2. ردهبندى بر مبناى دستور
الف) گرانیگاه معنایی: چنان كه گفتيم، سه قلمرو متفاوت كاركردى (علم- اخلاق- هنر) را بر مبناى سه جم (درست/ نادرست، خوب/ بد و زشت/ زيبا) مىتوان تعريف كرد.
اين سه حوزه، مجموعهاى پرشمار از ابرمنشهای رقيب را در خود جاى مىدهند كه بر سر تعيين حد و مرز اين تمايزهاى معنايى با هم رقابت مىكنند. مىتوان در هر نظام اجتماعى شبكهاى همخوان از ابرمنشها را تشخيص داد كه هر كدام به يكى از اين سه حوزه تعلق دارند و در پيوند با قدرت سياسى، نوع خاصى از ساخت سلطه را در بستر اجتماعى خود پشتيبانى مىكنند. ابرمنشهای پيروزمندى كه از رقابت بر سر تعيين حد و مرز آن جفتهای سه گانه سربلند بيرون مىآيند، چارچوبهایی معنایی هستند كه نزد جامعهشناسان با نام مشروعيت سياسى (وبر)، ايدئولوژى طبقهى حاكم (ماركس)، هژمونى غالب (ماركوزه) و اسطورهى اجتماعى (سورل) مورد اشاره قرار میگیرند.
به عنوان مثال، آنچه در جامعهى امروز آمريكا وجود دارد، پيوند عقلانيت علمى- تجربى (ابرمنشى از حوزهى علم) با اخلاقيات دورگهى مسيحى- ليبرال (از حوزهى اخلاق)، و هنرِ التقاطى- بازنماينده (در قلمروی زيبايىشناسى) است. اين تركيب امروز بر فضاى فرهنگى كشورهاى پساصنعتى چيره شده است، اما، بايد آن را (مانند تمام سرمشقهاى غالب ديگر) امرى گذرا و موقت دانست. چنان كه در ثلث اولِ قرن گذشتهى ميلادى چارچوب فاشيستى، و پيش از آن هم نگرش استعماری بر اروپا حاكم بود.
ساختار فرهنگی آلمان نازى در این میان مثالی جالب توجه است، چرا كه نشان مىدهد ابرمنشهای پيوندخورده با يكديگر لزوماً نبايد در تمام زواياى نظرى همخوان باشند. نازيسم، در واقع، محصول پيوند عقلانيت تكاملگراى قرن نوزدهمى با اخلاق رمانتيك-عقلستيزِ پانژرمنى و زيبايىشناسى رمانتيك-روستايىِ اتريشى بود. این به آن معناست که ابرمنش علمىِ حاكم بر آلمانِ نازى با ابرمنش اخلاقى و و هنرى آن در تعارض بود. قالب تعيينكنندهى حقيقت، از عقلانيت مثبتِ داروينيستى و تعميم يافتنش به سطح اجتماعى دفاع مىكرد، در حالى كه نظام تعريف زيبايى و اخلاق ساختى اساطيرى و عقلستيز داشت و سخت زير تأثير جنبش سياسى رمانتيستها بود.
پس بايد به اين امر توجه داشت كه غلبهى مقطعى ابرمنشهای خاصى از هر حوزه و پيوند خوردنشان با ابرمنشهای همخوانِ حوزههاى ديگر، به معناى حذف ساير ابرمنشهای رقيب، يا پايداری دیرپای آن ترکیبِ مسلط نيست. دير يا زود پويايى اجتماعى چالشهايى را بر سر راه اين سه حوزه قرار مىدهد كه ابرمنشِ هر حوزه به شكلى خاص، و متفاوت با بقيه، با آن برخورد مىكند. به اين ترتيب، به دنبال جدا شدن مسير پويايى ابرمنشهايى كه تا آن هنگام با هم پيوند خورده بودند، دوران تسلط آن چارچوب معناییِ مسلط به پایان مىرسد. با وجود اين، با تقسيم فرهنگ به سه حوزهى دستورىِ يادشده و تمايز قايل شدن بين منشهاى منسوب به قدرت مسلط و ساير منشهاى سركوب شده، به معيارى به نسبت دقيق براى ردهبندى منشها دست مىيابيم.
نكتهاى كه بايد در اين ميان مورد توجه قرار گيرد، خصلت طيفى و قطبگونگى سه سطح جمِ (جفت متضاد معنايى) مرکزی است. منشهاى خالصى كه تنها به يكى از اين سه حوزه تعلق داشته باشند، همواره در كنار منشها – و ابرمنشهايى – ديده مىشوند كه دورگه هستند و از تركيب معانىِ مربوط به دو يا چند حوزه زاده شدهاند. نظريههاي علمىِ تحليلكنندهى رفتار زيبايىشناسانه در انسان، و اظهارنظرهاى اخلاقى در مورد هنر يا علمِ خوب و بد و پست و عالى، نمونههايى از اين منشهاى دورگهاند.
آن سه جمِ مرکزی، یعنی جفتهای متضادِ ساخت معنايى (یعنی موضوعِ) منش را هم تعيين مىكنند. موضوع، بخشى از ساخت معنايى منش است كه محور ارجاع آن را تعيين مىكند. اين كه معناىِ فلان منش به كدام پديدار در من/ ديگرى/ جهان مربوط میشود، به کمک نظامى از ارجاعها تعيين مىشود كه روى هم رفته موضوع منش را برمىسازند.
ب) نوع رفتار توليدشده: دستور منش، اطلاعات مربوط به تغيير رفتار حامل انسانىاش را در بر مىگيرد. بنابراين منشها را مىتوان بر حسب نوع رفتار مندرج در دستورشان نيز ردهبندى كرد.
یك راه براى ردهبندى رفتارشناسانهى منشها، توجه به مرجع كنش است. منشها را بر حسب زمينهى ارجاع رفتارشان مىتوان به منشهاى مربوط به من، ديگرى و جهان تقسيم كرد. اين سه نوع رفتار با حوزههاى فرهنگىِ سه گانهی بند پيشين انطباق دارند و ادامهی آن محسوب میشوند.
معیارِ ديگرِ ردهبندى منشها، درجهی خودآگاهانه بودنِ رفتارِ صادرشده از آنهاست. منشهاى خودآگاه، آنهايى هستند كه با نظامهای نمادين «دوباره – بازنمايندهى»[1] معنا صورتبندي مىشوند. اين كه منشها در اين سطح جديد بازنمايى مجدد بشوند يا نه، مىتواند به عنوان معيارى براى ردهبندىشان مورد استفاده قرار گیرد. بر این مبنا منشها به دو دستهى خودآگاه و ناخودآگاه تقسيم مىشوند.
منشهاى خودآگاه؛ آنهايى هستند كه در سطح نظامهای نمادين قراردادى – و به ويژه زبانى – صورتبندي شوند. اين منشها با مجارى ارتباطى متنوع و گسترش يافتهى زبانى ارتباطى مداوم دارند و بختشان براى تكثير شدن بسيار زياد است. رفتارهايى كه توسط اين منشها توليد مىشود، نقطهى ارجاعى ذهنى دارند كه در قالب نمادها و معناهاى روشن و قراردادی جاى گرفتهاند، و بنابراين براى كنشگر انسانى – و همچنین ديگرىِ تعميميافتهى درونِ ذهنش – شناخته شدهاند. اين كردارها همان رفتار خودآگاه ما را تشكيل مىدهند.
منشهاى ناخودآگاه؛ آنهايى هستند كه در اين سطح دوباره- بازنمايى نمىشوند. اين منشها با وجود گستردگىشان در شبكهى عصبى، براى ذهنِ كنشگر ناشناخته هستند و به همين دليل هم در سطح خودآگاه به عنوان حالاتى بيمارگونه (فرويد)، اختلالهايى در كنش ارتباطى (هابرماس)، و نوفه (لومان) ارزيابى مىشوند. در واقع، كنشگران انسانى ميان بخش مهمى از منشها با منشوارهها فرق نمیگذارند و هر دو را به عنوان تداخلهايى رفتارى از مرجعى ناشناختنى تجربه مىكنند.
با وجود اين، منشهاى ناخودآگاه و منشوارهها از دو جنبه با هم تفاوت دارند:
– نخست آن كه منشوارهها فاقد، و منشهاى ناخودآگاه داراى ساخت معنايى هستند. به عبارت ديگر، منشهاى ناخودآگاه نوعى منش كامل هستند و در سطح شبكهى عصبى به پديدارهايى در بيرون يا درونِ سيستم ارجاع مىدهند، هرچند ذهنِ حاملشان تصویری خودآگاه از این معنا برنمیسازد. بر اساس شیوهی چفت و بست شدنِ منشهاى ناخودآگاه با سایر منشها، و امکانِ ورودشان به عرصهی خودآگاهی، و انسجامِ رفتارهایی که تولید میکنند، معنادار بودنشان آشکار میشود. اما منشوارهها معنا ندارند. آنها در واقع سيستمهايى انگلگونه هستند كه تنها از دستور و قلاب تشكيل يافتهاند و معنايى را حمل نمىكنند؛
– تفاوت دوم ميان اين دو، به شيوهى تبديل شدنشان به منشهاى خودآگاه مربوط مىشود. منشهاى ناخودآگاه بدون جهشى ساختارى و تنها به دنبال رمزگذارى شدن در نظامهای نمادينِ قراردادى، به منشهاى خودآگاه تبديل مىشوند. اما منشوارهها بايد ابتدا جهشى را تجربه كنند و به كمك آن ساختى معنايى و كانونى ارجاعى را كسب كنند. پس از اين مرحله، منشواره در واقع به يك منش ناخودآگاه تبديل شده است و مىتواند دوباره- بازنمايى بشود يا نشود. تبديل شدن آن به منش خودآگاه در گرو اين بازنمايى مجدد است كه با روندى مشابه با دگرديسى منشهاى ناخودآگاه به خودآگاه انجام مىپذيرد.
پ) كاركرد تكاملى: مغز انسان، چنان پيچيده است كه محورهاى ارجاعىِ لذت و بقا در آن از هم تفكيك شدهاند. چنان که گذشت، میتوان با تركيب كردنِ مفهوم لذت و بقا، سه نوع لذت را از هم تفكيك کرد. اين كه چه نوع لذتى براى كنشگر انسانى به عنوان انگيزهى تكثير منش محوريت پيدا كند، معيارى بود كه براى ردهبندى منشها به زيستى، دروغين و راستين مورد استفاده قرار گرفت. اين معيار به قلابِ منش مربوط بود.
اما منشها را بر حسب رفتارى كه توليد مىكنند، و تنها در ارتباط با محور بقا، نيز مىتوان تقسيمبندى كرد. رفتارِ توليد شده توسط منشها به دستورشان مربوط مىشود و بنابراين نوعى ديگر از ردهبندى را برايمان ممكن مىسازد.
مىتوان منشها را بر حسب تأثيرشان بر بخت بقاى حامل انسانىشان، به سه گروه تقسيم كرد:
منشهاى سودمند؛ آنهايى هستند كه اندوختهی معنایی، مقدار لذت، میزان قدرت اجتماعی و بخت بقاى حامل را افزايش مىدهند. با توجه به وابسته بودن سپهر منشها بر بسترِ زيستشناختىِ آدميان، بخش عمدهى منشها از اين دستهاند. چون منشهاى كاهندهى عمر حامل، شمار مغزهاى بالقوهاى را كم مىكنند كه، در واقع، زمينهى تكثير خودشان هستند. این منشها در شرایط عادى در جريان انتخاب طبيعى از بين میروند و جاى خود را به منشهاى سودمندى میدهند كه نوعى بازىِ برنده- برنده را با حاملهايشان در پيش مىگيرند.
هر دو لايهى همانندسازِ (ژنتیکى و منشى) موجود در جوامع انسانى تنها در پیوند با هم امكان بقا دارند، و بنابراين الگوى غالبِ اندركنششان، افزايش قدرت تكثير (يا شايستگى زيستى) هر دو را تضمين مینمايد. منشهاى فنآورانه، از حوزهى علم، برجستهترين مثال از منشهاى سودآور هستند. منشهايى كه كشاورزى را براى انسان ممكن ساختند، در هزارهى سوم پيش از ميلاد انفجارى در جمعيتهاى انسانى را پديد آوردند، و منشهاى مربوط به فنآورى فلز آهن هم الگويى مشابه را در 1200 پ. م. ايجاد كردند. هر انفجار جمعيتى، به معناى رابطهى دو سويهى موفقى است كه در ميان منشها و سازوارههاى زيستى حاملشان برقرار شده، و چرخهى تشديدشوندهاى از بازتوليد متقابلشان را ممكن مىسازد.
منشهاى اخلاقى؛ اين دسته از منشها هم معمولاً سودمند هستند. مشهورترين مثال در این میان، منشِ جهانگیری است که كشتنِ خويشاوند يا همقبيلهاي را امری غیراخلاقی قلمداد میکند. به این شکل، علاوه بر بالا رفتنِ بختِ بقاى افراد همدودمان، امكان تكثير منشهاى مشترك در افراد همسايه و خويشاوند نيز افزايش مىیابد.
منشهاى زيانبار؛ اما در برابر منشهاي يادشده، منشهايى هستند كه قدرت/ لذت/ معنا و احتمال بقاى كنشگر انسانىِ حاملشان را كاهش دهند. اين منشها هنگامى ايجاد مىشوند كه راهبردهاى تكثير همانندسازهاى فرهنگى (منشها) و زيستى (بدنها) با هم تداخل و تعارض پيدا كند. در اين شرايط دو حالت میتواند رخ دهد. نخست آن كه، همانندسازهاى انسانى به يارى منشهايى سركوبگر، تكثير منشهايى خاص را محدود كنند. اين پديده را سانسور مىناميم و به زودى بيشتر به آن خواهيم پرداخت. ديگرى آن است كه منشها بخت بقاى كنشگران انسانى را محدود كنند، و در اين حالت زيانبار خوانده مىشوند.
منشهاى زيانبار مىتوانند دو شكل داشته باشند. اگر ساختارى ساده داشته باشند و بدون بيشتر كردن قدرت تكثير خود تنها در راستاى حذف حاملانشان عمل كنند عمرى بسيار كوتاه پيدا مىكنند. چنين منشهايى به صورت رفتارهايى موضعى و محدود، و معمولاً خودويرانگر، در سطح اجتماعى نمود مىيابند. خودكشىهايى زنجيرهاى كه گهگاه به صورت اپيدمى بروز مىكند نمونهاى از رفتارهاى ناشى از منشهاى زيانبار است[2]. همچنين فرقههاى آخرالزمانىاى كه خودكشى پيروانشان را تبليغ مىكنند هم در اين رده مىگنجند. فرقهى معبد مردم[3] نمونهى بارزی در این میان است. باورهای تبلیغشده در این فرقه طی دههی 1970 م. به صورت ابرمنشى پيچيده تکامل يافتند. در سال 1978 م. رهبر اين فرقه، رورند جيم جونز[4]، و 900 نفر از پيروانش در جنگلهاى گويان به طور گروهى خودكشى كردند[5]. به اين ترتيب، با نابودى كل حاملان اين منشهاى زيانبار خودشان نيز منقرض شدند.
منشهاى خنثا، منشهايى هستند كه بر سرعت تكثير بدنهای حاملشان اثر معنىدارى ندارند. اين منشها تنها در پيوند با بخشهای مستقل از بقایِ لذت/ قدرت/ معنا تكثير مىشوند و ممكن است بخت بقاى حاملانشان را كم يا زياد كنند. اين منشها با محور بقا ارتباطى ساختارى ندارند و وابسته به شرايط محيطى ارتباطی افزاینده یا کاهنده با آن برقرار میکنند و به صورت منشهایى سودمند يا زيانبار جلوه مینمایند. مدهاى زودگذرِ لباس جوانان، آداب معاشرت، تعارفات زبانى، بخش عمدهی جوکها و ترانهها و شایعهها و رمانهاى بى سر و تهى كه ناگهان خواندنشان باب مىشود، نمونههايى از اين منشها هستند.
در تمام سيستمهاى تكاملى، الگوهايى مشابه با سه نوع منشِ يادشده را مىتوان يافت. به ويژه در میان همانندسازهاى زيستى، پيچيدگى چندان چشمگیر است كه گاه به كشمكشی درونژنومى میانجامد. این همان است که برای نخستین بار توسط داوکینز با نام ژن خودخواه معرفی شد و تمایل برخی از ژنها برای تکثیر شدن به هر قیمت – حتی به بهای نابودی بدنِحاملشان – را ممکن دانست. اين تعارضهاى درونى در میان منشها با آن شكلِ بغرنج و در هم تنيدهى زيستىاش دیده نمیشود. یعنی در سپهر فرهنگی با الگوهایی بسیار سادهتر از نظام زیستی سر و کار داریم.
در سيستم ژنومى جانداران نيز همانندسازها به سه گروه تقسيم مىشوند. آنهايى كه بر شايستگى زيستى دارندهشان تأثيرى ندارند اگزون خوانده مىشوند و اصولاً به پروتئين – و بنابراين كاركرد زیستی- ترجمه نمىشوند. آنهايى كه بيان مىشوند و در قالب پروتئينها عملكردى را در ساخت سلولى بر عهده مىگيرند، خودشان دو نوعِ كاركردى[6] و كژكاركردى[7] دارند. ژنهاى كاركردى سازوكارهاى حياتى موجود را مديريت مىكنند و بقا را ممکن میسازند. در مقابل، ژنهاى کژكاركردى با ايجاد حالات بيمارگونه بخت بقاى موجود را كاهش مىدهند. ژنهاى سازندهى پروتئينهاى اصلى بدن (هموگلوبين، گيرندههاى غشاء و…) كاركردى، و ژنهاى بيماريزا (سرطانزاها[8]، برخی از عوامل خودكشى سلولى[9] و…) كژكاركردى هستند.
- Re-representation عبارتي است خودساخته، براى اشاره به اين حقيقت كه منشهاى خودآگاه دو بار در سطح سيستم پردازشى مغزمان بازنمايى مىشوند. يك بار به صورت الگويى از فعاليت نورونها، و بار دوم در قالب صورتبندى شدن در نظامهای نمادينِ قراردادى، و دوباره- بازنمايى نامى است براى اين حالت اخير. ↑
- Manderson, 2001. ↑
- The people’s temple sect ↑
- Reverend Jim Jones ↑
- Dawkins, 1993 (c). ↑
- functional ↑
- dysfunctional ↑
- Oncogenes ↑
- Apoptosis ↑
ادامه مطلب: پارهي سوم: ردهبندى بر مبناى ساخت معنايى
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب