دوشنبه , اسفند 11 1404

پرسش از خاستگاه آرای گاندی

پرسش از خاستگاه آرای گاندی

درباره‌ی تاثیرپذیری گاندی از مکتبها و مذاهب گوناگون کتابهای زیادی نوشته شده و پژوهشهای فراوانی هم اثربخشیِ او بر جریانهای فکری و سیاسی قرن بیستم را نشان داده‌ است. از جمع بستن همه‌ی این بررسی‌ها این نتیجه حاصل می‌آید که گاندی در سراسر عمر خود وامدار و وابسته به مفاهیم و عناصری نظری بوده، که از گوشه و کنار گرد می‌آورده و بخش عمده‌شان نه سنتی بوده‌اند و نه هندی. دستگاه تبلیغاتی‌ای که ناسیونالیسم هندی را با زعامت گاندی آفرید، تصویری چنان والا و خدشه‌ناپذیر و یکپارچه از او به دست می‌دهد که او را به شکلی خودکار و تردیدناپذیر با هند و سنت هندی ممزوج می‌سازد. اما مرور زندگینامه و نوشتارهای گاندی نشان می‌دهد که کلیشه‌ی «قدیس هندی» از وی ساختگی و نادرست است.

این نکته البته اهمیت دارد که گاندی از یک زیربنای فکری هندی –و دقیقتر بگوییم هندو- برخوردار بوده است. در زمان زایش او هنوز چیزی به نام تمدن و کشور هندِ یکپارچه وجود نداشت. چه در آن هنگام و چه در دوران ما، هند همچنان منظومه از هفتاد و دو ملت است که از نظر شکل ظاهر، زبان، عقاید دینی و سبک زندگی با هم تفاوت دارند و هریک سنت فکری و هنجارهای فرهنگی خاص خود را رعایت می‌کنند. این تنوع و پیچیدگی فرهنگی در دوران پیش از غلبه‌ی انگلیسی‌ها بر هند بیشتر هم بود و با ورود مدرنیته به سوی همسان‌سازی و وضعیتی هنجارین پیشروی کرد. با این وجود ریشه‌های تاریخی تناور و تنوع غریبِ خزانه‌ی معنایی در هند چندان است که تا به امروز هنوز به وضعیتی فراگیر و یکدست منتهی نشده است.

گاندی در یکی از خرده‌فرهنگ‌های این مجموعه زاده و پرورده شد که به قلمرو گجرات مربوط می‌شود. او خود در زندگینامه‌ی خودنوشت‌اش، که تنها تا 1920.م را در بر می‌گیرد، تاکید کرده که در دوران کودکی و نوجوانی به خواندن متون کهن هندو علاقه و در این زمینه ممارست داشته است. با این وجود از همین منابع بر می‌آید که در دوران نوجوانی در حقانیت دین هندو تردید کرده و حتا اصل پرهیز از گوشتخواری را هم نقض کرده است. بعد از دوران اقامت در آفریقای جنوبی هم بخش بزرگی از عمر گاندی (در فاصله‌ی سالهای 1915 تا 1930.م) در منطقه‌ی گجرات سپری شد. تقریبا همه‌ی سازمانها و نهادهای پشتیبان او در گجرات قرار داشتند و محل استقرار خودش و حزبش هم احمدآباد بود و از همان جا جنبش استقلال هند را رهبری می‌کرد.

گجرات یکی از مراکز سیاسی و مذهبی قدیمی هند بود و پوربندر و بمبئی و احمدآباد که مرکز جغرافیایی فعالیت گاندی محسوب می‌شدند، از دیرباز پایتخت سلسله‌های ایرانی بوده‌اند. این منطقه گرانیگاهی است که در آن فرهنگ بومی هندو با دو جریان فرهنگی ایرانی در می‌آمیخت. یکی فرهنگ زرتشتی قدیمی، از مجرای لایه‌ای از نخبگان پارسی که از دیرباز در این منطقه ساکن شده بودند. دیگری تاثیر سیاسی و فرهنگی گورکانیان و شاهان ایرانی‌تبار که گسترش دهنده‌ی زبان پارسی و هنر ایرانی و دین اسلام به شمار می‌آمدند. در همین منطقه از دیرباز عناصری مانند گیاهخواری، روزه، پاکدامنی و پرهیز جنسی، به پیروی از مرشدانی زاهدمسلک وجود داشته است. سنت سیاسی ایرانیِ حاکم بر منطقه هم رسمِ پناه بردن به عدالتِ حاکم و دادخواهی از وی را تثبیت کرده بود. به این ترتیب بخش مهمی از رویکردهای سیاسی بعدی گاندی، در فرهنگ مردم گجرات ریشه داشته است.[1]

File:Bombay Presidency rupee.jpg

سکه‌های روپیه‌ی نقره‌ی محمدشاه گورکانی ضرب شده در بمبئی به سال 1731.م، با خط پارسی

همچنین این نکته راست است که بخش عمده‌ی عناصر مفهومی‌ای که گاندی به خدمت گرفت، پیشاپیش در زمینه‌ی هندیِ رشد و بالیدن‌اش وجود داشته است. مفهوم ستیاگرهه در منابع ودایی مورد اشاره واقع شده و در دین بودایی به صورت رکنی اخلاقی در آمده است، و به خصوص در شکلی که گاندی تبلیغ‌اش می‌کرد، در جنبش نوسازی دینِ زرتشتی پیشاپیش وجود داشت.

آهیمسا یا پرهیز از خشونت به همین ترتیب مفهومی فراگیر است که هندوها، بودایی‌ها و به خصوص پیروان کیش جَین سرسختانه از آن دفاع می‌کنند. در این زمینه به خصوص تاثیر دین جین بر گاندی‌ نمایان‌تر است. چون می‌دانیم مادرش با راهبان جینی ارتباطی نزدیک داشته است. مفهوم «سیادْوَد»، یعنی پرهیز از تعصب و باور به این که حقیقت امری منتشر است که تکه‌ای از آن نزد هرکس یافت می‌شود، نیز در آیین جین ریشه دارد.[2]

همچنین ریشه‌ی باور به برابری و برادری همه‌ی آدمیان را و سنت بزرگداشت و حمایت از زنان را نزد صوفیان مسلمان می‌توان بازیافت. در زمان زندگی گاندی شاخه‌هایی نیرومند از صوفیه در گجرات فعال و محبوب بوده‌اند که نقشبندیه و سهروردیه در میانشان از بقیه مهمتر بوده‌اند و مفاهیم یاد شده در این دو شاخه آشکارا معتبر شمرده می‌شود.

با این شرح، چنین می‌نماید که اصل موضوعهِ مرسوم و معمول، یعنی هندی بودنِ تبارِ گاندی‌گرایی محل تردید باشد. او این عناصر مفهومی را از زیرسیستمی خاص از فرهنگهای مستقر در هند برگرفته که محل تماس آرای ایرانی و هندی بوده‌اند. در واقع بدنه‌ی نظمی فرهنگی و سپهری از معنا که گاندی در آن پرورده شده و آرای خویش را وامگیری کرده، ایرانی است و نه هندی، یعنی عناصر زرتشتی، صوفیانه، و سیاسی ایرانی در آن بیشتر از رگه‌های هندو و جین دیده می‌شود. هرچند گاندی تمام این مفاهیم را در قالب دینِ خانوادگی‌اش به زبانی هندو بیان کرده و به این ترتیب با شماری عظیم از مخاطبان هندو ارتباط برقرار ساخته است.

اما ماجرا به چندفرهنگی بودن گجرات و درآمیختگی فرهنگ ایرانی و هندی در آن اقلیم محدود نمی‌شود. گاندی نه تنها مفاهیم مورد نظر و سلوک سیاسی‌اش از از این زمینه وامگیری کرده، که در آن به یک بازبینی و بازسازی ریشه‌ای دست یازیده است. مرور شواهد و داده‌ها نشان می‌دهد که گاندی از عناصر مفهومی و خشتهایی نظری بهره جسته که پیشاپیش در زمینه‌ی زیست‌اش در هند وجود داشته‌اند. اما تفسیری که گاندی از آنها کرده و شیوه‌ای که آنها را به هم متصل ساخته، و حتا مجرا و واسطه‌ای که از طریق‌شان به این مفاهیم ایمان آورده و نسبت بدان پایبندی یافته، به شکل غریبی هم غیرهندی است و هم غیرایرانی.

زندگی گاندی را می‌توان به چهار دوران تقسیم کرد. دوران کودکی و نوجوانی که از ابتدای زایش تا نوزده سالگی‌اش را در بر می‌گیرد، دوران عروج و بلوغ سیاسی‌اش (1889 تا 1915.م) که بیست و شش سال را در بر می‌گیرد و بیشترش در آفریقای جنوبی سپری می‌شود، دوره‌ی کوشش برای استقلال هند (1915 تا 1930.م) که با اعلامیه‌ی استقلال هند و عقب‌نشینی صوری انگلستان پایان می‌یابد، و در نهایت دوران سالخوردگی‌اش که هجده سالِ پایانی عمرش را (از 1930 تا 1948) در بر می‌گیرد. به این ترتیب عمر هفتاد و نه ساله‌ی این مرد به چهار دورانِ کمابیش هم‌اندازه تقسیم می‌شود: نوزده سالِ نوباوگی در گجرات، بیست و شش سالِ جوانی در آفریقای جنوبی، پانزده سالِ پختگی باز در گجرات، و هجده سالِ سالخوردگی در بخشهای مختلف هند و سرزمینهای دیگر.

در میان این چهار دوره، دو دوره‌ی مهم از زندگی او در گجرات سپری شده‌ است. او در این منطقه زاده شد و بالید، و بعدتر جنبشی مدنی به راه انداخت و رهبری‌اش را به دست گرفت. با این وجود در فاصله‌ی میان این دو دوره، بیست و شش سالِ سرنوشت‌ساز بر گاندی گذشت که طی آن نوجوانِ گجراتیِ اولی به فعال سیاسی دومی بدل شد. آنچه که معمولا نادیده انگاشته می‌شود، آن است که گاندی در همین بیست و شش سال تمام مفاهیم کلیدی دیدگاهش را تدوین کرد، و مهارتهای رهبری را آموخت و به عنوان نیرویی ضداستعماری شهرت یافت و راهبردها و سازمانهای پیرو خویش را بنیان نهاد. غریب این که گاندی در سراسر این دوران در خارج از هند می‌زیسته است و بخش عمده‌ی این کارها را در آفریقای جنوبی به انجام رسانده است. یعنی درخت گاندی‌گرایی گذشته از ریشه‌ها و ساقه‌های بارآورش در گجرات، یک ساقه‌ی تنومند هم دارد که بخشی از آن در انگلستان و بخش بزرگترش در آفریقای جنوبی قرار گرفته است. روند تبدیل آن جوان نوزده ساله‌ی کمرو به آن مرد چهل و پنج ساله‌ی پخته که سیاستمداری ورزیده و نظریه‌پردازی در سازماندهی جنبشهای مدنی بود، یکسره در خارج از هند انجام پذیرفت و در آفریقای جنوبی بود که گاندی با تمام ضمایم و دلالتهای سیاسی‌اش متولد گشت.

برای این که الگوی ظهور و بلوغ آرا و اندیشه‌های گاندی را دریابیم، باید در این بیست و شش سال دقیقتر بنگریم. دست بر قضا تمام روایتهای ایدئولوژیکی که زندگینامه‌ی گاندی را با تفسیرِ «قدیس هندی» روایت می‌کنند، این بیست و شش سال را نادیده می‌گیرند یا شتابزده و سطحی بدان می‌نگرند. این دوران به سه سال تحصیل در انگلستان، یکی دو سال اقامت همراه با سرخوردگی در هند، و بیست و دو سال استقرار در آفریقای جنوبی تقسیم می‌شود. از میان این سه، یک و نیم سال بازگشت به هند ظاهرا دوران رکودی بیش نبوده و با ناکامی و سرخوردگی در یافتن شغل و جذب در نقشی اجتماعی همراه بوده است. اما بررسی دوران اقامت گاندی در سرزمینهای خارجی داده‌هایی چشمگیر و جالب به دست می‌دهد.

شواهدی هست که نخستین مرشد و راهبر معنوی گاندی در انگلستان، یک پارسی زرتشتی بوده است. این پارسی دادابهائی نائوروجی زرتشتی (1825-1917.م) نام داشت و شخصیتی بسیار برجسته بود از اهالی گجرات. او یک تاجر ثروتمند پنبه و سیاستمداری محبوب بود که از مبلغان پرشور اصول اخلاقی زرتشتی در هند محسوب می‌شد.

File:Dadabhai Naoroji, 1892.jpg

دادابهائی نائوروجی

دادابهائی نائوروجی (दादाभाई नौरोजी) بی‌شک نابغه‌ای درخشان بوده است. او نخستین هندی‌ایست که به استادی دانشگاهی در نظام آکادمیک انگلستان دست یافت و چنین مقام دور از انتظاری را اوج خودبرتربینی استعمارگران انگلیسی، در سال 1850.م به دست آورد، یعنی زمانی که تنها بیست سال داشت. او به تدریج تدریس رشته‌های بیشتری را بر عهده گرفت، به طوری که در 1855.م هردو رشته‌ی ریاضیات و فلسفه‌ی طبیعی را در دانشگاه بمبئی تدریس می‌کرد.

نائوروجی در چندین زمینه‌ پیشگام و بنیان‌گذار است. او به طور همزمان موسس ناسیونالیسم هندی، احیاکننده‌ی دین زرتشتی، و تدوین کننده‌ی سیاستِ همکاری مطالبه‌گرانه با استعمارگران است. فعالیتهای آغازین او، بیشتر بر نوسازی دین زرتشتی و تبدیل کردن‌اش به آیینی فراگیر متمرکز بود. نائوروجی در 1851.م مکتب «راهنمای مزدیسنی صبا» را در گجرات بنیان نهاد و کمی بعد انتشارات «راست گفتار» را تاسیس کرد. فعالیتهای او به سازماندهی جماعت زرتشتیان هند منحصر نبود و باعث شد اصول اخلاقی زرتشتی در قالبی گاه غیردینی در میان مردم هند تبلیغ شود. او در 1886.م کتاب «راه و رسوم پارسیان» را نوشت و در بمبئی منتشر کرد که مورد توجه زیادی قرار گرفت و باعث شد پیروان زیادی بین مردم گجرات پیدا کند. این کتاب بعدتر در لندن چاپ شد و گروهی از پیروان انگلیسی را به سویش جلب کرد.

نائوروجی در نیمه‌ی دهه‌ی 1865.م به انگلستان نقل مکان کرد و در دانشگاه کالج لندن، یعنی همان جایی که بعدها گاندی در آن درس می‌خواند، استاد زبان گجراتی شد. او در لندن کتاب «نژادهای اروپایی و آسیایی»[3] را نوشت و به دنبال آن پیکاری مدنی را برای مبارزه با آرای «انجمن قوم شناسی لندن»[4] آغاز کرد و به سختی به آرای نژادپرستانه‌ی این دانشوران تاخت و تا حدود زیادی توانست افسانه‌ی برتری نژاد اروپایی بر بومیان هندی را که نزد انگلیسی‌ها بسیار مقبول بود، یک تنه تغییر دهد. او در 1868.م رساله‌ای نوشت به نام «پذیرش بومیان تحصیل کرده در خدمات عمومی» و آن را در لندن به چاپ رساند. این نخستین تدوینِ راهبردی بود که برای نفوذ قانونی هندیان در دیوانسالاری کشور انگلستان طراحی شده بود. در این رساله از برابری حقوقی و مدنی هندیان و انگلیسی‌ها دفاع شده بود و بر این نکته تاکید می‌شد که هندیان هم شهروند بریتانیای کبیر هستند و باید در همه‌ی حوزه‌های خدماتی نقش داشته باشند و بتوانند در سلسله مراتب اداری ارتقا یابند.[5]

در این هنگام نظام دیوانسالاری انگلستان هندی‌ها را تنها برای فعالیتهای فروپایه شایسته می‌دانست و مثلا هندیان در ارتش و موقعیتهای حکومتی جایگاهی نداشتند. گاندی بعدتر بخش عمده‌ی زندگی سیاسی‌اش را صرفِ ادامه‌ی همین خط مبارزاتی کرد و بخش مهمی از کشمکشهایش با دولت انگلستان و بسیج نیرویی که هنگام جنگ انجام می‌داد، تنها وقتی فهمیدنی می‌شود که به پیشینه‌شان نزد نائوروجی توجه کنیم. نائوروجی چند سال بعد کتاب «خواستها و نیازهای هند» را منتشر کرد و در آن از اجتناب‌ناپذیر بودنِ استقلال هند و ضرورتِ برخورد با هندیان همچون تمدنی همپایه سخن به میان آورد.[6]

سیاست همکاری مطالبه‌گرانه‌ای که نائوروجی تدوین کرده بود، بعد از ده سال به موفقیت دست یافت و مقامات انگلیسی قانع شدند که اگر می‌خواهند حکومتی قانون‌مند در هند داشته باشند، ناچارند سطوح بالای سلسله مراتب سیاسی را نیز بر روی هندیان بگشایند. هرچند این کار طبق معمول با احتیاط و پیشگیری‌های فراوان انجام پذیرفت. اما به هر صورت خودِ نائوروجی در 1871.م از سوی انگلیسی‌ها به مقام نخست وزیری دولت مستعمره‌ی بارودا برکشیده شد. دوستان و شاگردانش نیز به همین ترتیب در سمتهای سیاسی مهمی گمارده شدند و به خصوص در منطقه‌ی گجرات که زادگاهشان بود به نفوذ زیادی دست یافتند. به این ترتیب مبارزه‌ی مدنی او برای ارتقای هندیان در نظام سیاسی انگلستان به نتیجه رسید. بعد از آن دولت بریتانیا شماری از شهروندان هندی را به مقامهای بالای حکومتی سرزمینهای مستعمره منصوب کرد. بیشتر این افراد از پارسیان هندی بودند و یاران و همکاران نائوروجی محسوب می‌شدند.

نائوروجی در 1876.م، یعنی زمانی که گاندی کودکی هفت ساله بود، سخنرانی مهمی برای اعضای کمپانی هند شرقی در بمبئی ایراد کرد و محتوای آن را به نام «فقر هند» در همین شهر منتشر کرد. این رساله، پژوهشی اقتصادی بود و حمله‌ای جسورانه به نظام استعماری محسوب می‌شد. این متن در واقع یکی از اولین متونی است که درباره‌ی اقتصاد استعماری نوشته شده و در این زمینه بر آثار مارکسیست‌ها و سوسیالیست‌های اروپایی تقدم دارد و کمابیش همزمان با انتشار آثار مارکس بر مخاطبانش تاثیر گذاشته است.

نائوروجی در این سخنرانی انگلستان را به خون‌آشامی تشبیه کرده بود که مشغول مکیدن شیره‌ی جان هند است، و با محاسباتی نشان داده بود که دولت بریتانیا سالانه دویست تا سیصد میلیون پوند از منابع خام هندیان را به تاراج می‌برد.[7] نکته‌ی تکان دهنده درباره‌ی این سخنرانی آن است که یکی از عزیز کرده‌های دولت استعماری آن را در حضور رهبران استعمارگر ایراد می‌کرد. این امر از سویی جسارت و شجاعت اخلاقی نائوروجی را نشان می‌دهد و از سوی دیگر قدرت گفتمانی که بنیاد کرده بود را نشان می‌دهد.

نائوروجی ایده‌های مرکزی این سخنرانی را تا پایان عمر حفظ کرد و بسط داد و به عنوان رکنی برای جنبش استقلال‌خواهی هندیان بدان تکیه کرد. کمی بعد در شهر مدرس کتاب «وضع هند» را منتشر کرد و در آن لزوم سازمان یافتگی سیاسی هندیان و مدرن شدن نهادهای مدنی‌شان را گوشزد کرد.[8]

فعالیتها و نظریه‌های نائوروجی یکی از ارکان پیدایش خودآگاهی ملی در هندیان و بازسازماندهی جنبش استقلال هند در قالبی مدرن بود. در سال 1885.م نائوروجی و دوستانش کنگره‌ی ملی هند را در گجرات تاسیس کردند و این همان نهادی بود که بعدتر به حزبی فراگیر بدل شد و جنبش استقلال هند را به پیروزی رساند. گاندی در این هنگام نوجوانی شانزده ساله بود و در همان نزدیکی زندگی آرامی را می‌گذراند. نائوروجی در سال 1886 به مقام ریاست کنگره رسید و بعدتر در 1906.م بار دیگر این نقش را بر عهده گرفت.

تقریبا همان زمانی که گاندی به صورت دانشجوی جوانی به لندن می‌رفت، نائوروجی هم به این شهر نقل مکان کرد. او در این هنگام یک استاد دانشگاه جا افتاده و سیاستمداری نامدار بود که بر فضای روشنفکری و سیاست انگلستان ردپاهایی پایدار به جا گذاشته بود. احتمالا در همان زمانی که گاندی در دانشگاه کالج لندن درس می‌خواند، نائوروجی در همان جا استاد زبان گجراتی بوده است. اما نقش او تنها به فضای علمی محدود نمی‌شد. چون نائوروجی در ضمن نخستین آسیایی بود که به عضویت مجلس عوام انگلستان برگزیده شد و در فاصله‌ی 1892 تا 1895.م در این مجلس در لندن صاحب کرسی بود. او در این مدت عضوی از حزب لیبرال انگلستان محسوب می‌شد و کمی بعد به عضویت انترناسیونال دوم هم درآمد و در آنجا همکار و دوست پلخانوف و کائوتسکی بود. خاستگاه بسیاری از آرای پلخانوف درباره‌ی استعمار و به خصوص دیدگاه لنین در این زمینه را می‌توان آرای وی دانست.

نائوروجی مردی بسیار اصولی بود و با وجود آن که انگلیسی‌ها در بارانی از افتخارات غرقه‌اش می‌کردند، لحظه‌ای از افشای سیاست استعماری این دولت کوتاهی نکرد و مرور زندگی‌اش نشان می‌دهد که اصلِ سرسپردگی به حقیقتِ مورد نظر گاندی احتمالا از او سرچشمه گرفته است. چون بسیار پیشتر از آن که گاندی به این حوزه ورود کند، در آغازگاهِ ورودش به لندن، از کار کردن در شرکت هندی جاما که به هم‌کیشان زرتشتی‌اش تعلق داشت، به خاطر آن که روندهایی را در آنجا دروغ‌آمیز می‌دید، خودداری کرد، و شرکت تجاری خودش را تاسیس کرد که بسیار هم موفق از آب در آمد.

زمانی هم که قرار بود به عضویت مجلس بریتانیا در آید، می‌بایست طبق قانون انگلستان به کتاب مقدس سوگند بخورد، اما چون زرتشتی بود و تورات و انجیل را مقدس نمی‌دانست، از انجام این کار سر باز زد. این نخستین بار بود که موردی مشابه در مجلس عوام پیش می‌آمد و راه حلی سنجیده برایش وجود نداشت. در نهایت سیاستمداران انگلیسی کوتاه آمدند و نائوروجی به خرده اوستا سوگند خورد و مراسم تحلیف درباره‌اش انجام شد. باز باید به این نکته توجه داد که این رخدادها نه در پایان قرن بیستم و دوران رواج رواداری و تساهل دینی و نژادی، که در پایان قرن نوزدهم رخ می‌داد، یعنی همان دورانی که ناسیونالیسم اروپایی به شدیدترین و متعصبانه‌ترین شکل صورتبندی می‌شد و انگلستان ویکتوریایی که مهمترین استعمارگر زمین بود تفسیری خودبرتربینانه از سنن و تاریخ و نژاد خویش را می‌پرداخت، و این همان است که «ابداع سنت» نام گرفته است.[9] یعنی درست در همان زمانی که نائوروجی در انگلستان فعال بود، انگلیسی‌ها در حال بازتعریف هویت خویش و بازنویسی پیشینه‌ای تاریخی برای خویش بودند که تا حدودی در کشفهای تاریخی و بیشتر در جعل‌های گفتمانی ریشه می‌دواند.

در 1901.م نائوروجی کتاب «فقر و حکومت بریتانیا در هند» را منتشر کرد که کتابی بسیار مهم است و نخستین نظریه‌ی علمی در حیطه‌ی اقتصاد است که ساز و کارهای استعمار را شرح می‌دهد. این کتاب در ضمن نخستین صورتبندی از نظریه‌ی غارت منابع[10] را هم ارائه می‌کند[11] و از این نظر پیشتاز نظریه‌پردازان مارکسیست در این زمینه به شمار می‌رود. به این ترتیب می‌توان حدس زد که چارچوب نظری و قالب عمومی آرای گاندی به شکلی پیشینی در کتابها و نظریه‌پردازی‌های نائوروجی وجود داشته است. گاندی تنها کسی نبود که از این مرد تاثیر پذیرفت و دو سیاستمدار نامدار دیگر که در این مورد وامدار او هستند، عبارتند از محمدعلی جناح که در انگلستان دستیار و مرید وی بود، و گوپال کرشنا گوکال که شاگرد و پیرو نائوروجی محسوب می‌شد و با اعمال نفوذ او در 1899.م به عضویت شورای حکومتی بمبئی رسید و بعدتر به یکی از رهبران کنگره‌ی ملی هند تبدیل شد و یکی از کسانی بود که گاندی را در این حزب تثبیت کرد.

به این ترتیب، یکی از جریانهای موثر بر گاندی که استقلال‌طلبانه، ضد استعماری، و اخلاق‌گرا بوده، از نائوروجی و پیروانش برخاسته است. اما این تنها منبع الهامی نبود که گاندی در لندن بدان دسترسی داشت. نائوروجی با وجود دِینی که به خاطر صورتبندی مفهوم استقلال سیاسی، استعمار ستیزی و راستی اخلاقی به گردن گاندی دارد، به خاطر پایبندی‌اش به دین زرتشتی با هرنوع ریاضت و آزار تن مخالف بود و روزه و خوار شمردن تن را ناپسند می‌دانست، و اینها عناصری بودند که گاندی بعدها بسیار در موردشان پافشاری به خرج می‌داد.

اما جالب آن که گاندی بخش عمده‌ی دیدگاه‌های پرهیزگارانه و به ظاهر «هندی»اش را هم در انگلستان به دست آورد، و نه در هند. گاندی در خودزندگینامه‌اش نوشته که در کودکی گوشت خورده بود، چون برخی از هندوهای گیاهخوارِ تجددطلب در آن هنگام گمان می‌کردند دلیل برتری نظامی انگلیسی‌ها بر هندی‌ها آن است که انگلیسی‌ها گوشت می‌خورند. گاندی در انگلستان بود که به یک گیاهخوار تمام‌ عیار تبدیل شد.

شخصیتی که در دوران اقامت گاندی در لندن بسیار بر او تاثیر گذاشت، هنری استفن سالت[12] (1851-1939.م) نام داشت. او نویسنده، منتقد ادبی، و فعال مدنی سوسیالیستی بود که با تشریح جانوران زنده، خوردن گوشت، و جنگ و ابراز خشونت مخالفت می‌ورزید. او در 1894.م نخستین کتاب اروپایی مدرن را درباره‌ی حقوق حیوانات نوشت، متنی که «حقوق حیوانات، آنگاه که در ارتباط با پیشرفت اجتماعی در نظر گرفته شود»[13] نام داشت. او در کل چهل کتاب نوشته، که یکی از آنها که در 1890.م، همزمان با ارتباطش با گاندی نوشته شده، پژوهشی است درباره‌ی زندگی هنری دیوید تورو[14]، و این کسی است که برای نخستین بار ایده‌ی نافرمانی مدنی و مقاومت بدون خشونت را در نظریه‌های سیاسی اروپایی مطرح کرد. سالت اندیشه‌های تورو را به گاندی معرفی کرد و کاربردهای نافرمانی مدنی و مبارزه‌ی منفی را برایش روشن ساخت.

در میان اعضای محفل دوستانه‌ی سالت می‌توان به این نامها اشاره کرد: رودیارد کیپلینگ، جرج برنارد شاو، تامس هاردی و لئو تولستوی.[15] گاندی در ارتباط با او به گیاهخواری کامل گرایید و در همان زمان کتابچه‌ی «مبانی اخلاقی گیاهخواری»[16] را برای انجمن گیاهخواران لندن نوشت که پیرو آرای سالت بودند.[17] گاندی در زندگینامه‌اش تاکید کرده که گراییدن‌اش به گیاهخواری در این زمان آغازگاه تلاش او دستیابی به مقام برهمه‌چاریه و تزکیه‌ی نفس بوده است.

سالت و حلقه‌ی دوستانش، یکی از شاخه‌های نزدیک به جنبشی فرهنگی بودند که به تدریج در آن هنگام با اسم تئوسوفی شهرت پیدا می‌کرد. یکی از مواردی که در زندگینامه‌های گاندی به شکلی ناشیانه نادیده انگاشته شده، تاثیرپذیری شگفت‌انگیز و نمایان او از این انجمن بوده است. انجمن تئوسوفی را دو عارف اروپایی به نامهای هلنا بلاواتسکی[18] و هنری استیل اولکات[19] در سال 1875.م بنیان نهادند. مادام بلاواتسکی در این میان شخصیتی بانفوذ و تاثیرگذار بود که تمام عمر خود را در ایران و هند و مصر و عثمانی به گشت و گذار گذرانده بود و مدعی بود وارث حکمتی باستانی و مرموز است. او و پیروانش سخت زیر تاثیر آیین‌های هندو، بودایی، و لامایی بودند و هندوستان و تبت را مرجع حکمت و خرد می‌دانستند.

بلاواتسکی در 1877.م کتاب «ایزیس بی‌نقاب»[20] و در 1888.م کتاب «اصول عقاید سری[21]» را نوشت که در مدتی کوتاه همچون کتابهای مقدس تئوسوفیست‌ها اعتبار یافت. مبانی عقیدتی این گروه چنان که در آثار بلاواتسکی صورتبندی شده، شباهت غریبی به باورهای گاندی دارد. بلاواتسکی هم به برابری و برابری تمام انسانها، لزوم پرهیز از خشونت، گیاهخواری، مخالفت با استعمار، دفاع از حقوق زنان و باور به روحانیتی غیرکاهنانه باور داشت و اینها همه با شالوده‌های نظری گاندی‌گرایی یکسان است.

گاندی در لندن با تئوسوفیست‌ها ارتباط برقرار کرد و سخت زیر تاثیر آرای ایشان قرار گرفت. برداشت تئوسوفیست‌ها درباره‌ی ذات معنوی و الاهیِ انسان، این که باید از راه ریاضت و خودسازی این ماهیت مقدس را نمایان ساخت، و این که پیروان همه‌ی ادیان تا حدودی بر حق هستند و در ضمن هیچ یک همه‌ی حقیقت را در اختیار ندارند، عناصری بود که در لندن در روحیه‌ی گاندی نهادینه شد، هرچند بخشی از آن در سنت صوفیانه و کیش جینی نیز ریشه داشت.

مکتب تئوسوفی از داوری درباره‌ی سابقه و سیر تاریخی ادیان پرهیز می‌کرد و چهره‌های بنیانگذار و تقدس ایشان را از سویی می‌پذیرفت و از سوی دیگر فرعی می‌شمرد، و به این ترتیب صورتی تاریخ‌زدوده، دمِ دستی، و هم‌طراز شده از باورهای دینی گوناگون را در اختیار افراد قرار می‌داد.[22] این ترفندِ تاریخ‌زدایی از ادیان و بنیانگذاران‌شان، از سویی تئوسوفیست‌ها را در برابر تعصب دینی و گرفتار آمدن به قالب مناسک‌آمیزِ دینی خاص رها می‌ساخت، و از سوی دیگر به خاطر هم‌ارز پنداشتن همه‌ی ادیان و باورها، و تلاش برای تلفیق دست و دلبازانه‌شان، برداشتی از مفاهیم دینی دقیق را به دست می‌داد که تا حدودی تحریف شده و سطحی و ساده‌انگارانه بود.

نخستین ارتباط مستند گاندی و تئوسوفیست‌ها به سال 1889 و نخستین سالِ اقامت او در لندن باز می‌گردد. در این هنگام گاندیِ نوزده بیست ساله دوستانی در میان تئوسوفیست‌ها داشت که در میانشان دو برادر به نامهای آرچیبالد و برترام کایتلی[23] مهمتر بودند. این جمع دوستانه کتاب بهاگاوادگیتا را با هم می‌خواندند و درباره‌ی محتوایش بحث می‌کردند.[24] از مجرای همین دوستان بود که گاندی کمی بعد در همین سال در سخنرانی خانم آنی بِسانت[25] شرکت کرد، که یکی از رهبران پرشور تئوسوفیسم بود و به تازگی آرای کافرانه و آزاداندیشانه‌اش را رها کرده بود و به این جنبش پیوسته بود و مبانی دینی و متافیزیکی‌ آن را پذیرفته بود.

سخنرانی بسانت در آن روز درباره‌ی لزوم سرسپردگی کامل به حقیقت بود. گاندی سی سال بعد در زندگینامه‌ی خود نوشته که حرفهای آن روز مادام بسانت هرگز از لوح خاطرش محو نخواهد شد. آن روز گاندی از او پرسید: «چطور می‌شود تئوسوفیست شد؟» و او پاسخ داده بود که با وقف کردنِ خود در راه حقیقت باید چنین کرد.[26]

گاندی در زندگینامه‌اش نوشته که تا پیش از برخورد با تئوسوفیست‌ها دین هندو را نوعی باور خرافاتی می‌دانست و خوار می‌داشت، و تازه بعد از آشنایی با این افراد و خواندن کتاب «کلید تئوسوفی» (1889.م) از مادام بلاواتسکی بود که به ارزش و اهمیت این متون پی برد و به مطالعه‌شان همت گماشت. به عبارت دیگر، گاندی با وجود زاده و پرورده شدن در محیطی هندو، تا زمانی که با تئوسوفیست‌ها آشنا نشده بود، متون مقدس هندو را شایسته‌ی مطالعه‌ی جدی نمی‌دانست و نخستین بار در انگلستان و در محفل تئوسوفیست‌ها بود که به استخراج مفاهیمی سودمند از این متون همت گماشت.[27] جالب آن که بیشتر مورخان اروپایی که بی‌شک با سیر تحول آرای گاندی و پیوند او با تئوسوفیسم آشنا بوده‌اند، به شکلی توجیه‌ناپذیر این ارتباط را نادیده انگاشته و از اشاره بدان پرهیز کرده‌اند. چنان که رومن رولان در کتاب عمومی و پرخواننده‌اش درباره‌ی گاندی که به پارسی هم برگردانده شده، ضمن اشاره به تمام تاثیرهایی که گاندی از تئوسوفیست‌ها دریافت کرده، از اشاره به نام اشخاص یا اسم این مکتب خودداری کرده و کمابیش کوشیده تا عقاید وی را بومی و هندی بداند.[28] این رویکرد او در حضور انبوه مستنداتی که احتمالا در فرانسه‌ی آن روزگار برای فرهیخته‌ای مانند رولان شناخته شده بوده، غریب می‌نماید و بی‌شک به بدفهمی درباره‌ی گاندی دامن می‌زند.

گاندی هم در لندن و هم در آفریقای جنوبی با زمینه‌ای از دوستان و هم‌فکران همراه بود که به جنبش تئوسوفیسم تعلق داشتند. به خصوص در آفریقای جنوبی، بیشتر این افراد یهودی‌تبار بودند و به خاطر محو شدنِ مرز میان یهودیت و مسیحیت در جماعتهای تئوسوفیستی به این جنبش جلب شده بودند.[29] بعدتر که گاندی به هند بازگشت هم باز در ارتباط نزدیکی با پیروان این مکتب قرار داشت. این را هم باید در نظر داشت که پایگاه مرکزی جنبش تئوسوفیسم و قرارگاه اصلی مادام بلاواتسکی در دوران فعالیت گاندی در هند قرار داشت و اعضای آن از هواداران پرشور جریان استقلال هند بودند، و به تعبیری بدنه‌ی اروپاییان نامداری که از جریان استقلال هند پشتیبانی می‌کردند، با تئوسوفیسم هم ارتباطی داشته‌اند.

گاندی بعد از ورود به آفریقای جنوبی، بلافاصله با جماعت تئوسوفیست‌های مقیم این سامان آشنا شد. چند ماه پس از ورود به آفریقا، نخستین نوشته‌ی او در مجله‌ی «گیاهخوار» منتشر شد. ویراستار این مجله، جوسیا اولدفیلد[30] نام داشت که در دوران اقامتش در لندن، هم‌خانه‌ای گاندی بود. اولدفیلد گاندی را به گروهی از دوستانش معرفی کرد که در میانشان ادوارد مِیتلند[31] و آن کینگزفورد[32] برجسته‌تر بودند، و این گروه همگی در جنبش تئوسوفیسم عضویت داشتند. این افراد نسبت به مادام بلاواتسکی گرایش مسیحی نیرومندتری داشتند و سازمانی به نام اتحادیه‌ی مسیحی را تاسیس کرده بودند که گاندی از همان آغاز در آن عضویت داشت.

عضویت گاندی در این جماعت امری زودگذر و اتفاقی نبود و برای سالها ادامه یافت. به همین ترتیب، دوستی و نامه‌نگاری وی با رهبر و مرشد این گروه که ادوارد میتلند باشد دیرزمانی تداوم یافت و تنها چهار سال بعد در 1897.م با مرگ میتلند به پایان رسید. میتلند دو رساله به نامهای «راه کامل» و «تفسیر نوی کتاب مقدس» را نوشت و برای گاندی فرستاد و در آنها به خاستگاه رازورزانه‌ی مسیحیت و همذات بودن آموزه‌های آن با حکمت هندی تاکید کرد و گاندی هم چنین همگرایی‌ای را بسیار دلپذیر یافت.

گاندی در دوران اقامتش در آفریقای جنوبی تنها با تئوسوفیست‌ها در تماس نبود و با طیفی وسیعی از معتقدان به ادیان گوناگون رابطه‌ی دوستانه داشت. در میان ایشان، دوستِ جین او رای‌چاندرا مِهتا اهمیت بیشتری دارد، که احتمالا در تثبیت ارزشهای ضدخشونت در او نقش مهمی ایفا کرده است. از حدود 1894.م ارجاعها و شیفتگی گاندی نسبت به تئوسوفیسم به تدریج کاهش می‌یابد و این درست زمانی است که او به تصویر ذهنی خاص خویش از دین هندویی و ارزشهای اخلاقی آن دست می‌یابد. بعد از آن از حدود 1903.م بار دیگر این ارجاعها افزون می‌شود و این بار جایگاه گاندی معلوم است و یک مرید چشم و گوش بسته‌ی مرشدان تئوسوفیستِ اروپایی نیست، بلکه اندیشمندی هندوست که در سنت دینی نوساخته‌ی خویش استقرار یافته و از آن منظر تئوسوفیسم را به عنوان جریانی همسو و سازگار با آرای خویش تبلیغ می‌کند.[33]

گاندی در زمان اقامت در آفریقای جنوبی به خصوص زیر تاثیر آرای لئو تولستوی قرار گرفت و وقتی آموزشگاهی برای تربیت فعالان سیاسی تاسیس کرد، آن را مزرعه‌ی تولستوی[34] نامید. در 1908.م تولستوی نامه‌ای به گاندی نوشت و در آن تاکید کرد که دستیابی به آزادی و احترام برای هندیان تنها از راه ترک مقاومت و انفعال در برابر ستمگران ممکن است. گاندی از او اجازه گرفت و این متن را با نام «نامه به یک هندو» منتشر کرد. بعد هم تا دو سال میان او تولستوی مکاتبه برقرار بود. گاندی در نامه‌هایش خود را شاگرد تولستوی دانسته بود و وی را منبع الهام خویش می‌شمرد.

با مرور آثار گاندی معلوم می‌شود که منابع اصلی عقاید وی که مدام مورد ارجاع قرار می‌گیرند، بر خلاف انتظار، متون هندویی نیست، بلکه آثار اندیشمندان صلح‌گرای اروپایی را در بر می‌گیرد. از مرور این نامها روشن می‌شود که مطالعات گاندی درباره‌ی سنتهای فکری زمانه‌اش محدود، اما عمیق بوده است. یعنی چنین می‌نماید شمار زیادی از اندیشمندان را نمی‌شناخته و کتابهای زیادی را نخوانده، اما درباره‌ی همان کسانی که آثارشان را مطالعه کرده، بسیار با دیگران بحث و تبادل نظر کرده و به خصوص چند کتاب را عمیق خوانده و سخت از آنها تاثیر پذیرفته است.

این کتابها عبارتند از «دفاعیه» اثر افلاطون، که داستان محاکمه و مرگ سقراط را شرح می‌دهد و گاندی قاعده‌ی پایبندی به قوانین مدنی حتا در شرایط ستم‌دیدگی را از آن استخراج کرده و اصولا به نظرم به خاطر نخواندن بقیه‌ی آثار افلاطون درباره‌اش دچار بدفهمی شده است. دیگری «رساله‌ای درباره‌ی وظیفه‌ی نافرمانی مدنی» اثر هنری دیوید تورو است که در 1847.م نوشته شده و تقریبا تمام خطوط سیاست بعدی گاندی را به دست می‌دهد. دیگری «دین اخلاقی» اثر ویلیام سالتر[35] است که در 1889.م منتشر شده و بر اصول اخلاقیِ زیربنایی مشترک در ادیان گوناگون تاکید می‌کند و شکلی از تقریب مذاهب را در نظر دارد. دو اثر مهم دیگر که رفتار سیاسی گاندی در آفریقای جنوبی را تعیین کردند، عبارتند از «ملکوت الاهی در درون توست» اثر تولستوی (1893.م) و «به سوی این واپسین»[36] به قلم جان راسکین (1862.م). این کتاب اخیر ایده‌ی زیستن در یک کمون را طرح می‌کند و همان است که گاندی را به تاسیس کمونی مشابه در آفریقای جنوبی راهنمایی کرد. ناگفته نماند که برخی از این کتابها به زبان گجراتی ترجمه شده بودند، به شکلی که احتمالا گاندی کتاب تولستوی و راسکین را به گجراتی خوانده است. بنابراین خاستگاه مفاهیم و آرای مورد نظر گاندی، اگر با دقت ردیابی شوند، به سرچشمه‌هایی نامنتظره در فرهنگ اروپایی و به خصوص جنبش تئوسوفیسم باز می‌گردند، و اتصالشان با فرهنگ هندی و منابع مقدس دین هندویی ثانویه و متاخرتر است.

پرسش از نقش اجتماعی گاندی

دیدیم که دستگاه نظری گاندی محل التقای آرا و اندیشه‌های گوناگونی است که از تربیت مذهبی هندوییِ آغازین‌اش شروع می‌شود و به تاثیر آرای ضداستعماری و علمی نائوروجی پیشروی می‌کند و در نهایت در زمینه‌ی باورهای تئوسوفیستی به بلوغ می‌رسد. اگر روابط گاندی با مردمان و پیوندهایش با نهادهای اجتماعی را وارسی کنیم، می‌بینیم که آن زمینه‌ی تئوسوفیستی در این میان بیش از بقیه اهمیت دارد و استخوان‌بندی جریانهای سیاسیِ مربوط به گاندی را بر می‌سازد.

گفتیم که گاندی زمانی که در انگلستان بود زیر تاثیر دوستانی که در انجمن تئوسوفیست‌ها یافته بود، به زهد و پرهیزگاری و گیاهخواری روی آورد. اما تاثیر این انجمن بر وی به این حوزه محدود نمی‌شود. در واقع تئوسوفیست‌ها در تاریخ معاصر اهمیت بسیار زیادی دارند و تا حدودی به خاطر دامنه و پیچیدگی این تاثیر است که مورد غفلت واقع می‌شوند. یکی از دلایل این غفلت آن است که جنبش تئوسوفیستی به شکلی تناقض‌آمیز هم خاستگاه جریان ضدخشونتِ گاندی است، و هم آغازگاه جنبش نازیسم محسوب می‌شود. شاید به این دلیل است که وارثان اندیشه‌های گاندی کوشیده‌اند در حد امکان این پیوندها را فراموش کنند و بند ناف‌شان با تئوسوفیسم را نادیده بگیرند.

واقعیت آن است که پیوندهایی استوار و در عین حال ناسازگون بین تئوسوفیسم و هردو جنبشِ استقلال هند و نازیسم آلمانی وجود دارد. خودِ بلاواتسکی در کتاب «اصول عقاید سری» برخی از نژادها را برتر و برخی را پست‌تر دانسته بود و از آریایی‌های مرموز و خردمندی یاد کرده بود که از اعصار قدیم در سرزمین تبت پنهان شده و از خزانه‌های حکمت و اسرار حفاظت می‌کنند. در همین کتاب اشاره‌های صریحی به تقابل میان آریایی‌ها و یهودیان وجود دارد و شاید به دلیل همین یهودی‌ستیزیِ ناصریحِ نهفته در جنبش تئوسوفی بوده که شمار پیروانش در آلمان تا این اندازه زیاد شده بود.[37]

به هر صورت یکی از شاخه‌های تئوسوفیسم که به سرعت از بدنه‌ی اصلی این جریان جدا شد و در آلمان پیروان زیادی را به خود جذب کرد، آریوسوفی[38] بود که عناصری از تئوسوفیسم را با فرضیات نژادی و تفسیری دلبخواه از تاریخ در می‌آمیخت. این جنبش در آلمان توسط گویدو فون لیست[39] و شاگردش لانتس فون لیبِن‌فِلس[40] تاسیس شد و یکی از پیشگامان جنبش نازیسم در آلمان بود. با این وجود، آرای نژادی بلاواتسکی را نمی‌توان مقدمه‌ی ضروری نازیسم به شمار آورد، و نابخردانه است اگر هراس از بدنامیِ جنبش نازی‌ها مانع فهم درستِ جریانهایی تاریخی مانند جنبش استقلال هند شود. حقیقت آن است که جریان تئوسوفی به شبکه‌ای متکثر و واگرا از جنبشهای اجتماعی و جریانهای دینی دامن زد که در یک سرِ‌ طیفی سیاسی از آن نازیسمِ خشونت‌گرا قرار دارد و در سوی دیگرش گاندی‌گرایی خشونت‌گریز، و در ضمن در این طیف می‌توان جنبش احیای کیش بودایی تراواده، آیین نوهندوئیسم، جریان هنری و فرهنگی NewAge و دهها حرکت اجتماعی دیگر را تشخیص داد، که هیچ یک نباید به خاطر پیوند با جنبشهای دیگر مورد داوری واقع شوند، چرا که هریک محتوا و تاثیر و خطراهه‌ی تکاملی ویژه‌ی خود را دارند.

برای این که موقعیت گاندی در این زمینه نمایان شود، و به خصوص به پیوندهای میان گاندی‌گرایی در گجرات و در آفریقای جنوبی پی ببریم، باید نخست به این نکته توجه کنیم که در واپسین ربعِ قرن نوزدهم، دو جریانِ موازی و همگرا در شرق و غرب برخاست که هردویشان واکنشی و نتیجه‌ای بود از غلبه‌ی استعمار انگلیس بر هند. یک جریان، بومی، استقلال‌طلب، و ایرانی-هندی بود و در گوشه‌ی شمال غربی هندوستان، در منطقه‌ی نفوذ زبان پارسی شکل گرفته بود. این جریان، در همان مناطقی تکامل یافت که پیش از ورود انگلیسی‌ها مرکز سازماندهی سیاسی هندوستان بود و به خصوص فرهنگ و تمدن ایرانی و زبان پارسی در میان نخبگانش رواج داشت. هسته‌ی مرکزی این منطقه شهرهای احمدآباد و لاهور در شمال و بمبئی در جنوب بود.

جریانی که در این منطقه شکل گرفت، در ابتدای کار واکنشی سیاسی و نظامی بود که در ابتدای قرن نوزدهم میلادی به شورشهای پیاپی مردم هند بر ضد استعمارگران انجامید و با کشتار و سرکوب شدید و خونین ایشان به دست سربازان انگلیسی دنبال شد. بعد از آن، سیاستمداران محلی راهِ آشتی و نفوذ در نظام سیاسی انگلستان را برگزیدند. راهبرد این مردان همکاری موضعی و محدود با انگلیسی‌ها بود، با این امید که به تدریج در نظام سیاسی دموکراتیک‌شان نفوذ کنند و استقلال خود را از مجراهای قانونی به دست آورند. دادابهائی نائوروجی به تعبیری بنیانگذار این جریان محسوب می‌شد و مهمترین چهره‌های وابسته بدان شاگردان و دوستانِ جوانترش بودند. او کسی بود که بیانی علمی و دانشگاهی از موقعیت هند به دست داد و در خود انگلستان اعتباری برای این جریان فراهم آورد.

با این همه او در این میان تنها نبود و گروهی بزرگ از هندیانِ زرتشتی، مسلمان یا هندو که بیشترشان حدود بیست سال از او جوانتر بودند، در این راه او را حمایت می‌کردند. در میانشان می‌توان از دینشاه عدولچی واچا (1844-1936.م) نام برد که او هم زرتشتی بود. دینشاه مانند او در مسیر همکاری مطالبه‌گرانه با انگلیسی‌ها قدم نهاد و توانست در سال 1915 به ریاست اتاق بازرگانی هند دست یابد و در 1917.م در دربار انگلستان به مقام شوالیه دست یافت. دیگری آقا خان محلاتی بود که با همین گروه دوستی نزدیکی داشت و مسیری مشابه را طی کرد و به مقامهای بلندی در دیوانسالاری انگلستان دست یافت. یکی دیگر از شاگردان و دوستان نائوروجی، وامِش چاندر بونِرجی (1844-1906.م) بود که در کلکته زاده شده بود و نخستین هندی‌ای بود که برای ورود به مجلس عوام انگلستان فعالیت کرد، اما شکست خورد و موفق نشد. او نخستین رئیس کنگره‌ی ملی هند هم بود و دوست نزدیک دینشاه واچا محسوب می‌شد.

شخصیت مهم دیگر، گوپال کرشنا گوکال (1866-1915.م) نام داشت که کمابیش همسن گاندی بود و در 1905.م «جماعت خدمت هند» را تاسیس کرد. چنان که گفتیم، او نیز از پیروان نائوروجی بود و در 1899.م عضو شورای حکومتی انگلیسی‌ها در بمبئی شد. او کسی بود که راه را برای ورود و جذب گاندی در کنگره‌ی ملی هند هموار ساخت. گاندی، جواهر لعل نهرو و محمدعلی جناح نیز بخشی از این جریان محسوب می‌شوند و نسل جوانترِ این جنبش اجتماعی هستند.

در کنار این جریان سیاسی، بومی‌گرا و استقلال‌طلبِ هندی، یک جریان دینی و فرهنگی هم وجود داشت که مسیری واژگونه را طی کرده بود. این جریان از اروپا برخاسته و در جستجوی حکمت و اندیشه‌ی معنویِ باستانی، هند را مورد توجه قرار داده بود و این قلمرو را مرجعی دینی قلمداد می‌کرد. چنین جریانی تا پیش از سلطه‌ی انگلستان بر هند هم در اروپا هوادارانی داشت، اما در ابتدای کار بیشتر ایران و دیدگاه زرتشتی بود که محبوبیت داشت و سمت و سوی این گرایش هم بیشتر دانشگاهی و علمی بود، تا دینی و متافیزیکی. کسی که این سمت و سو را تغییر داد و به تعبیری بنیانگذار جریانِ اروپاییِ ارج نهادن به هند محسوب می‌شد، مادام بلاواتسکی بود که تئوسوفیسم را تاسیس کرد.

جریان تئوسوفیسم، چنان که گذشت، موجی فراگیر و تاثیرگذار در نیمه‌ی نخست قرن بیستم بود که به آرا و مذاهب گوناگونی منتهی شد و شخصیتهای نامداری را وامدار خود ساخت. مادام بلاواتسکی که مهمترین چهره‌ی بنیان‌گذار این جریان بود، از یک خاندان قدیمی اشرافی اسلاو-آلمانی برخاسته بود و احتمالا در دوران زندگی خویش باسوادترین و جهان‌دیده‌ترین زنِ کره‌ی زمین محسوب می‌شد. او پیوندهایش را با ادیان رسمی و هنجارهای زندگی اشرافی گسست و سراسر عمر خود در سرزمینهای شرقی به دنبال بارقه‌هایی از حکمت راستین گشت. تجربه‌ی زیسته‌ی غنی‌ای که در این میان به دست آورده بود، به همراه دانشی که درباره‌ی متون مقدس هندی و تبتی فرا گرفته بود، او را به شخصیتی فرهمند و تاثیرگذار تبدیل کرد که از سویی او را قادر ساخت تا سازمانی تاثیرگذار مانند انجمن تئوسوفی را تاسیس کند، و از سوی دیگر باعث شد دعوی‌هایی دروغین درباره‌ی قدرتهای روحی خویش ابراز کند که گاه با شعبده‌های شارلاتانی عادی پهلو می‌زند.

بلاواتسکی و اولکوت در 1875.م انجمن تئوسوفی را در نیویورک بنیان نهادند، و این جمله را شعار آن قرار دادند: «هیچ دینی برتر از راستی نیست». جمله‌ای که شباهتش با شعار گاندی و آموزه‌های مبلغانی مانند نائوروجی نمایان است و همزمان با رونق فعالیت وی در اروپا ابراز شده است. بلاواتسکی و اولکوت در سال 1878.م مرکز انجمن تئوسوفی را به بمبئی منتقل کردند و این مرکز تا به امروز هم در آنجا فعال باقی مانده است. بنابراین درست در همان زمانی که نائوروجی در بمبئی آرای ضداستعماری خود را صورتبندی و اعلام می‌کرد، نهادی تئوسوفی هم در این شهر تاسیس شده بود. باید به یاد داشت که بمبئی مرکز سرزمین گجرات است و بنابراین سازماندهی و ظهور نهادهایی که در نهایت استقلال هند را ممکن ساختند و در خدمت سیاست گاندی قرار گرفتند، به طور همزمان، توسط دو گرایش زرتشتی و تئوسوفیستی در یک مکان انجام پذیرفته است، و این دو جریان به احتمال زیاد با هم ارتباط هم داشته‌اند. چنان که دست کم پل ارتباطی مهمی مانند گاندی را در میانشان می‌توان تشخیص داد.

به این ترتیب، در دهه‌ی 1860.م یک پارسیِ هندی به نام نائوروجی برای تسخیر تمدن فرنگی به نهادهای آکادمیک غربی روی آورد، و همزمان با او یک بانوی اشرافزاده‌ به نام بلاواتسکی به گردش و جستجو در شرق پرداخت. در میانه‌ی دهه‌ی 1870.م هردوی این شخصیت‌ها نهادها و جنبشهایی را بنیان نهادند و این جریانها در اواخر دهه‌ی 1870.م و ابتدای 1880.م در منطقه‌ی گجرات و به خصوص شهر بمبئی با هم در آمیختند و به حرکتی یکپارچه بدل شدند.

زمانی که گاندی برای تحصیل به انگلستان می‌رفت، زادگاهی را ترک می‌کرد که جریان تئوسوفیسم و استقلال‌طلبی بومی‌گرای هندی در آن به تدریج نهادینه می‌شد. در بمبئی، بیشتر پیروان نائوروجی ارکان معنوی‌ و دین‌مدار تئوسوفیسم را پذیرفتند، و در مقابل تئوسوفیست‌ها هم با شور و شوق زیاد به جریان سیاسی استقلال هند پیوستند. سه سال پیش از آن که گاندی بمبئی را ترک کند و به لندن برود، در همین شهر کنگره‌ی ملی هند تاسیس شد و این نهاد که بعدها در خدمت گاندی در می‌آمد، بنیان‌گذارانی داشت که به خوبی اتحاد این دو جریانِ غربی و شرقی را نشان می‌داد. بنابراین هیچ بعید نیست که گرایش گاندی به تئوسوفیست‌ها از سالهای نوجوانی‌اش و در خودِ هند شکل گرفته باشد. این نکته هم شایسته‌ی اشاره است که کتابهایی که گفتیم بر گاندی تاثیرگذار بوده و به گجراتی ترجمه شده بود، توسط اعضای همین محفلِ آمیخته‌ی دورگه به زبان محلی برگردانده شده است.

اما پایدارترین نتیجه‌ی همگرایی دو جریانِ نائوروجی- بلاواتسکی، کنگره‌ی ملی هند بود. بنیانگذاران کنگره‌ی ملی هند عبارت بودند از دادابهائی نائوروجی، دینشاه عدولچی واچا، و وومش چاندر بونرجی، که رهبران جریان بومی‌گرای استقلال‌طلب بودند، و چند تن اروپایی که همگی‌شان اعضای بندپایه‌ی جنبش تئوسوفیسم در هند محسوب می‌شدند.

یکی از آنها آلن اوکتاویان هیوم[41] (1829-1912.م) نام داشت و جراحی بود که به خدمت دستگاه اداری انگلیسی‌ها در هند درآمده بود. او پرنده‌شناسی آماتور بود و کلکسیون بزرگ و مهمی از جوندگان و پرندگان و حشرات هندی را گردآوری کرد و کاشف گونه‌ای از موش است که به یاد خودش با اسم علمی Hadromys humei شهرت یافته است.[42] او دوست و میزبان مادام بلاواتسکی بود و این زن وقتی به هند می‌رفت نزد او زندگی می‌کرد. با این وجود در حدود سال 1883.م به خاطر ادعاهای عجیب و غریب و معجزه‌هایی که بلاواتسکی به خویش نسبت می‌داد، با او اختلاف پیدا کرد و میانه‌شان تیره شد.[43] با این وجود پیوندهای او با جریان تئوسوفیسم انگیزه‌ای نیرومند برای مشارکت وی در تاسیس کنگره‌ی ملی هند بوده است.[44] در حدی که می‌گویند ایده‌ی تاسیس این کنگره برای نخستین بار در یک جلسه مطرح شد که در دسامبر 1884 در مدرس برگزار شد و هفده تن از اعضای انجمن تئوسوفی، از جمله هیوم در آن گرد آمده بودند.

این گروه قرار گذاشتند دسامبر سال بعد در پونا دوباره دور هم جمع شوند و تاسیس این نهاد را اعلام کنند.[45] اما این نشست به خاطر همه‌گیر شدن وبا برگزار نشد و بعد از آن با کمک هیوم که با فرماندار انگلیسی بمبئی دوست بود، اجازه‌ی تاسیس این کنگره صادر شد و اولین نشست آن در 1885 در همین شهر برگزار شد. هدف اولیه‌ی کنگره «تسهیل عضویت و خدمت هندی‌های تحصیل کرده در نهادهای دولتی انگلستان» اعلام شده بود، و این همان برنامه‌ای بود که نائوروجی و شاگردانش تدوین کرده بودند. از همان ابتدای کار هم این افراد حضوری فعال و پررنگ در جریان کنگره داشتند و در همین نشست وومش چاندر بونرجی به عنوان نخستین رئیس کنگره برگزیده شد.

به این ترتیب نهادی که در نهایت به گرانیگاه سازماندهی مردم هند در برابر استعمار انگلستان تبدیل شد، از همان آغاز توسط همکاری تئوسوفیست‌ها و شاگردان نائوروجی شکل گرفته بود. بعد از بازگشت گاندی به هند، آنچه که موقعیت وی را به عنوان سیاستمداری مردمی تثبیت کرد، عضویتش در همین کنگره‌ بود، و پیوستن‌اش به جناح میانه‌رو (نارام‌دال) که گوکال رهبری‌اش را بر عهده داشت و از 1907.م با جناح تندروی گارام‌دال درگیر کشمکش بود. اگر به این پیشینه بنگریم، در می‌یابیم که گاندی ادامه‌ دهنده‌ی راه سیاستمداران هندی‌ای بوده که در زمان کودکی وی چارچوب عمومی‌ای را بنیان نهادند که گاندی بعدها درونش فعالیت می‌کرد.

اما اهمیت تئوسوفیست‌ها تنها به قلمرو گجرات و هند محدود نمی‌شود. گاندی چنان که دیدیم در انگلستان نیز با ایشان تماس نزدیکی داشت و بعدتر در آفریقای جنوبی نیز کاملا در زمینه‌ی سازمانی ایشان فعالیت می‌کرد.

Hpb.jpg

مادام بلاواتسکی و اولکات در سال 1888.م

 

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/5/54/A_O_Hume.jpg/440px-A_O_Hume.jpg

آلن اوکتاویان هیوم و مادام بلاواتسکی(در سال 1888.م)

 

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/e/e0/Blavatsky_and_Olcott.jpg/440px-Blavatsky_and_Olcott.jpg

در میان شخصیتهای تاثیرگذار بر گاندی در این دوره از زندگی‌اش، به خصوص باید از مردی به نام هرمان کالِن‌باخ[46] (1871-1945.م) یاد کرد که یک یهودیِ آلمانی شده بود و در سال 1896 از شرق پروس به ژوهانسبورگ مهاجرت کرده بود. کالن‌باخ فرزند یک تاجر ثروتمند بود و خودش معماری برجسته محسوب می‌شد. او ورزشکاری نامدار هم بود در پاتیناژ و ژیمناستیک شهرتی داشت، و در ضمن یکی از اعضای برجسته‌ی انجمن تئوسوفی در آفریقای جنوبی هم بود.

کالن‌باخ در 1904.م با گاندی آشنا شد و چندان شیفته‌اش شد که خانه‌ای را برای اقامت مشترکشان طراحی کرد و آن را «خانه‌ی ستیاگرهه» نامید. او بعدتر زمینی به مساحت چهار کیلومتر مربع را به گاندی بخشید و وی در این جا «مزرعه‌ی تولستوی» را تاسیس کرد که در واقع آموزشگاری بود برای تعلیم فعالان مدنی تا انضباط کافی را بیندوزند و بتوانند با شیوه‌های غیرخشونت‌آمیز با ستم استعمارگران مبارزه کنند.

دوستی کالن‌باخ و گاندی بسیار عمیق و دیرپا بود، طوری که گاندی تا اواخر عمر او را شریک روحی خویش می‌دانست و حتا برخی از مورخان این دو را به یک جفتِ عاشق هم تشبیه کرده‌اند. کالن‌باخ در جریان جنگ جهانی اول به خاطر هویت آلمانی‌اش به دست انگلیسی‌ها زندانی شد و دو سال را در اردوگاه اسیران جنگی گذراند. بعدتر، در جریان ظهور نازیسم، کالن‌باخ به هویت یهودی خویش بازگشت و به یکی از شخصیتهای بنیانگذار جنبش صهیونیسم بدل شد. او با وجود آن که از سیاست عدم خشونت فاصله‌ گرفته بود، همچنان دوستی نزدیکش را با گاندی حفظ کرد، هرچند گاندی با مشرب سیاسی او موافقتی نشان نداد و اعلام کرد که صهیونیسم راه مناسبی برای حل مسئله‌ی یهودیان نیست. کالن‌باخ با این وجود به عقاید خود وفادار ماند و موسس و سازمان دهنده‌ی صهیونیسم در آفریقای جنوبی شد و اموال خویش را نیز برای این جنبش به ارث گذاشت.

در سراسر دورانِ اقامت در آفریقای جنوبی، تقریبا تمام دوستان و همکاران گاندی که تباری اروپایی داشتند، به جنبش تئوسوفیسم تعلق داشتند. لوئیس ریچ[47] و آقای مک‌اینتایر که در شرکت حقوقی گاندی حسابدار بودند و به خصوص اولی بعدتر مبلغ او در انگلستان شد، هربرت کیچن[48] که مدتی هم‌خانه‌ی گاندی بود و بعد ویراستار مجله‌ی او (Indian Opinion) شد، و معلمی آلمانی به نام جان کوردس[49] که در آموزشگاه گاندی در فونیکس تدریس می‌کرد، همگی اعضای جنبش تئوسوفیسم محسوب می‌شدند. در واقع اگر شهرت و تاثیر چشمگیر بعدی گاندی را نادیده بگیریم، می‌توانیم به جرات بگوییم گاندی تا زمانی که در آفریقای جنوبی اقامت داشت و جنبش سیاسی و اجتماعی‌اش را با تمام اجزای بعدی‌اش طرحریزی و اجرا می‌کرد، بیشتر شاخه‌ای محلی از جنبش تئوسوفیسم بود تا جریانی وابسته به ملی‌گرایی هندی. این پیوند میان گاندی‌گرایی و تئوسوفیسم بعدتر هم ادامه یافت. یعنی در میان پیروان انگلیسی و اروپایی گاندی، تئوسوفیست‌ها جایگاه عمده‌ای داشتند و به خصوص در انگلستان بخش عمده‌ی کسانی که به او اقتدا می‌کردند به این جریان تعلق داشتند.

همین پیوندهای استوار با اروپاییانِ استعمارستیز بود که گرایشهایی دوستانه نسبت به انگلیسی‌ها را در گاندی دامن می‌زد و باعث می‌شد از درگیری مستقیم و ابراز خشونت نسبت به اشغالگران کشورش بپرهیزد. در حالی که بیشتر ملی‌گرایان هندی از چنین زمینه‌ی دلپذیری بی‌بهره بودند و به طور طبیعی خواهانِ بیرون راندنِ زورمدارانه‌ی مستعمره‌چی‌هایی بودند که حضورشان در هند بر محور زور استوار بود.

هنگامی که گاندی به هند بازگشت، رهبری ملی‌گرایان هندی بر عهده‌ی کِشاوْ بال گنگَدار تیلاک[50] بود. او در 1856.م زاده شده بود و به نخستین نسل از هندی‌هایی تعلق داشت که در دانشگاه‌های تاسیس شده توسط انگلیسی‌ها تحصیل کردند. او به ریاضیدان قابلی تبدیل شد و علاوه بر تدریس این علم، جنبشی برای آموزش علوم و زبان انگلیسی به هندیان به راه انداخت. بعد در 1890.م به کنگره‌ی ملی هند پیوست که تا این هنگام از سیاست جذبِ عادلانه در نظام امپراتوری بریتانیا هواداری می‌کرد. او نخستین سیاستمداری بود که از خودمختاری هند (سواراج) سخن گفت و رهایی هندیان از استعمار انگلستان را هدف قرار داد.

وقتی در جریان همه‌گیر شدنِ بیماری طاعون در شهر پونا (1897.م) مقامات انگلیسی از سربازان برای کنترل مرض استفاده کردند و به زور وارد خانه‌ها شدند و افراد مشکوک به بیماری را از شهر بیرون کردند، موجی از نارضایتی برخاست و تیلاک مقاله‌ی کوبنده‌ای نوشت و بندی از بهاگاوات‌گیتا را نقل کرد که در آن به کشتن ستمگران سفارش شده بود. بعد از آن فرماندار انگلیسی پونا و معاونش به دست دو برادر هندی به قتل رسیدند. تیلاک به یک سال و نیم حبس محکوم شد و بعد از آزادی به قهرمانی مردمی بدل شد. در سال 1905.م لرد کرزن برای سست کردن پایه‌های ملی‌گرایی هندی، حکم به تجزیه‌ی هند و جدایی بنگال داد و واکنش تیلاک و پیروانش آن بود که به بایکوت سازمانهای دولتی و تحریم کالاهای انگلیسی روی آورند.

زمانی که گاندی به کنگره‌ی ملی هند پیوست، تیلاک رهبری آن را کاملا در دست داشت و با موفقیت با تلاشهای انگلستان برای بسط حاکمیت در هند مقابله کرده بود. بال گنگَدار تیلاک از همراهی و یاری دو رهبر هندی دیگر برخوردار بود که یکی‌شان بیپین چاندرا پال، رهبر ملی‌گرایان بنگالی‌ بود، و دیگری لالا راجپات رای که قطب مخالفان پنجابی محسوب می‌شد. مردم این سه را به طور خلاصه بال-پال-رای می‌نامیدند و به تیلاک لقبِ لوکمانیا[51] را داده بودند که یعنی «پذیرفته شده از سوی مردم». همکار مهم دیگرِ او محمد علی جناح بود که رهبری مسلمانان هندی را بر عهده داشت.

در 1908.م دو جوان بنگالی در مظفرپور با بمب به درشکه‌ی حاکم کلکته حمله کردند، اما در کشتن او ناکام ماندند و خودشان دستگیر و کشته شدند. تیلاک که در این هنگام خبرنگاری مشهوری بود، از آنها هواداری کرد و به جرم تبلیغ خشونت دستگیر و محاکمه شد. قاضی او که یک پارسی زرتشتی به نام دینشاه داور بود، گفتمان خشونت‌مدار او را نکوهش کرد و او را به شش سال زندان محکوم کرد.[52] تیلاک این شش سال را در ماندالای برمه گذراند و بعد از بازگشت، بخشی از خروش و طغیان خود را از دست نهاد و به راهبردهای سیاسی و متعادل‌تر روی آورد. او در 1916.م جبهه‌ی حکومت خانگی همه‌ی هندیان[53] را با کمک آنی بسانت و محمدعلی جناح تاسیس کرد. سال بعد که انقلاب روسیه به بار نشست، تیلاک که همچنان به براندازی خشونت‌آمیز گرایشی داشت، روشها و شیوه‌های لنین را ستود و الگوی سازماندهی سیاسی او را برای هندیان آموزنده دانست.[54]

تیلاک و هم‌نسلانش نخستین کسانی بودند که ملی‌گرایی هندی را به شکلی بومی و با تاکید بر ادیان محلی (به ویژه کیش هندو، زرتشتی و اسلام) صورتبندی کردند و به این ترتیب از نسل نخستِ بنیان‌گذارانِ کنگره فاصله گرفتند. نسل نخست، یکسره در زمینه‌ای مدرن می‌اندیشیدند و به خصوص با تئوسوفیست‌ها پیوندی نزدیک داشتند. ناگفته نماند که گاندی به جناح میانه‌رویی تعلق داشت که مقابل تیلاک و همفکرانش قرار می‌گرفت و در تداوم آرای محافظه‌کارانه‌ی نسل نخست، از درگیری خشونت‌آمیز با مستعمره‌چیان انگلیسی پرهیز می‌کرد.

به همان ترتیبی که اتصال گاندی و تئوسوفیست‌ها او را از پیوستن به جریان استعمارستیزِ تندرو بازداشت و شکلی ملایم و روشنفکرانه از مبارزه را زایید، تئوسوفیست‌ها هم از سوی دیگر با پشتیبانی از او این لطف را جبران کردند. گاندی در واقع تنها رهبر استقلال هند بود که از یک سیستم مدرن و روزآمدِ تبلیغاتی برخوردار بود. طراحان و سازمان دهندگان این سیستم اعضای اروپایی تئوسوفیست بودند و نه تنها در هند، که در خودِ انگلستان هم برای آرمان استقلال هند کوشش می‌ورزیدند.

یکی از شخصیتهای کلیدی در این میان آنی بسانت بود. همان زنی که از مرشدان اولیه‌ی گاندی بود، و بعدتر در منعکس کردن اخبار فعالیتهای او در انگلستان نقشی به سزا ایفا ‌کرد. به خصوص در سالهای 1909 تا 1915.م او خبرهای پرخواننده‌ای درباره‌ی فعالیتهای سیاسی و مبارزه‌های مدنی‌اش در مجله‌های انگلستان به چاپ می‌رساند. بسانت در واقع مهمترین عاملی بود که باعث شد گاندی به تدریج در انگلستان به قهرمانی معنوی بدل شود.[55] این نکته هم اهمیت دارد که آنی بسانت خود یکی از بنیانگذاران و فعالان کنگره‌ی ملی هند بود و در 1917.م به خاطر مقاومتش در برابر سیاستهای انگلستان در چشم مردم هند به قهرمانی تبدیل شد و در تابستان این سال به رهبری کنگره رسید و این همان زمانی بود که گاندی تازه به هند بازگشته بود و عضوی نوپا از این حزب محسوب می‌شد.

 آنی بسانت بنیان‌گذار «جنبش حکومت خانگی»[56] محسوب می‌شد و این مقدمه‌ای بود برای جنبشهای پیاپیِ نافرمانی مدنی که گاندی رهبری‌اش را بر عهده گرفت. کارگزاران اصلی این جنبش روشنفکران گجراتی بودند و رسانه‌ها و نهادهایی را در تقویت آن پدید آوردند که به فاصله‌ی کوتاهی به خدمت گاندی در آمد. در میان این نهادها مهمتر از همه روزنامه‌های Young India و «نوای جوان» بود که در گجرات چاپ می‌شد و در 1919.م با تمام شبکه‌ی توزیع و کارمندانش به جرگه‌ی هواداران گاندی پیوست. در واقع قدرت سازماندهی و تاثیر آنی بسانت به قدری چشمگیر بود که ساروجینی نایدو گفته: «اگر بسانت نبود، گاندی هم نمی‌بود!»[57]

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/7/75/Gandhi_Tolstoy_Farm.jpg/440px-Gandhi_Tolstoy_Farm.jpg

گاندی و کالن‌باخ و اعضای مزرعه‌ی تولستوی

 

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/a/ac/Gandhi%2C_Sonia_Schlesin%2C_Hermann_Kallenbach.jpg/440px-Gandhi%2C_Sonia_Schlesin%2C_Hermann_Kallenbach.jpg

گاندی و کالن‌باخ

گاندی با تکیه بر تجربه‌ی سازمانی و شبکه‌ی هواداران و دوستانی که در میان تئوسوفیست‌ها و ملی‌گرایان هندی یافته بود، موفق شد در فاصله‌ی پنج ساله‌ی 1915 تا 1920.م از مرتبه‌ی یک تازه‌ وارد به سرزمین هند، تا جایگاه رئیس کنگره‌ی ملی هند ارتقا یابد. این ارتقا نه بدون مقاومت انجام پذیرفت و نه از کشمکشها و دسته‌بندی‌های سیاسیِ مرسوم فارغ بود. با این وجود سیاست خردمندانه‌ی گاندی برای جلب نظر مسلمانان هند او را به نخستین رهبر هندی تبدیل کرد که مسلمانان و هندوها درباره‌اش توافق نظر داشتند و به این ترتیب رهبری کنگره نصیب او شد. آنچه که برآمدن گاندی را ممکن ساخت، مرگ نابهنگام تیلاک بود که کمی پیش از این تاریخ در اوت 1920 درگذشت و به این ترتیب جبهه‌ی تندروان کنگره‌ی ملی هند را برای مدتی فلج کرد. تیلاک گذشته از اختلاف نظر سیاسی‌اش با گاندی، دوست و مرشد او محسوب می‌شد و گاندی از این موقعیت استفاده کرد تا از طرفی سیاست نرم‌خویانه‌ی جناح محافظه‌کار را به کرسی بنشاند و از سوی دیگر شکافی را که با رقابت میان تیلاک و گوکال وجود داشت را ترمیم کند و بار دیگر کنگره را با رهبری خویش متحد و یکپارچه گرداند. گاندی بعد از دستیابی به این موقعیت، دستگاه سیاسی کنگره را به یک ماشینِ نیرومند تبلیغاتی بدل کرد. نخست آشرامِ سابارناتی[58] را در هند همچون آموزشگاهی برای فعالان سیاسی پیرو خویش بنیان نهاد، و آن را به مدرسه‌ای موفق برای تربیت نیروهای وفادار بدل ساخت.

اصولی که او در این مکتب آموزش می‌داد معمولا روی هم رفته با نام ستیاگرهه شهرت یافته است و مبانی‌اش عبارتند از: پرهیز از خشونت، راستگویی، پرهیز از دزدی، پرهیز از آمیزش جنسی (برَهمَه‌چاریَه: ब्रह्मचर्य)، مالک چیزی نبودن، کار بدنی انجام دادن، نترسیدن، کنترل زبان و سخن، احترام به همه‌ی ادیان، نادیده گرفتن حرمت نجس‌ها و پایبندی به بایکوت کالاهای خارجی.[59] ادعا می‌شد که تمام این موارد به جز دو مورد آخری که آشکارا مضمونی سیاسی و مدرن دارد، از منابع دینی هندی مانند یوگَه‌سوترَه برگرفته شده‌اند.

گاندی در نوبتی دیگر پیروان این مکتب (ستیاگرَهی‌ها) را با هفت صفت از دیگران متمایز ساخته است: اعتقاد قلبی به خداوند، پرهیز از خشونت، باور به نیکی ذات بشر، پرهیزگاری، پوشیدن لُنگ (کادی)، ریسیدن نخ و دوختن کادی، پرهیز از الکل و مخدرها، رعایت داوطلبانه‌ی همه‌ی قوانین مدنی و اجتماعی، اطاعت از همه‌ی قوانین حاکم بر زندان، مگر آن که به طور خاص برای از بین بردن کرامت نفس زندانی وضع شده باشند.[60]

گذشته از انبوه پیروانی که به این ترتیب با انضباطی سازمانی زیر نظرش پرورش می‌یافتند، دستگاه تبلیغاتی حزب کنگره نیز در اختیار گاندی بود و تا به امروز همچنان تصویری آرمانی و شبه‌دینی از وی را تبلیغ می‌کند. او در 1921.م، یک سال بعد از ریاستش بر کنگره، ساز و کارهای عضوگیری و سلسله مراتب این سازمان را به کلی تغییر داد و آن را از یک انجمنِ نخبه‌گرای روشنفکرانه به حزبی فراگیر و مردمی بدل ساخت. عضوگیری کنگره بعد از آن بسیار آسان شد و قواعد اخلاقی و اصول ساده و روشنی برای اعضا اجباری شد که مهمترین رکن آن مقاومت مدنی در برابر سلطه‌ی انگلیسی‌ها بود و وفاداری به حقیقت.

دامنه‌ی فعالیت این حزب چندان بود که بی‌اغراق می‌توان آن را در اواخر دهه‌ی 1930.م بزرگترین حزب جهان دانست. چرا که در این هنگام در حدود صد میلیون عضو فعال داشت. به بزرگی این سازمان وقتی می‌توان پی برد که دریابیم وقتی انگلستان استقلال هند را به رسمیت شمرد و قرار شد زندانیان سیاسی آزاد شوند، شمار آزاد شدگان به صد هزار تن می‌رسید که تقریبا همه‌شان عضو این حزب بودند.

کنگره هم با وجود کشمکشهای گاه به گاه و استعفای صوری گاندی از عضویت در آن (1934.م) همچنان به او وفادار ماند و از همان سالهای آغازین دهه‌ی 1920.م، برنامه‌ی تبلیغاتی بسیار وسیعی را تدارک دید که طی آن شعرها، داستانها، نمایشنامه‌ها و سرودها در وصف و بزرگداشت گاندی پدید آمد و نمایشهای فراوانی در نقاط روستایی برای بازنمودن تقدس و عظمت وی به مردم بر صحنه رفت.

 در واقع نسخه‌ای همتای نهضت نمایش که در ایران زمین در عصر مشروطه رخ داد، با پنجاه سال درنگ در هند نیز پدید آمد، با این تفاوت که مضمون و ساختاری یکدست و سازمان یافتگی‌ای متمرکز داشت، و کانون معنایی یگانه‌اش هم گاندی و سبک زندگی او و پیامش برای مردم هند بود. در نمایشهایی که به طور متمرکز در چندین هزار روستا بر صحنه می‌رفت، گاندی بسته به بافت اعتقادی مردم محل به عنوان مسیح، نیمه‌خدا، یا تناسخ یکی از خدایان کهن هندی بازنموده می‌شد و یکی از دلایل هماهنگی مردم هند در اجرای بایکوت‌ها و نافرمانی‌های مدنی، همین وفاداری دینی‌ای بود که نسبت به گاندی در توده‌ی مردم به وجود آمده بود.

Image result for gandhi

گاندی و محمدعلی جناح

 

 

  1. Spodek, 1971: 361–372.
  2. Lloyd I and Rudolph , 1984: 17–19.
  3. Naoroji, 1866.
  4. Ethnological Society on London
  5. Naoroji, 1868.
  6. Naoroji, 1870.
  7. Naoroji, 1876.
  8. Naoroji, 1881.
  9. Hobsbawm and Ranger, 2012.
  10. Drain Theory
  11. Ganguli 1964: 85-102.
  12. Henry Stephens Salt
  13. Animals’ Rights: Considered in Relation to Social Progress
  14. Henry David Thoreau
  15. Hendrick, 1989.
  16. The Moral Basis of Vegetarianism
  17. Wolpert, 2002: 22.
  18. Helena Blavatsky
  19. Henry Steel Olcott
  20. Isis Unveiled
  21. The Secret Doctrine
  22. Chatterjee, 2005: 266.
  23. Archibald/ Bertram Keightley
  24. Hunt, 2005: 116-117.
  25. Annie Besant
  26. Hunt, 2005: 116.
  27. Hunt, 2005: 117.
  28. رولان، 1369: 29-34.
  29. Chatterjee, 2005: 267-268.
  30. Jossiah Oldfield
  31. Edward Maitland
  32. Anne Kingsford
  33. Hunt, 2005:119-120.
  34. Tolstoy Farm
  35. William Salter
  36. Unto this Last
  37. Spielvogeland Jackson, 1997.
  38. Ariosophy
  39. Guido von List
  40. Lanz von Liebenfels
  41. Allan Octavian Hume
  42. Thomas, 1885: 54–79.
  43. Moulton, 1985: 5–23.
  44. Bevir, 2003 : 99–115.
  45. Sitaramayya, 1935.
  46. Hermann Kallenbach
  47. Lewis Ritch
  48. Herbert Kitchen
  49. John Cordes
  50. Bal Gangadhar Tilak
  51. Lokmanya
  52. Encyclopedia of Asian History, 1988: 98.
  53. All India Home Rule League
  54. Koteswara Rao, 2003: 82.
  55. Hunt, 2005:121-123.
  56. Home Rule Movement
  57. Hunt, 2005:122-123.
  58. Sabarmati Ashram
  59. Gandhi, 1961: 37.
  60. Gandhi, 1929.

 

 

ادامه مطلب: نقد گاندی در مقام شخصیتی تاریخی

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب