چرخه
(نوشته شده برای خواندن در نمایش رادیویی، شبکهی جوان، ۱۳۷۸)
فرمانده با صداى متين و تعليم ديده آشنايش گفت: “وارد مدار سياره مىشويم، سيستمهاى ضدتنش را به كار بيندازيد.”
صداى سرمهندس كشتى فضايى كاوشگر در اتاق فرمان پيچيد: “سيستم ضدتنش به كار افتاد.”
فرمانده در حالى كه بر صندلى متحرك اتاق فرمان نشسته بود به ديوار روبرويش خيره شد.
تمام سطح ديوار با نمايشگرهايى در اندازههاى مختلف پوشيده شده بود. هريك از آنها نمودار و مدلى را نمايش مىداد، كه توجه به آن براى هدايت كشتى لازم بود. تعداد و تنوع اطلاعات نمايانده شده بر آنها آنقدر زياد بود كه هر مغز انسانى در اولين برخورد با آن گيج مىشد. اما فرمانده زياد از اين بابت نگران نبود. اين تابلوها در واقع بازنماينده كاركرد مغز الكترونيكى هدايتگر كشتى بودند و جز در موارد خاص دخالت مغز انسان ضرورى نبود.
معاون فرمانده كه زنى زردپوست بود، در گوشه ديگرى از اتاق پشت ميز كنترل كوچكى ميخكوب شده بود. وقتى تكان و لرزش ناشى از برخورد با ميدان گرانش سياره مقصدشان برطرف شد، به سرعت با كليدهايى كه در پيش رويش قرار داشت بازى كرد و بعد با صدايى مطمئن گفت: “همكارانمان در حال خروج از دستگاه بستنى هستند.”
فرمانده با شنيدن اين حرف سرش را تكان داد و دستى به موهاى نقرهاى رنگ كوتاهش كشيد. تا اينجاى كار همه چيز به خوبى پيش رفته بود.
بعد به معاونش گفت: “كسى را براى تحويل گرفتن دوستانمان از دستگاه بستنى بفرست. احتمالا وقتى تازه به هوش بيايند كمى گيج خواهند بود.”
معاون روى ميكروفونى خم شد و مشغول زمزمه كردن در آن شد. او براى درك دستور رئيسش نيازى به توضيح بيشتر نداشت.
بستنى اسمى بود كه فضانوردان كاوشگر روى دستگاه انجماد زيستى گذاشته بودند. اين دستگاهى بود كه در سفرهاى فضايى طولانى فضانوردان را در حالتى نزديك به يخ زدگى در خود حفظ مىكرد و مانع اختلالات زيستى و روانى ناشى از زندگى درازمدت در فضا مىشد.
خود معاون و فرمانده هم تا چند روز پيش كه مغز مصنوعى كشتى فضايى ورودشان به منظومهاى را با سيارههاى خاكى تأييد كرده بود، در همان دستگاه بودند و چون اولين به هوش آمدگان بودند ناچار شده بودند بدون كمك ديگران بر سردرگمى ناشى از به هوش آمدن پس از سفرى چند ساله غلبه كنند.
فرمانده با صداى بلند گفت: “كليه فضانوردان در سالن اجتماعات گرد هم آيند. تا پانزده دقيقه ديگر جلسه توجيهى در مورد مقصدمان برگزار خواهد شد.”
كاوشگر پانزده سرنشين داشت. اين سفينه پيشرفته حامل گروه پژوهشى برگزيدهاى بود كه مأموريتشان يافتن نشانههاى حيات در سيارات ديگر بود. اين كشتىها كه نماد اوج فنآورى و دانش انسانى بودند، در نخستين سالهاى قرن بيست و يكم ميلادى به فضا پرتاب شده بود.
از هنگام آغاز مأموريت آنها سالها مىگذشت، سالهايى كه هيچكس جز مغز الكترونيكى كشتى كه همه شواهد را براى زمانى كه به زمين باز مىگشتند حفظ مىكرد، از شمارشان آگاه نبود. آنچه كه مسلم بود اينكه كشتى كاوشگر بيشترين مسافتى را كه تا آن زمان توسط فرزندان آدميزاد پيموده شده بود، طى كرده بود. كشتى به هنگام سفر در بين كهكشانها و منظومههايى كه سالهاى نورى فراوانى با هم فاصله داشتند، از سكنه هوشيار خالى بود. مغز مصنوعى كشتى پس از ورود به هر منظومه جديد شاخصهاى اخترشناختى و تركيب عناصر و مواد سازنده سيارات در دسترس را شناسايى مىكرد و به محض رسيدن به سيارهاى با شرايط مناسب براى پيدايش حيات، فرمانده و معاونش را از حالت يخ زده خارج مىكرد.
فرمانده پس از بيدار شدن و گذراندن چند آزمون كه سلامت جسمى و روانيش را تأييد مىكرد، به عنوان مرجع صدور دستور اعتبار مىيافت و بقيه تصميمات را او مىگرفت.
كاوشگر تا آن لحظه موفق به شناسايى شش منظومه داراى حيات شده بود. در سه تا از آنها چيزى جز گلسنگهاى سرخ و خرههاى ميكروسكپى پيدا نكرده بودند، يكى از آنها فقط داراى نوعى باكترى شيميوسنتز كننده بود، و دوتاى ديگر اشكالى از زندگى جانورى پيشرفته از خود نشان مىدادند.
با اين وجود هنوز در زمينه شناسايى تمدنهايى همپايه زمين موفقيتى به دست نيامده بود.
سرنشينان كاوشگر، كه برگشتشان به زمين وابسته به شناسايى و ارتباطگيرى با تمدنهايى بيگانه بود، هربار كه از خوابِ سردِ خود بيدار مىشدند كورسوى اميدى را در قلب خود حس مىكردند.
فرمانده با چشمان خاكسترى سردش به سرنشينان كاوشگر نگاه كرد. هر پانزده نفر در صندلىهاى راحت و پلاستيكى سالن اجتماعات نشسته بودند و بىصبرانه منتظر شنيدن سخنان او بودند.
نگاه پرجنب و جوش فرمانده بر يكايك آنها مكثى كرد. در مقابلش گروهى از بهترين و تخصص يافتهترين مغزهاى تمدن انسانى حضور داشتند. فيزيكدانان، مهندسان، زيستشناسان، شيميدانها، و حتى روانشناسان و جامعهشناسانى كه مىبايست در برخورد با تمدنهاى بيگانه روش درست برخورد با غريبهها را تشخيص دهند و ارتباط مسالمتآميز را ممكن كنند.
فرمانده بالاخره حرفش را شروع كرد: “دوستان، همانطور كه مىدانيد، ما از حدود چهار روز پيش وارد منظومهاى شدهايم كه شباهت زيادى با منظومه خورشيدى سياره مادرمان دارد.”
بر پرده نمايشگر پشت سر فرمانده تصويرى از منظومهاى كه در داخلش بودند نمايش داده شد. فرمانده بدون اينكه برگردد و به آن نگاه كند حرفش را ادامه داد:
“اين منظومه از بسيارى جهات با آنچه كه در اطراف خورشيد خودمان مىديدهايم شباهت دارد. خورشيدى با اندازه شبيه به خورشيد ما مركز جرمش را تشكيل مىدهد و نُه سياره با اندازههايى دقيقا شبيه به آنچه كه در منظومه خودمان مىديدهايم در اطرافش مىگردند.
چهار سياره نزديك به اين خورشيد تركيباتى خاكى دارند و امكان پرورش حيات را داشتهاند. البته شايد به جز اولى كه خيلى به خورشيد نزديك است و گرماى سطحش هر تركيب آلىاى را تبخير مىكند. سيارات ميانى از نوع كيوانى هستند و وزن و حجم زياد دارند و بيشتر جوشان از تركيبات آلى سبك مانند متان تشكيل يافته است. فكر مىكنم دوست اخترفيزيكدانمان توضيحات بيشترى در مورد اين منظومه داشته باشد. او وقت خواهد داشت كه بعد از پايان حرفهاى من نظراتش را ابراز كند.”
فرمانده با گفتن اين حرف نگاهى خيره به اخترفيزيكدان سالخورده كرد كه موهاى بلند و سفيدش را دور يكى از انگشتانش مىپيچيد. بعد نفس عميقى كشيد و با لحنى شمردهتر گفت: “اما چيزى كه باعث شده شما را در اينجا جمع كنم، خبر ديگرى است.”
براى اولين بار به سوى نقشه پشت سرش برگشت و با نشانگر ليزرى كوچكى به سومين سياره اشاره كرد. تصوير سياره مورد نظر بر نمايشگر بزرگ شد و سيارهاى پوشيده از ابر را با يك ماه نشان داد.
فرمانده گفت: “براساس تحليلهايى كه مغز مصنوعى سفينه پيش از بيدار شدن ما انجام داده است، بر اين سياره زندگى وجود دارد. چنانكه مىبينيد جو و تركيبات خاك آن شباهت زيادى با زمين دارد، فقط ظاهرا درصد مواد راديوآكتيو و عناصر ناپايدار در آن بيشتر است و فاقد عرقچينهاى يخى در قطبهايش مىباشد. شرايط زيستى براى موجوداتى شبيه به ما در اين سياره وجود دارد، و شواهدى هم به دست آمده كه نشان مىدهد”
فرمانده نگاهى با معاونش رد و بدل كرد و ادامه داد: ” كه در اين سياره تمدنى پيشرفته وجود دارد.”
همهمهاى بين سرنشينان درگرفت. روانشناس كشتى كه زنى بلندقد و جدى بود پرسيد: “چطور به اين نتيجه رسيدهايد؟”
فرمانده گفت: “مغز مصنوعى كاوشگر اطلاعاتى را در خود ذخيره كرده است كه نشان مىدهد به هنگام ورود به اين منظومه، پيش از اينكه ما بيدار شويم، از طرف اين سياره به كشتى ما حمله شده است.”
بار ديگر گفت و گو و اغتشاشى در جمع راه افتاد، اما به محض اينكه فرمانده بار ديگر سخنش را پى گرفت، همه ساكت شدند.
“اينكه حمله مورد نظر دقيقا از چه نوعى بوده است درست روشن نيست. مىدانيد كه مغز كاوشگر به طور پيش ساخته با دستورهايى پيچيده مجهز شده كه به هر نوع حمله و تهاجم به طور خودكار و با شدت مقابله مىكند.
ظاهرا پس از ورود كشتى ما به اين منظومه، دو موشك يا چيزى شبيه به آن از سوى اين سياره به سمت ما شليك شده باشد. كاوشگر هردوى اين موشكها را پيش از رسيدن به ما در فضا نابود كرده و مركز شليك آنها را هم بر سياره شماره سه شناسايى كرده و آن را هم نابود كرده است. از آنجا كه مأموريت ما يافتن راهى صلحجويانه براى ارتباط با ساير تمدنهاست، تخريب به همان مركز مهاجم محدود شده، و از آنجا كه حمله ديگرى به ما صورت نگرفته، كاوشگر هم واكنش ديگرى نشان نداده است.”
فرمانده نگاه سخت و پرنفوذش را به دور سالن گرداند و وقتى همه را متوجه خود يافت گفت:
“جايگيرى ما در مدار، تا شش ساعت ديگر به نقطهاى خواهد رسيد كه فرستادن گروه تجسس به سطح سياره ممكن خواهد شد. در گروه اول فقط سه نفر به سطح سياره خواهند رفت. اگر اين افراد سطح سياره را بىخطر و امن تشخيص دادند، اقدامات بعدى براى فرود كاوشگر بر سطح اين سياره عجيب انجام خواهد شد.”
تيم تجسس از جامعهشناس، زيستشناس، و روانشناسِ گروه تشكيل شده بود. اين سه نفر با هوانوردى كوچك از بخش زيرين كاوشگر جدا شدند و با طى مسيرى منحنى خود را به جو سياره رساندند.
سطح سياره از ابرهايى سفيد و پشتهاى پوشيدهشده بود. زيستشناس كه مرد هندى چهل سالهاى بود گفت: “شباهت زيادى به چشماندازهاى زمينى دارد.”
و اين حرف مورد تأييد دو همراهش هم قرار گرفت. هوانورد پس از عبور از روى كويرى بكر و پر از تلماسههاى زردرنگ، به رشتهكوهى بلند، و جنگلى انبوه در پشت آن رسيد. به پيشنهاد زيستشناس، هوانورد را همانجا فرود آوردند تا يك بررسى مفدماتى از نوع خاك و جو سياره به عمل آورند.
وقتى هوانورد فرود آمد، سه پژوهشگر در لباسهاى فضايى هواگيرى شده از درون آن خارج شدند. جنگل بسيار انبوه و پر سر و صدا بود و درختانش شباهت زيادى به گياهان بومى زمين داشتند.
توقف آنها مدت درازى به طول انجاميد. آزمايشگاه صحرايى كوچكى در داخل هوانورد راهاندازى شد و نمونههايى از هوا و خاك سياره ميزبان مورد آزمايش قرار گرفت. هوا با وجود درصد بالاى بخار آبى كه در خود داشت، براى تنفس مساعد بود و مقدار اكسيژن آن حدود بيست و پنج درصد بود، يعنى در مورد اكسيژن از جو زمين هم غنىتر بود.
خاك از تركيباتى بسيار شبيه به خاك زمين تشكيل شده بود كه البته تعجب چندانى هم نداشت، چون ساختار معدنى تمام سيارات خاكىِ شبيه به زمين كمابيش شبيه بود. اما آنچه كه مايه حيرت بود، وجود انواع و اقسام باكترىها و قارچها و كرمها در آن بود، كه گذشته از برخى تفاوتهاى جزئى با آنچه كه در خاك زمين يافت مىشد يكسان بودند.
زيستشناس، نخستين كسى بود كه پس از تجزيه هوا و بررسى مواد آلى موجود در آن، بدون كلاه فضايى در جو سياره تنفس كرد و فقط براى پيشگيرى از اثر ميكروبهاى ناشناختهاى كه شايد در محيط وجود مىداشتند، صافيهايى در بينى و حلقش قرار داد.
پس از آن بررسى محيط بدون استفاده از تجهيزات دست وپاگير فضانوردى ممكن شد، و پيشرفت كار بسيار تسريع شد.
جامعهشناس كه مرد ميانسالى از اهالى اروپاى شمالى بود، خيلى زود جامعهاى تشكيل شده از هزاران حشره شبيه به مورچه را كشف كرد و توانست به كمك دوست زيستشناسش اطلاعات كمى در مورد رفتار جمعى آنها گردآورى كند. در اين ميان روانشناس بيكارترين فرد گروه بود و بيشتر وقتش را صرف كمك به دو همكارش مىكرد.
بالاخره در شامگاه دومين روز، هوانورد به سوى كشتى مادر بازگشت. در حالى كه اطلاعات گرانبهايى در مورد سياره ناشناخته پيش رويشان به همراه مىبرد.
فرمانده براى آگاه كردن افرادش از تصميم جديدش، نيازى نديد تا بار ديگر همه را در سالن اجتماعات جمع كند. اين بار حرفهايش توسط بلندگوهايى كه تمام نقاط كشتى را به هم متصل مىكرد به گوش ديگران مىرسيد.
فرمانده اطلاعات جديدى را كه در مورد سياره زير پايشان به دست آورده بودند چنين بيان كرد: “چنانكه مىدانيد، كاوشگر از لحظه قرار گرفتن در مدار درگير تجزيه و تحليل دادههاى مربوط به اين سياره است. چندين روبات كاونده كوچك براى مشاهده و جمعآورى اطلاعات به بخشهاى مختلف سياره فرستاده شدهاند، و به اين ترتيب حالا اطلاعاتى دقيق در مورد آنچه كه با آن روبرو خواهيم شد در اختيار داريم.
سياره زير پاى ما، ظاهرا فاقد تمدن فعال و پيشرفته است. هيچ موج راديويى يا انتقال كلان انرژى در سطح سياره ثبت نشده و وجود تمدنى كه بدون در اختيار داشتن اين امكانات بتوانند به سوى كاوشگر موشك شليك كنند به نظر خيلى عجيب مىرسد.
با اين وجود چيزى كه در زير پاى ما قرار دارد، عبارت است از سيارهاى كه توسط موزائيكى از بيابانهاى بىپايان و جنگلهاى انبوه پوشيده شده است.
در برخى نقاط، سازههايى شبيه به شهر مشاهده شدهاند، ولى در آنها هم فعاليتهاى الكترونيكى و تمركز انرژىاى كه معمولا در شهرهاى متمدن ديده مىشود ثبت نشده است.
از لحظه ورودمان به مدار با تمام زبانهاى شناخته شده و كدهايى كه مىتوانند براى موجودات هوشمند غريبه معنادار باشند، پيامى به مضمون صلحجو بودن و بيان هويتمان را ارسال كردهايم، اما هيچ جوابى به دستمان نرسيده است. چند پيام نورى هم با منور فرستادهايم، اما به آن هم پاسخى داده نشده است.
خلاصه آنكه تمام شواهد نشانگر فقدان وجود تمدنى پيشرفته بر اين سياره هستند. تنها موضوع عجيب، گزارش مغز كاوشگر در مورد حملهايست كه در هنگام ورود به منظومه انجام شده است.
امكان خطا كردن مغز مصنوعى وجود دارد، و فعلا مهندسانمان به دنبال اختلالى كه شايد باعث ايجاد اين اشتباه شده باشد، مىگردند.
از طرف ديگر در جستجوى راهى براى يافتن كانون حمله كه گويا توسط بمبهاى هوشمند كاوشگر نابود شدهاند هم هستيم. اما بعيد به نظر مىرسد سيارهاى با اين تنوع زيستى بالا فقط يك كانون متمدن آن هم آنقدر كوچك كه با دو بمب نابود شوند را داشته باشد.
ما تا نيم ساعت ديگر عمليات فرود را آغاز مىكنيم، و براى سادهتر بودن جستجو، در حاشيه يكى از سازههاى شهرمانند فرود خواهيم آمد.”
در يك سپيدهدم خنك و با طراوت، كاوشگر با ابهت تمام در دشت سرسبزى كه مشرف به منظره شهرى بود فرود آمد. غرش موتورهاى اتمىاش هزاران پرنده كوچك و هراسان را فرارى داد و زمينى كه زير پايههاى سهگانه كشتى قرار گرفته بود، در اثر گازهاى سوزاننده خارج شده از موتورش ذوب شدند.
با اين وجود، كاوشگر مانند تنديسى نقرهاى بر زمينه سبز سياره ناشناخته جاى گرفت و حالت آماده باش خود را براى مقابله با هر حملهاى از سوى مهاجمان حفظ كرد.
وقتى اثرى از مهاجمان احتمالى ديده نشد، دو گروه براى بررسى شهرى كه در برابرشان در زير نور خورشيد سحرگاهى خفته بود، از كاوشگر خارج شدند، و توسط خودروهايى پرنده به جستجو پرداختند. يافتههاى آنها تكان دهنده بود.
گروه تجسسى اول، از دو فيزيكدان، وتنها ديرينشناس گروه تشكيل شده بود.
دانشمندان در هوانوردى روباز به سوى ويرانههاى شهر اول پيش رفتند. شهر در مه صبحگاهى حالتى وهم آلود داشت و فضانوردان از ديدنش نوعى احساس دلتنگى مىكردند.
ديرينشناس كه موهاى بلند و سياهش را با حلقهاى طلايى بسته بود، مرتب موهايش را به دور انگشتانش حلقه مىكرد و اين عادتى بود كه در زمان هيجان از خود ظاهر مىكرد.
فيزيكدانها هم عصبى بودند و نمىدانستند در شهر چه ماجرايى در انتظارشان خواهد بود.
اين گروه در مسيرى مستقيم به سوى شهر پيش رفت. هيچ واكنشى از سوى ساكنين احتمالى شهر در برابرشان انجام نگرفت و آنها توانستند بدون مزاحمت وارد شهر شوند.
شهر، از ساختمانهايى بزرگ و مهيب تشكيل يافته بود. آنچه كه منظره آسمانخراشها و ساختمانهاى عظيم آن را غريبتر جلوه مىداد، رخنهاى بود كه طبيعت در آن كرده بود.
جنگل در طى چند هزار سالى كه به خود وانهاده شده بود، به تدريج شهر را در بر گرفته بود و مىكوشيد آن را ببلعد.
سطح زمين كه از آسفالتى صاف و براق پوشيده شده بود، پوشيده از ترك بود، و از لابلاى اين تركها گياهان زيبا و علفهاى زيادى بيرون زده بودند. ديوارهاى سفيد و سنگى ساختمانها هم به همين ترتيب ويران شده بود و از بسيارى از نقاط اين كاخهاى باستانى درختان و درختچههايى به بيرون گردن كشيده بودند. سطوح زيرين تمام طاقها و سقفها از ورقهاى سياهرنگ از قارچ و كپك پوشيده شده بود و سر و صداى حشرات و پرندگان از همه جا به گوش مىرسيد.
فضانوردان خودرو را در نزديكى بزرگترين ساختمانى كه ديدند نگهداشتند و از آن پياده شدند. روى سردر ساختمان قوسى بزرگ از ماده مصنوعى آبى رنگى ساخته بودند و بر آن با خطى كه در اثر مرور زمان محو و ناخوانا شده بود، چيزى نوشته بودند.
زمينشناس به خطوط خيره شد و با حيرت ديد مىتواند آن را بخواند، بر كتيبهه ساختمان نوشته بود: كتابخانه عمومى.
خبرها به سرعت در كاوشگر پراكنده شد. اطلاعات ارزشمندى كه گروههاى تجسس گوناگون به سفينه مخابره مىكردند پس از تصفيه شدن مختصر مىشد و به صورت اخبارى فشرده در اختيار پژوهشگران قرار مىگرفت. همه از شنيدن اين اخبار شگفتزده شده بودند.
گروه تجسس نخست شهرى بزرگ را در حاشيه شمالى قاره اصلى نيمكره جنوبى پيدا كرده است. با وجود تخريب زيادى كه از گذر هزاران سال حكايت مىكند، شكى وجود ندارد كه اين شهر همان سيدنى است.
گروه تجسس كوچكى كه براى جستجو در خرابههاى شهرى در سوى ديگر سياره فرستاده شده بود، بدون ترديد اعلام مىكند كه اين شهر همان پكن زمينى است. اما ظاهرا توسط يك انفجار اتمى ويران شده است.
گروه تجسسى كه به جنگلهاى سياره نفوذ كرده است، اعلام مىكند كه تنوع زيستى اين سياره با زمين يكسان است. ولى گونهزايى شديدى در چند هزار سال پيش در اين سياره رخ داده كه مىتواند پيامدى از اثر انفجارهاى هستهاى بر ژنوم جانداران اين سيار باشد.
گروه تجسسى كه براى يافتن محل تخريب شد توسط كاوشگر اعزام شده بودند، به دليل خطر تشعشعات، از روبوتهايى هوشمند تشكيل يافته بودند. اين روباتها تمام منطقه را بازديد كردند و از بقاياى يك كشتى منهدم شده در آنجا فيلم و گزارش تهيه كردند. شكى نبود كه پيش از ظهور كاوشگر كشتى فضايى بزرگى در آنجا وجود داشته و در فاصله اندكى پيش از فرود كاوشگر توسط بمبهاى اتمى هوشمند آن نابود شده است.
به عبارت ديگر شكى در مورد درست كار كردن مغز مصنوعى كاوشگر و واقعى بودن حمله باقى نمىماند.
بمباران اين اطلاعات همه را متحير كرده بود. سردرگمى ادامه داشت. كسى شبحهايى از انسانهايى را كه مىدويدند و فرياد مىزدند ديده بود و ديگرى به شكلى نامنتظره لاشه يك دايناسور كوچك را از داخل بركهاى پيدا كرد. اين كشفيات باور نكردنى آنقدر ادامه يافت تا اينكه فرمانده پس از چند روز جستجوى بىوقفه به همه سرنشينان دو روز مرخصى داد.
در اين فاصله بيشتر دانشمندان كه نمىتوانستند بر كنجكاوى خود غلبه كنند، تمام وقت خود را در كنار پردازندههايشان گذراندند تا بلكه بتوانند با تحليل كوهى از اطلاعات گردآورى شده، به گوشهاى از راز اين سياره پى ببرند.
در غروب دومين روز، هنگامى كه همه بر سر ميز كنفرانس جمع شده بودند و در مورد كشفيات جديد بحث و تبادل نظر مىكردند، راز اين سياره به شكلى غيرمنتظره گشوده شد.
فرمانده در حالى كه به همراه ساير افرادش در سالن اجتماعات كاوشگر نشسته بود، گزارش گروه تجسس بقاياى مهاجمان را بر صفحه نمايشگر مشاهده مىكرد.
صداى دقيق و موشكاف مهندسى كه همزمان با ديدن فيلم مشاهدات روبوتها را تفسير مىكرد، در سالن پيچيد: “گويا كشتى فضايى متلاشى شده، ابعادى بزرگ داشته، چون تكهپارههايى كه از آن به جا مانده با قطعات كاوشگر قابلقياس است. روى زمين اشياى مختلفى ريخته كه ظاهرا از لوازم و اسباب كشتى فضايى مهاجم باقى مانده باشد.
بخش عمده آنها سوختهاند و فقط چند پيچ و مهره است كه به نظر آشنا مىرسد. ظاهرا بمبها به دقت هدفگيرى شدهاند و به بخش مركزى كشتى مهاجم اصابت كردهاند. چون چنين تخريبى فقط در اثر انفجار رآكتور سفينه ممكن است ايجاد شود.
اينجا يك تكه بزرگ از چيزى كه احتمالا موتور پيشرانشى كشتى بوده را مىبينيد. كنارههايش در اثر حرارت زياد ذوب شدهاند، اما هنوز ساختار كلىاش معلوم است.
جالبه، دقيقا مثل موتور كاوشگر خودمان است. حتى همان مارپيچهاى انتقال گرما را هم دارد.
چيز ديگرى هم اينجا هست، يك چيز فلزى قرمز رنگ است، روبوت دارد از لابهلاى خاكسترها بيرونش مىآورد. آه، اينكه يك شانه است! يعنى چه؟ پس اين موجودات مهاجم هم ابزارى مثل شانه ما را داشتهاند؟
مىبينيد كه تصوير دارد از چشم روبوت ديگرى گرفته مىشود. ظاهرا در اين بخش چيز مهمى كشف شده است.
بله، در تصوير چيزى را كه پيدا كرده مىبينيد، من كه نمىتوانم باور كنم. اين يك خودروى پرنده سوخته و منفجر شده است.
درست شبيه مدلى است كه ما در كاوشگر داريم. مثل اينكه در داخلش جسدى است.
درش ذوب شده و به دليل جوش خوردن به بدنه باز نمىشود. بايد منتظر بمانيم تا روبات كارگر بدنه اين خودروى عجيب را بشكافد. بله، كم كم راه دارد باز مىشود. حالا روبات دارد وارد مىشود. همانطور كه فكر مىكردم جسدى در اينجاست. نه اين غيرممكن است “همه حاضران در سالن اجتماعات، به وضوح تمام لباس فضانوردى آشناى خدمه كاوشگر را با علامت ستاره و دايره بر بازويش ديدند. در داخل لباس جسدى نيم سوخته وجود داشت كه به نظر همه آنها آشنا مىآمد. جسد موهاى بلند سياهى داشت، كه توسط حلقه فلزى درخشانى بسته شده بود.
فرمانده در داخل كابينش روى تخت نشسته بود و داشت شانه قرمز رنگش را در دستش سبك و سنگين مىكرد. بار كشفياتى كه گروه تجسس كرده بود بر دوشش سنگينى مىكرد، مىدانست كه همه شوكه شدهاند و مىدانست كه بايد كارى كند، اما ضربه ناشى از اين اطلاعات جديد او را سر درگم كرده بود. صداى محكم معاونش از بلندگوى اتاقش به گوش رسيد: “فرمانده، چنانكه خواسته بوديد همه افراد در سالن اجتماعات گرد آمدهاند.”
فرمانده برخاست. بايد كارى مىكرد. شانهاش را در دست فشرد و به سوى سالن به راه افتاد.
چهارده جفت چشم پرسشگر ورود فرمانده را به سالن دنبال كرد. فرمانده همچنان محكم و شكستناپذير مىنمود.
نخستين پرسش را كسى كه انتظارش را داشتند آغاز كرد. ديرينشناسِ جوان و خوشخنده گروه، كه حالا خيلى جدى و رسمى شده بود، دستى به موهاى سياه و بلندش كشيد و گفت: “فرمانده، يافته شدن جسد مرا در داخل بقاياى سفينه مهاجم چطور توجيه مىكنيد؟”
فرمانده با نگاهى پرسشگر او را نگاه كرد. ديرينشناس گفت: “پزشك سفينه به من كمك كرد تا در مورد هويت مقتول مطمئن شوم.”
پزشك هم به حرف در آمد و گفت: “من تركيببندى دندان و شاخصهاى ريختى بدن جسد را با دوستمان مقايسه كردم. كاملا همخوانى داشت. آن جسد به يك رونوشتِ دقيق از ديرينشناس گروه تعلق داشته است.”
و با ترديد اضافه كرد: “از نظر علمى، امكان شباهت دو نفر تا اين حد وجود ندارد، يعنى اين دو نفر در واقع يك نفرند. به بيان ديگر، ظاهرا جسد به دوست ما تعلق داشته.”
اختر فيزيكدانى كه ناباورانه حرفهاى پزشك را گوش مىكرد گفت: “اما ديرين شناس كه هنوز زنده است.”
فرمانده شانه قرمزش را در دست گرفت و آن را به همه نشان داد و گفت: ” اين را هم به معماها اضافه كنيد. اين شانه يك يادگارى قديمى است. حالا ديگر كسى در سفرهاى فضايى از شانه ساده فلزى استفاده نمىكند. اين يادگارى را من در ميان وسايل شخصىام به كشتى آوردهام. اگر فيلم را ديده باشيد، مشابه اين را در ميان بقاياى كشتى نابود شده تشخيص دادهايد.”
فيزيكدان جوانى كه در زمينه نسبيت تخصص داشت با كمرويى گفت: “من يك نظريه دارم.”
همه ساكت شدند و به او چشم دوختند. فيزيكدان كه از اين توجه همگانى بيشتر عصبى شده بود در حالى كه دستش را را با حرارت تكان مىداد گفت:
“ظاهرا ما به سيارهاى قدم گذاشتهايم كه با نوعى اختلال در فضا/زمان روبروست.”
اخترفيزيكدان پرسيد: “يعنى چى؟”
فيزيكدان گفت: “تمام شواهد نشان مىدهد كه اين سياره، همان زمين خودمان است، منتها در چند هزار سال بعد از انقراض نوع بشر بر آن. با توجه به سطح فنآورى مشاهده شده در شهرها، اين انقراض در فاصله زيادى پس از حركت ما از زمين رخ نداده، و به اين ترتيب ما بار ديگر به زمين برگشتهايم، با اين تفاوت كه سفرمان ظاهرا چند هزار سال طول كشيده است.
اين زمين كنونى، انباشته از مواد باقىمانده از جنگهاى اتمى و بقاياى تشعشعات بازمانده از جريانى مشابه است.”
زيستشناس گفت: “اين نظريه خوبى است. جاندارانى هم كه بر اين سياره يافت شدند، همگى نسبت به تشعشع مقاوم بودند. يعنى در جريان انتخاب طبيعى نمونههاى سازگار با تشعشع زياد شانس بقا داشتهاند.”
معاون فرمانده گفت: “اما پيدا شدن كشتى نابود شده چه ربطى به اين حرفها دارد؟”
فيزيكدان گفت: “اتفاقا نظريه من دقيقا به همين موضوع مربوط مىشود.”
بار ديگر همه خاموش شدند و به حرفهاى دوست جوانشان گوش سپردند. فيزيكدان حرف خود را دنبال كرد: “ظاهرا حوادثى كه در اين سياره رخ داده، نوعى الگوى انرژيايى غيرعادى را بر اين سياره ايجاد كرده است. الگويى كه مىتواند باعث جابجايىهايى ناگهانى در محور فضا / زمان شود.
چند نمونه ساده از آن را همه ما تجربه كردهايم. نژاد عجيبى از دايناسورها كه باعث سر در گمى زيستشناس گروه شده بود، احتمالا از زاد و ولد و سازگار شدن گروهى از دايناسورهاى واقعىِ مربوط به چندين ميليون سال قبل پديد آمدهاند كه به دليلى از دوران خود كنده شده و به زمانى نزديك به ما پرتاب شدهاند.
همچنين شبحهايى كه در شهر مىديديم، و منتقل شدن دوست زمينشناسمان در محور مكان هم به همين ترتيب توضيح داده مىشوند.”
فرمانده گفت: “مىخواهى بگويى كشتى نابود شده هم نسخهاى از خود ما بوده كه به گذشته منتقل شده و توسط خود كاوشگر مورد هدف قرار گرفته؟”
فيزيكدان گفت: “دقيقا. ميدان اختلالات فضا/زمانى كه در اين زمينِ كهنسال وجود دارد، در حوزهاى فراتر از سطح آن عمل مىكند، و شايد به هنگام ورود كاوشگر به اين منظومه هم باعث نوعى جابجايى خفيف در محور زمان شده باشد. به طورى كه ما را در محور زمان چند روز به جلو ـ يا شايد به عقب ـ پرتاب كرده باشد.”
ناگهان صداى بوقى در كشتى پيچيد. فرمانده به معاونش اشارهاى كرد و معاون براى ارتباط با مغز مصنوعى كاوشگر و كسب اطلاعات مشغول كار با پايانهاى كه در گوشهاى از سالن قرار داشت، شد.
روانشناس گفت: “به اين ترتيب ما به هنگام ورود به اين منظومه خودمان را نابود كردهايم؟ اما چرا كاوشگرى كه در زمان از ما جلوتر بوده به ما حمله كرده؟”
فرمانده گفت: “مغز كاوشگر نسبت به عمليات تدافعى بسيار حساس است و كوچكترين حركت خطرساز از سوى عناصر محيطى را به عنوان حمله تعبير مىكند. درواقع اگر اين طور برنامهريزى نشده بود در مسير طولانى مسافرتمان شانسى براى بقا نداشتيم”
معاون، با صدايى كه براى نخستين بار مرتعش شده بود فرياد زد: “فرمانده!”
فرمانده با حيرت او را نگاه كرد. تا به حال نديده بود صداى معاونش بلرزد. معاون بدون اينكه چشمش را از روى نمايشگر پيش رويش بردارد گفت: “مىدانيد كاوشگر چه كرده؟”
همه به سوى او برگشتند. فرمانده غريد: “ديگر چه شده؟”
معاون گفت: “چند ثانيه قبل يك كشتى فضايى بزرگ وارد اين منظومه شده و در برابر اخطارهاى كاوشگر جوابى نداده و مسير خود را به اين سو ادامه داده، اين حركت از سوى كاوشگر به عنوان نوعى حمله تعبير شده و براى بازدارى كشتى مهاجم دو موشك به سويش شليك كرده است. اما كشتى فضايى به راه خود ادامه مىدهد، ظاهرا مثل كشتى خود ما به سپرهاى ضدموشكى مجهز است.”
سكوتى سهمگين همهجا را فرا گرفت. نخستين كسى كه واكنش نشان داد، ديرين شناس بود. او برخاست و در حالى كه به سوى آشيانه خودروها مىدويد فرياد زد: “زود فرار كنيد. پيش از اينكه براى بار دوم بميريد “
فيزيكدان جوان پس از ناپديد شدن دوستش در راهروهاى كشتى، با ناله گفت: “ما اين را در فيزيك چرخههاى بسته فضايى/زمانى مىناميم.”
فرمانده به تصوير بزرگ شده كشتى مهاجم كه بر پرده جلوى رويش افتاده بود نگاه كرد و سفينه پرابهت خود را باز شناخت. مىدانست كه در لابلاى هزاران تن آهن و پولاد، در دل اين كشتى مهيب، استوانههايى پر از نيتروژن مايع وجود دارد كه بدن يخزده و خوابآلود او را به همراه ساير افرادش در خود جاى داده است. مىدانست كه به زودى بيدار خواهد شد، و گزارش دفع حمله بيگانگان مقيم زمينِ كهنسال را از مغز مصنوعىِ احمق زير فرمانش خواهد شنيد، و مىدانست كه پيش از آنكه كار از كار بگذرد، چيزى از آن نخواهد فهميد.
فرمانده در حالى كه شانه قرمز را در چنگ مىفشرد، به افرادش نگاه كرد. همه افكارى شبيه به او را در سر داشتند.
مىدانستند فرار نتيجهاى نخواهد داد. اين آزمونى بود كه يكبار پيش از اين تمرين شده بود.
فرمانده پيش از اينكه صداى غرش مربوط به بمباران رآكتور كشتى را بشنود، در اين فكر بود كه همانندش با ديدن دو نسخه تخريب شده از كشتىاش چه واكنشى نشان خواهد داد؟
آن كسى كه آخر از همه سر مىرسيد چه؟ لابد با سيارهاى پوشيده از شانههايى قرمز رنگ و اجسادى در هوانوردهاى سوخته روبرو مىشد و تصميم مىگرفت بر آن فرود نيايد. شايد به اين ترتيب اين چرخه مىگسست. و اگر نمىگسست چه؟
ادامه مطلب: يك يادداشت رفتارشناسانه – مردم شناسانه
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب