گفتار سوم: منابع و لذت
1. آنچه چيرگي بر تنش را ممکن ميسازد «منبع» نام دارد. تنش نماد عدم تماميتي است که در قالب وضعيت مطلوبِ تحقق نايافته صورتبندي ميشود. من براي دستيابي به اين وضعيت مطلوب بايد نقصي را برطرف کند، و بر غيابي غلبه نمايد. چيرگي بر اين غياب و رفع محدوديتي که تماميت سوژه را دچار اختلال کرده است، تنها در شرايطي ممکن ميشود که سيستم از مجموعهاي از امکانات و قابليتهاي دروني و بيروني برخوردار باشد. در اين متن، اين شرايط و امکانات را زير مفهوم منابع نامگذاري ميکنم. به اين ترتيب، «تمام امکانات، لوازم، و شرايطي که براي چيرگي بر يک تنش ضرورت داشته باشند، منابعِ لازم براي ارضاي نيازِ مربوطه دانسته ميشوند».
تنش زيستي سادهاي مانند گرسنگي را در نظر بگيريد. گرسنگي تنشي است که از کم شدن قند خون ناشي ميشود. اين تنش در سطحي زيستشناختي تعريف ميشود و بنابراين بر مبناي غريزهي گرسنگي نمود مييابد. اين غريزه توسط زنجيرهاي از برنامههاي ژنتيکي و نرمافزارهاي پيشتنيدهي عصبشناختي که در هيپوتالاموس و ساقهي مغز متمرکز شدهاند، رفتارهاي منتهي به جستوجوي غذا، تغذيه، و ارضاي اين غريزه را راهبري ميکند. سوژه در سطح رواني گرسنگي را به مثابه تنشي زيستشناختي تجربه ميکند و به دليل خودکار بودنِ برنامههاي رفتاري منتهي به ارضاي آن، آن را زير نام غريزه ردهبندي مينمايد.
بدنِ گرسنه، به مجموعهاي از شرايط، امکانات، و تواناييها نياز دارد تا بتواند بر اين تنش غلبه کند. طرد وضعيت موجودي که در آن قند خون اندک است، و دستيابي به وضعيت مطلوبي که در آن غذاي کافي در بدن وجود دارد مستلزم برخورداري از مجموعهاي از «منابع» است. بدن بايد توانايي جستوجو و دستيابي به غذا را داشته باشد، امکانِ بلعيدن و خوردن آن را داشته باشد، و بتواند مواد سودمند موجود در غذا را جذب کند. بنابراين، ارضاي غريزهي گرسنگي تنها در شرايطي برآورده ميشود که مجموعهاي از منابع در موقعيت تنشزا حضور داشته باشند. بدني که فاقد دهان باشد، يا روده نداشته باشد، يا در موقعيتي قحطيزده و زمينهاي فاقد غذا به سر برد امکان ارضاي اين غريزه را نخواهد يافت، چرا که از منابع ضروري براي غلبه بر آن محروم است.
در شرايط عادي، بخش مهمي از شرايط و امکاناتي که براي ارضاي غريزه و برآورده شدن نياز لازم است در همهي سوژهها وجود دارد و بنابراين حضور آن پيشفرض گرفته ميشود. در حالت عادي، گرسنگي به وضعيتي دلالت ميکند که يک منبع خاص ــ يعني غذا ــ در آن کمياب است. اين دلالتِ خاص، بدان معناست که بخش مهمي از متغيرهاي حاکم بر شرايطِ گرسنگي و بخش بزرگي از منابع ضروري براي ارضاي اين غريزه حذف شدهاند، و به يکي از متغيرهاي اصلي که معمولاً گرسنگي را تعيين ميکند ــ يعني غذا ــ فرو کاسته شدهاند. اين بدان معناست که سوژه، به دليل برخورداري دائمي از بخش عمدهي منابع ضروري براي سير شدن ــ دارا بودن دهان، لولهي گوارش، و نظام شيميايي ضروري براي جذب غذا ــ متغيرهاي مربوط به اين حوزه را ناديده ميگيرد و توجه خود را بر منبع يا منابعي متمرکز ميکند که حضور و غيابشان با عدم قطعيت بيشتري درآميخته است.
بنابراين، منابع ملزوماتي براي چيرگي بر تنش هستند که با غياب آلوده شده باشند. شرايطي براي رفع تنش که همواره حضور دارند، به عنوان منبع به رسميت شناخته نميشوند. ذکر دائمِ اين که فرد هنگام گرسنگي بايد حتماً دهان داشته باشد تا سير شود، امري همانگويانه و زايد به نظر ميرسد. چون دهان همواره حضور دارد و غياب دهان و لولهي گوارش جز در شرايط باليني خاص معنايي ندارد. اما غذا متغيري است که ميتواند حاضر يا غايب باشد. گرسنگي معمولاً با غياب غذا همراه است. از اين رو، بدن هنگام رويارويي با تنش گرسنگي به جستوجوي غذا بر ميآيد، نه آن که وجود روده يا دهان خود را شکاکانه بررسي کند.
آنچه در مورد غريزهي گرسنگي و سطح زيستي گفتيم در تمام سطوح ديگر فراز هم مصداق دارد. يکي از نيازهايي که مزلو نيز بر آن تأكيد کرده است حس امنيت است. اين نيازي است که در سطح رواني تعريف ميشود. برخي از منابعي که حس امنيت را تأمين ميکنند عبارتند از حضور دوستاني نيرومند، در اختيار داشتن سلاحهايي کارآمد، و يا در اختيار داشتن پناهگاهي که براي دشمنان عبورناپذير باشد. سوژهاي که با تنش امنيت روبهروست وضعيت موجودي انباشته از تهديد و مخاطره را تجربه ميکند، و در آرزوي دستيابي به وضعيت مطلوبي است که در آن چنين خطراتي وجود نداشته باشند. بخش مهمي از امکانات و شرايطي که ميتوانند به اين وضعيت مطلوب منتهي شوند، در حالت عادي، پيشفرض گرفته ميشوند. اين حقيقت که فرد بدون زنده بودن و وجود داشتن نميتواند حس امنيت کند، آنقدر آشکار و همانگويانه است که معمولاً ناديده انگاشته ميشود. کسي که در جستوجوي امنيت است کار را با اثبات فلسفي وجود خويش و مطمئن شدن از آن که از منبعِ «هستي داشتن» برخوردار است تلف نميکند. چون اين شرطي است که همواره برآورده ميشود. اما سلاح، پناهگاه، و دوستان نيرومند منابعي هستند که ممکن است حاضر يا غايب باشند. از اين روست که تنشِ امنيت معمولاً با غياب اين متغيرها فهميده ميشود و با دستيابي به آنها ارضا ميگردد.
در سطوح اجتماعي و فرهنگي هم اوضاع بر همين منوال است. تنش فقر، بياعتباري، يا بيسوادي منابعي مانند پول، شهرت نيک يا آموزش را ميطلبند. پيشداشتهاي ديگر ضروري براي غلبه بر اين تنشها ــ مواردي مانند به رسميت شناخته شدنِ عضويت فرد در جامعه يا امکان استفاده از نظامهاي نماديني مانند زبان براي ابراز حق مالکيت خود بر منابع يادشده ــ حضوري چنان دايمي دارند که لزومي به توجه به آنها وجود ندارد. بنابراين، منابع متغيرهايي هستند که با وجود آميختگيشان با غياب و عدم قطعيتي که در دستيابي به آنها وجود دارد، حضورشان براي چيرگي بر تنش لازم است.
2. منابع دو نوع اصلي دارند:
الف ـ منابع پايانپذير: منابعي هستند كه بهرهمندي از آنها با محدوديت همراه است. منابعي مانند آب و غذا، سرپناه، و جفت مهمترين منابع پايانپذير هستند. در صورتي که کسي غذايي را مصرف نمايد يا در سرپناهي زندگي کند، امکان استفاده از آنها را از ساير نيازمندان سلب ميکند. منابع پايانپذير چند ويژگي عام دارند:
ــ نخست آن که عموماً به ردهي نيازهاي زيستي تعلق دارند؛ يعني، منابعي را تشکيل ميدهند که براي ارضاي غرايز زيستي کهنسالِ گونهي انسان بايد وجود داشته باشند. چهار منبعي که ياد شدند پيکرهي عمدهي اين منابع را بر ميسازند و همگي هم به سطح زيستي تعلق دارند؛
ــ دوم آن که به دليل پايانپذير بودنشان، بازي کنشگران بر سر تصاحب آنها نوعي بازي برنده/ بازنده است. برخورداري يکي از رقيبان از منابع يادشده به معناي محروميت بقيه از آن است. اين همان شکلِ باستاني و عموميت يافتهي رقابت در جهان جانداران است که به تنازع بقا و باقي ماندن نيرومندترينِ رقيبان در صحنه منتهي ميشود؛
ــ سوم آن که منابع پايانپذير بسيار حياتي هستند و به دليل پيوند خوردنشان با سطح زيستي بقاي بدنها و ــ در نتيجه ــ تداوم ساير سطوح فراز به آنها وابسته است. پس، از منابع پايانپذير نميتوان چشمپوشي کرد؛
ــ چهارم آن که در اين رده از منابع، مصرف با غياب گره خورده است. از اين رو، مفاهيمي مانند صرفهجويي، ذخيره سازي، محصور کردن و محروم کردن ديگران در موردشان اهميت و کارکرد دارد.
ب ـ منابع پايانناپذير: منابعي هستند كه شمار نامحدودي از حاملان نياز ميتوانند به طور همزمان از آن برخوردار شوند، بي آن که در حضور منبع يادشده اختلالي ايجاد شود. اين منابع معمولاً از نوع نشانه و نماد هستند. دانايي، مشهورترين منبع پايانناپذيري است که ميشناسيم. نظامهاي نمادين، مانند زبان، از زمرهي منابع پايانناپذير مشهور ديگر هستند. خواندن و حفظ کردن شعري از حافظ ميتواند به مثابه منبعي براي اعتبار اجتماعي، اثبات شايستگي فرهنگي، و نماد هويتي ملي محسوب شود. با وجود اين، وقتي کسي شعري از حافظ را حفظ ميکند دسترسي ساير نيازمندان به اين منبع را کاهش نميدهد. پول يکي ديگر از منابع مشهور نماديني است که براي مدتها توسط اقتصاددانان مرکانتيليست پايانپذير پنداشته ميشد، اما امروز ما ميدانيم که منبعي پايانناپذير را تشکيل ميدهد. اصولاً مفهوم توسعه در همين پايانناپذير بودن منبعي مانند پول و ثروت ريشه دارد و به امکانِ برخورداري توسعهيابنده و همزمان همهي بازيگران عرصهي اقتصاد از اين منبع دلالت دارد.
منابع پايانناپذير چند ويژگي عمده دارند:
ــ نخست آن که اين منابع معمولاً به سطح اجتماعي و فرهنگي تعلق دارند. به ويژه، چنين مينمايد که همهي منابع سطح فرهنگي پايانناپذير باشند؛
ــ دوم آن که بازي بر سرشان ميتواند برنده/ برنده باشد. رقيباني که براي دستيابي به اين منابع تلاش ميکنند ميتوانند با هم همکاري کنند و به صورت گروهي از منابعي بزرگتر برخوردار شوند؛
ــ سوم آن که منابع پايانناپذير قابل حذف هستند؛ يعني، با نيازهايي زيربنايي و بنيادين گره نميخورند و ميتوان سوژههايي را يافت که از برخي از اين منابع برخوردار نباشند، بيآنکه بقايشان به مخاطره افتاده باشد. مهمترين منبع پايانناپذير، زبان و نظامهاي نمادين است، با وجود اين ميدانيم که انسانهاي عقبمانده و فاقد زبان، در صورتي که منابع پايانپذير سطح زيستيشان تأمين شود و غرايزشان در آن لايه ارضا شود، از ميان نميروند و به زندگي خود ادامه ميدهند.
جوامع، در شرايط عادي، روابط و قواعد حاکم بر منابع پايانپذير را به منابع پايانناپذير نيز تعميم ميدهند. اين بدان معناست که قواعد حاکم بر داد و ستد منابع، به شکلي يک دست، بر رقابتِ محدودكننده و غيرهميارانهي کنشگران منحصر ميشود و سوژههايي که براي دستيابي به منابع پايانناپذير تلاش ميکنند، با برگزيدن راهبردهاي برنده/ بازنده، طوري رفتار ميکنند که گويي اين منابع پايانپذير هستند.
دليل اين تعميم از سويي، قدمت زياد و نهادينه شدنِ ديرينهي منابع پايانپذير در گونهي انسان است، و از سوي ديگر در ترتيب زماني ظهور نيازهاي مربوط به اين منابع در سير رشد آدميان ريشه دارد. نوزادان و کودکان نخست با منابع پايانپذيري مانند غذا، آغوش مادر، و نوازش والدي منحصر به فرد آشنا ميشوند. برخورداري رقيبي مانند برادر يا خواهر كوچكتر از اين منابع به معناي محروميت سوژه از آنهاست. از اين رو، قدمت بيشترِ منابع پايانپذير در سير تکاملگونهي انسان، و مسير رشد هر فرد انساني زمينه را براي تعميم يافتن قواعد مربوط بدان تا سطح منابع پايانناپذير فراهم ميآورد.
3. برخورداري از منابع پايانپذير و پايانناپذير به معناي افزايش بختِ سوژه براي چيرگي بر تنشها و دستيابي به پاداش است. چنان که رفتارگرايان نشان دادهاند، رفتارهاي سوژههاي انساني ــ و حتي غيرانساني ــ الگويي ويژه دارد که بر دستيابي به بيشينهي لذت و پاداش استوار است. اين بدان معناست که بر الگوي رفتار من قواعدي حاکم است که متغيري کليدي مانند لذت در آن نقشي بنيادين را ايفا ميکند. بسياري از نظريهپردازان مکتب رفتارگرايي کوشيدهاند تا با تحويل کردن تمام متغيرهاي کليدي مربوط به سطوح گوناگون فراز به عاملي يگانه، مانند لذت، به شاهکليدي براي تفسير رخدادهاي رواني و اجتماعي دست يابند.
با وجود اين، شواهد نشان ميدهد که متغير يکتايي بر الگوهاي رفتاري نظامهاي مربوط به سطوح سلسلهمراتبي متفاوت حاکم نيست. اگر لذت به تنهايي متغير تعيينكننده باشد، نميتوان رفتارهاي خودآزارگرانهي مرتاضان را توجيه کرد. به همين ترتيب، در صورتي که به روش دارويني بقا را متغير اصلي بگيريم، شيوع رفتارهاي ايثارگرانه و خودکشيهاي ارادي و آييني توجيهناپذير جلوه ميکند.
چنين مينمايد که يک متغير کليدي بر الگوي رفتاري نظامهاي سطوح متفاوت فراز حاکم نباشد. بدن، سوژه، نهاد و منش نظامهايي هستند که به لحاظ مقياس، ساختار، کارکرد، و ماهيت با هم تفاوت دارند و ردههايي بسيار متمايز از رفتارها را هم از خود نشان ميدهند. قانونمند بودنِ رفتارهاي حاکم بر هر يك از اين نظامها پيشداشتي است که پديد آمدن دانش رسمي در مورد فرد و جامعه را ممکن ساخته است، اما تحويلپذير بودنِ متغيرهاي حاکم بر رفتار اين ردههاي گوناگون به يک عامل يگانه، چيزي است که جاي بحث دارد.
از ديد سيستمي ما، نظامهايي که در سطوح متفاوت فراز قرار دارند، از نظر سطح پيچيدگي، عناصر دروني، ماهيت، نوع تنشهايي که تجربه ميکنند، و نوع منابعي که بدان نياز دارند كاملاً متفاوت هستند. از اين رو، متغيرهاي حاکم بر رفتارهاشان هم يکسان نيست. اين متغيرها در هر سطح به عاملي کليدي قابل ترجمه هستند اما عوامل کليدي سطوح گوناگون را نميتوان به يک متغير مانند لذت فرو کاست.
چنين مينمايد که در سطوح چهارگانهي فراز، چهار متغيرِ بقا، لذت، قدرت، و معنا تعيينکنندهي پويايي نظامهاي پايهي هر لايه باشند.
سطح زيست شناختي سيستمهايي پايه را در بر ميگيرد که بدن نام دارند. بدن واحدي زيستشناختي است که به عنوان يک نظام خودسازمانده و خودزاينده عمل ميکند. بدنها سيستمهايي خودبسنده و خودبنياد هستند که در جريان سير درازمدت تکامل به پيچيدگي کنوني خود دست يافتهاند و براي تشخيص و توليد تنشهايي زيستي، و دستيابي به منابعي پايانپذير براي غلبه بر آنها تخصص يافتهاند.
اکنون يک و نيم قرن از زماني که داروين کتاب اصل انواع را منتشر کرد ميگذرد، و اين به عنوان يک اصل جا افتاده در دانش رسمي ما پذيرفته شده است که متغير کليدي حاکم بر رفتار بدنها ميل به بقاست. اين بدان معناست که تنش بنياديني که بدنها تجربه ميکنند با معيار بقا و شايستگي زيستي سنجيده ميشود. بدن به بقا گرايش دارد، و براي دستيابي به بقاي بدن خويش و بقاي ژنوم خويش دست به انتخابهاي رفتاري ميزند. بدنها طوري رفتار خود را تنظيم ميکنند که شاخصي به نام «احتمال بقاي فرد/ نسل» را بيشينه کنند.
در سطح روانشناختي اما، بقا معنايي بيواسطه و مستقيم ندارد. نظامهاي پايهاي که سطح روانشناختي را برميسازند همان چيزهايي هستند که سوژه ناميده ميشوند و در قالب نظامي شخصيتي تجلي مييابند. سوژه، همانطور که روانکاوان و رفتارگرايان دربارهاش صراحت دارند، رفتارهاي خود را بر مبناي متغيري به نام لذت انتخاب ميکند. هواداران رويکرد گشتالت اين متغير را با عنوان تعادل برچسب ميزنند[1]، و پيروان رويکرد شناختي، با وجود پذيرش لذت به عنوان متغير حاکم بر رفتار نظامهاي رواني، آن را مشتقي از بقا فرض ميکنند.
شواهد عصبشناسانه نشان ميدهد که پيوندي دروني در ميان بقا و لذت وجود دارد. در واقع، لذت، به لحاظ تکاملي، چيزي جز بازنمايي بقا در سطح شبکهي عصبي نيست. سختافزاري که لذت را در مغز توليد ميکند همان دستگاهي است که براي رديابي احتمال بقاي بدن تخصص يافته است، و بيشترين لذت را هم بر مبناي ارضاي غرايزي زيستي توليد ميکند. با وجود پيوند دروني دستگاه عصبي توليدکنندهي لذت با ساز و کارهاي تضمينکنندهي بقا، لذت را نميتوان به بقا تحويل کرد. سير تکامل گونهي انسان و پيچيدگي فزايندهي نظام زيستي وي همگام با پديد آوردن سطوح سلسلهمراتبي نوظهوري مانند سطح رواني، اجتماعي، و فرهنگي متغيرهاي حاکم بر رفتار نظامهاي اين سطوح را هم دچار شاخهزايي کرده است. اين بدان معناست که ظهور نظام رواني در انسان، که پيامدي از گذار پيچيدگيِ دستگاه عصبي به فراسوي آستانهي خودآگاهي بوده است، ردهي جديدي از روندها و فرآيندها را هم در سطحي تازه خلق کرده است که زير تأثير قوانيني متمايز و ويژه رفتار ميکنند. استقلال يافتن سطح رواني نسبت به سطح زيستي، و پيدايش نظامي مستقل و خودبسنده مانند سيستم رواني همزمان بوده است با استقلال يافتنِ متغير لذت از بقا، و اين همان است که در زمان زايش نظام اجتماعي و فرهنگي نيز در سطوحي ديگر تکرار شده است.
به اين ترتيب، سوژه رفتارهاي خود را براي دريافت لذت سازمان ميدهد؛ يعني، تنها متغيري که رفتارش را تعيين ميکند و بيواسطه درک ميشود. البته، خودِ اين لذت محصولِ دستگاهي باستاني است که براي بازنمايي بقا تخصص يافته بود. اما سوژه بقا را به طور بيواسطه نميفهمد. به خاطر پيوند لذت و بقا و خاستگاه مشترکشان، سوژه، با جستوجوي لذت، بخت بقاي خود را هم افزايش ميدهد. اما همگرايي اين دو متغير، به دليل استقلال سطح رواني از زيستي، مطلق نيست و در شرايطي هم ممکن است سوژه از رفتاري لذت ببرد که بخت بقايش را کاهش دهد[2].
در سطح اجتماعي، نظامهاي بنيادينِ برسازندهي جامعه نهادها هستند. نهادها سيستمهايي خودبسنده و خودسازمانده هستند که از واحدهايي انساني تشکيل شدهاند. پويايي دروني نهادها با لذت سوژهها يا بقاي بدنها قابل توجيه نيست. در سطح اجتماعي، متغيري رفتار نهادها را تعيين ميکند که قدرت نام دارد. قدرت نيز، به روشي پيشگفته، از دل لذت بيرون جوشيده است و احتمالا در ابتداي کار به عنوان متغيري براي رصد کردن لذت در سطح اجتماعي کاربرد داشته است. چنان که در جوامع ابتدايي ميمونهايي مانند بابونها، همچنان چنين نقشي را بر عهده دارد. با وجود اين، استقلال نسبي سطح اجتماعي از سطح رواني، که تکرارِ ماجراي پيش گفته است، باعث شده تا قدرت بر رخدادهاي سطحي متمايز حکومت کند و همگرايياش با لذت و بقا امري آماري، نسبي، و قابل نقض باشد.
در سطح فرهنگي، نظام پايه را منشها تشکيل ميدهند. منشها بر مبناي متغيري دروني به نام معنا رفتار ميکنند. بخت بقاي منشها، و احتمال تکثير آنها به محتوايي اطلاعاتي وابسته است که در سطح رواني از سوي سوژهها به صورت معنا درک ميشود. از اين رو، منشها طوري رفتاري ميکنند که محتواي معنايي خود را بيشينه سازند، و به اين ترتيب بختِ تکثير و جايگير شدنشان در ذهن حاملان انسانيشان را افزايش دهند. باز هم در اينجا ميبينيم که معنا و قدرت به هم وابسته و با يکديگر همگرا هستند، اما معنا را نميتوان به قدرت تحويل کرد.
4. هر چهار متغير کليدي تعيينکنندهي پويايي در سطوح فراز توسط سوژه بازنمايي ميشوند و به همين دليل است که ما ميتوانيم در اينجا دربارهشان سخن بگوييم.
سوژه چهار متغير يادشده را به صورت عاملهايي به هم وابسته و گاه مترادف ميفهمد و تفسير ميکند. نظريههاي بيشماري توسط فيلسوفان، زيستشناسان، روانشناسان، و جامعهشناسان ارائه شده است که در آنها به همانندي و يا مترادف بودنِ دو تا از چهار متغير يادشده اشاره شده است. از نسخهي قديمي اپيکوري که لذت و معنا را مترادف ميگرفت، تا نسخهي پرهيزگارانهي رواقي که مديريت لذت را همتاي قدرت فرض ميکرد، تا نظريههاي جديدتري مانند ديدگاه فوکو (همارزي قدرت و معنا)، يا ويلسون (همساني لذت و بقا) فاصلهي چنداني نيست.
در نگرش سيستمياي که در اينجا پيشنهاد ميکنم، اين همساني کامل نادرست است. همسان انگاشتن دو تا از اين متغيرها توهمي است که از همگون دانستن سطوح متفاوتي از سلسلهمراتب مشاهداتي ما ناشي ميشود. البته سطوح فراز چيزي بيش از مقياسها و لايههايي توصيفي نيستند، اما متغيرهاي چهارگانهي يادشده هم تنها برچسبهايي هستند که بر پويايي نظامهاي مربوط به اين سطوح منسوب ميشوند. هيچ يک از اين مفاهيم و سطوح ارزشي هستيشناختي ندارند. اما اين بدان معنا نيست که بتوان آنها را با هم اشتباه گرفت. اعتبار فاصلهي ميان سطوح متفاوت فراز همانقدر است که تمايز متغيرهاي تشکيلدهندهي اين سطوح. همانطور که رخدادهايي اجتماعي مانند انقلاب و مدرنيته را نميتوان به رفتار فردي اعضاي جامعه تحويل کرد، و در همان حدي که فرو کاستن پديدارهايي رواني مانند حافظه و خواست به سطح نورونها نادرست است، چهار مفهوم بقا، لذت، معنا، و قدرت را هم نميتوان به هم فرو کاست.
اينها چهار متغير مستقل هستند که پويايي چهار رده از سيستمهاي متمايز را که به چهار سطح توصيفي متفاوت تعلق دارند، تعيين ميکنند. تعيينکنندگي اين متغيرها، مانند رابطهشان با هم، امري مطلق و کامل نيست. بدن، سوژه، نهاد اجتماعي، و منش نظامهايي با رفتارهاي آشوبناک و غيرقابل پيشبيني هستند که الگوهاي آماري رفتارشان توسط چهار متغير يادشده جهت ميگيرند و سازمان مييابند. آشوبهاي سطوح متفاوت مشاهده را نميتوان به هم ترجمه کرد. به همين ترتيب، جذبكنندهها و گرانيگاههاي رفتارياي هم که در ميانهي آشوبهاي هر سطح قرار دارند و پيکرهاي از رفتارهاي آن سطح ــ و نه همهشان ــ را توضيح ميدهند هم به سطوح ديگر ترجمهپذير نيستند.
سيستمهاي مربوط به هر سطح از فراز، نظامي چنان پيچيده و بغرنج است که بر مبناي متغيرهايي دروني، و به شکلي خودسازمانده و خود ارجاع[3] رفتار خويش را تعيين ميکند. تمام نظامهاي يادشده، به دليل همين پيچيدگي افزون از آستانهي خود، به شکلي غيرقطعي و آشوبگونه رفتار ميکنند. بر گزينههاي رفتاري پيشاروي بدن، من، نهاد، و منش تقارني حاکم است که از همارزي برخاسته از شرايط آشوبناک ناشي ميشود. سيستم براي شکستن اين تقارن، محو کردن همارزيها، و دست يازيدن به انتخابهايي رفتاري که به کمکشان تداوم و بازتوليد خود را تضمين کند بايد به سنجهاي دروني مسلح باشد. اين همان چيزي است که براي نخستين بار در کوچکترين مقياس پيچيدگي، يعني در سطح زيستي، به صورت بقا پديدار شد، و گام به گام با بغرنجتر شدن سيستمهاي زنده و پديد آمدن سطوحي نوظهور از پيچيدگي، متغيرهاي سطوح بالاتر را نيز از دل خود تراوش کرد.
بيرون تراويدن هر متغير از دل متغير ديگر همگام است با استقلال يافتن سطحي از سلسلهمراتب پيچيدگي، و در نتيجه مستقل شدن متغيري که شکسته شدن تقارنهاي رفتاري را در آن سطح سازماندهي ميکند. از اين رو، ميتوان از ارتباط دروني، همگرايي، خاستگاه مشترک، و همبستگي بقا، لذت، قدرت، و معنا سخن گفت. اما همساني، همارزي، تحويل پذيري، و مترادف بودنِ اين متغيرها معنايي ندارند.
5. سوژه هر چهار متغير يادشده را بازنمايي ميکند و ميفهمد. با وجود اين، تنها يکي از آنها ــ لذت ــ را که به سطح رواني تعلق دارد به شکلي بيواسطه درک ميکند. لذت، در مقام عاملي فراگير، در شرايط گوناگون با سه متغير مربوط به سطوح ديگر متحد ميشود. سوژه لذتهاي گوناگوني را که از اين اتحادها ناشي ميشود، به اشکالي متفاوت، تجربه ميکند. هر چند همهي آنها نوعي از لذت پنداشته ميشوند. بر اين مبنا، سه نوع لذت توسط من فهميده ميشود.
سادهترين نوع، لذتي است که از ارضاي غرايز زيستي ناشي شده باشد. اين لذت با بقا گره خورده است و تقريباً هميشه با تصرف منابع پايانپذير همراه است. اين رده از لذتها را زيستي مينامم. يک ردهي ديگر از لذتها، به برآورده شدن ميلهاي اجتماعي و ارضاي گرايشهاي فرهنگي مربوط ميشوند. اينها معمولاً با دستيابي به منابعي پايانناپذير همراه هستند و از اين رو به شکلي متفاوت تجربه ميشوند. من هنگام دستيابي به قدرت و معنا لذت ميبرد و اين چيزي است که اپيکوريان دربارهاش بسيار نوشتهاند. اين نوع از لذت را، به دليلي که به زودي ذکر خواهم کرد، «لذت راستين» مينامم. لذتهاي زيستي را معمولاً در متون روانشناسي و جامعهشناسي با عنواني متفاوت[4] از لذتهاي زيستي[5] مشخص ميکنند.
گذشته از اين دو نوع لذت، نوع سومي هم وجود دارد که آن را لذت دروغين خواهم ناميد. لذت دروغين از بازنمايي بقا، قدرت، و معنا حاصل نشده است، بلکه در اختلال دستگاه عصبي توليدكنندهي لذت ريشه دارد. پيچيدگي غريب مغز انسان باعث شده که مراکز عصبي تخصص يافته براي رمزگذاري لذت، زير تأثير برخي از مواد شيميايي، فريب خورده و بيجهت تحريک شوند. ردهاي از مواد شيميايي وجود دارند که اين مراکز را تحريک ميکنند و شکلي از تجربهي لذت را در سوژه ايجاد ميکنند. مواد شيميايي يادشده همان موادي هستند که سه ردهي مخدرها، محرکها و الکل را در بر ميگيرند. اين سه نوع لذت با هم تفاوتهايي ذاتي دارند.
6. لذتهاي زيستي، چنان که گفتيم، بر اثر برخورداري از منابعي پايانپذير ايجاد ميشوند. اين لذتها اموري عيني و بيروني هستند که به طيف کوچکي از رفتارهاي معمول در ميان همگان گره خوردهاند. از آنجا که طبيعت نظامي صرفهجوست، ساز و کارهايي را براي پرهيز از مصرف بيرويهي منابع در دل خويش ايجاد کرده است. لذتهاي زيستي به همين دليل اشباعپذيرند؛ يعني، خوردن، خوابيدن، آميزش جنسي و برخورداري از سرپناه تنها تا حدودي لذت ايجاد ميکنند. لذتِ ناشي از اين منابع تنها در شرايطي تجربه ميشود که تنشي در اثر غياب اين منابع وجود داشته باشد. وگرنه خوردن در زماني که شکممان پر است، يا خوابيدن در موقعيتي که ساعتها خوابيدهايم و خسته نيستيم لذتبخش نيست. از اين رو، اين رده از لذتها شرايط خاص را ميطلبند که مهمترين عاملش حضور تنشي در سطح زيستشناختي است. پيامد اين امر آن است که لذتهاي زيستي موضوعها و آماجهايي خيلي مشخص و محدود دارند و خيلي مشخص ميتوانيم بگوييم از خوردن فلان غذا لذت بردهايم.
لذتهاي زيستي علاوه بر اشباعپذير بودن و دارا بودن مرجع مشخص، تکراري و محدود و غيرزاينده هم هستند. بيشتر مردم براي تمام عمر خود از الگوهايي بسيار محدود و تکراري براي دستيابي به لذتهاي زيستي بهره ميبرند. بيشتر مردم براي کل عمر خود غذاهايي يکسان را ميخورند، در محيطهايي يکسان زندگي ميکنند، و با جفتهايي معدود آميزش ميکنند. بنابراين، فضاي حالت لذتهاي زيستي محدود است و از افقي گسترشيابنده و پويا محروم است. بديهي است که پيوند ذاتي اين رده از لذتها با بقا امکان آزمون و خطاي چنداني را به بدن نميدهد. از اين رو، بدنهاي زنده ترجيح ميدهند از روشهاي هنجارين و جا افتاده ــ هر چند محدود و تکراري ــ براي دستيابي به شاخص نشانگر بقا استفاده کنند، تا آن که در سپهري ناشناخته دست به ماجراجوييهاي خطرناک بزنند.
لذتهاي راستين تا حدودي معکوس لذتهاي زيستي هستند. اين لذتها بر اثر رفتارهايي محدود و عيني و معمول در ميان همگان بروز نميکنند. بخش مهمي از لذتهاي راستين خصلتي ذهني دارند و از تفسير ما دربارهي من، ديگري، و جهان برميخيزند. لذت راستين از الگوي ويژهاي از پردازش اطلاعات در مغز ناشي ميشود، نه برخورداري فيزيولوژيک بدن از محرکي ضامن بقا. به همين دليل هم منابع برسازندهي اين لذت پايانناپذيرند. لذتهاي راستين اشباعناپذيرند و به همين دليل افقي توسعه يابنده و انباشته از شاخهزاييهاي پياپي و نوآوريهاي غيرمنتظره را در بر ميگيرند.
لذتِ ناشي از دانستن يا خلق اثري هنري چيزي نيست که حد داشته باشد و پس از برخورداري تا سطح خاصي اشباع شود. اين لذتها به شکلي همافزايانه و در جريان حلقههايي از بازخوردهاي مثبت خود را تشديد ميکنند و به شکلي شتابناک به ظهور تنشهايي نو دامن ميزنند که ميتوانند در حضور منابع پايانناپذيرِ لازم با سازگاري پاسخ داده شوند و به همين ترتيب تنشهايي پيچيدهتر را پديد آورند. اين وجه تمايز اصلي لذتهاي راستين و زيستي است. چرا که لذتهاي زيستي در اثر سازگاري با تنشهايي ايجاد ميشوند که در سطح زيستي و بر مبناي برنامهاي ژنتيکي تعريف شدهاند و خصلتي تکراري و ثابت دارند، نه زاينده و گسترش يابنده.
لذتهاي راستين، به دليل همين افق گسترشيابندهشان، فاقد موضوع و نقطهي ارجاع دقيق و ثابتي هستند. دقيقاً روشن نيست که چه چيزِ شهرت باعث لذت افراد ميشود، يا کدام جنبه از احترام اجتماعي لذت را برميانگيزد. موقعيتهاي منتهي به لذتهاي راستين تا حدودي منحصر به فرد هستند. با وجود آن که نهادهاي اجتماعي هنجارساز رمزگذاري متراکمي را به اين لذتها تحميل ميکنند، اما با اين همه، اين لذتها همچنان وابسته به موقعيت و ابهامآميز باقي ميمانند. لذتهاي راستين را بسته به آماجشان ميتوان به دو ردهي اجتماعي ــ متمرکز بر قدرت ــ يا فرهنگي ــ متمرکز بر معنا ــ تقسيم کرد.
لذتهاي دروغين از بسياري از ابعاد، غريبترين رده از لذتها هستند. اين لذتها در اصل در اثر اشتباه در دستگاه عصبي بروز ميکنند. از آنجا که دستگاه عصبي پاداش و لذت حساسترين واحد پردازندهي اطلاعات براي حفظ بقاست، درگير شدن با لذتهاي دروغين خطرات زيادي را به دنبال دارد و به نابودي تدريجي سوژه منتهي ميشود. لذت دروغين، در واقع، نوعي «اتصال کوتاه» است که ميان هستههاي عصبي توليدکنندهي لذت، و عاملي بيروني (معمولاً مادهاي شيميايي) برقرار ميشود. در اثر اين اتصال کوتاه، سوژه ديگر نيازي به انجام رفتارهاي پيچيده براي دريافت لذت ندارد. تنها کافي است شرايطي که باعث تحريک اين مراکز ميشوند تداوم يابند. چنين چيزي همان است که اعتياد ناميده ميشود. مواد شيميايياي که بر مراکز لذتِ مغز چنين تأثيري را ميگذارند، همگي، موادي سمي هستند که کارکرد اين هستهها را مختل کرده و امکانِ لذت بردن را در کل کاهش ميدهند. از اين رو، شخصِ معتاد ناچار ميشود بيش از پيش به شرايط اعتيادآورش وابسته شود.
لذتهاي دروغين، در نهايت، لذتهاي راستين و حتي زيستي را به خود تحويل ميکنند و به اين ترتيب باعث مرگ تدريجي سوژه ميشوند. متغيرهاي سطح بالاتر و پيچيدهتر در سطوح فراز زودتر به لذتهاي دروغين تحويل ميشوند. به اين ترتيب، فردِ معتاد نخست از معنا و بعد از قدرت اجتماعي محروم ميشود. آنگاه انسجام روانياش مختل ميشود و در گام آخر است که لذتهاي دروغين، با هضم کردن لذتهاي راستين، موجبات فروپاشي سلامت و نابودي بدن فرد را فراهم ميآورند.
لذتهاي دروغين از چند جنبه منحصر به فرد هستند:
ــ نخست آن که پيوند ذاتي و دروني ميان لذت و قدرت و معنا و بقا در آنها گسسته ميشود. لذت دروغين نوعي از لذت است که به قيمت کاسته شدن از هر سه متغير ديگر سوژه را تسخير کند.
ــ دومين ويژگي يگانهي اين لذتها آن است که فاقد تنش هستند. در واقع هستههاي عصبي معتاد به مواد شيميايي تنشي جز کم شدن مقدار اين مواد را نميفهمند. به اين ترتيب، مفهوم تنش در سطوح گوناگون فرازِ اين افراد مختل ميشود و به يک تنش مصنوعي و نوساخته تحويل ميگردد. به عبارت ديگر، لذتهاي دروغين تنها ردهاي از لذتها هستند که فقط يک تنش دارند، و آن هم غياب مادهي مولد لذت است.
ــ لذتهاي دروغين، به خاطر اشباعناپذير بودنشان به لذتهاي راستين، و به دليل محدود بودنِ شديد افق پوياييشان و وابستگيشان به رفتارهايي شديداً تکراري و تهي از تنوع، به شکلي افراطي و غيرعادي از لذتهاي زيستي ميمانند.

حالا، با توجه به مفاهيمي که معرفي کرديم، ميتوانيم به يک جمعبندي در مورد ساختار من دست يابيم. من، سوژه، يا نظام شخصيتي، پديداري است که به سطح روانشناختي تعلق دارد، اما انعکاسها و بازتابهاي حضور خويش را در سطوح ديگرِ فراز هم بازنمايي و درک ميکند و اين بازتابها را به مثابه بخشي از خويش دروني ميسازد. بنابراين، سوژه در کليت خود نظامي است که در سطوح مختلف فراز حضور دارد و در هر بخش مجموعهاي از عناصر ساختاري را در بر ميگيرد. تمام اين عناصر و ساختارهاي يادشده در سطح رواني ــ که در سطوح سلسلهمراتبي فراز تنها لايهي داراي نظامهاي خودآگاه است ــ بازنمايي ميشوند. با وجود اين، هنگامي که از سوژه و من سخن ميگوييم، به پديداري چند لايهاي و سلسلهمراتبي نظر داريم که در هر سطح ساختار ويژهي خود را داراست، مستقل از آن که بازنمايي اين ساختارها در سطح رواني به چه شکل و برخوردار از چه درجهاي از دقت باشد.
ادامه مطلب: گفتار چهارم: انگيزش و رفتار
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب