گفتار دوم: خودانگاره در سطح زيستشناختي
1. در سطح زيست شناختي، سيستمي که حامل رفتار است و واحد تحليل ما را تشکيل ميدهد بدن زنده است. بازنمايي بدن زندهي من در ذهن من دو رده از دانستهها را در بر ميگيرد.
ردهي نخست: ادراک من از روندها و جريانهاي فيزيولوژيک و تحولات زيستشناختي بدنِ من، که تقريباً همواره در سطوح غيرهشيار درک ميشود و با شبکهاي از پردازشهاي اطلاعاتي بازخوردي و برنامههاي پيشتنيده کارکردهاي اصلي و پايهي بدن زنده را تنظيم ميکنند. به اين ترتيب، اين رده از بازنمايي روندها و زيرسيستمهاي بدن زنده از اهميت بسيار زيادي برخوردار است و بقاي فرد به آن وابسته است.
در اين رده، عنصري از بدن مانند قلب يا لولهي گوارش با شبکهاي از گيرندهها و حسگرهاي عصبي در سطح شبکهي عصبي بازنمايي ميشوند و بخشهاي عمدتاً ناخودآگاه دستگاه عصبي (مانند نخاع و ساقهي مغز) از وجود و عملکرد اين زيرسيستمهاي زيستي آگاه ميشوند و هماهنگي کارکردهايشان را تضمين ميکنند.
ردهي دوم: ادراکي خودآگاهانه است که از تفسير هشيارانهي بازنمايي مجدد دريافتهاي ردهي نخست نتيجه ميشود. اين بدان معناست که بخشهاي عاليتر دستگاه عصبي (مانند قشر مخ) پردازشهاي اضافي و بغرنجتري را بر دادههاي ردهي نخست انجام ميدهند و به تفاسيري در زمينهي وضعيت بدني من دست مييابند. اين تفسيرها، در سطحي روانشناختي درک ميشوند و معمولاً ميتوانند در زبان صورتبندي شده و در زمينهي ارتباطات اجتماعي بيان شوند. به عنوان مثال، فعاليت فيزيولوژيک لولهي گوارش، و حرکات عضلات صاف معدي، در حالت عادي، در ردهي نخست بازنمايي ميشوند و به خاطر منعکس نشدن بر سطح روانشناختي، به عنوان دريافتي ناخودآگاه باقي ميمانند و در محاسبات ذهني پيچيدهتري که به تعادل لذت، قدرت، و معنا مربوط ميشود، نقش مستقيمي را ايفا نميکنند. اين در حالي است که در شرايطي خاص، ممکن است انقباضهاي همين عضلات صاف باعث بروز درد شوند که به صورت خودآگاهانه بازنمايي ميشود و به اين ترتيب «من» به آن ميانديشد و ميتواند (مثلاً در برخورد با پزشک) آن را به عنوان توصيفي از خويش در زبان صورتبندي کند.
آشکار است که دو ردهي يادشده از بازنمايي عناصر سطح زيستي از انعکاس تصوير بدن در دو سطح متفاوت سلسلهمراتبي ريشه گرفتهاند. ردهي نخست، به تصوير بدن در سطح زيستشناختي مربوط ميشود و ردهي دوم از بازنمايي تصوير بدن در سطح روانشناختي حاصل ميآيد. دادههاي ردهي نخست، با وجود پيچيدگي زياد و جذابيتشان، به قلمرو علم زيستشناسي ارتباط مييابند و در مدل مورد نظر ما کارآيي چنداني ندارند. بنابراين، در اينجا بر دادههاي ردهي دوم متمرکز ميشوم و به بخشي از من ميپردازم که از تفسير بدن زنده در سطح روانشناختي ناشي شده است. اين در واقع همان خودانگاره در سطح زيستي است.
2. عناصر خودانگارهي زيستشناختي را ميتوان بر مبناي دو محور ردهبندي کرد. هر يك از اين محورها بر مبناي دوگانهاي معنايي شکل گرفتهاند.
نخست ـ محور پويايي/ پايايي: ويژگيهاي سطح زيستي من، يا پوياست، يا پايا؛ يعني، يا در طول زمان دگرگون ميشود، و يا نميشود. تمام صفات منسوب به بدن من در جايي بين دو سر اين طيف جاي ميگيرند. بر اينپايه، صفتي زيستي که مطلقاً پويا يا مطلقاً پايا باشد وجود ندارد، و هر صفتي را ميتوان در نقطهاي در ميانهي اين طيف جاي داد.
در سمت پاياي اين محور، صفاتي مانند جنسيت، نژاد و رنگ مو و چشم وجود دارد، و در سمت پوياي آن صفاتي مانند وضعيت سلامت و قدرت عضلاني و مهارت حرکتي را ميتوان گنجاند. در ميانهي طيف يادشده، صفاتي زيستي مانند سن قرار دارند که با قانوني ثابت و تغييرناپذير، تغيير ميکنند.
دوم ـ محور ساختار/ کارکرد: در اين محور بسته به اين که صفات زيستي مورد نظر خصلت ساختاري يا کارکردي داشته باشند ردهبندي ميشوند. به عنوان مثال صفتي مانند نژاد بيشتر ساختاري، و سلامت بيشتر کارکردي است.
ميتوان، با کمک اين دو محور، فضايي فرضي ترسيم کرد که به عنوان چارچوبي براي منظم کردنِ ويژگيهاي من در سطح زيستي مورد استفاده قرار گيرد. بديهي است که در فرهنگها و جوامع مختلف، و همچنين در سنين گوناگون، صفات متفاوتي در سطح زيستي براي من اهميت مييابد و به عنوان عناصرِ مهمِ اين فضا موقعيتي مرکزي مييابد. به عنوان مثال، طول گردن، که صفتي زيستي است، در خودانگارهي ما ايرانيان جايگاه خاصي ندارد، اما در ميان زنان قبيلهي بانتويي، که طول گردن زن را دليل زيبايياش ميدانند و از کودکي با افزودن حلقههايي به گردن دختربچهها گردنهايشان را به طور مصنوعي دراز ميکنند، اين عنصر اهميت زيادي دارد. به اين ترتيب، ميبينيم که در فضاي دو بعدي ترسيمشده، نقطهاي مابهازاي اندازهي گردن وجود دارد که ساختاري و پاياست. اين نقطه در جامعهي ايراني آنقدر نامهم تلقي ميشود که در بازنماييهاي ذهني معمول سوژهها از خودشان توجه چنداني را جلب نميکند و در لا به لاي ازدحام صفات زيستي ديگر گم ميشود. اما در قبيلهي يادشده همين نقطه برجستگي و مرکزيت خاصي دارد و ميتواند تصوير ذهني من از خويش را كاملاً دگرگون کند.
3. مهمترين عناصر من در سطح زيستي عبارتند از:
الف) سن: صفتي است که بنابر پيشفرضِ نظامهاي اجتماعي به طور همگن و همريخت و بر مبناي قانوني تغييرناپذير و ضرباهنگي ثابت، يعني گذر تقويمي عمر، در تمام اعضاي جامعه با يک شکل وجود دارد و با يک الگو تغيير ميکند. اگر بخواهيم در قلمرو زيستشناسي بحث کنيم، سن تعيينكنندهي موقعيت بدن زنده نسبت به نقطهي اوج تکاملي آن، يعني توانايي توليد مثل، است. بر اين مبنا، بدنهايي که هنوز به دليل نارس بودن غدد جنسيشان توانايي توليد مثل ندارند بچه، کودک، نابالغ، و در ساير جانوران لارو ناميده ميشوند، و آن بدنهايي که به دليل فرسوده شدن و آسيبهاي محيطي اين توانايي را از دست دادهاند، پير و سالخورده و فرتوت محسوب ميشوند. جواني و بلوغ و ميانسالي نيز واژگاني هستند که موقعيت فرد نسبت به اين توانايي حياتي براي بقاي گونه را نشان ميدهند. در جوامع انساني، مفهوم سن با وجود حفظ اين زيربناي زيستشناسانه، به شبکهاي از مفاهيم ديگر پيوند خورده و با چيزهايي مانند توانايي شناختي، مهارت حرکتي، تراکم تجربهي زيسته، و شايستگي تصميمگيري مربوط شده است.
ب) جنسيت: از نظر زيستشناختي، نقشي است که بدن بر مبناي برنامهاي ژنتيکي در جريان توليد مثل بر عهده ميگيرد. از آنجا که اين نقش در پستانداراني اجتماعي مانند انسان مستلزم رابطهي دراز مدت با بدنهاي ديگر است، مفهوم جنسيت با موقعيت اجتماعي و شيوهي نقشپذيري در کنش متقابل پيوند خورده است. از نظر زيستشناختي، جنسيت عاملي است که توانايي فرد براي توليد شمار زيادي از ياختههاي جنسي متحرک و کوچک (جنس نر) يا شمار اندکي از ياختههاي جنسي ثابت با اندوختهي غذايي زياد (جنس ماده) و الگوي حمايت و پرستاري از جنين و نوزاد را تعيين ميکند.
در انسان، با مرور تاريخ تکامل پنج ميليون سالهي نياکان انسان ميتوان دريافت که دو روند ويژگيهاي جنسي آدميان را تعيين کرده است. نخست سير اجتماعي شدن گونهي انسان است که باعث شده تا دو جنس زن و مرد ارتباط بسيار متفاوتي با بدن جنين و کودک برقرار کنند. دوم، دگرگوني نياکان گياهخوار و دانهخوار آدمي (خانوادهي اوسترالوپيتِکوسها) به اجداد گوشتخوارمان (خانوادهي هوموها) است. اين دگرگوني باعث شده که جنس نر در جوامع کوچک اوليه نقش شکارگري را بر عهده بگيرد و به همين دليل توانايي برقراري ارتباطي خشونتآميز با بدنها را به دست آورد.
به اين ترتيب، شيوهي ارتباط برقرار کردن دو جنس نرينه و مادينه با بدنهاي ديگر كاملاً متفاوت است. نقش شکارگرانهي مردان باعث شده تا ساختار عضلاني سنگينتر و نيرومندتر، و بدنهايي درشتتر[1] به دست آورند. هورمون نرينه (تستوسترون) ــ نه تنها در انسان، بلکه در تمام جانوران ــ گذشته از رشد عضلاني و ايجاد صفات ثانويهي جنسي، به عنوان تنظيمكنندهي رفتاري هم عمل ميکند و ابراز خشونت نسبت به بدنها را تسهيل مينمايد. همهي اين شواهد نشانگر آن است که مردان درجريان تکامل انسان براي شکار کردن و نابود کردن بدن طعمه تخصص يافتهاند. تخصصي که بعدها در حوزهي رقابت با نرهاي ديگر بر سر جايگاه اجتماعي دلخواه نشت کرده است. تعميم خشونتِ شکار ـ مدارانه به قلمرو روابط انساني، بسته به پيچيدگي زمينهاش، طيفي وسيع از رفتارها را پديد آورده است که در دامنهي دعواهاي مردانه تا جنگ سازمان يافته نوسان ميکنند.
از سوي ديگر، ساختار فيزيولوژيک بدن زن و رابطهي درازمدت و پايدارش با بدن بچه نشانگر تخصصي است که به عنوان نگهدارنده و حفظكنندهي بدنها به دست آورده است. بيشتر بودن بافت چربي، که ذخيرهي غذايي و پشتوانهي شير دادن به نوزاد است، نسبت به بافت عضلاني، و کودکوارگي ظاهري جنس مادينه نشانگر آن است که اين جنس براي حمايت از بدنها و برقراري ارتباطي مسالمتآميز با ديگري تخصص يافته است، نه جنگيدن و ابراز خشونت. البته، ناگفته پيداست که همهي اين حرفها به زيرساختي تکاملي و کالبدشناختي اشاره ميکند که ميتواند زير تأثير عادات روانشناختي و الگوهاي اجتماعي شکل بپذيرد و دگرگون شود. نمونههايي مانند مردان تبتي که از نوزادانشان پرستاري ميکنند و زنان قبيلهي ايرانيِ ماساگت که همراه مردانشان سوار اسب ميشدند و به جنگ ميرفتند در تاريخ نادر نيستند.
پ) نژاد: به وابستگي ژنتيکي فرد به جمعيتهاي خاص انساني و تمايزات کوچک و ظاهرياي مانند تراکم رنگيزه در پوست، و وجود يا عدم وجود چين اپيکانتوس در پلک چشم (عامل ايجاد چشم مغولي) باز ميگردد. اين عامل از نظر زيستشناختي اهميت چنداني ندارد، اما از آنجا که نشانههاي ظاهري وابسته به نژاد به لحاظ جغرافيايي نشانهي جدايي جمعيتهاي انساني متفاوت از هم بوده، به عنوان ابزاري براي شناسايي و مرزبندي خودي از بيگانه کاربرد يافته است.
ت) زيبايي: مجموعهاي از شاخصهاي ظاهري و ريختي را در بر ميگيرد که بسته به معيارها و سبک زندگي و نوع سليقهي جاري در يک جامعه خوشايند، جذاب، و دلنشين تلقي ميگردند. زيبايي عاملي ترکيبي است، يعني از درهم آميختگي مجموعهاي از متغيرهاي ريختي و رفتاري پديد ميآيد و به شدت زير تأثير معيارهاي اجتماعي تعيين ميشود. زيربناي زيستي مفهوم زيبايي، تنها، نشانههايي را در بر ميگيرد که به زايا و توانمند بودنِ فرد به عنوان جفتِ بالقوه دلالت ميکنند. شواهد نشان ميدهد که «هنجار بودن»، يعني شبيه به وضعيت ميانهي جمعيت بودنِ اندامها و بخشهاي مختلف بدن، نشانهي زيبايي دانسته ميشوند. در يک آزمايش جالب توجه، تصاويري از چهرهي زنان که از ترکيب و ميانگينگيري از شمار زيادي از تصاوير افراد واقعي پديد آمده بود، بسيار زيبا رازيابي ميشد.
با وجود اين، معيار زيستشناسانهاي که ديگري زيبا را به عنوان صاحب ژنومي هنجار و سالم، و بنابراين مناسب براي جفتگيري تشخيص ميدهد، ميتواند به شدت زير تأثير هنجارهاي اجتماعي و فرهنگي دگرگون شود. به عنوان مثالي کوچک از درجهي نسبي بودن مفهوم زيبايي، بد نيست به ماياهاي باستان اشاره کنيم. امپراتوري مايا، که در عصر پيشا کلمب در آمريکاي مرکزي قدرتي بزرگ محسوب ميشد، طبقهاي از اشراف را در خود جاي ميداد که براي زيبا کردن ظاهر فرزندانشان، جمجمههايشان را در زمان کودکي با فشردن دراز و کج ميکردند. همچنين از آنجا که لوچ بودن چشمان را نشانهي جذابيت ميدانستند، با آويختن مهرهاي در ميان دو چشم کودک، به تدريج مايهي انحراف يکي از چشمانشان ميشدند. به اين ترتيب، يک زن اصيلزاده و زيباي مايا، اگر امروز در خيابانهاي تهران حرکت ميکرد، به عنوان فردي زشت و ناقص ارزيابي ميشد.
ث) سلامت: مفهومي است که ميتواند به دو شکل تعريف شود. تعبير فيزيولوژيک و زيستشناسانه از آن، تا حدود زيادي، به وضعيت هنجارين اعضاي يک جامعه بستگي دارد و مترادف عملکرد فارغ از اختلال يک بدن زنده در ميان بدنهاي همنوعش است. تعبير ديگري که از آن وجود دارد، به برداشت عاميانه و اجتماعي از اين واژه مربوط ميشود که همخواني وضعيت پايهي زيستي يک فرد را با معيارهايي اجتماعي نشان ميدهد. تعبير دوم، بر مبناي متغيرها و شاخصهايي پوياتر شکل ميگيرد که بيشتر به موقعيت وابسته هستند و از تعبير نخست عينيت کمتري دارند. با وجود اين، ژرژ کانگيم به خوبي نشان داده است که حتي تعبير نخست هم ريشهاي نسبي و ذهني دارد و تنها برداشتِ ممکن از دادههاي تجربي و علمي نيست[2].
ج) بهداشت: رابطهي خاصي است که بدن با جفت متضاد تميز/ کثيف پيدا ميکند. از آنجا که آلودگي امري تهديدكننده براي بقاي بدنهاست، در هر نظام اجتماعي و در هر دستگاه شناسنده متغيرها و شاخصهاي متنوعي وجود دارد که به طور مستمر ميزان آلودگي منسوب به خود و ديگري را رديابي ميکند و سطح ارتباط و ايمني اندرکنش با وي را بر اين اساس تعيين مينمايد. بهداشت نيز مانند سلامت و زيبايي بر مبناي قالبي نسبي و اجتماعي تعريف ميشود، اما مانند دو مفهوم پيشگفته زيربناي زيستشناختي نيرومندي دارد که در ساير جانوران هم نشانههايش را ميتوان ديد. برخي از بيماريهاي رواني، مانند وسواس پاکيزگي، از افراط و عدم تعادل در اين زيربناي زيستي ناشي ميشوند.
چ) ورزيدگي: به توانايي بدن زنده براي تأثيرگذاري بر محيط پيرامونش مربوط ميشود. اين تأثيرگذاري در شبکهي روابط اجتماعي و درون شبکهي نظامهاي نمادين تعريف نميشود، بلکه بر رابطهي بدن با چيزها ــ يعني ارتباط من با جهان ــ ارتباط مييابد. ورزيدگي در درجهي اول توانايي عضلاني بدن براي دستکاري محيط، و در درجهي بعد تسلط الگوهاي حرکتي بر برنامههاي پيچيدهي هدفمند را نشان ميدهد. سادهترين نمود ورزيدگي حجم عضلاني و چگونگي عملکرد بدن در فضاست. اَشکال پيچيدهتري از ورزيدگي را در ورزشکاران حرفهاي رقصندگان، و بندبازها ميتوان ديد.
ح) شايستگي: به آغشتگي الگوهاي ريختي و حرکتي بدن با معيارهاي اخلاقي مربوط ميشود. درجهي تسلط بدن بر اجراي برنامهها و الگوهاي نمايشي و رفتارهايي که همخواني آن بدن با ساير بدنهاي اجتماعي شده را نشان ميدهد، مهمترين عامل تعيين شايستگي است. شيوهي راه رفتن، سخن گفتن، برنامههاي مربوط به انقباض عضلات چهره، و شيوهي اندرکنش بدنها با هم در فضا متغيرهايي هستند که داوري دربارهي شايستگي يک بدن را ممکن ميسازند. در تمام جوامع، طبقات ممتاز و برخوردار براي مرزبندي خود با ساير طبقات از الگوهايي از رفتار و حرکت استفاده ميکنند که تسلط بر آنها دشوار است. چيرگي بر اين الگوهاي اثبات شايستگي بدني نيازمند دورهاي از آموزش و تربيت است که تنها با صرف منابعي گسترده (به ويژه زمان) حاصل ميآيد. به اين ترتيب، طبقهي ممتازي که به اين منابع دسترسي دارد، با نمايش برخورداري از اين تربيت، از ساير طبقات تفکيک ميشود. نمونههاي اغراقآميزي از اين مفهوم را در جوامع سنتياي ميوان يافت که طبقات اشرافي جا افتادهاي داشتهاند. به عنوان مثال، توانايي راه رفتن به شيوهي مردمان متشخص، و امکان غذا خوردن «مثل آدمهاي حسابي» در اروپاي قرن هفدهم ميلادي تنها در صورتي به دست ميآمد که کودک از سنين پايين توسط معلمهاي سر خانه آموزش ببيند و وقت زيادي را صرف تمرين و مسلط شدن بر اين رفتارها کند. نشانههاي شايستگي گاه با معيارهاي مربوط به زيبايي ترکيب ميشوند و به تغيير شکل بدن منتهي ميشوند. مثلاً پاي زنان اشرافي در چينِ دوران منچو، در زمان کودکي نوارپيچ ميشد و در زمان بلوغ به زايدههايي از ريخت افتاده و مج و کوله تبديل ميشد که راه رفتن عاديشان را مختل ميکرد، و به همين دليل نشانهي اشرافيت ــ و بنابراين زيبا ــ تلقي ميشد. چون زنان اشرافي از خدمت نديمههاي فراواني برخوردارند و نيازي ندارند که زياد راه بروند!
خ) تغذيه: در اصل صفتي در سطح زيستي است که محور دوگانهي گرسنه / سير را پديد ميآورد، اما خيلي زود با محور همسايهي خوراکي/ غيرخوراکي نيز پيوند ميخورد. تغذيه سه لايهي متفاوت از ويژگيهاي سطح زيستي را شامل ميشود:
نخست: ساختار بدني و ويژگيهاي ريختشناختياي که سطح برخورداري بدن از غذا را نشان ميدهند و ميتوانند در اطراف طيفهايي مانند سير / گرسنه، چاق / لاغر، و سالم / بيمار مرتب شوند.
دوم: الگوي رفتاري خاصِ مربوط به شيوهي غذا خوردن که چگونگي ارتباط بدن با غذا را تعيين ميکند. اين لايه کل رفتارهاي مربوط به آماده سازي، مصرف، و توليد غذا را شامل ميشود و ردههايي مانند شکار کردن، آشپزي و آداب سفره را در بر ميگيرد.
سوم: قواعدي که مواد خوراکي را از غيرخوراکي جدا ميکند و به اين ترتيب دامنهي خاصي از چيزها را به عنوان غذا از ساير چيزها متمايز ميسازد.
در جدول صفحهي بعد، چکيدهي متغيرهاي مربوط به اين نه عنصر را خواهيد ديد. توجه داشته باشيد که صفات يادشده به آدميان منحصر نيستند و اشکال مقدماتي يا گاه بسيار پيچيدهي آنها را در ساير جانوران نيز ميتوان باز يافت.
4. بدن جسميتي جاندار و تنومند است که نيازهايش نخستين و قطعيترين تعيينكنندهي رفتارها و وضعيت وجودي سوژه است، و کارکردها و قابليتهايش به دامنه و شکل سوژه در ساير سطوح شکل ميدهد.
بدن، از نظر کارکردي، مجموعهاي از دستگاههاي ناقل و پردازندهي ماده، انرژي، و اطلاعات است. مجموعهاي از دستگاههاي در هم تنيده که هر يک براي انتقال و پردازش چيزي تخصص يافتهاند. دستگاه گردش خوني که وظيفهي انتقال و پردازش مواد سودمند و زيانبار را به، و از بافتها بر عهده دارد، دستگاه گوارشي که براي انتقال و پردازش مواد غذايي و دفعي تخصص يافته، دستگاه عصبياي که انتقال اطلاعات و پردازش آن را به انجام ميرساند، و حتي استخوانبندياي که براي تحمل، انتقال، و پردازش فشار مکانيکي تخصص يافته است؛ همهي اينها نمونههايي از اين زيرواحدهاي تشکيلدهندهي بدن هستند.

تمام اين دستگاهها، به ويژه آنهايي که نقش کارکردي مرکزيني را بر عهده دارند، در نگاهي کارکردگرايانه، جز شبکهاي از لولههاي به هم پيوسته نيستند. ساختار بدن از ديدي توپولوژيک مجموعهاي از لولههاي تو در توست. بدن همان لولهي گوارشي است که به شبکهاي از لولههاي ناقل خون (رگها) و اکسيژن (ششها) ختم ميشود و اين لولهها خود به لولههاي منقبضشونده (عضلات)، لولههاي پردازندهي اطلاعات (اعصاب)، و لولههاي ناقل مواد دفعي و وراثتي (دستگاه ادراري/ تناسلي) گره ميخورند. مويرگها، ريزلولههاي نايژکهاي شش، آکسونها و دندريتها، پرزهاي لولهي گوارش، و تارهاي عضلاني همه ساختاري برخالي از لولههايي هستند که براي انجام کارکردي ويژه تخصص يافتهاند.
بر مبناي اين نگاه ويژه، ساختار بدن را ميتوان در قالب سه مجموعه از دستگاههاي ناقل و پردازنده و سه نوع «لوله» درک کرد. البته ناگفته پيداست که شمار زيرسيستمهاي بدن انسان به لحاظ کالبدشناختي بسيار بيشتر و پيچيدهتر از مدل سادهشدهي کنوني است. اما اين مدل ساده مقصود ما را برآورده ميکند و نشان ميدهد که من بدن خود را چگونه بازنمايي ميکند و ميفهمد.
نخست؛ دستگاه گوارش و لولهي غذايي/ دفعي آشکار و عياني است که بزرگترين، سادهترين، و برجستهترين لولهي بدن را تشکيل ميدهد. اين لوله براي خوردن آب و غذا، گواردن آن، جذب مواد سودمند، و دفع مواد زيانبار تخصص يافته است. اين لولهاي است که کار انتقال و پردازش ماده را به انجام ميرساند. از ميان نه متغيري که براي خودانگاره در سطح زيستي عنوان کرديم تغذيه، بهداشت و سلامت به اين بخش بستگي دارند.
دوم؛ دستگاه ادراري/ تناسلي است، که وظيفهي انتقال و پردازش دو ردهي بسيار متفاوت از مواد را بر عهده دارد. نخست، مواد دفعي مايعي که در قالب ادرار ترشح ميشوند، و دوم مواد وراثتياي که به هنگام جفتگيري بايد تشکيل نطفه و تداوم نسل را تضمين نمايند. اين که چرا اين دو کارکرد بسيار متفاوت در بدن انسان دستگاهي چنين در هم تنيده يافته است، تا حدودي، ناشي از تصادف است. دستگاه توليد و دفعكنندهي ادرار، و دستگاه توليد و دفع مادهي وراثتي در بيشتر جانوران دو سيستم كاملاً مستقل است که نه از نظر کارکردي و نه از نظر آناتوميک هيچ ارتباطي به هم ندارد. در پستانداران، کارکرد مستقل اين دو سيستم همچنان حفظ شده است، اما به دلايلي تکاملي، ساختار کالبدشناختي اين دو نظام در هم گره خوردهاند و به صورت ساختاري ترکيبي و دورگه درآمدهاند که ميتواند با نام يکتاي دستگاه ادراري/ تناسلي ناميده شود.
از ميان نه صفتي که براي خودانگاره در سطح زيستي عنوان کرديم، جنسيت، بهداشت و تا حدودي زيبايي به اين بخش مربوط ميشوند.
سوم؛ «رگ و پي» است که در واقع از چهار دستگاه در هم تنيدهي تنفس، گردش خون، عضلاني، و عصبي تشکيل يافته است. دو دستگاه نخست از لولههايي تشکيل شدهاند که وظيفهي انتقال مواد سودمند و زايد (اکسيژن، دي اکسيد کربن، قند، هورمونها، پسماندههاي متابوليک، و…) را در سراسر بدن برعهده دارند. دو دستگاه بعدي از لولههايي ساخته شدهاند که براي دريافت و واکنش نشان دادن به محرکها تخصص يافتهاند؛ يعني، کار لولههاي درون شش و لولههاي رگي آن است که موادي را در قالب مايع يا گاز جابهجا کنند، در حالي که کار تار/ لولههاي عضلاني و رشته/ لولههاي عصبي آن است که محرکهايي از جنس اطلاعات را دريافت کنند و با پردازش يا حرکت به آن واکنش نشان دهند. در ميان نه صفت سطح زيستي شايستگي، زيبايي، و ورزيدگي به اين مجموعه از لولهها ارتباط مييابند.
از ميان نه صفتي که عنوان شد، سن و نژاد باقي ماندهاند. اين دو وضعيتي ويژه دارند. چون سن به تمام بخشهاي يادشده ارتباط دارد، و نژاد، که از مجموعهاي از عناصر ريختشناسانه تشکيل يافته، به هيچ يک از اين سه بخش ربطي ندارد. به همين دليل هم با دانستن سنِ يک فرد ميتوان دربارهي کارآيي، قابليت يا وضعيت عمومي اين بخشهاي سه گانهي بدنش تا حدودي داوري کرد. اما منسوب بودنِ بدن به نژادي خاص، اطلاعاتي دربارهي اين بخشها به دست نميدهد. سن را ميتوان به عنوان متغيري براي تعيين سرعت و قدرت انتقال و واکنش دستگاه رگ و پي، و توانايي و کارآيي بخشهاي ادراري/ تناسلي و گوارشي در نظر گرفت. اما اين نکته که فردي سياهپوست يا سپيدپوست است، هيچ اطلاعاتي دربارهي وضعيت اين بخشها به دست نميدهد.

ادامه مطلب: گفتار سوم: خودانگاره در سطح روانشناختي
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب