دوشنبه , اسفند 11 1404

گفتار چهارم: انگيزش و رفتار

گفتار چهارم: انگيزش و رفتار

1. رفتار من نتيجه‌ي انتخابي است که يک گزينه را از ميان مجموعه‌اي از امکانات رفتاري برمي‌گزيند، و آن را اجرا مي‌کند. رفتار من پديداري آشوبناک و بي‌نظم و آشفته نيست، بلکه از قواعد و الگويي خاص پيروي مي‌کند. الگويي که در سطوح گوناگون فراز بر مبناي چهار متغيرِ بقا/ لذت/ قدرت/ معنا سازماندهي مي‌شود و در سطح ذهنيت سوژه دستيابي به يکي از انواع سه گانه‌ي لذت را آماج مي‌کند.

روان‌شناسان و جامعه‌شناسان گوناگون با روش‌هاي گوناگون رفتار را تقسيم کرده‌اند.

روانکاوان رفتارها را به دو رده‌ي تکانشي (ناشي از نهاد)، و نهادي (ناشي از فرامن) تقسيم مي‌کنند[1]. نسخه‌اي ساده شده از اين ديدگاه را در آثار اريک برن مي‌توان يافت، که رفتارها را بر مبناي خاستگاه‌شان به والد، بالغ، يا کودک ــ برابرنهادهاي سه گانه‌ي فرويد فرامن/ من/ نهاد ــ منسوب مي‌کند. اين عناصر رفتاري زير تأثير چنده رده از قانونمندي‌ها با هم ترکيب مي‌شوند و الگوهاي رفتاري عامي را برمي‌سازند که به سه رده‌ي «رفتارهاي برنامه‌ريزي‌شده‌ي خودجوش»، «رفتارهاي تصادفي نهادينه‌شده» و «رفتارهاي جامعه‌مدارانه» تقسيم مي‌شوند. رده‌ي نخست رفتارهايي را شامل مي‌شود که بر مبناي دستورهايي در سطح رواني اجرا مي‌شوند و طيفي وسيع ــ از تيک‌ها و رفتارهاي جايگزين تا خيال‌بافي‌ها ــ را در بر مي‌گيرند. رده‌ي دوم رفتارهاي هنجاريني را شامل مي‌شوند که خاستگاهي اجتماعي دارند و براي رفع نيازهاي اين سطح اهميت دارند، اما ارتباطشان با نيازهاي سطح رواني اندک است. شغل، فن‌آوري، و ورزش نمونه‌هايي از اين رفتارها هستند. رده‌ي سوم رفتارهاي مربوط به عرصه‌ي عمومي ــ مانند مناسک، بازي‌ها و وقت گذراني‌ها ــ را در بر مي‌گيرند[2].

رفتارگرايان مي‌کوشند تا تمام رفتارهاي انساني را بر مبناي جهت‌گيري‌شان به سوي لذت در يک رده‌ي عمومي جاي دهند، و بعد آنها را بر مبناي آن که قواعد حاکم بر شيوه‌ي اجراي‌شان توسط خودشان يا جامعه‌شان تدوين شده باشد به دو رده‌ي ارادي و غيرارادي تقسيم کنند. هواداران ديدگاه کنش متقابل نمادين، بيشتر، بر زمينه‌ي انساني بروز رفتار تأكيد مي‌کنند و چنان که ميد اشاره کرده است، ديگري ــ محور بودن رفتارهاي معنادار سوژه‌ها را نشانه‌ي ناکافي بودنِ تحليلي فردمدارانه‌ي رفتار مي‌دانند. در اين رويکرد رفتارها بيشتر بر مبناي ارزش ارتباطي و محتواي نمادين‌شان رده‌بندي مي‌شوند و همواره آميخته‌اي از ساز و کارهاي اجتماعي شده‌ي زباني/ نشانگاني و خواست‌ها و جهت‌گيري‌هاي فردي هستند. در نگرش شناختي هم رفتارها را بر اساس سطح پيش‌بيني‌پذيري و قانونمندي به انتخاب‌هاي سنجيده[3]، واکنش‌هاي رفتاري[4]، يا الگوهاي ثابت عمل[5] تقسيم مي‌نمايند[6].

2. در تمام اين رده‌بندي‌ها، رفتار به عنوان واحدي کارکردي در نظر گرفته شده است که از سوي سيستم براي رفع تنش برگزيده مي‌شود. رفع تنش، در موفق‌ترين حالت، نوعي سازگاري است، يعني به گذار از وضعيت موجود به مطلوب منجر مي‌شود. اما در بسياري از موارد تنش با گريز رفع مي‌شود، و واحدهاي عملکردي منتهي به آن نيز نوعي رفتار محسوب مي‌شوند. سوژه، بر حسب شدت نيازي که در ارتباط با يک تنش احساس مي‌کند، سطح دسترسي‌اش به منابع، و چشم‌اندازي که از لذت حاصل از رفع تنش دارد رفتار مورد نظر خود را با شدتي متفاوت انتخاب مي‌کند. شدت انتخاب رفتار «انگيزش» ناميده مي‌شود.

انگيزش به مجموعه‌اي از متغيرها وابسته است. گاردنر مورفي چهار شاخص را براي تعيين ميزان انگيزشِ مربوط به يک رفتار مهم مي‌داند. از ديد او، شدت نياز، اهميت و ارزشِ نيازِ به دست آمده، تناوب دفعاتي که فرد از رفتار يادشده لذت برده، و مرحله‌ي رشد رواني سوژه در ميزان انگيزش مؤثر است. ساير نويسندگان هم هر يك به نوعي متغيرهاي حاکم بر انگيزش را رده‌بندي کرده‌اند. از ميان ايشان، آراي مزلو شايان ذکر است که انگيزش را بر مبناي نوع نيازِ مربوطه به دو سطح تقسيم مي‌کند. او عبارت انگيزش را براي اشاره به نيازهاي سطح پايين مانند گرسنگي و جفت‌يابي و امنيت به کار مي‌برد، و براي نيازهاي سطح بالا مانند خودشکوفايي از واژه‌ي فراانگيزش استفاده مي‌کند[7]. چنان که گفته شد، مهم‌ترين متغيري که در تمام اين مدل‌ها ميزان انگيزش را تعيين مي‌کند مقدار لذتي است که سوژه انتظار دارد با ارضاي نياز به دست آورد.

3. نيکلاس لومان نظريه‌ي کنش خود را بر مبناي شکلي تعميم يافته از همين متغير بنيادين، يعني انتظار[8]، بنا نهاده است. از ديد لومان، انتظار ساختاري است که از ميل به قطعيت و پيش‌بيني‌پذيري جهان سرچشمه مي‌گيرد. انتظار باعث مي‌شود تا از ميان امکانات بي‌شماري که باعث ابهام در جهان بالقوه‌ي آينده مي‌شوند يکي برگزيده شود و رفتار بر مبناي آن سازمان يابد. انتظار، بيش از آن که طرح‌واره‌اي انگيزشي و متصل با چشم‌داشت لذت باشد، نظامي شناخت‌شناسانه است که پيش‌بيني من درباره‌ي رفتار جهان، ديگري، و من را در آينده صورت‌بندي مي‌کند. زيست‌جهان پيرامون سوژه، در نگرش سيستمي جديد، زمينه‌اي پويا، پرتحرک، و آشوبگونه است که انتظارهاي سوژه را مرتباً نقض مي‌کند. سوژه در برابر اين مردود شدنِ مداومِ پيش‌بيني‌هايش دو راه در پيشاروي خود دارد. يک راه آن است که به قيمت ناديده انگاشتنِ ناکامي در پيشگويي آينده، تصوير ذهني خويش از «وضعيت جهان در آينده»، يعني همان وضعيتي که تحقق نايافته و به طور تجربي رد شده، را هم‌چنان بپذيرد و به اين ترتيب نقض شدن انتظارهايش را انکار کند. لومان اين راهبرد را تعصب مي‌نامد. راهبرد ديگر آن است که سوژه نقض شدن انتظارش را بپذيرد و الگوي پيش‌بيني خويش را تغيير دهد. در اين حالت، يادگيري رخ داده است[9].

لومان، به پيروي از مکتب کنش متقابل نمادين، مي‌پذيرد که انتظارها در زمينه‌اي از حضور ديگري‌ها رخ مي‌دهند. انتظار پديداري ارتباطي است که در اندرکنش با انتظار ديگري‌ها تعديل، تفسير، و تنظيم مي‌شود. از اين رو، سوژه در زمينه‌اي از انتظارهاي ديگري‌هاست که انتظارهاي خويش را توليد و مديريت مي‌کند. لومان بروز رفتار را محصول مديريت انتظار مي‌داند. از ديد او، «تصميم» واحدي کارکردي است که محور پويايي انتظارها را تشکيل مي‌دهد.

تصميم، از ديد لومان، پديداري است که به سطح اجتماعي تعلق دارد و در ديدگاه سيستمي او به شدت با تحويل شدن آن به سطح روان‌شناسانه يا اقتصادي مخالفت مي‌شود. چنين شيوه‌اي از تحويل کردنِ تصميم در دو رده‌ي نيرومند از نظريه‌هاي مربوط به تصميم‌گيري رواج دارد. نظريه‌هاي مبتني بر انتخاب عاقلانه که وجود نوعي کنشگرِ سودجو و حسابگر را پيش‌شرط مي‌گيرند، و شالوده‌ي نظريه‌هاي ليبرالي را برمي‌سازند بر مبناي تحويل تصميم به سطح اقتصاد استوار شده‌اند. نظريه‌هاي پسامدرن نيز گرايش زيادي به تحويل کردن تصميم به سطح روان‌شناختي دارند و مي‌کوشند تا با ميراثي که از فلسفه‌ي نيچه به دست آورده‌اند، و به زودي بدان خواهيم پرداخت، تصميم را با انگيزش و نياز توضيح دهند.

از ديد لومان، تصميم کوانتومي عملکردي است که انتظار ديگري را تأييد يا رد مي‌کند. از آنجا که انتظار بر مبناي رفع ابهام از زيست‌جهاني سردرگم و غيرقطعي شکل گرفته بود، قطعيت توليد شده با تصميم زمينه‌ي وجودي آن را از بين مي‌برد. تصميم کرداري است که از من صادر مي‌شود و به منزله‌ي نقطه‌ي پاياني بر انتظار ديگري عمل مي‌کند. پاياني که مي‌تواند با تأييد يا رد جهانِ پيش‌بيني شده و «مورد انتظار» وي همراه باشد.

با اين تفاصيل، ما نيز مي‌پذيريم که تصميم عنصري كاملاً اجتماعي است. تصميم با ترجيح يا انتخاب تفاوت دارد و، به نوعي، برابرنهاد آن در سطح اجتماعي محسوب مي‌شود. انتخاب محصول دستگاه انتخابگر سوژه است که در سطح رواني قرار دارد و با سبک و سنگين کردن لذت‌هاي ناشي از ارضاي نيازها، گزينه‌هاي رفتاري مطلوب را از غيرمطلوب جدا مي‌کند. تصميم، اما، در سطحي اجتماعي بروز مي‌کند و درست/ نادرست، يا مناسب/ نامناسب بودن رفتارها را تعيين مي‌نمايد. انتخاب، در سطحي روان‌شناختي راهبردهاي لذت، سليقه‌ها و ترجيح‌هاي شخصي را برمي‌سازد، و تصميم در سطحي اجتماعي در قالب نظام‌هاي اخلاقي، قوانين، و حقوق متبلور مي‌شود.

لومان مجموعه‌اي از ساختارهاي کلان شناختي را بر تصميم و فشار تکاملي براي سازمان‌يافتگي آن سوار مي‌کند. از ديد او، ابداع مفهوم زمان از ضرورتِ مرتب کردن تصميم‌ها نسبت به هم سرچشمه گرفته است، و هويت چيزي جز الگوي سازماندهي انتظارها بر همين محور نيست. لومان، با اتکا بر همين تفسير از مفهوم تصميم، تقريباً با ناديده انگاشتن ترجيح و انتخاب، سوژه را به واحد کارکردي‌اي در سطح اجتماعي فرو مي‌کاهد. واحدي که چيزي جز گره‌اي بر شبکه‌ي روابط اجتماعي نيست. گره‌اي که به عنوان يک واحد توليد و برآورده کردن انتظار عمل مي‌کند و هيچ خصلت استعلايي يا مستقلي ندارد. لومان، با اين تعبير، وجود سوژه را انکار مي‌کند و سطح روان‌شناختي را به عنوان مجموعه‌اي از تفاسير استعلايي و اشتباه‌آميز از اين کارکرد اجتماعي طرد مي‌کند.

من با وجود اشتراک نظر زيادي که از نظر روش‌شناسي با لومان دارم، اين تفسير خاص از سوژه را درست نمي‌دانم. با وجود آن که روش نگاه به جامعه و فرد در هر دو نظريه‌ي مورد پيشنهاد اين متن و ديدگاه لومان برگرفته از چارچوب سيستم‌هاي پيچيده است و از خطوط عمومي يکساني پيروي مي‌کند، گمان مي‌کنم روش لومان براي فرو کاستن سوژه به نظامي از تصميم‌گيري‌ها گره‌اي از مشکلِ قديمي رابطه‌ي عامليت و ساختار در جامعه‌شناسي نگشايد.

لومان، در عمل با حذف کردن سوژه، و تمرکز بر رفتارهاي صادر شده از وي، با روشي شبيه به رفتارگرايان ــ و البته با نتايجي كاملاً واژگونه ــ کوشيده تا سوژه را در واحدي کارکردي در سطح اجتماعي ادغام کند. البته شکي در اهميت انتظار و تصميم در سازماندهي رفتارهاي سوژه وجود ندارد، و مي‌دانيم که نظام‌هاي اجتماعي نيز زير تأثير همين ديالکتيک ميان انتظارها و تصميم‌هاست که منظم مي‌شوند. با وجود اين، منحصر دانستن کارکرد سوژه به اين حوزه، برداشتي اشتباه‌آميز است. لومان با ناديده انگاشتن عناصري روان‌شناختي مانند انگيزش و نياز، رفتار را بر مبناي رانه‌ي جامعه‌شناسانه‌ي ميل تفسير کرده است. او با تمرکز بر خصلت شبکه‌اي انتظار، و تأكيد بر اين حقيقت که تصميم و انتظار تنها در زمينه‌اي از اندرکنش من و ديگري ظهور مي‌کنند، خاستگاه روان‌شناختي هر دوي اين مفاهيم را ناديده انگاشته است.

4. برداشت لومان، امروزه از جنبه‌هاي متفاوتي مورد نقد واقع شده است. مهم‌ترين منتقد او هابرماس است که در سلسله ‌بحث‌هايي مشهور از دو جنبه به ديدگاه لومان حمله کرده است[10].

نخستين و مشهورترين نقد هابرماس بر تصوير لومان از سوژه آن است که پيامدهاي اين برداشت باعث انفعال و مسدود شدن مسير آزادي‌خواهي مي‌شوند. از اين رو، اين نظريه را بايد نوعي محافظه‌کاري و راست‌گرايي افراطي دانست. هابرماس بر اين مبنا، با تأكيد بر پيامدهاي حذف سوژه، برداشت لومان را مردود دانسته است.

دومين جبهه‌ي حمله‌ي هابرماس به لومان به روش‌شناسي و چارچوب نظري لومان مربوط مي‌شود. اين جبهه سه نقد اساسي را در بر مي‌گيرند: نخست آن که هابرماس وجود باطل‌نماهايي مفهومي را در بطن نظريه‌ي لومان تشخيص داده است. باطل‌نماهايي که لومان منکر وجودشان نيست و تا حدودي از ضرورت حضورشان دفاع هم مي‌کند.

دوم آن که هابرماس به خصلت خودبازگشتي[11] و همان‌گويانه‌ي نظريه‌ي لومان ايراد وارد مي‌آورد و مفاهيم برآمده از آن را مبهم، انتزاعي، و غيرعيني مي‌داند. سومين ايراد آن است که به دنبال نقد دوم، ديدگاه لومان از ديد هابرماس ابتر و فاقد ارزش عملياتي است.

از آنجا که متن کنوني عرصه‌اي براي طرح و شرح بحث‌هاي اين دو و هواداري يا پاسخ‌گويي به هيچ يک نيست، امکان طرح و بحث زيادي درباره‌ي حمله‌ها و نقدهاي يادشده وجود ندارد. از اين رو، ناچارم در اين‌جا تنها به نظر خود درباره‌ي اين نقدها اشاره کنم، چرا که گمان مي‌کنم فهم نقدهاي خودم بر لومان، تنها، زماني خوب فهميده مي‌شوند که با حملات هابرماس به وي اشتباه گرفته نشوند.

به طور خلاصه، فکر مي‌کنم هابرماس در مورد نقدهايش بر لومان دو خطاي عمده مرتکب شده است. نخست آن که چشم‌داشت‌هاي سياسي و اخلاقي را با نظريه‌پردازي حقيقت‌جويانه‌ي محض ــ همان ارادت به حقيقتِ مورد ريشخند فوکو، که مورد ادعاي تمام نظريه‌پردازان از جمله نگارنده است ــ مخلوط کرده است.

به گمان من، دستاوردهاي عملياتي و پيامدهاي عيني يک نظريه دليلي کافي براي نقد آن نيست. ممکن است يک ديدگاه پيامدهاي اخلاقي يا رفتاري ناخوشايندي داشته باشد، و با وجود اين به حقيقتي اشاره کند. در اين شرايط تأكيد بر آن پيامدها دليل معرفت‌شناختي قانع‌کننده‌اي براي طرد ديدگاه يادشده نيست. مي‌توان بر مبناي پيامدها و دستاوردهاي عملياتي يادشده در مورد برگزيدن يا طرد کردن يک نظريه ــ در سطح عمل‌گرايانه ــ يا گرايش يافتن يا نيافتن به آن ــ در سطح ترجيح روان‌شناختي ــ تصميم‌گيري کرد. هر کس مختار است نظريه‌اي را برگزيند که از آن چشم‌داشتِ بهره‌وري و کارآيي بيشتري را دارد. با وجود اين اين که نظريه‌اي با چشم‌داشت‌هاي خاص ما از پيشرفت و آزادي و عدم انفعال همخوان نيست، دليلي قانع‌كننده براي رد بنياد نظري‌اش محسوب نمي‌شود.

ترديدي نيست که ديدگاه لومان نظريه‌اي آزادي‌بخش نيست و راهبردي براي توسعه‌ي سياسي، پيشرفت جامعه، يا آزاد شدن بشريت به دست نمي‌دهد، اما اين خصلت عمومي بسياري از نظريه‌هاي پسامدرن هم هست که اتفاقاً از بسياري از جنبه‌هاي نظري خصلتي انقلابي دارند. ديدگاه لومان و هيچ ديدگاه ديگري را در قلمرو نظري نمي‌توان به گناه ابتر بودن در حوزه‌ي عملي نقد کرد. اين‌ها حوزه‌هايي متفاوت هستند که از معيارها، چارچوب‌ها، و سنجه‌هايي گوناگون پيروي مي‌کنند. معيارهاي صحت و کاميابي در قلمرو نظريه به همخواني مفاهيم، سازگاري دروني نظريه، مطابقت با شواهد تجربي، و قابليت پيش‌بيني نظريه ربط مي‌يابد که اتفاقا از ديد من تمام اين موارد در دستگاه نظري لومان برتري چشمگيري بر دستگاه هابرماسي دارند. معيارهاي حوزه‌ي عمل به تلقي خاص نقادان در مورد وضعيت مطلوب جامعه، ارزش‌هاي اخلاقي ايشان، و مفاهيم استعلايي و معاني غايي درون ذهنشان وابسته است که جنبه‌ي ذهني نيرومندي دارند و به همين دليل نسبي و تعميم‌ناپذير هستند.

ايراد دوم هابرماس بر لومان هم به نظر من از بدفهمي کل روش‌شناسي سيستمي ناشي مي‌شود. چنان که در نوشتاري ديگر نشان داده‌ام[12]، و لومان و ساير نظريه‌پردازان سيستمي نيز در متون خويش بر آن پافشاري کرده‌اند، بسياري از موارد مورد توجه هابرماس، ايرادي روش‌شناختي محسوب نمي‌شوند. چنين مي‌نمايد که تمام دستگاه‌هاي نظري توسعه‌يافته‌اي که به قدر کافي ــ در حد توضيح پديدارهايي عيني ــ پيچيده شده باشند، در بطن خود شبکه‌اي از باطل‌نماها، همانگويي‌ها، و مفاهيم ذاتاً ابهام‌آميز را جاي داده‌اند. کورت گودل در اصل مشهور خود در منطق رياضي[13]، نشان داده است که رسيدگي‌پذيري گزاره‌هاي چنين دستگاه‌اي نظري‌اي، همواره ناقص و ناتمام است؛ يعني، تمام دستگاه‌هاي نظري يادشده با نوعي عدم تماميت و ابهام ذاتي در مورد صحت برخي از گزاره‌هاي‌شان روبه‌رو ‌‌هستند. به همين ترتيب، نشان داده شده که همان‌گويي و بازگشتي بودن مفاهيم نيز خصلتي است که در تمام چارچوب‌هاي نظري مشابه يافت مي‌شود. به عنوان مشتي نمونه‌ي خروار، مفاهيمي بنيادين مانند انتخاب طبيعي در نظريه‌ي داروين، و اختلاف طبقاتي در دستگاه نظري مارکس كاملاً همان‌گو هستند.

به اين ترتيب، چيزي که از ديد هابرماس ايراد برجسته‌ي نظريه‌ي سيستمي است، خصلت نهادين و ذاتي تمام مدل‌هاي پيچيده در مورد جهان است که در تمام دستگاه‌هاي نظري با مهارتي کم يا زياد پنهان و پوشيده مي‌شود. اما در نظريه‌ي سيستمي به دليل اعتبار روندهاي بازگشتي و حلقههاي خودارجاع مفهومي آشکار و عريان است.

5. به اين ترتيب، من ايرادهاي هابرماس بر لومان را وارد نمي‌دانم. با وجود اين، با تفسير لومان از سوژه نيز موافق نيستم. در واقع، در گرايش هابرماسي براي دستيابي به مدلي سوژه‌مدار و آزادي‌بخش سهيم هستم و گمان مي‌کنم رويکرد سيستمي بهترين پشتوانه‌ي نظري براي بنا نهادن چنين دستگاهي را در اختيارمان بگذارد. با وجود اين گرايش شخصي، برآورده نشدن اين ميل در نظريه‌ي لومان را دليلِ نقص نظريه‌اش نمي‌دانم.

نقد نظري من بر لومان، بيشتر، بر ناديده انگاشتن دو سطح از لايه‌هاي سلسله‌مراتب فراز در نظريه‌ي وي مربوط مي‌شود. لومان، به روش سيستمي، سلسله‌مراتبي بودن پديدارهاي اجتماعي و رابطه‌ي هم‌افزايانه‌ي ميان عناصر خرد و کلان آن را مي‌پذيرد. اما شمار اين لايه‌ها را به دو سطحِ ارتباط و کنش محدود مي‌داند. به اين ترتيب، سطوح اجتماعي و زيست‌شناختي را اصلي فرض مي‌کند و سطوح روان‌شناختي و فرهنگي را به اين دو لايه فرو مي‌کاهد. دلايل او براي اين کار چندان روشن نيستند. مهم‌ترين دليل احتمالاً اين است که در صورت‌بندي جامع و منسجمي که از رابطه‌ي بين عامليت و ساختار مي‌کند ــ و در آن اولي را به نفع دومي کنار مي‌گذارد ــ نيازي به فرض سطوح بيشتر ندارد.

به نظر من سطح روان‌شناسي و فرهنگي قابل تحويل به ساير سطوح نيستند. برخي از دلايل ساختاري براي چنين فرضي را ارائه کردم، و نشان دادم که معيارها و شاخص‌هاي تفکيک‌کننده‌ي عيني و آشکاري وجود دارند که عناصر و سيستم‌هاي پوياي اين دو سطح را از ساير لايه‌ها متمايز مي‌سازند.

در اين ميان، سطح روان‌شناختي به طور خاص تحويل‌ناپذير به نظر مي‌رسد، چون پيچيده‌ترين نظام شناخته شده در گيتي، يعني مغز انسان، در اين سطح کارکرد خود را به نمايش مي‌گذارد. بنابراين، در شرايطي که شکاکان ممکن است نظام‌هايي مانند نهاد اجتماعي يا منش را انتزاعي، غيرملموس و غير عيني بدانند، چنين چيزي در مورد سطح روان‌شناختي مجال طرح ندارد. چون شواهد آزمايشگاهي، داده‌هاي عصب‌شناختي، و شهود بي‌واسطه‌ي شخصي همه‌ي ما نشان مي‌دهد که عيني‌ترين و ملموس‌ترين «چيز» در تمام لايه‌هاي يادشده، «من»اي است که به سطح روان‌شناختي تعلق دارد.

از اين رو، ديدگاه لومان در مورد سوژه، به خاطر ناديده انگاشتن يکي از سطوح مهم سلسله‌مراتبي، به نظرم نادرست است و نه پيامدهايي که دارد.

6. اگر بخواهيم سطح مستقل روان‌شناختي و نظامِ مرتبط با آن، يعني من، را داراي ماهيتي مستقل و مجزا بدانيم نياز به ابزاري نظري داريم که گذشته از ملاحظات روش‌شناسانه اهميت و مرکزيت اين سطح و نظام مربوط بدان را نشان دهد و چگونگي ارتباط ميان آن با ساير سطوح و ساير نظام‌ها را تبيين نمايد. اين مرکزيت و آن ارتباط بايد بر مبناي شاخصي کليدي تعريف شود که هم خصلت تعيين‌کنندگي و تحويل‌ناپذيري سوژه را نشان دهد، و هم رفتارهاي عيني و روابط کارکردي متصل بدان را با ساير نظام‌ها برقرار نمايد. از آنجا که «رفتار» عيني‌ترين برون‌دهِ نظام سوژه، و «انتخاب آزاد» يکي از قديمي‌ترين متغيرهاي تمايز سوژه با ساير سيستم‌هاست، چنين به نظر مي‌رسد که مفهوم انتخاب و تصميم مهم‌ترين عنصر براي برقراري چنين ارتباطي باشد. همين مفاهيم، در بطن تمام نظريه‌هايي که به رابطه‌ي عامليت و ساختار مي‌پردازند نيز وجود دارد. چه مانند نگرش لوماني يا پسامدرن‌ها با انکار اين خصوصيت هوادار تحويل اين مفهوم به مفاهيمي ديگر باشند، و چه مانند گيدنز اصالت و محوريت آن را بپذيرند[14].

انتخاب بدان معناست که در سطح روان‌شناختي نوعي استقلال کاربردي در ذات سوژه نهفته است که باعث مي‌شود شکسته شدن تقارن رفتاري و انتخاب يکي از گزينه‌هاي عملکردي از ميان افقي از امکانات توسط متغيرهايي درون‌زاد و خودجوش، و توسط «خودِ» سيستم سوژه انجام گيرد.

نظريه‌ي سيستم‌ها، از اين نظر بهترين رويکرد براي تحليل سوژه است، که با تعريف کردن منظومه‌اي از مفاهيم علمي و تحليلي، امکان فهميدن اين خصلتِ انتخاب‌گرانه و آزادي اراده‌ي سوژه را در اختيارمان مي‌گذارد. در حال حاضر، ديدگاه‌هاي متفاوتي وجود دارند که مفاهيمي مانند تصميم، اراده، خواست، و ميل را با تعاريفي متفاوت مي‌پذيرند و از اين طريق راه را براي پذيرش جايگاه محوري سوژه هموار مي‌کنند. اما در ميان‌شان تنها نگرش سيستمي است که به مجموعه‌اي از تعاريف تحليلي و رسيدگي‌پذير در مورد اين کليدواژگان دست مي‌يابد. مفاهيمي مانند تقارن/ شکستِ تقارن، آشوب، خودسازماندهي، خودزايندگي، روابط خودتنظيمي، خصلت خودارجاعي، و مفاهيمي از اين دست از سويي، با داده‌هاي معتبرِ آزمايشگاهي نگرش شناختي پيوند دارند و از سوي ديگر فضايي مفهومي را براي به رسميت شناختن من به مثابه نظامي مستقل و خودمختار فراهم مي‌آورند.

بر اين مبنا، در اين‌جا با وجود همگامي روش‌شناختي آشکاري که با لومان دارم، در سه گام از او فاصله مي‌گيرم:

نخست ـ اعتبار سطوح فرهنگي و روان‌شناختي را مي‌پذيرم و آنان را به سطوح اجتماعي و زيستي (يعني سطح ارتباط و کنشِ لوماني) تحويل نمي‌کنم؛

دوم ـ بر اين نکته تأكيد مي‌کنم که نظام عصبي/ رواني سوژه پيچيده‌ترين سيستمِ موجود در کل چهار سطح يادشده است، و از اين رو بسياري از پديدارهاي سيستمي مانند خودسازماندهي، شکستِ تقارنِ خودجوش و روابطِ خودارجاع را در آن بيشتر و پيش‌تر از ساير سطوح مي‌توان باز يافت؛

سوم ـ بر مبناي اين پديدارها، وجود چيزي به نام انتخاب آزاد را در سطح روان‌شناختي مي‌پذيرم و کردارهاي سوژه را از آن ناشي مي‌دانم.

به اين ترتيب، در پي طرح‌ريزي مدلي هستم که در جفت دو گانه‌ي عامليت و ساختار قصدِ ناديده انگاشتن عامليت و متغيرهاي حاکم بر آن را ندارد.

انتخاب، بنا به تعريف سيستمي‌اش، عبارت است از: «توانايي نظام پيچيده‌ي خودسازمانده و خودارجاع، براي آن که تقارن رفتاري خويش را بر اساس پويايي متغيرهايي درون ـ سيستمي بشکند و به اين ترتيب با اتکا بر معيارهايي درون‌زاد از ميان گزينه‌هاي رفتاري پيشارويش، کليات الگوي رفتاري خويش را تعيين کند».

بنابراين از ديد اين متن، نظامِ پايه‌ي موجود در سطح رواني، که نظام شخصيتي و سوژه‌ي خودمختار را در بر مي‌گيرد، موجودي انتخابگر است. توانايي انتخاب سوژه، در قالب دستگاهي رواني تجلي مي‌يابد که وظيفه‌ي سنجش وزن و ارزش امکانات رفتاري بر مبناي معيار لذت، و انتخاب کردار بهينه را از ميان‌شان بر عهده دارد.

7. به اين ترتيب، من انتخاب مي‌کند. انتخاب‌هاي من در سطح روان‌شناختي در قالب تصميم بازتاب مي‌يابد و اين همان متغيري است که قدرت بر آن تأثير مي‌گذارد. به اين ترتيب، جفتِ انتخاب/ تصميم يکي از مجراهايي است که به وسيله‌ي آن ارتباط ميان سطح رواني و اجتماعي برقرار ميشود.

انتخاب گزينشي رفتاري است که مي‌تواند دو نوع متفاوت داشته باشد. برخي از انتخاب‌ها بر مبناي زيرسيستمِ عاطفي/ هيجاني، و برخي بر مبناي نظام عقلاني/ منطقي شکل مي‌گيرند. در واقع، چنين مي‌نمايد که در تمام انتخاب‌ها آميزه‌اي از اين دو شيوه‌ي ارزيابي و سنجش وجود داشته باشد. اين دو شيوه از برگزيدن رفتارها در دو ماشين تکاملي متفاوت ريشه دارند که به ترتيب براي تصميم‌گيري‌هاي سريع و شتابزده در شرايط بحراني، و انتخاب‌هاي سنجيده و محک خورده در شرايط عادي تخصص يافته‌اند.

انتخاب‌هاي عاطفي/ هيجاني به دليل ساز و کار غيرنمادين، پيشازباني، شبه‌شهودي، و زيست‌شناختي‌ترِ خود کمتر شناخته شده‌اند و صورت‌بندي‌هاي اندک و مبهمي در موردشان وجود دارد. اما اين موضوع در مورد نظام عقلاني مصداق ندارد. الگوي دستيابي به پاسخ در اين نظام در زبان رمزگذاري مي‌شود و بنابراين به خوبي قابل تحليل و وارسي است. در عمل، تمام نظريه‌هاي جامعه‌شناسانه يا روان‌شناسانه‌اي که انتخابِ سوژه‌ي کنشگر را تحليل کرده‌اند بر بعد عقلاني انتخاب‌ها تأكيد کرده‌اند و به مدل‌سازي آن پرداخته‌اند. در اين‌جا نيز به پيروي از روش مرسوم بحث خود را بر اين نظام متمرکز مي‌کنم. بدون فراموش کردن اين نکته که نظام عقلاني تنها يکي از دو بعدِ انتخاب را تشکيل مي‌دهد و ساز و کاري عاطفي/ هيجاني هم در کنار آن، متداخل با آن، و گاه در تضاد با آن وجود دارد که برانتخاب‌ها تأثير مي‌گذارد.

انتخاب‌هاي عقلاني، بسته به اين که آماج‌شان ديگري يا جهان باشند، به دو رده تقسيم مي‌شوند.

بخش عمده‌ي نظريه‌هايي که در مورد انتخاب عقلاني وجود دارند به کردارهايي مربوط مي‌شوند که بر محور رابطه‌ي من با جهان شکل ميگيرند. بر مبناي اين نظريه‌ها، سه الگوي متفاوت براي انتخاب وجود دارد:[15]

نخست ـ انتخاب بيزين:[16] روشي برخاسته از نظام‌هاي مرسومِ منطقي است، که در آن مبناي مقايسه‌ي گزينه‌هاي رفتاري، پيامد محتمل آن رفتار، و مقدار آن احتمال، و سود حاصل از آن است. کسي که بر مبناي اين منطق عمل مي‌کند نخست به پيامدهاي محتمل هر گزينه‌ي رفتاري مي‌انديشد، و سودِ ناشي از هر احتمال را در احتمال بروزِ آن پيامد خاص ضرب مي‌کند. آن‌گاه گزينه‌اي را انتخاب مي‌کند که بيشترين حاصل ضرب (احتمال آن پيامد خاص ضرب‌در سود حاصله) را به دست دهد.

دوم ـ انتخاب ماکمس‌مين:[17] روشي است که از نظريه‌ي بازي‌ها سرچشمه گرفته است و بر مبناي آن کنشگر کمينه‌ي سودِ مسلمي را که از گزينه‌هاي رفتاري رقيب حاصل مي‌شود وارسي مي‌کند و سعي مي‌نمايد تا با انتخاب‌هاي خود اين کمينه‌ي سود را بيشينه کند. اين روش به مدل بيزين شباهت دارد، اما خصلت احتمالاتي بودن پيامدهاي رفتاري آن حذف شده است.

سوم ـ انتخاب ارضاکننده:[18] روشي از ارزيابي گزينه‌هاي رفتاري است که بيش از دو روش پيشين کاربرد دارد و بااين وجود کارآيي آن به لحاظ منطقي کمتر است. در اين روش نخستين شرايطِ مطلوبِ در دسترس به عنوان وضعيت مطلوبِ دلخواه در نظر گرفته مي‌شود و رفتارهاي «دمِ دستِ» منتهي به آن برگزيده مي‌شوند. در اين روش از انتخاب، کنشگر به محض دستيابي به گزينه‌اي رفتاري که اوضاع را کمي بهتر کند، يعني سودي بيش از وضعيت موجود داشته باشد، آن را انتخاب مي‌کند. بي‌توجه به اين که گزينه‌ي يادشده بهترين رفتار ممکن هست يا نه.

تمام الگوهاي منطقي يادشده بر اين پيش‌فرض استوارند که کنشگر در انتخاب خود تنهاست و شرايطي که انتخاب در آن انجام مي‌شود خصلتي خنثا دارند. اين مدل‌ها در واقع عقلانيت عاملي[19] را صورت‌بندي مي‌کنند. اما در عمل، چنين وضعيتي بسيار کمياب است. همه‌ي من‌ها در شرايطي دست به انتخاب مي‌زنند که ديگري‌هايي حضور دارند و انتخاب‌هايشان را به مثابه تصميم‌هايي در سطح اجتماعي درک مي‌کنند و بسته به انتظارهاي خويش نسبت به آن واکنش نشان مي‌دهند. بر مبناي همين دو سويه بودن اکثر انتخاب‌ها، قالبي به نام نظريه‌ي بازي‌ها[20] پديد آمده است که وظيفه‌اش صورت‌بندي الگوي انتخاب کنشگراني است که در تعامل با هم دست به انتخاب مي‌زنند. اين نظريه شکلي رايج‌تر از انتخاب‌ را مدل مي‌کند که مي‌توان آن را عقلانيت راهبردي[21] ناميد. در اين شيوه از انتخاب، کنشگر ارزش و سود ناشي از رفتار خود را بر اساس رفتارهاي محتمل ديگري و سود و زيان ناشي از آنها ارزيابي مي‌کند. بر مبناي نظريه‌ي بازي‌ها، اندرکنش ميان بازيگران بسته به اين که منابع مورد نيازشان پايان‌پذير يا پايان‌ناپذير باشند به دو رده تقسيم مي‌شوند. در صورتي که منابع مورد نياز من و ديگري محدود و پايان‌پذير باشند، رابطه‌ي ميان کنشگران رقابتي خواهد بود. انتخاب‌هاي برآمده از اين وضعيت را در قالب بازي‌هاي حاصل جمع صفر[22] صورت‌بندي مي‌کنند. در صورتي که منابع پايان‌ناپذير باشند، بازيگران مي‌توانند به بازي‌هاي حاصل جمع غير صفر[23] روي آورند که در آن همکاري هم ممکن است.

با وجود جذابيتِ مدل‌هاي تحليل انتخاب عقلاني و کارآمد بودن‌شان در برخي از حوزه‌ها، شواهد تجربي نشان داده است که کنشگران انساني در بسياري از شرايط به شيوه‌هايي متفاوت با روش‌هاي يادشده دست به انتخاب مي‌زنند. يکي از شيوه‌هاي مرسوم براي انتخاب روشي متأثر از عواطف و هيجانات است که الگوي انتخاب سرمشق گونه[24] ناميده مي‌شود. در اين روش، سوژه موقعيت عمومي‌اي را که در آن قرار دارد با موقعيت‌هايي که پيش از اين تجربه کرده قياس مي‌کند و بسته به شباهت‌ها و تفاوت‌هاي قابل تشخيص، دست به انتخابي مي‌زند که بيشترين شباهت را با انتخاب‌هاي سودمندِ گذشته‌اش داشته باشد. اين روش در بسياري از انتخاب‌هاي راهبردي و مهم زندگي سوژه‌ها هم نمود مي‌يابد و به خاطر کل‌گرايانه، غيرتحليلي، و مستقل از زبان بودنش با نظام عاطفي/ هيجاني پيوند دارد[25].

نظام عاطفي/ هيجاني، با وجود الگوي متفاوتش براي پردازش اطلاعات، و با وجود ناشناخته بودن بسياري از روندهاي دستيابي به تصميم در آن، داراي منطق دروني خاص خود است و آن را به خاطر قرار گرفتنش در برابر نظام عقلاني نبايد ضد عقلاني يا حتي غيرعقلاني دانست. در واقع، زيرسيستم عواطف و هيجانات نيز شيوه‌اي از سازماندهي پردازش اطلاعات و دستيابي به انتخاب‌هاي رفتاري است که با شيوه‌اي مبهم‌تر و متفاوت با روش‌هاي منطقي شناخته شده عمل مي‌کند. با وجود اين، انتخاب‌هاي برآمده از اين روش نيز دستيابي به بيشينه‌ي لذت را هدف گرفته‌اند و منطقي دروني در سازوکارهاي پردازشي آن وجود دارد که نبايد به شيوه‌ي‌ متفکران قرن هجدهمي ناديده انگاشته شود[26].

8. برآيند تمام ساز و کارهاي انتخاب‌گرانه، در سطح رواني، فرآيندي به نام خواست را پديد مي‌آورد. خواست جهت‌گيريِ رفتاريِ عموميِ سوژه است. سوگيري کلان و عامي که بر کليت رفتارهاي من حاکم مي‌شود و واحدهاي پراکنده‌ي رفتاري را در قالب الگوي کنشي منسجم و يکپارچه متحد مي‌سازد. خواست ترکيبي است از داوري‌هاي نظام انتخابگر و انتخاب‌ها و ترجيح‌هاي نظام کنشگر که در زمينه‌اي از دانسته‌ها و پنداشت‌هاي نظام شناسنده بروز مي‌کند. بنابراين، خواست پديداري ترکيبي است که توسط بستري از باورها و تلقي‌هاي شکل گرفته بر مبناي شناسايي و بازنمايي زيست‌جهان پشتيباني مي‌شود، با تکيه بر محور لذت دستگاه انتخاب‌گر عمل مي‌کند، و در قالب انتخاب‌هاي رفتاري در سطح دستگاه کنشگر نمود مي‌يابد. خواست همان چيزي است که هدف‌مندي رفتار سيستم رواني را ممکن مي‌سازد. خواست برجسته‌ترين تجلي خودمختاري و استقلال رفتاري سوژه است. خواست کليت جهت‌گيري سوژه در مورد زيست‌جهان است، و الگويي است که سوژه بر مي‌گزيند تا من، ديگري، و جهان را از وضعيت موجود به وضعيت مطلوب دگرگون نمايد. از اين رو، خواست با تصويري از وضعيت موجود و چشم‌اندازي از وضعيت مطلوب گره خورده است و با دگرگون شدن هر يك از اين دو تغيير مي‌کند.

از منظري فلسفي، دو ديدگاه متعارض در مورد چگونگي فهم خواست وجود دارد.

نگرش مرسوم و کلاسيک همان است که در آثار کانت به دقيق‌ترين و کامل‌ترين شکل صورت‌بندي شده است و بعدها توسط هگل و به ويژه شوپنهاور در تعبيرهايي خاص‌تر به کار گرفته شده است.

از ديد کانت، خواست امري متافيزيکي، عام، و ويژه است که خصلتي اصيل و نهادين دارد. از ديد کانت، خواست چيزي ويژه است که گاه در شکلي خالص تجلي مي‌يابد و تبلوري از آزادي سوژه‌ي فرارونده است. از اين زاويه، خواست شرطي کافي براي بروز رفتار است. اما تمام رفتارها از خواست سرچشمه نمي‌گيرند و اتفاقاً بخش مهمي از رفتارهاي غيرارادي و ناسنجيده و تأمّل‌ناشده از اين جوهره‌ي ارزشمند محروم هستند. در اين چارچوب، ذهن من چارچوبي هماهنگ، يکپارچه، و منسجم است که عناصر اصلي‌اش را مقوله‌هايي منطقي و نيروهايي براي داوري و تصميم‌گيري تشکيل داده‌اند. اين تصوير از خواست همان است که بر تصوير کلاسيکِ عصر خرد از انسان به مثابه حيواني انديشمند و حسابگر غالب بوده است و چارچوب‌هاي کنش‌مدار و اصطلاحاً يک بعدي از قدرت بر مبنايش شکل گرفته‌اند.

اين رويکرد، با وجود شهرت و رواجي که دارد، تنها نيست. نگرش رقيبي در مورد خواست وجود دارد که آن را از سويي عام‌تر، فراگيرتر، و غيراستعلايي مي‌داند، و از سوي ديگر بنيادهاي استعلايي و متافيزيکي آن را انکار مي‌کند. اين نگرش را در آثار نيچه بهتر از هر فيلسوف ديگري مي‌توان ديد. نيچه، در صورت‌بندي اين تفسير از خواست، تا حدود زيادي زير تأثير آراي شوپنهاور در مورد «جهان به مثابه‌ي اراده و خواست» بود. هرچند خودِ شوپنهاور را بايد از متعلقان به مکتب نخست دانست، نيچه با نقد و عبور از پيش‌فرض‌هاي متافيزيکي انسان‌گرايانه‌ي حاکم بر نگرش کانتي، توانست بنيادي تازه براي تعريف خواست را معرفي نمايد.

از ديد نيچه، خواست امري تاريخي، و بنابراين پويا و متغير و غيرجوهرين است. بنياد جوهريني در آن وجود ندارد، و به همين دليل نبايد به دنبال ظهورهاي خالص و اصيل آن گشت. خواست عنصري است که به شکلي پراکنده، متکثر، و فراگير در تمام كنش‌ها و رفتارها رخنه کرده است[27].

اين شيوه‌ي نگاه کردن به خواست با برداشت راهبردي و ماکياوليستي از قدرت هم‌خواني بيشتري دارد. از اين زاويه، انسجام و تماميت سوژه مورد شک و ترديد واقع مي‌شود و خواست به عنوان نيرويي منسجم و متحد و همگرا نفي مي‌شود. خواست شبکه‌اي از جهت‌گيري‌هاي پراکنده، گاه متعارض، و معمولاً تناقض‌آميز را در بر مي‌گيرد که بر تمام رفتارهاي نامنسجم سوژه حکومت مي‌کند. در آثار نويسندگان جديدي مانند فوکو و دولوز پيامدهاي انديشيدن در اين راستا را مي‌توان بازيافت.

در اين نوشتار، در چارچوب دوم در مورد خواست مي‌انديشم. خواست، به راستي، امري فراگير، لايه لايه، متکثر، و چند وجهي است که استعلايي کردنش از نظر تحليلي ناکارآمد، و از نظر اخلاقي و تجويزي ابتر و گمراه‌كننده است. از اين رو، در اين‌جا با برداشت نيچه‌اي از خواست ــ يا آن‌طور که او مي‌نامد، «اراده به…» ــ توافق دارم. هر چند اين کار را براي بازسازي سوژه‌ي خودمختار کانتي انجام مي‌دهم؛ يعني، با وجود آن که چارچوب و سرمشق فلسفي نيچه را درست‌تر و دقيقتر مي‌دانم، در آرمان و هدف کانتي بنياد کردنِ سوژه‌ي خودمختار سهيم هستم. اما خواهم کوشيد تا از مسير نامعمولِ برداشت‌هاي نيچه‌اي از خواست، به چنين هدفي دست يابم.

متغيرهاي حاکم بر خواست را مي‌توان به اشکال متفاوتي بازشناسي کرد. سطح خودآگاه بودن خواست متغيري کليدي است که در نگرش روانکاوي اهميتي بنيادين دارد. در نگرش شناختي، درجه‌ي درست بودن خواست، يعني همخواني آن با افزايش لذت و بقا، اهميت بيشتري دارد و ما مي‌توانيم به اين دو متغيرهاي قدرت و معنا را نيز بيفزاييم. يعني درستي خواست يا مناسبت داشتن آن را با تأثيري که بر دستاوردهاي سوژه ــ از جنس بقا، لذت، قدرت، و معنا ــ مي‌گذارد، ارزيابي کنيم.

گذشته از روان‌شناسان، جامعه‌شناسان زيادي هم در زمينه‌ي متغيرهاي حاکم بر خواست نظريه‌پردازي کرده‌اند. در ميان ايشان، زاويه‌ي ديد نومارکسيستي لوکاچ که اصالت خواست را بر مبناي پيوند آن با منافع و آگاهي طبقاتي تبيين مي‌کند[28]، و ديدگاه گرامشي، که فاصله‌ي آن با رضايتِ کاذب و مهندسي‌شده‌ي ناشي از هژموني غالب را معيار مي‌گيرد، اهميت بيشتري دارند.

با جمع‌بندي تمام ديدگاه‌هايي که در اين زمينه ابراز شده است، چنين مي‌نمايد که متغيرهاي حاکم بر خواست، به عنوان فرآيندي مستقل و خاص، عبارتند از:

الف: دامنه؛ خواست، بسته به دامنه‌اي از زيست‌جهان که آماج مي‌سازد، اشکال متفاوتي پيدا مي‌کند. دامنه‌ي خواست حوزه‌اي از زيست‌جهان است که وضعيت موجود و مطلوب بر مبنايش تعريف مي‌شود و رفتارهاي برآمده از آن خواست ويژه براي دگرگوني آن عمل مي‌کنند. دامنه‌ي خواست را مي‌توان بر مبناي قلمرو به سه نوعِ متمرکز بر من، بر ديگري، و بر جهان تقسيم کرد. هم‌چنين مقياس‌هاي متفاوتي از خواست را هم مي‌توان از هم تفکيک کرد. به طوري که يک خواستِ متمرکز بر جهان، ممکن است تغيير دادن بخشي کوچک، مانند مرتب کردن يک اتاق، يا بزرگ، هم‌چون دگرگون ساختن نظام شهرسازي در يک سرزمين، را آماج کرده باشد.

ب: خاستگاه؛ به عنوان يک متغير عمومي، مي‌توان متغير کليدي‌اي را که خواست به دنبال ارضاي آن است به چهار رده‌ي عمومي در سطوح فراز تقسيم کرد. برخي از خواست‌ها از بدن سرچشمه مي‌گيرند و همان‌هايي هستند که خواست‌هاي غريزي ناميده مي‌شوند و تضمين بقا را هدف گرفته‌اند. خواست‌هاي سطح رواني، که انبوه‌ترين و مشروع‌ترين رده از خواست‌ها را تشکيل مي‌دهند، بر مبناي متغير لذت کار مي‌کنند، و از من سرچشمه مي‌گيرند. لذت‌هاي سطح اجتماعي، زير تأثير روابط و قواعد حاکم بر زندگي جمعي شکل مي‌گيرند و خاستگاه‌شان فرامن است. آماج اين خواست‌ها قدرت است. خواست‌هايي هم که به سطح فرهنگي مربوط مي‌شود زير تأثير مفهومي به نام من آرماني شکل مي‌گيرند و دستيابي به معنا را اولويت نخست خود مي‌دانند.

همين تقسيم‌بندي چهار لايه‌اي، در آثار ساير نويسندگان، به شکلي دو لايه‌اي هم ديده مي‌شود. به شکلي که معمولاً خواست‌هاي ناشي از سطح رواني را اصيل، خودجوش، راستين، و خودبنياد مي‌دانند، و خواست‌هاي برآمده از سطح اجتماعي را سرکوبگرانه، اجباري، تکليفي، و زورمدارانه در نظر مي‌گيرند. بهترين نمونه در اين زمينه کتاب مشهور فرويد[29] است که بعدها توسط نويسندگاني مانند مارکوزه[30] بسيار مورد استناد قرار گرفت. در اين کتاب، فرويد خواست‌هاي تکانشي ناشي از نهاد را اصيل و خودجوش و راستين دانسته و نيازهاي نهادين و معقولِ ناشي از فرامن را سرکوبگر و اجبارآميز پنداشته و ناخرسندي‌هاي ناشي از تمدن را از چيرگي دومي بر اولي دانسته است. برداشتي کمابيش مشابه و گرايشي همسان براي محکوم کردن خواست‌هاي برخاسته از جامعه و فرهنگ را در آثار تمام نويسندگان سرمشق واقعيت اجتماعي ــ به ويژه وبر، مارکس، و پارسونز ــ نيز مي‌توان ديد.

اما اين رده‌بندي با قطب‌هاي مانوي خوب/ بد، اصيل/ غيراصيل، و سودمند/ زيان‌مند به شدت گره خورده‌اند و به همين دليل از ديد اين متن فاقد عينيت و بي‌طرفي لازم براي تحليل خواست هستند. ناديده انگاشته شدنِ خواست‌هاي معنا ــ محور و بقا ــ محور در سطوح زيستي و فرهنگي، ايراد ديگر اين نوع از نگريستن به خواست است. اين نظريه‌ها، با تمرکز بر ديالکتيک خواست‌هاي رواني و اجتماعي، دچار دو خطا شده‌اند: نخست آن که تمام خواست‌ها را به همين دو نوع منحصر دانسته‌اند، و دوم آن که يکي از اين دو رده را خوب، شايسته، و اصيل دانسته و ديگري را جفت متضاد معنايي آن در نظر گرفته‌اند. از ديد من، خواست‌ها در چهار سطحِ يادشده به اشکال متفاوتي تجلي مي‌کنند. با وجود آن که خواست پديداري روان‌شناسانه است و در سطح سازمان رواني و شخصيتي فرد تجلي مي‌يابد، اما خواست‌هايي که در همين سطح از بازنمايي متغيرهاي معنا، قدرت، لذت، و بقا پديد مي‌آيند تفاوت‌هايي بنيادين با هم دارند که به زودي به آن خواهم پرداخت. گذشته از تمايز يادشده، در هر رده از خواست‌ها امور زيان‌مند و سودمند، يا درست و نادرستي مي‌توان يافت که ممکن است به افزايش بقا/ لذت/ قدرت/ معنا يا کاهش آن منتهي شوند و به اين ترتيب مي‌توان آنها را درست/ نادرست، شايسته/ ناشايسته، يا مناسب/ نامناسب دانست. اما نسبت دادن صفاتي با بار اخلاقي روشن مانند خوب/ بد، يا اصيل/ غيراصيل به آنها را درست نمي‌دانم.

پ: زمان و مکان؛ شروط جغرافيايي و تاريخي خواست جنبه‌ي ديگرِ آن را تشکيل مي‌دهند. خواست‌ها ممکن است به رخدادهايي در مقاطع زماني/ مکاني خاص، و در دامنه‌هاي جغرافيايي/ تاريخي متمايز مربوط باشند. ابعاد زماني و مکاني خواست با دامنه‌ي آن ارتباط دارد، هرچند توسط آن تعيين نمي‌شود. به عنوان مثال، خواستي با دامنه‌ي بزرگ ــ مانند احياي يک تمدن رو به انقراض ــ معمولاً گستره‌ي جغرافيايي و تاريخي بزرگي را در بر مي‌گيرد. سوژه‌اي که چنين خواست پردامنه‌اي را دارد مي‌کوشد، تا در آينده‌اي دوردست، گستره‌ي مکاني بزرگي را دگرگون سازد. در حالي که خواستِ کم‌دامنه‌ي رفع گرسنگي يا خريد يک لباس نو به محدوده‌ي زماني و مکاني مشخص و کوچکي محدود مي‌شوند. خواست‌ها را مي‌توان بر اساس ابعاد زماني و مکاني‌شان به چهار رده تقسيم کرد:

نقشه ـ عبارت است از خواستي کم‌دامنه که در ابعاد معمول در زندگي روزمره (يعني روز / محدوده‌ي محله) تعريف شود. نقشه‌ها عموماً توسط دانايي‌هاي برآمده از عقل سليم پشتيباني مي‌شوند و به طور مستقيم يا غيرمستقيم بر محور لذت تکيه دارند؛

برنامه ـ خواستي است که در ابعادي متوسط از زمان و مکان تعريف شود. برنامه‌ريزي‌هاي روزمره‌اي که مردم براي آينده‌هاي ملموس خويش در نظر مي‌گيرند، عموماً، در ابعاد هفته ـ ماه/ محدوده‌ي شهر نوسان مي‌کند. اين خواست‌ها معمولاً زير تأثير متغيرهاي اجتماعي و براي دستيابي به قدرت تعيين مي‌شوند؛

هدف ـ خواستي است که در ابعاد بزرگ زماني و مکاني تعريف شود. ممکن است اهداف کل عمر يک نفر را در بر بگيرند و به دامنه‌ي جغرافيايي بزرگي ــ مثلا کل مکان‌هاي قابل تجربه توسط فرد ــ توسعه يابند. اهداف با وجود اين آماج‌هايي مشخص و معلوم دارند که دستيابي يا محروميت از آنها به روشني با معيارهايي عيني تعيين مي‌شود. اهداف عموماً در پيوند با معنا شکل مي‌گيرند و سازماندهي مي‌شوند؛

آرمان ـ در واقع يک خواست مشخص نيست، بلکه محوري است که تمام خواست‌هاي ديگر در اطراف آن منسجم مي‌شوند و با هم پيوند مي‌خورند. آرمان از در هم بافته شدن سه محور قدرت، لذت، و معنا پديد مي‌آيد، اما در سطح فرهنگي و در قالبي معنامدارانه صورت‌بندي مي‌شود. دامنه‌ي زماني و مکاني آن به لحاظ نظري نامحدود است و آماج مشخصي را هم در برنمي‌گيرند؛ يعني، آرمان مقصد مشخصي ندارد. بلکه تنها جهت و سوگيري خاصي را مشخص مي‌کند که ساير خواست‌هاي سوژه در امتداد آن جايگيري مي‌کنند.

آرمان شرط لازمِ فرآيند خواست نيست. سوژه‌هاي زيادي را مي‌توان يافت که با وجود مجهز بودن به فرآيند خواستِ کارآمد، فاقد آرمان باشند. در واقع، آرمان شکلي حدي و کمياب از خواست است که در شرايطي خاص و زير تأثير تنش‌هايي ويژه پديد مي‌آيد و دوام مي‌يابد.

چنان که از بحث ما آشکار است، متغيرِ بقا در سازماندهي زماني/ مکاني خواست‌ها تأثير چنداني ندارد. اين از آن رو درست به نظر مي‌رسد که خواست‌هاي زيستي بايد به طور مداوم و «در لحظه» ارضا شوند وگرنه بقا به مخاطره مي‌افتد و سايرکارکردهاي سطوح ديگر نيز مختل مي‌شود. اين رده از خواست‌ها به دليل اهميت، تکراري بودن، و جايگاه بنيادين‌شان عموماً در سطوحي ناخودآگاه تعريف و ارضا مي‌شوند. به همين دليل دستگاه شناسنده رواني آنها را جز به صورتي حاشيه‌اي و موردي در سطح خودآگاهي ‌ـ بازنمايي نمي‌کند. به همين دليل هم معمولاً در رتبه‌بندي و آرايش خواست‌ها، بر مبناي محور زمان و مکان، اثري از خواست‌هاي بقا مدارانه نمي‌بينيم. چون در هر برش زماني و مکاني پديد مي‌آيند و به دليل برآورده شدن مداوم‌شان، در همان محدوده ناپديد مي‌شوند.

توجه و محوريت اين خواست‌ها تنها در شرايطي نمود مي‌يابد که تنشي در سطح زيست‌شناختي وجود داشته باشد و خواستي نامعمول و متفاوت با خواست‌هاي معمول زيستي را به مرتبه‌ي خودآگاهي ارتقا دهد.

به عبارت ديگر، خواست‌هاي سطح زيستي تنها در شرايطي در سطح رواني رد پاي پايدار از خود به جا مي‌گذارند که بقا مسأله‌زا و تنش‌آفرين شده باشد. در چنين شرايطي، سوژه به حضور خواستي بقا‌مدار آگاه مي‌شود و رفتارهاي خود را در ابعاد زماني و مکاني فراتر از اين‌جا و اکنون، بر مبناي آن، سازمان مي‌دهد. خواست‌هاي زيستي به قدري زيربنايي و مهم هستند که در اين موارد به شکلي رقابتي با ساير خواست‌ها عمل مي‌کنند و آنها را از ميدان به در مي‌کنند. گزارشهاي مستندي که از شرايط تهديد‌كننده‌ي بقا ــ قحطي، اردوگاه کار اجباري، و موقعيت‌هاي جنگي[31] ــ در دست است نشان مي‌دهد که در اين شرايط خواست‌ها به زمان و مکانِ حالا و اين‌جا منحصر مي‌شوند و با غلبه بر ساير خواست‌هاي درازمدت‌تر، به عبارتي، فرآيند خواست را در سطحي زيست‌شناختي محدود مي‌کنند و آن را به تسخير نيازهاي متمرکز بر بقا درمي‌آورند. اين تحويل‌پذيري خواست‌هاي داراي دامنه‌ي زمان/ مکاني زياد به کم در شرايط خاص، بياني ديگر از ديدگاه تأييد شده‌ي مزلو درباره‌ي غلبه‌ي نيازهاي سطح پايين بر سطح بالاست.

 

 

  1. . Turner, 1999: 78-84.
  2. . برن، 1379.
  3. . Selective action
  4. . Automatic reactions
  5. . Fixed action pattern
  6. . Kandel & Schwartz, 2000.
  7. . مزلو، 1372: 69- 101.
  8. . Expectation
  9. . Luhmann, 1995: 267-307.
  10. . هولاب، 1378.
  11. . Recursive
  12. . وکيلي، 1384.
  13. . ناگل، 1364.
  14. . گيدنز، 1378.
  15. . ليتل، 1378
  16. . Bayesian
  17. . MaxMin
  18. . Satisfying
  19. . Parametric rationality
  20. . Game theory
  21. . Strategic rationality
  22. . Zero- sum games
  23. . Non zero- sum games
  24. . Paradigmatic choice
  25. . Osheron, 1993.
  26. . De Sousa, 1990.
  27. . ياسپرس، 1383: 269-281 و 461-501.
  28. . لوکاچ، 1378: 153-209.
  29. . فرويد، 1361
  30. . مارکوزه، 1359
  31. . به عنوان مثال مي‌توان به خاطرات ويکتور فرانکل از اردوگاه مرگ داخائو و آشويتس اشاره کرد. در اين متن گزارش جالبي در مورد چيرگي خواستِ غذا بر خواست آميزش جنسي و ناپديد شدن دومي زير فشار زياد اولي هم ديده مي‌شود (فرانکل، 1371: 53).

 

 

ادامه مطلب: گفتار پنجم: عمل و کنش

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب