واپسین گاهان: هَماسپَدیم
گذر از جنگل سپید برای گامهای چابک رخش بازیچهای بیش نبود. هنگامی که خورشید رنگ پریده در میانهی خماگنِ ابر آلوده فراز آمد، سوشیانس وهمراهانش از میان مهِ جنگل سپید خارج شدند و به ارتفاعاتی رسیدند که بر دوش هارابورز بالا میرفت و مسیر شرق را پی میگرفت. سوشیانس بر کوهها اسب راند و با شتابی خیره کننده رشته کوههای سربلند هارابورز را پیمود.
کم کم زمین خشکتر و ویرانتر شد و سوز سرمایی سخت چشمانش را در پشت شکاف نقابش به اشک نشاند. سنگهای سوخته و ترک خورده بر همه جای هارابورز پراکنده بودند و گهگاه از میان آنها صخرهی کهنسال سالمی به چشم میخورد که با زحمت به آسمان سرک میکشید. از شکوه باستانی کوهستان اثر زیادی بر جای نمانده بود. آثار اقامت و خوشگذرانی اشموغان پلید را میشد در گوشه و کنار دید. علفها سوخته، و درختان جان سختِ روییده بین صخرههای متلاشی شده، با اره یا تبر اشموغی شاخ و برگ خود را از دست داده بودند، آلودگیهای اشموغان و لاشهی سوختهی سگهایی که پس ماندهی خوراکشان بود، بر سینهی کوهستانِ کهنسال به چشم میخورد. به گنگ دژ نزدیک میشدند.
هرچه پیشتر میرفت، آشفتگی حاکم بر محیط پیرامونش بیشتر میشد. به زودی، بادی برخاست که دم به دم شدیدتر میشد و در مشت خویش بوی سوختگی متعفنی را حمل میکرد. بویی که از جایی در آن سوی مرزهای خاوری هارابورز بر میخاست. سوشیانس حس میکرد بینی و گلویش از این بوی شوم میسوزد. رخش اما بی تفاوت به این باد زهرآگین همچنان با سرعتی شهاب آسا پیش میتاخت و در آغوش افقی میجهید که به تدریج در ابرهایی تیره و سهمگین پوشیده میشد. ابرهایی که درخشش گاه و بیگاه صاعقههایی دوردست رخسارش را روشن میساخت.
رخش، همچنان با شتاب نفس گیرش پیش رفت و رفت، تا این که به مرزهای خاوری هارابورز رسید. هنگامی که بالاخره بر بلندای صخرهای ایستاد، سوشیانس منظرهای پرابهت را در برابر خویش دید.
چشم انداز پیشارویش، که در روز گذشته به راهی نامحسوس در میان کوهی پرصخره منحصر بود، ناگهان به پهنهای گسترده تبدیل شد. رخش بر بلندترین صخرهی بخش انتهایی هارابورز ایستاده بود. همان جایی که تیغهی درهم شکستهی کوه از بلندپروازیاش دست بر میداشت و با شکستی عمیق، فروتنانه به سوی سرزمینهای پست کنارهی فراخکرت شیب مییافت و در آنجا به خاکِ آلوده و مجروح میپیوست.
از آنجا تا افق دوردست، تهیایی عظیم خفته بود. میتوانست در فراسوی این خلا سترگ، شاخهی شمالی هارابورز را ببیند که با شیبی مشابه از سوی دیگر گیتی سر بر میکشید و همچون بازوی جنوبیاش، با برجهایی بریده بریده از صخرههای سیاه، به سوی دریا فرود میآمد. دریایی که کرانهی دیگر فراخکرت بود. دریای زهرآگین با خاک پست و کم ارتفاع گلاویز شده بود و خلیجی کم عمق پدید آورده بود که مردمان فردرفش آن را به نام چی چَست مینامیدند. کرانهی چی چست مرز میان فردرفش و آرزا بود. در آن سوی خلیج، دشتهای پهناور و هموار آرزا آشکار بود. سرزمینی که از مرتعهای پهناور تشکیل میشد و مردمی جسور و فربه با چشمانی سیاه و ریز در آن میزیستند. در کنارهی خلیج چی چست هارابورز چنان کم ارتفاع میشد که به زمینهای پست کنار دریا میپیوست. اما پس از مسافتی دراز، بار دیگر از میان سبزی جنگلی کوچک قد میکشید و در سمت شمال به شکل رشته کوهی تداوم مییافت که در آن دوردستها به تیراگ میپیوست. جایی که در میانهی سفرش ناچار شده بود جهت حرکتش را تغییر دهد.
آسمانی که بر فراز این منظرهی عظیم سنگینی میکرد، انباشته از آشوب بود. سپهر عصرگاهی، چنان از سیاهی پر شده بود که گویی زمین با شبی زودرس دست به گریبان است. ابرهای تیره همچون پهلوانانی از نسل دیوها در دل آسمان به هم میپیچیدند و رگ به رگ شدن اندامهایشان نورِ رعد و برقهایی جسته و گریخته را بر زمین میپاشید. توفان شدیدی که درختان نیمه خشکیدهی دور دست را در هم میپیچید، روایتی نیرومندتر از بادی بود که سوشیانس هنگام صعود از هارابورز از پشت زره محکمش حس کرده بود، و آن را به شتابِ تاختنِ رخش نسبت داده بود.
زیر این آسمان توفانی، چشم انداز شهری در هوارِ گاه و بیگاه نور پریدهی صاعقه جلب نظر میکرد. در کرانهی چی چست، سپیدی برج و باروی شهری به چشم میخورد. شهری چنان زیبا و ظریف که گویی هر لحظه ممکن است گنبدهای زرین و برجهای بلندش از شدت تندرهای دیوانه فرو ریزند. شهر شباهتی باور نکردنی با سیاوشگرد داشت. در برابر دروازههایش ستونوارهای قد بر افراشته بود که مشرف به دشتی وسیع بود. آن دشت پیشانسی بود، دشتی که ساحل فراخکرت را به خونیراس متصل میکرد. گهگاه که نوری کبود از دل ابرها بر زمین میریخت، بر میانهی این دشت خط زرینِ دیواری بلند به چشم میخورد. دیواری که در روزگاران کهن به دست جم ساخته شده بود تا از ورود اشموغان و دیوانی که در آن دوران ساکن آرزا و فردرفش بودند، جلوگیری کند. اما بعد از نبرد واپسین که آدمیان به سرزمینهای پیرامونی گریخته بودند و دیوان اشموغان ساکن خونیراس شده بودند، از همین دیوار برای نشانه گذاری مرزهای سرزمین میانی و دور نگه داشتن آدمیان از آنجا استفاده میکردند. منظرهاش در چشم سوشیانس سخت آشنا بود، چرا که دیواری شبیه به این در برابر سیاوشگرد هم قرار داشت. چشماندازی که میدید آن قدر به زاگاهش شبیه بود که میتوانست در جهت سفرش شک کند. برای لحظهای نگران شد که نکند به اشتباه بار دیگر به جانب سیاوشگرد برگشته باشد، اما خورشید به تدریج در افق باختر فرو میرفت و نشان میداد که این شهر در کرانهی شرقی فراخکرت قرار دارد.
رخش از فراز هارابورز خیز برداشت و چهار نعل به زیر تاخت. شیر با یالهایی آشفته از باد، مانند ابری سبکبال بر صخرهها میجهید و مسیری گسسته و پیچاپیچ را طی میکرد.
این چنین بود که آغشته به باد و توفان، از کوهستان فرود آمدند و به دشتهای مقابل گنگ دژ گام نهادند تا با آثار ویرانی بیشتری درهمه جا روبرو شوند. از درختستانی که در گذشتهای دور در اینجا وجود داشت، تنها کندههای بریدهی درختانی بزرگ باقی مانده بود. آبها آلوده و زمین خالی از سبزی بود. زهرمار بزرگ در رگهای زمین جاری شده بود و آن را به رعشه و تب دچار کرده بود.
سوشیانس و گروه کوچکش در میان دشت پهناور پیش رفتند و تاختکنان خود را به مقابل دروازهی شهر رساندند. تازه در آن هنگام معلوم شد که ستون بزرگ کنار دروازه، تندیسی عظیم است. تندیسی چنان تناورکه بلندای دیوارهای کنگره دار شهر از شانه هایش نمیگذشت. طرحی آشنا داشت و سوشیانس وقتی در مقابلش قرار گرفت، با شگفتی دریافت که دارد به نریوسنگ نگاه میکند.
نمی فهمید این چه معنایی دارد. یعنی دو نریوسنگ وجود داشته است؟ و هریک در آستانهی دروازهی شهری از پا درآمده بودند؟ یا آن که این همان تندیس غول آسای سیاوشگرد بود که به شکلی تا اینجا حمل شده بود؟ ارشتاد از این که دو پسر داشته چیزی نگفته بود و همه تنها از یک نریوسنگ سخن گفته بودند. تندیس مقابلش، دقیقا با همان چرخش آشنایی که از کودکی دیده بود، به سوی دشت رو کرده بود و تبرزین بزرگش را در بالای سرش نگه داشته بود. دهانش نیمه باز بود و با انگشت دست راستش انگار چیزی را در افق نشان میداد. این همان نریوسنگی بود که بارها دیده بود. با همان ترکهای بیشمار و جلبکهای رسته در آن، و پرندگانی که در آسمانِ اطراف سرش مانند لکه هایی سپید چرخ میزدند و از هجوم رعدهای مجنون میگریختند.
سوشیانس به سوی دروازه شتافت. اگر شانس میآورد، ساکنان شهر هیبتش را با دیوی مسلح اشتباه میگرفتند و مزاحمش نمیشدند.
از دروازههای عظیمی که دقیقا شبیه به دروازههای سیاوشگرد بود عبور کرد و به شهری با همان طرح و نقشه وارد شد. انگار پس از غیبتی طولانی به زادگاهش برگشته باشد. حیرتش را با این بهانه که سازندهی هردوی این شهرها جم بزرگ بوده و لابد هردو را با نقشهای یکسان ساخته، تسکین داد. پاسداران دروازه اشموغانی تنومند و زرهپوش بودند که از دیوهایی گردنکش و مغرور فرمان میبردند. گویا او را به جای دیوی جنگاور گرفته بودند، چون با دیدن نقاب اژدهاگونهاش کرنش کردند و راه را بر او گشودند. همه با تعجب به شیر غولپیکر و شاهینی که بر شانهاش نشسته بود خیره میشدند.
در حالی که باد در شنل ارغوانیاش پیچیده بود، به خیابانهای شهر وارد شد. نشانهای وجود نداشت که او را به سوی پدرش راهنمایی کند. فکرش این بود که نخست پدرش را بیابد و در خانهی او پناه بگیرد و بعد با احتیاط بیشتر برای یافتن یکی از پسران آژیدهاک، که احتمالا در کاخ پادشاه اقامت داشتند، اقدام کند.
به خیابانی فرعی وارد شد و به دنبال ردپایی از پدرش گشت، اما هیچ علامت آشنایی به چشمش نخورد. در همه جا نقش اژدها را در سردر مغازهها و سینهی گذرگاهها میجست، و هیچ نمییافت. در اطرافش مردم شهر را میدید که در لباسهای رنگ و رو رفته و تیره در ازدحامی دم کرده پس و پیش میرفتند. همه با دیدن این سوار زرهپوش که بر اسبی غول آسا سوار بود و شیری درنده در کنارش ایستاده بود، راه خود را کج میکردند و به کوچههایی فرعی پناه میبردند. پیش رفت و به میدانی رسید که شلوغتر از سایر جاها بود. در آن میان به دنبال کسی گشت که شاید بتواند به او کمک کند، اما چون کسی را نیافت، به سوی مرد جوانی پیش رفت و دست زرهپوشش را به طرف او بلند کرد و گفت: “ای جوان، پرسشی دارم که شاید پاسخش را بدانی.”
جوان با تعجب به او نگاه کرد و گفت: “هِه، اینَم لابود یه زیبونِ دیگَس…”
چنان تند و درهم سخن میگفت که نخست نفهمید چه میگوید. پس گفت: “نمی فهمم چه میگویی، به دنبال مردی میگردم که فرزندی به نام سوشیانس داشته باشد. یا با علامت اژدها شناخته شود. آیا چنین کسی را میشناسی؟”
جوان همچنان سر در گم بود. گفت: “بیبین، حَلفاتو اَصَن نیمیگیرَم.”
سوشیانس که باز از حرف جوان چیزی نفهمیده بود، کمی تردید کرد. میدانست که مردم آرزا و سیوا با زبانهایی متفاوت سخن میگویند و زبان خشن دیوها و هلهلهی زشت اشموغان را هم قبلا شنیده بود، اما پیش نیامده بود که چنین گویش عجیبی از زبان خود را بشنود. پس گفت: “جوان، چرا چنین شکسته حرف میزنی؟ سخنانت را نمیفهمم.”
صدایی از پشت سرش گفت: “او هم سخنانت را نمیفهمد.”
برگشت، و چشماندازی بر مردمکش فرو ریخت که در پشت نقاب، عرقی سرد را بر پیشانیاش نشاند.
پشت سرش، در میدانگاهی که از غرش رعد و نور صاعقه لبریز بود، گروهی ایستاده بودند. هنگامی که وارد میدان شده بود آنها را ندیده بود. گویی با شعبدهای چیرهدستانه ناگهان در آنجا پدیدار شده باشند.
پیشتر از همه، مردی بلند قامت و نیرومند جلب نظر میکرد که بر پشت اسبی سیاه نشسته بود. مرد چهرهای نژاده و مغرور داشت و موهای بافتهی بلند و سیاهش بر گردنش ریخته بود. بدنش در چینهای شنل سیاه بلندی فرو رفته بود، که بادِ شدید کنارههای زردوزی شدهاش را به بازی گرفته بود. از میان سایههای کمین کرده در زیر شنل سیاهش، برق چشمان دو مارِ عظیم دیده میشد که به دور تنهاش حلقه زده و سرهای افراشته شان را از دو سوی شانهاش به سوی او نشانه رفته بودند. در کنار اسبِ مرد، گرگی غول آسا ایستاده بود و با نگاهی خصمانه شیر را مینگریست. مرد، شباهتی باور نکردنی به جم داشت.
گروهی از اشموغان و دیوان مرد را دوره کرده بودند. در کنار مرد، دیو چابک و کوتاه قدی با دستان دراز ایستاده بود که کمانی بزرگ را در دست داشت و تیری بلند را به سویش نشانه رفته بود. تمام بدن دیو در پشمهای بلند زردی فرو رفته بود و شاخهای کوتاه و خمیدهاش از جلوی پیشانیاش بیرون زده بود. دیو نیرومند و بلند قد دیگری، غرق آهن و پولاد با، حالتی درنده پشت سر او بر اسبی نشسته، و به سوشیانس خیره شده بود. چند دیو دیگر نیز در میان انبوهی از اشموغان در آن میان دیده میشدند. گروهشان به تودهی بیشکلی از پیکرهای پلید شبیه بود که با هر دم زدنِ رعد و برق از نو شکل بگیرند و خلق شوند. آنچه که انتظارش را نداشت، دو انسانی بودند که در کنار دست مرد ماردوش بر اسب نشسته بودند.
سرِ رخش را گرداند و به سویشان رفت. آنگاه نقاب اژدهاگون کلاهخودش را بالا زد و با صدایی که میکوشید نیرومند باشد، گفت: “گویا این گروه نامدار به خاطر من در اینجا گرد آمده باشند. انتظار نداشتم شما را این چنین در کنار یکدیگر ببینم. اشناویز پنجه سنگی و ورن زیبارو، آن کماندار پست قامت هم باید بوشاسپ باشد. مگر نه؟”
باد، شنل مرد ماردوش را هوا بلند کرد و آن را همچون بالی سیاه در اطراف بدن استوارش برافراشت. حالا میشد در زیر آن زرهی نقرهای و درخشان را دید که نقش ماری را بر سینهاش حک کرده بودند. ماردوش با دقت به سوشیانس نگاه کرد و گفت: “ای جوان، در حدس زدن هویت دیگران مهارت داری، شاید بتوانی نام مرا هم حدس بزنی.”
سوشیانس به تلخی گفت: “میتوانم. تو باید آژیدهاک باشی.”
مرد قهقههای سهمگین سر داد. صدایش مانند جویباری تیره در شهر جاری شد و با غرش تندر در هم آمیخت. آسمان، گویی به استقبال خندهی پادشاه ظلمت رفته باشد، با درخشش برقهایی خیره کننده او را همراهی کرد. نور ابتر آسمان بر گروه تیرهی دیوان و اشموغان ریخت، بی آن که قطرهای باران ببارد. در میان زمینهی زشت ایشان، آژیدهاک و دو برادرزادهاش مانند وصلههایی ناجور میدرخشیدند. سوشیانس از پشت سرش صدای همهمهی مردمی را میشنید که به امنیت متعفن خانههایشان میگریختند.
مرد گفت: “آری، من آژیدهاک هستم. پادشاه این شهر و تمام جهان. تو کیستی؟”
گفت: “من سوشیانس هستم، ناجی این شهر و تمامی جهان.”
آژیدهاک گفت: “و چنان که شنیدم برای یافتن پدرت به این شهر آمدهای.”
سوشیانس گفت: “آری.”
آژیدهاک ازمیان صف یارانش پیش رفت و درست روبرویش قرار گرفت. چهرهاش بر خلاف آنچه که سوشیانس انتظار داشت، زشت و بدخواه نمینمود. چنان به جم شبیه بود که میشد او را با وی اشتباه گرفت. تنها تفاوتش آن بود که به شیوهی دیوان موی خویش را بافته بود و چینهای دور چشمانش ظاهرش را مسنتر نشان میداد. نگاهی دقیق به ساز و برگش کرد و بدون آن که اثری از بیم در چشمان درخشانش نمودار شود، شیر و شاهین را برانداز کرد. آنگاه گفت: “میبینم که در سفر دشوارت سخت کامیاب بوده ای. به زره و شمشیر جم مسلح شدهای و آیینهی جادویی را بر شانه داری. شاید این دو جانور را هم خودت رام کرده باشی.”
سوشیانس نمیدانست چه کند. از سویی غریزهاش حکم میکرد که از فرصت استفاده کند و با یک ضربهی شمشیر آژیدهاک را از میان بردارد، و از سوی دیگر میدانست که ضربت هیچکس جز پسرش بر او کارگر نیست.
آژیدهاک که گویی فکر او را میخواند گفت: “میل به جنگیدن را در چشمانت میبینم، پسر جان، چرا تیغ نمیکشی و مرا نابود نمیکنی؟ مگر برای همین راهی چنین دراز را طی نکردهای؟”
سوشیانس گفت: “در آغاز بیش از آن که کشتن تو را آماج کرده باشم، در جستجوی پدرم بودم.”
آژیدهاک گفت: “اگر به راستی هدفت این بوده، به آن رسیدهای.”
سوشیانس با تعجب او را نگاه کرد.
آژیدهاک بار دیگر خندید. این بار طنین قهقههاش چنان بلند بود که غوغای توفان و فش فش مارهای روی شانهاش در هیبت آن گم شد. وقتی پژواک خندهاش در هزارتوی کوچهها گم شد، به سوی سوشیانس خم شد و گفت: “پسرم، من آژیدهاک هستم. برادر جم، فرزند زروان، و پدرِ تو. حالا اگر میخواهی میتوانی شمشیرت را بکشی و مرا از میان برداری. آنچه را که مهردروج به تو گفته است، من نیز میدانم.”
سوشیانس متحیر به او نگاه کرد. با کمی دقت میتوانست خطوط مشترکی را میان چهرهی او و جم بازشناسد، و همچنین با زروان، و… با خودش.
بر زین رخش خم شد. حس کرد سرش گیج میرود. رخش چند قدم به عقب برداشت. برای نخستین بار از آغاز سفرشان، پاهای اسبش لرزید. شیر که گویی حرفهایشان را میفهمید، با غرشی سخت به سخنان آژیدهاک واکنش نشان داد. کوچهها از نعرهی شیر لرزید و برای لحظهای چنین مینمود که توفان آرام گرفته است. اما توفانی تازه در دل سوشیانس برخاسته بود و نعرهی جانگداز همسفرش را چنان میشنید که گویی اقیانوسی سربی در میانشان فاصله انداخته باشد. عرقی سرد بر بدنش نشسته و تردید مانند خوره به جانش افتاده بود.
نمی دانست چه کند. از سویی میتوانست شمشیر بکشد و با آژیدهاک بجنگد، و از سوی دیگر در برابرش پدری را مییافت که از کودکی، بزرگترین آرزویش گفتگو با او بود.
شاهین، گویی تردیدش را حس کرده باشد، با حرکتی خاموش از شانهاش برخاست و در آسمان گم شد، شیر هم، با جهشی بلند بر فراز دیواری پرید و در سایهی کوچهها از چشم پنهان شد.
آژیدهاک همچنان در برابرش ایستاده بود و خیره نگاهش میکرد. ورن از سوی دیگر میدان گفت: “میبینی، حتی دوستانت هم ترکت کرده اند. شمشیرت را تسلیم کن و با ما به کاخ آژیدهاک بزرگ بیا، از پسر پادشاه تاریکی به خوبی پذیرایی خواهیم کرد.”
سوشیانس بار دیگر ردپای وسوسهای را در صدای ورن یافت که بارها دلش را لرزانده بود. حس کرد پردهای تاریک جلوی چشمانش را میپوشاند. ناگهان تمام آنچه که در طول سفر پرماجرایش دیده بود مانند نقشهای فشرده در ذهنش گشوده شد. پس شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و غرید: “نه، من برای تسلیم شدن این همه راه را نیامدهام.”
آژیدهاک هم شمشیرش را بیرون کشید و خندان گفت: “جهانی تیره و پلید است، جایی که پسران بر پدران تیغ بکشند.”
سوشیانس خشمگین گفت: “پلیدی این جهان را تو آفریدهای.”
آنگاه به سوی آژیدهاک حمله برد. حریفش با چند ضربهی ساده ضربات او را دفع میکرد و اشتیاقی برای حمله نشان نمیداد. سوشیانس پیشتر رفت، ولی دستش سنگین شده بود و چشمانش تار میدید. عرق داغی بر پیشانیاش روان بود و از ابروانش بر چشمش میریخت و در آنجا با اشکهایش در میآمیخت.
آژیدهاک همچنان که به سادگی خود را از برابر ضربات او کنار میکشید، گفت: “مرا مایوس میکنی، پسرم، قرار بود مادرت از کودکی شمشیرزنی را به تو یاد دهد. نمیدانم این هنر را خوب نیاموخته ای، یا در زخم زدن بر پدرت دودل هستی؟”
سوشیانس بار دیگر، خشمگینانهتر حمله کرد، و این بار پدرش به ضرباتش پاسخ داد. آژیدهاک نعرهای کشید که خیابانها را به لرزه درآورد. مارها بر گرد تنش به جنبش درآمدند و به سوی رخش خیز برداشتند. پادشاه تاریکی با سرعتی خیره کننده تیغهی شمشیر پسرش را کنار زد و با ضربهای سخت که بر زرهش نواخت، او را از زین رخش سرنگون کرد. شمشیر از دستش رها شد و چند قدم آن طرفتر بر زمین افتاد. رخش شیههای کشید و پا به فرار گذاشت.
سوشیانس با بیچارگی برخاست. بوشاسپ با صدایی حیلهگر و کهنسال گفت: “ارباب، بگذارید او را هم به شهریور و آناهید ملحق کنم.”
آژیدهاک غرید: “ابله، او پسر من است. تا وقتی که خودش مرگ را انتخاب نکرده، زنده خواهد ماند. او را به کاخ من بیاورید، شمشیر و زرهش را از او بگیرید، ولی با احترام با او رفتار کنید. امشب برای نخستین بار با پدرش شام خواهد خورد.”
دیوها چنان که آژیدهاک امر کرده بود عمل کردند. او را به قصری عظیم و تیره بردند که تندیسهای بیشماری از دیوها و اشموغهای نامدار را در خیابانها و گذرگاه هایش نهاده بودند. سوشیانس همچنان که از میان این مجسمههای سنگی سیاه میگذشت، به هزاران سالی اندیشید که جهان عرصهی تاخت و تاز این موجودات بوده است. برخی از مجسمهها را میشناخت. ناگهیسِ کمانگیر و اکومن غول پیکر در آن میان از بقیه آشناتر بودند.
او را در نور مشعلهایی افروخته به بخشی مجلل از کاخ راهنمایی کردند. ورن او را به تالار وسیعی برد که تختی بزرگ در گوشهای از آن نهاده بودند. آنگاه از او خواست تا زرهش را از تن در آورد. سوشیانس به ناچار چنین کرد. ورن پیراهن وشلواری سیاه برایش آورد و با لحنی وسوسهآمیز ازاو خواست تا بقیهی لباسهایش را هم عوض کند. سوشیانس که دید ورن قصد ترک اتاق را ندارد، به انتهای تالار رفت و در سایههایی که از صدای خندههای ورن پر شده بود، لباسش را عوض کرد. گوهر شب چراغ همچنان بر گردنش آویخته مانده بود، با وجود آن که به زمان غروب نزدیک میشدند، اثری از آن درخشش پرفروغ در آن دیده نمیشد. تنها سوسوی نامحسوسی در دلش دیده میشد. گویی فضای سنگین و تیرهی گنگدژ گوهر را هم افسرده کرده باشد. شتابان آن را زیر پیراهنش پنهان کرد و بازوبندش را هم بر دست نگه داشت. ورن که همچنان در آستانهی در ایستاده بود و شرمزدگیاش را مسخره میکرد، به اشموغی جوان اشاره کرد تا لباسهای سپیدش را بردارد و بعد آنجا را ترک کرد. دو دیو مهیب در پشت در ایستادند و به نگهبانی دادن مشغول شدند.
سوشیانس بر تخت نشست و سر تبدارش را در میان دستانش گرفت. باور نمیکرد سفرش به این شکل پایان پذیرفته باشد. آژیدهاکی که بیش از هرکس در جهان منفور میدانست، همان پدری از آب درآمده بود که مادرش بسیار از نیکیهایش گفته بود و عمری با شور و عشق از او یاد کرده بود. تصویر خونین همسرش، و شعلههای مرده سوزانی که پیکر مادرش را در خود بلعیده بود، در ذهنش با گفتارهای اهورایان ترکیب شده بود. حالا میفهمید چرا هیچکس در مورد پدرش چیزی به او نگفته بود.
واین بسیار ناعادلانه بود.
هنوز ساعتی نگذشته بود که دیوی ریز اندام به سراغش آمد و او را برای شام فرا خواند. دیو در راه آدابی را که میبایست هنگام غذا خوردن با فرمانروا رعایت کند یک به یک بر میشمرد. نمیبایست به پادشاه پشت کند، نمیبایست پیش از شاه دست به غذا ببرد. نمیبایست همهی غذای داخل ظرفش را بخورد، وگرنه این تصور ایجاد میشد که غذای سفرهی پادشاه کافی نبوده است.
سوشیانس بدون این که گفتار دیو توجهی کند، او را دنبال کرد و به تالاری بسیار مجلل وارد شد. بر دیوارهای سنگی تالار مشعلهای بسیاری نصب کرده بودند و اسلحههای گوناگونی را بر میخهایی آویخته بودند. ردیفی از سردیسها بر دیوارهای دو سوی تالار خودنمایی میکرد. وقتی نزدیکتر شد با وحشت دریافت که اینها سرهایی مومیایی شده هستند که زمانی بر گردن پهلوانانی از نسل آدمیان و اهوراها قد بر میافراشتند. در میانهی همه، چهرهی زیبای پهلوانی با ریش دو شاخه دیده میشد که گویی نسخهای جوانتر از آژیدهاک بود. هنوز جای زخم گرز خیشما بر سرِ مومیایی شدهاش دیده میشد.
میز شام، سکوی سنگی درازی بود که آژیدهاک در انتهایش نشسته بود. مارها بر سرش سایه انداخته بودند و به جای زره نقرهای، خرقهی سیاه سادهای بر تن داشت. در اطراف میز بیش از ده دیو نشسته بودند. در دست راست آژیدهاک ورنِ فریبا نشسته بود و لباسی نازک بر تن داشت که با صرفهجویی بسیار در مصرف پارچه دوخته شده بود. سمت چپ او، اشناویز پنجه سنگی نشسته بود و اندیشمند مینمود. در سمت راست آژیدهاک یک صندلی خالی وجود داشت. به دنبال دیو پیش رفت و بر آن صندلی نشست. تازه آن وقت بود که گرگ را دید که مانند سگی دست آموز در کنار چکمههای اربابش خوابیده است.
آژیدهاک با خرسندی گفت: “به سر سفرهی پدرت خوش آمدهای.”
آنگاه دستهایش را بر هم کوفت و گفت: “غذا را بیاورید.”
گروهی از خدمتکاران زن و مرد، ترکیبی ازاشموغ و آدمیزاد، همگی ملبس به رداهایی با نقش مار، به آوردن غذا مشغول شدند. در زیر نگاه خیره و بیفروغ دهها سرِ نصب شده بر دیوار، سطح میز در چشم به هم زدنی با انبوهی از غذاهای رنگارنگ پوشیده شد. آژیدهاک ران جانور بزرگی را که درسته بریان کرده و در مرکز میز نهاده بودند، کند و گوشتش را به نیش کشید. ورن با حرکاتی ظریف کبابهایی صورتی و کوچک را به دهان برد و دیوها با روش مرسومشان با حرکاتی وحشیانه و سر و صدایی بسیار مشغول دریدن گوشتهای بریانِ مقابلشان شدند. یکی از اشموغها تکهای گوشت خام را جلوی گرگ انداخت.
دختر زیبارو و غمگینی از مردم آرزا، که چشمانی بادامی داشت و موهایی سیاه بافتهاش تا کمرش میرسید، با ترس و لرز پیش آمد و در ظرفی بلورین دو چیزِ صورتی و لزج را جلو آورد. سوشیانس دید که مارهای دور بدن آژیدهاک فش فش کنان به سوی ظرف حمله بردند و محتویاتش را بلعیدند. آژیدهاک که نگاه کنجکاوانهی سوشیانس را دیده بود، گفت: “نمی دانستی؟ مارهای عزیز من تنها از مغز آدمیزادگانِ جوان تغذیه میکنند.”
آنگاه به پسرش که حالت تهوع پیدا کرده بود لبخند زد و با حرکتی مهربانانه سر مارها را نوازش کرد.
سوشیانس با بی میلی چند لقمه غذا خورد. آنگاه پرسشی را که بر ذهنش سایه افکنده بود، طرح کرد: “برای چه مرا به اینجا آورده ای؟”
آژیدهاک گفت: “برای این که انتخاب کنی.”
سوشیانس گفت: “چه چیز را انتخاب کنم؟”
آژِدهاک گفت: “برای آن که زندگی یا مرگ را انتخاب کنی. شاید آن بانوی خیالباف، ارشتاد را میگویم، برایت نگفته باشد که ناجی، پسر آژیدهاک است. و شاید این راز را هم پنهان کرده که ناجی اگر با پدرش به مبارزه برخیزد، خواهد مُرد.”
سوشیانس گفت: “اما ارشتاد مرا نجات دهنده میدانست و میگفت بر نیروهای تاریکی پیروز خواهم شد.”
آژیدهاک گفت: “برای تشویق کردنِ جوانی سرگردان که حاضر است برای انتقام گرفتن به آب و آتش بزند، هیچ چیز از پیشگوییهای دلگرم کننده سودمندتر نیست. او چیزهای بسیاری را ناگفته گذاشته است. این سرنوشت توست، اگر بخواهی با من دشمنی کنی، خواهی مرد.”
سوشیانس با افسردگی گفت: “این بدان معناست که مبارزهی نیروهای روشنایی و تاریکی هرگز به سرانجام نخواهد رسید؟”
آژیدهاک گفت: “این بدان معناست که این نبرد هزاران سال پیش به پایان رسیده است. من پیروز شدهام و جم شکست خورده است. پیکر جم را از میان به دو نیم کردند تا هرگز نتواند از جهان زیرین خارج شود. نریوسنگ در این مدت چنان زیر دندان هزارهها فرسوده شده که حتی اگر طلسم ناگهیس هم بشکند، اندامهای ترک خورده و از هم گسستهاش در چشم بر هم زدنی فرو خواهند پاشید. بازماندگانِ اندک اهورایان، پراکنده و بیچارهاند. نیروی روشنایی هزاران سال است که نابود شده است.
سوشیانس گفت: “اما مگر ممکن است امیدی وجود نداشته باشد؟ من تمام مسیری را که ناجی میبایست طی کند، پشت سر گذاشتم. حتی از شهر مردگان و جهان زیرین هم جان سالم به در بردم. من تنها کسی بودم که از درهی چینوات گذشتم. مگر میشود سفری چنین طولانی بی سرانجام بوده باشد؟”
آژیدهاک گفت: “بی سرانجام نبوده است. تو این مسیر را برای نابود کردن من طی نکردهای. هدف از سفر تو پیوستن به من و ملحق شدن به نیروهای ظلمت بوده است. تو شایستگیات را نشان دادهای، قدرتمند و نامدار هستی و میتوانی وارث شایستهای برای من باشی. بازوبندت را نشانم بده.”
سوشیانس دستش را پیش آورد و بازوبندش را نشان داد.
آژیدهاک با دقت آن را وارسی کرد و گفت: “چنان که فکر میکردم، نگینش سالم است. ترک نخورده. به این ترتیب تو هم میتوانی مانند برادرزادگانم جاویدان شوی. خون زروان خردمند در رگهای تو نیز جریان دارد. “
سوشیانس با اندوه به چهرههای دور میز نگریست و نگاهش را از ورن دزدید، که داشت لبخندزنان به بازوبند مشابهی که بر دست داشت اشاره میکرد. آنگاه گفت: “و اگر نخواهم چنین کنم چه؟ اگر بخواهم همچنان در جبههی روشنایی باقی بمانم چه میکنی؟”
آژیدهاک آهی سرد برکشید و گفت: “در آن حالت، تو را خواهم کشت. به عنوان پدر، تنها رحمی که میتوانم در حقت بکنم این است که تو را به اشموغان و دیوان نسپارم و خودم درد و عذابت را کوتاه کنم.”
آنگاه بیمقدمه گریبان اشموغ خدمتکاری را که پشت سرش ایستاده بود گرفت و او را پیش کشید. دستش را در یالهای چرک و سیاه او فرو کرد و سرش را پیش آورد و با چاقوی برندهای که بر میز بود، گلویش را درید. اشموغ با نعرهای بر زمین افتاد و خون زردش بر سفرهی رنگینشان پاشید. آژیدهاک بدون این که اثری از هیجان آشکار کند، با صدایی خونسرد گفت: “دختر، پیش بیا.”
دخترک خدمتکاری که غذای مارها را آورده بود، لرزان نزدیک آمد. آژیدهاک دستش را به طرف دوشش برد و گردن یکی از مارها را گرفت و او را به سوی دختر پرتاب کرد. مار عظیم مانند نیزهای به هوا پرید و بر دختر نگون بخت فرود آمد و با وحشیگری نیشش را در کتف دختر فرو برد. دختر با صورتی کبود بر زمین افتاد. مار به سوی اربابش خزید و بار دیگر از بدنش بالا رفت.
آژیدهاک گفت: “میبینی؟ کشتن موجوداتی که حتی گناهی هم ندارند، برای من چنین آسان است. کسی که در برابر ارادهام ایستادگی کند را بسیار سادهتر نابود میکنم. به دیوارها بنگر، خاطرهی خشکیدهی قهرمانانی را ببین که به دشمنی من افتخار میکردند و اکنون این گونه بر دیوارهای تیره ماسیدهاند. تو نخستین پسرِ من نیستی که این مسیر طولانی را طی کردهای. پسران دیگری هم بودهاند که پایبندیشان به نیروهای روشنایی را فراموش نکردند، یا خیانتکارانه در اندیشهی غصب تاج و تخت من بودند. همهی آنها نابود شدهاند.”
سوشیانس به چشمان بی فروغ سر رستم خیره شد که درست بالای سر آژیدهاک به دیوار آویخته شده بود، خیره شد و گفت: “چگونه به خود حق میدهی چنین کنی؟”
آژیدهاک خندید و گفت: “حق؟ این کلمه را نمیفهمم. من دامنهی حقوق خویش را خود تعیین میکنم. بی آن که دیگری بختی برای دخالت در آن داشته باشد.”
سوشیانس گفت: “پس این تفاوتی است که تو را از برادرت چنین متمایز میکرد.”
آژیدهاک گفت: “میتوانی چنین فرض کنی. اما او هم مانند من میاندیشید، تنها تفاوتش آن بود که بختی بلندتر داشت و پدرمان زروان او را بیش از من دوست میداشت. شاید در سفری درازت با زروان روبرو شده باشی. اما اطمینان دارم که در مورد حق پادشاهی من چیزی برایت نگفته است. حتما برایت نگفته است که دیرزمانی بچهدار نمیشد و هزار سال برای باروری خویش قربانی میکرد؟ و شاید خبر نداری که پس ازهزار سال، به نیروی زایندگی خویش شک کرد و من از آن شک زاده شدم. تنها پس از بسته شدن نطفهی من بود که به باروری خویش یقین پیدا کرد و جم زادهی این یقین بود. هرچند ما در یک شکم پرورده شدیم، اما من زودتر از جم به دنیا آمدم و بنابراین پادشاهی بر گیتی حق من بود. اما جم که حق را به نفع خویش تفسیر میکرد، رای زروان را شرطِ دستیابی به تاج و تخت دانست و پادشاهی را غصب کرد. میبینی؟ هرکس حق را از دریچهی سودهای خویش تعریف میکند.”
سوشیانس به چهرهی مردانهی آژیدهاک که زیر نور مشعلها به سردیسهای خشک و بیروح روی دیوارها شبیه بود، خیره شد و به گذشتههای دوردستی اندیشید که این مرد و برادرش برسر یک میز مینشسته و با هم چنین دشمن نبوده اند. آنگاه به نرمی گفت: “پدر، شاید هنوز دیر نشده باشد.”
آژیدهاک شگفت زده پرسید: “مقصودت چیست؟”
سوشیانس گفت: “ نمیبینی که موجودات نیکوکار و زیبا از پیرامونت پراکنده شدهاند و دوستی جز دیوهای پلید نداری؟ تلخی آب فراخکرت و تیره بودن گنبد خماگن را لمس نمیکنی؟ شاید هنوز بتوانی به نیروهای روشنایی بپیوندی. شاید هنوز فرصتی برای زدودن تباهی از جهان باقی مانده باشد.”
آژیدهاک قهقههی بلندش را سر داد و گفت: “ای پسر نادان، منظورت از پیوستن من به نیروهای روشنایی چیست، من خودِ قدرت تاریکی هستم. چگونه میتوانم به هواداران نور بپیوندم؟ و تازه، چرا چنین کنم؟ آنچه که تباهی میدانی، قدرت است. قدرتی که حکمروایی بر دیگران را ممکن میکند. چرا این قدرت را رها کنم و به مردمانی هراسیده و گریزان بپیوندم؟”
سوشیانس گفت: “این تنها شکل قدرت نیست. قدرتی دیگر هم هست، که شاید فراموشاش کرده باشی. قدرتی که شاید تو هم پیش از آشنایی با مهردروجِ ملعون داشتهای. قدرتی نیکوکار که در پی سلطه بر دیگران نیست، که هدفش حکمروایی بر خویشتن است. قدرتی زلال که انباشته از معناست، چیزی بیش از زندگی تکراری و یکنواختی که در این هزاران سال بدان خو گرفتهای.”
آژیدهاک گفت: “اسطورههایی کهن را باور کردهای. چه کسی تا به حال بر خود حاکم بوده است که من باشم؟ جمِ نیکوکار، برادر خوشنام مرا خوب نمیشناسی. او همان کسی است که نخستین گوسپندان را سر برید و خوردن گوشت را در میان مردمان باب کرد. عهدی که با مهر بسته بود را به این ترتیب شکست، چون به خوردن گوشت میل کرده بود. چطور میتوانی او را سپهدار نیروهایی بدانی که قدرت چیرگی بر خویش را نمایندگی میکنند؟”
سوشیانس گفت: “اگر چنین ضعفهایی از خود نشان نمیداد در نبرد نخستین شکست نمیخورد. اما داوری نهایی در مورد شکست یا پیروزی او هنوز به سرانجام نرسیده است.”
آژیدهاک با تمسخر پرسید: “و کیست این داورِ غایی که چنین خواهد کرد؟”
سوشیانس گفت: “تاریخ نشان خواهد داد که کدام یک از شما دو برادر پیروز شدهاید.”
آژیدهاک لبخند تلخی زد و گفت: “بسیار جوان و بسیار نادان هستی. تاریخ را قدرتمندان مینویسند. تاریخ را من خلق کردهام. تا پیش از خیزش من زمان بیکرانهای بر گیتی حاکم بود که گذشته و آینده در آن معنا نداشت. هرآنچه که سلاح پیروزی خود میدانی، مخلوق من است. امروز در چنگ من قرار دارد، چون دیروز و فردا را من از دل زمان بیکرانه بیرون آوردهام. آنچه که تو تباهی مینامی، تنها بی معنا شدن یک زندگی تکراری نیست، که چیره شدنِِ زمان کرانمند و پایان یافتن زمان بیکرانه است.”
سوشیانس گفت: “ هستی اصیلتر و استوارتر از آن است که با جادوی تو از میان برود. دیر یا زود قشر نازک زمان کرانمند شکاف خواهد خورد و خواهی دید که زمان بیکرانه در تمام این هزارهها در آن زیر نهفته بوده است.”
آژیدهاک گفت: “تو جوان و نادان هستی. انتخابهایی که در پیش رویت قرار دارد آشکار و روشن است. میتوانی به من بپیوندی، به پدرت، و از زندگی جاویدان و حکومت بر گیتی بهرهمند شوی. یا آن که بر افسانهای فراموش شده پافشاری کنی و ازمیان بروی. راه دیگری وجود ندارد. نبرد واپسینی رخ نخواهد داد و کسی برای نجات دادن نیروهای روشنایی نخواهد آمد. زمان بیکرانهای وجود ندارد و جم هرگز به میان زندگان باز نخواهد گشت. حال، انتخاب با توست.”
سوشیانس با صدایی محکم گفت: “من انتخاب خود را کردهام. سلطه بر جهانی که زنانی مانند مادر و همسرم به دست دیوان و اشموغان کشته شوند را خوش نمیدارم. دوست ندارم بر سر سفرهای غذا بخورم که به خون خدمتکاران آلوده است، و از ابراز دوستی به موجودات پلیدی که به تکرارِ روزهایشان در زمان کرانمند دل خوش کردهاند، بیزارم. شاید نیروهای روشنایی در سه هزاره پیش تسلیم شده باشند، اما من تصمیم ندارم تسلیم شوم.”
اشناویز سکوت خویش را شکست و گفت: “تنها شش روز است که در کسوت قهرمانان و پهلوانان در آمدهای و گویی این نمایش به کامت گوارا آمده باشد. اما بدان که بیهوده خویش را برای رها کردن مردم از ستم فدا میکنی. کسی خواهانِ فداکاری تو نیست. مردمان، مستبدانی را میطلبند که دخترانشان را بر سر میز شام نابود کنند و از مغز جوانانشان خورش بسازند. هنوز طبع مردمان را در نیافتهای و بیهوده سودای تبدیل شدن به اسطورهای موهوم را در سر میپزی.”
سوشیانس گفت: “مردمان را در این مدت بسیار دیدهام و آنقدر عزیزشان میدارم که در تلاش برای آزاد کردنشان معنایی برای خود بیابم.”
ورن غرید: “اما ایشان تو را عزیز نمیدانند. مردم از قهرمانان بی نقص و کامل بیزارند، چون میان خود و ایشان وجه شباهتی نمییابند. تو با وفاداری به به روشنایی تنها بختِ خویش برای ناقص بودن را از دست میدهی. مردم پهلوانی ناقص میخواهند. کسی که گهگاه اشتباه کند و نادان باشد و مانند خودشان رفتار کند. کسی که آنها را با تمام خطاهایشان بفهمد و به راحتی فهمیده شود. فکر میکنی چرا اهورایان در گوشه و کنار گیتی پراکندهاند و از مردمان دوری میکنند؟ چون نژادی بینقصند ومردم تابِ برخورد با ایشان را ندارند. پس به ناچار وقتی در کنارشان قرار میگیرند نقصی خودساخته را برایشان ابداع میکنند و به این ترتیب خود را توجیه میکنند. انگار نمیدانی که همین مردم هستند که دیوها را برای یافتن اهوراها یاری میدهند؟ آدمیان هرگز گناه بینقص بودن را بر قهرمانان نمیبخشند.”
سوشیانس رو به پدرش کرد و گفت: “مردمان را عزیز میدارم و برای آزاد کردنشان میکوشم. اما این کار را برای آن نمیکنم که مرا بستایند یا برایم احترام قایل شوند. این کار را برای خود میکنم. برای این که از زیستن چون شما و تحمل کردنِ پلیدی زمان کرانمند بیزارم. بگذار مردم پهلوانی بینقص را ببینند. بگذار برچسبهای زشتشان را به نامم آویزان کنند. وقتی من و تو، پدر و پسر، نمایندهی قدرتهای نور و ظلمت در برابر هم نشستهایم، این حماقتهای ناچیز چه اهمیتی دارد؟”
اشناویز گفت: “تردید نداشته باش که در بهترین حالت، حتی اگر پیروز هم میشدی، همین مردم خونت را میریختند و در وصف گناهان نابخشودنیات ترانه میساختند. همچنان که برای جم ساختند.”
سوشیانس گفت: “جم با من تفاوت داشت. او شکست خورده بود و به همین دلیل نکوهیده میشود. شکست قهرمانان گناهی است که مردمان هرگز نمیبخشند.”
آژیدهاک خندید و گفت: “نه، گناهی بزرگتر وجود دارد و آن پیروز شدن است. جم را به خاطر قدرت و شوکتش نکوهش میکنند. سلطهی نخستینش بر جهان است که خاری در چشم جهانیان است. تو نیز در حال تکرار کردن اشتباه او هستی. تا این لحظه، تو پهلوانی اساطیری و موفق بوده ای. پهلوانی که موانع بیشماری را از پیش پای برداشته و به آستانهی هدفش رسیده است. حالا وقت آن است که مطابق با خواست جهانیان رفتار کنی.”
سوشیانس گفت: “یعنی به خودم و آرمانم خیانت کنم؟”
آژیدهاک گفت: “اگر آرمان تو رفتار کردن بر مبنای اسطورهی ناجی بوده، این کار خیانت نیست. تو باید شکست بخوری و تسلیم نیروهای تاریکی شوی. این چشمداشتی است که همه از تو دارند. مردم هرگز اسطورهای را که به حقیقت بپیوندد نمیپذیرند. مردم غیاب خویشتن و حضور پهلوانان را تاب نمیآورند. از این روست که میکوشند مرگ خود و زندگی ایشان را از یاد ببرند. مگر مردم ویدرفش را ندیدهای که چگونه در انکار مرگ خویشاوندانشان میکوشند و داستانهای مربوط به مرگ اسفندیار و رستم را با آب و تاب تعریف میکنند؟”
سوشیانس گفت: “من شش روز گذشته را بر پشت اسب نگذراندهام تا اسطورهای برای مردم باشم. آنچه که تو یا ایشان از فرجام داستانِ ناجی انتظار دارید برایم ارزشی ندارد. تنها امر ارزشمند، چیزی است که درستش میدانم. و آن تسلیم نشدن به نیروهای ظلمت است. نمیخواهم دیگران را فریب دهم و نمیتوانم خود را گول بزنم.”
آژیدهاک کمی سکوت کرد و به فکر فرو رفت. دیوان، گویی مجذوب این مکالمه شده باشند، دست از خوردن و عربده کشیدن برداشته بودند و با چشمان ابله و خشمگینشان سوشیانس را نگاه میکردند. ورن با گردنی خمیده، سرش را بر دستانش تکیه داده بود و چهرهاش را در زیر پردهی سیاه موهایش پنهان کرده بود. اشناویز، با چشمانی سرخ و اخمی مهیب، از پشت میز برخاست و با گامهایی پر سر و صدا آنان را ترک کرد. چنان که گویی گامهایش نیز مانند مشتش سنگی باشند.
آژیدهاک با صدایی که به طور غیرمنتظرهای مهربان بود، گفت: “پسرم، اگر چنین کنی، خواهی مُرد.”
سوشیانس به چشمان شعلهور پدرش خیره شد و با همان لحن گفت: “در پایان، همگان خواهند مرد.”
سوشیانس را دو دیوِ مسلح به اتاقش بردند. نگهبانان همچنان در بیرون در اتاقش ایستاده بودند. دست تنها و بی سلاح بود و بختی برای گریختن نداشت. افسوس میخورد که چرا در برخورد با آژیدهاک نتوانسته او را از پا در آورد. شاید آن آخرین بختی بود که نیروهای نور در اختیار داشتند. بختی که اکنون از دست رفته بود. در تاریکی روی تختش دراز کشید و سعی کرد دمی بیاساید. اما خواب از چشمش میگریخت.
هنگامی که صدای پاهایی برخاست و در اتاقش باز شد، کاملا بیدار و هشیار بود.
دو اشموغ پیش آمدند و مشعلهای روشنی را بر دیوارها نصب کردند. پشت سرشان ورن خرامان وارد شد. با اشارهاش اشموغها تعظیم کنان بیرون رفتند.
سوشیانس بدون این که از جایش برخیزد او را نگاه میکرد.
ورن بر کنارهی تختش نشست و گفت: “گویا روزگاری که پهلوانان مبادی آداب بودند و به احترام مهمانانشان بر میخاستند، گذشته باشد.”
سوشیانس با خستگی گفت: “روزگارِ بسیاری از چیزهای خوب و زیبا گذشته است. “
ورن گفت: “آژیدهاک بزرگ از آن چه که بر سر میز شام گفته بودی خشمگین است.”
بعد کمی مکث کرد و چون دید سوشیانس هیچ نمیگوید بار دیگر لب به سخن گشود و گفت: “آن چه را که انتخاب میکنی نمیفهمم. چگونه ممکن است کسی عمر جاویدان و تاج و تخت سلطنت بر گیتی را رها کند و مرگ و نیستی را بپذیرد.”
سوشیانس ناگهان از جا برخاست و بر جایش نشست. آنگاه خروشان گفت: “من هم انتخابهای تو را نمیفهمم، دخترِجم بزرگ، موجودی چنین زیبا، که نشست و برخاست با دیوهایی پلشت را پذیرفته و این عذاب را برای سه هزار سال تحمل کرده است. نمیدانم چرا این را برگزیدهای و چگونه برای مدتی چنین طولانی آن را تاب آوردهای؟”
جرقهای از خشم در چشمان سیاه ورن درخشید. پرخاش کنان گفت: “من از عمر دراز خود لذت میبرم. هرچه را که بخواهم در اختیار دارم. اشموغان و آدمیان مانند خدایی مرا میپرستند و دیوان زیباییام را ستایش میکنند. چه چیزی بیش از این میتوانم بخواهم؟”
سوشیانس زهرخندی زد و گفت: “اگر تنها همین را میتوانی بخواهی، شایستهی جایگاه کنونیات هستی.”
سکوتی تیره در میانشان جاری شد. کسی که آن را شکست، بار دیگر ورن بود. او با لحنی آرام گفت: “او تو را خواهد کشت. فردا نخستین روز از سال نو است. تو نیز مانند تمام ناجیان دیگر، درست به موقع به گنگ دژ رسیدهای. بامداد فردا بار دیگر از تو خواهد خواست تا آنچه را که انتخاب کردهای اعلام کنی، آنگاه اگر بر حرفهایت پافشاری کنی، نابودت خواهد کرد.”
سوشیانس گفت: “دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد. اگر به راستی راهی برای پیروزی نیروهای روشنایی باقی نمانده باشد، همان بهتر که این جهان تیره و زشت را ترک کنم.”
ورن گفت: “چرا متوجه نیستی که اصولا نیروهای نوری در کار نیستند؟ کسانی که چشم امید بدیشان داری را دیدهای، اهوراهایی منزوی و تنها که با خاطرات روزهای عظمتشان دلخوشند و به پنهان شدن در گوشه و کنار راضی شدهاند، و مردمی که حتی زبانت را نمیفهمند. جوانی که در میدان شهر دیدی را فراموش کردهای؟ چگونه انتظار داری کسی که سخنانت را نمیفهمد پشت سرت برای نابودی ظلمت شمشیر بزند.”
سوشیانس گفت: “اکنون از هیچ کس هیچ انتظاری ندارم. اما نیروهای نور از میان نرفتهاند. جبههی روشنایی هنوز وجود دارد.”
ورن فریاد زد: “کجاست آن جبهه؟ جنگاورانش کجا هستند؟”
سوشیانس مشتش را به سینه کوبید و گفت: “اینجاست. من هنوز هستم و تسلیم تاریکی نشدهام. شاید فردا مرا بکشند. اما تا آن هنگام لشکر نور دست کم یک جنگجو دارد.”
ورن غمگین از جایش برخاست و در برابرش ایستاد. آنگاه به طرفش خم شد و گفت: “به یاد داری که یک بار جانم را به من بخشیدی؟ آن هنگام از تو پرسیدم که چیزی از من میخواهی یا نه، … میخواهم حالا پرسشم را تکرار کنم….”
سوشیانس به چهرهی زیبای ورن که در برابرش قرار داشت نگاه کرد و در دل خطوط فریبایش را تحسین کرد. آنگاه گفت: “چه چیز میتوانم از تو بخواهم؟ رها کردن نیروهای تاریکی و پیوستن به نور را؟ میدانم که لذتهای سادهات نمیگذارند چنین کنی، یا این که شاید انتظار داری فرو نشاندن هوسی را آرزو کنم.”
ورن با لبخندی وسوسه کننده گفت: “شاید، چرا آرزو نکنی؟”
سوشیانس هم لبخندی مودبانه زد و گفت: “ای دختر زیبارو، نمیتوانی اثری را که ظلمت بر چهرهات حک کرده از میان برداری. در چشمان زیبایت تباهی تمام گیتی را میبینم. انتظار نداشته باش میلی به این تباهی داشته باشم.”
ورن غمگینانه گفت: “تو ماجرای نفرین جم را میدانی، مگر نه؟ میدانی که بوسهی من مرگبار است. از این روست که چنین سرد و خوددار هستی.”
سوشیانس کنجکاوانه گفت: “نه، ماجرای نفرین جم چیست؟”
ورن گفت: “هنگامی که پدرم بر خیانت من آگاه شد و دریافت که در برابر زندگی جاویدان به عمویم پیوستهام، از ایزدِ نیرومند زمان خواست تا هر انسانی که مرا ببوسد، بامداد روز بعد را به چشم نبیند. ای پسرِ آژیدهاک، اگر از لذتهایم میپرسی، این را بدان که جز دیوان و اشموغان، هیچ دلدار و دلدادهای را جز برای یک روز در کنار نداشتهام. همگان تا پیش از آن که روزی به پایان برسد، دست در دست مرگ نهاده و ترکم کردهاند.”
سوشیانس گفت: “پس این است معنای آن غمی که در نگاهت نهفته.”
ورن با چشمانی سرخ گفت: “آری. همین است. بار نخستی که یکدیگر را دیدیم، فکر کردم از ترس این نفرین است که از من دوری میکنی. اما تو را فردا برای اعدام به میدان شهر میبرند و نمیدانم حالا از چه میترسی.”
سوشیانس با ملایمت چانهی خوش تراش ورن را در میان انگشتانش گرفت و گفت: “ای ورنِ فریبا، من از این نفرین خبر نداشتم و دانستناش هم تغییری در کردارم نمیدهد. برای من، تو هم بخشی از پلیدی این جهان هستی. نمیخواهم پیش از شتافتن به سوی شهر مردگان خود را به این پلیدی آلوده کنم.”
ورن برخاست و رو برگرداند تا اشکهایش دیده نشود. آنگاه به سوی در رفت و پیش از آن که از در خارج شود گفت: “این آخرین سخنت بود؟”
سوشیانس گفت: “آری، به جهان تاریک خود بازگرد. به بستر دیوها و خلسهی شراب و بنگ. آرزو میکنم هرگز ناچار نشوی در آیینهای به چهرهی خود نگاه کنی. شاید دیگران تنها زیبایی رخسارت را ببینند، اما چشمان خودت خاطرههای مخوفی که در این زیبایی لانه کردهاند را تشخیص میدهد.”
ورن، در را گشود و مانند سایهای افسرده بیرون رفت. سوشیانس بار دیگر با چشمانی گشوده بر بسترش دراز کشید.
هرگز فکر نمیکرد ناچار شود در شب سال نو این چنین مرگ را انتظار بکشد.
بی آن که خودش متوجه شود، خوابش برده بود. وقتی صدای گامهایی سبک را در کنار بسترش شنید از جا جست، و چهرهی رنگ پریدهی ورن را در شعلهی شمعی دید. نخست فکر کرد خواب میبیند، اما با شنیدن صدای او کاملا هوشیار شد. ورن گفت: “خاموش باش. ممکن است صدایت را بشنوند.”
آنگاه چیزی را که در دست داشت بر تختش نهاد. در زیر نور خفیف شمع، درخشش زرین زره و کلاهخودش را باز شناخت.
نیمخیز شد و با تعجب او را نگاه کرد. ورن گفت: “زود باش. لباست را بپوش. باید از اینجا بگریزیم.”
سوشیانس ناباورانه به لباسهایش نگاه کرد. ورن شمشیر بلند جم را در دست داشت و خودش زره کاملی بر تن کرده بود. شعلهی لرزان شمع رمقی برای آشکار کردن خجالتش نداشت. پس شتابزده ردایش را از تن کند و پیراهن و شلوار سپیدش را پوشید. زره را برتن کرد و جنگ افزارهایش را بر کمر بست. آنگاه دستش را به سوی ورن دراز کرد. ورن به جای آن که شمشیر را به دستش دهد، خم شد و خود آن را بر کمرش بست. آنگاه به او خیره شد و ستایشگرانه سری تکان داد.
سوشیانس آهسته پرسید: “چرا؟”
ورن گفت: “نمیتوانم تنها بخت دگرگون شدن خویش را از دست بدهم.”
آنگاه شمع را فوت کرد و همه جا در تاریکی فرو رفت. سایه به سایهی هم از اتاق خارج شدند. در آستانهی در جسد دو دیو درشت اندام افتاده بود و خون سیاهشان در نور مهتابِ رنگ پریده میدرخشید. ورن به راه خوب آشنا بود، چون به سرعت از میان تندیسهای سیاه باغ گذشت و به طرف در ورودی کاخ پیش رفت. اشموغانی که به نگهبانی از دروازه مشغول بودند، با دیدنشان پیش دویدند و نیزه هایشان را به طرفشان نشانه رفتند، اما ورن جلوتر رفت و با صدایی آمرانه گفت: “من هستم، ورن، راه دهید.”
سوشیانس هم همچون دیوی زرهپوش پشت سرش پیش آمد و اشموغان هویتش را تشخیص ندادند. هر دو از دروازه گذشتند و به خیابان پهنی گام نهادند.
وقتی به قدر کافی از کاخ دور شدند، ورن به زمزمه گفت: “حالا چه کنیم؟ ساعتی بیش به روشن شدن هوا نمانده است و پس از آن پیدایمان خواهند کرد.”
سوشیانس چشمان کاوشگرش را به آسمان سرمهای دوخت و گفت: “تا آن هنگام کارهای بسیاری میتوان کرد.
آنگاه آنچه را که میجست، یافت. سوتی بلند کشید و صدای غریوی را در پاسخ به خود شنید. شاهین بال زنان از آسمان فرود آمد و غریو شادمانهی دیگری از دل بیرون کشید. سوشیانس دستش را پیش برد و شاهین بر بازویش نشست. شاهین با چشمانی که در تاریکی میدرخشید به او خیره شد. آنگاه، گویی ارادهاش را دریافته باشد، بار دیگر به هوا برخاست و در تاریکی ناپدید شد. برای دقایقی سوشیانس همراه با بی صبری ورن تنها ماند.
آنگاه صدای کوبیده شدن سمهایی بر سنگفرش هم برخاست و در نور مهتاب کمخون و بیمار، رخش را دید که از تاریکی گذرگاهی سقفدار خارج میشد. شیر، بی صدا و چابک او را دنبال میکرد و شاهین، همچون راهنمایی سرافراز پیشاپیش همه پرواز میکرد.
سوشیانس بر پشت رخش پرید و با حرکتی ورن را هم از جا بلند کرد و او را جلوی خود نشاند. آنگاه نگین گرم بازوبندش را لمس کرد و گفت: “نزدیکی فرشگرد را حس میکنم. نبرد واپسین آغاز میشود.”
گروه کوچکشان در چشم بر هم زدنی تا دروازهی گنگ دژ تاخت. دروازه را بسته بودند و سایههای اشموغان در اطراف آن پراکنده شده بود. فروغ مبهم مشعلهایی افروخته در گوشه و کنار به چشم میخورد. سوشیانس همچنان بی مهابا پیش رفت و به اشموغها نهیب زد: “دروازه را بگشایید.”
یکی از اشموغها پیش دوید و نگاهی بدگمان به سوشیانس و همراهانش انداخت. دیروز که سوشیانس از دروازه گذشته بود، او را دیده بود و سر و صدای مبارزهاش با آژیدهاک را شنیده بود.
ورن که تردید او را دیده بود گفت: “دروازه را باز کنید. من ورن هستم و این سوشیانس، فرزند آژیدهاک بزرگ است.”
اشموغ با کندی به حرکت در آمد و مرددانه به پاسداران دروازه اشاره کرد. صدای قرقرهها و زنجیرها برخاست و دروازهی بزرگ شهر گشوده شد. سوشیانس با تمام سرعت از آن گذشت و به سوی کنارهی دیوار شهر پیش رفت. ورن گفت: “کجا میروی؟ باید زودتر از شهر دور شویم.”
سوشیانس گفت: “نه، کسی که باید از شهر دور شود پدرم و سپاهیانش هستند.”
ورن با حیرت گفت: “منظورت چیست؟”
سوشیانس گفت: “تا به حال به این فکر نکرده بودی که چرا دو تندیس نریوسنگ وجود دارد؟ یکی در آستانهی سیاوشگرد و دیگری بر دروازهی گنگ دژ؟”
ورن به فکر فرو رفت و هیچ نگفت.
سوشیانس به سخنش ادامه داد: “برای آن که این دو شهر در واقع یکی هستند. باختر همان خاور است و همه چیز در حال تکرارکردنِ خودش است. این نشانهی زمان کرانمند است. من زادگاهم را ترک کردم تا پدرم را بار دیگر در آنجا بیابم، و زنی را که دوست داشتم در شهری رها کردم و زن دوست داشتنی دیگری را در همانجا یافتم. میبینی؟ زمان کرانمند بر چنبرهای بسته گردش میکند، و مکان نیز هم.”
تاخت کنان به سوی تندیس نریوسنگ رفتند. گوهر شب چراغی که به گردن آویخته بود، هرچه از کاخ آژیدهاک دورتر میشدند بیشتر نورافشانی میکرد. هنگامی که رخش در میان پاهای عظیم نریوسنگ ایستاد و سوشیانس از زینش پایین پرید، نور گوهر چنان زیاد شده بود که همچون ستارهای کهربایی بر سینهاش میدرخشید.
سوشیانس به سرِ نریوسنگ که در آسمان تیره گم شده بود نگاه کرد و دریافت که نمیتواند از تنهی غولآسایش بالا برود. پس گوهر را از بندِ دور گردنش جدا کرد و آن را به طرف منقار شاهین گرفت و گفت: “دوست من، میدانی که چشم امید من و اهورایان به تو دوخته شده است.”
شاهین غریوی پرشور سر داد و گوهر را به منقار گرفت و به هوا پرید. سوشیانس و ورن شانه به شانهی هم در کنار شیر و رخشِ منتظر ایستادند و با چشمانی منتظر شاهین را دیدند که در تاریکی گرگ و میشِ صبح گم شد. اما اختر زردی که در منقار گرفته بود مسیرش را نشان میداد. مانند شهابی درخشان بود که راه خود را در آسمان گم کرده باشد.
نور، چندان بالا رفت که به نقطهای کوچک تبدیل شد، و سپس بر جایی ثابت بر فراز سرِ تیرهی نریوسنگ قرار گرفت.
شاهین به سبکی باد فرود آمد و به سوی دوستانش باز گشت. گوهر، مانند اخگری بر فراز تاج نریوسنگ میدرخشید، اما هیچ اثری از جان گرفتنِ تندیسِ کوه پیکر به چشم نمیخورد.
سوشیانس گفت: “شاید باید منتظر فرا رسیدن روز باشیم. هنوز سال کهن پایان نیافته و نوروز شروع نشده است. بیا به سوی آن تپه پیش برویم. دوست دارم صحنهی بیدار شدن نریوسنگ را کامل ببینم.
ورن هم همراهش بر زین رخش جست و در حالی که به سوی تپههای مشرف به گنگ دژ میتاختند گفت: “مگر آن که تمام این ماجراها قصهای پوچ بوده باشد و نریوسنگ برنخیزد.”
وقتی به بالای تپه رسیدند، نخستین پرتوهای روز بر دشت پیشانسی فرود آمد و درستی پیشگوییهای ارشتاد را محک زد.
تازه از رخش پیاده شده بودند که تغییرات آغاز شد. نخستین چیزی که توجهشان را جلب کرد، شدت نور خورشید بود. پردهی ابر بالای سرشان آنقدر کمرنگ و رقیق شده بود که نور سرخ افق شرق آزادانه بر خاک مردهی پیشانسی میریخت. نور، هنگامی که بر نریوسنگ فرود آمد، اثری شگفت بر جای گذاشت. گوهری که بر تاج نریوسنگ نشسته بود، با درخششی بیشتر و بیشتر نورافشانی کرد، تا آن که به خورشیدی تازه تبدیل شد. نورش چنان زیاد بود که هیچ مردمکی را یارای نگریستن بدان نبود. هنگامی که گردباد نور فروکش کرد و بار دیگر چشم گشودند، نریوسنگ زنده شده بود.
سنگهای خاکستری بدنش، جان گرفت و سرخی خونی تازه در زیر سطحش درخشید. پوششی که بر تن داشت از حالت سخت و منجمد سنگیاش خارج شد و مانند جریانی مذاب به جنبش درآمد. پارچهی سرخ پیراهن نریوسنگ رنگ گذشتهی خود را به دست آورد و زره پولادینش پوستهی سنگیاش را شکافت و بار دیگر با جلایی فلزی درخشید. رنگ خاکستری کلاهش با رنگ زرین تاجی زیبا جایگزین شد. عضلات عظیم و غول آسایش بار دیگر منقبض گشت و رگهای بزرگش بر آن متورم شد. نریوسنگ از خواب بیدار میشد. برق نگاهی در چشمخانش درخشید و به سوی تپهای که سوشیانس و یارانش بر آن ایستاده بودند متوجه شد. دستش که برای سه هزار سال در جنبشی ناتمام بر فراز سرش مانده بود، با تبرزین بزرگش پایین آمد. انگشتان خشکیدهی دستش به جنبش درآمد و به سویشان برافراشته شد. سوشیانس، مبهوت از این دگردیسی، تازه دریافت که نریوسنگ برای این هزارههای طولانی با دست نیمه افراشتهاش به کجا اشاره میکرده است. گویی که در آخرین لحظات نبرد نخستین، در آن هنگام که واپسین بارقههای زمان کرانمند در افقهای تیرهی شکست گم میشد، او را بر فراز تپهای در برابرش دیده و برای درود فرستادن بر ناجی بوده که دستش را برافراشته. درودی زود هنگام و بی پایان، که سه هزار سال ناکامل مانده بود.
آشکار بود که گذر سالیان دراز ردپای خود را بر بدنش بر جای نهاده است. شکافها و ترکهایی که در پوستهی سنگی تندیسش رخنه کرده بود، در قالب زخمهایی خونین جلوه میکرد، و درختان و گیاهانی که در تنش ریشه کرده بودند، همچنان در جای خود باقی بودند. نریو سنگ بدنش را تکانی داد و پاهایش را که در آمد و رفت قرون بسیار تا مچ در خاک فرو رفته بود، با تلاشی سخت بیرون کشید. اما انگار چیزی توجهش را به خود جلب کرده باشد، مکث کرد و به بدن خود خیره شد. سوشیانس میتوانست از دور ببیند که جنبش نامنتظرهی اهورای کوه پیکر صدها لانهی پرندهی ساخته شده در شکافهای تنهاش را سرنگون کرده و فوجی از پرندگان غوغاگر را به پرواز وا داشته است. نریوسنگ تبرزینش را بر زمین کوفت. تبرزین بر زمین فرو رفته و همانطور مانند ستونی افراشته در آن باقی ماند. آنگاه با دستان عظیمش لانههای باقی مانده را گرفت و با دقتی که از موجودی به اندازهی او بعید بود، آنچه را که موفق به نجاتش شده بود بر خاک نهاد. صدها لانهی پرنده، که تخمها و جوجههای بسیاری در آن با هرج ومرج تمام ریخته بودند، بر زمین پراکنده شدند. و موجی سپید از پرندگان قدرشناس بر گرداگرد پاهای اهورای بیدار شده فرو ریخت.
نریوسنگ تکانی به خود داد، و رو به خورشید سرخی که از افق فراخکرت طلوع میکرد ایستاد. بازتاب نور خورشید بر گوهر تاجش همچون اخگری سرخ میدرخشید. آنگاه تبرزین را بار دیگر به بالای سرش بالا برد و بانگی بلند از دل برکشید.
غریو نریوسنگ، بر خلاف آنچه که فکر میکردند، زیاد بلند نبود. بیشتر به ترانهای زیبا شبیه بود که به زبان باستانی اهوراها خوانده شود. اما به شکلی مرموز در همه جا طنین میافکند. گویی خروشش در همه جا منعکس میشد و پژواکش در گوشه و کنار نفوذ میکرد. نعرهی نریوسنگ مانند درختی تناور از جنس باد که با سرعتی جادویی در سپهر ریشه بدواند و شاخه بگستراند، بر فراز سرشان گسترش یافت. ابرهای تیرهی آسمان بالای سرشان در گردبادی مهیب بلعیده شد و از شکاف آن گنبد آبی رنگ خماگن آشکار شد. گنبدی که سوشیانس جز چند باری در قلمروهای اهوراها آن را ندیده بود و ورن پس از سه هزاره رنگش را از یاد برده بود. آنگاه کل پهنهی سپهر در چشم بر هم زدنی از تیرگی ابرها رها شد و آفتاب زرین آزادانه بر دشت پیشانسی فرو بارید.
دشت و کوه در برابر خروش نریوسنگ به لرزه درآمدند و صدای بمِ شکستن چیزی از اندرونهی زمین برخاست. دیوار زرینی که در میانهی دشت پیشانسی کشیده شده بود و خونیراس را از سرزمینهای پیرامونی جدا میکرد، با صدایی مهیب از هم پاشید و ویرانه هایش بر دشت آفتاب زده پراکنده شد. طلسم آژیدهاک باطل شده بود و مرزهای خونیراس بر آدمیان گشوده شده بود.
میتوانستند از همانجا بخشهایی از شهر را ببینند که جنب و جوشی عظیم در آن به چشم میخورد. انبوه اشموغان بی نظم و ترتیب به اطراف میدویدند و دیوها نعره زنان از کاخ آژیدهاک بیرون میرفتند. در گوشه و کنار، مجسمههای سیاه یک به یک فرو میافتادند، و نور خورشید پس از سه هزار سال بر سایههای گذرگاههای گنگ دژ فرو میریخت. اندکی بعد، دروازهی شهر گشوده شد و گروهی بیشمار از سوارکاران از آن خارج شدند. تعدادشان چنان زیاد بود که حرکتشان به سیلی پایانناپذیر شباهت داشت. پیشاپیش همه، آژیدهاک سیاهپوش با زره نقرهایاش اسب میتاخت. گرگ در کنارش میدوید و هر از چند گاهی میایستاد و پوزهاش را به سوی سپهر لاجوردین بلند میکرد تا زوزهای پرطنین سر دهد. در کنارش اشناویز پیش میرفت و نگاه مشتاق ورن را همراه خویش بر دشت پیش میبرد. پس از او لشکری از دیوهای اسب سوار میتاختند و گروهی بیشمار از اشموغان سوسمار سوار و پیاده ایشان را دنبال میکردند. گروهشان مانند موج غولآسایی از گریزندگان سیاهپوش، به سوی ویرانههای دیوار زرین و خونیراس می شتافت.
ورن با نگرانی گفت: “به سوی ما میآیند؟”
سوشیانس گفت: “نه، به آن سوی دیوارزرین میگریزند.”
آژیدهاک، در نیمهی راه، انگار با حسی مرموز بر حضورشان آگاه شده باشد، برگشت و به سوی تپهای که بر آن ایستاده بودند، نگریست. سوشیانس کلاهخودش را از سر برداشت و دستانش را دور شانهی ورن که ترسیده بود حلقه کرد. آژیدهاک دستش را به سوی ایشان بلند کرد و چیزی گفت که در بانگ فراگیر نریوسنگ گم شد. آنگاه به راه خود ادامه داد و از میان دیوارهای مخروبهی زرین گذشت و به سرزمین خونیراس وارد شد. در زیر نور آفتاب، بسیار به جم شبیه بود.
سوشیانس، پیکر لرزان و ظریف ورن را در زیر دستان زرهپوشش حس کرد. ناگهان به سوی او خم شد و او را بی مهابا بوسید. ورن، با شگفتی به او نگریست، و سعی کرد چیزی به او بگوید. اما سوشیانس لبخندی زد و گفت: “نگران نباش، ما در آستانهی فرشگرد ایستادهایم و نبرد واپسین آغاز شده است. نبردی که آژیدهاک میگفت من از معرکهاش زنده بیرون نخواهم آمد.”
نریوسنگ دراین هنگام خروش خویش را متوقف کرد. سوشیانس و ورن، دست در دست هم، غرقه در نور خورشید، به او نگریستند، و دیدند که آن غولِ نیرومند از پا افتاده است. تبرزین از دستش رها شد و بر یک زانو بر زمین خمید. آژیدهاک راست میگفت، شکافها و ترکهایی که در قرون پیاپی بر بدنش وارد شده بود، حالا همچون زخمهایی عمیق و دردناک جلوه میکرد.
جنبشی به چشمشان خورد و هر دو در برابر اهورای کوهپیکر پیکری نحیف و کوچک را دیدند. پیکر، به زنی سپیدپوش تعلق داشت که دستانش را گشوده بود و داشت به نریوسنگ چیزی میگفت. سوشیانس با تعجب گفت: “او ارشتاد است. نمیدانم چطور به این سرعت به اینجا رسیده است.”
و پاسخ خود را خیلی زود پیدا کرد. پیرمردی چابک و تنومند با بالاتنهی برهنه بر دوش نریوسنگ نشسته بود و داشت ارشتاد را به او نشان میداد.
ورن گفت: “او وای است؟”
سوشیانس گفت: “آری، گویی به اهوراها علاقمند شده باشد. هرچند تمام کردارهایش به بازی میماند…”
گفتار سوشیانس نیمه تمام ماند، چون چشم انداز مقابلشان تغییری باشکوه را تجربه میکرد.
سپاهیان نور به سوی دشت پیشانسی میشتافتند.
از دوردستها، از هر چهارسوی دشت پیشانسی، لشکریانی گران پیش میآمدند. تا چشم کار میکرد، سپاهیانی بودند که در ساز و برگ کامل به سوی تپه میشتافتند. پیکر تنومند مردان و گیسوی دراز زنان از دور به چشم میخورد و نشان میداد که لشکریان پیشارویشان از زنان و مردانی جنگاور و شجاع تشکیل شدهاند. خانوادههایی که بسیاری ایشان فرزندان نوجوانشان را هم به همراه آورده بودند. سرعتشان چندان زیاد بود که ساعتی بیشتر طول نمیکشید تا به آنجا برسند، و همزمانی فرا رسیدنشان شگفتانگیز بود.
از پشت سرشان، از سوی تپه ماهورهایی که به سرزمین فردرفش منتهی میشد، انبوهی از فیل سواران پیش میآمدند. پیشاپیش همه، آموردات سرخپوش بر اسبی سیاه میتاخت. انبوهی از مردمان سیهچرده و نیمه برهنهی فردرفش، پشت سر اسبها پیش میآمدند و نیزههای بلند خود را با هماهنگی بالا و پایین میبردند. از کنارهای دیگر، انبوهی از مردمان خشن و رداپوش ویدرفش با شترهای سیاهشان فرا میرسیدند. در کنارشان سپاه کوچکتری پیش میتاخت که از اهورایان نژاده تشکیل شده بود. رهبرشان سواری مغرور و زرهپوش بود که پرچمی با نقش شیر را حمل میکرد. شبح تنومند بهرام دلاور در کنارش دیده میشد که بر اسبی بزرگ میخرامید و گرزی گاو سر را در مشت میفشرد.
از آنسو، از سوی ارتفاعات هارابورز، سوارکاران دشتهای جنگلهای سیوا فوج فوج پیش میآمدند. همه خفتانهای چرمی در بر و کلاهخودهای شاخدار بر سر داشتند که موهای طلاییشان از زیر آن بیرون زده بود. وهومن که در زرهی زرین میدرخشید پیشاپیش آنها اسب میتاخت. بر شاخهی دیگرِ هارابورز که در برابرشان بود، کوهستان از انبوه پیادههای نیزه دارِ آرزا سیاه شده بود. همگی با قامتهای کوتاه و بدنهای فربهشان سرود خوانان پیش میآمدند و جلوی صفهایشان درفش آبی اسپند را حمل میکردند. دریای فراخکرت نیز از صدها قایق و کشتی که مردمان سپید رو و درشت اندام وروبرشان را حمل میکرد، پر شده بود. لشکری بزرگ از اهوراهای زرهپوش ایرانویج از سویی دیگر به سمتشان پیش میآمدند. آناهید زیباروی و سروشِ خردمند آنان را راهبری میکردند. نقش انار سرخ بر پرچمِ روی نیزههایشان خودنمایی میکرد. در کنارشان هزاران چابکسوار تنگ چشمِ برجرشان پیش میتاختند که لباسهای زردی بر تن کرده بودند و به تیر و کمان مسلح بودند. رهبر این گروه بر ارابهای زرین سوار بود و با دو سوار زرهپوش همراهی میشد.
سوشیانس با دیدن او شگفت زده فریاد زد: “نگاه کن، او مهر است. به یاری ما میآید. نمیدانم چه شده که عهدش را با آژیدهاک از یاد برده است.”
ورن با شگفتی گفت: “چگونه است که همگان همزمان به اینجا رسیدهاند؟ سفر برخی از ایشان هفتهها طول میکشد. میبینی؟ دریانوردان وروبرشان و بربرهای سیوا همزمان به دروازههای شهر نزدیک میشوند.”
سوشیانس گفت: “فراموش کردهای که زمان کرانمند پایان یافته است؟ ما دیگر در زمان بیکرانه زندگی میکنیم. زمانی که در آن اکنون بر گذشته و آینده چیره است. بعید نمیدانم که خروش نریوسنگ به هریک از ایشان در زمانی متفاوت رسیده باشد. زمانی که به ایشان مهلت کافی میداده تا در این روزِ بزرگ به دشت پیشانسی برسند.”
لشکریانی که از هر سو پیش میآمدند، در آغازگاه دشت پیشانسی، در آنجا که پیکر درهم شکستهی نریوسنگ نیرومند بر دروازههای گنگ دژ افتاده بود، به هم رسیدند و مانند گردابی در هم جوشیدند. سوارکاران زردپوش آرزا با شادمانی شترسواران سیهچردهی ویدرفش را در آغوش میکشیدند و هریک به زبان خویش که برای دیگری نامفهوم بود، سخنانی خوشایند را بر زبان جاری میکردند. دریانوردان جسور وروبرشان که در کرانهی آبهای چی چست از کشتیهای خود پیاده شده بودند، هلهله کنان از دیوارهای فرسوده و ترک خوردهی شهر گذشتند و به اهالی گنگ دژ پیوستند که مسلح به چوپ و چماق برای یاری دادن سپاهیان نور به استقبالشان میشتافتند. گروه ایشان مانند تیغهای از الماس سپید از درون دروازههای سیاوشگرد بیرون کشیده شد و در میان انبوه نیزهداران تیره پوستِ فردرفش فرو رفت. مردان و زنانی که تا به حال یکدیگر را ندیده بودند و حتی از وجود نژادهایی به این شکل و رنگ نیز بیخبر بودند، مانند خواهران و برادرانی دستان زرهپوش هم را به علامت دوستی میفشردند و نعرههای شادی بر میکشیدند.
در این میان، اهورایان بیش از سایرین متانت به خرج دادند. زرهپوشان ایرانویج همراه با آدمیانی که همراهیشان میکردند به هم نژادانشان که از خلیج سدویس میآمدند برخوردند. آنان به سادگی در برابر یکدیگر کرنش میکردند و به زبان زیبا و باستانیشان سرودهایی دسته جمعی را در خوشامدگویی به یکدیگر میخواندند. زبانی که گروهی معتقد بودند پیش از نبرد نخستین و گونهگون شدن نژادهای انسانی، در میان آدمیان نیز رواج داشته است.
شش سردار اهورا، اما، نتوانستند بر احساسات خود غلبه کنند. امورتات و شهریور مانند دو آشنای قدیمی بر سینهی یکدیگر مشتهای دوستانه میکوبیدند و آناهید و اسپند یکدیگر را در آغوش کشیده بودند. وهومن و بهرام شادمانه به مهر و همراهانش پیوسته بودند و با شگفتی از حال و روزشان میپرسیدند. همهی سرداران، مانند نگین انگشتری در اطراف پیکر عظیم نریوسنگ گرد آمده بودند و دوست زخمیشان را با سخنان شیرین میستودند.
دشت انباشته از شادمانیهایی بود که برای هزاران سال مانند آتشی زیر خاکستر پنهان بود.
سوشیانس و ورن دست در دست هم از تپه پایین رفتند و به انبوه مردمانی پیوستند که در اطراف پیکر عظیم نریوسنگ جمع شده بودند. در میانهی راه بودند که شاهین با چشمان تیزبینش به آسمان خیره شد و پس از چند فریاد شادمانه، به آسمان پرید. حرکت ناگهانی شاهین و سایهی عظیمی که بر فراز دشت پیشانسی گذشت و بر نور نوپای خورشید لکهای تیره انداخت، چشمها را به آسمان متوجه کرد. صحنهی باشکوهی در آن بالاها انتظارشان را میکشید. اژدها، با اندام مهیب و نیرومندش بر بادها سوار بود و در آسمان چرخ میزد. بالهای چرمین و بلندش را باز کرده بود و پرهای بدنش مانند رنگین کمانی در آفتاب میدرخشید. اژدها چند بار بر فراز دشت چرخ زد و بر بلندترین کنگرهی کاخ ویرانهی آژیدهاک فرود آمد. آنگاه بالهایش را بست و از آنجا گردن کشید تا چشم انداز نبرد واپسین را به دقت بنگرد. تازه در آن هنگام بود که سوشیانس و دوستانش پیکر کوچکتری را دیدند که بر شانهی اژدها نشسته است. نیازی به کنکاش زیاد نبود. نوری که بر موی بلند سپیدش میتابید، تردیدی در هویتش باقی نمیگذاشت. او زروان بود که به همراه دوست دیرینش برای نظارهی پایان کار فرزندش پس از سه هزار سال به گنگ دژ بازگشته بود.
رخش، که گویی بوی اسبان اهوراها و تپیدن زمزمهی نبرد در دشت خونش را به جوش آورده بود، با دیدن سایهی اژدها بر روی دو پا بلند شد و شیههای چنان بلند کشید که توجه همه را به خود جلب کرد. آنگاه از جایی که ایستاده بودند، تاخت کنان پیش رفت و با سرعت باد خود را جنگجویان نوآمده رساند. بادی که گویا به لطف وای لطیف و خنک شده بود، از لابلای درزهای زره زرین سوشیانس به درون تراوش میکرد و پوست خستهاش را نوازش میکرد. ورن زیبارو، با کمی دودلی در جلویش نشسته بود و با دستان منقبضش قرپوس زین را چسبیده بود. سرش را به زیر انداخته بود و به جنگاوران نگاه نمیکرد. گویی از دیدن رخسار کسانی که سه هزار سال طعم ستمهایش را چشیده بودند، شرم داشت.
اهورایان و سرداران که از شنیدن صدای رخش به وجد آمده بودند، با آغوش باز ایشان را پذیرا شدند. نخست گمان کردند این جم است که بر رخش چنین رهوار پیش میتازد. شباهت رخسار آژیدهاک با برادرش و پسرش چنان بود که گروهی حتی پس از این که چهرهی سوشیانس را دیدند هم از اشتباه بیرون نیامدند.
سوشیانس، با دست زرهپوشش نقاب اژدها نشان را بالا زد و لبخند زنان به چهرههای شادمان دوستانش نگریست چهرههایی که آشناترینشان را شش روز پیش برای نخستین بار دیده بود و با این وجود حس میکرد عمری است همه را میشناسد. عظمت نبرد با نیروهای ظلمت چنان بود که همهی قلبها را به هم نزدیک کرده بود.
سوشیانس که لرزش بدن ورن را از زیر خرقهاش حس کرده بود، هنگامی که در مقابل دروازهی گنگ دژ برابر سرداران رسید، او را از روی زین بر زمین نهاد. ورن با چابکی بر پاهایش فرود آمد، اما همچنان سر به زیر داشت. اهورایان با دیدنش اخم در هم کشیدند و زمزمهای غیردوستانه در میانشان برخاست. سوشیانس نیز پس از ورن خانهی زین را خالی کرد و شانه به شانهی ورن ایستاد. آنگاه کلاهخود شاخدارش را از سر برداشت و با صدای بلند گفت: “منم سوشیانس، فرزند آژیدهاک، پادشاه تاریکی، و برادرزادهی جمِ بزرگ، پادشاه نور، منم ناجی جهان.”
اهورایانی که هنوز به اشتباه او را جم میپنداشتند، با شنیدن این سخنان، به یکدیگر نگاه کردند. چنین مینمود که همه دربارهی این که حالا باید چه رفتاری را از خود نشان بدهند، دودل هستند. نخستین کسی که بر این دودلی غلبه کرد، ارشتاد بود. او خود را صف پیشین اهورایان رساند و با بزرگ منشی در برابر سوشیانس کرنش کرد. وقتی که بر زانوی خویش نشست، خنجر باریک و تیزش را از غلاف خارج کرد و آن را با دستان پیر و نحیفش بالا گرفت و فریاد زد: “درود بر ناجی گیتی، فرشگرد آغاز شده است و من سلاحم را به فرماندهی سپاه روشنایی پیشکش میکنم.”
پس از او، وهومن چنین کرد و به دنبال وی اهورایان یک به یک در برابرش کرنش کردند. همگان سلاحهایشان را بالا میبردند و آنچه را که ارشتاد گفته بود تکرار میکردند. سوشیانس با کمی شگفتی، دید که مهر و رشن و چیستا نیز چنین کردند. باور نمیکرد خداوندی که مادرش عمری عظمتش را میستود، به نبردی بپیوندد که او فرماندهی آن است، و چنین فروتنانه در برابرش رفتار کند.”
به دنبال سرداران بزرگ، سایر اهورایان نیز به زانو درافتادند و آدمیان نیز مانند موجی به ایشان پیوستند. انبوه جماعتی که در دشت پیشانسی گرد آمده بود، چونان دریایی از آهن که موجی سهمگین در آن افتاده باشد، در برابرش سر فرود آوردند و جنگلی از نیزهها و کمانها و شمشیرها را بر فراز سرشان برافراشتند، و در پیشاپیش همه، مهر بود که گرزِ زرینش وجره را بالا گرفته بود. فلز تیغهاش، مانند آتشی درخشان در زیر آفتاب میدرخشید.
ورن کمی دیرتر از بقیه، اما با قاطعیت به انبوه جنگجویان پیوست. اهورایان، گویی گناهان گذشتهاش را فراموش کرده باشند، در میان صفوف خود جایی برایش باز کردند.
سوشیانس با صدایی آرام، گفت: “برخیزید…”
صدایش در میان جنگاوران پیچید، اما کسی از جایش تکان نخورد. سوشیانس بار دیگر با صدایی کمی بلندتر گفت: “برخیزید…”
اما باز هم واکنشی در میان گروه مردم آشکار نشد.
سوشیانس برای بار سوم سخن گفت، و این بار صدایش چنان بلند بود که مانند رگباری بر گوش جنگاوران فرو بارید: “برخیزید، من برای این آمده ام که دیگر در برابر کسی زانو نزنید.”
این سخن، مانند تندری در میان جنگجویان طنین انداخت. دریای آهنینی که در برابرش بود بار دیگر موج برداشت. همگان بر پا خاستند، ولی شمشیرهای خویش را همچنان آخته بودند.
سوشیانس خطاب به همه گفت: “امروز نخستین روز از سال نو است. زمانی تکراری و بی رمق که سه هزار سال شما را در بند کرده بود، پایان یافته و فرشگرد آغاز شده است. امروز، نبرد واپسین آغاز خواهد شد. به سرداران خویش بپیوندید و آمادهی نبرد باشید. شاید که نور آفتاب بار دیگر گیتی را ترک نکند.”
مردمان، با حرکتی منظم شمشیرها و سلاحهایشان را غلاف کردند. هزاران هزار شمشیر در غلافها فرو رفت و جنگلی که از بیشمار نیزه و زوبینِ برافراشته پدید آمده بود، ناگهان محو ناپدید شد. جنگاوران در دشت پراکنده شدند. همزبانان به هم و همنژادان به یکدیگر پیوستند.
و این چنین بود که سوشیانس بار دیگر با بازیگران کهنسال این شترنج دیرینه همراه شد. نریوسنگ، که نفسهای آخر را میکشید، با چهرهی رنگ پریده ولی خندانش به دوستان و همرزمانش نگاه میکرد و میرفت تا به سوی شهر مردگان بشتابد.
زمان بیکرانه، با گشودگی و فربهی ملموسش آغاز شده بود، و چنین مینمود که برای هر کاری وقت باقی باشد. در عین حال، ضرباهنگ رخدادها به تدریج تندتر و تندتر میشد. آناهید زیبا که در زره پولادینش برازنده و شجاع مینمود، پیش آمد و از سوشیانس تشکر کرد، پس از او شهریور دلاور چنین کرد. هردو سالم و هوشیار از خواب سه هزار سالهشان برخاسته بودند. انگار که اثر تیر بوشاسپ جز رویایی ناخوشایند و طولانی نبوده باشد. بهرام برایش خبر آورد که سپاهی از اهوراهای وروکش را به همراه آورده اند. وهومن جسور با مردانی که از سیاوشگرد بسیج کرده بود پیش آمد و از دیدنش ابراز شادمانی کرد.
همه از دیدن مهر و ورن که به سپاه روشنایی پیوسته بودند شگفت زده بودند. مهر، که با دوستانش رشن و چیستا همراه بود، سپاهی از پرستندگان خویش را به همراه آورده بود. سوشیانس و اهوراهای دیگر کنجکاو بودند که دلیل پیوستنش به نیروهای نور را بدانند. مهر، به کوتاهی برایشان تعریف کرد که آژیدهاک، گویا پس از خبر یافت از پیشروی سوشیانس و آگاهی از این که مهردروج راز چگونه کشتن او را برایش افشا کرده، دربارهی مهر بدگمان شده و به اَپوشِ دیو، شوهر ناگهیس، دستور داده بود تا مهر را بیابد و او را از سر راه بردارد. اپوش، مهر را در نزدیکی درختی که مهردروج را بر آن بر دار کرده بودند، یافته و با او جنگیده بود. مهر اپوش را از پا درآورده بود و خشمگین از عهدشکنی آژیدهاک، به سپاه روشنایی پیوسته بود. مهر پس از آن که به کوتاهی ماجرای خود را تعریف کرد، گرز درخشان و عجیبش را که انتهایی خمیده داشت، به اهورایان نشان داد و برایشان تعریف کرد که چگونه آن را در غاری از یاد رفته پیدا کرده است و پردهای از تارهای عنکبوتی مخوف را از گرداگرد آن پاک کرده است. سوشیانس با کنجکاوی به گرز مهر نگاه میکرد. این همان وجرهی مشهور بود. تنها سلاحی که بر مار بزرگ کارگر میافتاد.
در این میان، اهوراهای بسیاری هم به نزد ورن رفتند و با ته مایهای از کدورت، از این که بار دیگر به حلقهی دوستداران جم بازگشته و همراهی با سپاه نیکی را برگزیده به او شادباش گفتند.
تنها شادمانی دو تن با غم در آمیخته بود، نخست، ارشتاد، که سرافراز از برآورده شدن پیشگوییاش، انگشت بزرگ فرزندش را در آغوش گرفته بود و بر جسدش میگریست. دیگری سوشیانس بود که اندیشناک به دیوارهای فروپاشیدهی زرین خیره شده بود و تیرگی لشکریان آژیدهاک را در فراسوی آن جستجو میکرد. فکر آن که به زودی در میدان نبرد با پدرش روبرو خواهد شد، آرامشش را ربوده بود. او تنها عضو آن گروه خوشنود و شادمان بود که به نبرد واپسین و ابهامِ نهفته در آنمی اندیشید. فرشگرد آغاز شده بود، اما هیچ کس نمیدانست زمان بیکرانه تا کی خواهد پایید.
گرد آمدن سپاهیان و منظم شدنشان در دشت پیشانسی تا ظهرگاه به طول انجامید. نور خورشید، که پس از سه هزار سال برای نخستین بار بر دشت پیشانسی فرو میریخت، ردپای معجزه آسای خویش را بر خاک نهاده بود. از لا به لای خاک تفتیده و سوخته، علفهایی نورس سر بر کشیده بودند و گیاهانی که برای قرنها با تنهی شکنجه دیده و خمیده به سوی زمین سر فرود میآوردند، به تدریج قد راست میکردند و گلهایی سپید و زرد بر شاخههایشان دیده میشد. هر دقیقهای که از نخستین روز سال میگذشت، دشتِ پیشارویشان در سبزی و طراوت بیشتری فرو میرفت.
اما این منظرهی شکوهمند تنها تا دیوار زرین ادامه داشت. در آنسوی دیوار، در سرزمین زیبای خونیراس که همگان بهشت روی زمینش مینامیدند، همچنان سیطرهی نیروهای ظلمت آشکار بود. ابر تیرهای که سی قرن زمین را از دسترس خورشید دور میکرد، با فریاد نریوسنگ از هم دریده شده بود و در نیمهی خاوری آسمان جای خود را به منظرهی چشم نوازِ گنبد کبود خماگن داده بود. اما سپهر در آنسوی ویرانههای دیوار زرین همچنان ابرآلود بود. تیرگی به قلمرو پادشاه تاریکی عقب نشسته، اما هنوز شکست نخورده بود. آژیدهاک که در زمانهای دور دست از سرزمینهای پیرامونی به خونیراس لشکر کشیده بود و سپاهیان روشنایی را در آنجا قتل عام کرده بود، حالا به درون مرزهای سرسبز قلمرو میانی عقب مینشست. سوشیانس و یارانش میبایست مسیری را که او در آغاز زمان کرانمند طی کرده بود دنبال کنند و دشمن خویش را در فراسوی دیوار زرین تعقیب نمایند. با فرو ریختنِ دیوار، طلسم آژیدهاک نیز در هم شکسته بود و دیگر منعی برای گام نهادن آدمیان و اهورایان بر خاک خونیراس وجود نداشت.
از آنسوی دیوار زرین، صدای کوبش طبلها و نعرهی اشموغان به گوش میرسید و معلوم بود که آژیدهاک هم در حال گرد آوردن نیروهای خویش است.
سوشیانس، با سرداران اهورا مشورت کرد و تصمیم گرفت به همان ترتیبِ نبرد نخستین لشکر خویش را بیاراید. همگان او را به رهبری جنگ پذیرفته بودند و مردمان عامی و ساده دلی که از گنگ دژ و سیاوشگرد آمده بودند، با گفتارهایی ستایش آمیز او را خطاب قرار میدادند و گمان میکردند خود جم است که از جهان زیرین به میان زندگان بازگشته است.
سوشیانس سرداران شش گانهی خویش را به همراه گزیدهترینِ پهلوانان اهورا گرد آورد و با ایشان در مورد نقشهی جنگیشان رای زد. آناهید و شهریور به حملهی مستقیم معتقد بودند و تمایل داشتند با چابکسواران اهورایشان به قلب سپاه ظلمت بتازند. وهومن محتاطتر بود و میخواست نقشهای برای به دام انداختن و نابود کردن آژیدهاک بچیند. اسپند میخواست پیادههای پرشمار خویش را در نیمهی راست سپاه مستقر کند و اموردات پیشنهاد میکرد که پیل سوارانش وظیفهی شکستن خط مقدم سپاه آژیدهاک را بر عهده بگیرند. پهلوانان دیگر نیز هریک نظری داشتند. مهر، وجرهاش را در مشت میفشرد و به دنبال راهی میگشت تا جای مار بزرگ را در زیر زمین تشخیص دهد. او میبایست با وجره سر او را به هستهی آهنین زمین میکوبید و به این ترتیب نابودش میساخت. بهرام پیشنهاد میکرد از کمانداران برجرشان برای کمین و حملهی غافلگیرانه در کرانههای جنگل استفاده شود. ورن، معتقد بود میتواند با پیوستن به سربازانِ اشموغش، آنها را به جان سپاهیان دیگر بیندازد و به این ترتیب در صفوف دشمن شکاف ایجاد کند.
سوشیانس همهی نظرها را شنید و تصمیم خود را گرفت. برای هر یک از سرداران و پهلوانان وظیفهای تعیین کرد و کاری شایسته را به هریک سپرد. فرماندهی قلب سپاه را خودش بر عهده گرفت. اما از آنجا که نمیدانست تا کِی زنده خواهد ماند، مهرِ هزار چشم را به جانشینی خویش برگزید. اگر حرفهای آژیدهاک راست از آب در میآمد، احتمال زیادی داشت که در میانهی میدان از پا بیفتد و نمیخواست در این حالت هرج و مرج در سپاه روشنایی رخنه کند. همه قبول داشتند که اگر یکبار دیگر نیروهای تاریکی پیروز شوند، دیگر امکانی برای نجات جهان باقی نخواهد ماند.
انبوهی از سوارکاران چابک و کوتاه قامت آرزا که مهر را همچون ایزدی جنگاور میپرستیدند، در قلب سپاه صف بستند و اسبهای کوچک و تندروشان را برای آغاز نبرد تیمار نمودند. در پیشاپیش این گروه، دو فوج از اهورایانی که از نبرد نخستین جان سالم به در برده بودند دیده میشدند. آنان که از جزیرهی وروکش آمده بودند، به رهبری بهرام، و آنان که از ایرانویج میآمدند، به رهبری سروش.
آرتا، که گروهی پرشمار از شترسواران فردرفش را با لبادههای تیره و گشادشان راهبری میکرد، در جناح چپ قرار گرفت و با صفوف درهم و برهمی از بربرهای زرین موی دشتهای سیوا حمایت شد. وهومن به همراه او سرداری این جناح را بر عهده داشت. جناح راست، به جنگجویان درشت اندام وروبرشان و فیل سواران لاغراندام فردرفش تعلق داشت. این دو گروهِ متفاوت مانند پیکرهای منسجم در کنار هم صف بسته بودند و در انتظار آغاز نبرد بودند. پهلوانان وروبرشان تبرهای بزرگشان را در دست میچرخاندند و فیل سواران فردرفش که به همراهی پیاده نظامی پرشمار از مردمشان دلگرم بودند، پرچمهای رنگارنگ خود را به عاج فیلهایشان میآویختند. سردار جناح راست، آمورتات بود که در کنار شهریور بر اسب سپیدش نشسته بود.
به این ترتیب، روز به نیمه رسید. جبههی شرقی دشت پیشانسی از لشکریان سوشیانس پر شد و همه در جایگاههای خویش قرار گرفتند. مهرِ هزار چشم در میانهی میدان بر ارابهاش ایستاده بود و وجره را در مشت میفشرد. دوستانش، رشن، چیستا و سروش که با او آشتی کرده بود، وظیفه داشتند دشمنان را از اطرافش پراکنده کنند تا بتواند سر مار بزرگ را به گرز بکوبد.
کودکان و سالخوردگان گنگ دژ که از شرکت در نبرد محروم بودند، بر فراز برج و باروها گرد آمدند تا صحنهی نبرد واپسین را نظاره کنند. گرداگرد پیکر بیجان نریوسنگ که بر فرشی از سبزهها خفته بود، هزاران مشعل افروخته بودند و کمانداران در چین و شکن لباسش پناه گرفته بودند تا از نزدیک شدن اشموغان به گنگ دژ جلوگیری کنند. این چنین بود که همه در انتظار آغاز نبرد بر جای خود آرام گرفتند.
آنجا، در آستانهی زمان بیکرانه ایستاده بود.
رعد میغرید و در پرخاشِ گهگاهِ نور تلاطم دریای آهن را میدید که زیر پایش از گوش تا گوشِ دشت پیشانسی گسترده بود. توفان به تدریج بر میخاست. سرمای فلز کلاهخودش بر پوست سرش فشار میآورد و حلقههای بلند موهایش در چنگال بادِ بازیگوش افراشته شده بود. دستش را بر قبضهی شمشیرش کشید و رانهایش را بر زین فشرد. خورشیدی که از فراز سرشان بر دشت میتابید، چشم انداز برابرش را تا دوردستها روشن کرده بود. پشت سرش، فراخکرت همچون دریایی از زر خام میدرخشید.
ساعتی از ظهر گذشته بود که بانگ گام زدن هزاران هزار سپاهی از دل تاریکی لانه کرده در خونیراس برخاست. ابری تیره آسمان باختری را در چنگال خود فشرد، اما در مصاف با گنبد کبود خاوری از پیشروی باز ماند و خطی از آمیختگی ابر و آفتاب را بر فراز سرشان کشید که هر از چند گاهی با تندرهای سهمگین به لرزه میافتاد. سوشیانس به چهرهی مصمم سپاهیانش نگریست و نگاهش را به دور دستها گرداند. بر فراز تپهای مشرف به میدان نبرد، سه پیکرِ ناهمگون را دید که در آرامش ایستاده بودند و نبرد را نظاره میکردند. پیکر عظیم اژدها بر زروان و وای سایه افکنده بود. اینان تنها بی طرفهای این جنگ سترگ بودند.
بالاخره انتظار به سر رسید و سایهی سپاهیان آژیدهاک از میان دیوارهای زرین آشکار شد.
آژیدهاک خود پیشاپیش سپاهیانش اسب میتاخت. گرگ پا به پای اسب سیاهش زمین را در مینوردید و زوزهکشان بر علفها میدوید. پشت سرش، انبوهی از اشموغان و دیوان پیش میآمدند. شمارشان چندان بود که سطح زمین را کاملا پوشانده بودند و نیزههایشان تا چشم کار میکرد آسمان را زخمی کرده بود. گویی غریو نریوسنگ علاوه بر سپاه روشنایی، پیروان ظلمت را هم خبردار کرده بود و آنان را نیز به میدان جنگ واپسین فراخوانده بود.
سوشیانس با رخش یکبار عرض میدان نبرد را طی کرد و با چشمانی که شعلههای نگاهش از شکاف نقاب کلاهخودش آشکار بود، به سپاهیانش نگریست. بخش مهمی از ایشان، مردمی ساده و عامی بودند که برای نخستین بار بود شمشیر به دست میگرفتند. سوارکاری اسب سوارانشان تعریفی نداشت و آشکار بود که منع دیرینهی دیوان مهارتهای رزمیشان را بسیار کاهش داده است. با این وجود، برق شجاعت و بیباکی در نگاههایشان پدیدار بود. همگان، زمانی بسیار دراز را با ننگی تحمل ناکردنی زیسته بودند و حالا نمیتوانستند این واپسین فرصتِ سرافراز زیستن را از دست بدهند. در میانشان تک و توک اهوراهایی هم دیده میشدند، که شمار همهشان از هزار کمتر بود. اینها بقایای نژادی زرین و برگزیده بودند که پیش از نبرد نخستین محترم ترین موجودات جهان بودند و علوم و هنرها را به نوادگان نژادهای دیگر آموزانده بودند. در چشمان زیبای ایشان نیز برقی از ملال میدرخشید. نوری کهن که خاطرهی سه هزار سال در به دری و آسیبهای پیاپی از آن تراوش میکرد. سوشیانس دریافت که سپاهیانش ممکن است شکست بخورند، اما هرگز نخواهند گریخت.
همه، حتی اهوراهای سرافراز، با چشمانی ستایشگر به او مینگریستند. به زره زیبایش که زیر آفتاب مانند خاطرهای دوردست و به جا مانده از نبرد نخستین میدرخشید، و به رستاخیزی از تصویر جم شبیه بود. سوشیانس پس از یکبار طی کردن عرض میدان نبرد، در میانهی سپاه ایستاد. سپاهیان، همچنان به او خیره شده بودند. گویا انتظار داشتند پیش از آغاز نبرد رجزی بخواند یا دلگرمیای به ایشان بدهد.
سوشیانس، اما، خیال پرگویی نداشت. پاهایش را در رکاب فشرد و بر آن ایستاد، آنگاه شمشیر درخشان جم را از غلاف بیرون کشید و آن را به هوا بلند کرد. هزاران هزار چشم در سکوتی مطلق حرکاتش را دنبال میکرد.
سوشیانس به سوی مرزهای خونیراس برگشت و دهنهی رخش را کشید. رخش بر دو پای جلویی بلند شد و شیههای بلند سر داد. آنگاه، سوشیانس با گفتن دو کلمه، به سوی سپاه ظلمت تاخت: “و اینک فرشگرد…”
هرچند فریاد نزده بود، اما صدایش همچون خروش نریوسنگ در همه جا پیچید. سپاهیان، گویی ناگهان از زیر بار زمان کرانمند آزاد شده باشند، گردن افراشتند.
سوشیانس پس از گفتن این دو کلمه، کمی مکث کرد. آنگاه بی آن که به پشت سر خود بنگرد، عنان رخش را رها کرد تا به میل خود به سوی سپاه دشمن بتازد. شیر، نعرهای سهمگین از دل برکشید و اربابش را دنبال کرد. پس از او، سپاه اهورایان و آدمیان یکپارچه از جا کنده شده و به سوی سایههای پیش رو هجوم برد. شاهین، همچون زینتی جاندار، بر میانهی کلاهخود سوشیانس نشسته بود و تا وقتی که نخستین چکاچاک شمشیرها برنخاست، از جای خویش تکان نخورد.
جنگاورانِ دو جبهه نخست با گامهایی سبک، و بعد با شتابی بیشتر به سوی یکدیگر دویدند. یورتمهی اسبان به چهار نعلی شورآمیز تبدیل شد و سپاه روشنایی همچون صاعقهای آهنین در سینهی تیرهی سپاه آژیدهاک فرو رفت.
از نخستین برخورد صفوف جنگجویان بانگی بلند برخاست. صدای برخورد فلز با فلز، و نعرهی مردان جنگی با صداهای بم و خفتهی دریده شدن زرهها و خرد شدن جمجمهها ترکیب شد، و هنگامهای خونین را پدید آورد. سوشیانس، مستقیم به سوی پدرش تاخت. هنگامی که در میانهی دشت پیشانسی به هم رسیدند، هر دو درنگ کردند. چشمان درخشان آژیدهاک از شکاف کلاهخود سیاهش نمایان بود. صدایش، وقتی فرزندش را خطاب قرار میداد، بیش از آن که خشمگین باشد، ستایشگرانه بود. آژیدهاک گفت: “سرانجام کارِ خود را کردی؟”
سوشیانس گفت: “آری، چنان که خنیاگران گفته بودند، نبرد واپسین آغاز شده است.”
در صدای آژیدهاک رگههایی از ریشخند آشکار بود: “نبرد واپسین؟ به راستی فکر میکنی با پیروز شدن در این هنگامه نیکی بر پلیدی پیروز خواهد شد و نبردی دیگر در نخواهد گرفت؟”
سوشیانس گفت: “پلیدی و نیکی برجای خواهند بود، چنان که همواره بودهاند. اما تعادلشان دگرگون خواهد شد و جهان برای دورانی که امیدوارم طولانی باشد از تباهی نجات خواهد یافت.”
آژیدهاک قهقههای سر داد و گفت: “شاید هیچ یک از ما نبرد بعدی میان نیروهای نور و ظلمت را نبینیم، اما بگذار این یک بار را چنان بجنگیم که خنیاگران برای توصیف عظمتمش زبان خویش را نارسا بیابند.”
سوشیانس گفت: “چنین باد.”
آنگاه به سوی هم هجوم بردند و نبرد دو سپهسالار آغاز شد. آژیدهاک همچنان که پیش میتاخت، مارهای دور بدنش را یکایک برگرفت و به سوی سوشیانس پرتابشان کرد. شاهین که در اطراف سوشیانس پرواز میکرد، به ناگاه فرود آمد و یکی از مارها را با چنگالش گرفت. مار دور او پیچید و هردو بر خاک در غلتیدند. سوشیانس شمشیر جم را از نیام کشید و دومین مار را در هوا به دو نیم کرد. مارِ غولپیکر با شکمی دریده بر زمین افتاد و پیش از آن که جان دهد، دندانهای زهرآگین و خشمگینش را در خاک فرو کرد. گرداگردش خاکِ تیره و تفتیده جوشید و گیاهان با زهرِ مرگبارش خاکستر شدند.
پیش از آن که دو سوار به هم برسند، شیر و گرگ با هم درگیر شدند و با غرش مهیبشان جنگجویان دیگر را از گرد پدر و پسر دور کرد. رخش و اسب سیاه آژیدهاک هنگامی که به هم رسیدند بر دو پا برخاستند و با سم بر سینهی هم کوفتند. جرقههایی که از برخورد شمشیرهای اربابانشان بر فراز سرشان بر میخاست، مانند بارانی از اخگر بر اندامهای تراشیدهشان فرو میریخت. دو شهسوار همچنان که با حریف در میآویختند، به سرنوشتِ نبرد نیز چشم دوخته بودند.
جنگ واپسین آشوبی بزرگ بود. پیلسوارانی که با دستور آموردات پیش میتاختند، گروهی بزرگ از سوسمارسواران را زیر گامهای خود خرد کردند، اما نخستین رستهشان با زخم زوبین اندازانِ اشموغ از پای در آمدند. ناگهیس که فوجی از کمانداران اشموغ را رهبری میکرد، با هر تیر فیلی را به سنگ تبدیل میکرد. ورن در این هنگامه به سوی سپاه تاریکی تاخت و یک تنه به میان اشموغان زد و با صدایی بلند فرمان داد: “دیوها، دیوها را بکشید.”
کمانداران اشموغ دودل به بانویشان نگاه کردند و نمیدانستند چه کنند. بالاخره بخشی از آنها اطاعت کردند و دیوها را هدف قرار دادند. پس از آن که چند تن از آنها بر زمین در غلتیدند، بقیه متوجه حیلهی ورن شدند. خیشمای وحشی سوار بر اسب عظیمش پیش تاخت و فرمان داد تا ورن و اشموغان هوادارش را نابود کنند، و به این ترتیب میان کماندارانِ اشموغ دو دستگی ایجاد شد و بسیاری با تیر همقطارانشان بر خاک افتادند. ورن که در قصدش کامیاب شده بود، با تیغ آخته به سوی ناگهیس تاخت. ناگهیس کمانش را زه کرد وتیری به سوی او رها کرد که به اسبش خورد و آن را به مجسمهای خاکستری تبدیل کرد. ورن بر زمین غلتید و در چند قدمی او برخاست و با ضربهای سرش را چون گویی به هوا پرتاب کرد. ناگهیس که همچنان کمانش را در چنگال میفشرد، بر زمین افتاد.
ورن هنوز طعم پیروزی را درست نچشیده بود که دردی جانکاه را در میان دو کتفش حس کرد. با حیرت برگشت و خود را با خیشما روبرو دید. خیشما، نیزهی دیگری را به سویش پرتاب کرد و با لذت دید که چگونه بر وسط سینهاش نشست. ورن آهی کشید و در حالی که دو نیزه بر پشت و سینهاش فرو رفته بود، بر خاک درغلتید، آخرین چیزی که دید، سوشیانس بود که ضربتی سخت را بر کلاهخود آژیدهاک فرود میآورد، و شاخ بلند مفرغینِ آن که زیر این فشار ضربت درهم شکست و همچون پولکهایی زرین بر خاک فرو ریخت.
از سوی دیگر، سوسمارسواران از جبههی شمالی فشار آوردند و جناح چپ سپاه اهورایان را در هم شکستند. بخش مهمی از شترسواران در خاک و خون غلتیدند و بقیه با حرکاتی منظم عقب نشستند.
سوسمارسواران که از این پیروزی جرات یافته بودند، نعرهزنان به دنبالشان تاختند، اما با تیر کمانداران ریز چشم برجرشان همچون برگ خزان بر زمین ریختند. جمازهسواران با هلهلهای بازگشتند و در صفوف منهزم اشموغان رسوخ کردند. در میانهی میدان، نبرد از هرجای دیگری شدیدتر بود. در گوشهای وهومن و اکومن همچون دو تندر گرد یکدیگر میچرخیدند و ضرباتشان را رد و بدل میکردند. در آخر، گرز اکومن بر خفتان وهومن فرود آمد و کتف راستش را شکست. وهومن از روی اسب به زیر غلتید. اکومن بر اسب خم شد تا ضربهی نهایی را بر او وارد کند، اما وهومن با حرکتی غیرمنتظره از زیر شکم اسب رد شد و در سوی دیگر بر پا خاست و شمشیرش را تا دسته در شکم دیو فرو کرد. اکومن با نعرهای چنان مهیب جان داد که توجه جنگجویان اطرافش را به خود جلب کرد. یکی از ایشان، پسر مهترش بود که به خونخواهی پدر پیش آمد و با ضربهای وهومن را نقش زمین کرد. وهومن با سینهی شکافته بر زمین افتاد و در کنار لاشهی مار و شاهینی که به هم پیچیده بودند، جان داد. پسر اکومن از اسب پایین پرید و خم شد تا سر وهومن را از بدن جدا کند، اما با رگباری از زوبینهای دلاوران سیوا از پا درآمد.
آنسوی میدان، بوشاسپ بر اسبی تیزتک و چابک سوار بود و از فراز اسبش بر اطراف تیر مرگ میریخت. با سرعتی خیره کننده تیر از ترکش بر میداشت و با مهارتی عجیب تیرهایش را بر هدف مینشاند. گروهی از دلاوران تنومند وربرشان با تیرهایش بر خاک افتادند و بقیه هرچه کردند نتوانستند به او دست یابند. بوشاسپ که پس از خروش نریوسنگ دیگر قادر به خواب کردن قربانیانش نبود، تیرهایی بر دشمنانش میبارید که پیکانشان به زهر مار بزرگ آلوده بود و آماجش را در چشم بر هم زدنی میکشت. بهرام که یکه تازی او را میدید، به طرفش تاخت و با زاویهای تند از پهلو راه را بر او بست. بوشاسپ در آخرین لحظه او را دید و کمانش را به طرف بالا گرفت. اما دیگر دیر شده بود و گرز گاوسرِ بهرام شاخهایش را خرد کرد و جمجمهاش را در هم شکست. بهرام چنان از بوشاسپ خشمگین بود که ضربتی دیگر بر سر اسبش نواخت و او را هم در میانهی میدان بر زمین کوبید.
اشناویز در آوردگاهی با شهریور درگیر شده بود. ضربههای شمشیر شهریور بر دستان سنگی او بی اثر بود. گروهی از آدمیان و اشموغان گرد هر دو را گرفته بودند و میکوشیدند تا به اربابانشان کمک کنند. گهگاه که جنگجویی جرات میکرد و به اشناویز نزدیک میشد، طعم ضربهی سهمگین مشتش را میچشید و با استخوانهای شکسته از پای میافتاد. شهریور هم ناچار بود از هر دو ضربهای که فرود میآورد، یکی را برای دفع کردن حملهی اشموغان صرف کند. در نهایت این دو سردار با فوجهایی از حریفانِ دیگر از هم جدا شدند. شهریور دلاور ناگزیر به اشموغان رو کرد و از کشتهشان پشته ساخت. اشناویز هم تاختکنان به سوی میانهی دشت پیشانسی پیش رفت. از دور برق وجره را در دست مهر دیده بود و میدانست چه چیز را میجوید. هنوز به او نرسیده بود که چیستا راه را بر او بست و با نیزهی بلندش قلب او را نشانه رفت، اما خطا کرد و نوک نیزه بر زره اشناویز لغزید. اشناویز با دستی استوار نیزه را گرفت و آن را با ضربهای به دو نیم کرد. بعد هم بر زین اسبش ایستاد و مشت محکمی به سر بانوی زرهپوش نواخت. ضربهاش چنان سخت بود که کلاهخودش را خرد کرد و آن را از سرش انداخت. چیستا که گیج شده بود خنجرش رااز غلاف بیرون کشید وآن را بر شانهی حریف نواخت. خنجر در دوش اشناویز فرو رفت. اما به نظر نمیرسید آسیب زیادی به او وارد کرده باشد. چرا که حملهی اشناویز ادامه یافت. او با انگشتان آهنینش گلوی حریف را فشرد و با حرکتی گردنش را شکست. اهورای جنگجو بدون سر و صدا از زین سرنگون شد و بر زمین در غلتید.
اشناویز بانگی شگفتزده را شنید که چیستا را صدا میکرد. لگام اسبش را چرخاند و با مهر روبرو شد که با ناباوری صحنهی مرگ دوستش را نگاه میکرد. مهر خشمگین نعرهای کشید و اسبان زرین سُمِ گردونهاش را به سوی او پیش راند. اشناویز هم حمله کرد و برای اولین بار از ابتدای نبرد، شمشیرش را از نیام خارج کرد. مهر ایزدی چنان نیرومند بود که با دست خالی از عهدهاش بر نمیآمد. ارابهی مهر از کنار اشناویز گذشت و صدای مهیبی از برخورد سلاحهايشان برخاست. شمشیر اشناویز مانند نیشکری پوسیده از میان به دو نیم شد. اشناویز فرصتی نداشت تا جنگافزاری دیگر را از زین اسبش بگشاید و به دست گیرد. مهر که همچنان نگاه آتشینش را به پیکر بیجانِ چیستا دوخته بود، باز همچون تندری غران پیش میآمد. اشناویز برای دفاع از خود دستش را مقابل وجره گرفت، و با حیرت دید که وجره دستش را از مچ قطع کرد. خونش به هوا پاشید و فریادش در ابری از درد فرو پیچید. مهر بدون این که مکث کند ضربهی دیگری وارد کرد و او را با قلب سوراخ شده بر خاک افکند.
مهر، پس از شکست دادن اشناویز، ایستاد و از ارابهاش پیاده شد. خاک را با نگاهی دقیق کاوید، و نقطهای را نشانه گرفت. وجره را به هوا بلند کرد و با تمام توانش آن را بر خاک فرود آورد.
لرزهای دشت پیشانسی را فرا گرفت. مهر حس کرد که وجره در عمق خاک فرو رفت و با چیزی متحرک برخورد کرد. شدت ضربهاش چنان بود که وجره از دستش خارج شد و به عمق زمین مکیده شد. مهر، در برابر سوراخی که بر خاک پدید آمده بود ایستاد و انتظار کشید. لرزههای زیر پایش کم کم شدیدتر و شدیدتر شد. رعشهای خاک را در نوردید و در دوردستها به غرش بمِ چشمههای آتشین تیراگ در پیوست. مهر با چشمانی خرسند به قلهی دایتی نگریست که نعره کشان فوارههایی عظیم از آتش را به آسمان میپاشید. هارابورز میلرزید و خاک مانند دریایی توفانی به خود میپیچید. جنگجویان برای آن که بر زمین نیفتند برای لحظهای دست از نبرد با یکدیگر کشیدند. اسبها و پیلها و شترها رم کردند و سوسماران سواران ژندهی خویش را از دوشهای لغزانشان پایین افکندند. از میان غوغای این آشوب، رشن با شمشیری خون چکان پدیدار شد و شادمانه گفت: “ای مهرِ دلیر، سر مار بزرگ را بر زمین کوفتهای. ببین، زمین از رنج زهر او آزاد میشود.”
مهر سری تکان داد و بار دیگر بر گردونهاش سوار شد. اسبان تنومندش چندان آرام بودند که گویی در هم پیچیده شدنِ خاک را زیر سمهای زرینشان حس نکردهاند. مهر کمان بزرگش را برداشت و تیری را در زه نهاد. بعد بانگی بلند برداشت و همراه با رشن به میان انبوهی از دیوهای اسب سوار هجوم برد. ماموریتی که سه هزار سال در انجامش درنگ میکرد، حالا به پایان رسیده بود.
سوشیانس و آژیدهاک وقتی رعشهی جنبش مار بزرگ در دل زمین پدیدار شد، دست از نبرد با هم کشیدند. اسبانشان نفس زنان از هم کناره گرفتند، اما همچنان با گامهایی استوار بر زمینِ لرزان پابرجا ماندند. سوشیانس دریافت که مهر به پیمان خود عمل کرده و سرِ مار بزرگ را با وجره زخم زده است. لختی بر زین رخش درنگ کرد و به اطراف نگریست. مرگ را میدید که در اطراف پرسه میزد و ردای سرخش، چونان موجی خونین، شادمانه در میان آشوب میدان نبرد گسترده میشد.
اینک آنجا بود، دوشادوش مرگی که همواره نام و نشانش را به زنهار از این و آن شنیده بود و هرگز چنین آشکار و عریان حضورش را لمس نکرده بود.
اکنون، حاضر بود، ایستاده بر دروازههای وهمآلودِ زمان بیکرانه.
زمانی زلال و پاک، که همچون سیلابی درخشان از لابهلای چیزها و رخدادها نشت میکرد و بیرون میریخت. انگار تک تک سنگها و بتهها، در خروش هستی غلیظی که ناگهان در دلشان بر میجوشید، غرق شده باشند. هستیای که از مرز میان رخدادها و لبههای چیزها تراوش میکرد و دشتِ درخشانِ پیشانسی را لبریزِ خود میساخت. زمان بیکرانه، “اکنون” بود، تر و تازه، همچون رگهای از الماس کبود، در دل خارایی سپید.
سُمهای رخش در خاکِ آغشته به خون فرو میرفت و میلغزید. پایانِ نبرد واپسین نزدیک بود. لرزشهای زمین به تدریج فرو میمُرد و جنگجویان بی باک، از خاکِ لرزان بر میخاستند تا بار دیگر با حریفان خشمگینشان درآویزند. موجی از آشفتگی که همچون تندری انبوهِ زرهپوشان را در نوردیده بود، به سوی افق سرخ گریخته و دشت را به دریایی از آشوبِ آهنین تبدیل کرده بود. همگام با آن، ابرهای چابکی که بر پهنهی آسمان آفتابی میگذشتند، لکههای گریزانِ نور را بر پیشانسی میباریدند.
به آژیدَهاک نگاه کرد. چشمان درخشانش مثل دو مشعل سرخ از میان شکاف کلاهخودش پیدا بود. چنان محکم بر اسب سیاهش نشسته بود که انگار لرزش زمین را حس نکرده است. زره سیمگونش از خون رنگ خورده بود. نقش سرخِ مار بر شنل سیاهش، که در باد میرقصید، گویی جان داشت. پشت سرش، در نشیب تپهای که رویش ایستاده بودند، جوشش هنگامهی نبرد را میشد دید.
آخرین لحظههای نبرد واپسین فرا میرسید.
در پیرامون پدر و پسر، سفرهای از خون و جسد گسترده شده بود. گرگ مدتی پیش از پا افتاده و دهان گشوده و دندانهای سپیدش در خاک فرو رفته بود. شیر هم با گردن دریده در کنارش نشسته بود و با چشمانی مه گرفته مبارزهی دو سردار را نگاه میکرد. رقص آفتابی که بیش از پیش از میان ابرهای پاره پاره بر دشت فرو میریخت، یالِِ زرین و باشکوهش را روشن میکرد و بر خون لعلگونهای مینشست که سینهاش را رنگین ساخته بود. پیکر بیجانِ مار و شاهین چندان به هم پیچیده بود که به تندیسی از آن هیولای دو رگهی قلهي دایتی شباهت داشت.
پدر و پسر پیش از آن که دوباره به سوی هم هجوم آورند، آرام گرفتند به گرداگردشان نگریستند. سوشیانس گفت: “میبینی؟ مار بزرگ مرده است. تو شکست خوردهای.”
آژیدهاک نیز به همان چشماندازی خیره شده بود که سوشیانس بدان اشاره میکرد. اکومن را دید که در کنار پسرش بر خاک افتاده. خیشما را در گوشهای دیگر دید، دهها تیر بر سینهاش فرو رفته بود، اما هنوز با سستی شمشیر میزد. اثری از اشناویز در میدان دیده نمیشد، هرچند درفش بزرگ و باشکوهش در گوشهای سرنگون و خونین و بر زمین افتاده بود. درست در میانهی میدان، بر پشتهای که از لاشهی اشموغان پدید آمده بود، پیکر بیجانِ ورن را میشد دید که همچنان زیبا مینمود. بر چهرهی مهتابی و رنگپریدهاش که به رخسار خفتهی فرشتهای میماند، لبخندی دیده میشد. گویی زهرِ نفرینِ جمشید برای همیشه از آن لبان رخت بر بسته باشد. سوشیانس نیز او را دید، و دلش به درد آمد.
آژیدهاک کلاهخود شکافتهاش را از سر برداشت و آن را بر زمین انداخت. سوشیانس هم چنین کرد. نقابِ اژدهانمای کلاهخود زرینِ، با بانگی خفه بر زمینی افتاد که از خون و خاک و خاکستر گرانبار بود. آژیدهاک با لحنی که رگهای از غرور در آن پیدا بود، گفت: “جنگجوی نیرومندی شدهای، پسرم.”
سوشیانس گفت: “ شاید از آن روست که خونِ پدری زورمند در رگهایم جاری است.”
آژیدهاک خندید و گفت: “ ارشتاد قرنها پیش پیشگویی کرده بود که در چنین روزی به دست پسرم کشته خواهم شد، و هرگز سخنش را جدی نگرفته بودم.”
سوشیانس که چهرهی زیبای ورن را در برابر چشم داشت، گفت: “من نیز گویا به نفرینی همانند دچار آمده باشم. حس میکنم که بوسهي ورن مرا به سوی مرگ میراند.”
آژیدهاک لبخندی زد و گفت:” پس تو هم در دام وسوسهي او گرفتار آمدی؟ فکر نمیکردم آن زیبارویی که دو بار با خیانتش سرنوشت جنگها را تغییر داد، کشندهي بزرگترین دشمن من نیز باشد. صد بار کمتر از من عمر کردی و جوانتر و کمتجربهتر از آن بودی که فریفته نشوی. ندانستی که بوسیدن هر گوشهای از نیروهای ظلمت برای جنگاوران نور مرگبار است؟”
سوشیانس نیز با لبخندی پاسخش را داد: “پدر، بوسیدنِ او نه از روی نادانی بود و نه از روی فریفتگی، که از سرِ سپاس بود و مهر. ورن سراپا آغشتهی ظلمت بود، اما در نهایت نور را برگزید و سخنی راست را ترجیح داد. صد بار بیش از من عمر کردی و ندانستی که روشنایی سزاوار بوسهی جنگاوران است؟ هرچند بارقهای در دل تیرگیها باشد، و هرچند مرگبار نماید.”
آژیدهاک با چشمانی که ستایشی بیشتر در آن دیده میشد به پسرش نگریست. گویا برای لحظهای تردید کرد که چه کند. آنگاه سپرش را از بازو گشود و آن را بر زمین افکند. بعد با دست راست شمشیرش را بالا گرفت و با دست چپ تبرزین سنگینی را از زین اسبش بیرون کشید. سوشیانس نیز دست به شانهاش برد و سپرِ آیینهگونِ نصب شده بر آن را بر کَند. او نیز تبرزینی از زینافزارِ رخش بیرون کشید و در برابر پدرش قد افراشت.
آژیدهاک گفت: “اگر چندی پیش بود، به سودای این که پیشگوییهای کهن نادرست از آب در آید، به اندرونِ خونیراس میگریختم و منتظر میماندم تا به نفرینِ برادرم و به عقوبت بوسیدن برادرزادهام از پای درآیی. آنگاه باز میگشتم تا بار دیگر تاج و تخت گیتی را به دست آورم.”
سوشیانس گفت: “دل را به پیشگوییها خوش نمیکنم. اما بدان که هرگز در این فرار کامیاب نخواهی شد. اگر چنین کنی به دنبالت خواهم آمد، و شک دارم بتوانی از شتاب رخش و ارادهی جنگاوری بگریزی که تنها روزی از زندگیاش باقی است.”
آژیدهاک گفت: “پیشگوییها اما، انگار درست از آب در میآیند. اگر چنین باشد، خوش ندارم که پیش از مردن از میدان نبرد بگریزم. شاید تقدیر چنین باشد که همه چیز اینجا و اکنون پایان یابد. بگذار ببینیم، شاید مقدر باشد که ارشتادِ غیبگو، دروغگو از آب درآيد.”
سوشیانس گفت: “سرسپردهی تقدیری نیستم، جز خواست خویش، و خواستم آن است که کارِ ناتمامی باقی نگذارم. وقتی شمشیر کشیدم و بر اسب نشستم، تا پایان راهِ سلحشوری پیش رفتم و حالا که با پدرم و سپهسالارِ تاریکی روبرو شدهام، تا تمام کردن کار پیش خواهم رفت.”
آژیدهاک باز لبخندی زد و گفت: “پسر جان، به شور و جوانیات نناز. نیروی تاریکی که در چنگ من است، صد بار از توانِ جوانانهات پختهتر و مکارتر است. نیرنگهای بسیاری میدانم و ترفندهایی نامنتظره. حالا که به تو پشت نخواهم کرد، گمان مبر که پیروزی را به آسانی به دست خواهی آورد. تقدیر چنین نمیگوید.”
سوشیانس گفت: “چنین توهمی ندارم. اما به یاد داشته باش که تمام نیروهای نور پشتیبان من هستند و صد بار از پوسیدگیِ فرتوتِ قدرتات جوانتر و شادابتر و چالاکتر هستم. شاید به سختی، اما پیروز خواهم شد، و این تقدیری است که من مقدر کردهام.”
آژیدهاک گفت: “پس میجنگیم، تا زمانی که مرگ در کنارمان آشکار گردد.”
سوشیانس گفت: “آری، میجنگیم، تا آنگاه که مرگ در میانمان داوری کند.”
رجز خواندن دو سلحشور، همچنان که به آخرین جملهها و واژگان نزدیک میشدند، بیش از پیش اوج گرفت. چندان که وقتی سخن سوشیانس پایان یافت، بانگ بلندش در سراسر میدان نبرد واپسین پژواک یافت. جنگجویان و دلاوران، گویی با این سخنان و منظرهی رویارویی دو سردار افسون شده باشند، دست از نبرد کشیدند و به جنگ پدر و پسر خیره شدند. سوشیانس و آژیدهاک شمشیرها و تبرزینهایشان را برافراشتند و هردو با نعرهای جنگی پیش تاختند. رخش و هماوردِ چابک و سیاهش، با هر کوبش سمها بر زمین، خاک را میشکافتند و نعرهی جنگی دو سپهسالار چندان سهمگین بود که گویی زمین بار دیگر دستخوشِ لرزشی تازه شده است. بانگ آژیدهاک به نفرینها و طلسمهایی هولناک آغشته بود و سوشیانس فریاد خویش را به سرودهایی آراسته بود که از مهر و گرزِ نورانیاش و گردونهرانانِ قرون پیش یاد میکرد. برای لحظهای، چنین مینمود که تاریکیِ پاره پارهی باقی مانده در آسمانِ بالای سپاه دیوها، متراکم شد و گرداگردِ آژیدهاکِ خروشان، مِهی سیاه پدید آورد. از آن سو، ابرهای فرازِ سر سوشیانس گشوده شد و ستونی از آفتاب زرین پیکرش را در بر گرفت.
دو سوار در زمانی که گویی گرانبار شده و ضرباهنگی کند یافته باشد، به هم رسیدند. وقتی تبرزینهایشان در هم چفت شد و شمشیرهایشان همآغوش شد، زروان که بر فراز برجی کنار اژدها ایستاده بود، چشمانش را فرو بست. حتی وای هم آرام گرفت و اندیشمندانه نبرد این دو را نگریست.
دو سلحشور مانند دو ابرِ تیره و روشن در هم پیچیدند و با سرعتی خیره کننده سلاحهایشان را به حرکت در آوردند. هیچ یک نمیکوشید تا از برابر ضربت حریف بگریزد، و هریک تنها فرود آوردنِ ضربتی سهمگین و نهایی را آماج کرده بود. برای دقایقی که جان را به لبِ آدمیان و اهوراها رساند، چنین مینمود که آژیدهاکِ تنومند و هولناک بر فرزندِ نوخاستهاش چیره شده، و برای لحظاتی پس از آن، به نظر میرسید که سوشیانسِ زرینزره بر پدرِ فریبکارش چیره خواهد شد. اما در آنگاه که بالاخره گرد و خاک میدان فرو نشست و دو جنگاور آرام گرفتند، همه با شگفتی دیدند که این دو تن، بر فراز اسبهایشان در هم گره خوردهاند. هریک، با دستی زورمند و زرهپوش، تبرزینی را بالا گرفته بود که تیغهاش در زاویهي تبرزین حریف گیر کرده و از حرکت باز مانده بود. دست دیگرِ هر دو، بر دستهی شمشیری استوار بود، که تیغهاش در زرهِ حریف فرو رفته و از پشت او خارج شده بود. اسبان هر دو از نفس افتاده و آرام گرفته بودند، و دو حریف،گویی قصد نداشتند تبرزین و شمشیر خویش را رها کنند. شمشیر هریک در سینهي دیگری زخمی کاری به جا گذاشته بود، و خونی ارغوانی و درخشان بود که از زره هردو بر زین اسبهایشان جاری بود. پدر و پسر، که در زیر نور آفتابی گرم شناور بودند، بیش از همیشه به هم شباهت داشتند. رخسارشان به هم نزدیک بود و دستانشان در هم گره خورده، گویی که برای نخستین بار یکدیگر را در آغوش گرفته باشند.
چشمان درخشانشان، آنگاه که به هم دوخته شد، سرزندهتر و شادمانتر از همیشه مینمود. انگار نه انگار که مرگِ سیاهپوش در کنارشان ایستاده و هردو را به شتافتن به سوی شهر مردگان فرا میخواند. هردو لبخندی بر لب داشتند، در آن هنگام که سوشیانس گفت: “بدرود پدر.” و در آن هنگام که آژیدهاک پاسخ داد: “بدرود، پسرم.”
و خورشید نخستین روز از زمان بیکرانه، بر افق آبی فراخکرت غروب میکرد…
آغاز…
ادامه مطلب: واژهنامه
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب