چهارشنبه , آبان 6 1405

پیش درآمد: پایان

پیش درآمد: پایان

شگفتا داستانی که با مرگ آغاز شود.

یا شاید این پایان بود.

پایانی که دیرزمانی انتظارش را کشیده بود و حالا چنین بهنگام سر می‌رسید. همچون مهمانی شرمگین که مدتها بر آستانه‌ی‌ در درنگ کرده باشد و عاقبت، موقع شناسانه و با ملاحظه، به درون گام نهد.

میهمانی شرمگین، اما فتنه‌گر، که گویا به خاطر آگهی از همین فتنه‌گری‌اش شرم‌زده و خجل باشد، اما به محضِ پای نهادن به اندرونیِ خانه‌ی‌ میزبان، ادب را فراموش کرده و غوغاگرانه به عیش و عشرت مشغول شده باشد.

مرگ را می‌دید که در اطراف پرسه می‌زد و ردای سرخش، چونان موجی خونین، شادمانه در میان آشوب میدان نبرد گسترده می‌شد.

اینک آنجا بود، دوشادوش مرگی که همواره نام و نشانش را به زنهار از این و آن شنیده بود و هرگز چنین آشکار و عریان حضورش را لمس نکرده بود.

اکنون، حاضر بود،‌ ایستاده بر دروازه‌های وهم‌آلودِ زمان بی‌کرانه.

زمانی زلال و پاک، که همچون سیلابی درخشان از لابه‌لای چیزها و رخدادها نشت می‌کرد و بیرون می‌ریخت. انگار تک تک سنگها و بته‌ها، در خروش هستی غلیظی که ناگهان در دلشان بر می‌جوشید، غرق شده باشند. هستی‌ای که از مرز میان رخدادها و لبه‌های چیزها تراوش می‌کرد و دشتِ درخشانِ پیشانسی را لبریزِ خود می‌ساخت. زمان بیکرانه، “اکنون” بود، تر و تازه، همچون رگه‌ای از الماس کبود، در دل خارایی سپید.

سُم‌‌های رخش در خاکِ‌ آغشته به خون فرو می‌رفت و می‌لغزید. پایانِ نبرد واپسین نزدیک بود. لرزش‌‌‌های زمین به تدریج فرو می‌مُرد و جنگجویان بی باک، از خاکِ لرزان بر می‌خاستند تا بار دیگر با حریفان خشمگین‌شان درآویزند. موجی از آشفتگی که همچون تندری انبوهِ زرهپوشان را در نوردیده بود، به سوی افق سرخ گریخته و دشت را به دریایی از آشوبِ آهنین تبدیل کرده بود. همگام با آن، ابر‌‌های چابکی که بر پهنه‌ی‌ آسمان آفتابی می‌گذشتند، لکه‌های گریزانِ نور را بر پیشانسی می‌باریدند.

به آژیدَهاک نگاه کرد. چشمان درخشانش مثل دو مشعل سرخ از میان شکاف کلاهخودش پیدا بود. چنان محکم بر اسب سیاهش نشسته بود که انگار لرزش زمین را حس نکرده است. زره سیم‌گونش از خون رنگ خورده بود. نقش سرخِ مار بر شنل سیاهش، که در باد می‌رقصید، گویی جان داشت. پشت سرش، در نشیب تپه‌ای که رویش ایستاده بودند، جوشش هنگامه‌ی‌ نبرد را می‌شد دید.

آخرین لحظه‌های نبرد واپسین فرا می‌رسید.

 

 

ادامه مطلب: نخستین گاهان: میدیوزَرم

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب