصر اشکانی رواج داشت. گسست مهیب و خونینی که بین ساسانیان و اشکانیان قایل شده‌‌اند و این فرض که ساسانیان به عمد آثار اشکانی را نابود می‌‌کرده و خواهان زدودن نام ایشان از تاریخ بوده‌‌اند، تنها در اشاره‌‌های جسته و گریخته تاریخ‌‌نویسان قرن‌‌ها بعد وجود دارد و تنها در دوران معاصر است که هم‌‌چون چارچوبی نظری به تاریخ عصر ساسانی تحمیل شده‌‌ است. وگرنه همه‌‌ی تاریخ‌‌نویسان بزرگ گذشته ساسانیان را ادامه‌‌ی اشکانیان می‌‌دانسته‌‌اند و تنها درباره‌‌ی عصر اشکانی به خاطر دوردست بودن زمان‌‌اش اطلاعاتی اندک و آمیخته به افسانه داشته‌‌اند، به همان ترتیبی که درباره‌‌ی دوران هخامنشی و همه‌‌ی دودمانهای برخاسته از زمانهای دوردست چنین بوده است.

 

 

  1. مسعودی، 2536، ج.1: 273.
  2. شاهنامه‌ی خالقی‌مطلق، 1388، ج.6: 477.
  3. طبری، 1362، ج.2: 766.
  4. شاهنامه‌ی خالقی‌مطلق، 1388، ج.6: 383 ـ 384.
  5. شاهنامه‌ی خالقی‌مطلق، 1388، ج.6: 514.
  6. Shayegan, 2011.
  7. Sellwood, 1983: 302.
  8. Shayegan, 2011: 48.
  9. Gyselen, 2001: 36, 39.
  10. Shayegan, 2011.
  11. Shayegan, 2011: 369 – 370.
  12. Shayegan, 2011: 39 – 44.
  13. Shayegan, 2011: 43.
  14. Shayegan, 2011: 44 – 45.
  15. وکیلی، 1393: 166.
  16. Shayegan, 2011: 43.
  17. Neusner, 1963: 43.
  18. Neusner, 1963: 45 – 51.

 

 

ادامه مطلب: بخش چهارم: دستگاه سیاسی – گفتار ششم: جنگ

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب