دوشنبه , اسفند 11 1404

گفتار پنجم: خودانگاره در سطح فرهنگي

گفتار پنجم: خودانگاره در سطح فرهنگي

1. در سطح فرهنگي، مجموعه‌اي از منش‌ها و بسته‌هاي اطلاعاتي حامل معنا وجود دارند که نظام معنايي من را برمي‌سازند. اين منش‌ها چهار عنصر اصلي را در بر مي‌گيرند. سه عنصر از ميان اين چهار، ساختارهايي از معنا هستند که در اطراف سه محور بنيادينِ اخلاق، زيبايي‌شناسي، و دانايي متمرکز شده‌اند. هر يك از اين محورها بر مبناي يک دوگانه‌ي معنايي استوار شده‌اند. دانايي خوشه‌اي از منش‌ها را در بر مي‌گيرد که بر گزاره‌ها و ساختارهاي معنادار عمل مي‌کنند و شالوده‌شان بر مبناي جفت متضاد درست/ نادرست قوام يافته است. زيبايي‌شناسي به همين ترتيب شبکه‌اي از داوري‌ها را در بر مي‌گيرد که چيزها و نظام‌هاي نمادين زشت را از زيبا جدا مي‌کند و به همين ترتيب اخلاق را مي‌توان به مثابه منش‌هايي در نظر گرفت که اصول تفکيک بد از خوب را صورت‌بندي مي‌کنند.

سه حوزه‌ي يادشده، چنان که پيش از اين نيز گفتيم، رابطه‌ي من با من، با ديگري، و با جهان را صورت‌بندي مي‌کنند و به عنوان زيربنايي مفهومي براي حضور من در هستي عمل مي‌نمايند. در جوامع مدرن بر مبناي اين سه حوزه، دو نظام عملکردي ايجاد شده است، که با نام‌هاي جهان‌بيني و ايدئولوژي شهرت يافته‌اند.

2. جهان‌بيني شبکه‌اي از منش‌هاست که به طور عمده از حوزه‌ي دانايي مشتق مي‌شود و پرسش‌هايي بنيادين درباره‌ي ماهيت هستي و خصلت‌هاي زيست‌جهانِ تجربه‌شده را به شکلي ساده در اختيار سوژه مي‌گذارد. جهان‌بيني در واقع برداشتي سطحي و عملياتي‌شده از خزانه‌ي دانايي موجود در نظام شناسنده است که براي راهبري رفتارهاي من و مديريت اثرگذاري من بر محيط تخصص يافته است. از نظام اخلاقي هم برداشتي سطحي وجود دارد که ايدئولوژي ناميده مي‌شود. همان‌طور که جهان‌بيني پاسخ‌هايي ساده شده و حاضر و آماده به پرسش «چي؟» را پيشاروي من فرا مي‌نهد، ايدئولوژي هم پاسخ‌هايي مشابه را براي سؤال «چرا؟» فراهم مي‌سازد. به اين ترتيب، جهان‌بيني و ايدئولوژي را مي‌توان اشکال ساده، خلاصه، و اجتماعي شده‌ي دانايي و اخلاقي دانست که در سطح فرهنگي وجود دارند، و در قالب اين دو نظام در سطح اجتماعي به کار بسته مي‌شوند. نظام‌هاي زيبايي‌شناسانه به دليل حوزه‌ي تفسيري‌شان ــ ارتباط من با من ــ کارکرد اجتماعي کمتري از دو قلمرو ديگر دارند و بنابراين تنها در اشکالي آغشته به جهان‌بيني و ايدئولوژي عاميانه و اجتماعي مي‌شوند.

جهان‌بيني و ايدئولوژي زير تأثير الگوهاي هنجارينِ توزيع منش‌ها در نظام اجتماعي تعريف مي‌شوند و از معيارهايي غالب و مرسوم پيروي مي‌کنند. جهان‌بيني، که مشتقي از نظام دانايي است، نسخه‌اي عاميانه و ساده شده از «سرمشق»[1] است. سرمشق شکلي چيره و مسلط از صورت‌بندي دانايي است که در يک جامعه رواج داشته، و قواعد و شيوه‌هاي بازتوليد دانايي و توسعه‌ي آن را تعيين کند. سرمشق همان مفهومي است که توسط توماس کوون به جامعه‌شناسي شناخت معرفي شد[2] و بعدها توسط نويسندگان ديگر نيز وام‌گيري شد.

ايدئولوژي، اما، نيازي به سرمشق و چارچوبي نظري ندارد. ايدئولوژي از خزانه‌ي اطلاعاتي مربوط به منش‌هاي نميانده‌ي اخلاق سرچشمه مي‌گيرد، اما جنبه‌اي کارکردي و عملياتي دارد و بيش از زمينه‌اي نظري، به الگوها و معيارهايي عيني نياز دارد. از اين رو، در سطح فرهنگي عناصري به نام گروه مرجع[3] وجود دارند که کارکردهاي ايدئولوژيک را پشتيباني و تقويت مي‌کنند. گروه مرجع، بنابر تعريفي که هواداران کنش متقابل نمادين از آن ارائه کرده‌اند، رده‌اي از اعضاي واقعي يا تخيلي جامعه را در بر مي‌گيرد که داراي خصوصياتي ويژه پنداشته مي‌شوند و تقليد از آنها اخلاقي دانسته مي‌شود. در واقع گروه مرجع، به عنوان واقعيتي عيني، وجود خارجي ندارند. آنها عنصري فرهنگي هستند، نه اجتماعي؛ يعني، مجموعه‌اي از پيش‌داشت‌ها، داوري‌ها، اصول موضوعه، شايعه‌ها، و اخبار و روايات را در بر مي‌گيرند که به گروهي خوشايند و نمونه‌وار از اعضاي جامعه منسوب مي‌شوند و تقليد و دنباله‌روي از ايشان را مطلوب جلوه مي‌دهند.

مثال‌هاي زيادي وجود دارد که موقعيت اين عناصر فرهنگي را مي‌توان به کمکشان مشخص کرد.

به عنوان نمونه، جامعه‌ي روسيه را در دهه‌ي شصت ميلادي در نظر بگيريد. در اين دوره، يک شهروند روس در سطح فرهنگي به مجموعه‌اي از داده‌ها دسترسي داشت که چند نظام اخلاقي رقيب (مسيحيت ارتدوکس، اخلاق مدني مارکسيستي، و…)، چند نظام دانايي (علم مثبت‌انگار غربي، علم انقلابي مارکسيستي، و عقل سليم عاميانه‌ي سنتي) و چند نظام زيبايي‌شناسانه‌ي موازي (سنن هنري روسي، هنر انقلابي کمونيستي، هنر ساختارگرا و فرماليسم) را در بر مي‌گرفت. هر سوژه‌ي انساني در اين زمينه، حوزه‌اي از دانش، اخلاق، و زيبايي‌شناسي را دروني مي‌ساخت و به اين ترتيب تصويري از خود به عنوان «ملتزم به اخلاقيات مارکسيستي»، يا «هوادار ادبيات فرماليستي» به دست مي‌آورد. اين تصوير، معرف خودانگاره‌ي وي در سطح فرهنگي است. با وجود اين، برخورداري از چنين اندوخته‌اي از منش‌ها براي زيستن در عينيتِ جامعه‌ي روسي کافي نبوده است. از اين رو، لازم بوده تا يک شهروند عادي روسي به برداشتي عاميانه، هنجارين، و عملياتي از دانايي ــ مثل جهان‌بيني کمونيستي ــ و برداشتي عاميانه از اخلاق ــ مانند اخلاق ايدئولوژيک حزب کمونيست ــ مسلح باشد. ساختاري موازي با اين دو براي زيبايي‌شناسي وجود نداشته است. اما اشکالي از سليقه‌ي عاميانه‌ي هنري وجود داشته که مانند نگرش روشنفکرانه و نقادانه‌ زير تأثير جهان‌بيني، يا مانند هنر متعهدانه و انقلابي به پيروي از ايدئولوژي پديد مي‌آمده است. در اين جامعه، سرمشق عبارت بوده از نسخه‌اي به روز شده از مثبت‌گرايي مکانيکي قرن نوزدهم، و گروه مرجع عبارت بوده‌اند از گروهي مشهور از قهرمانان انقلاب و جنگ‌هاي ميهني.

3. گذشته از اين سه حوزه‌ي شناسايي و مشتقات‌شان، يک عنصر ديگر هم در سطح فرهنگي وجود دارد که نمايش‌نامه خوانده مي‌شود.

نمايش‌نامه سرمشق و الگويي ويژه است که سرنوشت و شيوه‌ي زندگي سوژه در سراسر عمرش را تعيين مي‌کند. نمايش‌نامه مجموعه‌اي از روايت‌ها، داستان‌ها، پيشگويي‌ها، و آرزوها يا افسوس‌ها را در بر مي‌گيرد که با موقعيت و شرايط من همخواني دارد و چشم‌اندازي از وضعيت من در آينده را به دست مي‌دهد. نمايش‌نامه به طور دايم با محتويات حافظه‌ي سوژه اندرکنش دارد و نتيجه‌ي ارتباط اين دو نسخه‌اي شخصي و خودنوشته از نمايش‌نامه است که زندگي‌نامه خوانده مي‌شود. همان‌طور که ايدئولوژي و جهان‌بيني از پياده‌سازي دانايي و اخلاق در سطح اجتماعي زاده مي‌شوند و در اندرکنش ميان عناصر اجتماعي با اين دو ريشه دارند، زندگي‌نامه هم مشتقي است که از اندرکنش نمايش‌نامه با عناصر سطح رواني پديد مي‌آيد.

روايت‌هايي که شکل‌گيري نمايش‌نامه‌ها و زندگي‌نامه‌ها را زير سيطره‌ي خود دارند، در ارجاع به شبکه‌اي از زندگي‌نامه‌هاي مرجع و داده‌هاي اساطيري وضعيتي آرماني را براي سوژه ترسيم مي‌کنند و وي را به جذب منش‌هاي مربوط به آن، و برگزيدن راهبردهاي رفتاري سازگار با آن وادار مي‌کنند. اين سطح از صورت‌بندي سوژه توسط خودِ وي به صورت «منِ آرماني» ادراک مي‌شود. مفهوم من آرماني در رويکردهاي روانکاوانه و کنش متقابل نمادين رواج زيادي دارد. از ديدگاه نظريه‌ي سيستمي ما، منِ آرماني وضعيت استعلايي و بهينه‌اي است که در تطابق با نمايش‌نامه‌هاي اساطيري رايج در فرهنگِ من طرح‌ريزي شده و از ديد سوژه دستيابي به آن جايگاه با اوج تراکم بقا ــ لذت ــ قدرت ــ معنا هم‌بسته است.

آن‌چه گذشت، مروري بود کوتاه و فشرده بر عناصر ساختاري کليدي‌اي که خودانگاره را در چهار سطح فراز برمي‌سازند. در مورد تعريف هر يك از عناصر يادشده، شواهدي که براي تأييد اعتبارشان به عنوان خشتي مفهومي وجود دارد، و برابرنهادهايي که در نظريه‌هاي ساير نويسندگان بر ايشان مي‌توان يافت گفتني بسيار است. اما از آنجا که در اين نوشتار هدف از اشاره به ساختار خودانگاره طرح‌ريزي زيربنايي مفهومي براي کمک به فهميدني شدنِ بقيه‌ي متن است، از پرداختن به اين مسائل چشم‌پوشي مي‌کنم. تنها به اين اشاره بسنده مي‌کنم که کارِ شرح و بسط مفصل مدلي که از ساختار خودانگاره ارائه شد، و ذکر دلايلي که بر ارزشمندتر بودنِ اين مدل نسبت به ديدگاه‌هاي رقيبش وجود دارد، خود، بايد دستمايه‌ي رساله‌اي ديگر و نوشتاري مستقل قرار گيرد، که چنين نيز خواهد شد. به خاطر تنگناي فضا و زمان به ناچار گذري شتابزده بر مفاهيم اساسي مدل خويش از خودانگاره‌ي سوژه را کافي فرض مي‌کنم و علاقه‌مندان به بحث بيشتر در اين زمينه را به نوشتاري ديگر ارجاع مي‌دهم، که با تمرکز بر نوعي نظريه‌ي شخصيت سيستمي نوشته خواهد شد.

172.jpg

 

 

  1. . Paradigm
  2. . کوهن، 1369.
  3. . Reference group

 

 

ادامه مطلب: گفتار ششم: ماهيت خودانگاره

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب