دوشنبه , اسفند 11 1404

گفتار دوم: مبانى روش‌شناختى

گفتار دوم: مبانى روش‌شناختى

اگر به مغاك چشم بدوزى مغاك هم به تو چشم خواهد دوخت.

                                                                            (نيچه)

1. رويكرد اين نوشتار از واپسين موجِ گرايش به مدل‌هاى سيستمى مشتق شده است. به عبارت ديگر، چارچوب نظرىِ بحث كنونى نسخه‌اى از نظريه‌ى سيستم‌هاى اجتماعى است كه لومان مشهورترين نظريه‌پردازِ آن به شمار مى‌رود. با وجود تأثیر نافذ آرای لومان بر نگارنده، این متن به پيش‌فرض‌ها و مفاهيم مورد نظر وی محدود نیست و برای صورت‌بندي مفهوم فرهنگ، گشاده‌دستانه از مفاهيم جامعه‌شناسى زيستى و عناصر جديدترِ نظريه‌ى سيستم‌هاى پيچيده بهره برده است.

فرهنگ، پديدارى است كلان و فراگير كه ما و هويت ما و انديشه‌ى تحليل‌گرمان در زمينه‌اش معنا مى‌يابد. به اين ترتيب رويكرد علمى تحويل‌گرا و ذره‌انگار – هر چند براى برخى از گمانه‌زنى‌ها و نقدها لازم است – اما كافى نيست و بايد با چشم‌اندازى كل‌گراتر و فراگيرتر غنى گردد. اين چشم‌انداز به گمان من هم اكنون در دامان دانش رسمى ما باليده است و آن همان شاخه‌اي ا‌ست كه به نام نظريه‌ى سيستم‌هاى پيچيده شهرت يافته است.

نظريه‌ى سيستم‌هاى پيچيده و به ويژه شاخه‌اى از آن – دانش هم‌افزايى – دستمايه‌اى کارآمد برای تحليل فرهنگ به شمار می‌رود. در اين چارچوب، تجربه و شواهد مستند بر تفسيرهاى ذهنى برترى دارند، و پيش‌بينى‌پذيرى محك اصلیِ ارزیابیِ دستگاه‌های نظری – از جمله نظريه‌ى منش‌ها – محسوب می‌شود.

فرهنگ، پديدارى است سيستمى و هم‌افزا. فرهنگِ انسانی مجموعه‌‌ی اندركنش‌های آدمیان است كه در سيستم‌های اجتماعى نمود مى‌يابد. به اين مفهوم، فرهنگ نيز مانند هر پدیدار مشاهده‌پذيرِ ديگرى، تحليل‌پذير، نقدپذير و قابل مدل‌سازی است. اين نوع نگاه، فرهنگ را با هر پديدار طبيعى و تجربه‌پذيرِ ديگری همتا می‌گیرد و از آن اسطوره‌زدایی و تقدس‌زدايى مي‌کند. پس پژوهش كنونى به يگانگى روش مطالعه‌ى پديدارهاى طبيعى و اجتماعى قايل است و تمايز سنتى ميان اين دو حوزه را ناشى از پيچيدگى بيشتر رخدادهاى سطح اجتماعى مى‌داند و نه تفاوت ذاتى ميان اين دو – چنان كه سنت جامعه‌شناسى آلمانى فرض مى‌كند.

برگزيدن اين نگرش، به آن معناست كه کل داده‌هاى مربوط به فرهنگ در سراسر پهنه‌ى علم – چه علوم انسانی و چه علوم تجربی- در تحقيق ما كاربرد مى‌يابند. فرهنگ – مانند هر پديدار پيچيده‌ى ديگرى- باید در سطوح گوناگون ‌بررسى و تفسير شود. اگر خواهان دستيابى به ديدى همه‌جانبه و دقيق هستيم بايد مراقب نقص بزرگ و رايجِ مدل‌هاى جامعه‌شناسانه باشيم كه همانا محروميت از يافته‌هاى ساير حوزه‌هاى دانايى است.

فرهنگ، از سويى پديدارى برآمده از رفتار اجتماعى جانورى به نام انسان است و از سوى ديگر انتزاعی‌ترين و نرم‌افزارى‌ترين رخداد مشاهده‌شده در قلمرو دانش تحليلىِ ماست. اگر خواهان ترسيم طرحى دقيق و قابل‌استفاده از فرهنگ هستيم، شايسته است كه اين زمينه‌ى پايه‌ى زيستى و آن سطح فرازين ذهنى را هم‌زمان در نظر آوريم.

2. نظام اجتماعى، سيستمى پيچيده است كه ساختى سلسله‌مراتبى دارد. يعنى مى‌توان در سطوح مشاهداتى گوناگون به آن نگريست و در هر مقياس، رخدادهايى ويژه را تشخيص داد. پرداختن به بحث‌هاى روش‌شناسانه در مورد انتخاب سطح مناسب برای گردآوری اطلاعات، يا چگونگى تحويل كردن طيفى پيوسته از مشاهدات به سطوحِ گسسته و مجزاى قابل‌تحليل، در اين مقدمه‌ى كوتاه نمي‌گنجد[1]. در اين نوشتار، شكلى روزآمدشده از سطوح مورد نظر پارسونز پذيرفته شده و براى توصيف چیزها و رخدادهاى مربوط به سوژه‌ی انسانی (از جمله فرهنگ) به چهار سطحِ زيست‌شناختى، روان‌شناختى، جامعه‌شناختى و فرهنگى بسنده شده است.

لايه‌هاى چهارگانه‌ى يادشده، بر خلاف فرض پارسونز، خصلت هستى‌شناختى ندارند و تنها به عنوان سطوح متفاوتى از مشاهده و در قلمرويى شناخت‌شناسانه اعتبار دارند. به عبارت ديگر، يك پديدار منفرد بيرونى – كه مى‌توان اسمش را هستى، عينيت خارجى، مه‌روند يا هر چيز ديگر گذاشت – وجود دارد كه در ذات خود نفهميدنى است، چرا كه خودِ عمل فهميدن چيزى جز شكستن، دگرديسه نمودن و تفسير كردنِ بخش‌هايى جسته و گريخته از اين فرآيند عام بيرونى نيست. آنچه ما به عنوان سطوح مشاهده درك مى‌كنيم، در واقع لايه‌بندى خاصى از سازماندهى اطلاعات ورودى است كه به اين هستىِ بيرونى ارجاع مى‌شود اما ماهيت بيرونىِ آن را بازنمايى نمى‌كند. بنابراين ما با شناختى درون‌زاد، خودارجاع و بسته به روى خود سروكار داريم كه تصويرى خودساخته از عينيتىِ فرضى را در آن بيرون بازنمايى مى‌كند.

اين شناخت، بسته به مقياس درشت‌نمايى ابزارهاى حسىِ مشاهده‌گر به چهار لايه‌ى زيستى، روانى، اجتماعى و فرهنگى تقسيم مى‌شود. اين به آن معناست كه مشاهده‌گر براى سازماندهى به اطلاعات ورودى سطوح متفاوتى از دقت را در قالب محورهاى متفاوتِ زمانى- مكانى تعريف مى‌كند و دانسته‌هاى خود را بر روى آنها پيكربندى مى‌كند.

الف) در سطح زيست‌شناختى، با مقياس‌هاى زمانى- مكانىِ كوچك‌تر از تجربه‌ى روزانه‌مان سروكار داريم. به جز استثناهايى محدود، جانداران تكامل‌يافته بر زمین ابعادى كوچك‌تر از انسان دارند و روندهاى زيستى خود را در مقاطع زمانى بسيار كوتاه‌ترى از حد ادراك ما به انجام مى‌رسانند. ميانگين اندازه‌ى جانوران روى كره‌ى زمين (در سطح گونه) حدود يك سانتى‌متر، و ميانگين عمرشان حدود يك سال است. به اين ترتيب رخدادهاى زيست‌شناختى – چه در اندام‌هاى درونى بدن‌های زنده و چه در اندرکنش اين بدن‌ها با محيط‌شان – در سطحى ريزبينانه‌تر از تجربه‌ى روزانه‌ى آدمیان صورت‌بندي مى‌شوند.

ممكن است قواعد اين لايه تا سطوح بوم‌شناختى – كه كلان‌تر از یک بدن هستند – تعميم يابد. يعنى از رويكرد زيست‌شناسانه براى تحليل دگرگوني‌هاى اقلیمی و جمعيت‌شناختى هم استفاده می‌شود. در اين شرايط، مشاهده‌ی ما برش‌‌های زمانى- مكانىِ درشت‌مقياس‌تری را در بر می‌گیرد، اما محتوای این مشاهده هم‌چنان از متغیرها و عناصرى زنده تشكيل يافته‌ كه در سطوحى خُردتر ریشه دارند.

آن‌چه پديدارهاى سطح زيست‌شناختى را از ساير سطوح تفكيك مى‌كند، سه عامل است: تراكم بالاى اطلاعات در مقياسِ خُرد (سلولی)، سلسله‌مراتبى بودن شديد پديدارِ مورد وارسى (مراتب ژنومى، سلولى، بافتى، اندامى، دستگاهى، بدنى، بوم‌شناختى و تكاملى در يك بدن) و رسيدگى‌پذيرىِ تجربى و آزمايشگاهى، یعنی عينى بودن داده‌ها.

اگر بخواهيم عناصر اين سطح را با زبانى بيشتر علمى – و كمتر فلسفى – مشخص كنيم، به اين صورت‌بندي مى‌رسيم: سطح زيست‌شناختى با شبكه‌ى رفتار سيستم‌هاى فيزيكی – شيميايى زنده‌اى سر و كار دارد كه آن‌قدر در محيط دوام مى‌آورند تا بتوانند اطلاعات ژنوم خويش را تكثير ‌كنند.

ب) سطح روان‌شناسانه، همان لايه‌اى از شناخت است كه به طور عادى در تجربيات روزانه‌مان با آن سر و كار داريم. پويايى عناصر ذهنى، تفكرات، احساسات، هيجانات و فرآيندهاى ذهنىِ استدلالی در اين سطح می‌گنجند. در اين لايه، مقياس زمان با ساعت درونىِ مغز تنظيم مى‌شود و مكان با حد و مرز بدن پيوند مى‌خورد. به اين ترتيب، سطح روان‌شناختى لايه‌ى طبيعىِ مشاهده‌ى يك انسان است.

سطح روان‌شناختى، به لحاظ ذهنى و درونى بودن رخدادهايش مبهم‌ترين سطحِ مشاهداتى است. ويژگي‌هاى عمده‌ى تفكيك‌كننده‌ى رخدادهايش از ساير سطوح، عبارتند از: مقياسِ زمانى- مكانىِ منطبق با بدنِ فرد، مبهم و ذهنى و درونى بودن تجربيات و رسيدگى‌ناپذيرى عينى‌شان، و مسطح بودن سطح تجربيات و فقدان سلسله‌مراتب پيچيدگى كه به موازى و شبيه نمودن حالات روانى گوناگون مى‌انجامد.

به زبانی دقیق‌تر، رخدادهاى سطح روان‌شناختى، بازنمايىِ درونىِ سيستم عصبى يك انسان از پويايى درونى سيستمِ خودش و تحولات محيط است كه در قالب حالات روانى، مسيرهاى پردازش و تحلیل داده‌ها و وضعیت‌های هيجانى صورت‌بندي مى‌شود.

پ) سطح جامعه‌شناختى، به مقياسى بزرگ‌تر از تجربيات عادى آدمیان مربوط مى‌شود. در اين سطح با اندركنش‌های انسانی سروكار داريم و دو يا چند سيستم روانى را مى‌بينيم كه با هم وارد تبادل اطلاعات و كنش مى‌شوند. اين ارتباط متقابل، به پيدايش سيستم‌هاى اجتماعى مى‌انجامد كه تداوم تاريخى و گسترش جغرافيايى‌شان بسيار فراتر از يك فرد خاص است. آنچه در سطح جامعه‌شناختى اهميت دارد يك اندركنش اجتماعى منفرد با سيستم‌هاى روانىِ خاصِ درگير در آن نيست، كه الگوى ارتباط و تبادل رفتار است؛ الگويى كه مدت‌ها پس از نابودى سيستم‌هاى روانىِ يادشده مى‌توانند هم‌چنان بر روابط اشخاص ديگر تكرار شوند.

ويژگى رخدادهاى سطح جامعه‌شناختى عبارت است از: نهادی و اجتماعی بودنِ مقياس‌هاى زمانى- مكانى، دو یا چند سويه بودنِ رخدادها، و بنا بر این ناتمام بودن تفسيرى كه هر کنشگرِ منفرد از آن دارد، و در نهایت وجود زیرلایه‌های کم‌شمار و هم‌ریخت (گروه خويشاوندى، واحدهاى جمعيتى هم‌خون (قبيله) يا همسايه (شهر)، جوامع قومى، ملل و جامعه‌ى جهانى). دومين ويژگى، يعنى ناتمام ماندن معناى ارتباط در يك سيستم روانىِ منفرد و وابسته بودنش به توافق‌ها و اختلاف‌نظرهاى بيناذهنى، مشاهدات جامعه‌شناختى را تفهمى و تفسيرى مى‌نمايد. ناگفته نماند كه اين خصلت تفسيرى بودن در ساير حوزه‌های دانایی هم وجود دارد؛ يعنى، در علوم تجربی هم تفسيرِ مشاهده‌گر است كه معناى مشاهده را تعيين مى‌كند. آنچه سطح جامعه‌شناسانه را از ساير سطوح متمايز مى‌كند، درگير شدن چند سيستم روان‌شناختى در يك تفسير مشترك از رويدادى ارتباطى است كه عدم قطعيت در تفسير و امكان عدم توافق بر سر يك تصوير مشترك را بسيار افزايش مى‌دهد. به بيانى دقيق‌تر، رخدادهاى سطح جامعه‌شناختى عبارتند از اندركنش‌هاى معنادارِ افراد كه با اهداف و چشم‌داشت‌هاى روانىِ متفاوتى انجام مى‌گيرد، اما در سپهرى بينافردى و یگانه نمود مى‌يابد.

بايد بار ديگر بر اين نكته تأكيد كرد كه با وجود اهميت خصلت تفهمىِ رخدادهاى اين سطح، روش سیستمی‌ای كه براى تحليل‌شان به كار گرفته مى‌شود مشابه با ساير سطوح است. آنچه اهميت دارد، رسيدگى‌پذيرى تجربى و عينيت شواهد است. پس از آن، نوبت مى‌رسد به مديريت عدم‌قطعيت‌هایى که از تفهمى بودنِ مشاهدات‌مان ناشی شده‌اند. رويكردهاى جامعه‌شناسانه‌اى كه تحت تأثير مكاتب آلمانى بوده‌اند – به استثناى ماركس – بيشتر به این موضوع توجه کرده‌اند. به این ترتیب، مجموعه‌ای از ترفندهای روش‌شناسانه ابداع شده که اين عدم قطعيت را مدیریت کرده و یا کاهش می‌دهد.

پس بر دوشِ داده‌ها و مفاهيم برآمده از آن استخوان‌بندىِ عینیِ اوليه روش‌هايى خُردتر، موضعى[2] و خاص سوار مى‌شوند كه تفهمى بودنِ پژوهش‌ را رقم مى‌زنند. اين روشِ تفهمى به تمام حوزه‌هاى دانايى قابل تعميم است، اما به دلايلى كه گذشت، در سطح جامعه‌شناختى بيش از ساير جاها نمود يافته است.

ت) چهارمين لايه، يعنى سطح فرهنگى، موضوع اصلى اين نوشتار است. سطح فرهنگى، از نظر مقياس زمانى و مكانى گسترده‌ترين دامنه را در بر مى‌گيرد. در اين‌جا ما با ارتباطات بين جوامع سر و كار داريم و روندهايى كه پويايى نمادهای معنادارِ در زمينه‌ى روابط انسانی را تعیین می‌کنند. فرهنگ، شبكه‌ا‌ى ارتباطى را در بر می‌گیرد که از اندرکنشِ عناصر اطلاعاتىِ حامل معنا ساخته شده است.

ويژگى پديده‌هاى فرهنگى عبارتند از: مقياس گسترده‌ى مكانى و زمانى وقوع‌شان، تحليل‌پذيرى تجربى‌شان در سطح نشانه- معناشناسى و در هم‌تنيدگی‌شان با ساير سطوح يادشده.

3. هر يك از این سطوح چهارگانه‌ نوع خاصى از سيستم‌هاى پيچيده را در بر مى‌گيرد: در سطح زيستى؛ بدن‌هاى زنده، در سطح روانى؛ نظام‌های شخصیتی، در سطح اجتماعى؛ نهاد‌هاى اجتماعى و در سطح فرهنگى؛ عناصر نشانگانی- معناییِ برسازنده‌ی فرهنگ. پویایی و شکل و ساختار هر یک از این سطوح، بر مبنای رفتار و اندرکنش سیستم‌های مستقر در آن لایه تعیین می‌شود.

آن‌چه اهميت دارد ويژگي‌هاى مشترك اين سيستم‌هاست. هر چهار نوع سيستم يادشده در اين ويژگي‌ها مشترك هستند:

– همگى ساختى پيچيده، خودسازمانده و خودزاينده دارند. يعنى پويايى خود را بر مبناى متغيرهاى درونى خويش تعيين مى‌كنند. به همين دليل هم در برابر دگرگونی محيط مقاومت نشان می‌دهند و مستقل از شرايط بيرونى الگوى رفتارى خاص خود را دنبال مى‌نمایند. همين ويژگى سبب شكننده شدن‌شان هم مى‌شود. به همين دليل همه‌ى سيستم‌هاى يادشده در ذات خود ناپايدارند و در شرايطى شبه‌تعادلى تداوم مى‌يابند.

– دومين خصلت مشترك اين سيستم‌ها، توانايى بازتوليد كردن خودشان است. تمام سيستم‌هاى يادشده، اطلاعات درونى خود را در فضا و زمان بسط مى‌دهند. اين گسترش اطلاعات درونى، كه نمودى از صفتِ خودسازماندهى در اين سيستم‌هاست، از دو راه ممكن است. سيستم مى‌تواند از يك سو ماده و انرژى بيشترى را در درون خود جذب كند و آنها را با اطلاعات درونى خود بازآرايى كند (رشد و نمو) و يا اين كه اطلاعات خود را به سيستم‌هاى ديگر منتقل نمايد (همانندسازى). توانايى همانندسازى تنها در دو سوى طيفى كه تجسم كرديم پديد آمده است. يعنى عناصر فرهنگى و سيستم‌هاى زيستى تنها نظام‌هايى هستند كه براى بسط يافتن در فضا- زمان، خود را بازتوليد مى‌كنند. سيستم‌هاى زنده از راه جفت‌گيرى یا شيوه‌هاى غيرجنسىِ توليد مثل چنين مى‌كنند و عناصر فرهنگى با انتقال از مجارى نشانگانى- معنايى.

– ویژگى مشترك ديگر، خودارجاع بودن روندهاى حاكم بر هر سطح است[3]. اين به آن معناست كه فرآيندهاى جاری در هر لايه به چرخه‌هايى بازگشتى[4] قابل تجزيه‌اند. چرخه‌ى بازگشتى، زنجيره‌اى از تبديل عناصر درونىِ يك سيستم به هم‌ديگر است كه در نهايت حلقه‌اى بسته را پدید آورد. يعنى نقطه‌ى شروع فرآیندی توسط حلقه‌ی پايانى‌اش بازتوليد شود.

سيستم‌هاى موجود در هر سطح، شبكه‌هايى بغرنج از ارتباط‌ها هستند كه از تداخل همين چرخه‌های بازگشتی پديد آمده‌اند. تداخل چرخه‌ها در شرايطى ممكن است كه برخى از عناصر يك چرخه، كه خود زيرمجموعه‌اى از سيستم است، با عناصر ديگرى از چرخه‌هاى ديگر همان سيستم مشترك باشد. مجموعه‌ى چرخه‌هاى به هم پيوسته‌اى كه يك سيستم را در يك سطح مشاهداتى مى‌سازند اَبَرچرخه[5] مى‌ناميم. نكته‌ى عمده در مورد ابرچرخه‌ها اين است که در هر سطح از پيچيدگى، رويدادهايى هم‌افزا و نوظهور را پديد مى‌آورند كه در سطوح پايين‌تر وجود نداشته‌اند. مثلاً چرخه‌هاى بيوشيميايى بدن انسان، فرآيندى به نام حيات را ايجاد مى‌كند كه سيستم زيستى انسان را پايدار نگه مى‌دارد. اين چرخه‌هاى بيوشيميايى در حوزه‌ى خاصى (سيستم عصبى- هورمونى) چرخه‌هايى جديد را پديد مى‌آورند كه با نام شبكه‌هاى عصبى شهرت دارند. در شبكه‌ى عصبى – كه هنوز به سطح زيست‌شناختى تعلق دارد – همان الگوى سابقِ چرخه‌هاى بازگشتى و حلقه‌هاى بسته‌ى تبدیل‌ها را مى‌بينيم، اما به جاى موادى كه در سطح بيوشيميايى به هم تبديل مى‌شدند در اين‌جا مدارهاى عصبى و شبكه‌هاى خودارجاعِ پردازش اطلاعات را داريم. همين روندها در سطح بالاترى، حالات روانى را ايجاد مى‌كنند كه آنها نيز به شكلى مشابه در چرخه‌هايى از عواطف، هيجانات، انديشه‌ها و… به هم مربوط مى‌شوند. مجموعه‌ى حالات روانى در سطحى بالاتر حلقه‌هاى اندركنش اجتماعى را درست مى‌كنند، كه چرخه‌هاى انتقال و بازتوليد عناصر فرهنگى در زمینه‌شان به جريان مى‌افتند. همان‌طور كه در سطح بيوشيميايى سخن گفتن از ابتدا و انتهاى يك روند زيستى معنا ندارد، در سطوح بالاتر نيز نمى‌توان آغاز و پايانى براى حالات روانى در نظر گرفت و سخن گفتن از نقطه‌ى شروع يا ختم انديشه يا كنش‌هاى اجتماعى هم مفهومى ندارد.

می‌توان براى فهم دقیق‌ترِ ماهیت این چرخه‌ها، زنجيره‌هاى متداخل و بسته‌شان را قطع کرد و به هر مقطعى از آن نامى داد. اما بايد اين نكته را در ياد داشت كه محدود كردن يك فرآيند زيستى، يك انديشه، يك رابطه‌ى انسانى، يا يك عنصر فرهنگى در برش خاصى از زمان و مكان، و برچسب زدن‌اش با یک کلمه‌ امری قراردادى و برخاسته از ناظر است، نه عینی و مربوط به جهانِ خارج. تبار هر فرآيند زيستى را مى‌توان آن‌قدر دنبال كرد كه به چهار ميليارد سال پيش و زمان شكل‌گيرى حيات بر زمين برسيم. هم‌چنين هر انديشه‌ى موجود در ذهن را مى‌توان دنباله‌ى انديشه‌اى ديگر دانست كه در توالى بلندى از افكار – كه تا آغاز عمر كشيده مى‌شوند – جاى گرفته است. در نهایت، گویا که هيچ چيز جز چرخه‌هايى فراگير وجود نداشته باشد.

نكته‌ى ديگرى كه بار ديگر بايد بر آن پاى فشرد، در هم تنيدگى هستى‌شناختى اين چهار لايه است. تفكيك سطوح يادشده به هيچ عنوان به آن معنا نيست كه سيستم‌هاى زيستى، روانى، اجتماعى و فرهنگى به شكلى مستقل از هم وجود دارند. يك مثال خوب در اين مورد، مغز انسان است. مغز، ماشينى عصبی و پردازش‌گری سلولی است كه در سطحى زيست‌شناختى و بيوشيميايى فعاليت مى‌كند. از زاويه‌اى ديگر، پويايى فعاليت عصبى در همين مغز است كه حالات روانى و تجربيات ذهنى را پدید می‌آورد. از سوى ديگر بخشى از همين تجربيات – كه با سپهر روانى مغزهاى ديگر گره مى‌خورند و ارتباط «من» و «ديگرى» را رقم مى‌زنند – رويدادهاى سطح اجتماعى را برمی‌سازند. واسطه‌ى تبادل اطلاعات در اين جريان نيز عناصر فرهنگى هستند.

به اين شكل در يك رخداد منحصر به فرد، كه در سطح تجربى عينيت دارد، رد پاى روندهاى حاكم بر هر چهار لايه‌ را مى‌توان بازشناخت. آنچه در نظام چهار بخشىِ ما اهميت دارد، تفكيك روندها و رده‌بندی رخدادهاست بر مبناى مقیاس و قالب سیستمی‌شان. به کمک این تفکیک و آن رده‌بندی است که می‌توان روش‌هایی تخصص‌یافته و روشن را برای تحلیل رخدادهای هر سطح به کار گرفت،‌ و در نهایت نتایج را با هم ترکیب کرد. بنابراین تقسیم‌بندی این چهار لایه تنها راهكارى روش‌شناسانه است و در عرصه‌ی هستی‌شناسی اعتباری ندارد. آنچه در آن بيرون هست، پيكره‌اى نافهميدنى با تراکم‌هایی درهم بافته از پيچيدگى است. هر سطحى از پيچيدگى به شكلى هم‌افزا از رخدادهاى سطوح زيرين تغذيه مى‌كند و رخدادهايى نوظهور را در سطوح بالاتر پديد مى‌آورد.

انبوهی از چیزها و رخدادها وجود دارند که به شبکه‌ی بدن، نظام شخصیت، نهاد اجتماعی و عنصر فرهنگی مربوط می‌شوند. سازماندهی و فهمِ این پدیدارها تنها در شرایطی ممکن می‌شود که آنان را بر پیوستاری از پيچيدگى مرتب کنیم و هر لایه از پیچیدگی را به طور مجزا مورد وارسی قرار دهیم. هر يك از این لایه‌ها «سطحى از مشاهده» را پدید می‌آورند. چنان که گذشت، دست کم چهار تا از این مقطع‌ها برای فهم‌ِ پدیدارهای مربوط به جوامع انسانی ضرورت دارد. هر سطح هم‌چون جذب‌كننده‌اى مفهومى برای ساماندهی به رخدادهاى مشاهده‌شده مورد استفاده قرار می‌گیرد. این نظامِ چهارلايه‌اى از سلسله‌مراتبِ پیچیدگی را از اين پس با برگرفتن حرف نخست نام هر لايه[6] «فراز» مى‌ناميم.

در جدول زیر وجوه اشتراك و تمايز چهار لايه‌ى فراز جمع‌بندى شده‌اند.

وجوه اشتراك و تمايز چهار لايه‌ى فراز

 

 

  1. بحث مفصل در مورد سلسله‌مراتب یاد شده را می‌توانید در کتاب‌های دیگرِ نگارنده – نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده و روان‌شناسی خودانگاره – بخوانید.
  2. ad hoc
  3. Hofstadler,1979.
  4. recursive cycle
  5. hyper- cycle
  6.  یعنی سطح‌هاي فرهنگی، ‌روانی، اجتماعی و زیستی.

 

 

ادامه مطلب: گفتار سوم: تعريف‌هاى موجود از عنصر فرهنگى

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب