گفتار دوم: حد و مرزهای تمدن ایرانی
بستر جغرافیایی تمدنها در کل دو نوعِ ساده یا پیچیده دارند. تمدنهایی که بر زیستبومی ساده تحول یافتهاند، از یک یا چند اقلیم نزدیک به هم برخوردارند و شرایط بومشناختی یکنواخت و یکدستی بر سراسرشان حاکم است. بهترین نمونه در این مورد تمدن مصری است که سراسر قلمروش با رود نیل پیوستگی دارد و مشتقی از این محور آبی محسوب میشود. اروپا و تمدنهای آمریکای مرکزی و جنوبی هم چنین وضعیتی دارند و قواعد اقلیمی تقریباً یکنواختی بر سراسرشان حاکم است. در مقابل بافت جغرافیایی تمدن ایرانی و چینی از نوع پیچیده است و طیفی وسیع از اقلیمها و زیرسیستمهای متنوع بومشناسانه را در بر میگیرد.
حوزهی تمدن ایرانی به خاطر حضور کویر دوقلوی مرکزی و بیابان عظیم قرهقوم-تاکلاماکان در گوشهی شمال شرقیاش بافت جغرافیایی و بومشناختی ویژهای پیدا کرده است. از سویی حضور کوهستانهای سرشار از منابع معدنی و سنگهای کانی و فلزیِ مهم در حاشیهی شرقی و شمالی این سرزمین و تمرکز زمینهای کشاورزی بارآور در جنوب غربی این قلمرو، باعث شده تا از اواخر عصر نوسنگی شبکهای پیچیده از راههای تجاری در سراسر این پهنه پدیدار گردد. چرا که مراکزی غنی از منابعی متفاوت در مناطقی مجزا اما نزدیک به هم پراکنده بودهاند.
فشار کویر مرکزی ایران باعث شده تا تمام این راهها -که میبایست خاور و باختر را از سویی و شمال و جنوب را از سوی دیگر به هم وصل کنند- پیرامونش فشرده شوند. در نتیجه زنجیرهای از شهرهای بزرگ را میبینیم که گرداگرد کویر مرکزی قرار گرفتهاند و کارکرد اصلیشان بازرگانی و صنعتگری است. این با الگوی غالب شکلگیری شهرها و دولتشهرهای جهان باستان تفاوت دارد، که بر اساس تولید کشاورزانه استوار شده است. تنها در ایران است که شبکهای از شهرهای باستانی در جایی خارج از کرانهی رودخانههای بزرگ تکامل یافتهاند. کویر مرکزی ایران در ضمن حوزهی تمدن ایرانی را در دو محور به چهار بخش تقسیم کرده است. یعنی از سویی بخشهای به نسبت پست و هموار و کشاورزِ جنوبی را از نواحی دامپرور کوهستانی در شمال جدا کرده، و از سوی دیگر خاورِ آریایی ـ سکا ـ این بافت جغرافیایی ویژه از سویی تنوع بومشناختی و جمعیتی و فرهنگی چشمگیری به زیرسیستمهای اقلیمیِ ایرانزمین بخشیده و از سوی دیگر تسخیر سراسر آن را برای مهاجمان خارجی ناممکن ساخته است، به شکلی که موجهای جمعیتی بیگانهای که به ایرانزمین تاختهاند و دولتهای مستقر بر این قلمرو را از میان بردهاند، هرگز در فتح سراسر این قلمرو کامیاب نشدهاند. مقدونیان که نخستین هجوم از این دست را به انجام رساندند، در تسخیر ایران شمالی ناکام ماندند و اعراب که پس از ایشان سر رسیدند سرزمینهای جنگلی گرداگرد دریای مازندران و قلمرو کوهستانی کردستان و آذربایجان و بدخشان و قهستان را فتحناپذیر یافتند. بعد از ایشان ترکان و مغولان از شمال شرقی سر رسیدند و ایشان نیز هرگز در تسخیر قلمرو کوهستانی ایران غربی به نتیجهی نهایی دست نیافتند. حتا بعدتر هم که روسها و انگلیسیها یورششان را آغاز کردند، در نهایت نتوانستند هستهی مرکزی ایرانشهر را مستعمره سازند. پس این نکته که ایران در مقام ماهیتی سیاسی و هویتی فرهنگی در زمانی چنین دیرپا دوام آورده، تا حدودی به جغرافیای ویژهاش باز میگردد و این حقیقت که همواره در دشوارترین روزگاران هم هستههایی از مقاومت سیاسی و فرهنگی در بخشهای دورافتادهی این قلمرو باقی میمانده که دیر یا زود همچون نیرویی رهاییبخش سر بر میآورده و نظم کهن ایرانشهری را احیا میکرده است.
موزائیک بومشناختیای که هستهی مرکزی تمدن ایرانی را میسازد، از چهار سو در اقلیمهای همسایه پیشروی میکند و در آنها ادغام میشود. سرزمینهای جنگلی ایرانزمین در شمال، گرداگرد دریای سیاه و دریاچهی خزر و خوارزم جای گرفته است. این زیستگاه طبیعی به اندرون استپهای شمالی که خاستگاه آریاییهای باستانی بوده پیشروی میکند و با آنها در تماس است. به همان ترتیبی که اقلیم کوهستانی هندوکوش در شرق و اقلیم بیابانی قرهقوم در شمال شرقی به سمت شرق و اندرون قلمرو تمدنی چینی نفوذ میکنند و سرزمین ترکستان و بخشهای غربی چین را پوشش میدهند، و آنان را برای بخش عمدهی تاریخشان به بخشی حاشیهای از حوزهی تمدن ایرانی بدل میسازند. داستان مشابهی را در مرز جنوب غربی داریم که صحرای سینا تا مرزهای دلتای نیل و قلمرو تمدنی مصر ادامه مییابد، و همچنین در شمال غربی که فلات آناتولی تا بخشهای کوهستانی بالکان و اروپای شرقی تداوم پیدا میکند.
برخلاف تمدنهایی مانند مصر و آمریکای جنوبی که در اطراف یک محور طبیعی (نیل، آند) سازمان یافتهاند، تمدن ایرانی در میانهی سایر تمدنها جای گرفته و با مرز جغرافیایی عبورناپذیری مهر و موم نشده است، و علاوه بر این هستهی مرکزیاش نه مرکزی زاینده، که بیابانی عظیم و پهناور و عبورناپذیر است. به همین خاطر هنگام سخن گفتن از تمدن ایرانی نخستین پرسشی که مطرح میشود آن است که حد و مرزهای این تمدن کجاست و کجا را باید اندرون و کجا را باید بیرون این تمدن دانست؟
دربارهی برخی از تمدنها میتوان به حد و مرزهایی طبیعی قایل شد. چنان که گفتیم، مصر و آمریکای جنوبی با یک محور سازمان دهندهی زمینشناختی مثل نیل یا آند مشخص میشوند. آمریکای مرکزی با مرزهای دریایی شرقی و غربی و باریکهی شمالیاش و جنگلهای عبور ناپذیر جنوبیاش حصاربندی میشود. اروپا و چین هم در اتصال با دریاهای پیرامونشان مرزبندی میشوند، هرچند چین از غرب و اروپا در شرق با تمدن ایرانی مرز مشترک سیال و مبهمی دارد. در این میان تنها ایرانزمین است که بر میانهی اقلیمهایی متنوع گسترده شده است، و چنین مینماید که مرزهایش در گذر تاریخ پس و پیش میرود.
به این ترتیب پاسخ به این پرسش که «ایران دقیقاً کجاست؟» پاسخ سرراست و سادهای ندارد. این را میدانیم که قلمروی پهناور در گرداگرد کویر مرکزی ایران زادگاه تمدن ایرانی بوده و از ابتدای تاریخ در اینجا تمدنی مستقر بوده و در تمام دولتهای فراگیر ایرانی عضویت داشته است. این بخش را دل ایرانشهر مینامند، که پهنهایست با حدود دو میلیون کیلومتر مربع مساحت که تقریباً با کشور کنونی ایران همپوشانی دارد. اما این هستهی مرکزی یک گوشتهی بزرگ پیرامونی دارد که وقتی از تمدن ایرانی سخن میگوییم، آن را هم در نظر داریم. بهویژه که این بخش پیرامونی به هیچ عنوان حاشیه محسوب نمیشده و در پویاییهای تاریخی ایران بسیار اثرگذار بوده است. چنان که شبکهی جهانی بازرگانی ایرانی را همین مناطق پیرامونی (سغد و خوارزم در شرق و قفقاز و آسورستان در غرب) پدید آوردند و پویاییهای جمعیتی اصلی (آریاییها از شمال شرقی و سامیها از جنوب غربی) از همین نواحی پیرامونی سرچشمه میگرفته است.
محور جغرافیایی ارتباط ایران و تمدنهای همسایه به این ترتیب بر چهار جهت اصلی منطبق نیست و بر نقاط میانهی آنها جای گرفته است. این همان حقیقتی است که پارسیان باستان به درستی دریافته و در کتیبهی آپادانا به درستی صورتبندی کرده بودند. در این کتیبه وقتی داریوش نقاط شاخص چهارگوشهی شاهنشاهی پارسی را بر میشمارد، به نقاطی اشاره میکند که در محور شمال شرقی -جنوب غربی و شمال غربی-جنوب شرقی قرار دارند و نسبت به محورهای اصلی جغرافیایی قدری کج هستند.
احتمالاً در ابتدای کار این کجی به خاطر حضور تمدن مصر در گوشهی جنوب غربی ایرانزمین بوده که راه پیشروی تمدن ایرانی در آن ناحیه را سد میکرده، و آن را نسبت به نواحی شمالی (فلات آناتولی) که محور پیشروی تمدن ایرانی در غرب بوده، پس نشسته مینموده است. داریوش بزرگ در کتیبهی آپادانا وقتی میخواهد حد و مرز قلمرو کشور پارس را مشخص کند، به جای اشاره به شهرهایی در چهار گوشهی شرق و غرب و شمال و جنوب (مثلاً ری و صور و یمن و هرات) به چهار نقطهی دیگر (سارد و اتیوپی و هند و سکاهایی که آنسوی سغد هستند) اشاره میکند که در شمال غربی آناتولی، جنوب اتیوپی، شمال هند و شمال شرقی آمودریا قرار گرفتهاند.
این پهنه که حوزهی تمدن ایرانی را در گستردهترین پیکربندی سیاسیاش نشان میدهد، به همان دلیلی که گفتیم نسبت به محور نصف النهارها زاویه دارد. قلمرو اروپا که دیرآیندتر از ایران بوده بر همین مبنا مرزهای خود را بر چهار شهر رم و کارتاژ در شرق و سواحل اسپانیا و گل در غرب قرار داده است. در میانهی این دو البته حوزهی تمدن مصر و بخشهای همسایهاش در تمدن ایرانی جای گرفته، که در عصر هخامنشی بخشی از ایران بوده اما در گذر تاریخ مدام بین ایران و اروپا دست به دست شده است.
هرچند وارسی جغرافیا و زیرسیستمهای مرکزی و پیرامونی برای مرزبندی پهنهی تمدن ایرانی بسنده نیست، اما دو شاخص نیرومند و مهم در دست داریم که به شکلی قاطع حضور تمدنی یکپارچه را نشان میدهد، و برای تعیین حدود قلمرو ایرانزمین کارآمد هستند. اینها عبارتاند از زبان مشترک ملی در سطح فرهنگی، و دولت یکپارچهی فراگیر در سطح اجتماعی. یعنی تمدن در سازمان یافتهترین و منسجمترین حالتاش، یک زبان ملی عمومی و یک دولت متمرکز و پهناور پدید میآورد که معنا و قدرت را در سطوح بالایی سلسله مراتب «فراز» به شکلی سامان یافته و هماهنگ در قلمروی گسترده به جریان میاندازد. ایرانزمین هردوی این عناصر را از زمانهای بسیار دوردست در اختیار داشته است، و در واقع نخستین تمدنی است که در پهنهای چنین گسترده زبان ملی و دولت یکپارچه پدید میآورد.
گذشته از این دو شاخص قاطع که حضور تمدن در زمان پختگی و بلوغش را اعلام میکند، نشانهی مهم دیگری هم داریم که با تعریف تمدن گره خورده و میتوان برای مرزبندی یک قلمرو تمدنی از آن بهره جست. چنان که گفتیم، تمدن در نگاهی سیستمی عبارت است از مجموعهای از شهرها که با شبکهای از راهها با هم چفت و بست شده باشند. به شکلی که زیستجهانی مشترک را برای ساکنانشان فراهم آورند.
بر اساس این تعریف اگر پهنهای از مراکز شهری داشته باشیم که با راههایی به هم متصل شده باشند و با شیوههایی مشترک و همسان تنشهای بنیادیشان را حل کنند و تولید و توزیع «قلبم» را سازمان دهند، با تمدنی یکپارچه سر و کار داریم. گسترهی این تمدن هم تا جایی ادامه پیدا میکند که ساختارهای اجتماعی (نظم سیاسی، هنجارهای خویشاوندی، نهادهای دینی، قواعد اقتصادی، سامان جمعیتی) و هنجارهای فرهنگی (ادیان، زبانها، سلیقههای هنری، فناوریها، نظامهای دانش) مشترکی بر سراسر این سیستم حاکم باشد.
پس میتوان به پهنهی ایرانزمین نگریست و این نکته را دریافت که از ابتدای شکلگیری سبک زندگی کشاورزانه، تمدنی یگانه در پهنهای جغرافیایی وجود داشته که مرزبندیاش را میتوان با دقت چشمگیری مشخص ساخت. این پهنه در محور شرقی-غربی بین رشته کوههای هندوکش و ساحل شرقی دریای مدیترانه گسترش یافته و در محور شمالی- جنوبی با دریای سیاه و خزر و خوارزم از بالا و خلیج فارس و دریای سرخ در پایین مرزبندی میشود. این مرزهای طبیعی چهارگانه البته در هرچهار گوشه گشوده هستند و به قلمروهای همسایه راه دارند. در شمال شرقی منطقهای بیابانی اما عبورپذیر داریم که از شمال فلات پامیر به اندرون قلمرو خاوری پیش میرود و سغد و خوارزم را به ترکستان و ختای و ختن متصل میکند. در جنوب شرقی ادامهی سیستم آبی هیرمند و هامون و سند را داریم که تا رود گنگ در شمال هند پیشروی میکند. در شمال غربی منطقهی کوهستانی آناتولی را داریم که تا اروپای خاوری ادامه پیدا میکند و در جنوب غربی صحرای سیناست که دو زیرسیستم پیرامونی تمدن ایرانی یعنی عربستان و آسورستان را به مصر مربوط میسازد.
نخستین نشانههای پیشتاز تمدن قبل از شکلگیری کشاورزی، بین یازده تا دوازده هزار سال پیش در غرب ایرانزمین پدیدار شد و کهنترین سازههای کلانسنگی تاریخ را پدید آورد. این مراکز استقراری در مرز آناتولی و آسورستان قرار دارند و گوبکلیتپه قدیمیترین و مشهورترینشان است. از آن هنگام تا هزارهی هفتم پ.م سیری پیوسته از گذارهای موضعی به سبک زندگی کشاورزانه و رمهداری را میبینیم که دشتهای آسورستان و کوهپایههای زاگرس در آن پیشتازند. اما در همین فاصله مراکز استقراری یکجانشینی در سراسر پهنهی جغرافیایی ایرانزمین پدیدار میشوند. کهنترین روستاها از هزارهی هفتم تا سوم پ.م در سراسر این منطقه در بافتی منسجم و همزمان نمایان میگردند، و در اواخر هزارهی چهارم تا نیمهی هزارهی سوم پ.م، شبکهای به همین اندازه انبوه و منسجم از دولتشهرها بر دوششان تکامل مییابند.
این شبکهی استقراری، کهنترین مجموعه از شهرهای کرهی زمین را در خود جای میدهد و از ابتدای کار با راههای تجاری به هم متصل میشده است. چنان که در همان ابتدای هزارهی سوم پ.م لاجورد بدخشان تا میانرودان برده میشده و سنگ اوبسیدیَن آناتولی در ایلام مورد استفاده بوده و آوندهای سنگی ساخت جیرفت هم در بلخ و هم در میانرودان هوادار داشته است. در سراسر این شبکه، فناوریهای پایه (فلزکاری، معماری، سفالگری)، جانوران و گیاهان اهلی شده، و حتا سلیقههای هنری یکدست و همریختی میبینیم و بنابراین تردیدی نیست که از همان ابتدای کار قلمرو جغرافیاییای که مرزش را نشان دادیم، یک تمدن یکپارچه و مستقل بوده است. استقلالش هم از آنجا روشن میشود که اصولاً در زمان شکلگیریاش تمدن دیگری بر زمین حضور نداشته است. تمدن همزمان مصری هم همواره وامگیرنده و دریافت کنندهی عناصر تمدنی از این قلمرو بوده و چیزی جز مواد خام (مثل طلا) به آن صادر نمیکرده است.
در واقع اگر با نگاهی عینی و سیستمی به شباهتها و تفاوتها بنگریم، یکپارچگی و انسجامی که در هزارهی سوم و دوم پ.م در ایرانزمین میبینیم، از آنچه هزار سال بعد در اروپا و چین میبینیم، برتر است. یعنی اگر بخواهیم مثل نظریهپردازان علاقمند به حذف نام ایران از کتابها، این پهنه را به زیرسیستمهایش تجزیه کنیم و منکر حضور تمدنی در این قلمرو باشیم، ناگزیر میشویم وجود تمدنهایی مثل مصر و اروپا و چین را هم انکار کنیم. انسجام و سازمانیافتگی تمدن ایرانی به قدری چشمگیر و زودهنگام و نمایان است که انکار آن، مترادف است با انکار مفهوم تمدن.
شبکهی مستقر شهرها و راهها در ایرانزمین از حدود سال ۳۰۰۰ پ.م به شکلی استوار و قاطع حضور دارد و در میانهی قرن ششم پ.م به تأسیس کهنترین دولت ملی فراگیر در جهان باستان میانجامد که شاهنشاهی هخامنشی است. این نخستین دولتی است که کل پهنهی یک تمدن را زیر پوشش سیاسیاش میگیرد، و از این هنگام دو متغیری که پیشتر گفتیم (دولت مرکزی و زبان ملی) بر صحنه پدیدار میشود. باز هم تشکل و پایداری این دولت ایرانی چندان چشمگیر است که اگر بخواهیم آن را نادیده بگیریم و هویت ملی و کشور ایران را انکار کنیم، ناگزیر خواهیم شد تمام دولتهای دیگر جهان باستان را موهوم قلمداد کنیم. چون از ابتدای کار تا پنج قرن پیش هیچیک به انسجام و اقتدار و پایداری نزدیک به دولتهای ملی ایرانی دست نیافتند.
از هفتم آبانماه سال ۵۳۹ پ.م که کوروش بزرگ به بابل وارد شد و کل قلمرو جغرافیایی ایرانزمین را در قالب یک کشور یگانه متحد کرد، تا به امروز دورههایی از وحدت سیاسی و فروپاشی و تجزیه را در این قلمرو داشتهایم. روی هم رفته ایران حدود بیست قرن وحدت سیاسی (هریک با درازای دو و نیم تا پنج و نیم قرن) و پنج دورهی فترت (هریک با طول سه تا هشت دهه) را داشته است. در دورانهای وحدت، همهی پهنهی ایرانزمین در حد و مرزی که برشمردیم، زیر فرمان یک دولت قرار داشته است. این را میتوان با قلمرو چین مقایسه کرد که نیمی از تاریخاش را در وحدت و حدود نیمی را در فترت سپری کرده است. دولت مصر که پهنهی بسیار کوچکتر و محدودتری را در برمیگرفت و پیچیدگی اجتماعیاش بسیار کمتر و در حد یک پادشاهی بزرگ بود، نزدیک به دو سوم تاریخ سه هزار سالهاش از وحدت برخوردار بود و حدود یک سوم را در پراکندگی و فترت گذراند. کارنامهی اروپا در این میان از همه تباهتر است و این حوزهی تمدنی عملاً هرگز به وحدت سیاسی دست نیافت و تنها دولتهای فراگیر و بزرگش (امپراتوری روم و پادشاهی فرانک و دودمان هاپسبورگ و رومانوف) برای پنج شش قرن به شکلی ناپایدار، دست بالا نیمی از این پهنهی جغرافیایی را زیر فرمان داشتند. به شکلی که میشود گفت سراسر تاریخ این منطقه در فترت گذشته است.
وقتی از یک حوزهی تمدنی سخن میگوییم، پیش از هر چیز به سیستمی انسانی در سطح اجتماعی اشاره داریم که گسترهای از زمان و مکان را فرو پوشانده است.[1] یعنی هر حوزهی تمدنی قلمرویی مکانی است که نهادهایی اجتماعی و درهم تنیده طی زمانی مشخص در آن حضور و تأثیر داشتهاند. اما نکته در اینجاست که بسته به محور گرفتنِ نهادهای گوناگون، دایرههای متفاوتی برای نفوذ و استقرار مکانی به دست میآید که میتواند حد و مرز یک تمدن را چروکیده کند یا آن را متورم سازد.
از آنجا که متغیر اصلیِ کارکرد سیستمها در سطح اجتماعی قدرت است، و نهادهایی که به طور خالص با قدرت سر و کار دارند زیرسیستمِ سیاست را برمیسازند و در قالب دولت تجلی مییابند، بهترین راه برای فهم حریمِ زیر پوششِ قدرتِ یک سیستم تمدنی، آن است که دایرهی دستاندازی دولت و نهادهای سیاسی وابسته بدان را وارسی کنیم. در عمل در تاریخ کلاسیک همین شاخص مبنا انگاشته شده و اغلب حد زمانی دورانهای تاریخی را بر اساس ظهور و سقوط دولتها و دودمانهای صاحب قدرت سیاسی میسنجند. اگر قدرت سیاسی را مبنا بگیریم، قلمرو دولتهای یکپارچهی ایرانی مانند هر دولت دیگری از یک هستهی مرکزی و یک پیرامون تشکیل میشدهاند که تا دامنهی نفوذی در حاشیه ادامه یافته و در آن محو میگشتند. قلمرو سیاسی را بنا به تعریف گسترهای از مکان میدانیم که قدرت نظامی یک دولت در آن جاری و نافذ باشد. از این رو، حضور اردوگاهها، دژها و قرارگاههای نظامی وابسته به دولت مرکزی آشکارترین شاخصی است که به شکلی تردیدناپذیر پیوستگی یک مکان به یک دولت را نشان میدهد. از این رو، یکی از راههای عینی و رسیدگیپذیر ارزیابی حد و مرز مکانی سیستمی مانند ایرانِ ساسانی یا صفوی، آن است که جایگاه اردوگاهها، قرارگاههای نظامی و دژهای ارتش را پیدا کنیم و پیوستارِ پیونددهندهی این نقاط را حریم دولت ایران در نظر بگیریم.
همیشه این هستهی مرکزی با یک حاشیهی به نسبت بزرگ احاطه میشده که قدرت نظامی دولت در آن جاری و نافذ بوده، اما حضوری همیشگی و پیوسته نداشته است. این «پیرامون» سرزمینهایی را شامل میشده که ارتشهای ایرانی در آن آمد و شد میکردهاند، امیران و حاکمانشان تابع شاهنشاهان بودهاند، و دستاندازی به آن از سوی دولتهای دیگر با واکنش ایرانیان روبهرو میشده است. پیرامون، در نهایت، با یک دایرهی نفوذ بیرونی تکمیل میشده که در آن نفوذ سیاسی دولت ملموس بوده و سیاست ایرانی بین مردم منطقه محبوبیتی داشته و امیران و شاهان محلیاش از شاهنشاه ایران حساب میبردهاند، هر چند تابعِ وی محسوب نمیشدهاند.
این سه درجهی متفاوت از نفوذ سیاسی حریمهای متفاوتی را برای «جا»ی یک قلمرو تمدنی به دست میدهد و اگر با هم خلط شود به صدور حکمهای تاریخی نادرست منتهی میشود. باید به این نکته هم دقت داشت که میتوان به جای نهادهای سیاسی، نهادهای اقتصادی و فرهنگی را نیز مبنا گرفت و به نقشههایی متفاوت از هسته/ پیرامون/ دامنه دست یافت. به همین ترتیب، مثلاً قلمرو اقتصادی عبارت بوده از سرزمینهایی که به طور مستقیم در نظام پولیِ دولت ایران میگنجیدهاند و به آن پرداخت میکردهاند. پیرامون در این مورد جاهایی را شامل میشود که اتصال دایمی و پایداری با نظام مالیاتی نداشتهاند، اما طی دورانی طولانی هر از چندی باج و خراجی به دربار میفرستادهاند. دامنهی نفوذ بیرونی هم کل سرزمینهایی را شامل میشود که پول و کالاها و نظام حقوق تجارت پارسیان در آن نفوذی داشته است و بازرگانان ایرانی در آنجا پایگاهی داشتهاند، هرچند این پایگاه خارج از دسترس دیوانسالاری دولت ایران قرار میگرفته است.
در بیشتر پژوهشها و کتابها وقتی دربارهی حد و مرز یک تمدن سخن به میان میآید، دولت و نفوذ سیاسی مهمترین شاخصِ مورد نظر است. معمولاً بحث به شکلی پیش میرود که گویا تنها هستهی مرکزی آن تمدن و حریم اصلی دولت معیار گرفته شدهاند. اما در برخی از بحثها نادقیق بودنِ این شاخصها به ابهام و سردرگمی میانجامد. چون گاه میبینیم که مرزبندی تمدن اروپایی بر اساس شاخصهایی فرهنگی مثل دین مسیحیت غربی تعریف میشود، و همزمان محدودهی تمدن ایرانی بر مبنای اقتدار نظامی دولت مرکزی و پادگانهای مرزیاش ترسیم میشود. یا مثلاً دامنهی گسترش تمدن چین را بر اساس کیش کنفوسیوسی تعریف میکنند، در حالی که همزمان مرزهای اقتدار دولت مرکزی در استانهای رسمی ایران را مبنا میگیرند. اینها همه میتواند معنادار باشد، اما زمانی که به شکلی متقارن و یکنواخت در تحلیلها به کار گرفته شود.
در کنار قلمرو فرمانروایی یک دولت ملی، زبان مشترک دومین عاملی است که مرزهای تمدن را مشخص میسازد. زبان هم مانند قدرت سیاسی یک هستهی مرکزی دارد و از آنجا به اطراف انتشار مییابد. همهی تمدنها یک زبان واسطهی اصلی دارند که بخش بزرگی از مردم وابسته بدان را پوشش میدهد و ارتباط بین اقوام و زیرسیستمهای جمعیتی با کمک آن انجام میپذیرد. این واسطهی ارتباطی گاه به زبان ملی تبدیل میشود و این تنها زمانی رخ میدهد که متونی هویتبخش برای بدنهی جمعیت بدان نوشته شود و دستکم مدتی زبان دیوانی و رسمی دولت قرار بگیرد. در تمدن مصری زبان مصری باستان چنین نقشی را ایفا میکرده و در اروپا زبانهای لاتین و فرانسوی و به تازگی انگلیسی چنین موقعیتی داشتهاند.
در میان این تمدنها ارتقای زبان واسطهی عمومی به زبان ملی را در چین و اروپا به شکلی ناقص میبینیم. در اروپا بدان خاطر که دولت فراگیر غایب بوده و بزرگترین دولت (امپراتوری روم) تنها چهار پنج قرن دوام داشته است. در چین هم به این دلیل که نیمهی غربی قلمرو تمدنیاش آریایینشین بود و دیوانسالاری چینی در بخشی بزرگ از تاریخش زبان پارسی را هم در کنار زبان چینی معتبر میشمرده است. تنها در ایران است که زبان ملی به شکلی پایدار و استوار دیده میشود. جالب آن که این زبان ملی تقریباً مستقل از دولت تکامل یافته است. زبان مادری فرمانروایان ایران طی هزارهی گذشته اغلب ترکی و عربی و مغولی بوده و از این رو شاهان این زبان ملی را میپذیرفتهاند، به جای آن که آن را به ارث ببرند. چنین مینماید که در دوران پیشاهخامنشی زبان ایلامی در ایران مرکزی و زبان اکدی-آرامی در ایران غربی و زبان اوستایی یا گویشی نزدیک به آن در ایران شرقی واسطهی اصلی ارتباط بوده باشد. زبان ملی در ایران از عصر هخامنشیان و همزمان با تأسیس کشور متحد ایران پدیدار شد و همان پارسی باستان بود که به طور مستقیم طی چند نسل زبانی تا به امروز تداوم یافته است. پارسی باستان احتمالاً زبان مسلط بر منطقهی انشان بوده و چنین مینماید که در میانهی هزارهی اول پ.م در ایران مرکزی کمکم جایگزین ایلامی شده باشد. پارسی باستان در عصر اشکانی با پارتی جایگزین شد و در عصر ساسانی پارسی میانه (پهلوی) به جایش نشست. پس از اسلام هم پارسی دری جایگزین آن شد. هریک از این زبانها دورانی بسیار طولانی بر پهنهی ایرانزمین مستقر بودهاند و هر مرحله از تکاملشان راه را برای پیچیدهتر شدن و غنای بیشتر زبان جایگزین بعدی هموارتر میساخته است.
یک نکتهی بسیار مهم دربارهی زبانهای ملی تمدن ایرانی آن است که همهشان خویشاوند هستند و پیوندهایی بسیار نزدیک با هم دارند. به شکلی که با دانستن یکی، تسلط بر بقیه به نسبت آسان است و بخش عمدهی ساختهای واژگانی و دستوری در این جایگزینیها ثابت باقی مانده است. به این ترتیب با فرض این که جایگزینی پارسی باستان به جای ایلامی در ایران مرکزی در نیمهی اول هزارهی اول پ.م آغاز شده، ما نزدیک به سه هزار سال تداوم پیوستهی یک خانوادهی زبانی را در پهنهی ایرانزمین میبینیم که اغلبشان زمانی بسیار بسیار طولانی رواج داشتهاند.
در شرایطی که زبان انگلیسی و فرانسوی امروزین تنها پنج قرن عمر دارد و زبان مهمی مثل روسی نخستین آثار ادبی خود را یک و نیم قرن پیش پدید آورده، زبان پارتی با شش قرن و پارسی میانه با پنج قرن و پارسی دری با یازده قرن تداوم را داریم که بهکلی خارج از دامنهی عمر زبانهای ملی در تمدنهای دیگر است و تنها زبان چینی هان و احتمالاً مصری باستان توان رقابت با آن را دارند.
کهن بودن زبان ملی در ایران بسیار ویژه و استثنایی است. راهبی بودایی به اسم چانگ چین که در عصر اشکانی (سال ۱۲۶ پ.م.) برای زیارت مراکز دینی بودایی به ایران شرقی و بلخ و بامیان سفر کرده بود، توصیفی ارزشمند از مردم ایران شرقی به دست میدهد. تازه این قلمروی است که در آن هنگام بین دو قوم آریایی تخاری و پارتی تقسیم شده بودند و دولتهای دوقلوی اشکانی و کوشانی بر آن منطقه فرمان میراندند. چان چین میگوید: «هر چند مردم سرزمینهای غرب دایوان (فرغانه) تا آنشی (پارت) به گویشهای متفاوت سخن میگویند، اما رسومشان کمابیش یکسان است و همهی مردم زبانهای یکدیگر را میفهمند.»[2] این جملهی او دقیقاً اشاره به همان است که برای تعریف تمدن و ملیت برشمردیم: دارا بودن زیستجهانی مشترک و برخورداری از زبانی ملی.
هزار و دویست سال پس از چانگ چین، ناظر بیرونی دیگری -این بار در اسپانیا- گواهی مشابهی میدهد. قاضی صاعد اندلسی (۷۰۸-۷۴۹ هجری خورشیدی) در کتاب «التعریف بطبقات الامم» مینویسد: «نخستین امت زمین پارسیان (الفرس)اند که محل سکونتشان میانهی بخش آباد زمین (ربع مسکون) است. حدود کشورشان چنین است: جبال در شمال عراق تا همدان و قم و کاشان و جز آن، از ارمنستان تا آذربایجان و طبرستان و ری و طالقان و گرگان تا سرزمین خراسان که دو شهر مرو و سرخس و هرات و خوارزم تا بلخ و بخارا و سمرقند و فرغانه و شاش (تاشکند) در آن قرار گرفته است. کشورشان یکپارچه است و زبان همهشان یکی است که پارسی باشد».
چنین بافت یکدست فرهنگی و زبانیای که بنا بر این گواه دستکم از ابتدای عصر اشکانی در پهنهای چنین گسترده وجود داشته، پدیداری نیست که طی یکی دو نسل شکل بگیرد و این شاهد نشان میدهد که به احتمال زیاد از ابتدای دوران هخامنشی چنین ساختار زبانی همگنی در ایرانزمین وجود داشته و احتمالاً ظهور دولت هخامنشی پیامد آن بوده، و نه علتاش.
زبان ملی ایران گذشته از قدمت خیره کنندهاش، یک ویژگی جالب توجه دیگر هم دارد و آن همزیستی و همافزاییاش با زبانهای محلی بوده است. در سراسر تاریخ ایران در کنار زبانهای آریایی ملی، خانوادهی زبانهای سامی را داشتهایم که برای نوشتن متون دینی و گاه دیوانی به کار گرفته میشدهاند. در دوران پیشاکوروشی، زبان اکدی در هردو سوی زاگرس زبان دیوانی بوده و مثلاً شاهان لولوبی در نزدیکی کرمانشاه هم کتیبههایشان را به همین زبان و خط مینوشتهاند. بعدتر در عصر آشوریها زبان آرامی جایگزین آن شد. در دوران هخامنشی کتیبههای درباری به زبان اکدی هم نوشته میشده، و بعد از عصر اردشیر اول زبان دیوانی هم به آرامی تبدیل شد. زبان آرامی و بعدتر خویشاوندانش سریانی و عربی در قلمرو ایرانزمین همواره فراگیر و مهم بودهاند و داد و ستدها و وامگیریهایشان از زبانهای آریایی جای بحث و پژوهش فراوان دارد.
نکتهی مهم در این میان آن است که در زبانهای واسطهی تمدن ایرانی بهتدریج نوعی تقسیم کار شکل گرفته است. یعنی بخش مهمی از متون به زبانهای سامی و بخشی دیگر به زبانهای آریایی نوشته میشدهاند. در کل متون مقدس بیشتر سامی و متون هویتبخش سیاسی و اساطیری معمولاً آریایی بودهاند. با این حال دستاندازیهایی از هر شاخه به حوزهی مقابل هم رواج بسیار داشته است.
به این ترتیب روایت گیلگمش و انوماالیش و تورات و انجیلها و بخش عمدهی کتابهای مانی پیامبر و قرآن و همچنین آثار دینی مهم قرون میانه و حتا کتاب بابیها به عربی نوشته شده است. در حالی که کتیبهها و متون رسمی درباری و کارنامهی اردشیر بابکان و شاهنامه و منظومههای غنایی و عرفانی به پارسی میانه یا دری تدوین شدهاند. در این میان البته نوشته شدن متون علمیای مثل آثار ابن سینا به عربی و تدوین متون دینی مهمی مثل اوستا و وداها به زبانهای آریایی کهن را هم داریم. این نکته البته حقیقت دارد که زبان واسطهی تودهی مردم به خانوادهی آریایی تعلق داشته و زبانهای سامی مثل آرامی و اکدی و سریانی و عربی و عبری زبانهای اقوام ایرانی مستقر در ربع جنوب غربی ایرانی زمین بوده است. با این حال این زبانها هم بر دوش دینها سوار شده و ماند زبانهای آریایی گسترشی چشمگیر پیدا کردهاند.
به این ترتیب ما در قلمرو ایرانزمین دو خانوادهی زبانی آریایی و سامی داریم که هردو درونزاد و بومی هستند، و به ترتیب از شمال شرقی و جنوب غربی ایرانزمین برخاسته و در سراسر این قلمرو پراکنده شدهاند. این زبانها از هزارهی دوم پ.م در کنار هم حضور داشته و تا به امروز زنجیرههایی جایگزین از زبانهای خویشاوند را پدید آوردهاند که نظام معنایی تمدن ایرانی را به شکلی یکدست و منسجم رمزگذاری کرده است. این زبانها بر خلاف تصور مرسوم با هم رقیب و دشمن نبوده،[3] و سیر تکاملشان موازی و همافزا و متصل به هم بوده است. دلیل پایداری و باروریشان نیز همین تکیه کردنشان به همدیگر بوده است.
دلیل همافزایی این دو شاخه این بوده که هردو به یک حوزهی تمدنی و مردمی همسایه و خویشاوند تعلق داشتهاند. این وضعیتی است که در تمدن چینی رخ نداده و به همین خاطر زبانهای آریایی (سکا، تخاری، پارسی) در غرب و زبانهای خاوری (هان، مغولی، مانچو) پیوندی همافزا با هم پیدا نکردند و موازی و نامربوط سیر تحول خود را ادامه دادند و با هم وارد رقابت شدند. در نهایت طی چند قرن گذشته زبانهای چینی زبانهای آریایی را از میدان به در کردهاند. زبان ترکی که پیوندی میان این دو جریان بود، به خانوادهی اورالی- آلتایی تعلق داشت و نزدیک به مغولی بود و بومی چین. با این حال چون در بارگیری شدید از سکایی و پارسی به زبان قومی ایرانی بدل شد، با ستیزه و حملهی فرهنگ چینی روبرو شد که تا به امروز تداوم یافته است و نمودش را در وضعیت اسفناک و وخیم اویغورها در ترکستان میبینیم.
بنابر آنچه که گذشت، مرزبندی تمدن ایرانی میتواند بر مبنای هریک از این سه متغیر انجام پذیرد. یکی شبکهی شهرها و راهها و زیستجهان مشترک، که معیاری عمومی است و در سایر تمدنها هم اعتبار دارد و در ایرانزمین با وضوح تمام از ابتدای کار دیده میشود و قلمرو ایرانزمین در فاصلهی «هندوکش- مدیترانه-سه دریای شمالی- دو ساحل جنوبی» زیر پوشش میگیرد. بر دوش این تعریف عام، دو متغیر مهم یعنی دولت و زبان را داریم که آنها نیز همین پهنه را پوشش میدهند. این دو متغیر با این صراحت و استحکام در سایر تمدنها دیده نمیشوند. از این رو مرزهای تمدن ایرانی و حضورش بر پهنهی زمین چیزی نیست که انکارپذیر باشد، مگر هنگام آمیختگیِ عقلستیزی با عقلگریزی.
اما نکتهی مهم دیگر دربارهی تمدن ایرانی آن است که بسیار پیشتر از تمدن اروپایی، نخستین نمونه از سرریز شدنِ یک تمدن به خارج از مرزهای جغرافیاییاش را تجربه کرده است. چنان که گفتیم، ساختار فیزیکی قلمرو ایرانزمین به شکلی است که چهار کنارهاش در چهار جهت اصلی سدهای زمینشناختی آبی و کوهستانی ای دارد که پیکرهای منسجم و حد و مرزی مکانی به آن میبخشد. با این حال چهار گوشهی بینابین این ضلعها رخنههایی دارد که ارتباط با اقلیمهای پیرامونی را برقرار میسازد. ایران از شمال شرقی به ترکستان و قلمرو چین و از جنوب غربی به شبهقارهی هند و از شمال غربی به اروپا و از جنوب غربی به مصر راه دارد. یعنی سه تمدن مهم دیگر در کنار پهنهی عظیم و غنی هندوستان به چهار گوشهی ایرانزمین چفت و بست شدهاند.
تمدن ایرانی از همان ابتدای کار در همهی این مدارها تحرک داشته و مدام در موجهایی به بیرون از ظرف اصلی خود سرریز میشده است. تردیدی نیست که تأسیس زندگی کشاورزانه در مصر در هزارهی چهارم پ.م با مهاجرت جمعیتی از جنوب غربی ایرانزمین به شمال شرقی درهی نیل آغاز شده است. جدایی تمدن مصری از ایران احتمالاً در حدود سال ۳۱۰۰ پ.م تحقق یافته و نتیجهی فتح دلتای شمالی نیل به دست شاهی از جنوب بوده است. این شاه جنوبی کسی نیست جز نارمِر که اولین فرعون مصر و بنیانگذار دودمان نخست است. این نکته جای تامل دارد که واگرایی تمدن مصری و ایرانی و جدایی این دو از هم با تأسیس پادشاهی متحد مصری و شکلگیری نظام سیاسی فرعونی مصادف است.
در اروپا هم گامهای اصلی گذار به زندگی یکجانشینی با حرکت موجهایی از مهاجران از ایران غربی همراه بوده است. کشاورزی و رمهداری و فنون فلزکاری و نویسایی و شهرسازی و ادیان سازمان یافته همگی به همین ترتیب از ایرانزمین به باختر منتقل شده و در اروپا شکلی درونزاد نداشتهاند. به همین خاطر تمدن اروپایی را میتوان شاخهای بیرون زده از تمدن ایرانی دانست که پس از فرو بلعیدن تمدن مصری اعلام استقلال کرده و خودمختار شده است.
هرچند کتابهای تاریخی بیشتر به نقاط تماس تمدن ایرانی با دو تمدن غربیاش تعلق خاطر دارند، و همت خود را بیشتر برای تحریف دادههای این ناحیه صرف میکنند، اما چنین مینماید که نفوذ و اثرگذاری تمدن ایرانی در مرزهای شرقیاش چشمگیرتر بوده باشد. تمدن ایرانی عملاً در قلمرو خاوری پیشروی کرد و سراسر نیمهی غربی این قلمرو را برای سه هزار سال در اختیار گرفت. به شکلی که هنوز هم ترکستان (که بزرگترین استان چین) است، شاخهای همبسته و خویشاوند با تمدن ایرانی محسوب میشود. این کامیابی البته تا حدودی بدان خاطر بود که سراسر کمربندی شمالی این ناحیه و ترکستان از ابتدای کار در اختیار قبایل سکا و تخاری بوده و آریاییها در این خطه بومی بودهاند.
در محور جنوب شرقی هم پیشروی مشابهی را میبینیم. شبه قارهی هند هرگز تمدنی درونزاد پدید نیاورد و مثل اروپا زیربنای اصلی تمدن را از ایرانزمین وامگیری کرد. این وامگیری اما به استقلال منتهی نشد و چیزی به اسم تمدن هندی مستقل از ایران شکل نگرفت، تا دوران معاصر که با ضرب و زور استعمارگران روی کاغذ خلقش کردند.
پیشروی تمدن ایرانی در شبهقارهی هند هم باستانی و هم ریشهدار بوده است. در واقع حاشیهی شمالی هندوستان از گجرات تا کوهپایههای هیمالیا از ابتدای کار بخشی از ایرانزمین بوده و حوزهی فرهنگی هیرمند و هامون و سند از ابتدای هزارهی سوم پ.م یکی از زیرسیستمهای تمدن ایرانی محسوب میشده و کاملاً با زیرسیستمهای همسایه (بلخ -مرو –هرات در شمال و کرمان-سیستان- بلوچستان در غرب) چفت و بست میشده است. تاریخ شبه قارهی هند در واقع با پیشروی نظامهای سیاسی و جریانهای فرهنگی ایرانی تعیین میشود.
دولتهای هندی –حتا آنها که بومیاند و در جنوب و شرق و مرکز جای دارند- همه ادامهی دولتهای محلی ایرانی یا استانهای شاهنشاهی ایران محسوب میشوند، و زبان و دین هندیان (اسلام، هندو، مسیحیت، تصوف) بر مبنای وامگیری از ایران استوار شده است. این در حالی است که نژاد آریایی هرگز در شبهقاره تثبیت نشد و گذشته از همان حاشیهی شمالی که بخشی از ایران است، بدنهی جمعیت هندوستان دراویدی باقی ماند و زبانهای قومی و آیینهای محلی خود را زیر چتر وامگیریهای دینی و سیاسی و زبانیاش از ایران حفظ کرد.
این سرریز شدن تمدن ایرانی به بیرون، در سراسر تاریخ تداوم داشته و تنها طی دویست سال گذشته است که زیر فشار رقابت تمدن مدرن اروپایی دچار انقباض شده است. تا پیش از این هنگام، در بخش عمدهی هزارهی گذشته تقریباً کل هندوستان و بخش بزرگی از اروپای شرقی و مصر زیر فرمان سلسلههای گورکانی و عثمانی قرار داشت که زبان رسمیشان پارسی و هویت تمدنیشان ایرانی بود و تاریخ و دین و اساطیر مشترکی داشتهاند.
این دولتهای عثمانی و گورکانی هرچند از بسط تمدن ایرانی پدید آمده بودند و هویت تمدنیشان ایرانی بود، اما هویت ملی متمایزی داشتند و روم و هندوستان نامیده میشدند. ایران به این ترتیب اولین تمدنی است که بیرون از مرزهای تمدنیاش مستقر میشود و هویتهای ملی متمایزی پدید میآورد. این الگو در دنیای پیشامدرن در انحصار ایران بوده و تنها در دوران مدرن است که کشورهایی مثل استرالیا و آمریکا تأسیس میشوند که ادامهی مهاجرت تمدن اروپایی است، و هویت ملی مستقلی هم بنیاد کردهاند.
از آنجا که طی هزار سال گذشته این سرریزی تمدن ایرانی به قلمروهای پیرامونی با انتقال و تثبیت دین اسلام در این سرزمینها مصادف بوده، کژفهمی مشهوری شکل گرفته و بر مبنای آن عبارت «تمدن اسلامی» در متون فرنگی برساخته شده است. ترکیب «تمدن اسلامی» مثل تمدن بودایی و تمدن ارتدوکس و تمدن مزدکی تعبیری نادرست است که نشان میدهد به کار گیرندهاش بین سطح فرهنگی و اجتماعی تفکیک قایل نشده و به جدایی لایهی استقرار دین و سطح حضور تمدنها آگاه نبوده است. گذشته از این، برچسب یاد شده تنها گسترش تمدن ایرانی به فراسوی مرزهایش را طی هزار سال گذشته مشخص میسازد و این تنها به یک پنجم عمر این تمدن و یکی از سی دین بزرگ شکلگرفته در این سامان منحصر است. مخلوط کردن تمدن ایرانی با اسلام تا حدودی در هراس مسیحیان اروپایی از دین مهاجم و پیروزمند شرقیان ریشه داشته و بخشی از آن هم به سادگی از بیتوجهی به مفهوم پیچیدگی و تمایل به جمع بستن چیزهای بیربط ناشی میشده است. با این حال ناکارآمد بودن این تعبیر نزد اندیشمندان معاصر آشکار است. نمونهاش فول است که میگوید از قرن یازدهم میلادی به بعد دایرهی گسترش دین اسلام ابعادی به خود گرفت که دیگر نمیتوان آن را همچون یک تمدن یکپارچه در نظر گرفت.[4]
فول در این زمینه پیرو مارشال هاجسون است که به درستی به اغتشاش مفهومی برخاسته از مفهوم «تمدن اسلامی» نقد وارد آورده است. آنچه در قرون نخستین اسلامی میبینیم و در قالب فتوحات تبلور مییابد، گسترش سپهر فرهنگی و سیاسی تمدن ایرانی به مرزهایی است که از دیرباز و عصر هخامنشی در اختیار داشت و در سراسر هزارهی اشکانی-ساسانی به خاطرش با رومیان درگیری داشت. فتوحات برقآسایی که طی یک قرن مرزهای قلمرو سیاسی هخامنشیان را –به جز استثنای معنادارِ آناتولی- احیا کرد، مقدمهی روندی دیرپا بود که با پیشروی تدریجی نیروهای مسلمان و فتح نهایی آناتولیِ یونانی شده طی هشتصد سال بعد دنبال شد یعنی در اینجا ما با خیزش تمدنی بسیار دیرینه سر و کار داریم که میکوشد مرزهای طبیعی و آغازین خود را بار دیگر به شکلی نظامی فتح کند. در این میان دین اسلام همچون یک ایدئولوژی متحد کنندهی آغازین جلوه کرد و خیلی سریع تا قرن دوم و سوم هجری به شاخههایی معارض و واگرا تجزیه شد که دولتهایی متمایز مثل خلافت عباسی و فاطمی و قرمطی را نتیجه دادند. در این معنا سخن گفتن از تمدن اسلامی همانقدر نامربوط است که بخواهیم از تمدن مسیحی در اروپا یا تمدن کوئتزالکوآتلی در آمریکا سخن بگوییم. چرا که تمدن مفهومی جغرافیایی و مربوط به سطح اجتماعی است، در حالی است که دین به سطح فرهنگی مربوط میشود و اغلب با جغرافیا منطبق یا بدان محدود نمیشود.
پس گسترش بعدی دین اسلام در آفریقا و هندوچین و هند و قلمرو خاوری درست مثل گسترش دین مسیح و بودایی در قرون پیشین، الگویی تکرار شونده بود از پراکنده شدن منشهایی دینی که در تمدن ایرانی ابداع شده بودند و به قلمروهای فرهنگی و تمدنی همسایه نشت میکردند. این که بخواهیم کل قلمروی که اسلام در آن رواج یافت را یک تمدن بشماریم به همان اندازه نادقیق و نادرست است که بخواهیم تمدن ایرانی را به خاطر رواج بیشترِ دین اسلام در آن، با این برچسب دینی مشخص کنیم.
در نتیجه ایرانزمین در فهم تاریخ کل تمدنها نقشی کلیدی ایفا میکند. به همین خاطر است که نظریهپردازیهای تمدنی امروزین که اصراری در نادیده انگاشتن تمدن ایرانی دارند، به نوعی سطحینگری و سادهلوحی چارهناپذیر گرفتار آمدهاند. حقیقت آن است که (گذشته از سرخپوستان) تاریخ تمدنهای دیگر را بدون ارجاع به تاریخ تمدن ایرانی نمیتوان روایت کرد. این در حالی است که تاریخ تمدن ایرانی را بی آنها میتوان نوشت.
رخدادهای اصلی و نقاط عطف سرنوشتساز در تمدن ایرانی اغلب درونزاد بوده، و آنچه از بیرون بر آن تأثیر میکرده، اغلب موجهای بدویان غارتگر بوده، که متغیری زیستشناختیست از جنس تحرک جمعیتها. در واقع دوران معاصر تنها مقطعی از تاریخ تمدن ایرانی است که تمدنی دیگر با عناصر فرهنگی و اجتماعیاش بر تمدن ایرانی تأثیر میگذارد. یک دلیل سردرگمی ایرانیان هنگام مقابله با آن، به همین بیسابقه بودناش باز میگردد. چون این نخستین بار است که ایرانیان نه با هجوم جمعیتی ابتدایی و گرسنه، که با شیوههایی نو از فناوری و صنعت و سلاح و ساختهای سیاسی پیچیدهتر از خویش روبرو شدهاند.
این را باید در نظر داشت که حوزهی تمدن ایرانی با توجه به ساختار دولت و زبان ملیاش، تنها یک پهنهی تمدنی نیست، بلکه تنها تمدنی است که در تمامیت خود یک ملت هم هست. چنین پیوندی میان ملیت و تمدن تنها در قلمروهایی به نسبت کوچک و ساده نظیر دارد که محور زمینشناختی سازمان دهندهای را در میانهی خود دارند و تنها به نظمی فروپایه در حد پادشاهی دست مییابند. یعنی تنها در تمدن مصری و آمریکای جنوبی است که اقتدار فرعون و اینکا شکلی از هویت ملی را در پیوند با کلیت تمدن ایجاد میکرده است. تمدنهای اروپایی و آمریکای مرکزی از این ویژگی محروم بودهاند و چین هرچند در تلاش برای ایجاد چنین ساختاری بوده، تنها در دورانهایی در این مورد کامیاب شده و تازه در قرن بیستم توانسته سراسر پهنهاش را به شکلی شکننده با هویت ملی چینی و دولت مرکزی پیوند دهد.
ایران با این حساب استثنایی چشمگیر است و تنها نمونهایست که هویت ملی و هویت تمدنی را از بیست و شش قرن پیش با هم ترکیب میکند. احتمالاً دلیل پایداری غیرعادی تمدن ایرانی و همچنین استواری ساخت سیاسی دولتها در ایران به همین همگرایی و همافزایی دو مفهوم تمدن و ملیت مربوط باشد. تنها در این مورد است که دولت یکپارچهی ایرانی نمایندهی کلیت تمدن است، و نه خاندانی یا شهری یا قومیتی. دولتهای چینی همواره نمایندهی قوم هان و دولت روم همیشه حامل منافع شهر رم بودهاند، به همان ترتیبی که دولتهای مصری و آمریکایی نمایندهی خاندان فرعون و اینکا قلمداد میشدند. در ایرانزمین اما چنین نبوده و خاندانهای بدوی و نوآمدهای مثل ترکان غزنوی و سلجوقی هم خواه ناخواه ناگزیر میشدند در بافت سیاست ایرانشهری جای بگیرند، و این نظامی است که تمدن را نمایندگی میکند و نه سطوح فروپایهتر از آن را.
هنگام پرسش از حد و مرز تمدن ایرانی باید به شاخصهای تعریف کنندهی ملیت ایرانی نگریست و بر آن اساس مدلی تاریخی پیشنهاد کرد.
امروز تعریف رایج ملت در دنیا دو رکن دارد:
الف) ساخت سیاسی، یعنی حضور دولتی که دولت-ملت را تعریف میکند و پیشینهاش به انقلاب فرانسه باز میگردد، و یا
ب) فرهنگ مشترک و به طور خاص زبان ملی که ریشهاش در آرای هردر[5] و پانژرمنهاست یعنی بر حسب حضور دولت یا زبان ملی ملت را تعریف میکنند.
بر اساس همین سرمشق میتوان با سختگیرانهترین نگاه، مناطقی که بیش از هزار سال زیر سیطرهی دولت ایران بودهاند یا زبان پارسی بیش از پانصد سال زبان رسمی (دیوانی/ ادبی/ علمی)شان بوده را بخشی از جغرافیای ایرانزمین و عضوی از پیکرهی تمدن ایرانی دانست. این هم ناگفته نماند که ارقام مرسوم برای دو متغیر یاد شده در کهنترین کشورهای اروپایی پنج-شش قرن برای حاکمیت ملی و دو سه قرن برای حضور زبانی است. یعنی شاخصی که برای تعلق جایی به حوزهی تمدن ایرانی در نظر گرفتهام، از نظر دامنهی زمانی دو برابر سختگیرانهتر از معیاری است که تمدن اروپایی خود را با آن تعریف میکند.
نکتهی مهم دربارهی حوزهی تمدن ایرانی آن است که طی تاریخ طولانیاش هم ساکنانش و هم بیگانگانی که از بیرون دربارهاش متنی مینوشتند، به حد و مرزی مشترک و یکسان اشاره میکردهاند، و این همان است که در ابتدای بحث بدان اشاره کردیم. یعنی هم مورخان و ادیبان و سیاستمداران ایرانی هنگام اشاره به تمدن خودشان مرزهای جغرافیاییاش را در ایرانزمین بزرگ قرار میدادند، و هم مورخان و جهانگردان و سیاستمداران وابسته به تمدنهای دیگر هنگام اشاره به این قلمرو بسته به دانششان از جغرافی آن را یکپارچه و ایرانی میشمردهاند.
در اسناد سیاسی و دولتی ایران از ابتدای کار دقت و وسواسی در ترسیم حد و مرزهای قلمرو ایران وجود داشته و به همین خاطر تصویری روشن و دقیق از حدود سرزمینهای زیر فرمان دولت مرکزی ایران در دورانهای مختلف در دست داریم. در کتیبهی بیستون، فهرستی از بیست استان شاهنشاهی هخامنشی آمده و همهی این مناطق بخشی از واحد سیاسی عظیمی برشمرده شدهاند که نام رسمیشان در همین کتیبه و متون دیگر آن دوران، «بومِ پارس» بوده است. فهرستهای هخامنشی دویست سال تاریخ سیاسی را در بر میگیرند و مرزبندی نخستین دولت فراگیر و ملی ایرانی را مشخص میسازند. این قلمرو اما بسیار گسترده است و حتا با معیارهای مدرن امروزین تصور این که یک دولت متمرکز و یگانه دویست و سی سال بر پهنهای چنین عظیم فرمان رانده باشد، باورنکردنی مینماید. بوم پارس در عصر هخامنشی کل قلمرو متمدن کرهی زمین جز گوشهی شرقی چین و مراکز اولیهی تمدن آمریکای مرکزی و جنوبی را در بر میگیرد، و تقریباً کل مردم نویسای زمین را در خود جای میداده است.
با مرور جنگهای سال ۵۲۲ پ.م که تنها جنگ داخلی بزرگ دوران هخامنشی است، روشن میشود که در آن هنگام و از ابتدای کار تفکیکی میان دل ایرانشهر و سرزمینهای پیرامونی وجود داشته است. در این جنگها تنها رقیبان جدی داریوش بزرگ کسانی بودند که ادعای شاهنشاهی و چیرگی بر کل قلمرو هخامنشی را داشتند، و اینان همگی مادی یا پارسی یا ایلامی بودند و لشکرهایشان هم در پهنهی مرکزی ایرانزمین حرکت میکرد. جالب آن که مناطق پیرامونی از جمله مصر و لودیه و هند و بلخ که پیشتر دولتهایی مستقل بوده و به تازگی فتح شده بودند، در این جنگها مداخله نکردند و به شاه مستقر وفادار باقی ماندند. از اشارههای مورخان یونانی مثل هرودوت هم بر میآید که هستهی مرکزی ارتش هخامنشی از سربازان مادی و پارس و ایلامی تشکیل یافته باشد و روشن است که این اشارهها به نخبگان نظامی وابسته به دل ایرانشهر اشاره میکند.
در دوران اشکانی هم گزارش مسافران چینی و مورخان رومی به مرزبندی مشابهی برای ایرانزمین ارجاع میدهد. با این تفاوت که رومیان مصر را گرفته و در آسورستان و آناتولی پیشروی کرده بودند و با مقاومت سرسختانهی ایرانیان روبرو بودند. در منابع عصر ساسانی هم باز فهرستهایی از استانهای ایرانی را میبینیم که تکرار سیاهههای هخامنشی هفتصد سال پیش هستند. در این دوران میدانیم که ایرانیان مدعی حاکمیت بر قلمرو زیر فرمان هخامنشیان بودهاند و ميکوشیدهاند رومیان را از آناتولی و مصر بیرون کنند، و در دوران خسرو پرویز برای بیست سال چنین هم میکنند. با این حال پیروزیشان بيدوام بود و کمی بعد زیر فشار حملهی اعراب دولت ساسانی فرو پاشید.
نکتهی جالب دربارهی اسناد عصر ساسانی آن است که در کتیبهی کرتیر تمایزی میان دل ایرانشهر و مناطق پیرامونی میبینیم و اولی ایران و دومی انیران خوانده شده و جالب آن که هردوی اینها بخشی از قلمرو پارس هستند. چنین مینماید که دایرهی اقتدار کرتیر تنها «ایرانشهر» بوده باشد. چون میگوید آتش و آیین مغان را در «شهر-ای-ایران» رواج داده، و بعد فهرستی از استانهای ایرانشهر را به دست داده است که عبارتاند از: پارس، پَهلَو (خراسان)، خوزستان، آسورستان، میشان (جنوب میانرودان و سومر قدیم)، نودشیرگان (شمال میانرودان)، آذربایجان، سپاهان، ری، کرمان، سیستان، گرگان، مرو، هرات، ابرشهر (نیشابور)، تورِستان (توران، ترکستان)، مکران (بلوچستان، پاکستان امروزین)، کوشان (بلخ و سغد)، تا آنسوی پیشاور (شمال هند).
در این فهرست نکتهی جالب غیاب اشاره به قفقاز و آناتولی است که مسیحینشین بودهاند، و همچنین عربستان که انگار هرگز فعالیت تبلیغی دینیای به شکل سازمان یافته در آن انجام نمیشده است. اما اینها هم در زمان نوشته شدن کتیبهی کرتیر بخشی از قلمرو سیاسی ساسانیان بودهاند. چون در نبشتهی کرتیر بر کعبهی زرتشت هنگام شرح نبردهای شاپور اول میبینیم که او کاپادوکیه، ارمنستان، گالاتیه، ایبری و آلبانی را در اختیار داشته است.[6]
هزار سال پس از کرتیر، در پایان قرن هفتم هجری خورشیدی (ابتدای قرن هشتم قمری) نمونهای بیرونی از انگارههای موجود دربارهی تمدن ایرانی را در کتاب «مسالک الابصار» میبینیم که نویسندهاش شهابالدین احمد بن فضلالله عمری، رئیس دیوان انشای سلاطین مملوکی مصر و شام است. این نویسنده به شکلی صریح و روشن به خودِ «تمدن» ایرانی و مرزهایش اشاره میکند، هرچند به خاطر غلبهی شاهان ممالیک که سرورانش بودند بر شام، منطقهی جنوب آسورستان را از ایران جدا دانسته است.
نویسندهی این کتاب عربی قریشی از نوادگان عمر بن خطاب بوده که کارگزار دولت مصر محسوب میشده است. در متن هم بیشتر تعصب عربی دارد و نشانی از توجه به شکوه باستانی ملک پارس در سخنش دیده نمیشود. البته اعراب از اقوام ایرانی هستند و عربستان چنان که در همین کتاب میبینیم، بخشی از ایران محسوب میشده است، اما شغل نویسنده و وفاداریاش به دولت مصر اختصاص داشته و بنابراین انگارهای به دست داده که ترکیبی از آشنایی درونی و نگاه از بیرون در آن نمایان است.
توجه به این نکته اهمیت دارد که در زمان نوشته شدن این کتاب ایرانزمین دستخوش اغتشاش و پرلطمه از تاخت و تازهای تیمور لنگ بوده است. یعنی توصیفی از زمانهی فترت را داریم و ناظری بیدلبستگی به شکوه پارسیان، به قلمرو ایرانزمینی مینگرد که از دولتی متمرکز و وحدتی سیاسی محروم است.
شهابالدین عمری میگوید که سرزمین ایرانیان از رود جیحون و آخرِ خراسان تا رود فرات که مرز شام بوده ادامه دارد. از آنسو هم از کرمان که به بحر فارسی متصل است (منظورش مجموع مکران و سیستان و بلوچستان بوده، که با پاکستان امروزین برابر است) تا انتهای آنچه به دست بقایای پادشاهان سلجوقی بوده و انطاکیه و علایا (یعنی آناتولی و شمال آسورستان) در کنار دریای روم (مدیترانه) را شامل میشود. مرز شمالی ایران از دید این نویسنده باب الحدید (شهر دربند در داغستان) بوده که برابر سرزمین قبچاقها قرار داشته، و همچنین دریای طبرستان (خزر)، که با توصیف او آبگیری در اندرون قلمرو ایرانی بوده و با توجه به جایگیری شهر دربند، پیرامونش هم جزء قلمرو ایرانی به شمار میآمده است.
آنچه گذشت، از سویی مرزبندی محکم و قاطعی برای حوزهی تمدن ایرانی به دست میدهد، و از سوی دیگر به پویایی و پیچیدگی این تمدن و جنبشهای پردامنهاش در بستر جغرافیا اشاره میکند، که تا حدودی پیامد تاریخ بسیار طولانیاش است. نادیده انگاشتن این پیچیدگیها یا انکار آن مرزهای نمایان از نقاط ضعف مهمی است که در متون امروزین دربارهی تمدنها و ایران به چشم میخورد. مشهورترین خطاهایی که هنگام اشاره به «جا»ی یک تمدن رواج دارد را میتوان چنین برشمرد:
نخست: خطای ابهام در مرزبندی، که عبارت است از تشخیص ندادنِ هسته و پیرامون و دامنه، که همواره دربارهی همهی شاخصها وجود دارد. یعنی چه مبنا را قدرت سیاسی و نظامی دولت بگیریم و چه ساخت حقوقی دادوستد و شبکهی تجارت را در نظر داشته باشیم، و چه زبان و دین و سلیقهی هنری و فناوری را مبنا بگیریم، در همهی تمدنها همواره یک هسته و یک پیرامون و یک دامنه داریم که به ترتیب با حضور ملموس و پایدار نهادها، نفوذ ملموس و ساماندهندهی نهادها و تأثیر نسبی و محدودشان برابر است. نادیده گرفتن دامنه و پیرامون و یا یکی فرض کردن این سه به خطاهای گوناگون دامن میزند.
دوم: خطای ابهام در شاخصبندی، زمانی رخ میدهد که درست معلوم نباشد منظور از قلمرو تمدن، سیاسی است یا اقتصادی و یا فرهنگی. این خطا بهویژه وقتی خطرناک است که نویسندهای هنگام اظهار نظر دربارهی یک تمدن از مرزبندیهایی که بر اساس یک شاخص اعتبار دارند به مرزبندیهایی دیگر جهش کند، بی آن که تفاوت متغیرهای مرکزیِ تعیینکنندهی این مرزها را تصریح کرده و یا حتا متوجه آن شده باشد. قلمرو تمدن از سطوح بر هم افتادهی فرهنگی و اقتصادی و سیاسی تشکیل شده که هر یک هسته و پیرامون و دامنهی ویژهای را تعریف میکنند و چروکیدگیها و گسترش یافتنهایی متمایز و گاه مستقل از هم را تجربه میکنند.
سوم: خطای یکپارچه نبودنِ نظام مرزبندیها، زمانی رخ میدهد که هنگام بررسی و تحلیل ارتباط دو حوزهی تمدنی، در یکی حد و مرزها را بر اساس یک شاخص در نظر بگیریم و در دیگری شاخصی دیگر را مبنا بدانیم. در این حالت اغلب گسترههایی برای تمدنهای همسایه به دست خواهیم آورد که یکیشان به شکلی اغراقآمیز چروکیده و دیگری به همین دلیل متورم و بزرگ است.
این خطا بهویژه در آثار نویسندگانی که دربارهی ارتباط شاهنشاهی ساسانی و امپراتوری روم قلم زدهاند، فراوان دیده میشود. شکل قدیمی آن هم به بحث از «جنگهای مادی» و کشمکش فرضیِ شاهنشاهی هخامنشی و دولتشهر آتن مربوط میشود. در این شکل قدیمی، که شالودهی تاریخ کلاسیک غرب را برمیسازد، حد و مرز شاهنشاهی هخامنشی بر اساس شاخص سیاست و حضور نظامی تعریف شده، و همزمان حد و مرز اقتدار آتن با ابهام و خطای فراوان در سطحی فرهنگی تعریف شده است.
به این ترتیب تمام سرزمینهایی که شاخصی به غلط یکه و مجزا پنداشتهشده مثل زبان مشترک را با آتنیان دارا هستند، بخشی از «امپراتوری آتن» فرض شدهاند، و این گستره همتا و هماوردِ قلمرویی دانسته شده که ماهیتی سیاسی دارد. در واقع اگر شاخصها را فرهنگی در نظر بگیریم، کل بالکان و آتن بخشی از پیرامونِ تمدن هخامنشی محسوب میشوند، و اگر قدرت نظامی را مبنا بگیریم، آن امپراتوری جعلی یونانی به حریم شهر آتن و دو سه دولتشهر کوچک اطرافش محدود میشود که به شکلی شکننده زیر نفوذ آتنیان قرار داشتهاند. دربارهی روم و ایران اشکانی هم این ماجرا تکرار میشود و دربارهی عصر ساسانی به اوج خود میرسد. همهی اینها برای آن است که برای ایرانزمینی که آشکارا و بیتردید هستهی مرکزی و نیروی پیشرانندهی پویایی تمدن در قلمرو میانی است، رقیبی و هماوردی و همتایی تراشیده شود که نخست در یونان و بعدتر در روم جای دارد. در واقع اگر مبنا را اقتصاد سیاسی بگیریم، هم یونان باستان و هم رومِ شرقی بخشی از پیرامونِ دولت هخامنشی و ساسانی محسوب میشوند و تنها در دوران اشکانی است که دولتی هماورد و جنگاور را در روم داریم که باز از نظر قدرت سیاسی و قلمرو حکومتی تناسبی با شاهنشاهی پارتی ندارد.
- .بخشهایی از این بحث پیشتر در کتاب «تاریخ نهاد در عصر ساسانی» انتشار یافته است. اما نظر به اهمیت بحث، در اینجا نقلاش میکنم. ↑
- . Sima Qian, 1993: 245. ↑
- . در این مورد دکتر آذرتاش آذرنوش در کتاب «جدال عربی و فارسی» پژوهشی خواندنی انجام داده، که البته با پیشفرضِ (به نظرم نادرستِ) جدل و کشمکش این دو زبان همراه است و بحث را در بافت عمومی تکامل همزمان زبانهای آریایی و سامی در تمدن ایرانی قرار نداده است. ↑
- . Voll, 1994: 213-226. ↑
- . Johann Gottfried Herder ↑
- . آلتهایم، ۱۳۹۳: ۳۳۸-۳۳۹. ↑
ادامه مطلب: گفتار سوم: شاخصهای یگانگی تمدن ایرانی
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب