چهارشنبه , آبان 6 1405

داستان روزبه موبد سپاهانی

G:\nask\books\هشت سرنوشت بهرام\Untitled-1.jpg

hebzur dEbOm

داستان روزبه موبد سپاهانی

روزبه مغ پیش از آن‌که‌ سخن خود را آغاز کند، برخاست و با عصایش بر خاک خطوطی کشید و نام خویش را به خط اوستایی نوشت. چنان چست و چالاک و خطی چندان خوش نبشت که آشکار بود در خوش‌نویسی چیره‌دست است. آنگاه در برابر نام خویش در برابر آتش فروزان نشست و داستان خود را بازگفت:

«من روزبه هستم از اهالی سپاهان. خاندان ما از دیرباز به جرگه‌ی موبدان تعلق داشته‌اند و پدربزرگم -که مرا به یاد او روزبه نامیده‌اند- در زمان بهرام گور موبدان‌موبد بود. مردی بسیار دانشمند که دهها زبان می‌دانست و بخشی از آنچه برایتان روایت خواهم کرد را به هنگام نوجوانی از او شنیده‌ام. از او شنیده‌ام که نسلی پیش، زمانی که بهرام گور تازه به سی و هشت سالگی گام نهاده بود، قصد شکارگاه کرد و تصمیم گرفت جشن مهرگان را در دشتهای سرسبز سرزمین گز برگزار کند و در این میان شکاری هم بکند. دشت گز که در نزدیکی سپاهان قرار دارد، در آغاز پاییز از گله‌های گور و بز وحشی انباشته است و شیرها و پلنگها هم در شماری بسیار برای شکارشان به آن منطقه روی می‌آورند.

در همان حدود خبر رسید که گله‌ای بزرگ از شیرها در روستایی نزدیک شهر گز زنی را در بیابان دریده‌اند و چوپانی را زخمی کرده‌اند و گله‌هایی فراوان را دریده‌اند. پس بهرام که پیشاپیش قصد شکار داشت، ‌خواست تا با شیران این بیشه پنجه در پنجه افکند و خاطره‌ی غلبه بر دو شیر مازنی را به هنگام تاج‌گیری زنده سازد. آنگاه کوس و کرنا زدند و شاهنشاه با ملازمانی پرشمار از تیسفون بیرون شد و به سمت گز تاخت. وقتی به آنجا رسید، به شکار پرداخت و برای این‌که مردانگی خود را نشان دهد، تیر و کمان به دست نگرفت و تنها با شمشیر به مصاف شیرها شتافت. بهرام در یک روز هفت شیر نر را به ضرب شمشیر و خنجر بکشت. چندان که مایه‌ی شگفتی همگان شد و همراهانش که از سویی از شیران و از سوی دیگر برای جان او بیم داشتند، با اصرار و زور او را از ادامه‌ی شکار بازداشتند.

پدربزرگم روزبهِ مغ که در آن هنگام پیرمردی بود، برای منصرف کردن بهرام از شکار شیر همراهش به شکارگاه رفت و سرسختی کرد و همانجا ماند. بهرام که می‌ترسید شیران او را طعمه‌ی خود سازند، با این ترفند از ادامه‌ی درگیری با شیرها دست کشید. هفتمین و آخرین شیری که او در این دشت کشت، نره‌شیری غول‌پیکر بود که به پدربزرگم حمله کرده بود و بهرام با پای پیاده و بی سپر و زره، تنها با شمشیر خمیده‌ی هندی‌اش او را از پا در آورد. همان‌جا بود که پدربزرگم آن شیر را فرمانروای خرفستران، آن جانوران مهیب اهریمن‌زاد، دانست و بهرام را آفرین خواند و گفت اگر ده پهلوان مانند او زاده می‌شدند، روم و چین به یک ماه خراج‌گزار ایرانشهر می‌شدند.

بهرام پس از کشتن شیرها مراسم مهرگان را در آن دشت برگزار کرد و هم زند و اوستا خواند و هم به پیشگاه ایزد مهر شراب انگوری پیشکش کرد، و با این کار هم موبدان را خوشدل کرد و هم ارتشتاران را. زیرا که جنگاوران که مهر را بزرگ می‌شمارند، شیر را جانور مقدس او می‌دانند و از خشم او در اندیشه شده بودند. از آن سو موبدان زرتشتی شیر را در کنار گرگ و مار پلید می‌شمردند و آفریده‌ی اهریمن، و برای شیرها حرمتی قایل نبودند.

پس شاهنشاه بهرام دو آتش عظیم برافروخت و در کنار یکی نوشیدنی‌های مقدسِ هوم و پَراهوم نثار کرد و اوستا خواند و بر اورنگ برنشست تا رامشگران گاهان را با نوای دف و نی بخواند. سپس در کنار دیگری تنبوری به دست گرفت و مهریشت برخواند و ایزد باستانی عشق را ستود و رقص شمشیر جنگاوران را تماشا کرد. در این مراسم موبدان و دینمردان پایبند به آیین‌های گوناگون حضور داشتند. مغ زرتشتی و کاهن یهودی و راهب بودایی و جاثلیق مسیحی و ارتاوان مانوی شانه به شانه‌ی هم نشستند و ایزد یکتای خویش را همصدا نیایش کردند. در صف کناری‌شان هم پهلوانان رسته‌ی ارتشتاران پهلو به پهلو ایستاده بودند. اسوار پهلویگ و نیزه‌ور پارتیگ و کمانگیر هپتالی و شمشیرزن ارمنی در برابر آتشگاه صف بستند و مهر را به سی زبان ستودند.

فردای آن روز تازه شکار اصلی آغاز شد. بهرام تیر و کمان به دست گرفت و گور و قوچ را چنان هنرمندانه آماج ‌کرد که همه لب به آفرین گشودند. آنگاه پاسی از ظهر نگذشته بود که پای یکی از سوارانِ همراهش در حفره‌ای بر خاک فرو رفت و بر زمین در غلتید. آنجا که سوار بر زمین خورده بود، شکافی بر خاک دهان گشود. وقتی سوار شاه را خبردار کرد، گرداگردش جمع شدند و دریافتند که راه ورودی به دخمه‌ای زیرزمینی نمایان شده است. همراهان بهرام در زمانی کوتاه زمین را کندند و فروریختگی دشت را خاکبرداری کردند. پس راهی باستانی نمایان شد که به اتاقی زیرزمینی منتهی می‌شد.

بهرام و همراهانش با مشعل افروخته به این اتاق وارد شدند و آنجا گنجینه‌ای عظیم چشمانشان را خیره کرد. تندیسهای زرین عظیم و آوندهای سیمین حکاکی‌شده و انباشته از سنگهای درخشان گرانبها در هر گوشه به چشم می‌خورد، و عجیب آن‌که‌ حتا یک سکه هم آنجا نیافتند. تندیسها، موجوداتی عجیب و غریب را با سبکی نمایش می‌دادند که یکسره ناآشنا بود. در میانه‌ی تالار زیرزمینی، مجسمه‌ی غول‌پیکر گاوی بالدار جلب نظر می‌کرد که چشمانش از یاقوت و شاخهایش از لاجورد ساخته شده بود و بر سینه‌اش کتیبه‌ای از سنگ زمرد آویخته و بر آن چیزی با خطی غریب نوشته بودند. گویی که جای زخم کلنگ و خراش تیشه بر لوحی گرانبها بازمانده باشد. روزبه مغ که همراه شاهنشاه بود با دیدن آن خط باستانی را به کیانیان مربوط دانست و گفت کتابی دارد و می‌تواند به کمک آن، کتیبه را بخواند.

اردوی شاهنشاه هفت روز در همان‌جا اردو زد و گنجینه را از دل زمین بیرون کشید. در این میان پیکی به سپاهان رفت و از آتشکده‌ی جی کتابی را بازآورد که موبدان‌موبد فرموده بود. سه مغ جوانی که مامور این کار بودند، بی آسودن رفتند و تاخت‌کنان بازگشتند و کتابی بزرگ را به خیمه‌ی روزبه بردند. آنگاه روزبه و بهرام‌شاه و بزرگان به دخمه رفتند تا معمای گنجینه را بگشایند. گشودن رمز کتیبه‌ی زمرد کاری دشوار بود و پدربزرگم ناگزیر مدام به کتاب می‌نگریست تا آوای نشانه‌ها را دریابد و واژه‌ها را یک به یک بازسازی کند. این کار چندان طولانی و فرساینده بود که اغلب بزرگان خسته شدند و یکایک دخمه را ترک کردند. اما بهرام و ایران‌سپاهبد که از خاندان سورن بود، چندان کنجکاو بودند که کنار دست او باقی ماندند. پدربزرگم بعدها برایم تعریف کرد که آن لوح به خط باستانی کهنی نوشته شده بود که مردم شوش و کرمان و سپاهان کهن بدان می‌نوشتند و همان خط دیوانی شاهان کیانی و دارای دارایان نیز بوده است.

ساعتی نگذشته بود که روزبه مغ به حاضران اعلام کرد که این گنجینه به جمشید پیشدادی تعلق دارد و این نخستین نامی بود که بر پیشانی لوح نوشته بود و پیش از همه خوانده شد. آنگاه در پی ورق خوردن پیاپی کتاب چرمین بزرگ، جمله‌ها یک به یک بر حریری که روزبه بر آن یادداشت می‌کرد، ‌نمایان شد و همگان از خوانده شدن لوح زمرد شادمان شدند و او را ستودند. با این حال، این همه‌ی ماجرا نبود.

پدربزرگم زمانی که در بستر مرگ بود، رازی را برایم فاش کرد. این‌که همه‌ی متن لوح را فاش نساخته و بخشی از آن را ناگفته گذاشته، و شبانگاه آن را تنها با بهرام در میان نهاده بود. آنچه بر همگان خواند را همگان می‌دانند. بر لوح نوشته شده بود که این گنجینه را جمشید شاه در زمان واژگون‌بختی گرد آورده و در خاک کرده است، تا گرانبهاترین چیزهایی که گرد آورده بود، از گزند روزگار در امان بماند و به دست آژیدهاک گجسته نیفتد. در خاک کردن این گنجینه گویا آخرین کاری بود که جمشید انجام داده بود و پس از آن سپاهیان سیاهپوش آژیدهاک که از بابل بر او خروج کرده بودند، سپاهان را گرفتند و او را به گریز واداشتند.

بر لوح زمردین جملاتی اندرزگونه نیز نوشته شده بود. جمشید که ششصد و شصت سال بر زمین حکم رانده بود، در این متن به شاهان آینده پند می‌داد که روزگار گذرای خویش را غنیمت بشمرند و زمان را به آبادسازی گیتی و نبرد با اهریمن بگذرانند و بر شکوه خویشتن ننازند و از قدرت خود مغرور نشوند. چرا که جمشید چنین کرده بود و به همین خاطر سرنوشتی تباه و تاریک او را در ربود. وقتی موبدان‌موبد روزبه این سطرها را بر حاضران بر خواند، بهرام گور برآشفت و با آن‌که‌ سی و هشت سال بیشتر نداشت، درباره‌ی آنچه کرده بود و آنچه از خویشتن به جا می‌نهاد به اندیشه افتاد.

پس بهرام و نزدیکانش از دخمه خارج شدند و کل اردوی شاه و درباریانی که برای شکار با شاهنشاه به دشت رفته بودند گرد آمدند و او خطابه‌ای ماندگار و مهم بر ایشان فرو خواند و سرنوشت جمشید پیشدادی را گوشزد کرد و گفت وقتی جمشید دستاوردهای دوران زرین خویش را هیچ می‌شمرده و زمان دیرپای خویش را زودگذر می‌خوانده، ما مردمان عصر آهنین با عمرهای کوتاه‌مان چه از خود به جای خواهیم نهاد؟ بهرام گفت گرانبهاتر از سراسر این گنجینه، همان گفتاری بوده که بر لوح زمرد نوشته شده، و همان‌جا سوگند یاد کرد که به این گنجینه دست نزند و درباریان را نیز از بهره‌مندی از آن بازداشت و آن را سراسر وقفِ خزانه‌ی ایرانشهر کرد تا به مصرف آباد کردن روستاها و دستگیری از فرودستان برسد.

ولی آنچه بر لوح زمرد نوشته شده بود، از این هم ارزشمندتر بود و بهرام شبانگاه این حقیقت را دریافت. شامگان وقتی بیشتر اهل اردو خفتند و سر و صداهای مهتران و قوش‌چیان و قراولان فرو خوابید، موبدان‌موبد به چادر شاهنشاه رفت و بخشی دیگر از نوشتار جمشید را بر او فاش ساخت. بخشی که دوراندیشانه ناگفته باقی گذاشته بود. این بخش را پس از آن نیز هرگز در جایی بازگو نکرد، تا زمانی که به بستر مرگ افتاد و چون بهرام نیز از میان رفته بود، آن را با من که نوه‌اش بودم در میان نهاد.

جمشید در این لوح از هفت چیزِ شگفت‌انگیز یاد کرده بود که در روزگار فرهمندی و اقتدار خویش برساخته بود، و یابنده‌ی گنج را به جستن و یافتن‌ و پاسبانی از آنها بر می‌انگیخت. این هفت چیز، به صنعت‌هایی جادویی می‌ماندند. در آغاز کار هم موبد و هم شاه گمان کردند رمزی در کار است و اینها استعاره‌ای از چیزهایی دیگر هستند. یکی از آنها گنبدی سرخ بود، بر افراشته بر دوازده ستون از مرمر سپید، رویاروی آبشاری کوهستانی. هرگاه جسدی تازه را در زیر آن گنبد می‌نهادند، نیکوکار یا بدکار بودن وی را نشان می‌داد. ‌چنان‌که پس از گذر چهار روز اگر گنبد سپید می‌شد، علامت بهشتی بودنِ درگذشته بود و اگر سیاه می‌شد نشان می‌داد که روان‌اش به دوزخ اندر شده است.

دومی طاقدیسی بود که بر کوهی در سرزمین سغد ساخته بودند، در برابر رود زرافشان. در آن تختی و بر آن تندیسی سنگی از جمشید ساخته بودند که درباره‌ی مردمان داوری می‌کرد و هرگاه دو تن با هم اختلافی پیدا می‌کردند، در برابر این تندیس به رود اندر می‌شدند و آن‌که‌ حق داشت بر آب می‌ماند و دیگری در رود فرو می‌رفت. بر کتیبه نوشته بود که هردوی این سازه‌ها را بر مبنای طرح پل چینْوَت برساخته‌ است. این پل همان است که روان مردگان هنگام عبور به گنبد آسمان مینویی از آن گذر می‌کنند و جمشید آن را زمانی دیده بود که برای یافتن پیمانه‌ به جهان زیرین و قلمرو دیوان رفته بود.

سوم زنبورانی بودند بر ساخته از زر و قلع و سیم که می‌پریدند و آواز بال زدن‌شان مارگزیدگان را درمان می‌کرد. جمشید این موجودات را برای رویارویی با آژیدهاک ساخته بود که مارها به فرمان‌اش بودند و دلیران سپاه جمشید را می‌گزیدند و می‌کشتند. چهارمی چراغی بود در سرزمین ایلام که بر فراز کوهی در میانه‌ی جنگلی برافروخته شده بود و بی فتیله و روغن جاودانه می‌سوخت. دیگری مرغی درخشان بود که در آسمان می‌پرید و سایه‌اش همواره بر کسی می‌افتاد که نظر کرده و فرهمند باشد. ششمی تنبوری بود با دسته‌ي لاجورد و چهار سیم زرین که آهنگش تب و بیماری را درمان می‌کرد، و آخری جامی مشهور و جادویی بود که جمشید در سفر به دنیای زیرین آن را از دیوان ربوده و به روی زمین بازآورده بود و با آن آیین نوروز را بنیاد کرده و بهار را در گیتی مستقر ساخته بود. نوشیدن آب این جام تعادل کامل اندامهای تن را برقرار می‌کرد و از این رو بیماران را شفا می‌داد و سالخوردگان را جوان می‌ساخت.

پدربزرگم می‌گفت بهرام از او خواسته بود تا درباره‌ی این بخش از نوشتار لوح زمردین با کسی سخن نگوید، و او چنین کرده بود. اما شاه دیگر بدان اشاره‌ای نکرد و گویی که جدی‌اش نگرفته و فراموش‌اش کرده باشد. با این همه چندی بعد آشکار شد که این گفتارهای پنهان‌مانده‌ی جمشید را در خاطر نگه داشته و جویای راهی برای محک زدن‌شان بوده است. بهرام نامه‌هایی به شهربانان سرزمین‌های ایرانی و انیرانی فرستاد و خواست تا اگر نشانی از آن دو بنای داوری‌کننده‌ی جمشیدی یافتند، به او خبر بدهند. تا سه سال بعد هیچ خبری نبود، تا آن‌که‌ شهربان سغد که سرداری سالخورده از خاندان کُنارنگیان بود، پیکی نزد بهرام فرستاد و خبر داد که بنایی کهنسال و ویرانه در دره‌ی زرافشان یافته‌اند که با توصیف وی سازگاری دارد. بهرام بی‌درنگ به آن سو شتافت و دید به‌راستی ویرانه‌های طاقدیسی عظیم و تندیس غول‌آسای مردی با ریش و موی بلند در آنجا نمایان است که بر کرانه‌ی بستر خشکیده‌ی یکی از شاخه‌های رود زرافشان قرار گرفته است. این بستر قرنها بود که خشکیده بود و روستا و آبادی از گرداگردش برچیده شده بود. بنا و تندیس نیز در گذر روزگار فرسوده و فروپاشیده بود و تا نیمه در خاک مدفون.

پس از یافتن این برگه بود که بهرام حتم کرد جام جمشید به‌راستی وجود دارد. چون به میانسالی گام نهاده بود، سخت به جنب و جوش افتاد تا آن را بیابد و از عمری دراز و تندرستی جاویدان برخوردار گردد. او برای شهربانان سرزمینهای گوناگون نامه‌ نوشت و نشانی‌هایی که روزبه مغ از متن جمشید برخوانده بود را در آن ذکر کرد و سفارش کرد تا در خزانه‌های کاخها و معبدها بگردند و اگر جامی با این نشانی‌ها را یافتند، آن را برایش بفرستند.

بهرام تنها برای شماری انگشت‌شمار از نزدیکانش که مورد اعتمادش بودند، گفته بود که برای چه جام را می‌جوید. یکی از ایشان شاپور هندوشاه بود که کمر همت بست تا جام را برای برادرش بیابد. ولی او نیز مانند شهربانان دیگر هرچه بیشتر گشت، کمتر یافت و یقین کرد که جام در دسترس مردمان نیست. در همین هنگام بود که موضوع را با سوکامه در میان نهاد و مادرش داستان دندان بودا و تندیس زرین را برایش تعریف کرد و به این ترتیب شاپور به این گمان افتاد که شاید در اصل جامی در کار نبوده و منظور از جام همان تندیس زرینی بوده که دندان بودا را در آغوش می‌فشرده است. دلیل این‌که شاپور تندیس را رهسپار دربار برادرش کرد، این بود. ولی هم‌چنان‌که ماهیار رازی گفت، راهزنان آن را به یغما بردند. مهاجمانی که به این کاروان دستبرد زدند، بر خلاف تصور مردمان، دزدانی عادی نبودند. آنها فوجی از سواران جنگاور بودند که نرسه‌ توران‌شاه برای ربودن تندیس گسیل کرده بود، و این داستانی دیگر است که باید زمانی دیگر روایت شود. اما بهرام پس از به تاراج رفتن کاروانی که هندوشاه فرستاده بود از پای ننشست و همچنان اکسیری را می‌جست که پیری و مرگ را از او دور کند. در همین هنگام بود که دست تصادف جام جمشید را بر سر راه او قرار داد و این ماجرای لنبک آبکش و براهام یهودی است که شاید همه‌ی شما آن را شنیده باشید.

داستان از این قرار بود که در شهر بهبهان مردی تهیدست و مهربان می‌زیست به نام لنبک که پیشه‌اش سقایی بود و روزی سه نوبت مشکی بزرگ را از آب چشمه‌ی زلالی در خارج از شهر پر می‌کرد و در خیابانها گردش می‌کرد و به رهگذران در برابر پولی ناچیز آب می‌فروخت. به همین خاطر او را لنبک آبکش می‌نامیدند. لنبک در میان مردم بهبهان شهرتی نیک داشت. نه‌تنها به خاطر خلق و خوی نیکو و مردم‌داری و مهربانی‌اش، بلکه از آن رو که خاصیت شفابخشی آبی که می‌فروخت شهرتی داشت و بیماران از شهرها و روستاهای اطراف برای نوشیدن از آبی که لنبک می‌فروخت، به بهبهان می‌رفتند. همگان با نوشیدن جرعه‌ای از آبی که او به دستشان می‌داد، شفا می‌یافتند. لنبک اما از این توانایی شگفت‌انگیزش هیچ بهره‌برداری مالی‌ای نمی‌کرد و آب را به همان بهای اندکی که همه‌ی سقاها می‌فروختند به مردم می‌داد و از کودکان و تهیدستان تشنه هم پولی طلب نمی‌کرد.

لنبک آبکش سالیان سال در شهر خود به خوشنامی زیست و به کار خود ادامه داد، تا آن‌که‌ روزی تیره‌بختی به او روی آورد. ماجرا چنین بود که لنبک هیچ عادت نابابی نداشت، جز آن‌که‌ میگساری می‌کرد و هر از چندی مست و از خود بیخود در کوچه‌ها پرسه می‌زد. در یکی از نوبتها که مست کرده بود و در میکده‌ای با دوستان و همسایگانش نشسته بود، از رازی پرده برداشت و فاش کرد که چطور این توانایی غریب درمانگری را به دست آورده است. او برای دوستانش تعریف کرد که شبی در خواب جمشید شاه را دیده که دست او را گرفته و به پای آبشاری راهنمایی‌اش کرده است.

بامدادان چون لنبک بیدار شد، این رویا را با روشنی به یاد داشت و جای آن آبشار که جمشید نموده بود را هم می‌دانست. پس از بهبهان خارج شد و در یکی از کوههای اطراف شهر به پای آبشاری که نشان کرده بود رفت. ‌چنان‌که جمشید نشانش داده بود، به اعماق برکه‌ای اندر شد که پای آبشار قرار داشت. آنجا، در کف آن برکه، جامی نقره‌ای و کهن پیدا کرد. لنبک از آن به بعد جام را از خود دور نمی‌کرد و آن را بسیار عزیز می‌دانست و معتقد بود آوندی مقدس است که شاید در گذشته‌های دور، در مراسمی از آن استفاده می‌کرده‌اند. چون آن آبشار باشکوه و درختان کهنسال پیرامونش در روزگاران دوردست برای مردم محل مقدس شمرده می‌شدند و پیران می‌گفتند که در عصر پارتیان معبدی باشکوه در آنجا وجود داشته است.

لنبک گمان می‌کرد جام به آن معبد تعلق داشته و نیرویی جادویی دارد. هرچه که بود، پس از متروک و ویران شدن آنجا، بنا به تصادفی در برکه افتاده و دیرزمانی بعد دست تقدیر او را به لنبک رسانده بود. باور او به جادویی بودن جام با این تجربه تایید می‌شد که هرکس از آن جام آب می‌نوشید، تندرست و نیرومند و شاداب می‌شد. لنبک به یاد داشت که جمشید در رویا تاکید داشت هیچکس نباید در یک روز بیش از یک بار از آن جام بنوشد. اما دلیل‌اش را نگفته بود. لنبک گمان می‌کرد هرکس چنین کند خواهد مرد و از این رو با وسواس مراقب بود که به هرکس تنها روزی یک بار آب بفروشد.

وقتی لنبک این راز را با دوستانش در میان گذاشت، سخنش دهان به دهان گشت و ‌به‌سرعت در میان مردم پخش شد. همگان دانستند که نه خودِ لنبک آبکش، که جام این خاصیت درمانگری را دارد. در این میان مردی ثروتمند و آزمند به نام براهام که یهودی بود و از اهالی همین شهر، نقشه‌ای چید تا جام را به دست آورد. پس با لنبک طرح دوستی ریخت و نوبتی او را به خانه‌اش دعوت کرد و بزمی برپا کرد و شراب ناب فراوان در آن به خورد لنبک داد، طوری‌که سیاه‌مست شد. بعد هم با چرب‌زبانی و فریب جام را در برابر پولی نه چندان زیاد از او خرید و رد انگشتش را هم پای سند خرید جام نهاد.

چنین بود که لنبک بامداداش برخاست و دریافت که جام را از دست داده و به جایش تنها کیسه‌ای پول در جیب دارد. او ‌به‌سرعت نزد براهام رفت و خواست تا این معامله فسخ شود، اما براهام از پس دادن جام خودداری کرد و گفت که معامله‌ای کرده‌اند و کار تمام شده است.

لنبک آبکش پس از آن به ورطه‌ی بدبختی و گمنامی فرو غلتید. آبی که می‌فروخت دیگر آن اثر جادویی را نداشت و مردم به‌تدریج از گرداگردش پراکنده شدند و پاس مهربانی‌هایش را نگه نداشتند و حتا به قدر سقاهای عادی دیگر نیز از او آب نمی‌خریدند. از آن سو براهام جام را در خزانه‌ی خانه‌اش زندانی کرده بود و نه خود از آن می‌نوشید و نه می‌گذاشت دیگران از آن بهره‌ای ببرند.

اوضاع تا سالی چنین بود. تا آن‌که‌ بهرام هنگام گردش سالانه‌اش در ایرانشهر گذرش به بهبهان افتاد. لنبک آبکش که دستش را از همه‌جا کوتاه می‌دید، خود را به اردوی شاه رساند و نزد او بار یافت و ماجرا را برایش تعریف کرد. درخواستش آن بود که شاه یاری‌اش کند تا جام را از براهام پس بگیرد. بهرام پس از شنیدن این داستان دریافت که گویا جام جمشید را یافته است. چنین می‌نمود که به دلیلی جام از گنجِ دشت گز جدا شده و دست به دست چرخیده و در رودی افتاده و همراه آب غلتان پیش رفته و سر از برکه‌ای در بهبهان در آورده باشد.

بهرام پس از شنیدن این داستان به لنبک گفت که جام را از براهام خواهد گرفت، اما به این شرط که لنبک آن را به وی واگذار کند، و در مقابل بهایی هنگفت و منصفانه را برای خرید آن به لنبک پیشنهاد کرد. مرد سقا این شرط را پذیرفت و بهرام گنجی بزرگ به لنبک بخشید و او را خوشدل به خانه بازگرداند، در حالی که جام را غیابی از او خریده بود و سندی بر این مبنا در دست داشت.

فردای آن روز نماینده‌ی شاهنشاه نزد لنبک رفت و او را به اردوی سلطنتی فرا خواند و بهرام سند را به او وانمود و خواست تا جام را به او تحویل دهد، و در مقابل بر عهده گرفت که بهایی گران به او بپردازد. بهرام چند سال پیش از این ماجرا زمانی که اثر می بر مغز را دیده و از عقل‌پریشی مستان دلزده شده بود، مردمان را از باده‌گساری منع کرده بود. اندکی بعد رامشگرانش اثر شادی‌آور می را به یادش آوردند و این قانون خود را شکست، اما همچنان این قاعده را حفظ کرد که معامله‌ها و عهد و پیمان‌ها و گفتارهای مردمان در زمان مستی فاقد اعتبار باشد.

بهرام با تکیه بر این قاعده می‌گفت که لنبک آبکش چون هنگام فروختن جام مست بوده، داد و ستدشان اعتباری ندارد و باید جام را به او بازگرداند و بنا به سندی که در دست داشت، این جام به شاه تعلق داشت، چون آن را از لنبک خریده بود. در این میان چون جام در آن لحظه در اختیار براهام بود، حاضر بود هدیه‌ای سخاوتمندانه هم بابت فسخ خرید و فروش‌اش به او بپردازد. اما براهام که مردی آزمند بود نمی‌خواست جام را از دست بدهد، پس مکری کرد و کوشید تا شاه را در دعوی خود شکست دهد و مالی بزرگتر از او طلب کند. چون بهرام از طرف مادر یهودی بود و به این ترتیب عضوی از قوم یهود محسوب می‌شد، براهام شتابان نماینده‌ای به تیسفون فرستاد و به رأس جَلوت پیغامی داد و ادعا کرد که بهرام به مال او طمع کرده و قصد دارد دارایی او را به زور تصرف کند. رأس جَلوت لقب رهبر دینی قوم یهود است و او به طور سنتی راهبر دینی یهودیان مقیم بابل است. در این هنگام برادر بزرگتر شوشاندخت و دایی شاهنشاه این مقام را در اختیار داشت.

به این شکل بهرام در زمانی که فکر می‌کرد جام را از براهام تحویل خواهد گرفت و به خاطر گشاده‌دستی‌اش او را رهین منت خود خواهد کرد، ناگهان با ورود پیک‌هایی از طرف رأس جَلوت مواجه شد که او را در مقام متهم و براهام را همچون شاکی به تیسفون فرا می‌خواندند. پیکها گفتند که دعوای بهرام و براهام کشمکشی میان دو یهودی است و بنابراین باید در دادگاه شرعی یهودیان مورد رسیدگی قرار گیرد. براهام هم خبر این ماجرا را در بهبهان و تیسفون پخش کرد و بهرام با آن‌که‌ به دین یهود تعلق خاطری نداشت، به صلاح دید که دادگری خود را نشان دهد و به این شکل کاروانی کوچک از بهبهان به سوی تیسفون به راه افتاد که در آن بهرام‌شاه و لنبک آبکش و گروهی از ملازمانش از سویی، و براهام و خدمتکاران و شاهدان خرید و فروش‌اش از سوی دیگر هم‌سفر شده بودند. بهرام در ضمن براهام را واداشته بود تا جام را نیز با خود بیاورد تا وقتی رای دادگاه صادر شد و صاحب راستین آن مشخص گشت، به وی تحویل داده شود.

بهرام هم از سوی دیگر با پخش کردن این خبر که مانند شهروندی عادی در محکمه‌ی قوم یهود حاضر خواهد شد، محبوبیتی چشمگیر پیدا کرد. مردم در روستاها و شهرهای سر راهش مقدمش را گل‌باران می‌کردند و همه‌جا او را به خاطر دادگری‌اش و گردن نهادن‌اش به قانون مردم‌اش می‌ستودند. چنین بود که شاهنشاه و براهام به تیسفون رسیدند و در برابر دادگاه یهودیان کنار یکدیگر ایستادند. رأس جَلوت عبرانیان در این هنگام مردی بود باجذبه و مقتدر به نام یوسف بن یوشع، که هم برادر مهتر ملکه‌ شوشاندخت بود و هم دایی شاه. در این هنگام مردی شصت‌ساله بود و دانشمند که کم حرف می‌زد و آنچه می‌گفت با تحکم بود و همه از او حساب می‌بردند. وقتی مجلس دادرسی را آراستند، ملکه شوشاندخت هم در آن حاضر شد تا ببیند پسر تاجدارش چگونه از خود دفاع می‌کند.

براهام در محکمه سند خرید جام را به یوسف رأس جَلوت نشان داد و خادمانش یک به یک شهادت دادند که خودِ لنبک آبکش شبی که مهمان براهام بوده آن را در برابر کیسه‌ای سیم به وی فروخته است. از سوی دیگر بهرام سند خرید خویش را نشان داد و لنبک گواهی داد که در آن شب مست بوده و ناهشیار و هیچ به یاد ندارد که چه گفته و چه کرده است. بهرام با این گفتارها به قانونی که خود چندی پیش وضع کرده بود استناد کرد که خرید و فروش‌های مستان را نامعتبر می‌دانست.

براهام می‌گفت این قانون از شریعت موسوی مشتق نشده و رعایتش برای یهودیان الزام‌آور نیست. رأس جَلوت هم تا حدودی برای این‌که قدرت دینی خود را نمایش دهد، از او هواداری می‌کرد و می‌گفت قوانینی که بهرام گذاشته به فضای عمومی و سوداگران مربوط می‌شود، و نه داد و ستدی که شبی در بزمی خانگی و فضایی خصوصی رخ داده است. بهرام متوجه شکافی در استدلال ایشان شد و گوشزد کرد که هرچند خودش و براهام به قوم یهود تعلق دارند و تابع قوانین شرع هستند، اما لنبک آبکش زرتشتی بوده و تابع این قوانین نیست. یعنی داد و ستدی که موضوع داوری بود، اعتبار سندی بود که میان لنبک و براهام تنظیم شده بود و چون یکی از این دو یهودی نبود، این مراوده به امری درون‌قومی مربوط نمی‌شد و تابع قوانین عام کشور قرار می‌گرفت.

این استدلال در نهایت پس از کشمکش‌های بسیار به کرسی نشست و کاهن اعظم به برنده شدن بهرام رای داد. بهرام هم آن خواسته‌ای که می‌خواست در ازای تحویل گرفتن جام به براهام بدهد را از او دریغ کرد و همان‌جا آن پول را هم به لنبک بخشید و این چندان هنگفت بود که با کل دارایی براهام برابری می‌کرد. چنین بود که بهرام جام را از براهام تحویل گرفت و از آن پس همواره آن را به همراه داشت و از آن می‌نوشید. هرچند قاعده‌ی لنبک را رعایت می‌کرد و در هر شبانروز تنها یک بار از آن آب می‌خورد.

سالیانی بر این رخداد گذشت، و تندرستی و نیروی بهرام روز به روز افزون شد. او در سرشت خویش مردی زورمند و دلیر بود، اما آن توانایی شگفت‌انگیزی که در کمانگیری داشت، نتیجه‌ی آبی بود که از جام جمشید می‌نوشید. تا آن‌که‌ داستان بهرام و دلارام رخ داد و این همان بود که دوستان ارجمندم درباره‌اش دادِ سخن دادند. وقتی بهرام در روستا دلارام را بار دیگر باز یافت و زندگی شادمانه و پنهانی خویش را با او آغاز کرد، همواره نگران بود که مبادا چشم‌زخمی به دلدارش وارد آید. حتا در میان انگشت‌شماری از کسان که از این داستان خبر داشتند، هیچکس نمی‌دانست نگرانی شاه از کجا سرچشمه می‌گیرد. یکی از دانایان بر راز پیوند بهرام و دلارام، پدربزرگ من بود که عقد میان آن دو را نیز جاری کرده بود و گهگاه بهرام درباره‌ی سرنوشت دلارام با وی رای می‌زد و ابراز نگرانی می‌کرد.

در جریان یکی از همین رایزنی‌ها بود که بهرام داستان گوهر سرخی که بر گردن داشت را برای روزبه مغ تعریف کرد و گفت که مادرش آن را برای دفع چشم‌زخم به او بخشیده و نیرویی جادویی برای آن قایل است. بهرام گفته بود که چندی پیش از آن، هنگامی که به جنگ هپتالیان می‌شتافت، در آتشکده‌ی بلخ که کهنترین پرستشگاه خداوند بر زمین است و پیکر زرتشت پیامبر در آن به خاک رفته، موبدی پیر را دیده بود که به خاطر تسلطش بر زبانهای گوناگون باستانی و دانش عمیقش در اخترشناسی نزد همگان نامبردار بود. بهرام‌شاه از او درباره‌ی ماهیت این سنگ سرخ و کارکرد آن جام پرسش کرد و آن مغ گفته بود که اگر سنگ را اندرون جام بنشاند، هرکس سه بار از آن بنوشد، نامیرا خواهد شد.

پدربزرگم که به نیروی جادویی چیزها باوری نداشت و همه‌ی اینها را خرافه می‌دانست، به بهرام گوشزد کرد که شاید سنگ ماده‌ای سمی در خود داشته باشد و این کار درستی نباشد. همچنین این شایعه بر سر زبانها بود که هرکس در یک روز دو بار از جام بنوشد بیمار می‌شود و با سه بار، خواهد مرد. اما بهرام از اندیشه‌ی نامیرایی بیرون نمی‌آمد و معلوم بود که نقشه‌ای در این مورد دارد. طوری‌که پس از چندی وقتی روزبه مغ گردنبند سنگ سرخ را بر گردن او ندید، حتم کرد که آن را برگرفته و به زرگران داده تا بر کف جام کار بگذارندش.

به همین خاطر پدربزرگم معتقد بود بهرام در دشت کشته نشده و هنوز زنده است. او در بستر مرگ برایم حدسی که داشت را گفت. می‌گفت شاید بهرام به بهانه‌ی تاختن به دنبال آهو از اردوی خود جدا شده، و از راهی پنهانی خود را به اقامتگاه دلارام رسانده باشد. گویا بهرام آنجا به همراه دلارام سه بار از جام نوشیده یاشد. از این جا به بعد داستان دو امکان پیدا می‌کرد. یکی آن‌که‌ سنگ سرخ سمی بوده و بهرام و دلارام با خوردن آن عقل خود را از دست داده و دچار فراموشی شده و همچون دیوانگان و پریشانان باقی عمر خود را به سرگردانی و گمنامی گذرانده باشند. اما به هر روی چندان سمی نبوده که آنان را کشته باشد، چون جسدهایشان هرگز یافت نشد. امکان دیگر آن است که به‌راستی جام خاصیت جاویدان‌سازی داشته باشد و بهرام و دلارام هنوز هم در جایی به گمنامی و شادمانی روزگار بگذرانند.

پدربزرگم پس از تعریف کردن این داستانها، در بستر مرگ از من عهد و پیمان گرفت که از کوشش و جستجو دریغ نکنم و جام را بیابم و سنگ سرخ را از آن بیرون بیاورم. چون می‌گفت جام شیء مقدسی است که سنگ سرخ آن را به ابزاری اهریمنی تبدیل کرده و چه بسا که جام به دست شیطان‌صفتی بیفتد و ضحاکی نو از آن پدید آید.

من طی این سالها بسیار در سرنوشت بهرام اندیشه کردم. بیشتر حدس می‌زدم زهری ملایم در سنگ بوده باشد و عقل بهرام را زایل کرده و او را آواره‌ی دشت و صحرا کرده باشد. در این حال جام می‌بایست در همان کاخی که اقامتگاه دلارام بوده، باقی مانده باشد. حالا سی سال است که سراسر ایران‌زمین را زیر پا گذاشته‌ام و در جستجوی آن جایگاه و آن جام هستم. حالا که داستان مهرزاد آهنگر را شنیدم، و دیدم که آن اقامتگاه همین قصر ویرانه است، دریافتم که باید ماجرا شکل دیگری داشته باشد.

حدس من آن است که داستان مرگ خویشاوندان مهرزاد بلخی قدری متفاوت با آنچه روایت کرد، رخ داده باشد. شاید آنچه در قصر زهرآگین بوده و باعث مرگ خویشاوندان و نگهبانان شده، نه خوراک، که جامی بوده که از آن آب می‌نوشیده‌اند. شاید بهرام پس از رسیدن به دلارام، خواسته از جام سه بار بنوشد و همراه با دلدارش نامیرا شود، ولی تردید کرده و هشدارهای پدربزرگم را جدی گرفته، و از این رو نخست خواسته تا تاثیر این آب را بر دیگران بیازماید. پس نگهبانان و خدمتگزاران کاخ را فراخوانده و از ایشان خواسته تا از جام بنوشند، اما چون جام و سنگ آب را زهرآلود می‌کرده‌، ایشان همه مرده‌اند. انگار پس از آن هم به خاطر شرم و حس گناه از کاری که کرده، با دلارام از قصر گریخته و باقی عمر را در گمنامی و دور از تاج و تخت سپری کرده است».

 

ادامه مطلب: داستان اردشیر سورن شهسوار سیستانی

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب