دوشنبه , اسفند 11 1404

خودانگاره

خودانگاره

انگاره ـ خودانگاره

من ـ ديگری، جم، فراز

اصل آينه: تصوير ذهنى من از ديگرى، انگاره، و تصوير ذهنى من از من، خودانگاره نام دارد.

اندركنش من و ديگرى در حوزه‌ى بازنمايى باعث مى‌شود تا تصوير ذهنى «من از من» و «من از ديگرى» در قالبى زبانى رمزگذارى شود. من و ديگرى تصاوير از يكديگر را در خود منعكس مى‌كنند و چگونگى بازتاب يافتن خود در ديگرى را نيز بار ديگر بازنمايى مى‌كنند. پس، انگاره و خودانگاره در واقع مدارهايى از تشديد بازنمايى هستند كه خودآگاهى و نظام‌هایی ارتباطى مانند زبان را هم‌چون محصولى جانبى پديد مى‌آورند. خودانگاره و انگاره ساختارهايى مشابه دارند و به شكلى همخوان در دستگاه نشانگانى يكسانى رمزگذارى مى‌شوند. هر چند يكى از آنها (خودانگاره) براى من اهميتى محورى دارد و ديگرى (انگاره) هم‌چون ابزارى براى مديريت آن عمل مى‌كند.

از خود بيگانگی: من، همان خودانگاره است. خودانگاره برآیندی از انگاره است. پس من به انگاره‌اش در چشم دیگری فرو کاسته می‌شود.

تله‌ی ديو سپيد: جلب توجه دیگری و برساختن انگاره‌ای شایسته از هستی داشتنِ درست و شایسته مهم‌تر قلمداد می‌شود. من ایجاد تصویری دلپسند از خود را به دلپسند بودن در واقع ترجیح می‌دهد.

راهبرد رستم: هستی داشتنِ بی‌مهابا و بی‌پروا، یعنی باور به این که اگر شکل هستی من ارزشمند و نیرومند باشد انگاره و خودانگاره‌ام هم خود به خود در چشم دیگری شایسته و سزاوار خواهد شد، و اگر نشد هم چندان مهم نیست!

عناصر تشکیل‌دهنده‌‌ی انگاره و خودانگاره چه چیزهایی هستند؟ آیا می‌توان سیر تکاملی برای ظهور و دگردیسی این دو ترسیم کرد؟‌ آیا می‌توان به وجود چهار لایه انگاره و خود انگاره در سطوح فراز قایل بود؟‌

از دیگران انگاره بگیرید و خودانگاره‌ي خود را در هر چهار سطح فراز ترسیم کنید. آیا می‌توانید به نقشه‌ای از خودتان دست یابید؟

تن ـ من ـ فرامن ـ من آرمانی

بدن ـ شخصيت ـ نهاد ـ منش، فراز، انگاره ـ خودانگاره

اصل سلسله‌مراتبی بودن من: خودانگاره در سطوح گوناگون فراز در قالب تن، من، فرامن و منِ آرمانى صورت‌بندی مى‌شود. هر سطح فراز یک سيستم پايه‌ى بنیادین را در خود جای داده است که حد و مرز و متغیرهایش بر مبنای پویایی آن سیستم‌ها تعیین می‌شود. سیستم‌های پایه عبارتند از «بدن، نظام شخصيتى، نهاد اجتماعى و منش». هر يك از اين چهار عنصر، سيستم‌هاى پيچيده‌ى تكاملى‌اى هستند كه پويايى سطحى از فراز با انتخاب‌هاى رفتارى‌شان تعيين مى‌شود. این چهار سیستم پایه را با سرواژه‌ی «شبنم» مورد اشاره قرار می‌دهیم.

تحويل‌گرايی: من در یکی از سطوح فراز اصیل‌تر، مهم‌تر و واقعی‌تر از بقیه است و باید سایر سطوح را به آن تحویل کرد.

تله‌ی سنمار: سطوح گوناگون تجلی من به صورت نمودهایی فرعی و ثانویه از حالتی پایه و اصلی (تن ‌يا من یا فرامن یا من آرمانی) قلمداد می‌شوند. در نتیجه راهبردهای مدیریت من بر یکی از سطوح فراز فروکاسته و در متغیرهای حاکم بر آن سطح محدود می‌شود.

راهبرد جاماسپ: ترکیب تمام سطوح سلسله‌مراتبیِ ظهور من، در قالب سیستمی یکپارچه و متمرکز.

منظور از چهار سیستمِ‌ پایه‌ی بدن، نظام شخصیتی، نهاد و منش چیست؟ آيا می‌توان هر یک را به طور دقیق تعریف کرد؟ آیا می‌توان سطوح فراز را فضای حالتِ پویایی این سیستمها دانست؟‌ منظور از تکاملی بودن این سیستم‌ها چیست؟

متغیرهای مرکزی حاکم بر رفتار هر یک از چهار سیستم را فهرست کنید. آیا می‌توان شاخه‌های مختلف علم را به صورت مدل‌هایی در نظر گرفت که بر محور این چهار سیستم پایه مستقر شده‌اند؟

جسم ـ روح

تن ـ من، گيتی ـ مينو، زمينی ـ فرارونده

اصل يگانگی: تن و من، یعنی شکل هستی فرد در سطح روانی و زیستی دو سیستمِ درهم تنیده است که به طور عمده از پویایی ماده/ انرژی (تن) یا پردازش اطلاعات (من) تشکیل یافته است. یعنی ارتباط میان من و تن به رابطه‌ی میان نرم‌افزار و سخت‌افزار شباهت دارد. با وجود این، این دو ماهیت مکمل و همزاد هم هستند و به تنهایی معنایی ندارند. به این ترتیب، گیتی و مینو دو مفهوم مکمل و در هم پیوسته هستند.

دوبُن‌گرايی: تن همان جسم و من همان روح است. این دو ماهیت‌هایی متمایز و متضاد دارند و با هم جمع‌ناپذیرند. تن یا جسم امری مادی، حیوانی، ملموس، عینی و مشترک با سایر جانوران است. در حالی که روح یا من امری ذهنی و غیرمادی است که خصلتی استعلایی و فرارونده دارد و با هر آنچه در جهان جانوران وجود دارد متفاوت است. بنابراین هستی به دو قطبِ مادی (گیتی) و معنوی (مینو) تقسیم می‌شود که اولی پست و تهدیدکننده و دومی ارزشمند و رهایی‌بخش است.

تله‌ی افلاطون: روح بر جسم برتری دارد. هر آنچه به روح و روان مربوط است استعلایی، اخلاقی، پاک و ارزشمند است. در مقابل، امر مادی و وابسته به بدن پست و حیوانی و پلید است. تن و من جفت متضاد معنایی‌ای را برمی‌سازند که باید از میانشان من را برگزید. گیتی توهمی است که بر مبنای مینو ساخته شده است.

راهبرد زرتشت: من و تن جفتی درهم تنیده و متصل به یکدیگر هستند. هر دو را باید پذیرفت و تأیید کرد و ارج نهاد، چرا که ارزش و اهمیت هر یک تنها در پیوند با دیگری بروز می‌کند. گیتی استومند و مینوی وابسته به اندیشه از آن رو حضور دارند که هریک ظرف و قالبی برای دیگری است.

نخستین نظریه‌پردازی که به دوقطبی یادشده اشاره کرد که بود؟ رویکرد او در مورد این دو قطب و ارتباط‌شان با اخلاق چه بود؟ آیا در افلاطون شاهد واژگون‌سازی این مفاهیم هستیم؟ چرا برخی از فرهنگ‌ها مینو و برخی دیگر گیتی را چنین مهم می‌دانند؟ آیا منظور نیچه از «بیماری مسیحیت» با تله‌ي افلاطون همسان است؟

شاخه‌ها و روندهای مربوط به گیتی و مینو را در سپهر تجربی اطراف‌تان و در زیست‌جهان‌ پیرامون‌تان ردیابی کنید و به هم پیوستگی‌اش را بنگرید. آیا می‌توانید چفت و بست شدن عناصر روانی و زیستی را به همین ترتیب نشان دهید؟

من ـ فرامن

عامليت ـ ساختار، فرد ـ اجتماع

اصل همگرايی: من و فرامن نماینده‌ي دو سطحِ روانی و اجتماعی از خودانگاره هستند. یعنی دو بازنمایی و توصیفِ متفاوت از پدیداری یگانه یعنی کلیت انسان محسوب می‌شوند که در دو مقیاس متفاوتِ اجتماعی و روانی بازتاب یافته است. به این ترتیب با یک پدیدار منفرد روبه‌رو هستیم که معمولاً به دلیل تصلب راهبردهای انضباطی در سطح اجتماعی و تعارض لذت با قدرت در سطح روانی به شکل دو نظام متعارض و ضد هم عمل می‌کند. در صورتی که راهبردهای تولید لذت و زایش قدرت با هم متحد و همگرا شوند، من و فرامن (یعنی عامل انسانی و ساختار اجتماعی) می‌توانند در سیستمی سازگار و یکپارچه با هم ترکیب شوند و بر این تعارض غلبه کنند.

آنارشيسم ـ فاشيسم: هرچند این دو قالب نظری/ سیاسی به ظاهر ضد هم می‌نمایند،‌ اما در واقع دو سر طیفی معنایی هستند که هم‌چون جفت متضادی معنایی عمل می‌کند. در هردوی این نگرش‌ها،‌ تعارض میان من و فرامن و کشمکش بین عامل انسانی و نهادهای اجتماعی پذیرفته شده و حتی تقدیس می‌شود. تنها تفاوت در آن است که در یکی (آنارشیسم)‌ طرف من و در دیگری (فاشیسم)‌ طرف نهاد اجتماعی گرفته شده است. در هردو حالت واگرایی لذت و قدرت و تعارض من و جامعه هم‌چون امری بدیهی و طبیعی پیش‌فرض گرفته شده است.

تله‌ی افراسياب: من یا به کل تسلیم فرامن شده و در قواعد نهادهای اجتماعی ذوب می‌شود،‌ یا یک‌سره نظم برخاسته از جامعه را رد می‌کند و به مخالف‌خوانی بی‌تأثیر بدل می‌گردد. پس تعارض میان من و فرامن ناشناخته باقی مانده، تثبیت شده و تعیین کننده‌ی رفتار من می‌شود.

راهبرد کيخسرو: من با وجودِ خودمداری و استقلال از قواعد انضباطی جامعه، با نظم نهادهای اجتماعی ارتباطی انداموار برقرار می کند و به این ترتیب نقشی تأثیرگذار را در سپهر انسانی پیرامون خویش ایفا می‌کند و خویشکاری و موقعیتی اجتماعی را بر عهده گرفته و به انجام می‌رساند. بی‌آن‌که به بهای کاستن از لذت خود قواعد نهادینه شده در قالب‌های اجتماعی را یکسره بپذیرد یا به بهای کاستن از قدرت جامعه‌اش آنها را یکسره نقض کند.

چرا من معمولاً در برابر جامعه در نظر گرفته می‌شود؟ آیا می‌توان این نگرش را در تاریخ اندیشه، نوپا و تازه‌وارد دانست؟ آیا در تمدن‌های کهنی مانند ایران زمین راهبردهایی برای اتحاد من و فرامن وجود داشته است؟ سازوکارهای تحویل شدن یکی از این دو به دیگری کدام است؟ آیا می‌توان گفت تعارض من و فرامن نشانگر وضعیتی آنتروپیک و نامنظم و سازمان نایافته است؟ آیا می‌توان چنین وضعیتی را همتای شکلی از ساده شدنِ سیستمِ جاری در فراز دانست؟

راهبردهای لذت خود را طوری تعریف کنید که با راهبردهای افزایش قدرت در نهادهایی که عضوش هستید، یکپارچه شود.

بقا ـ قدرت ـ لذت ـ معنا (قلبم)

فراز، شبنم، تن ـ من ـ فرامن ـ من آرمانی

اصل قلبم: هر سيستم پايه بر اساس متغيرى مركزى و در راستاى بيشينه كردن آن رفتار مى‌كند كه در سطوح گوناگون فراز عبارتند از: بقا، لذت، قدرت و معنا. اين متغيرهاى مركزى در واقع بيان‌هايى متفاوت از يك بستر جذب عمومى و فراگير در سيستم‌هاى پيچيده‌ى تكاملى هستند. اين متغیرها گرانيگاه پویایی سیستم هستند. پس زيربناى طبيعى انتخاب (يعنى شكست تقارن درونزاد در سيستم خودمختار)، چهار جمِ بقا/ مرگ، لذت/ رنج، قدرت/ ناتوانی، و معنا/ پوچی است. متغير مركزى بر مبناى شواهدى صورت‌بندی و شناسايى مى‌شود كه بر محوريت آن در تعيين رفتار سيستم دلالت دارند. از اين رو، مى‌توان آن را عاملى دانست كه الگوى انتخابهاى سيستم را تعيين مى‌كند.

تحويل‌گرايی: يكى از اين متغيرها (فرض معمول: لذت) از بقيه‌ى متغيرها واقعى‌تر است چون به طور بى‌واسطه و شهودى درك مى‌شود.

تله‌ی معتاد/ مرتاض: تعارض در گرانيگاه، و واگرایی متغیرهای مرکزی قلبم،‌ تخريب تدريجىِ کارآیی و اغتشاش در سطوح متفاوت فراز را به دنبال دارد.

راهبرد حافظ: تركيب كردن هر چهار متغير قلبم در قالب محورى منسجم و يگانه.

نمودهاى تعارض ميان متغيرهاى چهارگانه در هر سطح فراز چيست؟ راهبردهاى مرسوم براى پيوند دادن متغيرهاى يادشده كدام است؟

يك تعارض در گرانيگاه پویایی خود بيابيد، تحليلش كنيد و آن را رفع نماييد.

زندگی ـ مرگ

لذت ـ رنج، معنا ـ پوچی، قدرت ـ ناتوانی

اصل بقا: در سیاره‌ی ما زندگی، پویایی پیچیده، خودسازمانده و خودزاینده‌ی ماده، انرژی و اطلاعات در سیستم‌های تکاملیِ آبی ـ آلی است.

مرگ‌مداری: نزدیکی و همراهیِ دایمی با پدیده‌ي زندگی، «من» را از فهم و توجه به زندگی باز می‌دارد و به جای آن غیاب زندگی (مرگ) در کانون توجه و طرح پرسش قرار می‌گیرد.

تله‌ی اُسْت‌ويهاد: مرگ امری شگفت‌تر، اصیل‌تر و مهم‌تر از بقا پنداشته می‌شود. از این رو نیروهای ذهنی فرد برای صورت‌بندی و سازماندهی آن صرف می‌شود و از سرمایه‌گذاری بر زندگی باز می‌ماند.

راهبرد هوم: تمرکز توجه و تلاش بر زندگی، همراه با پذیرش این حقیقت که زندگی پدیداری موقت، زودگذر، ناپایدار و بیش از آن شگفت‌انگیز و زاینده است. استفاده از این بینش برای تبدیل عرصه‌ی بقا به قلمرو خلاقیت و نوآوری.

زندگی دقیقاً یعنی چه؟‌ سیستمی که جاندار نامیده می‌شود دقیقاً چه ویژگی‌هایی دارد؟‌ سیستم‌های مشابه با خواص مشابه هم زنده هستند؟ آیا می‌توان زندگی را در آزمایشگاه به طور مصنوعی ساخت؟‌ مرگ عادی‌تر و طبیعی‌تر است یا زندگی؟

رویکردها، روش‌ها،‌ هنجارها و باورهای مرسوم مبتنی بر مرگ‌مداری را در فرهنگ پیرامون خود تشخیص دهید و نقدشان کنید.

لذت ـ رنج

مرگ ـ زندگی، قدرت ـ ناتوانی، معنا ـ پوچی، خوشی ـ ناخوشی، کام ـ درد

اصل لذت: در سطح روان‌شناختی، یعنی تنها لایه‌ای که دارای سیستم پایه‌‌ای خودآگاه است، جمِ لذت و رنج است که شکست تقارن‌ها و انتخاب‌ها را سازماندهی می‌کند. از این رو این دو بی‌واسطه و مستقیم و سرراست می‌نمایند. در حالی که سایر عناصر قلبم پیش از فهم شدن در سطح روانی ابتدا بر مبنای لذت/ رنج رمزگذاری می‌شوند و به این ترتیب فهم می‌شوند.

توهم بقای لذت: مقدار، الگوی توزیع، تداوم و شدت لذت امرى متقارن است.

اين اصل مى‌تواند دو شكل پيدا كند:

الف) نوع و مقدار لذت در زمان‌ها، شرايط، و افراد گوناگون ثابت است. يعنى لذت نسبت به محور زمان/ مكان/ فرد متقارن است.

ب) مقدار كل لذتى كه يك آدم در كل عمرش مى‌برد ثابت است و در همه‌ى افراد برابر است.

تله‌های لذت:

ـ شكايت: اگر به قدرِ ــ يا از نوعِ ــ ديروز/ فلانى/ آن شرايط خاص لذت نبرم، زيان كرده‌ام.

ـ قناعت: لذت حدى دارد كه فرا رفتن از آن غيرمجاز، غيراخلاقى، خطرناك يا ناشايست است. پس اگر امروز به اندازه‌ى (يا از نوع) ديروز لذت ببرم، كافى‌ است.

ـ حسادت:

نسخه‌ى اول: ديگرى نبايد بيش از من قدرت/ لذت داشته باشد. عدالت حكم مى‌كند كه همه به يك اندازه لذت ببرند (اين نسخه را اغلب كسانى كه كمتر از ديگران قدرت/ لذت دارند تجويز مى‌كنند).

نسخه‌ى دوم: اگر ديگرى از حد خاصى بيشتر لذت ببرد، لذت من كاهش مى‌يابد، چون مقدار كل لذت‌هاى موجود در جهان ثابت است (اين نسخه محبوب كسانى است كه برنده/ بازنده بازى مى‌كنند).

ـ رياضت: اگر امروز لذت نبرم فردا بيشتر لذت خواهم برد.

راهبرد حافظ: هيچ لحظه‌اى و هيچ نوع پاداشى تكرارپذير نيست.

چرا تله‌های لذت چنین فراگیر هستند؟ آيا مي‌توان این چارچوب‌های ذهنی نادرست را ناشی از خطایی تکاملی دانست؟ ارتباط میان لذت و توزیع منابع چیست؟ چرا معمولاً لذت/ بقا با معنا/ قدرت در تعارض قرار می‌گیرد؟

نمودهاى اصل بقاى لذت را در قواعد رفتارى رايج در ميان مردمان، قوانين حقوقى، و عرف‌هاى اجتماعى تشخيص بدهید. چرا پيروى از راهبرد حافظ دشوار است؟ در کدام تله‌ها درگیر هستید؟

قدرت ـ ناتوانی

مرگ ـ زندگی، لذت ـ رنج، معنا ـ پوچی، توانا ـ ناتوان، فرادست ـ فرودست، قادر ـ عاجز

اصل قدرت: قدرت در معنای عام عبارت است از دامنه‌ی انتخاب‌های رفتاری در یک سیستم، به علاوه‌ی احتمال تحقق رفتاری که سیستم انتخاب می‌کند. یعنی شمار و تنوع و گستردگی گزینه‌های رفتاری پیشاروی سیستم، به همراه احتمال تحقق و عملیاتی شدنِ گزینه‌ای که سیستم بر می‌گزیند، تعیین کننده‌ي قدرت سیستم است. به طور خاص،‌ این قدرت با همین معنا در مورد نهادهای اجتماعی به کار گرفته می‌شود و شمار گزینه‌های رفتاری و امکان تحقق آنها را در من‌ای که عضو یک نهاد اجتماعی است نشان می‌دهد.

نکوهش قدرت: این پیش‌داشت که قدرت امری فاسدکننده، پلید، زیان‌مند و غیراخلاقی است. باور به جمع‌ناپذیری قدرت با امور نیک و پسندیده و نکوهش تلاش برای دستیابی به قدرت.

تله‌ی قدرت‌هراسی: حالتی روانی یا هنجاری سازمانی است که در آن نمودهای قدرت و متغیرهای افزاینده‌ی آن هم‌چون امری خطرناک، تهدید کننده، و ناپسند پنداشته می‌شود. در نتیجه افراد و سازمان‌ها به پنهان کردن مسیرها، استتارِ‌ نمادها و ریاکاری در مورد نیت‌ها و اهدافِ قدرت‌طلبانه‌شان روی می‌آورند.

راهبرد مهر: پذیرش اهمیت و ارزش قدرت، ‌به همراه تأکید بر وجه اجتماعی، توافق‌پذیر و سودمندِ آن،‌ که با بازی‌های برنده/ برنده همراه است.

چرا قدرت در بیشتر فرهنگ‌ها دلالتی منفی دارد؟‌ چگونه مدارها و مسیرهای قدرت استتار می‌شوند؟ آیا پنهان کردن روندهای عریانِ‌ اعمال قدرت به ظهور شکل جدیدی از قدرتِ فراگیرتر و سلطه‌جوتر منتهی نمی‌شود؟

مفهوم قدرت را در چگونگی اتصال خود به نهادهایی مانند خانواده، نهادی تولیدگر (مربوط به شغل‌تان)، و نهادی آموزشی (مثل مدرسه‌تان) تحلیل کنید. مدارهای قدرت را در نهادهای یاد شده تشخیص دهید و راهبردهایی برای افزایش قدرت خودتان در این نهادها و بیشتر کردن قدرت کلی در این نهادها پیشنهاد کنید.

معنا ـ پوچی

زندگی ـ مرگ، قدرت ـ ناتوانی، لذت ـرنج، روا ـ ناروا، سزا ـ ناسزا، رمزگذاری ـ رمزگشايی

اصل معنا: معنا الگویی از آرایش تمایزها و پیکره‌ای از ارجاع‌ها و دلالت‌های مفهومی است که در نظامی نمادین رمزگذاری شده، در دستگاه پردازنده‌ای رمزگشایی شده و به تغییر رفتار در سیستم‌های مربوطه منتهی می‌شود. معنا محتوایی است که یک منش (عنصر فرهنگی) در شبکه‌ی روابط انسانی/ اجتماعی آن را حمل می‌کند.

پوچ‌انگاری: این توهم که نفی کردن معنا به غیاب معنا منتهی می‌شود. تلاش برای مخالفت با معنا از راه آفریدن معنایی ضد آن، و بعد انکار کردنِ این که معنای بی‌رمق و مخالف‌خوانِ دومی خودش هم از جنس معناست.

تله‌ی بَندو: انکار اهمیت معنا و تلاش برای نادیده انگاشتن موقعیت مرکزی و تعیین‌کننده‌ی آن در ساختار انتخاب‌ها و نظم رفتار. چسبیدن به معنایی فقیر و کم‌مایه و فلج‌کننده که بی اهمیتی، بی‌ارزشی و بی‌معنا بودنِ معناها را اعلام می‌کند.

راهبرد جاماسپ: پذیرش این که هر شکلی از انکار معنا خود شکلی از معناست، و قبول ارزش معنا و این که باید در سپهر معانی به دنبال آفریدن سودمندترین و درست‌ترین و کارآمدترین معناها گشت.

چرا معنا در میان چهار عنصرِ قلبم از همه دشوارتر تعریف و صورتبندی می‌شود؟‌ ارتباط معنا با زبان چیست؟ آیا ماشین‌ها یا جانوران هم معنا دارند؟‌ سیستم‌های حامل معنا چه ارتباطی با فرهنگ برقرار می‌کنند؟

یک معنای پیش پا افتاده‌ را در نظر بگیرید و الگوی دلالت‌ها و ارجاع‌هایش را تحلیل کنید. یک قلمروی زبانی ـ نشانگانی ـ مفهومی را در نظر بگیرید و در آن معنا خلق کنید.

قلبم ـ پرنم

بقا ـ مرگ، قدرت ـ ناتوانی، لذت ـرنج، معنا ـپوچی

اصل قلبم: تمام سیستم‌های تکاملیِ مرتبط با «من» رفتارهای خود را طوری سازماندهی می‌کنند که میزان بقا، قدرت، لذت و معنا را در سطوح فراز بیشینه سازند. به بیان دیگر، در هر سطح از فراز سیستمی پایه وجود دارد که برای بیشینه کردن یکی از این چهار متغیر تخصص یافته است و راهبردهای رفتاری خود را بر اساس این معیار مدیریت می‌کند. واژگونه‌ی این مفاهیم ــ «پوچی، رنج، ناتوانی و مرگ» ــ که با سرواژه‌ی «پرنم» نموده می‌شوند، از جنس غیاب هستند و دور شدن از این گرانیگاه‌های معنایی را نشان می‌دهند.

اصل بقای قلبم: این تصور که میزان کلی قلبم و پرنم در هستی، در افراد یا در واحدهای زمانی و اجتماعی، یکسان و تغییرناپذیر است و بنابراین تولید قلبم به جبران شدنش از راهِ زایش پرنم خواهد انجامید.

توهم پرنم: برداشتی بدبینانه که متغیرهای نشانگر غیاب (پرنم) را صاحب ارزش وجودی می‌داند و فرض می‌کند که در سطوح فراز گرانیگاه‌هایی مانند پوچی، رنج، ناتوانی و مرگ وجود دارند، که سيستم‌ها از آنها می‌گریزند. در این برداشت،‌ پرنم ارزش وجودی دارد و قلبم نشانگر غیاب این متغیرهای منفی است.

تله‌ی اهريمن: محدود دانستن میزان کلی قلبم و بنیاد کردنِ محاسبه‌های رفتاری بر مبنای پرنم و در نظر گرفتن این متغیرهای منفی به عنوان مبنای ارزیابی و سازماندهی رفتار. تمرکز بر سویه‌ی تاریک و ناخوشایند چیزها و تلاش برای کاستن از آنها، که به الگوی بازی MINMAX منتهی می‌شود، یعنی تلاش برای کمینه کردنِ هزینه‌ها بر مبنای محاسبه‌ی آسیبها.

راهبرد هورمزد: تمرکز معیارها و مبانی سازماندهی رفتار بر اساس قلبم، به مثابه حوزه‌ای گسترش یابنده و فرضي پرنم هم‌چون غیابِ این متغیرهای پایه. ارزیابی، داوری و آفرینش چیزهای نو بر اساس محاسبه‌ی قلبم و سویه‌ی مثبت و وجودی چیزها. چرا که اهریمن با تراشیدن نیستی و هورمزد با آفرینش هستی کنش خلق را به انجام می‌رسانند. این الگو به بازی MAXMIN می‌انجامد که عبارت است از بیشینه کردنِ سودها بر اساس محاسبه‌ی دستاوردها.

راهبرد هورمزد و اهریمن چگونه در سطوح گوناگون فراز نمود می‌یابند؟ ساز و کارهایی را تشخیص دهید که به محاسبه‌ی امور منفی و پرنم بسنده کرده‌اند. چرا دستاورد این شیوه از سازماندهی رفتار خرسندکننده نیست؟

معیارهای سازماندهی رفتار خویش را بر اساس دوقطبی یادشده رده‌بندی کنید. چه عواملی راه را بر راهبرد اهریمن گشوده‌اند؟

 

 

ادامه مطلب: سطح زیستی

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب