بخش هفتم: گور یزدگرد
محمد و یوسف دوان دوان به سمت خانه حركت كردند. با عجله بار و بنهی خود را بستند. و هنوز در این مورد كه چه بهانهای برای سفر كردن جور كنند، به نتیجه نرسیده بودند كه سر و صدایی برخاست و حكیم مروزی را دیدند كه با شادمانی به سوی اتاقشان پیش میآید. حكیم مروزی، وقتی دید دارند بقچههایشان را میبندند، خندهای كرد و گفت:” خوب،خوب، پس شما هم خبر را شنیدهاید؟”
محمد و یوسف كه از دیدن او غافلگیر شده بودند، با دستپاچگی گفتند:” خبر؟”
حكیم مروزی گفت:” آری، خبرش در كل شهر پیچیده، همه از شما صحبت میكنند. این افتخار بزرگی است.”
محمد كه جانش به لبش رسیده بود گفت:” پدر جان، كدام خبر را میگویی؟”
حكیم گفت:” این را كه امیر اسماعیل شما را به بخارا فرا خوانده تا به درباریانش بپیوندید. چه خبری از این مهمتر؟”
یوسف با شنیدن این حرف حدس زد كه كاسهای زیر نیم كاسه است. از این رو گفت:” اوهوم، آه، بله. دربار، بخارا، بله دیگر…”
حكیم گفت:” عجله كنید. بارهایتان را زودتر ببندید. فرهاد با اسبانی سلطنتی دم در خانه منتظرتان است. زین و برگ اسبها چندان گرانبهاست كه گویی برای سرداری بزرگ فرستاده شده باشند. اهل محل جمع شدهاند و دارند از فرهاد ماجرا را میشنوند. زودتر بیایید.”
محمد و یوسف كه از زیركی و طراری فرهاد شگفتزده شده بودند، سریعتر كار كردند و در چشم بر هم زدنی بار سفر خود را بستند. بعد بقچه به دست به در خانه رفتند و در آنجا با فرهاد روبرو شدند كه با لباس رسمی و زره و سلاح كامل براسبی نژاده نشسته بود و دو اسب با زین و لگام مرصع را به همراه داشت. فرهاد با دیدن آنها دستی به سبیلش كشید و گفت:” آه، آمدید، زود باشید كه در انتظار گذاشتنِ امیران شایسته نیست. نمیدانستمآوازهی سرودهای زیبای محمد تا بخارا هم رفته است. میگویند امیر اسماعیل در میانهی بزمی تو را طلب كرده و از آن هنگام مرتب سراغت را میگیرد. زود باش راه بیفت كه آیندهی روشنی در انتظارت است.”
لحن فرهاد به قدری جدی بود كه محمد و یوسف برای چند دقیقه باورشان شد كه به راستی از سوی امیر سامانی به نزدشان آمده و دستور دارد ایشان را به بخارا ببرد. اما وقتی بر اسبها سوار شدند و چشمك رندانهاش را دیدند، خیالشان راحت شد كه فردِ معتمدی كه مار مرزبان حرفش را میزد، كسی جز همین فرهاد نبوده است.
خداحافظی با حكیم مروزی و اهل خانوادهای كه محمد را همچون پسر خود پرورده بودند، به سرعت گذشت، و سه یار تاخت كنان در كوچههای مرو پیش رفتند و از دروازههای شهر خارج شدند، در حالی كه شایعهی ابراز لطف امیر اسماعیل و قریحهی محمد همه جا دهان به دهان میگشت.
فرهاد همان حالت جدی و رسمی و مودبانهاش را تا موقعی كه از دروازههای مرو خارج شدند حفظ كرد. چندان كه خود محمد و یوسف گاه به اشتباه میافتادند و شك میكردند كه نكند به راستی دوستشان در حال اجرای وظیفهای درباری باشد. با این وجود، پس از آن كه برای پاسی تاختند و برجها و منظرهی مرو را در پشت سر خویش جا گذاشتند، رفتار فرهاد تغییر كرد و بار دیگر همان سردار جوان و صمیمیای كه میشناختند را در برابرشان یافتند.
فرهاد به پشت سرش نگریست و وقتی دید تپهای میان ایشان و مرو حایل شده، سرعتش را كم كرد و گفت:” خوب، دوستان، باید هرچه سریعتر به دهكدهای برویم كه در همین نزدیكیها قرار دارد. آنجا میتوانیم لباس خود را عوض كنیم. با این یال و كوپال و خلعتی كه داریم میرویم، همه ما را به یاد خواهند آورد و تعقیب كردنمان آسان خواهد شد.”
محمد گفت:” فرهاد، در جریان موضوع هستی؟ میدانی چه كسانی تعقیبمان میكنند؟”
فرهاد گفت:” در حدی كه مار مرزبان بتواند در نیم ساعتی توجیهم كند، میدانم. به دنبالم فرستاد و گفت كه خطری تهدیدتان میكند و گروهی خطرناك قصد كشتنتان را دارند. پرسید حاضرم با شما تا نیشابور بروم یا نه، و در مورد كتابی هم كه نزد شما امانت است، چیزهایی گفت. ترجیح میدهم ماجرا را از خودتان بشنوم.”
یوسف گفت:” بزرگواری كردید كه با ما همراه شدید. با حضور دلاوری مثل شما، از درگیری با گروه اژدها ترسی نداریم.”
فرهاد گفت:” بدیهی بود كه میپذیرفتم. اگر چشم زخمی به شما میرسید، هرگز خود را نمیبخشیدم. به هر حال، بهتر است كاری كنیم تا درگیریای پیش نیاید. مار مرزبان فقط به طور مختصر گفت كه دشمنان ناشناسی كه ما را تعقیب خواهند كرد، بسیار خطرناك هستند و اصلا نباید دست كمشان گرفت.”
در این هنگام به بالای تپهای رسیده بودند و محمد متوجه شد كه دورنمای دهكدهی سرسبزی از آنسو آشكار شده است. گفت:” همین دهكده را میگفتی؟”
فرهاد گفت:” آری، اینجا زادگاه من است، ملك پدریام است و با این وجود جز گروهی رعیت در آن زندگی نمیكنند. به هر حال، در خانهمان در اینجا به قدر كافی رخت و پلاس خواهیم یافت تا خود را به شكل سربازانی دورهگرد در بیاوریم.”
یوسف گفت:” سرباز دورهگرد؟”
فرهاد گفت:” آری، ظاهرمان در قالب گروهی نجیب زاده با زین مرصع جلب توجه مردم را خواهد كرد. كسانی كه دنبال شما هستند، احتمالا فریب خواهند خورد و ابتدا در مسیر بخارا به دنبالمان خواهند گشت. اما وقتی ما را در آن سو نیابند، و از مردم بشنوند كه گروهی شبیه به ما از آنجا رد نشدهاند، میفهمند چه كلكی سوار كردهایم. اگر ظاهر سربازهای مزدور دورهگرد را داشته باشیم، توجه كسی را جلب نمیكنیم. اسبهایمان به قدری چالاك و جنگی است كه به مركب تاجران یا جویندگان دانش نمیماند.”
توضیح فرهاد همه را قانع كرد، به این ترتیب هر سه با سرعت تا دهكدهای كه مورد نظر او بود تاختند. در راه، محمد جریان برخوردش با مرد هندی و قاتلان او را با آب و تاب تعریف كرد و یوسف هم روایت را از قول خود با شاخ و برگهایی خندهدار شرح داد. فرهاد كه حالا دیگر كاملا از ماجرای كتاب مرموز با خبر شده بود، با نزدیك شدن به دهكده حواس خود را جمعِ انتخاب مسیر كرد. او راهی را بلد بود كه از میان بیشهها میگذشت و احتمال برخوردشان با مردم روستا را كم میكرد. در نهایت هم آنها را در بیشه جا گذاشت و خودش به تنهایی برای آوردن لباس و رخت اضافی به خانهی اربابی بزرگی رفت كه برج و بارویش از دور آشكار بود و بیشتر به دژی بزرگ میماند تا خانهای روستایی.
فرهاد پس از مدتی كوتاه بازگشت و این خبرِ خوب را آورد كه با هیج كس جز مباشرِ قابل اعتمادشان برخورد نكرده و بنابراین اطمینان دارد كه كسی از حضورشان در آنجا با خبر نخواهد شد. به همراه خود دو دست لباس رنگ و رو رفتهی سربازی را با زرهی چرمی آورده بود. به ترك زین خود دو مجموعهی كامل از زین افزار جنگی سواران را نیز بسته بود. وقتی محمد و یوسف لباسهای خود را عوض كردند، دقیقا به دو سربازِ آس و پاسِ ولگرد شبیه شده بودند.
فرهاد و محمد و یوسف در این هیات تازه بر اسبهایشان سوار شدند. اما محمد به جای آن كه مسیر غرب و جنوب را در پیش بگیرد و به سمت شاهراه نیشابور پیش برود، ركاب كشید و به سمت شمال حركت كرد. فرهاد او را صدا زد و گفت:” آهای، محمد، كجا میروی؟ راه راه گم كردهای؟”
محمد گفت:” نه، اما متقاعد شدهام كه در كتاب نشانی جام جم وجود دارد، و اگر چنین است، چه كسی سزاوارتر از خودمان تا آن را بیابیم؟ مار مرزبان میگفت من به خاطر برخورد با مرد هندی به عنوان حامل كتاب برگزیده شدهام. اگر این طور باشد، خودم هم باید جام را بیابم.”
یوسف گفت:” اما چطور میخواهی جام را پیدا كنی؟”
محمد گفت:”حدسی دارم. یادت هست كه مار مرزبان میگفت مرد هندی برای دیدار با كسی از شهر خارج شده؟ میگفت بابا كوهزاد كسی بوده كه میتوانسته او را در خواندن كتاب یاری كند. بد نیست به نزد او برویم. ممكن است مرد هندی پیش از كشته شدن او را دیده باشد و به این ترتیب اطلاعی در مورد كتاب داشته باشد كه به دردمان بخورد. اگر هم در راه رفت به او حمله كرده باشند و مجال دیدار با او را نیافته باشد، باز این امكان را داریم كه كتاب را به او نشان دهیم. مگر نه این كه میگویند او تمام زبانهای دنیا را میداند؟”
فرهاد گفت:” اگر میخواهی چنین كنی باید بشتابیم. دیر یا زود كسانی كه در تعقیبمان هستند میفهمند از مسیر بخارا پیش نرفتهایم و دنبالمان خواهند گشت.”
محمد گفت:” بسیار خوب، پس بشتابیم. من كوهی را كه بابا كوهزاد در آن زندگی میكند میشناسم. تا اینجا فاصلهی چندانی ندارد.”
با این حرف، همه اسبانشان را هی كردند و باسرعتی بیشتر از پیش به حركت در آمدند. پس از گذشتِ زمانی كوتاه، به دامنهی كوهی رسیدند كه كوره راهی باریك خطی كج و معوج را بر آن كشیده بود و به بالایش ختم میشد. هر سه از سرعت خود تاختند و با احتیاطی بیشتر در كوره راه كوهستانی پیش رفتند. به این ترتیب، ساعتی بعد به بالای كوه رسیدند. در این منطقه دیوارهی صخرهای كوه از حفرههایی بزرگ پوشیده شده بود. در یكی از آنها، بابا كوهزاد زندگی میكرد. مردی سالخورده و تارك دنیا، كه میگفتند سرد و گرم روزگار را بسیار چشیده و زمانی از دولتمردان و سروران با نفوذ مرو بوده است. با این وجود، در آن زمانی كه تازه آل سامان به قدرت رسیده بودند و دست اندركارِ تاسیس دولتی مستقل بودند، پسرش در نبردی كشته شد. پس از آن، بابا كوهزاد از مردم كناره گرفت و در كوه ساكن شد. با این وجود، مردم برایش احترام زیادی قایل بودند و برای مشورت با او یا طلب دعای خیرش به نزدش میرفتند. روستاییان اطراف هم بردن غذا برایش را كاری نیك میدانستد. بابا كوهزاد به ندرت از كوه پایین میآمد و معمولا با همین خوراكهای نذری مردم روزگار میگذراند.
محمد كه پیش از این چند بار برای دیدار با او به این كوه آمده بود، راه را بلد بود. او افسار اسبش را به درختی كه در فضای فراخِ روبروی غارها قرار داشت، گره زد و دوان دوان به سمت غارها رفت. دوستانش نیز چنین كردند و دنبالش رفتند.
محمد در آستانهی یكی از غارها ایستاد و با صدای بلند گفت:” بابا، بابا كوهزاد، من هستم محمد، كاری داشتم.”
اما پاسخی به گوش نرسید. محمد با ادب و احتیاط به داخل غار سركی كشید و بعد گویی چیزی غیرعادی دیده باشد، با عجله به درون دوید. فرهاد و یوسف به هم نگاهی انداختند و به سرعت دنبالش دویدند. وقتی از آستانهی غار گذشتند، برای دقیقهای ایستادند تا چشمانشان به تاریكی اندرون غار عادت كند. آنگاه محمد را دیدند كه روی زمین خم شده است. وقتی به نزدش رفتند، دیدند بالای سر پیرمردی زانو زده است. پیرمرد، موها و ریش بلند سپید و ژولیدهای داشت و لباسی زمخت و ساده از كرباس سپید بر تن داشت. مانند راهبان بودایی تسبیحی با دانههای درشت دور گردنش دیده میشد. آثار ضرب و شتم بر چهره و بدنش نمایان بود و معلوم بود كسانی كه او را به قتل رساندهاند، در پی بیرون كشیدن اطلاعاتی از او بودهاند.
محمد كه گویی بابا كوهزاد را از نزدیك میشناخت، با خشم گفت:” كدام حیوانی میتوانسته با این پیرمرد بیآزار چنین كرده باشد؟”
فرهاد دستش را روی شانهی او گذاشت و گفت:” برخیز برویم، او مرده است و پاسخی از او نخواهی شنید.”
محمد با چشمانی كاوشگر به اطراف غار نگریست و گفت:” شاید، شاید هم پاسخی بیابیم. لختی درنگ كنید.”
یوسف كه از سر رسیدن گروه اژدها هراسان بود، پا پیش گذاشت تا محمد را به حركت وا دارد. اما فرهاد كه میدید محمد دنبال رد پایی میگردد، دستش را روی سینهی او گذاشت و بر جای خود نگهش داشت. محمد برای دقایقی در اطراف جسد پیرمرد راه رفت و گوشه و كنار راه جستجو كرد. آنگاه گویی با خود حرف بزند گفت:” بابا كوهزاد مردی بسیار باهوش بود. قاعدتا مرد هندی تا اینجا آمده و بعد از اینجا به مرو بازگشته و در راه مورد حمله قرار گرفته. اگر چنین باشد، بابا كوهزاد او را دیده و كتاب را نگاه كرده و به چیزهایی پی برده. كسانی كه اینجا آمده و كوشیدهاند از او حرف بكشند، به دنبال همین چیزها میگشتهاند. برای همین او را زجركش كردهاند. با شناختی كه من از او دارم، مطمئنم سرسختی زیادی به خرج داده. معلوم است پیرمرد حرفی نزده، وگرنه این قدر آسیب نمیدید. با این وجود مرگش را نزدیك دیده و حدس میزده مرد هندی یا كسی دیگر از سوی او به اینجا بازگردد. پس باید نشانهای در جایی گذاشته باشد. ولی این برگه چه میتواند باشد؟”
فرهاد و یوسف هم با شنیدن این توضیح بیهدف شروع كردند به جستجو در اطراف. اسباب و اثاثیهی محقر و ناچیز درون غار همه شكسته و خرد شده بود و در این آشفتگی یافتن چیزی كه پیرمرد همچون آخرین پیام از خود باقی گذاشته باشد، بسیار دشوار بود. همه برای دقایقی در درون غار جستجو كردند. یوسف بادقت لباس پیرمرد را جستجو كرد، اما چیزی نیافت. كرباسی كه بابا كوهزاد به بر كشیده بود حتی جیبی هم نداشت كه بخواهد چیزی را در آن جای دهد. یوسف كه همچنان در اطراف بدن در هم شكستهی او دنبال چیزی میگشت، ناگهان توجهش به چیزی جلب شد. با كمی زحمت انگشتان در هم فشردهی مشت كوهزاد را باز كرد، و گفت:” چقدر عجیب، درون مشتش پر از آرد است.”
فرهاد و محمد با شنیدن این حرف به او نزدیك شدند. راست میگفت. در مشت تكیدهی پیرمرد یك كف دست آرد دیده میشد. فرهاد به گوشه و كنار نگاهی انداخت و گفت:” از این انبانِ آرد آن را برداشته. شاید درونش چیزی باشد.”
فرهاد به كیسهی كوچكی از آرد كه در گوشهای روی زمین قرار داشت، دست برد و درونش را كاوید، اما چیزی نیافت. گویی دیگران هم قبل از او چنین كرده بودند، چون انبان با شمشیر یا جسم تیز دیگری سوراخ سوراخ شده بود. محمد اما به انبان آرد توجهی نكرد، و به فكر فرو رفت. بعد گفت:” فرهاد، بیا برویم. درون انبان چیزی نخواهی یافت. باید هرچه سریعتر حركت كنیم. كلید رمز در آسیابی نهفته است. منظور پیرمرد از مشت زدن به آردها این بوده. آسیاب، چیزی در یك آسیاب خواهیم یافت.”
یوسف گفت:” اما در اطراف مرو صدها آسیاب وجود دارد، جستجوی همهی آنها روزها طول میكشد.”
محمد و فرهاد و یوسف با سرعت از غار خارج شدند و از كوره راه كوهستانی پایین آمدند. در راه محمد توضیح داد:” از اولش میدانستم كه مرد هندی بی دلیل به مرو نیامده. او احتمالا سرنخی یافته بوده كه آن را به مار مرزبان نگفته. چرا باید كسی كه در جستجوی جام است از هند به مرو بیاید؟ خواندن كتاب بهانهی خوبی نیست. در بخارا و بلخ و غرنه هم دانشمندان زیادی هستند كه خطهای باستانی را میخوانند. مرد هندی به دلیل آن به اینجا آمده كه امیدوار بوده جام را در همین حوالی پیدا كند.”
فرهاد، با رسیدن به زمین هموار روی اسبش پرید و گفت:”معقول است، اما كجا؟ مرو شهری بزرگ است. چرا فكر میكنی جام را در خارج شهر و در آسیابی پنهان كردهاند؟”
محمد گفت:” مار مرزبان از داستانی سخن میگفت كه بر مبنای آن جام جم در خزانهی شاهنشاه ایران بوده و برای همین هم مایهی پیروزی سپاه ایرانی میشده. میگفت كمی پیش از حملهی اعراب به كشورمان جام ناپدید شد. اما مدتی بعد باز ردپایی از آن را یافتند. خوب، كجا میتوانسته ناپدید شده باشد؟ اگر به راستی جام در بار و بنهی شاه ایران بوده باشد، باید آن را در اطراف مرو جستجو كرد، در آسیابی در اطراف مرو…”
یوسف گفت:” چرا؟ چه ربطی به آسیاب دارد؟”
محمد گفت:” فراموش كردهای؟ یزدگرد سوم كه آخرین شاه ساسانی بود، با گروهی برگزیده از سوارانش از تازیان گریخت و به مرو پناه آورد. اما شهربان مرو با تركان دست به یكی كرد و اسواران كم شمارِ او را محاصره كرد. شهسواران با دلاوری جنگیدند و شاه را فراری دادند. داستان را به یاد آوردید؟”
فرهاد به فكر فرو رفت و گفت:” آری، داستان را همه میدانیم. شهسواران هفتاد تن بودند، یكی از آنها پدر بزرگ پدربزرگ من بود و بعد از آن كه در واپسین نبردش اسیر شد، مدتی را در اسارت حاكم مرو گذراند. بعد از یكی دو سال كه اعراب مرو را گرفتند و شیرازهی امور از هم گسیخت، به مرورود رفت و در آنجا ساكن شد. نسب ما از همین جا میآید.”
یوسف گفت:” آری، داستان را همه میدانند. هفتاد سوار برای یك روز تمام جنگیدند و راه را بر سپاه دشمن بستند تا یزدگرد بتواند بگریزد. اما او را در آسیابی در اطراف مرو كشتند. آسیابانی به تاج زرین و لباسهای گرانبهایش طمع كرد و او را در زمانی كه خوابیده بود به قتل رساند.”
فرهاد گفت:” آهان، فكر میكنی جام هم در اختیار او بوده و در همان آسیاب باقی مانده است؟”
محمد گفت:” بعید نیست. شاید كتاب اطلاعاتی در این مورد را در خود داشته باشد. به هر صورت، چیزی در مورد مرو وجود داشته كه مرد هندی را به اینجا كشانده، و بابا كوهزاد مسلما به آسیابی اشاره میكرده است. همه چیز اینطوری با هم جفت و جور میشود.”
فرهاد گفت:” اما چطور باید آن آسیاب را یافت؟ همان طور كه یوسف گفت، در اطراف مرو صدها آسیاب هست.”
محمد گفت:” آسیابهای سالم نه، باید به دنبال آسیابی خرابه بگردیم. جایی كه به سیصد سال پیش مربوط باشد، الان باید ویرانه شده باشد. باید آسیابی خرابه را بیابیم كه روایتی عامیانه در مورد مرگ یزدگرد در آنجا وجود داشته باشد.”
فرهاد ناگهان لگام اسبش را كشید و ایستاد. بعد چون دو همراهش او را نگاه میكنند، گفت:” صبر كنید ببینم، من فكر كنم بدانم این آسیاب كه میگویی كجاست.”
محمد با اشتیاق پرسید:”كجاست؟”
فرهاد گفت:” یك جایی هست به اسم گورِ شاه، كه میگویند قبلا آسیاب بوده است. قدیمها آنجا را آسیاب گورشا مینامیدند. به زبان محلی یعنی مقبرهی شاه، شاید منظور همین جایی است كه میگویی، وقتی بچه بودم، پیرزنان همین دهی كه دیدی در موردش قصههای زیادی میگفتند. میگفتند مكانی نفرین شده است و روح شاهی كهنسال در آنجا پرسه میزند و از نوادگان دشمنانش انتقام میگیرد. به خصوص تازیان از آنجا میترسند و میگویند شبها صدایی را در تاریكی میشنوند كه آنها را به مرگ و بدبختی نوید میدهد.”
یوسف با ناباوری گفت:”یعنی این همان جایی است كه یزدگرد كشته شده است؟”
محمد گفت:” بعید نیست. به هر صورت، این تنها سرنخی است كه داریم. سری به آنجا میزنیم و بعد راه خود را به سمت نیشابور پی میگیریم. وقتی آبها از آسیاب افتاد و قاتلان مرد هندی ردمان را گم كردند، وقت خواهیم داشت تا به اینجا بازگردیم و آسیابهای قدیمی را یكایك بررسی كنیم.”
فرهاد به سمتی تاخت و گفت:” از این سو بیایید. جایی كه آسیاب گورشا نام دارد اینسو است. تقریبا مطمئنم این همان جایی است كه حرفش را میزدی. من وقتی یك بار بچه بودم برای اثبات شجاعتم به بچههای محل به این سو آمدم. مكانی خالی از سكنه است و چون مردم ماندن در آنجا را شوم میدانند، به برهوتی تبدیل شده است كه فقط جانوران وحشی در آن سكونت دارند. یادم هست تا نزدیكیهای دیوارهایی خرابه رفتم، اما خوب، آنجا شباهتی به آسیاب نداشت. همیشه برایم مسئله بود كه چرا به اینجا میگویند آسیاب، در حالی كه كسی در اینجا گندم آرد نمیكند.”
سه سوار پا به پای هم به سوی مكانی كه فرهاد میشناخت پیش رفتند. جای مورد نظرش با كوهی كه غارِ بابا كوهزاد در آن قرار داشت، فاصلهی چندانی نداشت. همان طور كه به بدان سو میتاختند، به تدریج زمین مسطحتر و علفها و گیاهانی كه بر آن رسته بودند انبوهتر شد. تا آن كه به بستر رودی خشك شده رسیدند كه هنوز نیزاری بزرگ در كنارههایش دیده میشد. فرهاد در اینجا كمی مكث كرد، گویی سعی میكرد مسیر را به یاد بیاورد. پس كمی در جهات مختلف دور زد و بالاخره راهی را برگزید و به آنسو تاخت. محمد و یوسف هم او را دنبال كردند. دیدن بستر رود خشك شده همه را متقاعد كرده بود كه میبایست در گذشتهای نه چندان دور در اینجا رودی وجود داشته باشد و بنابراین ساخته شدن آسیابی در كنارهی آن معقول بود.
مسیری كه فرهاد در آن پیش میرفت، مستقیم از میان نیزار میگذشت. پس از آن كه كمی جلوتر رفتند، نیها به قدری انبوه شد كه گذرِ اسبها از آن ناممكن بود. پس به ناچار اسبها را همانجا گذاشتند و با پای پیاده به حركتشان ادامه دادند. فرهاد، آشكارا راه را گم كرده بود و تنها با تكیه به قضا و قدر در مسیری كه درست فرض كرده بود پیش میرفت. تمام اطرافشان را دیوارهای از نیهای قطور و بلند پوشانده بود و معلوم بود نشانهای برای یافتن راه در این ازدحام نمیتوان یافت.
با این وجود، بخت یارشان بود. نیزار بالاخره تمام شد و به زمینی صاف و خالی از گیاه رسید. محمد و یوسف كه عقبتر میآمدند، با خروج از نیزار به فرهاد خوردند كه در حاشیهی این زمین خالی ایستاده بود. فرهاد در فكر فرو رفته بود و گویی خاطرات كودكیاش را مرور میكرد. وقتی دید دوستانش هم آمدهاند، گفت:” اینجاست. آسیاب گورشا اسمی است كه روی اینجا گذاشتهاند.”
رویارویشان، به قدر یك میدان اسب دوانی خالی بود. گیاهان تنك و كج و معوجی بر زمین رسته بود و علفهای هرزی همه جا را پوشانده بود، اما بخش عمدهی زمین از گیاه خالی بود. بقایای ساختمانی ویرانه در میانهی این زمین به چشم میخورد. تنها دیوارهایی خشتی از آن باقی مانده بود و تازه آن هم تا نیمه در زمین فرو رفته بود. این بقایا به قدری ناچیز بود كه نمیشد تشخیص داد بنا در زمان آبادانیاش آسیاب بوده یا چیزی دیگر.
فرهاد گفت:” این باید همان جایی باشد كه میگویی، در خانوادهی ما داستانی سینه به سینه نقل شده است كه دربارهی كشته شدن یزدگرد است. میدانی كه، روایتهای متفاوتی از این ماجرا وجود دارد. بعضی میگویند آسیابان برای دستیابی به تاج مرصع و زین افزار جواهرنشان شاه او را كشت. برخی دیگر میگویند آسیابان موفق نشد و یزدگرد هنگام دفاع از خود او را كشت و لباسهای خود را بر تن او كرد و گریخت. برخی دیگر میگویند یزدگرد لباسهایش را بر تن او كرد و خود را در قالب آسیابان جا زد و به تازیانی كه او را تعقیب میكردند گفت كه شاه را كشته از آنها جایزهای هم گرفت! به هر صورت، اسوارانی كه از هفتاد دلاورِ همراه یزدگرد باقی مانده بودند، اعتقاد داشتند شاه در آسیابی در مرو كشته شده است. با این وجود خیلی زود شایعههایی در میان مردم شكل گرفت. برخی میگفتند آسیابان همان شاه است و خود را در این هیات استتار كرده.”
محمد گفت:” در داستانی كه برایت تعریف میكردند، نگفته بودند آن آسیاب دقیقا كجاست؟”
فرهاد گفت:” نه، فقط آن را در اطراف مرو میدانستند. اما حالا كه به اینجا آمدیم، حتم دارم مقصود همین جا بوده. ویرانی اینجا با داستانی كه در موردسرانجامِ آسیاب میگویند همخوانی دارد.”
یوسف گفت:” مگر در مورد سرانجام آن آسیاب چه میگویند؟”
فرهاد گفت:” میگویند بعد از ناپدید شدنِ یزدگرد، مردم در آسیابی كه آخرین بار او رادر آنجا دیده بودند جمع میشدند و بازگشتنش را انتظار میكشیدند. برخی میگفتند آسیابان خودِ شاه است و در ظاهر مردی روستایی پنهان شده است. هرچند جد من كه شاه را از نزدیك دیده بود میشناخت، میگفت كه او شاه نیست، اما این شایعه همچنان در میان مردم قوت داشت. تا آن كه شبی آسیابان را با اعضای خانوادهاش كشتند. میگفتند اعراب او را كشتهاند تا از شكل گیری قیامی مردمی در اطرافش جلوگیری كنند. بعد هم كه او كشته شد و آسیابش بی صاحب ماند تا مدتها مردم به اینجا میآمدند و برای سوگواری یزدگرد مراسمی را برپا میكردند. چاهی هم در این حوالی وجود داشت كه میگفتند یزدگرد به درونش گریخته و روزی همراه با بهرام ورجاوند و سایر اسوارانِ كشته شدهاش از درون آن بیرون خواهد آمد. درختی هم بود كه میگفتند بر گور یزدگرد روییده و مردم برای حاجت گرفتن به آن دخیل میبستند. مراسمی كه مردم محلی در اینجا برگزار میكردند به تدریج چنان رونق گرفت كه در زمان معاویه آن را ممنوع كردند. بعد هم چون دیدند كسی به این منع توجهی نمیكند، یك دسته سرباز به اینجا فرستادند و آسیاب را ویران كردند و درخت را بریدند و بر خاكش نمك و شوره پاشیدند تا گیاهی در آن رشد نكند. این داستانی است كه در مورد آسیابِ مرو میگویند.”
محمد زانو زد و دستش را بر خاك كشید و كمی از آن را چشید. بعد گفت:” حق با توست، این داستان با اینجا میخواند. خاك اینجا شورهزار است. در حالی كه در این حوالی شورهزاری به این شكل نداریم. قاعدتا اینجا را با چند خروار نمك و شوره برهوت كردهاند و از آن موقع به بعد اینجا این شكلی متروك مانده است. این داستان كه شاهی در اینجا كشته شده و روحش در انتظار انتقامگیری در اطراف پرسه میزند هم باید یادگار همان دوران باشد.”
فرهاد به اطراف نگاه كرد و گفت:” خوب، حالا ما در این ویرانه باید دنبال چه بگردیم؟ آسیاب را بیش از دویست سال پیش خراب كردهاند و در همین حدود كسی به این حوالی نیامده.”
محمد به سمت بنای خرابه رفت و گفت:” راستش امید چندانی ندارم چیزی پیدا كنیم، اما بیا نگاهی به اطراف بیندازیم. شاید ردپایی در این اطراف باقی مانده باشد. نمیدانی جسد یزدگرد چه شد؟”
فرهاد گفت:” اگر به راستی اینجا همان آسیاب باشد، باید او را در همین حوالی دفن كرده باشند. میگویند آسیابان پسری داشته كه از كردار پدرش شرمگین بوده. وقتی پدرش ماجرای كشته شدن یزدگرد را به عربها گفت و جایزهاش را گرفت، جسد شاه را به آنها تحویل داد. آنها هم قصد داشتند جسد را بسوزانند تا آرامگاهی از او باقی نماند و بهانهای برای عصیان و ناآرامی مردم نشود. اما پسر آسیابان به كمك چند تن از دوستانش جسد شاه را دزدید و آن را در نزدیكی آسیابی كه در آن كشته شده بود به خاك سپرد. در واقع همین نكته كه جسد شاه ناپدید شده بود، باعث شد تا بقیهی مردم فكر كنند او موجودی فراطبیعی بوده و به پای خود رفته و روزی باز خواهد گشت.”
یوسف گفت:” به این ترتیب، باید گورِ یزدگرد جایی در این حوالی باشد. اگر حرف مردم را جدی بگیریم، باید فرض كنیم زمانی جای گورش را با درختی نشانهگذاری كرده بودند.”
فرهاد گفت:” آری، بعید نیست، هنوز هم بر گورها درخت میكارند.”
محمد گفت:” اما در آن دوران مردم زرتشتی بودهاند. حتی امروز هم پس از سیصد سال زرتشتیان جنازه را در خاك نمیكنند. میگویند خاك را آلوده میكند. پس چطور در آن هنگام چنین كردهاند؟”
یوسف گفت:” شاید آسیابان و پسرش زرتشتی نبوده باشند؟ شاید ترسا بودهاند و اصلا به همین دلیل شاه را كشتهاند؟ مسیحیان در كل از شاهان ساسانی دل خوشی نداشتند.”
فرهاد گفت:” شاید، به هر صورت تنها سرنخ ما یافتن بقایای درخت است. اگر واقعا داستانی كه تعریف كردم راست باشد، باید به دنبال درختی بگردیم كه آن را بریده و سوزاندهاند. عربهایی كه درخت را بریدند، قاعدتا تنه و ریشهی آن را میسوزانند، وگرنه ممكن است باز جوانهای از آن رشد كند و به روایتهای عامیانه دامن بزند.”
محمد گفت:” كاملا درست است. در ضمن، تا بخواهد داستانی عامیانه از این جنس به مناسك و مراسمی مردمی تبدیل شود، زمانی طولانی باید سپری شود. بنابراین میتوان فرض كرد كه دست كم پنجاه شصت سالی بین مرگ یزدگرد و ویران شدن گورش فاصله بوده. یعنی باید به دنبال ریشهی سوختهی درختی پنجاه ساله بگردیم.”
در همان حالی كه این حرفها را میزدند، درون چهاردیواری باقی مانده از آسیاب را گشتند و چون چیزی جز ویرانی و خاك و خاشاك نیافتند، از آنجا خارج شدند. آنگاه هر سه در اطراف پراكنده شدند و به جستجوی درختی پرداختند كه میتوانست نشانهی گور یزدگرد باشد. تا آن كه ناگهان یوسف بانگ برداشت و گفت:” آهای، بیایید اینجا، شاید همین درختی باشد كه دنبالش میگردیم.”
همه در جایی كه یوسف نشان میداد جمع شدند. به راستی هم در آنجا بقایای تنهی درخت تنومندی دیده میشد. تنهی درخت را انداخته بودند و بقایایش سوخته بود. با این وجود گذر زمان خاك را از اطراف ریشههایش شسته بود و بخشهایی از ریشهی تنومند درخت كه از زیر كندهی بریده و سوختهاش بیرون زده بود نشان میداد كه روزی سروی تنومند در اینجا وجود داشته است. هر سه به هم نگاهی كردند، و به جستجو بر خاك پرداختند. خاك در آن اطراف كاملا نابارور بود و هیچ گیاهی بر آن نرسته بود. گویی شوره و نمك خاك در اینجا بیش از سایر جاها بوده باشد.
فرهاد شمشیرش را از نیام كشید و گفت:” بسیار خوب، بختمان را امتحان میكنیم، به قدر سه وجب زمین را میكنیم و اگر چیزی نیافتیم به سمت نیشابور میرویم. وقتی برایمان نمانده است.”
با شنیدن این حرف، همه در سه گوشهی دور بقایای درخت بر زمین زانو زدند و شروع كردند به كندن زمین با شمشیرهایشان. به توصیهی محمد، نخست در خطی عمود بر درخت زمین را كندند، و بعد در خطی خمیده نسبت به آن، درخت را دور زدند. به این ترتیب بیشترین سطح را پوشش میدادند و اگر گوری در آن پایین بود، بدان بر میخوردند. سپس، هنگامی كه عرق از چهار ستون بدن همه روان شده بود و كم كم همه از دستیابی به نتیجه ناامید میشدند، شمشیر محمد به چیزی سخت برخورد. محمد شمشیرش را كنارگذاشت و با دست شروع كرد به كندن خاك، كه به خاطر شوره زدن مثل ماسهی بیابانی پوك و سبك بود. وقتی انگشتان محمد تختهای چوبی را زیر انگشتانش حس كرد، بانگ برداشت و گفت:” بیایید، بیایید. فكر میكنم پیدایش كردم.”
یوسف و فرهاد شتابان به نزدیك رفتند و هر سه نفس نفس زنان كندن را ادامه دادند. تا آن كه خاك را در اطراف تختهای كه محمد یافته بود كنار زدند. شكی وجود نداشت كه با یك تابوت چوبی ساده و قدیمی روبرو بودند. تابوت را با تختههای كرم خورده و فرسودهی چوب بلوط ساخته بودند، و آشكار بود كه به شكلی سرهم بندی شده و عجولانه ساخته شده و در خاك نهاده شده است. فرهاد كه نسبت به آن دو نفر دیگر زورمندتر و درشت اندامتر بود، هیجان زده تیغهی خنجرش را در شكاف بین تختهها فرو كرد و بعد از كمی زورورزی، توانست در تابوت را بگشاید. تختهی در تابوت با صدای خشكی شكست و از جای خود بیرون آمد. هر سه كمك كردند و تخته را برداشتند، و در زیر آن با منظرهای غریب روبرو شدند.
درون تابوت، جسدی خفته بود. اسكلتی بیش از او به جا نمانده بود، اما با توجه به همان هم میشد تشخیص داد كه در زمان زندگیاش مردی بلندبالا و درشت اندام بوده است. مو و ریش بلند و فر خوردهاش به خاطر شورهی زمین سپید شده بود. بر سرش سربندی چرمی دیده میشد، كه هنوز بقایای گوهرهایی ریز بر آن دیده میشد. در وسط پیشانی سربند جای نگینی درشت خالی بود و معلوم بود آن را قبل از خاكسپاری از جا كنده و بردهاند. جسد لباس كامل و فاخری بر تن داشت، كه به خاطر خشكی زمین و نمكِ آن تقریبا سالم مانده بود. كمربندی با خطوط ظریف و غلاف شمشیری بسیار بلند بر كمر داشت و دستانش را روی سینهاش جمع كرده بودند و شمشیر را زیر دستانش گذاشته بودند.
فرهاد با دیدن جسد روی زمین نشست و كرنشی كرد و گفت:” این یزدگرد است. رهبر شهسوارانی كه جد من نیز یكی از ایشان بود.”
محمد اما، بی توجه به حالت احترامآمیزِ فرهاد، با دست در تابوت دنبال چیزی میگشت. او حتی ستش را به زیر جسد هم برد و مطمئن شد كه چیزی را زیر بدن مرده نگذاشتهاند. آنگاه گفت:” نمیفهمم. در اینجا كه اثری از جام به چشم نمیخورد.”
یوسف گفت:” شاید نشانهای در اینجا باشد كه ما را به جام برساند؟”
هر بار دیگر بر تابوت خم شدند و همه جا را به دقت كاویدند. اما از سویی به خاطر قدمت زیاد جسد و از سوی دیگر به خاطر دقت و ملایمتی كه در لمس كردن آن به خرج میدادند، مدتی طولانی سپری شد تا مطمئن شوند در اطراف تابوت جایی مخفی وجود ندارد.
یوسف گفت:” شاید اشتباه كرده باشیم. شاید اصلا ردپای جام ربطی به این گور نداشته باشد.”
فرهاد گفت:” حتی اگر هم این طور باشد، این كار بزرگی بود كه گور یزدگرد را پیدا كردیم. به عنوان جایزه، من شمشیر او را بر میدارم. این افتخار بزرگی برای خاندان ماست كه شمشیرش در دستان ما به كار گرفته شود.”
فرهاد این را گفت و با احتیاط دستان اسكلت شدهی جسد را از روی شمشیر كنار زد. شمشیر بسیار بلند و پهن بود و با وجود زمان بسیاری كه بر آن گذشته بود، پولادش هنوز درخشان و لبههایش برنده بود. محمد وقتی دوستش دستان جسد را از هم گشود، گفت:” صبر كن. اینجا را ببین.”
محمد روی دست جسد خم شد و با احتیاطِ بسیار، انگشتری را كه در دست راست جسد دیده بود بیرون آورد. انگشتر حلقهای نقرهای داشت كه سنگ سبز درخشانی را بر آن نشانده بودند. روی سنگ، نقش دو نیم دایره كه پشت به هم داده بودند و نماد جامی را ساخته بودند، به روشنی دیده میشد.
محمد گفت:” میبینید؟ یزدگرد به جام ارتباط داشته است.”
فرهاد در حالی كه روی تابوت خم شده بود تا غلاف شمشیر را هم بگشاید گفت:” اما چه ارتباطی؟ این علامت روی انگشتر چه معنایی میدهد؟”
محمد انگشتر را در دست كرد و گفت:”نمیدانم. شاید او نگهبان جام بوده باشد، یا چیزی شبیه به این.”
یوسف كه در كنار دوستانش روی تابوت سرك میكشید، گفت:” ببینید، شاید اینطور غارت كردن گور یزدگرد درست نباشد. مگر یادتان رفته؟ مردم میگویند روح او از دشمنانش انتقام میگیرد.”
فرهاد غلاف را به كمر بست و شمشیر را در آن جای داد و گفت:” آری، ولی ما دوستانش هستیم. من فرزند همان كسانی هستم كه با دشمنانش میجنگیدند. حالا هم این شمشیر را برای نابود كردن همان دشمنان به كار خواهم گرفت.”
محمد هم گفت:” من هم فكر میكنم جویندهی شایستهای برای جام باشم. شاید او هم به دنبال جام میگشته تا بتواند بر مهاجمان پیروز شود، اما اجل مهلتش نداده.”
یوسف كه همچنان از لمس كردن جسد ابا داشت گفت:” امیدوارم نحوست این كارتان دامنمان را نگیرد.”
فرهاد گفت:” نگران نباش، نحوست از مردگان بر نمیخیزد. همهاش مالِ زندگان است!”
محمد گفت:” به قدر كافی دیر كردهایم. بیایید گور را دوباره به وضع اولش برگردانیم و برویم.”
به این ترتیب هر سه بار دیگر جسد را در تابوتش مرتب كردند و لباسها را بر تنش آراستند و در تابوت را نهادند و با دست روی آن را بار دیگر خاك ریختند. سپس، در حالی كه انگشتر و شمشیر یزدگرد سوم را در اختیار داشتند، دوان دوان به جایی بازگشتند كه اسبانشان را جا گذاشته بودند. آنگاه همگی به سوی نیشابور پیش تاختند.
ادامه مطلب: بخش هشتم: شاه شجاع
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب