دوشنبه , اسفند 11 1404

گفتار دوم: میانرودان و زایش اخترشناسی باستانی

گفتار دوم: میانرودان و زایش اختر‌‌شناسیِ باستانی

هنگامی ‌‌که سخن از ریشه‌‌یابیِ خاستگاه یک دانش به میان می‌‌آید، دشوارترین کار، فاصله‌‌گرفتن از پیش‌‌فرض‌‌هایی است که از پیکر‌‌بندیِ خاص آن دانش در زمانه‌‌ی ما وجود دارد و به تعلیق‌‌در‌‌‌‌آوردن چیزهایی است که در آن زمینه «می‌‌دانیم»! و بدیهی می‌‌پنداریم.

اگر نتوانیم از بسترِ دانایی‌‌های خویش فاصله بگیریم، بختِ رویارویی با رخدادها و مسائلی را که پیشینیانِ ما با آن دست به گریبان بودند از دست خواهیم داد و نخواهیم توانست شرایط ظهور دانش‌‌هایی را باز‌‌سازی کنیم که در نهایت پس از قرن‌‌ها تکامل‌‌یافتن و انباشتِ داده‌‌ها، به تصویر آشنا و بدیهیِ امروزین ما از موضوعِ آن دانش انجامیده‌‌ است.

برای بسیاری از ما که شبانگاهان به آسمان خیره می‌‌شویم و اختران و صورت‌‌های فلکی را در آن تشخیص می‌‌دهیم، این نکته که زمین کره‌‌ای است در میان کرات دیگر و هر یک از این نقاط نورانیِ مستقر در گنبدِ لاجوردینِ فراز سرمان، خورشیدی دوردست هستند، بدیهی و روشن می‌‌نماید. اینکه ستارگان در خوشه‌‌هایی با هم گرد می‌‌آیند و صورت‌‌های فلکی را می‌‌سازند و اینکه مسیری روشن و معلوم و محاسبه‌‌پذیر را در آسمان طی می‌‌کنند، به قدری برایمان آشنا و بدیهی است که معمولاً تصورِ نگریستن به آسمان و در ذهن‌‌نداشتنِ این پیش‌‌فرض‌‌ها نزدمان غریب جلوه می‌‌کند، اما حقیقت آن است که رده‌‌بندی ستارگان، رصدِ مسیر سیاره‌‌ها، اندیشیدن در مورد صورت‌‌های فلکی و رمزگذاری آسمان و ماه‌‌های دوازده‌‌گانه بر مبنای این صورت‌‌ها، امری طبیعی و گریزناپذیر نیست؛ یعنی، چنین نیست که تمام تمدن‌‌های جهان باستان به طور سرراست و عادی، تنها به خاطر تجربه‌‌ی گذر زمان و مشاهده‌‌ی آسمانِ بالای سرشان، بتوانند به مفهوم صورت‌‌های فلکی و تقسیم‌‌بندی‌‌ای مشابهِ وضع امروزینِ آن دست یابند.

بسیاری از منابع تاریخیِ جدیدتر که می‌‌کوشند تا از یونان‌‌مداریِ ساده‌‌لوحانه پرهیز کنند، سابقه‌‌ی صورت‌‌بندی صورت‌‌های فلکی را به کهن‌‌ترین جوامع یکجانشین منسوب می‌‌کنند و این کاری است که اگر در غیاب شواهد مستدل انجام پذیرد، به اندازه‌‌ی یونان‌‌مداری، آلوده به خطا و پیش‌‌فرض خواهد بود. این بدان معناست که برای بازشناسی خاستگاه این منش فرهنگی، به شواهدی سخت و اسناد تاریخیِ روشن و داده‌‌های محکم باستان‌‌شناختی نیاز داریم و هر نظریه یا حدسی که در غیاب این گونه شواهد بر‌‌ساخته شود، جز نظریه‌‌پردازی‌‌ای مبتنی بر حدس نیست. بر این مبنا، برداشت کسانی مانند مایکل راپِنگلوک[1] که ردپای صورت فلکیِ گاو را در غار لاسکو و هنر عصر پارینه‌‌سنگی (مربوط به 15 هزار سال پیش) تشخیص داده است،[2]‌‌ جای شک و تردیدِ بسیار دارد.[3]

شواهد تاریخی نشان می‌‌دهد که از دیرباز در تمام جوامع انسانی، توجه به آسمان و ستارگان سابقه داشته است. شواهدی در دست است که نشان می‌‌دهد، سومریان در حدود ۳۵۰۰ پ.م بر یکی‌‌بودنِ ستاره‌‌ی شامگاهی (سیگ) و ستاره‌‌ی بامدادی (هود) آگاه بوده‌‌اند. فهم این نکته احتمالاً برای نخستین‌‌بار در شهر اوروک در جنوب میانرودان شکل گرفته است؛ چون بر مُهری از این شهر که به ۳۲۰۰-۳۳۰۰ پ.م مربوط می‌‌شود، عبارتِ‌‌ «دینگیر اینانا هودسیگ» نوشته شده است که یعنی، «اینانا، ایزد (بانوی) صبح و شام» و «اینانا» همان ستاره‌‌ی «ناهید» است. توجه به ناهید یا ایشتارِ بابلی همچنان تا دیرزمانی باقی ماند. در کتیبه‌‌ای که به سال بیست و یکمِ سلطنت «عَمی‌‌صدوقا» مربوط می‌‌شود نیز بارِ دیگر به همتا‌‌بودنِ ستاره‌‌ی شامگاهی و بامدادی اشاره شده است.[4] به این ترتیب روشن است که سومریان باستان به آسمانِ شبانه می‌‌نگریسته و درباره‌‌اش کنجکاو بوده‌‌اند. در ادبیات سومری نیز ردپای این موضوع را به خوبی می‌‌توان یافت. چنان‌‌که مثلاً در ۲۷۰۰ پ.م در سندی به «نیسابا» (یا نیدابا)،‌‌ ایزدبانوی حامی کاتبان اشاره و گفته شده است که معبدش در اِرِس، لوحی لاجوردین دارد که ستاره‌‌های آسمان بر آن حک شده‌‌اند. با وجود این، چنین می‌‌نماید که منظور نویسنده در اینجا، تشبیه آسمان شبانه به لوحی لاجوردین و همانند‌‌ دانستنِ ستارگان با علایمی کنده‌‌شده بر آن بوده باشد؛ نه آنکه به متنی خاص و لوح‌‌نبشته‌‌ای درباره‌‌ی نجوم اشاره کند.

هرمان هونگر که داده‌‌های مربوط به ظهور علم اخترشناسی و گاهشماری را در سومر باستان بررسی کرده، در نهایت به این نتیجه رسیده است که در این فرهنگ، توجه و کنجکاوی در مورد ستارگان وجود داشته، اما این اندیشه‌‌ها به مرتبه‌‌ی دانشی منسجم و عملیاتی در مورد ستارگان منتهی نشده است.[5] این را از آنجا می‌‌توان دریافت که سومریان از گردش ستارگان به عنوان داده‌‌ای برای گاهشماری استفاده نمی‌‌کرده‌‌اند؛ یعنی در ذهنشان میان دگرگونی‌‌های تدریجیِ مکان ستارگان در آسمانِ شبانه و چرخه‌‌های مشابه در زاویه‌‌ی خورشیدِ آسمانِ روزانه ارتباطی برقرار نبوده است.

آنچه برای مردمان جهان باستان اهمیت داشته، بیشتر همین تغییر موقعیت خورشید و جا‌‌به‌‌جاییِ فصل‌‌ها بوده است. این بدان معناست که به احتمال زیاد، نخستین دلیلِ مهم‌‌شدنِ دگردیسی‌‌های آسمانی برای نیاکان دوردستِ ما، ارتباط این تغییرات و کشت و کار بوده است. مردمی که در جوامع یکجانشینِ اولیه می‌‌زیستند، برای تولید غذا به چرخه‌‌هایی پیاپی از کار بر زمین تکیه می‌‌کردند که شرطِ کارآمد‌‌بودنش، زمان‌‌بندی درستش بود؛ یعنی کارکردهایی مانند شخم‌‌زدن زمین، افشاندن بذرها و کاشتن که می‌‌بایست در زمان‌‌هایی مناسب و درست انجام شود تا به برداشت محصولی ارزشمند منتهی شود. در عرض جغرافیایی‌‌ای که کشاورزی برای نخستین‌‌بار در آن شکل گرفت، اقلیمی چهارفصلی حاکم بود و این تغییرهای آب و هوایی با تغییر زاویه‌‌ی خورشید در ماه‌‌های گوناگون سال تعیین می‌‌شد. از این رو ابتدایی‌‌ترین و ساده‌‌ترین نیاز مردم کشاورزِ باستانی آن بود که بتوانند گذر یک فصل و فرارسیدنِ فصلی دیگر را به موقع تشخیص دهند و کار بر زمین را بر آن مبنا سازماندهی کنند.

تشخیص گذر فصول که در اصل مسئله‌‌ای گاهشمارانه است، در درجه‌‌ی نخست به چرخه‌‌ی سالانه‌‌ی فراز و فرود‌‌رفتنِ زاویه‌‌ی اوج خورشید مربوط می‌‌شود، اما این متغیری است که هم به دلیل طولانی‌‌بودنِ چرخه‌‌ی تغییراتش -که سالانه است-‌‌ و هم به خاطر نامحسوس‌‌بودنِ رخداد عینیِ بیرونی -در حد چند درجه تفاوتِ اوج و فرود خورشید‌‌- با چشم و ابزارهای ابتداییِ باستانی قابل ردیابی نیست. این در حالی است که رخدادهای آسمانیِ دیگری وجود دارند که به سادگی قابل تشخیص و ردیابی هستند که مهم‌‌ترینشان، تغییر وضعیت ماه در آسمان و پر و خالی‌‌شدنِ نور در آن است که ماه قمری را بر‌‌می‌‌سازد.

پس ساد‌‌ه‌‌ترین و پیش‌‌پا‌‌افتاده‌‌ترین نیازِ مردمان در جوامع باستانی این بوده است که بتوانند با نگریستن به آسمان و مشاهد‌‌ه‌‌ی تغییرهای عینی و روشنِ پیش رویشان، چرخه‌‌های زمانی مربوط به یک سال خورشیدی را تشخیص دهند.

مردمان از دیرباز به منطقی و معقول‌‌بودنِ نظام هستی اعتقاد داشتند و گیتی و چرخه‌‌های طبیعی را همچون محصولی اندیشیده و بنابراین معقول از کردار خدایان در نظر می‌‌گرفتند و با وجود این، از همان ابتدا با ناهمخوانی‌‌ها و قالب‌‌هایی کاتوره‌‌ای برخورد می‌‌کردند که احتمالاً مهم‌‌ترینِ آن، همین ناهم‌‌خوانیِ ماه‌‌های قمری و سال خورشیدی بوده است؛ این یعنی آنکه هیچ عدد ساده و ضریب سرراستی وجود ندارد که بتوان به کمک آن، اموری ملموس و تجربی، مانند درازای شبانه‌‌روز، طول ماه قمری و درازیِ سال خورشیدی را به هم تبدیل کرد.

از حدود ۳۰۰۰ پ.م مردم میانرودان به ناهمخوانی تقویم شمسی و قمری آگاه شده بودند و احتمالاً حتا پیش از آن و در زمانی که گردآورنده و شکارچی بودند، با چرخه‌‌های منظم ماه قمری آشنا بوده‌‌اند. از حدود ۲۴۰۰ پ.م دریافته بودند که هر سالِ خورشیدی تقریباً از ۱۲ ماه قمری تشکیل شده است. با وجود این، راهی برای تبدیل این دو کمیت به هم نداشتند، بنابراین از تقویمی قمری و سالی ۱۲ ماهه استفاده می‌‌کرده‌‌اند که هر از چند‌‌گاهی با افزودن یک ماهِ اضافی، اصلاح می‌‌شد و بدین ترتیب آغاز سال نوی آن، بارِ دیگر در بهار قرار می‌‌گرفت، اما این افزودنِ ماه جدید به شکلی دلبخواهی و با فرمان شاه انجام می‌‌گرفت و مبنایی محاسباتی نداشت.

نخستین اشاره به چیزی شبیه به دانش نجوم در سومر به متنی مربوط به حدود سال ۲۱۰۰ پ.م مربوط می‌‌شود که در آن شاهی سومری به نام «شولگی»، لاف می‌‌زند که از کاتبان، روش محاسبه‌‌ی ظهور ماه نو را آموخته است.

اگر این متن به راستی به ماه نوی قمری اشاره کند، به سادگی، آگاهی بر ۲۸ روزه‌‌بودنِ‌‌ ماه قمری را نشان می‌‌دهد، ‌‌که ابتدایی‌‌ترین داده‌‌ی قابل تصور در قلمروی نجوم است. جالب است که در این تاریخِ‌‌ به نسبت متاخر، آگاهی بر اینکه ماه نو، چه هنگامی ظاهر می‌‌شود، به محاسباتی نیاز داشته است که در انحصار کاتبان بوده است.

در همین متن برای نخستین‌‌بار به هر یک از موقعیت‌‌های ماه در آسمان با نامِ خانه اشاره شده و این همان است که بعدتر به منزلگاه‌‌های ماه در آسمان تبدیل می‌‌شود. با وجود این، چنان‌‌که هونگر نشان داده است، این منزل‌‌های ماه، هنوز با ستارگان ارتباطی ندارند و حتا این تردید وجود دارد که شاید با ساختمان‌‌هایی بر روی زمین که ماه بر فرازشان طلوع و غروب می‌‌کرده است، مربوط بوده باشند.

نخستین اشاره به ارزش ستارگان برای تنظیم زمان، در متنی مفصل به نام «لوح الف و ب» از گودِآ حاکم لاگاش دیده می‌‌شود. در این دو نبشته که هر یک ۱۳۰۰ سطر طول دارند،‌‌ گفته شده است که هر ماه با طلوع یک ستاره آغاز می‌‌شود. احتمال دارد که این ستاره «الدبران» بوده باشد. متن این ستاره را «نیدابا مول کوبا» نامیده است و چون بعدتر عبارت «مول» برای اشاره به صورت‌‌های فلکی کاربرد می‌‌یابد، بعید نیست که آن را به عنوان بخشی از یک خوشه‌‌ی ستارگان در نظر گرفته باشند. در این حالت، آغاز ماه را با طلوع صورت فلکی‌‌ای که شاید همتای گاوِ امروزین باشد، مشخص می‌‌کرده‌‌اند.

در همین متن اشاره‌‌ی دیگری وجود دارد که به عنوان کهن‌‌ترین ارجاع به گاهشماری بر مبنای ستارگان شهرت دارد. ایزدبانوی «نیدابا» در جایی به «گودآ» سفارش می‌‌کند که برای ساختن معبدی به افتخار «نین گیرسو» (ایزدِ حامی لاگاش) اقدام کند و ظهور ستاره‌‌ای درخشان را زمان مناسب برای آغاز به این کار می‌‌داند.

برخی این اشاره را نخستین ارجاع به چیزی شبیه به طالع‌‌بینی و فالگیریِ نجومی در نظر گرفته‌‌اند، اما محتوای متن برای تاییدِ این سخن کفایت نمی‌‌کند و اشاره‌‌ی همزمانِ دیگری نیز نداریم که ربطی به طالع‌‌بینی داشته باشد؛ یعنی سومریان با وجود اشاره‌‌های ادبی‌‌شان به ستارگان، متنی منظم در مورد طالع و تفالِ نجومی هم نداشته‌‌اند و انگار ستارگان را موجوداتی آسمانی و قادر بر سرنوشت مردمان در نظر نمی‌‌گرفته‌‌اند. شاید به این دلیل است که دانش اخترشناسی به معنای دقیق کلمه هرگز در این فرهنگ تکامل نیافت.

در دانش اخترشناسی باستانی، در مقابلِ هونگر که به متاخر‌‌بودن ظهور دانش ستاره‌‌شناسی معتقد است، دانشمند نامدار دیگری به نام هوروویتز قرار می‌‌گیرد که به دیرینه‌‌بودن این علم باور دارد. او معتقد است که سومریان، نقشه‌‌ای از ستارگان را در آسمان پرداخته بودند[6] و از دوران اور سوم برخی از صورت‌‌های فلکی را از آن میان تشخیص می‌‌داده‌‌اند.[7] در لوح دیگری از شهر نیپور که یکی از مراکز فرهنگی و دینی مهم در سومر بوده است، به نام دو ستاره ـ «مول گیس آپین» و «مول لوهون‌‌گا» ـ بر‌‌می‌‌خوریم. هورویتز، با تحلیل متن لوح ب از گودآ نشان داده است که در اینجا به دو صورت فلکی نیز اشاره شده است. این صورت‌‌ها از دید او عبارت‌‌اند از «کشتزار» (احتمالاً پگاسوس) و «گردونه‌‌ی نین‌‌گیرسو»، که به سومری «مول‌‌کیش‌‌گی‌‌گیر» نام دارد. او همچنین عبارت «گاو نر آسمان» (مول‌‌کوآنا) در «گیلگمش» را به صورت فلکی گاو مربوط دانسته است.[8]

از مرور بحث هوروویتز و هونگر در مورد نجوم سومری چنین بر‌‌می‌‌آید که دو نکته قابل انکار نباشد.

نخست آنکه، توجه به ستارگان و تلاش برای نامگذاری آن‌‌ها وجود داشته است و احتمالاً خوشه‌‌هایی از ستارگان نیز در کنار هم تشخیص داده شده‌‌اند و به عنوان نخستین شکل از صورت‌‌های فلکی از زمینه‌‌ی اطرافشان متمایز شده بودند.

دوم آنکه، با وجود این، هنوز هیچ دانش محاسباتی و مدونی برای رصد‌‌کردن ستارگان و پیش‌‌بینی رفتارشان وجود نداشته است. از این رو ارتباط میان آن‌‌ها و گاهشماری، ناشناخته بوده و چرخه‌‌های سالانه‌‌ی گردشِ خوشه‌‌های ستارگان بر آسمان شبانه نامعلوم بوده است.

استدلال‌‌های هوروویتز در این مورد که لابد در حضور نامگذاری ستارگان، شکلی از محاسبه‌‌ی یاد‌‌شده هم وجود داشته است،‌‌ در غیابِ حتا یک ارجاع به چنین محاسباتی، ناپذیرفتنی می‌‌نماید. بسیار بعید است که سومریان باستان خوشه‌‌هایی از ستارگان را تشخیص داده و چرخه‌‌های زمانی حاکم بر آن‌‌ها را فهم کرده باشند و با وجود این، در تمام اسنادِ بازمانده از آن دوران، اشاره‌‌ی صریحی به مفاهیم مشابه مانند طالع‌‌بینی و محاسبه‌‌ی نجومی و گاهشماری ستاره‌‌ای وجود نداشته باشد.

یافته‌‌های جدید نشان می‌‌دهد که برداشت سومریان در مورد آسمانِ شبانه، بسیار ساده‌‌انگارانه‌‌تر از چیزی است که تا یک قرن پیش تصور می‌‌شد.

یکی از متونی که در ابتدای قرن بیستم بسیار مورد توجه بود و دلیلی بر پیوند نجوم سومری و ریاضیات دانسته می‌‌شد، متن «هیلپریخت» است که در سال ۱۹۰۸ توسط هومِل[9] منتشر شد. چند سطر از این متن که هیاهوی زیادی به راه انداخت، چنین بود که عددی را در هفت ضرب می‌‌کرد و بعد نشان می‌‌داد ستاره‌‌ی «گیرتاب» در این مدت به «شوپا» می‌‌رسد و بعد عدد دیگری در 9 ضرب شده و گفته شده بود شوپا با آن به ستاره‌‌ی «بان» می‌‌رسد.

انتشار این سند، بحث‌‌های بی‌‌مورد زیادی به راه انداخت که موضوعش این بود که سومریان فواصل ستارگان را به شکل مطلق یا نسبی محاسبه می‌‌کرده‌‌اند. بدتر از همه اینکه، متنِ سند، ناقص منتشر شده بود و اصل آن در غوغای جنگ جهانی اول گم شد. تنور این بحث همچنان گرم بود تا آنکه نویگه‌‌باوئر در سال ۱۹۳۱ م. موفق شد اصل کتیبه را پیدا و کل آن را ترجمه کند. به این ترتیب روشن شد که تمام اعدادِ یادشده در متن، فرضی و ذهنی هستند و ربطی به نجوم و فاصله‌‌ی واقعی ستاره‌‌ها با هم ندارند. در واقع، متن یاد‌‌شده، یک سیاه‌‌مشقِ مدرسه‌‌ایِ سومری بود که در آن برای تمرینِ ضرب‌‌کردنِ اعداد در هم، مسئله را با داستانی، عینی می‌‌ساختند. مثلاً تقسیم را با ارث‌‌بردن چند برادر از پدرشان شرح می‌‌دادند و در این مورد خاص هم از نام ستارگان برای طرح مسئله‌‌ای در حساب پایه و یاد‌‌دادنِ چگونگی ضرب اعداد در هفت استفاده کرده بودند. متن مشابه دیگری (HS229) از قرن یازدهم و دوازدهم پ.م به دست آمده است که به همین ترتیب از نام ستارگان استفاده می‌‌کند.[10] از این رو روشن است که سومریان باستان، ستارگان را همچون ماهیت‌‌هایی با حرکت منظم و قواعد قابل محاسبه در نظر نمی‌‌گرفتند و اصولاً در این مورد دانشی نداشته‌‌اند.

توجه سومریان نسبت به آسمان و تلاش برای شناسایی ستارگان و نامگذاری‌‌شان در غیابِ دانشی محاسباتی، منحصر به این فرهنگ نبوده است. تمام مردم در همه‌‌ی تمدن‌‌های جهان باستان به شکلی بی‌‌واسطه و همیشگی به آسمان شبانه دسترسی داشته‌‌اند و بی‌‌تردید طیفی وسیع از اساطیر و نظریه‌‌ها را در این زمینه ساخته و پرداخته بوده‌‌اند.

یک مثال از این توجه‌‌ی فراگیر و عمومی، اما نادقیق به آسمان را می‌‌توان در اثری باستانی بازجست که در سرزمینی کاملاً دور‌‌افتاده و در فرهنگی بدوی یافت شده است. در حدود ۱۶۰۰ پ.م در منطقه‌‌ی نِبرا در ساکسونیِ آلمان، یک صفحه‌‌ی برنزیِ بزرگ با قطر ۳۰ سانتیمتر ساخته شد که بر آن، خورشید و ستارگان را با افزوده‌‌ای زرین نشان داده بودند. این صفحه که احتمالاً به فرهنگ ابتداییِ «اونِتیک» تعلق داشته است،[11] ماه و خورشید و ستارگان و دو افقِ خاوری و باختری و شکلی ابتدایی از کشتیِ خورشید را در پایین صفحه نشان می‌‌دهد. همچنین در میانه‌‌ی این بازنمایی آسمانی، کهن‌‌ترین شکلِ بازمانده از خوشه‌‌ی پروین به صورت هفت ستاره‌‌ی ‌‌کنار هم جاگذاری شده است.[12]

صفحه‌‌ی آسمان‌‌نمای نِبرا و بازنمایی خوشه‌‌ی پروین بر آن

گذشته از نمونه‌‌های بحث‌‌پذیر و دیرینه‌‌ای مانند لوح گودآ و صفحه‌‌ی آسمان‌‌نمای نبرا، کهن‌‌ترین اسنادِ نشانگرِ سنت علمی در ارتباط با ستارگان را در بابل باز‌‌می‌‌یابیم. در قرن هفدهم پ.م (احتمالاً در حدود ۱۶۰۰ پ.م)[13]‌‌ متنی در بابل نوشته شد که امروز با نام «اِنوما آنو انلیل» شهرت دارد. این کلمات، عبارتی است که لوح‌‌ها با آن آغاز می‌‌شود و «در روزگار آنو و انلیل» معنی می‌‌دهد.

این متن، مجموعه‌‌ای از طالع‌‌ها و فال‌‌ها را در پیوند با ستارگان به دست می‌‌دهد و بایگانی حجیم و بزرگی است که ثبتِ مداوم و مستمرِ موقعیت ستارگان در آسمان را شامل می‌‌شود و بنابراین می‌‌تواند همچون ماده‌‌ی خامی برای دستیابی به جدول‌‌های محاسباتیِ نجومی عمل کند. این بایگانی، پیشگویی‌‌های نجومیِ گوناگون و پیامد و نتیجه‌‌ی آن را نیز در بر می‌‌گیرد. نوشتن این بایگانی تا سال ۱۹۴ پ.م، یعنی تا اواخر دوران سلوکی ادامه داشته است،‌‌ اما نسخه‌‌ای که ما امروز در دست داریم، به میانه‌‌ی دوران تدوینِ آن و عصر زمامداری کاسیان در بابل باز‌‌می‌‌گردد؛ یعنی در قرون دوازدهم تا هفدهم پ.م نوشته شده است.

در متن انوما آنو انلیل، تعارض‌‌های درونی و ناهمخوانی‌‌های بسیار دیده می‌‌شود و این می‌‌تواند نشانگر آن باشد که در این زمان طولانی، مکتب‌‌ها و روش‌‌های گوناگونی برای محاسبات نجومی پدید آمده و همه در کنار هم در این متن ثبت شده است.

در کل، حدود پنج مکتبِ نجومیِ متمایز در این متن قابل تشخیص هستند. این متن در کل ۶۸ یا ۷۰ لوح را در بر می‌‌گیرد و ۶۵۰۰ تا ۷۰۰۰ طالع و تفال را در ارتباط با ستارگان ثبت کرده است.[14] مضمونِ شرح ‌‌داده‌‌شده در الواح گوناگونِ این بایگانیِ بزرگ را می‌‌توان چنین منظم کرد:

لوح 1 تا 13 درباره‌‌ی حالات ماه، لوح 14 درباره‌‌ی طالعِ وابسته به ماه، لوح 15 تا 22 درباره‌‌ی مه‌‌گرفت (خسوف)، لوح 23 تا 29 درباره‌‌ی شکل‌‌های گوناگون خورشید، لوح 30 تا 39 درباره‌‌ی خورگرفت (کسوف)، لوح 40 تا 49 درباره‌‌ی بادها و آب ‌‌و هوا و زلزله که به خصوص به بحث درباره‌‌ی تندر و آذرخش می‌‌پردازد. 20 لوح آخر این مجموعه نیز به ستاره‌‌ها و مسیرهایشان اختصاص یافته‌‌اند.

این بایگانیِ نجومی در میانرودان و تمدن‌‌های همسایه، نفوذ و اهمیت فراوان به دست آورد. به عنوان مثال، در دوران اوج اقتدار دولت آشور، بخش عمده‌‌ی پیشگویی‌‌های درباری برای شاه با تکیه بر این منبع انجام می‌‌گرفت. از گزارش‌‌های اخترشناسان که در دوران نو‌‌آشوری، بسته به موقعیت ستارگان، پیشگویی‌‌هایی را برای شاه آشور انجام می‌‌دادند، برمی‌‌آید که منبع اصلی ایشان برای کارشان همین متن بوده است. امروز حدود ۵۰۰ سندِ پیشگوییِ آشوری در دست داریم که این نکته را به خوبی نشان می‌‌دهند.[15]

اما دایره‌‌ی نفوذ این متن تنها به آشور محدود نبوده است. براون در تحلیل خویش نشان داده است که در قرون چهارم و سوم پ.م، یعنی در پایان دوران هخامنشیان، ۴۹ لوح از این مجموعه به قلمروی هند منتقل شده و باقی نیز تا دوران مسیح به این سرزمین راه یافته است.[16] براون، این تخمینِ زمانی را بر مبنای پیش‌‌‌‌فرضِ‌‌ مشهوری انجام داده که در میان نویسندگان غربی رایج است و مهاجمان مقدونی را حامل فرهنگ و دانش‌‌های بابلی به هند می‌‌دانند. این پیش‌‌فرض نه با شواهد و مستنداتِ باستان‌‌شناختی و تاریخی پشتیبانی می‌‌شود و نه با رفتار غارتگرانه و فـرهنگ ساده‌‌ی مهـاجمان یونانـی‌‌ ـ ‌‌‌‌مقدونی همخوانی دارد. در واقع در غیابِ مستنداتِ استوارتر و دقیق‌‌تر، محتمل‌‌ترین دورانی که می‌‌توان برای این انتقال علوم در نظر گرفت، عصر هخامنشی (قرون پنجم و چهارم پ.م) است که ردپای تبادلِ دانش‌‌هایی مشابه، میان بابل و هند در آن قابل تشخیص است.

گام بعدی در تحول صورت‌‌های فلکی، هنگامی برداشته شد که ستارگانِ مربوط به فالگیری و طالع‌‌بینیِ ذکر‌‌شده در انوما ‌‌آنو انلیل، در یک خوشه‌‌بندی به هم متصل شدند و مسیرهای گذرشان بر گنبد آسمان شناخته شد. در انوما آنو انلیل، عبارتی وجود دارد به این مضمون که «مردوک»، سال را با مرزبندی‌‌کردن آفرید؛ به این ترتیب که بخش‌‌های گوناگون آن را از هم جدا و هر یک از این نواحی را با سه ستاره علامت‌‌گذاری کرد. این نخستین اشاره به جدول‌‌هایی است که بعدتر در قرن دوازدهم پ.م در آشور تدوین شدند و روی‌‌هم‌‌رفته رده‌‌ای از الواح را می‌‌سازند که «سه ستاره برای هر یک» نام دارند و در پایان دوران کاسیان (قرن دوازدهم پ.م) در بابل نوشته شده‌‌اند.

این الواح، امروز در متون تاریخ نجوم به نادرست با عبارتِ «الواح اسطرلابی» مورد اشاره قرار می‌‌گیرند. در حالی‌‌که ربطی به اسطرلاب ندارند و اصولاً محاسبه‌‌ای در آن‌‌ها به کار نرفته است. این الواح به سادگی، آسمان را بخش‌‌بندی می‌‌کنند و به هر بخش از آن، سه ستاره را به عنوان نشانه نسبت می‌‌دهند. در این روش، آسمان در هر ماهِ قمری در نظر گرفته می‌‌شود و در هر یک از راه‌‌های ائا، آنو و انلیل؛ یعنی در جنوب، شمال و میانه‌‌ی آسمان، یک ستاره به عنوان معیار و نشانه در نظر گرفته می‌‌شود. به این ترتیب هر ماهِ قمری با سه ستاره نشانه‌‌گذاری می‌‌شود. اهمیت این کار در آن است که بعدتر همین شیوه، زیربنای تقسیم آسمان به صورت‌‌های فلکی را تشکیل می‌‌دهد.

در کل، دو نوع از این به اصطلاح الواح اسطرلابی یافته شده‌‌اند:

یکی از آن‌‌ها که در بایگانی کاخی آشوری به دست آمده و در قرن دوازدهم پ.م نوشته شده است، «اسطرلاب ب» نام گرفته است و چنین فهرستی را به دست می‌‌دهد:[17]

دومین نوع از فهرست‌‌های «سه‌‌ تا برای هر یک»، شکلی مدور دارند و هر چند نمونه‌‌های به‌‌دست‌‌آمده از آن جدیدتر است، اما انگار مرحله‌‌ای کهن‌‌تر از تدوینِ این نشانه‌‌ها را به دست می‌‌دهد؛ یعنی چنین می‌‌نماید که سیاهه‌‌های خطی و چهارگوشِ بعدی، همچون اشکالی ساده‌‌شده از فهرست‌‌های مدورِ کهن‌‌تر محسوب می‌‌شده‌‌اند. بهترین نمونه از این متون که در دست داریم، «اسطرلابِ مدور» خوانده می‌‌شود و در کتابخانه‌‌ی سلطنتی آشور بانیپال کشف شده است و بنابراین به ۶۳۰-۶۶۹ پ.م مربوط می‌‌شود. فهرست استخراج‌‌شده از این لوح چنین است:[18]

در این متن، آسمان به سه بخش شمالی و جنوبی و میانی تقسیم و هر یک از آن‌‌ها به یکی از ایزدان بابلی منسوب شده است. به این ترتیب انلیل، آنو و ائا، حاکم بر سه بخشِ یاد‌‌شده دانسته می‌‌شوند و تصریح شده است که خورشید با توالی منظمی، سه ماه را در هر یک از این سه قلمرو می‌‌گذراند.

در الواحِ «سه ستاره برای هر یک»، از ۳۶ ستاره نام برده شده است و هر سه‌‌تایشان به یک ماه مربوط شده‌‌اند و نام لوح از این قاعده گرفته شده است. ستاره‌‌های یاد‌‌شده به ترتیبی قرار گرفته‌‌اند که در نواری به عرض ۱۷ درجه در شمال و جنوبِ مسیرِ گذرِ ماه قرار دارند. در این متن برای نخستین‌‌بار با شناسه‌‌ای مستقل برای نام ستارگان یا صورت‌‌های فلکی برمی‌‌خوریم که «مول» خوانده می‌‌شود. چنان‌‌که در لوح اسطرلاب مدور می‌‌بینیم، تمام نامِ ستاره‌‌ها با پیشوندِ مول مشخص شده‌‌اند که خوشه‌‌ی ستارگانِ مربوط به هر منطقه را نشان می‌‌دهد. هر مول، به سه ستاره‌‌ی مربوط به هم اشاره می‌‌کند که نماینده‌‌ی یک ماهِ قمری است.

مفهوم «مول» را می‌‌توان کهن‌‌ترین ثبت از مفهوم حقیقی صورت فلکی دانست؛ چراکه به طور همزمان، هم به خوشه‌‌ای از ستارگان اشاره می‌‌کند و هم به حرکت آن‌‌ها و پیوندشان با گاهشماری ماهانه.

کهن‌‌ترین سند تاریخی که به شکلی صریح و قطعی به صورت‌‌های فلکیِ امروزین اشاره می‌‌کند و پیوندشان با گاهشماری را نیز لحاظ می‌‌دارد،‌‌ کتیبه‌‌ای بابلی است که «مول‌‌آپین» نام دارد. در زبان بابلی، «مول» پیشوند نشانگرِ ابزار است و «آپین» شخم‌‌زدن معنا می‌‌دهد. از این رو می‌‌توان آن را لوح ابزارِ شخم نامید. در عین حال، چنان‌‌که دیدیم، مول عنوانی برای صورت‌‌های فلکی هم هست و بنابراین می‌‌توان آن را صورت فلکی یا ستاره‌‌ی شخم‌‌زدن معنی کرد. این اسمی معنادار است؛ ‌‌چراکه نام نخستین ماه بابلی هم هست و نیز آن زمانی که کشاورزان به شخمِ زمین‌‌هایشان می‌‌پرداختند.

Mulapin.jpgلوح مول‌‌آپین

بنابراین از نام این لوح برمی‌‌آید که در اینجا با متنی گاهشمارانه سر و کار داریم. وجود عناصری دیرینه باعث شد تا تاریخ نگارش این متن را در فاصله‌‌ی سال‌‌های ۱۰۰۰ تا ۶۸۶ پ.م قرار ‌‌دهند، اما امروز با بررسی دقیق‌‌تر روشن شده است که کهن‌‌ترین بخش این مجموعه کتیبه‌‌ای است به نام VAT9412 که در سال ۶۸۷ پ.م در بابل نوشته شده است. تاریخِ یاد‌‌شده به کهن‌‌ترین رونوشتِ موجود مربوط می‌‌شود که پنج نسخه را شامل می‌‌شود: دو نسخه از کتابخانه‌‌ی آشوربانیپال از نینوا، یک نسخه در بایگانی دولت نوبابلی دقیقاً پیش از ظهور کوروش بزرگ و دو نسخه از کاخ سلطنتی آشور.

متنی که امروز در دست داریم در قرن سوم پ.م نوشته شده است، اما منبعش این متونِ کهن‌‌تر بوده‌‌اند. محتوای آن در دو لوح گنجانده شده که ناقص است و احتمالاً لوح سومی نیز در کنار آن وجود داشته که اکنون گم شده است.

این متن به 66 ستاره اشاره می‌‌کند و نام آ‌‌ن‌‌ها و زمان طلوع و غروبشان را ذکر می‌‌کند. در این متن همچنین به 17 یا 18 صورت فلکی نیز اشاره شده است که 12 صورت فلکیِ امروزین به روشنی در میانشان قابل تشخیص هستند.

لوح نخست، ‌‌فهرستی از 66 ستاره را در سه رده مرتب کرده و آنان را به سه مسیر در آسمان مربوط دانسته است که هر یک با نام ایزدی بزرگ مشخص شده‌‌اند. این سه عبارت‌‌اند از: «راهِ انلیل» که در شمال قرار دارد و 33 ستاره را شامل می‌‌شود، «راهِ آنو» که در میانه است و 23 ستاره در آن می‌‌گنجد و «راهِ اِئا» که در جنوب است و 15 ستاره دارد.

در این میان، زمانِ طلوع 34 ستاره با تقویم سالانه‌‌ی دارای 360 روز، مربوط دانسته شده است. در این فهرست، ستارگانِ دارای طلوع همزمان، مورد اشاره واقع شده‌‌اند، بدون اینکه خوشه‌‌هایشان به شکل صورتی فلکی گرد هم آیند. فاصله‌‌ی زمانیِ میان طلوع این ستاره‌‌ها و مسیرهای گذرشان در آسمان نیز در لوح نخست مشخص شده است.

در لوح دوم، از خورشید و سیاره‌‌ها نام برده شده است و گفته شده است که همه‌‌ی آن‌‌ها در راهِ ماه در آسمان حرکت می‌‌کنند. از همین‌‌جا برمی‌‌آید که تقویم قمریِ بابلی هنوز ماه را سرور آسمان می‌‌داند و گذر ستارگان را با مسیرها و دگرگونی‌‌های ماه تنظیم می‌‌کند. مدارها و قران‌‌های ستارگان در این لوح آمده و بخشی به نسبت مفصل، به ارتباط میان بادهای گوناگون و تاثیرشان بر زمانِ طلوع ستارگان اختصاص یافته است. همچنین به چهار ستاره که با چهار باد و چهار جهتِ اصلی مربوط‌‌اند نیز اشاره شده است.

مول‌‌آپین، از این نظر اهمیت دارد که فهرستی از۱۷ یا ۱۸ صورت فلکی در آن قید شده و این بی‌‌تردید سرچشمه‌‌ی صورت‌‌های فلکیِ دوازده‌‌گانه‌‌ی مربوط به دایره‌‌البروجِ امروزین است.

بر مبنای داده‌‌های موجود در مول‌‌‌‌آپین، می‌‌توان با اطمینان بالایی تصویر آسمان از دید بابلیان باستان را بازسازی کرد. بر این اساس می‌‌دانیم که خوشه‌‌بندیِ ستارگان نزد ایشان با آنچه ما داریم متفاوت بوده است.

در جدول مربوط به سیاهه‌‌ی ستارگانِ برگرفته از لوح «اسطرلاب ب»، در حد امکان، برابرنهادهای نام‌‌های بابلی را با استفاده از کتاب واندروردن به دست داده‌‌ام،[19] اما باید به این نکته توجه کرد که برابریِ یاد‌‌شده نسبی است و گاه ناگزیر هستیم برای پرهیز از اشتباه به ترجمه‌‌ی نام بابلیِ خوشه‌‌ی ستارگان بسنده کنیم و از ارائه‌‌ی برابرنهادی در نجومِ امروزین بپرهیزیم. مثلاً در بابلی، صورتی فلکی به نام پرستوی بزرگ وجود داشته است که از ترکیب جنوب غربی صورت فلکی ماهی با فرس اعظم (تا ستاره‌‌ی اپسیلون از این صورت) ساخته می‌‌شده است. «آنونیتو» یا بانوی آسمان هم از درآمیختن جنوب شرقی ماهی و بخش مرکزی آندرومدا ساخته می‌‌شده است. اژدها هم صورت دیگری بوده است که از ترکیب جبار و بتا-سرطان پدید می‌‌آمده است. صورت عجیبی به نام «اودکادوه‌‌آ» وجود داشته است که معمولاً در منابع به پلنگ ـ زرافه ترجمه‌‌اش کرده‌‌اند؛ چون به موجودی افسانه‌‌ای می‌‌ماند که از ترکیب این دو جانور تشکیل شده باشد. این صورت از ترکیب بخشی از کیکاووس و چلیپای شمالی به وجود می‌‌آمده است.

در کل از میان 36 ستاره و صورت فلکی‌‌ای که در الواح اسطرلابی وجود داشتند، 24 تایشان در مول‌‌‌‌آپین هم آمده و معلوم است که این متن در ادامه‌‌ی همان سنت میانرودانی تدوین شده است.

بر اساس زمانی که برای طلوع این ستاره‌‌ها به دست داده شده است، می‌‌توان نشان داد که رصدشان به حدود سال‌‌های 1300 تا 1000 پ.م مربوط می‌‌شده است. در متنِ مول‌‌آپین، اشاره‌‌هایی به سال خورشیدی وجود دارد، اما راهی برای محاسبه‌‌ی آن پیشنهاد نشده است و صورت‌‌های فلکیِ دوازده‌‌گانه از میان این انبوهِ نام‌‌ها متمایز نشده‌‌اند و به خصوص ارتباطی میان آن‌‌ها و ماه‌‌های سال برقرار نیست.

با این اوصاف، اگر بخواهیم داده‌‌های عینی و شواهدِ باستان‌‌شناسانه را معیار بگیریم، تردیدی باقی نمی‌‌ماند که مهم‌‌ترین دستاوردهای اخترشناسیِ جهان باستان در میانرودان صورت‌‌بندی و تدوین شده‌‌ است، یا دستِ کم بایگانیِ این منطقه، خزانه‌‌ی اصلیِ داده‌‌های ما در این مورد را برمی‌‌سازد. با وجود این، پرسشی همچنان قابل طرح است که آیا ممکن است فرهنگِ دیگری نسبت به میانرودان در این زمینه پیشرفته‌‌تر بوده باشد؟ تمدنی که به همین دستاوردها و شاید چیزهایی بیشتر نیز دست یافته باشد و با وجود این، ما به خاطر پید‌‌انکردنِ اسنادی صریح از آن بی‌‌خبر مانده باشیم؟

برای پاسخگویی به این پرسش، دو منبع اصلی در اختیار داریم:

نخست، نظرِ نویسندگان جهان باستان درباره‌‌ی خاستگاه نجوم است و دوم، داده‌‌های مربوط به سطح پیشرفتِ دانش‌‌های دیگری جز نجوم که از فرهنگ‌‌های باستانی غیر از میانرودان در دست داریم.

در زمانی که شرحش گذشت، تنها سه فرهنگِ مهم دیگر بر کره‌‌ی زمین وجود داشت که از نظر دستاوردهای تمدنی و سطح پیچیدگی اجتماعی با میانرودان قابل‌‌مقایسه بودند:

یکی از آن‌‌ها، ایلام و تمدن‌‌های مستقر در ایـران مرکزی تا شهر سوخته و خراسان است که در نوشتارهای دیگر نشان داده‌‌ام که باید در ترکیب با میانرودان نگریسته شود؛ یعنی بر این باورم که واحد تمدنیِ بزرگی به نام ایـران‌‌زمین وجود داشته است که فرهنگ‌‌های میانرودان، ایلام، ری و سپیدرود تا اورمیه و قفقاز، به همراه فرهنگ سیستان و بلخ و خراسان، زیرواحدهایی از آن محسوب می‌‌شده‌‌اند. این را با توجه به در‌‌ هم‌‌بافتگیِ ساخت جمعیتی، مسیرهای تجاری و تاریخی-‌‌سیاسی این منطقه می‌‌توان اثبات کرد و من در نوشتارهای دیگری بدان پرداخته‌‌ام.

گذشته از پیکره‌‌ی بزرگی که برای سادگی بیشتر در اینجا با نام ایـران‌‌زمین بدان اشاره می‌‌کنم و میانرودان، گوشه‌‌ی جنوب غربی‌‌اش محسوب می‌‌شود، دو تمدنِ مستقل دیگر در این دوران وجود داشته‌‌اند که یکی‌‌شان مصر است و دیگری تمدن هیتی ـ ‌‌هوریِ مستقر در فلات آناتولی.

گزارش‌‌هایی که ما در مورد خاستگاه نجوم در دست داریم، تقریباً همگی در کرانه‌‌های دریای مدیترانه ثبت شده‌‌ است. مردمی که در این قلمرو می‌‌زیستند و متونشان بهتر از بقیه برای ما باقی مانده‌‌ است، عبارت‌‌اند از یونانیان و یهودیان که نویسندگانی از هر دو تبار هم به خاستگاه اخترشناسی اشاره‌‌هایی کرده‌‌اند.

گزارش نویسندگان عبرانی در این مورد در تورات برای ما به یادگار مانده است. این متن که احتمالاً در نیمه‌‌ی نخست هزاره‌‌ی اول پ.م نوشته شده و در دوران هخامنشی به شکل کنونی ویراسته شده، به صراحت میانرودان را زادگاه اخترشناسی دانسته است. این البته به معنای ستودن فرهنگ میانرودان نیست که برعکس، همچون نکوهشی و نشانه‌‌ای از غرور و سرکشیِ این مردم در برابر خدای یکتا قلمداد شده است. چنان‌‌که اشعیای نبی هنگام ریشخندِ دوشیزه‌‌ای بابلی می‌‌گوید:

«ای کسی که از فراوانی خِرد و دانش خسته شده‌‌ای، آن‌‌ها (اخترشناسان) را از پیش بخوان تا نجاتت دهند. آ‌‌ن‌‌ها که آسمان را درجه‌‌بندی می‌‌کنند، آن‌‌ها که به آسمان خیره می‌‌شوند، آن‌‌ها که در شب هلال نو، تو را از سرنوشت خبر می‌‌دهند…»[20]

در برابر گواهی یکپارچه و صریح متون یهودی، یونانیان در مورد خاستگاه اخترشناسی به دو گروه تقسیم می‌‌شدند.[21] برخی که متاخرتر بودند و معمولاً در دوران حاکمیت رومیان بر یونان و مصر می‌‌زیستند، معتقد بودند این دانش از مصر سرچشمه گرفته است. مشهورترین نویسنده از این رده دیودور سیسیلی است که معتقد بود مصریان به مدت 473 هزار سال ستارگان را رصد کرده‌‌اند و بایگانی‌‌هایش را نگاه داشته‌‌اند. او فاصله‌‌ی میان پتاح -‌‌از خدایان آفریدگار مصری‌‌- تا اسکندر را 48 هزار و 863 سال می‌‌دانست و معتقد بود در این مدت 373 خورگرفت و 832 مه‌‌گرفت رخ داده است که همه را مصریان ثبت کرده‌‌اند.

گزارش گروه دوم، که اکثریت نویسندگان یونانی و به ویژه نویسندگان متقدم‌‌ را در بر می‌‌گیرد، آن است که بابل خاستگاه این دانش بوده است. در این منابع بنیاد‌‌گذاران این علم «مغان» یا «کلدانیان» ‌‌نامیده ‌‌شده‌‌اند.

نویسندگان رومی‌‌ای که چنین عقیده‌‌ای داشته باشند کم نبودند، چنان‌‌که سیسرو[22] و پلینیِ مهتر نیز پیروی همین نظریه بودند. ایشان نیز اعدادی اغراق‌‌آمیز در مورد قدمت رصدهای باستانی به دست می‌‌دادند. مثلاً پلینی می‌‌گفت از «بروسوسِ بابلی» سندی خوانده است که طبق آن بابلیان به مدت ۴۹۰ هزار سال ستارگان را رصد کرده بودند.[23] ناگفته نماند که نویسندگانِ گروه نخست نیز به اهمیت کلدانی‌‌ها آگاه و معترف بودند، اما اعتقاد داشتند که کلده در اصل یک کوچ‌‌نشینِ مصری بوده است.[24]

هیچ‌‌یک از نویسندگان باستانی، تمدن آناتولی یا دولتشهرهای سوریه را در این زمینه پیشتاز ندانسته‌‌اند. هر چند بخش مهمی از این نویسندگان، بومیِ این منطقه بوده‌‌اند. با توجه به بقایای بازمانده از تمدن‌‌های این منطقه می‌‌دانیم که ایشان در زمینه‌‌ی تولید دانش چندان درخشان نبوده‌‌اند و بنابراین همچنان میانرودان را در پیشِ رو داریم، با این افزوده که اخترشناسان آن، «مغ» یا «کلدانی» نامیده می‌‌شدند و این احتمال که شاید مصر نیز در این میان تعیین‌‌کننده بوده باشد.

امروز در مورد سطح دانش در مصر و بابل به قدر کافی می‌‌دانیم تا بتوانیم در مورد این دو نظریه، داوری کنیم. می‌‌دانیم که مصریان با وجود نبوغ حیرت‌‌انگیزی که در معماری و انجام برنامه‌‌های عمرانی از خود نشان می‌‌دادند و تسلطی که بر هندسه داشتند، از ریاضیات و حساب سررشته‌‌ای نداشتند و حتا نظام عددگذاریِ جا ارزشی را نیز تا دیرزمانی نمی‌‌شناخته‌‌اند. بنابراین تردیدی در این نکته نیست که از دستگاه ریاضی ضروری برای مدلسازیِ چرخه‌‌های ستارگان و ثبت و فهم نظم‌‌های کیهانی بی‌‌بهره بوده‌‌اند و این توسعه‌‌نیافتگیِ عجیبِ نجوم مصری و وامگیریِ دایمی‌‌اش از میانرودان را توجیه می‌‌کند.

در گفتار بعدی، سیر تحول دانش اخترشناسی در مصر را شرح خواهم داد و در آنجا خواهیم دید که نجوم مصری، وامگیری‌‌ای کامل و بی‌‌شبهه از دستگاه نظریِ بابلی بوده است. بنابراین، گزارش برخی از نویسندگانِ رومی و یونانی که مصر را زادگاه این دانش دانسته‌‌اند، به قدمت بیشترِ این تمدن نسبت به ایشان مربوط می‌‌شود و از این حقیقت برخاسته است که مصریان، واسطه‌‌ي انتقالِ بخش مهمی از این دانش به یونانیان و رومیان بوده‌‌اند.

با وجود این، همچنان یک اشاره‌‌ی پرسش‌‌برانگیز به مغان و کلدانیان داریم که باید بیشتر در موردش کاوش کنیم.

چنان‌‌که دیدیم، تمام منابع جهان باستان به یک خاستگاه کلیدی برای نجومِ جهان باستان ارجاع می‌‌دهند و آن هم بابل است. بطلمیوس که مرجع دانش نجوم در میان یونانیان است، به صراحت دستگاه نظری خود را وامدار بابلیان می‌‌داند و کهن‌‌ترین اسناد در این زمینه نیز منابعی بابلی هستند.

یک برداشتِ ساده‌‌گرایانه آن است که این ارجاع‌‌های پیاپی را کافی بدانیم و به سادگی بابل را زادگاه نجوم و صورت‌‌های فلکی بدانیم. با وجود این، چند ایراد در این فرض وجود دارد:

نخستین ایراد و مهم‌‌تر از همه آنکه، بابلیان که قاعدتاً باید واضعان ۱۲ صورت فلکی و پیوندشان با ١۲ ماهِ سالِ خورشیدی باشند، خودشان از تقویمی خورشیدی محروم بوده‌‌اند. تقویمِ بابلیان تا پایانِ کار، همچنان قمری باقی ماند و تنها در دوران‌‌های جدیدتر، هر۱۹ سال، یک ماهِ تازه را به سال می‌‌افزودند تا به این ترتیب ابتدای سال، بارِ دیگر در ابتدای بهار قرار گیرد. این ابداع هم در دوران زمامداریِ کمبوجیه و داریوش بزرگ انجام پذیرفت و با راهبری دولت پارسیان تثبیت شد. از فرهنگی که گاهشماریِ قمری دارد، بسیار بعید است که پیوند میان ١۲ صورت فلکی و ماه‌‌های دوازده‌‌گانه‌‌ی سالِ خورشیدی را دریابد و آن را ترویج کند.

به عبارت دیگر، با وجود هم‌‌داستانیِ همگان در این مورد که بابل کهن‌‌ترین زادگاه دانش نجوم بوده است، این داده‌‌ی متناقض را در دست داریم که سطح دانشِ فنی و کاربرد اجتماعیِ مربوط به گاهشماریِ خورشیدی در این فرهنگ، به نسبت ابتدایی بوده است و این معیار، یعنی پیچیدگی گاهشماری، متغیری کلیدی در تعیین سطح پیشرفتگیِ اخترشناسی در یک جامعه است؛ چراکه گفتیم به تعبیری، کلِ پرسش‌‌ها ابتدا از همین مسئله‌‌ی کاربردی و روزمره زاده شده است.

دومین ایراد آن است که، رمزگذاریِ مفاهیمِ مربوط به اختران و صورت‌‌های فلکی در بابل، بیشتر به نوعی وامگیری می‌‌ماند تا ابداعی اصیل و خودجوش. در گفتارهای بعدی، صورت‌‌های فلکیِ دوازده‌‌گانه‌‌ی بابلی و یونانی را در کنار داده‌‌های مشابه از سایر تمدن‌‌ها خواهم نهاد و به مقایسه‌‌شان خواهم پرداخت. بر مبنای این تحلیل روشن می‌‌شود که در صورت‌‌های فلکیِ بابلی و رمزگذاری‌‌شان، آشفتگی و عدم انسجامی شبیه به آنچه در یونان می‌‌بینیم، مشهود است. این الگو در یونان، نشانه‌‌ي غیربومی‌‌بودنِ دستگاه صور فلکی است و نشان می‌‌دهد که از تمدنی دیگر وامگیری شده است. به همین ترتیب اساطیری که به صورت‌‌های فلکیِ دوازده‌‌گانه‌‌ی بابلی منسوب شده‌‌اند، مبهم و پراکنده و پاره‌‌پاره هستند و با هم ارتباط درونی ندارند.

برخی از این صورت‌‌های فلکی (به طور خاص، بز‌‌-ماهی)، به طور خالص بابلی هستند و در سنت سومرِ باستان ریشه دارند، اما برخی دیگر مانند «دلو» و «دوپیکر»، در فرهنگ میانرودان سابقه ندارد و برخی دیگر مانند «شیر»، با اسطوره‌‌ی خاصی ارتباط برقرار نمی‌‌کند. جای بسیاری از خدایان بزرگ بابلی ‌‌ـ به ویژه مردوک ـ‌‌ و اسطوره‌‌هایشان در این رمزگذاری خالی است و در مقابل، به برخی از عناصر و ایزدان (مانند ایزدبانوی شالا) اشاره شده است که اهمیت یا قدمت چندانی ندارند.

البته می‌‌توان فرض کرد که انتظارِ انسجام و یکپارچگی‌‌داشتن از یک دستگاه نجومی، باوری مدرن و جدید است و به گذشته قابل تعمیم نیست؛ یعنی می‌‌توان فرض کرد که در‌‌هم‌‌ریختگی و آشفتگیِ دستگاه نجومیِ یونانی و بابلی -که در مورد دستگاه مصری هم مصداق دارد‌‌- نشانگرِ تکامل تدریجی و واگرا و نااندیشیده‌‌ی این نمادها در مراکزی متکثر و ناهمخوان است و ویژگی ذاتیِ دستگاه‌‌های نظریِ جهان باستان محسوب می‌‌شود.

این پنداشت به گمان من نادرست است؛ چراکه تمام منابع و مدارک باستان‌‌شناختی و نقل ‌‌قول‌‌ها و روایت‌‌ها اتفاقاً به یک منطقه‌‌ی جغرافیاییِ خاص و دوران زمانی ویژه اشاره می‌‌کند و بر مبنای آنچه از دانش پزشکی و ریاضی و مساحیِ بابلیان و مصریان می‌‌دانیم، اتفاقاً وجود یک روایت منسجم و یکپارچه‌‌ی اساطیری که داده‌‌های علمی و باورهای نظری را پشتیبانی کند، رواجی تمام داشته است. بالاخره این ١۲ صورت فلکی در زمانی و توسط کس یا کسانی در کنار هم نشانده‌‌ و به صورت یک مجموعه با ماه‌‌های سال مربوط شده است. بی‌‌تردید بخش‌‌های متفاوتِ این رمزگان در زمان‌‌ها و مکان‌‌های متفاوت تکامل یافته بود، اما در نهایت توسط مؤلفی با هم ترکیب و به یک مدل منسجم نجومی‌‌-‌‌گاهشماری تبدیل شده‌‌ است.

مگر ممکن است که این مرکز تدوین‌‌کننده، به انسجام نظری و ریاضی چشمگیری در ترکیب دو دانش متفاوت (نجوم و گاهشماری) دست یافته باشد؛ بی‌‌آنکه روایتی منسجم و معنادار را برای رمزگانِ انتخاب‌‌شده برایشان در ذهن داشته باشد؟ مگر ممکن است آن کاهنان و دانشمندانی که در بابل باستان برای نخستین‌‌بار این مجموعه را به هم چفت و بست می‌‌کردند،‌‌ به گونه‌‌ایی تصادفی نمادهایی را به هم وصل کرده باشند و دلالتی معنایی از آن را در ذهن نداشته باشند؟ آن هم در شرایطی که در تمدن‌‌های جوان‌‌تری مانند یونان، با وجود بیگانه‌‌بودنِ این دستگاه، چنین ضرورتی حس می‌‌شده است و به منسوب‌‌شدنِ هر چند سرسریِ برخی از روایت‌‌های اساطیریِ همخوان با نمادهای یاد‌‌شده انجامیده است؟

بر این مبنا، گمان می‌‌کنم می‌‌باید به طور حتم از رمزگانِ صورت‌‌های فلکی، انتظار انسجام و پیوستگی را داشت. باید روایتی بر این مجموعه حاکم باشد و نمادهای صورت‌‌های فلکی‌‌ای که در سراسر سال در آسمان جایگزینِ یکدیگر می‌‌شوند، همچون بیانِ روایتی و نمودِ اسطوره‌‌ای در نظر گرفته شوند. وگرنه این پرسش بی‌‌جواب می‌‌ماند که چرا صورت فلکی خرچنگ را به این جانور تشبیه کرده‌‌اند، در حالی که به دیرک چادر یا به درختی که بر فراز کوهی رسته باشد یا حرف لامبدای یونانی شباهت بیشتری دارد. یا اینکه چرا صورت فلکیِ دوپیکر را به این نماد شبیه دانسته‌‌اند و نه به نعل اسب یا مشک آب یا کوزه؟

اگر بپذیریم که خاستگاه رمزگذارنده بر صورت‌‌های فلکی باید انسجام و نظمی را در نمادهای حاکم بر این خوشه‌‌های آسمانی در نظر می‌‌داشته است، به این نتیجه می‌‌رسیم که زمینه‌‌ی فرهنگی و دینیِ بابل باستان برای توضیح آن کفایت نمی‌‌کند. این ١۲ نماد، در پیوند با گاهشماری بابلی، ناجور و در ارتباط با اساطیر میانرودان، نامفهوم جلوه می‌‌کند و پذیرشِ منفعلانه‌‌ی این ناهمخوانی تنها راه را بر پژوهش و کاوش بیشتر می‌‌بندد؛ بی‌‌آنکه قانع‌‌کننده یا مستدل باشد.

CancerCC_cropped

GeminiCCصورت فلکی خرچنگ (بالا) و دوپیکر (پایین)

وجود ناهمخوانیِ میان نظم دایره‌‌البروج با گاهشماری و اساطیر میانرودان، بدان معناست که احتمالاً این دستگاه نظری در این قلمرو نیز درونزاد و خودجوش نبوده است. این ناهمخوانی و تعارضِ درونی، نشان می‌‌دهد که دستِ کم منابع و سنتی بیگانه با آنچه در میانرودان وجود داشته است،‌‌ در پیدایش نجوم بابلی دخیل بوده است. کافی است به نظم تاریخی اسنادی که شرحشان گذشت و محتوایشان بنگریم، تا در زمینه‌‌ی تاریخیِ نوشته‌‌شدنشان به تاییدی در این مورد دست یابیم.

پیش از هر چیز، خودِ محتوای رمزگذاریِ ستارگان، می‌‌تواند ردپایی باشد برای شناساییِ خاستگاه‌‌های آن. چینشِ صورت‌‌های فلکی بر آسمانِ شبانه، اطلاعاتی را در مورد زمان و مکانِ پیدایش آن‌‌ها به دست می‌‌دهد. محل قرارگیری ستارگانی که این صورت‌‌ها را شکل می‌‌دهند، نشان می‌‌دهد که آفرینندگانِ آن‌‌ها در منطقه‌‌ي 36 درجه‌‌ي شمالی زمین می‌‌زیسته‌‌اند. تنها در این عرض جغرافیایی است که صورت‌‌های فلکی دوازده‌‌گانه‌‌ی مشهور، آسمانِ شبانه را می‌‌پوشانند و حرکتی منظم و سالانه را نمایش می‌‌دهند. در میانه‌‌ی این صورت‌‌های فلکی، بخشی خالی وجود دارد که باز هم به همین ناحیه اشاره می‌‌کند؛ چون به خاطرحرکت وضعی زمین، اگر از این عرض جغرافیایی به آسمان بنگریم، در این ناحیه‌‌ي خالی، ستارگانی را خواهیم دید که بسیار کند حرکت می‌‌کنند و بنابراین به کارِ رصد و گاهشماری نمی‌‌آيند. در میان تمدن‌‌های جهان باستان، عرض جغرافیاییِ یاد‌‌شده با بخش‌‌های شمالی میانرودان، ایلام، بلخ و ایـران مرکزی سازگار است.

از سوی دیگر، صورت‌‌های فلکی در واقع، خوشه‌‌هایی از ستارگان هستند که هر یک به طور مستقل در آسمانِ شبانه مسیرهای حرکتیِ مستقلی را در جهت‌‌های گوناگون دنبال می‌‌کنند. معقول است که فرض کنیم نخستین تشخیص‌‌دهندگانِ‌‌ این خوشه‌‌ها و اولین اشخاصی که آن‌‌ها را نامگذاری کردند، به الگویی منظم و بهینه از چیده‌‌شدنشان در کنار هم نظر داشته‌‌اند. به بیان دیگر، به احتمال زیاد نخستین کسانی که این خوشه‌‌های خاص از ستارگان را از میان بقیه تفکیک کردند و به هر یک نامی دادند، نزدیک‌‌ترین روابط و فواصل را در میانشان در نظر گرفته‌‌اند و همه‌‌ي صورت‌‌های فلکی را نیز در یک محدوده‌‌ي خاص در مرکز گنبد آسمان دیده‌‌اند.

شواهد نجومی نشان می‌‌دهد که این الگوی بهینه‌‌ي‌‌ چیده‌‌شدنِ‌‌ ستارگان در صورت‌‌های فلکی، که تشخیص و تفکیکشان را توجیه می‌‌کند، در حدود ۲۹۰۰ پ.م رخ نموده است. گذشته از این، یکی از کهن‌‌ترین گزارش‌‌های بازمانده از وضعیتِ قرارگیریِ ستارگان در صورت‌‌های فلکی از آراتوسِ یونانی باقی مانده است که همزمانیِ طلوع و غروبِ برخی از ستارگان را توصیف می‌‌کند. با توجه به اینکه زمان و جایگاه طلوع و غروبِ ستارگان به موقعیت ناظر بر زمین و زمانِ مشاهده بستگی دارد، می‌‌توان نشان داد که آراتوس، وضعیت ستارگان در دوران خود را توصیف نمی‌‌کرده، بلکه مشغول بازگو‌‌کردنِ داده‌‌های اخترشناسانی بوده است که در حدود ۲۶۰۰ پ.م در جایی در عرض جغرافیاییِ ۳۶ درجه به آسمان می‌‌نگریسته‌‌اند. تحلیل‌‌های جدید نشان می‌‌دهد که منظومه‌‌ی «پدیدارها» ( ) از آراتوس، در واقع ترجمه‌‌ای از دانش اخترشناسی بابلی بوده است.[25]

تمام این شواهد نشان می‌‌دهد که نخستین داده‌‌های مربوط به صورت‌‌های فلکی در محدوده‌‌ي 36 درجه‌‌ي‌‌ عرض شمالی و در زمانی بین 2900-2600 پ.م گردآوری شده است. بدیهی است که این به معنای صورت‌‌بندی‌‌شدنِ صورت‌‌های فلکی در این زمانِ دوردست نیست، اما می‌‌توان کهن‌‌ترین داده‌‌ها و ثبت‌‌هایی که پس از قرن‌‌ها مشاهده‌‌ی متوالی، به صورت‌‌بندی صور فلکی انجامید را به این دوران مربوط دانست. در زمان یاد‌‌شده، تنها تمدن‌‌های مصر و ایـران شرقی‌‌-‌‌ایلام‌‌-‌‌سومر بر پهنه‌‌ی زمین وجود داشتند. چنان‌‌که دیدیم، از سومرِ این دوران، اسنادی در دست داریم که غیابِ مفهوم صور فلکی را نشان می‌‌دهد. اسناد بازمانده از مصرِ‌‌ این دوران هم، چیزی نزدیک به صورت فلکی را فاقد است و گذشته از این، سرزمین مصر خارج از دامنه‌‌ی عرض 36 درجه قرار دارد. در مورد ایلام چیز زیادی نمی‌‌دانیم، چون اسنادِ نوشتاریِ انگشت‌‌شماری از این دوران در دست داریم که بیشترشان هم خوانده نشده‌‌اند. با وجود این، با توجه به آنچه گذشت، تنها جایی که می‌‌توانسته است نخستین داده‌‌های مربوط به مکان قرارگیری ستارگان را ثبت کند،‌‌ احتمالاً مجموعه‌‌ی ایلام-ایران شرقی بوده است.

محدوده‌‌ی 36 درجه، نسبت به یونان و آناتولی، جنوبی و نسبت به مصر، شمالی است و بی‌‌تردید رصد‌‌کننده‌‌ی باستانیِ موردِ نظر، در این دو منطقه نمی‌‌زیسته است. در واقع عرض 36 درجه‌‌ي ‌‌شمالی، دقیقاً همان است که ایـران‌‌زمین در آن قرار گرفته است. تورستون که بخش عمده‌‌ي‌‌ این محاسبات را انجام داده، بر همین مبنا بابل و سومرِ باستان را خاستگاه رصدِ ستارگان و ترسیم نقشه‌‌ي‌‌ آسمان به شکل کنونی دانسته است.[26] به برداشت قانع‌‌کننده‌‌ي او تنها یک نکته باید افزوده شود و آن هم اینکه، بابل بر خلاف تصورِ وی یک واحد تمدنی مستقل و مجزا از سایر بخش‌‌های ایـران‌‌زمین نبوده است و از همان ابتدای هزاره‌‌ی سوم پ.م، تمدنِ درهم‌‌تنیده‌‌ي میانرودان‌‌-ایلام، در تماس و ارتباطی چشمگیر و استوار با سایر بخش‌‌های ایـران‌‌زمین (منطقه‌‌ي قفقاز، ایـران شرقی و ایـران مرکزی) قرار داشته است. بنابراین شاهدی در دست داریم که احتمالِ ریشه‌‌گرفتنِ بخشی از اخترشناسیِ جهان باستان در ایلام و ایران شرقی را طرح می‌‌کند.

در زمانی که گردآوری داده‌‌های اخترشناسانه آغاز شد، تنها سومریان و ایلامیان در جایِ‌‌ مناسب بوده‌‌اند و سومریان هم بنا بر اسنادشان نشان می‌‌دهند که این کار را نمی‌‌کرده‌‌اند. بنابراین تنها ایلام -و شبکه‌‌ی دولتشهرهای متصل به آن، در ایـران مرکزی و ایـران شرقی‌‌- به عنوان محتمل‌‌ترین امکان، باقی می‌‌ماند.

شاهدِ دیگرمان، به زمان‌‌بندیِ‌‌ اسناد بابلی مربوط می‌‌شود. چنانکه دیدیم، کهن‌‌ترین اسنادِ باز‌‌مانده‌‌ی مربوط به صورت‌‌های فلکی به بابل مربوط می‌‌شود، اما جالب است که ثبت این اسناد، همزمان با گسترش نفوذ کاسی‌‌ها بر بابل آغاز می‌‌شود. نگارش متن انوما آنو انلیل، در قرن هفدهم و همزمان با چیره‌‌شدنِ کاسی‌‌ها بر منطقه آغاز شده است و می‌‌دانیم که کاسی‌‌ها مردمی بودند که از فلات ایران و آن سوی زاگرس می‌‌آمدند،‌‌ چنان‌‌که هنوز هم نامشان بر مناطقی مانند کاشان و قزوین (کَسپین) و دریای کاسپین (خزر) باقی مانده است. بنابراین روشن است که آغاز دومین گامِ تکاملِ اخترشناسی جهان باستان؛‌‌ یعنی ثبت منظم داده‌‌ها در یک بایگانیِ منسجم و رجوعِ مداوم به آن، همزمان با چیرگیِ فرهنگ کاسی بر بابل آغاز شده است.

کاسی‌‌هایی که به بابل هجوم بردند، دیرپاترین سلسله‌‌ی حاکم بر این قلمرو را پدید آوردند و برای بیش از ٥٠٠ سال بر این سامان حکومت کردند. اینان مردمی جنگاور و از نظر فرهنگی عقب‌‌مانده‌‌تر از ایلامیان بودند که پیوندهایشان را با خویشاوندانشان در آن سوی زاگرس حفظ کرده بودند. در دوران کاسی‌‌ها، ارتباط میان بابل و شوش که از دیرباز برقرار و نزدیک بود، به نوعی درآمیختگیِ فرهنگی و حتا سیاسی منتهی شد. اینکه دقیقاً در زمان یادشده، علم اخترشناسی به معنای واقعی کلمه در میانرودان آغاز می‌‌شود، معنادار است.

جالب است که دومین جهش در این دانش نیز در پیوند با رخدادی مشابه انجام پذیرفت و با مقطع تاریخی مشابهی همزمان بود. چنان‌‌که دیدیم،‌‌ از بایگانی انوما آنو انلیل، چنین برمی‌‌آید که میراث اخترشناسیِ سومری و بابلی تا عصر نوبابلی، فاقد عناصر اصلیِ اخترشناسیِ متاخرترِ کلدانی بوده است. توجهِ این متن بر تغییرات ماه و خورشید و آب و هوا -و نه ستارگان- متمرکز است و طالع‌‌بینی بر مبنای ارجاع به سیاهه‌‌ای از ثبت‌‌های قدیمی یا بازی با کلمات انجام می‌‌شده است؛ یعنی اخترشناسان بابلی و آشوری در این دوران، موقعیت‌‌های جویِ مشابه را در بایگانی خود وارسی کرده‌‌اند و بسته به رخدادهایی که در گذشته تجربه شده است،‌‌ معنای شرایط آسمانیِ کنونی را استخراج می‌‌کرده‌‌اند.

همچنین نگاه ایشان نیز به شاه و وضعیت سلامت و نیک‌‌بختی وی خیره بوده است؛ یعنی طالع‌‌بینیِ ستاره‌‌ای به معنای مرسوم، در این منابع وجود ندارند و اشاره‌‌ای به اینکه موقعیتِ ستارگان با بخت و سرنوشتِ تک‌‌تکِ مردمان ارتباط دارد،‌‌ در این منابع غایب است. در واقع شاه در این کتیبه‌‌ها همچون واسطه‌‌ای میان زمین و آسمان و موجودی بینابینِ مردمان و خدایان در نظر گرفته شده است که به همین دلیل، حال و روزش با رخدادهای آسمانی پیوند دارد.

این جهان‌‌بینی کاملاً با شیوه‌‌ي کلدانی‌‌ها که صورت‌‌های فلکی‌‌ای را در آسمان تشخیص داده‌‌اند و آن را با عناصر زمینی و اندام‌‌های بدن مربوط می‌‌ساختند و در نظامی شبه‌‌علمی به طالع‌‌بینی می‌‌پرداختند، تفاوت دارد. در واقع با مقایسه‌‌ی انوما آنو انلیل و منابع کلدانیِ متاخر، می‌‌توان به روشنی دریافت که در فاصله‌‌ي قرون ششم و پنجم پ.م؛ یعنی همان دورانی که نفوذ پارس‌‌ها و مادها در بابل آغاز شد و تثبیت گشت، چرخشی جدی در نگاه بابلیان نسبت به ستارگان رخ داده است. تا پیش از این تاریخ، حتا یک سندِ اکدی در دست نداریم که به مفاهیمی مانند صورت‌‌های فلکی، طالع‌‌بینی برای تمام مردمان و ارتباط میان ستارگان و عناصر و اندام‌‌ها اشاره کند. تا اواسط قرن هفتم پ.م که پارس‌‌ها و مادها به تدریج در منطقه چیرگی می‌‌یافتند، تنها چهار صورت فلکیِ قابل تشخیص، در آسمان‌‌نمای بابلیان وجود داشته است که به هیچ عنوان کارکرد نجومیِ دوران کلدانی‌‌ها را نداشته است. پس از آن،‌‌ ناگهان با متنِ مول‌‌آپین روبرو می‌‌شویم که تمام صورت‌‌های فلکیِ اصلیِ مربوط به دایره‌‌البروج را داراست بی‌‌آنکه پیوندی اندام‌‌وار با اساطیر مهم میانرودانی برقرار سازد.

پس از این دورانِ گذار، اخترشناسی بابلی به مفاهیمی مانند صورت فلکی،‌‌ گاهشماریِ خورشیدی‌‌ و مدلی تحلیلی از اندرکنشِ صورت‌‌های فلکی و ستارگان دست یافته است که گسستی جدی را نسبت به سنت سومری‌‌-‌‌بابلیِ قدیمی نشان می‌‌دهد. این چارچوبِ نو را قاعدتاً مغان ایـرانی به همراه آورده‌‌اند و به همین دلیل هم محاسبه و تشخیص صورت‌‌های فلکی را باید به ایشان نسبت داد،‌‌ نه بابلیان.

قبایل ایرانی‌‌ای که مغان طبقه‌‌ي دانشمندشان محسوب می‌‌شدند، در قرون آغازین هزاره‌‌ي‌‌ سوم پ.م در بخش‌‌های شمالیِ فلات ایـران می‌‌زیستند و از همان جا با دو موج، به ایـران شرقی و غربی مهاجرت کردند. این دقیقاً همان عرض جغرافیایی 36 درجه و همان زمانی است که صورت‌‌های فلکی باید در آن تکامل یافته باشند. دیدگاه تورستون، درباره‌‌ی محدودبودنِ منشا نجوم به بابل، از این رو نادرست است که بسیار بعید است که صورت‌‌های فلکی در 2900-2600 پ.م در بابل ابداع شده باشد، اما تا زمان ورود پارسیان به منطقه، هیچ اثری از آن در کتیبه‌‌های بابلی باقی نمانده باشد، آن هم در شرایطی که منابع نجومی بابلی وجود دارد و از چارچوبی متفاوت و ابتدایی‌‌تر پیروی می‌‌کند.

با مرور داده‌‌های تاریخی، روشن می‌‌شود که صورت‌‌های فلکیِ امروزین ما، از اصل و تباری دیرینه و روشن برخوردار است. به کمک اسنادِ ارائه‌‌شده، می‌‌توان زمان و مکانِ صورت‌‌بندیِ ستارگان آسمان به شکل این ١۲ صورت فلکی و تشخیص چرخه‌‌های زمانیِ حرکتشان را با دقتی قابلِ توجه شناسایی کرد.

گام‌‌های تکامل این نقش‌‌مایه‌‌ها احتمالاً چنین بوده‌‌ است:

گام نخست: در تمدن‌‌های باستانی، توجه به ستارگان تا حدِ نامگذاری برای برخی از ستارگان و احتمالاً خوشه‌‌های ستارگان (مانند پروین) پیشروی کرده است. این گام، احتمالاً در تمام تمدن‌‌های جهان باستان به طور همزمان و واگرا پیش رفته‌‌ و سنت‌‌هایی محلی را در این زمینه پدید آورده است. امروزه حتا در زبان قبایلِ گرد‌‌آورده و شکارچی هم برای برخی از ستارگان اسم‌‌هایی پیدا می‌‌شود. در کهن‌‌ترین تمدن‌‌های یکجانشین -یعنی سومر‌‌ و ‌‌ایلام و ‌‌سیستان، مصر، تمدن دره‌‌ی سند، آناتولی و آسورستان- نیز احتمالاً همین روند طی شده است. هر چند داده‌‌های ما در مورد نام و نشان‌‌های ابداع‌‌شده در برخی از این فرهنگ‌‌ها (مانند سومر و مصر) بیشتر و در مورد برخی (مانند ایلام و دره‌‌ي سند) ‌‌کمتر یا در حد هیچ است. به هر صورت ردپاهای این مرحله را از همان ابتدای ظهورِ خط و نویسایی (در میانه‌‌ي هزاره‌‌ي چهارم پ.م) در تمدن‌‌های یاد‌‌شده می‌‌توان دید.

گام دوم: خوشه‌‌هایی از ستارگان تشخیص داده شده‌‌ است و این حقیقت که این خوشه‌‌ها مسیرهایی مشخص را در پیوند با هم طی می‌‌کنند، شناسایی شده است. به این ترتیب مفهوم نجومیِ صورت فلکی ابداع شده است، اما این صورت‌‌های فلکیِ اولیه با نظام گاهشماری پیوند نخورده بودند؛ یعنی در این دوران کسانی که می‌‌کوشیدند با تلفیقِ تقویم شمسی و قمری راهی برای تعیینِ سال نو بیابند، هنوز ارتباط چرخه‌‌های ستارگان با این موضوع را در نیافته بودند. در این مرحله برخی از صورت‌‌های فلکی، شناخته شده بودند و نام و نشانی هم داشتند، اما با محاسبات ریاضی برای پیش‌‌بینیِ مسیرشان پیوند نخورده بودند و ارزش تقویمی نداشتند. متونی مانند انوما آنو انلیل، به این مرحله تعلق دارند. در این متن، چنان‌‌که دیدیم، ستارگان در امر طالع‌‌بینی و فالگیری، نقشی حاشیه‌‌ای بر دوش دارند و حتا از رخدادهایی مانند تندر و آذرخش و وزش بادها هم بی‌‌اهمیت‌‌تر قلمداد شده‌‌اند. شواهد نشان می‌‌دهد که بابلیان در گردآوریِ داده‌‌های مربوط به این مرحله، پیشرو و فعال بوده‌‌اند و به بایگانی‌‌هایی دقیق‌‌تر و غنی‌‌تر از سایر تمدن‌‌ها دست یافتند.

این گام به احتمال زیاد در ابتدای قرن هفدهم پ.م در میانرودان -و به احتمال زیاد ایلام‌‌- آغاز شده است و با ارجاع به داده‌‌های کهن‌‌تری که سابقه‌‌شان به اواخر هزاره‌‌ی سوم پ.م (حدود ۲۱۰۰ پ.م) می‌‌رسیده، غنی شده است. دلیل اینکه ایلام را در این میان مهم می‌‌دانم آن است که تحول یادشده از نظر سیاسی با ورود کاسیان به بابل و چیره‌‌شدنشان بر این شهر همزمان است. اوج رونق این اندیشه و شتاب‌‌زده‌‌ترین دورانِ تدوین و نگارش متونِ مربوط به این سنت فکری به دوران کاسیان مربوط می‌‌شود که با انقراض ایشان در قرن دوازدهم پ.م، این سنت نیز رو به انحطاط رفت.

گام سوم: پیوند میان چرخه‌‌های سالانه‌‌ی صورت‌‌های فلکی در آسمان و چرخه‌‌های ماه و خورشید شناسایی شد و راهی برای محاسبه‌‌ی آن‌‌ها نسبت به هم ابداع گشت.

این گام، همان روندی بود که صورت‌‌های فلکی را با گاهشماری، مربوط کرد و مفهوم امروزین صور فلکیِ دوازده‌‌گانه را ممکن ساخت. متنی که ظهور این مرحله را نوید می‌‌دهد، «سه ستاره برای هر یک» است که کتیبه‌‌ی «مول‌‌‌‌آپین» شکلِ پخته و تکامل‌‌یافته‌‌ی آن را نشان می‌‌دهد. این سنت در اواخر دوران زمامداری کاسیان (قرن دوازدهم پ.م) در بابل آغاز شده است و احتمالاً با فرهنگ ایلامی در ارتباط بوده است؛ چراکه دو قرن پایانیِ عصر کاسیان در بابل با نزدیکی و در‌‌آمیختگیِ شدید سپهر بابلی و ایلامی همراه است و همین هم در نهایت به فتح بابل توسط ایلامیان و نابودی کاسیان منتهی شد. سنت یاد‌‌شده تا اواسط قرن هفتم پ.م (۶۸۶ پ.م) ‌‌دوام آورد و این زمانی بود که بابل به دوران نوبابلی وارد شد و بزرگ‌‌ترین قدرت منطقه یعنی آشور در مدت یک نسل از میان رفت و جای خود را به قدرت‌‌های نوظهور پارسی و مادی داد.

گام چهارم: که از همه مهم‌‌تر است، دورانی است که داده‌‌های مستقیم فراوانی از آن در دست داریم.

در این عصر، همان نظام بابلی به شکلی نهایی تکوین یافت و هفت‌‌اختر و ١۲ صورت فلکیِ آشنای امروزین را پدید آورد. این دوران با نخستین شکل‌‌گیریِ تقویم خورشیدی نیز همراه بود و این همان بود که گاهشماریِ رسمی هخامنشیان را بر‌‌می‌‌ساخت. در این دوران بود که ١۲ صورت فلکی با نام‌‌ها و نشان‌‌های امروزین تثبیت شد و هر یک به یکی از ماه‌‌های سال خورشیدی منسوب شد. تدوین این نظامِ ترکیبیِ گاهشماری-‌‌اخترشناسی بی‌‌تردید در دوران زمامداری هخامنشیان انجام پذیرفته است. بابل بی‌‌تردید یکی از کانون‌‌های اصلی صورت‌‌بندی آن بوده است و چه بسا که شهرهای بزرگِ همسایه‌‌ی آن، یعنی شوش و هگمتانه نیز در این روند سهیم بوده باشند. هر چند یونانیانی که بعدها تاریخ نجوم امروزینِ ما را نوشتند، بیشتر بابل را می‌‌شناختند و تا آنجا سفر کرده بودند.

روند یاد‌‌شده از ۶۸۶ پ.م و با ورود پارس‌‌ها و مادها به صحنه‌‌ی سیاست جهان باستان آغاز شد و تا ابتدای قرن چهارم پ.م به وضعیتی نهایی دست یافت؛ چون منابع ترجمه‌‌شده‌‌ي یونانی و مصری که به این دوران مربوط می‌‌شود، شکل پخته و تکمیل‌‌شده‌‌ی آن را نشان می‌‌دهد.

 

 

  1. . Michael Rappengluck
  2. . Rappengluck
  3. . Sparavigna, 2008.
  4. . واندروردن، 1386: 73.
  5. . Hunger, and Pingree, 1999.
  6. . Horowitz, 1998: 166-168.
  7. . Horowitz, 1991: 406-417.
  8. . Horowitz, 2005.
  9. . Hommel, 1908.
  10. . واندروردن، 1386: 88-94.
  11. . Meller, 2004.
  12. . Reichert, 2004: 52–59.
  13. . Iroku, 2008.
  14. . Koch-Westenholz, 1996: 78.
  15. . Hunger, 1992.
  16. . Brown, 2000: 254 , 255.
  17. . واندرودرن، 1386: 93.
  18. . واندرودرن، 1386: 95.
  19. . واندرودرن، 1386: 98-102.
  20. . کتاب اشعیای نبی، 13، 47.
  21. . Barton, 1994: 9.
  22. . Cicero, On Divination, 1, 19; 2, 46.
  23. . Peliny, Natural History, 7, 193.
  24. . Diodorus, Historiae, 2, 31, 8.
  25. . Brown Jr., 1885: 137-138
  26. . Thurston, 1994: 135-137.

 

 

ادامه مطلب: گفتار سوم: ظهور مفهوم هفت اختر

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب