گفتار چهارم: خاستگاه برجهای دوازدهگانه
دایرهالبروج، نواری فرضی در آسمان است که حدود ١۲ درجه پهنا دارد و مسیر حرکت روزانهی خورشید در آسمان را نشان میدهد. آسمان بر مبنای این نوار به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم میشود و صورتهای فلکیای که بر روی این نوار قرار میگیرند، صورتهای دوازدهگانهی نماد برجها را تشکیل میدهند. در ابتدای کار، هر صورت فلکی در ٣٠ درجه از آسمان، که مربوط به برجِ همنامش میشد میگنجید، اما در گذر قرنها به خاطر وجود میل در محور اعتدالین، این ترتیب به هم خورده است. طوری که امروز بخشی از صورت فلکی ماهی، در برج بره قرار دارد و ستارههای بره را در برج گاو میبینیم.
امروز تقریباً تمام منابع جدیِ تاریخ نجوم، خاستگاه صورتهای فلکی را بابل میدانند و منابعی غیرجدی هم وجود دارند که سرچشمهی آن را یونان باستان فرض میکنند. یکی از دلایل این باورِ عامیانه این است که کلیدواژههای نجومیِ رایج در زبانهای اروپایی، تباری یونانی دارند. چنانکه مثلاً جایی که هر یک از برجها در آسمان اشغال میکند را «کلیماتا» (
) میخوانند و این همان است که در فارسی نیز به شکل «اقلیم»، رواج یافته است. همچنین صورتهای دوازدهگانهای که به ترتیب بر مدار منطقهالبروج نشستهاند را 12 جایگاه (دودِکاتوپوس/
) مینامند. همچنین در زبان فنی نجوم قدیمِ اروپایی، آن برجی را که مشرف به طلوع است را اِپانوفورای (
) و آن را که میرود تا غروب کند را آنوکلیماتا (
) مینامند.
در مورد برداشت عامیانهی یونانیمدار، به زودی بیشتر خواهم نوشت. پس در اینجا بحث خود را بر فرضیهي نیرومندتر و مقبولِ خاستگاه بابلیِ نجوم متمرکز میکنم.
چنانکه گذشت، الواحی از بابل باستان به دست آمده است که نشان میدهد نشانهگذاری ماههای قمری با ستارگان، از میانهي هزارهی دوم پ.م در این سرزمین رایج بوده است، اما فرهنگ بابلی در کل و تا پایان کار، از گاهشماری خورشیدی بیبهره بود و بنابراین گذر ماهها را با حرکت و تغییر شکل ماه اندازه میگرفت. از این رو خاستگاه برجهای دوازدهگانه نمیتوانسته است بابل باشد؛ چراکه مبنای دوازده برج آن است که چرخشِ صورتهای فلکی در آسمان، به شکلی ردهبندی شوند که هر ٣٠ درجه از آسمان، به خوشهای از ستارگان منسوب شود و این چرخشِ ٣٠ درجهای، از حرکت ماه، کندتر و با زمانبندی ماهِ قمری ناهمخوان است؛ یعنی بابلیهای باستان که به آسمان شبانه مینگریستند و ماه قمری را مبنای گاهشماری خود میدانستند، نمیتوانستند صورتهای فلکی دوازدهگانه را تشخیص دهند یا گردش آنها را در طی سال خورشیدی استانده کنند.
در غیابِ مفهوم انتزاعی ماهِ خورشیدی، که مستقل از حالات عینیِ ماه در آسمان است، آسمانِ شبانه صرفاً به مجموعهای از ستارگان فروکاسته میشود که ممکن است در پیوند با هم اَشکالی را نتیجه دهد، اما به توالی دقیق و روشنِ۱۲ برج که نمایندهی ماههای خورشیدی باشد، منتهی نمیشود. جدولهایی مانند «سهتا برای هر یک» که ذکرشان گذشت نیز به همین دلیل دقیق و کارآمد نبودند و صورتهای فلکیِ واقعی را تعریف نمیکردند؛ چراکه یک صورت فلکی که از ستارگانِ ثابت تشکیل یافته است، هر شب کمی بیش از ٣٠ درجهي آسمانِ شبانه را میپیماید، در حالی که ماه، هر شب کمتر از ۲۸ درجه را طی میکند. از این رو اگر یک ماهِ قمری را با هر صورت فلکیای که همسان بگیریم، پس از چند سال خواهیم دید که این همزمانی به هم خورده و طلوع و غروب ماه در برجی دیگر رخ نموده است.
به گمان من، همین شاهدِ مهم یعنی قمریبودنِ تقویم بابلی کافی است تا بیاعتباربودن دیدگاه امروزین در مورد تکامل ۱۲ برج در این فرهنگ را اثبات کند. به همان ترتیبی که مصریان از ابزار ریاضی و عددنویسیِ لازم برای رصد ستارگان و تشخیص سیارهها بیبهره بودند، بابلـیهـا هـم به دلیـل ضعف دستگاه گاهشماریشـان، بختـی برای صـورتبندی ۱۲ برج ـ با ساختاری مبتنی بر سال شمسی ـ نداشتهاند.
با وجود این، ما همچنان میبینیم که کهنترین سند در مورد صورتهای فلکی در بابل یافت شده است. به طوری که در تمام کتابهای تاریخ نجوم، با قاطعیت گفته شده که شهر بابل، خاستگاه این نظام ردهبندی صور فلکی بوده است. برای داوری دربارهي این فرضیه، باید نخست شواهد مربوط به آن را دقیقتر بررسی کنیم، اما بد نیست پیش از وارسی دادههای موجود از بابل، نخست مقدمهای دربارهی سابقهی مسئله بچینیم.
آنچه در مورد صورتهای فلکی اهمیت دارد، دلالتِ نمادشناسانهي آن است. ستارگانِ متحرک بر گنبد سپهر را میتوان به بیشمار شیوهی گوناگون دستهبندی کرد و هر خوشهای از آنها را میتوان به بیشمار شکلِ تخیلی و چیز یا جانورِ مختلف منسوب دانست. اینکه چرا خوشهای از ستارگان به این شکلِ خاص به هم متصل شده و مثلاً کژدم نامیده شدهاند، پرسشی است که معمولاً در زمینهی نجوم جهان باستان طرح نمیشود.
اگر این آشناییزدایی انجام نشود و شکلِ ستارگان در قالب صور فلکی پیشفرض گرفته شود، پژوهشگر از دسترسی به خزانهی مهمی از پرسشهای مهم بازمیماند. یک نمونه از پیامدهای این غفلت را میتوان در آثار پژوهشگرِ نکتهبین و خلاقی مانند «اولانسی» بازجست. بحث او تا حدودی بر این مبنا استوار شده است که میتراپرستانِ رومی، اساطیر خود را بر مبنای صورتهای فلکیِ از پیش موجود و مشخصی استوار کرده و مثلاً بر این مبنا، پیکرهی میترای گاوکُش را برساخته بودند. به عبارت دیگر در دیدگاه او، صورتهای فلکی و نمادپردازیشان بر اساطیر میترایی تقدم زمانی دارد و این میتراپرستان بودند که با وامگیری از رمزگانی نجومی و در دسترس، علایم دینیِ خود را برساختند.
اما پرسشی که در اینجا باقی مانده این است که اصولاً در ابتدای کار چرا خوشهی ستارگانِ اطراف الدبران را گاو نامیدند، تا به دنبال آن پرسئوسِ ایستاده بر سرِ او را همچون پهلوانی قربانگر تجسم نمایند؟ پس آن پرسش اصلی که پیشاروی ما قرار دارد، کند و کاو در دلیلِ منسوبشدنِ خوشهای از ستارگان به شکلی خاص است. البته در جریان این جستوجو ناگزیر خواهیم بود تا سیر تحول دانش اخترشناسی و الگوی دقیقترشدنِ رصد ستارگان را نیز دریابیم.
اگر بدون مجهزبودن به این پرسشها در این زمینه گمانهزنی کنیم، در معرض خطرِ خیالپردازی و افسانهبافی قرار میگیریم. از آن نوعی که در قرن نوزدهم، بسیاری از دانشورانِ اروپایی با آن دست به گریبان بودند. در این دوران در مورد اینکه چرا صورتهای فلکی به این ترتیب نامگذاری و تصویر شدهاند، چند نظریهی نه چندان پذیرفتنی وجود داشت.
یک نظریه، به اواخر قرن نوزدهم تعلق دارد و توسط «بولینگر» ارائه شده است. او در سال ۱۸٩٣م. کتاب «ناظر ستارگان» را منتشر کرد و در آن ادعا کرد که صورتهای فلکی، شکلی رمزآلود از بازگوکردنِ روایتهای کتاب مقدس هستند. او میان علایم صورتهای فلکی و کتاب مقدس، همخوانيهایی دید و بر این مبنا گمان کرد که صورتهای فلکی را از روی منابع یهودی ـ مسیحی برساختهاند.[1] به عنوان مثال او در کتاب حزقیال، چهار جانورِ نمایانشده در مکاشفهی او را با چهار صورت فلکی شیر، گاو، عقاب (که از دید او با عقرب برابر است) و دلو همتا دانست.
برداشت دیگر آن بود که این ۱۲ صورت فلکی با۱۲ قبیلهی بنیاسرائیل همارز هستند. مثلاً «مارتین» ادعا کرده است که شیوهی چیدهشدنِ ۱۲ قبیله در کتاب اعداد با صورتهای فلکی، همارز است. به شکلی که چهار قبیلهی اصلیِ یهودا، روبین، افراییم و دان، به ترتیب با صورتهای فلکی شیر، دلو، ثور و عقرب یکسان هستند.
این برداشتها که به گنجاندن برجهای دوازدهگانه در زمینهای یهودی ـ مسیحی گرایش داشت، امروز دیگر هواداری ندارد. دلیل رونق این نگرش در اواخر قرن نوزدهم، آن بود که در آن هنگام از سویی، قدمت روایتها و منابع یهودی و مسیحی را زیاد تخمین میزدند و گاه سابقهی سنت یهودی را تا ابتدای هزارهی دوم پ.م عقب میبردند. از سوی دیگر، تاریخ تدوین ۱۲ صورت فلکی را در شکل غیرصریحِ آن، به تورات و در شکل صریح، به منابع یونانی و مصریِ عصر مسیحی محدود میدانستند.
در واقع، کهنترین اثرِ نقاشیشدهی ۱۲ صورت فلکیِ مشهور امروزین نیز به نگارهای از سال ٥٠ پ.م موسوم به دایرهالبروج دِندِرا در مصر مربوط میشود. کهنترین متن غربی که صورتبندیِ ستارگان در صورتهای فلکی را به شکل امروزین نشان میدهد، «چهار کتاب» است که توسط «بطلمیوس» در قرن دوم و سوم میلادی نوشته شده است. این متن مرجعی است که کل نجوم و صور فلکیِ دوران قرون وسطا بر مبنای آن شکل گرفته و با ارجاع به آن تدوین گشته است. اینها همه بدان معناست که تا ابتدای قرن بیستم، غربیان تنها منابع نجومیِ قرون اولیهی مسیحی را میشناختند و کهنترین متونی هم که برای ایشان اهمیت داشت، کتاب مقدس بود و طبیعی بود که این دو را به هم وصل کنند.
***
تاریخِ راستینِ تقسیم اختران آسمان به ۱۲ صورت فلکی به قرن هفتم و ششم پ.م بازمیگردد. در این تاریخ، پس از فروپاشی دولت آشور و نیرومندشدنِ دولتهای ماد و بابل، از ترکیب آرای مغانِ ماد و کاهنان بابلی، چارچوب نظریای پدید آمد که بعدتر با نامِ «حکمت کلدانی» شهرت یافت[2] و به دلیل ارجاعهای فراوانِ عهد عتیق به بابل، بیشتر به این شهر منسوب شد. با توجه به همزمانیِ ظهور این عناصر در بابل و سیطرهی پارسها و مادها بر میانرودان، تردیدی در این نکته نیست که شهرهای بزرگِ همسایهی بابل ـ مهمتر از همه شوش و همدان ـ در این صورتبندیِ نظری مؤثر بودهاند. با توجه به اسناد اوستایی و اهمیت مراکز اخترشناسیِ ایـران شرقی در دورانهای بعدی، حدس من آن است که از همین زمان در بلخ و ری نیز مراکزی برای تولید این دانش وجود داشته است. زمان ظهور این چارچوب نظری هم دقیقاً با گسترشیافتنِ نفوذ فرهنگی آریاییان پارسی و مادی در بابل همزمان است و در نهایت به ظهور حکمت کلدانی در دوران هخامنشیان منتهی شد.
نخستین برگه دربارهي برجهای دوازدهگانه را در کتیبهای بابلی میتوان دید که به قرن هفتم پ.م تعلق دارد و بر حسب دو کلمهی آغازینش، مولآپین نامیده میشود. در این متنِ نجومی که به رصدهایی کهنتر نیز اشاره میکند، سال به ۱۲ ماهِ ٣٠ روزه تقسیم شده است. تا پیش از این تاریخ، سالِ بابلی، قمری بود و بر اساس تغییر شکل هلال ماه تنظیم میشد. از آنجا که بر حسب کتیبهي بیستون، اطمینان داریم که پارسیان تقویمی خورشیدی داشتهاند و مادها هم از نظر فرهنگی با ایشان همسان بودهاند، رواج این نوع از گاهشماری در بابل را باید ناشی از نفوذ فرهنگ مادها در بابل دانست؛ چراکه تاریخ نگاشتهشدنِ این کتیبه، دقیقاً با تاسیس پادشاهی ماد در همسایگی دولت بابل و وصلت شاه بابل با شاهدختِ ماد همزمان است.
کتیبهی مولآپین، از این نظر اهمیت دارد که نخستین نمونه از صورتهای فلکی و منظومههای دایرهالبروج در آن یافت شده است. در این متن، به ١٧ صورت فلکی اشاره شده است که تمام اشکالِ دوازدهگانهی بعدی در آن میگنجد. در نقشهي یادشده از صورتهای فلکی، الدبران در ١٥ درجهی صورت فلکی گاو (ثور) و آنتارس در ١٥ درجهی عقرب قرار گرفته و به این ترتیب نقاط مرجعی برای تعریف صورتهای فلکیِ بعدی پدیدار شده است؛[3] چراکه روش تفکیک صورتهای فلکی از هم در مسیر تکاملش، آن بوده است که ستارههای پرنوری که حدود۳٠ درجه با هم فاصله داشتهاند را در نظر گرفته و ستارگانِ اطرافش را با آن ترکیب میکردهاند و به اشکالی دست مییافتهاند و این تقریباً همان فاصلهای است که میان الدبران و آنتارس وجود دارد.
این شکل از تفکیککردنِ صورتهای فلکی، آسمانِ شبانه و اخترانِ ثابت در آن را به عنوان مرجع در نظر میگیرد و چرخش صورتهای فلکی در این زمینهی ثابت را در جدولهای نجومی محاسبه میکند. این روش را «اخترشناسی نجومی»[4] مینامند و آن را در مقابل «روش اعتدالی»[5] قرار میدهند که بر مبنای حرکت خورشید استوار شده است. از کتیبههای بابلی چنین برمیآید که روش نجومی، زودتر ابداع شده و بعدتر به روش اعتدالی، دگردیسی یافته باشد. این روند، معقول هم مینماید؛ چراکه گاهشماریِ کهنِ بابلیان، قمری بوده و به تدریج در دوران هخامنشی به شیوهي خورشیدی تحول یافته و روش اعتدالی بر تقویم شمسی مبتنی است.
در آن هنگام که صورتهای فلکی در بابل صورتبندی میشد، خورشید در صورت فلکی بره (حمل یا
) قرار داشت و از این رو، نخستین برجِ سال را بره دانستهاند و آن را با فروردین که جشن نوروز در آن برگزار میشود، یکی گرفتهاند. محاسباتِ اخترشناسانه نشان میدهد که زمان ورود خورشید به این برج، حدود ٢٧٠٠ پ.م و همزمان با فراگیرشدنِ عصر مفرغ در ایـرانزمین بوده است. از این رو برخی از نویسندگان تمایل دارند زمانی بسیار دورتر را برای تدوین این برجهای دوازدهگانه در نظر بگیرند.[6] برداشتی که تنها بر یک موقعیت نجومی مبتنی است و شواهدی باستانشناختی و مستند برای آن وجود ندارد. این در حالی است که بازسازیِ اخترشناسانهی دین اوستایی، نگارشِ نخستین کتیبههای نجومیِ دقیق در بابل، رواج تقویم خورشیدی و پیدایش نخستین دولت جهانی توسط کوروش بزرگ و سازمانیافتنِ گاهشماری و ساماندهی به مالیاتگیری (در عصر داریوش بزرگ) همه همزمان رخ داده است و الگویی تاریخی از گذار اجتماعی را نشان میدهد.
در بخشهای گذشته، در آن هنگام که سخن از شناساییِ ستارگان و نامگذاریشان پیش آمد، از نظام «سهتا برای هر یک» در بابل یاد شد. در این روش ستارگان را نام مینهادند و در خوشههایی کمابیش سهتایی، به هم متصلشان میکردند. با وجود این، نمیتوان این خوشههای دوازدهگانه را با برجهای دایرهالبروج همسان دانست؛ چراکه تا زمان تدوین کتیبهی مولآپین، یعنی تا دوران ظهورِ دولت ماد که مفهوم صورت فلکی در بابل به تازگی رواج مییافت، شمارشان هنوز ۱۲ تا نبود. اگر بخواهیم نام و نشانِ صورتهای فلکیِ نگاشتهشده در مولآپین را استخراج کنیم و آن را با صورتهای فلکی آشنای دیگر تطبیق دهیم، به سیاههای گویا دست خواهیم یافت. بر این مبنا صورتهای فلکی بابلی عبارتاند از:
الف) «مول مول» یا «خوشهي پروین» که در عربی «ثریا» خوانده میشود و یونانیان آن را «پلئیادِس» (
) مینامند.
در نجومِ امروزین، خوشهی پروین بخشی از صورت فلکی گاو محسوب میشود، اما روشن است که در زمان تدوینِ نجوم بابلی، آن را صورت فلکی متمایزی میدانستهاند و نخستین صورتِ طلوعکننده در سال نو به شمار میآوردهاند. بر این مبنا میتوان تخمین زد که نخستین شکل از رصدِ این خوشه و تلاش برای سازماندهی نجومیِ یادشده در 2300 پ.م آغاز شده است و این زمانی است که خورشید در این صورت فلکی طلوع میکرده و اعتدال بهاری در آن قرار میگرفته است. بارِ دیگر تأکید میکنم که این به معنای ابداع دایرهالبروج یا هفتاختر در این زمان نیست، بلکه تنها مقطع تاریخیِ توجه به خوشهی پروین و تفکیکشدن آن از سایر ستارگان را نشان میدهد. خوشهی پروین در تمام تمدنها مهم پنداشته میشود. در آیین هندو، آن را نشانهی ۶ مادرِ خدای جنگ (اسکاندا) میدانند که خود، ایزدی شش چهره است. در تورات نیز سهبار، به این صورت فلکی اشاره شده است.[7]
ب) «گوآنّا»؛ که در بابلی «گاو آسمانی» معنی میدهد.[8]
این همان صورت فلکیِ گاو یا ثور است و در ماه اردیبهشت در اوج قرار دارد. پرنورترین ستارهی این صورت، الدبران است که در اخترشناسی ایـران باستان، «سَدویس» نامیده میشده است. نام اروپایی این ستاره از الدبرانِ عربی گرفته شده است که به معنای «پیرو و دنبالهرو» است و احتمالاً بدان دلیل که خوشهی پروین را دنبال میکند، به این ستاره اطلاق شده است. در مصر، این صورت فلکی با «گاوِ آپیس» که تناسخ ایزدِ «اوزیریس» دانسته میشد، همتا بود.
پ) «سیپازیآنّا»؛ که در بابلی «چوپان راستین (یا وفادارِ) آنو» معنی میدهد.
این نام به صورت فلکیِ جبار اشاره میکند. احتمالاً این لقب، به ایزدی فروپایه به نام «پاپ شوکال» یا «نین شوبور» اشارهمیکرده که در میانرودان، پیک خدایان بوده است. جالب است که در منابع بابلی، نماد او را خروس میدانستند و معمولاً همراه با پرندهای تاجدار که همان خروس باشد، تصویرش میکردند. این صورت فلکی را در مصر «ساح» مینامیدند که به معنای «راهپیما، کسی که راه میرود» است. این شخصیت، صفات یک شکارچی را هم در خود دارد. در یونان، این صورت فلکی را «اوریون» مینامیدند که مردی شکارچی بوده که به دلیل توهین به ایزدبانوی شکار (آرتمیس) به دست او کشته شده است. در عهد قدیم سهبار به این صورت فلکی اشاره شده است.[9]
ت) «شوگی»؛ که در بابلی به معنای «پیر» است.
این صورت فلکی با «پرساوش ایرانی» و «پرسئوس یونانی» برابر است.
ث) «زوبی»؛ که در بابلی یعنی «شمشیر خمیده»، که در روم «Auriga» نامیده میشد و در لاتین به معنای «ارابهران» است. جالب است که در منابع رومی و یونانی در مورد ارتباط این صورت فلکی با گردونه، ابهامی وجود داشته است. رومیان که این نام را برای این صورت فلکی پذیرفته بودند، آن را به کلاه یک ارابهران تشبیه میکردند که برای شکلی از این دست، بسیار دور از ذهن است. یونانیان آن را با ایزدِ آهنگری ـ هفائیستوس ـ یکی میدانستند و میگفتند چون پایش لنگ بوده ارابه را او ابداع کرده است. برخی از منابع دیگر این صورت فلکی را با «پیختونیوس» پسر «هفائیستوس» یکی گرفتهاند که شخصیتی گمنام در اساطیر یونانی است و همان کسی است که به روایتی، گردونهی چهاراسبه را اختراع کرد و با آن به آتن تاخت و پس از کشتن شاه آن شهر (آمفوکتیون) بر آنجا حاکم شد. در بیشتر بازنماییهای این صورت فلکی در اروپا، آن را همچون چوپانی که بزی را در آغوش دارد تصویر کردهاند که ارتباطی با گردونهرانی ندارد. هر چند گاهی به شکلی سرسری، لگامِ ارابهای را هم به دست این چوپان بز به دست دادهاند.
ج) «ماشتاباگالگال»؛ که درسومری به معنای «دوقلوی بزرگ» است.
این دوقلو طبق اساطیرِ بابلی، عبارت بودند از: «مِشلامتایا» و «لوگالایرا». اولی، یعنی «آن کسی که از میان مردگان برخاسته است» و دومی یعنی «شاه بزرگ». پژوهندگان معاصر حدس زدهاند که منظـور از این دو لقب اشـاره به نِرگال ـ ایزدِ بابلـیِ جنگ و نابـودی ـ بوده باشد. چنانکه دیدیم رومیان و یونانیان نیز این صورت فلکی را با دوقلویی اساطیری، ولی به همین اندازه گمنام و مبهم همسان دانستهاند. در حالی که این نامها به دقت، لقبهای جمشیدشاه را در سنت هند و ایرانی نشان میدهند و زمان ظاهرشدنشان هم مصادف است با ورود فرهنگ آریایی به بابل. از این رو حدسِ من آن است که این عبارت ـ دوقلوی بزرگ ـ ترجمهای دقیق و درست از نام جمشید ـ جم یا یَمَه ـ بوده است که به معنای دوقلو نیز هست.
چ) «آللو»؛ که در بابلی دو معنا دارد، هم از آن، «خرچنگ» فهمیده میشود و هم «لاکپشت».
در منابع هندی این صورت فلکی را «کَرکَتَه» نامیدهاند که به سانسکریت، معنای «خرچنگ» میدهد. در یونان نیز آن را «
» مینامند، در همین معنی. شباهت آوایی میان کارکینوسِ یونانی و کرکتهی سانسکریت را برخی از نویسندگان همچون دلیلی برای وامگیری نجوم هندی از یونانی دانستهاند. حقیقت اما آن است که زبان سانسکریت و یونانی از نظر تبار خویشاوند است و کلمهی کرکته در سانسکریت، اصیل و بومی است و آن را از جایی دیگر وام نگرفتهاند. این کلمه در متون کهنی مانند وداها هم دیده میشود و بنابراین سابقهاش در این زبان از تمام منابع یونانی کهنسالتر است. مجرای وامگیری آن هم احتمالاً ترجمهی نظام اخترشناسیِ بابلی بوده که در زمان هخامنشیان و احتمالاً در قرن چهارم پ.م انجام پذیرفته است.
مصریان در حدود ۲۰۰۰ پ.م این صورت فلکی را تشخیص داده بودند و آن را «کارابوش» میخواندند که نام سوسکی قاببال است و نماد جاودانگی دانسته میشود. در سنگهای مرزیِ بابلیِ دوران کاسی ـ که «کودورو» نامیده میشود ـ نماد لاکپشت، بسیار تکرار میشود و با توجه به مضمون اخترشناسانهاش، احتمالاً به این مفهوم ارجاع میدهد. به عبارت دیگر چنین مینماید که بابلیان، نام آللو را در معنای لاکپشت برای این صورت فلکی به کار گرفته بودند، اما این کلمه به خاطر معنای دوگانهاش، ابتدا در ایـران ـ هند و بعدتر در یونان به خرچنگ ترجمه شده است. در منابع قبطیِ مصر، این صورت فلکی را «کلاریا» (
) نامیدهاند و در موردش توضیح دادهاند که یعنی «قدرت نهفته در ظلمت». به همین دلیل هم امروزه آن را با «آنوبیس» (خدای مرگ مصری) همتا دانستهاند.
ح) «اورگولا»؛ که در بابلی به معنای «شیر» است و توضیحی درخور در اساطیر بابلی ندارد.
خ) «آبسین»؛ که در بابلی یعنی «شیار شخم» و با غله و ایزدبانوی کشاورزی یعنی «شالا» مربوط بوده است.
بدین صورت که آن را در آسمان با گوشِ شالا که به خوشهی گندم شبیه بود، یکسان میدانستند. از آنجا که این نماد، به باروری و حاصلخیزیِ زمین مربوط بوده، بعدتر با «ایشتار» یکی پنداشته شده است. این دومین صورت فلکیِ بزرگ در آسمان شبانه است.
د) »زیببا آمنا»؛ که در بابلی «ترازو و پیمانه» معنی میدهد.
آن را در بابل با خدای خورشید ـ شَمَش ـ مربوط میدانستهاند و با قانون و عدالت مترادف میشمردند. هر چند در ادبیات بابلی اشارهی چندانی به پیوندِ «خورشید» و «ترازو» وجود ندارد. در حالی که چنین پیوندی میان «مهـر و ترازو» یا صورت زمینیاش، «جمشید و پیمانه یا جام» برقرار است.
ذ) «گیرتاب»؛ که در بابلی یعنی «عقرب». خاستگاه آن در اساطیر بابلی روشن نیست و در متون رومی و یونانی هم اصل و نسب روشنی ندارد.
ر) «پابیلساگ»؛ کلمهای است که از دو بخشِ «پابیل»، یعنی «خویشاوندِ مهتر» و «ساگ»، یعنی «رئیس، سرور» تشکیل یافته است و میتواند در مجموع به معنای «نیای بزرگ و رهبر قبیله» ترجمه شود.
در بابل او را به شکل شیردالی نمایش میدادند که سرِ انسان و بدن شیر و بالهایی بر دوش دارد. معمولاً با دو دُم و دو چهره بازنموده شده است که یکی از آنها به انسان و دیگری به پلنگ تعلق دارد. تا اینجای کار، شکل او به مشتقی از ایزد نِرگال ـ خدای جنگ ـ میماند که در دروازههای تخت جمشید هم نگهبانیِ قلمروی مقدس را بر عهده دارند. در برخی از نقشبرجستهها با آلت نرینهی بزرگی نمایش داده شده است و بنابراین باید با قدرت مردانه و باروری نرینه، نسبتی داشته باشد.
ز) «سوخورماشکو»؛ از دو کلمهی «سوخور»، یعنی بز و «ماشکو»، یعنی ماهی ساخته شده است و صورت فلکی بز ـ ماهی را نشان میدهد. این جانورِ افسانهای در میانرودان سابقهای دیرینه داشته و از حدود 2100 پ.م نمادِ رایجی بوده که ایزدِ خِرد و آبهای شیرینِ «ائا» یا «انکی» را نشان میداده است. این نقش در دوران کاسیان بر سنگهای مرزی (کودورو) زیاد دیده میشود.
ژ) «گولام»؛ که در بابلی «بزرگ و مهتر» معنی میدهد و با «دلو» برابر است. این کلمه لقب اِئا یا اِنکی هم هست.
س) «کونمِش»؛ که در بابلی به معنای «دُم» است و به صورت دو ماهی نمایش
داده میشده که دمهایشان به سمت هم قرار گرفته است و بنابراین در حال دورشدن از هم هستند.
وایت گفته است که این نماد به دو رودِ دجله و فرات اشاره میکند که در مسیرهایی متمایز جریان دارند و به مقصدی یگانه میریزند.[10] این تفسیر درست مینماید؛ چراکه میدانیم میان این نماد و ایزدِ آبها یعنی اِئا یا اِنکی نیز ارتباطی برقرار بوده است. چنانکه راجرز نیز نشان داده که این صورت فلکی با «زیبَتومِش» مربوط بوده و آن با ایزدِ آبهای سودمند مترادف است.[11]
ش) «سیمماخ»؛ که با ستارهی «اپسیلوس پگاسوس» برابر است.
ص) «آنونیتوم»؛ که همان صورت فلکی «آندرومِدا» یا «بانوی در زنجیر» است. در اساطیر یونانی آندرومدا، شاهدخت اتیوپی بوده است که توسط پرسئوس از چنگ اژدهایی دریایی نجات مییابد.
ض) «لوخونگا»؛ که با صورت فلکی «بره» برابر است.
آن را در بیشتر منابع به صورت «کارگرِ مزرعه» ترجمه کردهاند که درست است، اما ارتباط آن را با بره نشان نمیدهد. این در حالی است که این کلمه در زبان بابلی، معنای دیگری هم دارد که برای فهم کلِ صورتهای فلکی بسیار مهم است. «لو» در بابلی هم به معنای «مرد و کارگر» کاربرد دارد و هم در معنای «گوسفند و بره» به کار گرفته میشود. اگر این کلمه را از دو بخشِ «لو» و «خونگا» متشکل بدانیم، معنایش «گوسفندِ آرامشبخش» یا «برهی تسکیندهنده» خواهد شد و «برهي قربانی» را نشان میدهد. به زودی خواهیم دید که این تعبیر درستتر و از اهمیتی بسیار نیز برخوردار است.
چنان که میبینیم، تمام ۱۲ صورت فلکیِ مشهور بعدی در این سیاهه دیده میشوند، اما هنوز تعدادشان ۱۲ تا نیست و روشن است که با ماههای خورشیدی پیوند نخوردهاند.
این فرضیه که دستگاه یادشده برای صورتهای فلکی، از ماد و ایلام وامگیری شده و در بابل، بومی نبوده است را میتوان از گسست و تفاوت جدیِ این متن نسبت به اسناد کهنترِ میانرودانی دریافت. نوشتارهای میانرودان تا قرن هفتم و ششم پ.م همچنان همان قالب قدیمیِ تکاملیافته در دوران کاسیان را دارا بودند و ناگهان همزمان با ظهور دولت ماد و انقراض آشور و سر برکشیدنِ پارسیان در ایلام، دگردیسیای از این دست را هم میبینیم.
شاهد دیگری که این دعوی را به کرسی مینشاند، آن است که بر خلاف آنچه در بیشتر کتابهای تاریخ نجوم نوشته شده است، الواح بابلیِ یادشده با ۱٧ یا ۱۸ صورت فلکیشان، کهنترین یافتهی باستانشناختی دربارهی صورتهای فلکی نیستند. کهنترین سندِ در دست ما، که اتفاقاً ۱۲ صورت فلکی را با شماره و شکلِ درست نشان میدهد و قدمتی بیش از یک قرن را نسبت به اسناد بابلی دارد بشقابی مفرغی از مجموعهی یافتشده در لرستان است که به قرن هشتم پ.م مربوط میشود و ٢٠ سانتیمتر قطر دارد. این بشقاب در دوران درگیریهای خونین میان ایلام و آشور، در بخشهای غربیِ ایلام ساخته شده است و نقشهای 12 برج بر آن دیده میشود.[12]
آن را باید در کنار این نکته دید که آشوربانیپال حدود یک قرن پس از زمانِ ساختهشدنِ این پلاک، در کتیبهای از ۱۲ ایزد مهمِ ایلامی نام میبرد و بسیاری از مورخان اعتقاد دارند که اینها، نماد ماههای سال بودهاند.
ایزدانِ این کتیبه عبارتاند از:
راگیبا (که شباهتش با ماه بهاری اعراب، یعنی رجب تاملبرانگیز است)، سونوگورسارا (شاه بزرگ)، کارنا، کیرناماس، شودانو، آیپاکسینا، بیلالا، پانینگیری یا پانینتیری، سیلاگارا، نابسا، نابیرتو، کینداکاربو. برخی از این نامها (راگیبو، شودانو، بیلالا، نابسا، نابیرتو) سامی هستند و باقی، ریشهای ایلامی دارند.[13] بنابراین به احتمال زیاد، خاستگاه ۱۲ صورت فلکی، ایلام و ماد بوده است و بابلیان در دوران پادشاهیِ نو، آن را از متحدان نظامی و همسایگانِ خود وامگیری کردهاند.
در جدول زیر نام صورتهای فلکی را میبینید:

***
از مرور این دادهها برمیآید که تمام دادههای باستانشناختی و اسنادِ تاریخی در مورد خاستگاه دانشِ اخترشناسیِ جهان باستان به یک مرجع روشن ارجاع میدهند و آن هم ایـرانزمین است.
مفاهیمی پایه مانند سیارهها و ستارگان، صورتهای فلکی و به کارگیریِ فنون محاسباتی در فهم حرکت اجرام کیهانی، همه در این تمدن تکامل یافتند و از آنجا به تمدنهای همسایه راه یافتند. مهمترین بخشِ کاوششده از این تمدن، به فرهنگ میانرودان مربوط میشود، که برای چند دهه مستعمرهی اروپاییان بوده و بنابراین کاوشهای باستانشناسانهی دقیقی در آن انجام شده است.
بیتردید خودِ بابل هم در صورتبندی و تدوین نجوم جهان باستان نقشی مهم و بهسزا ایفا کرده است. چنانکه دیدیم، بخش مهمی از چارچوبها و بسترهای لازم برای رشد و تکوین دانش دقیق اخترشناسی در این سرزمین برپا شده بود و سیر تحول تاریخیِ آن را میتوان از دورترین زمانها ردیابی کرد. با وجود این، بابل را نمیتوان خاستگاه دانش نجوم دانست؛ چراکه تمام عناصر اصلیای که این دانش را به علمی فنی و دقیق تبدیل میکنند، در دو موجِ پیاپی، به طور ناگهانی در این سرزمین پدیدار شدند. این دو موج در قرون شانزدهم و هفدهم پ.م و ششم و هفتم پ.م برخاستند و به ترتیب به سیطرهی کاسیها و مادها ـ پارسها بر این قلمرو مربوط میشوند. پس از آن، سیر تحول نجوم بابلی، با روندی پیوسته ادامه یافت و به انباشت دادههای تجربی و دقیقترشدنِ مفاهیم و شاخهزایی در آنها انجامید. این رخدادی بود که در دوران هخامنشیان به انجام رسید و به خوبی در اسناد تاریخیِ بازمانده از این شهر انعکاس یافته است.
بر این مبنا، بابل را نمیتوان به عنوان یگانه مرجع و زادگاه دانش اخترشناسی در نظر گرفت. هر چند بیتردید باید آن را عضوی از شبکهي شهرهای تمدنساز ایـرانزمین دانست که در این مدت طولانی، تجربهها و دادهها و دستاوردهای خود را با هم تبادل میکردهاند. از درهمآمیختنِ این خزانهی فرهنگی بود که دانش نجوم به معنای واقعی کلمه در عصر هخامنشی پدیدار شد. در این دوران بود که رصد سیارهها و ستارگان، دوازده برج و صورتهای فلکی، به شکل امروزین تدوین شدند و چنانکه خواهیم دید، زیربنای زمانی-مکانیِ دنیای امروزین ما (هفته، ماه، ساعت، گاهشماری خورشید، اقلیمهای گوناگون و…) را پیریزی کردند.
دستاوردهای باستانشناسان و خواندهشدن و انتشار بخش مهمی از اسناد باستانیِ مربوط به این دوران، باعث شده است تا در دو دههی گذشته، تصویر ذهنیِ مورخان علم دگرگون شود. به شکلی که تقریباً تمام کتابهای جدیِ مربوط به این موضوع که از دههی ۱۹۰۰ م. به بعد نوشته شدهاند، خاستگاه دانش نجوم و اساطیر مربوط به آسمانِ شبانه را عصر هخامنشی میدانند. به عنوان مثال «بارتون» در تاریخ معتبری که بر اخترشناسی جهان باستان نوشته، این نکته که هخامنشیان بنیانگذارانِ دوازده صورت فلکی و پهنای ۱۲ درجهایشان در آسمان بودند را تایید کرده است.[14]
با وجود این، همچنان این تمایل در میان نویسندگان اروپایی وجود دارد که هر یک از شهرهای جهان باستان را که موفق به کاوش در آن شدهاند را تمدنی مستقل و مجزا فرض کنند. بر همین مبنا، مثلاً بابل و آشور و شوش و هگمتانه، نمایندگان تمدنهایی مجزا محسوب شدهاند، آن هم به این دلیلِ سادهانگارانه که در دورههایی متفاوت و توسط باستانشناسانی گوناگون و سنتهایی متفاوت حفاری شدهاند و با واژگان و چارچوبهایی متفاوت در موردشان نظریهپردازی کردهاند. این تقریباً شبیه به آن است که یافتههای موجود در شهرهای آبیدوس و ممفیس و هلیوپلیس را در مصر، به تمدنهایی متفاوت مربوط بدانیم، یا فرض کنیم رم و جنوا و میلان و پادوا در قرون وسطا، نمایندگان تمدنهایی متفاوت و مستقل بودهاند.
اگر با نگاهی سیستمی به تمدنهای جهان باستان بنگریم و مرزبندیهای میان آنها را با معیارهایی عینی و ملموس بسنجیم، درخواهیم یافت که در مورد تبارشناسیِ علم نجوم، با یک گسترهي تمدنی یگانه سر و کار داریم که بخشهایی از آن به خوبی شناختهشده و بخشهایی دیگر کاوشناشده و ناشناخته، باقی مانده است. با وجود این، اسناد نوشتاری و منابع باستانشناختی به قدری در دست داریم که بتوانیم با دقتِ به نسبت خوبی، سیر تحول این دانش را ردیابی کنیم. اگر با این چارچوب سیستمی به مسئله بنگریم، معمای هویت اخترشناسان جهان باستان نیز حل خواهد شد.
منبع دیگری که برای ردیابی خاستگاه دانش نجوم در اختیار داریم، آن منابع نوشتاری است که در دورانهایی جدیدتر به اصل و نسب این دانش اشاره کردهاند. دادههای بازمانده از تمدن ایرانی ـ متون پهلوی، سریانی، فارسی دری و عربی ـ به صراحت ایـرانزمین را خاستگاه این دانش میدانند؛ هر چند در این میان، گاهی به شخصیتهای نامدار مصری و یونانی و هندی نیز اشاره میکنند. منابع یونانی و رومیِ باستان در مورد هویت کسانی که بنیانگذار و مبلغ دانش نجوم بودند، دو نام را به تکرار مورد استفاده قرار دادهاند: «کلدانيها» و «مغان».
اگر از پیوستگیِ فرهنگهای درون تمدن ایـرانزمین غافل شویم و در هم تنیدگیِ مراکز جمعیتی و سیاسی آن را نادیده انگاریم، در برخورد با این نامها دچار سرگردانی خواهیم شد. از سویی، میدانیم که کلدانیها، قبیلهای بدوی و سامینژاد بودند که از حدود قرن دوازدهم پ.م، همزمان با آرامیها در مرزهای غربی میانرودان پدیدار شدند و به تدریج راه خود را به درون این قلمرو گشودند و به زودی دودمانهایی در بابل روی کار آمد که رهبران عشیرهایِ کلدان بنیانگذارانِ آن بودند. از سوی دیگر، خبر داریم که سطح دانش در این مردم بسیار اندک بوده است و به طور خاص نه در درون نظام قبیلهایشان و نه در زمان سیطرهشان بر میانرودان، دستاورد نجومی مهمی نداشتهاند.
در مورد نام مغان نیز همین مشکل را داریم. از سویی، منابع یونانی تأکید کردهاند که مغان، گروهی و جمعیتی مرموز بودهاند که در ماد زندگی میکردند. از سوی دیگر کهنترین اشاره به همین نام را در گاهان میبینیم که بیتردید به ایـران شرقی مربوط میشود. از طرفی از مغهایی مهـرپرست و ستایشگرِ ایزدان باستانی ایـران خبر داریم و از سوی دیگر در گاهان زرتشت، انجمن مغان، همان شاگردان برگزیدهاش هستند.
در یک جمعبندی کلی، اگر به شکلی پارهپاره و پراکنده به ایـرانزمین و فرهنگهای درونش بنگریم، مغان و کلدانیان را گروههای متفاوت، بیربط نسبت به هم و از نظر جغرافیایی دور از هم خواهیم دید و طبعاً تعبیرِ بسیار تکرارشدهي مغانِ کلدانی نیز برایمان نامفهوم خواهد نمود، اما اگر به پیوستگیِ فرهنگهای درونِ ایـرانزمین بنگریم، درمییابیم که مغان، گویی طبقهی روحانی و پریستارانِ قبایل آریایی بودند که در سراسر ایـرانزمین و تمام قلمروهای گشودهشده توسط این قبایل حضور داشتهاند و چه بسا که با شَمَنهای باستانیبومیِ ایلامی و گوتی نیز درآمیخته باشند. در این برداشت، وجود مغانی زرتشتی که در ایـران شرقی، شاگرد و پیرو زرتشت بوده باشند، هیچ تعجبی ندارد. همچنان که سرایندگان یشتها و سرودهای دیگرِ مربوط به ایزدان باستانیِ پیشازرتشتی را نیز میتوان مغ دانست. بر همین مبنا پریستاران و دانشمندان آریایی که به بابل و آشور کوچیدند، یا کاهنان و عالمانِ سامی این شهرها که با مغان درآمیختند نیز میتوانستهاند مغ نامیده شوند. چنانکه بعدها اشخاصی بسیار، با تبار و قومیتهای متفاوت را داریم که مغ نامیده میشوند و حتا دینشان هم متفاوت است. آخرین نمونهی نامدار در این مورد، «شمعون مغ» است که احتمالاً تباری یونانی و نامی عبری و دینی مسیحی داشته و در رم به شهرت رسیده و رقیب اصلی حواریونِ عیسی مسیح بوده است.
درآمیختگی و همگراییِ باورها و آداب و ذخیرههای فرهنگی و حتا بافت جمعیتیِ پیروان آرا و ادیان گوناگون در دوران هخامنشی، نکتهای است که شواهدی بسیار برایش وجود دارد.
در عصر هخامنشی یکی از بستهترین و متعصبترین دینهای حاضر در شاهنشاهی، به یهودیان تعلق داشت و با وجود این، میبینیم که این مردم، هم در زمینهی عقاید و باورها و هم در حوزهی دانش و فن، از زمینهی اطراف خود وامگیریهای گستردهای میکنند. چنانکه این مردم، رمزگان مربوط به صورتهای فلکی را بسیار سریع و پرشور از بابلِ عصر هخامنشی وامگیری کردند.
اشارههایی به صورتهای فلکی در کتاب مقدس دیده میشود که در آن رابطهی ماههای قمری و سال شمسی و گاهشماری خورشیدی را میتوان بازجست. اشارههای یادشده به صورتهای فلکی (به ویژه گاو و جبار) در تورات به کتاب «ایوب» و «عاموس نبی» مربوط میشوند و اینها متونی هستند که در زمان هخامنشیان در بابل و اورشلیم نوشته شدهاند. بنابراین یکی از شاخههای وامگیری از اخترشناسی بابلی، به انعکاس این نظام در ادبیات دینیِ عبرانیان مربوط میشود. جایگاه آن، شهرهای بابل و اورشلیم بوده است و زمانش به ابتدای دوران هخامنشیان (احتمالاً اوایل قرن پنجم پ.م) مربوط میشود.
در چنین شرایطی که عقاید از زمینههای فرهنگی همسایه به این سادگی به هم نشت میکرده است، هیچ بعید نیست که مغانِ آریایی نیز با کاهنانِ بابلی درآمیخته باشند و وامگیریهایی گسترده در میانشان انجام پذیرفته باشد. این نکته که از این دوران به بعد، بارها و بارها کاهنان بابلی و آشوری با لقبِ مغ مورد اشاره قرار میگیرند، احتمالاً به همین درآمیختگی و همگراییِ دو جرگه از دانشمندان مربوط میشده است. دادههای تاریخی و ارجاعهای مربوط به این مغان و کلدانیان، این حدس را در مورد موقعیت اجتماعی و پراکندگی این طبقهی روحانی تایید میکند.
هرودوت نوشته است که مغان کلدانی، کاهنانِ «بعلمردوک» بودهاند.[15] استرابو، ایشان را حکیمانی بومی دانسته است که در فن ستارهشناسی خبرگی داشتند و گفته است که برخی از ایشان، هوادار طالعبینی بودند و برخی دیگر آن را خرافه و دروغ میدانستند. ایشان به فرقهها و گروههای متفاوتی ردهبندی میشدند که باورها و اصول متفاوتی داشتند، ولی همگی به مسئلهی مشترکی میپرداختند. جغرافیای استرابو، هنگام شرحِ محلهی مغان کلدانی در بابل از دوتایشان نام برده است.[16] این فرقه ـ محلهها عبارتاند از اورخِنوی (
) و بورسیپِنوی (
). این دو نام از شهرهای اوروک و بورسیپا، در جنوب میانرودان گرفته شده است و معلوم است که بابل هم تنها شهرِ مهم در تکوینِ علم نجوم نبوده و دستِ کم دو مکتب محلی دیگر در این دو شهر وجود داشته است. استرابو همچنین تأکید دارد که این مردم را نباید با قبیلهی کلدانیهایی که در جنوب میانرودان و مرز عربستان زندگی میکنند، یکی فرض کرد.[17]
پس تا به اکنون روشن شد که مغان کلدانی، دستاوردی از آمیختگیِ فرهنگیِ میان اقوام گوناگونِ ساکن بابل، در ابتدای دوران هخامنشی بودهاند. خوشبختانه در مورد برخی از این مغان کلدانی، اطلاعاتی چشمگیر در دست داریم و به این ترتیب میتوانیم تا حدودی هویت طبقهی بنیانگذار و مبلغ نجوم در عصر هخامنشی را تعیین کنیم. چیزی که قابلتردید نیست آنکه، برخی از این مغان کلدانی، بومیِ بابل بودند و نامهایی بابلی و احتمالاً تباری سامی داشتهاند.
استرابو، از چند تن از این کلدانیها نام میبرد:[18]
«کیدناس»، «نابوریانوس»، «سودنیس» و «سلوکوس».
به احتمال زیاد، نابوریانوسِ در این فهرست، همان «نبوریمانو» است که در دوران کمبوجیه و داریوش بزرگ در بابل میزیست. یونانیان نامش را نَبوریانُس (
) و رومیان آن را نبوریانوس (Naburianus) ثبت کردهاند.
«اشنابل» در مجموعهای از مقالهها که در سالهای ١٩٢٣-١٩٢٧ م. منتشر کرد، این اخترشناسی را بنیانگذار نظام نجومی الف معرفی کرد. نویگه باوئر، این دیدگاه را با شک و تردید تلقی کرده است،[19] اما پس از او، مورخانی مانند واندرواردن این سخن را پذیرفتهاند. نویسندهی اخیر کمی در این مورد دقیقتر شده و گفته که نظام الف در میان سالهای 510 تا 498 پ.م توسط نبوریمانو و شاگردانش تدوین شده است. شاهدی که سخن او را تایید میکند، لوحی با محتوای اقتصادی از دوران داریوش بزرگ است که در معاملهای نام این مرد را به صورت «نبوریمانو» پسر «بالاتو» ثبت کرده است.[20] نبوریمانو به احتمال زیاد کار خود را در دوران کمبوجیه آغاز کرده و آن را در نیمهی نخست دوران داریوش بزرگ به پایان برده است. نفوذ او بر اخترشناسی جهان باستان تا قرنها باقی ماند. چنانکه تا حدود دوران مسیح همچنان به او ارجاع میدادند. سندی که با شمارهی VAT209 شناخته میشود، جدولی نجومی است که حالات ماه را در سال 48-49 پ.م پیشبینی کرده است. این سند که به خط میخی نوشته شده است، این عبارت را دارد: «این تِرسیتو (جدول) از نبوریمانو است.»
نام دیگری که در جغرافیای استرابو، به عنوان اخترشناسی کلدانی معرفی شده است، «کیدِناس»[21] است باید که همان «کیدینوی بابلی» باشد. نام او را سایر نویسندگان اروپایی نیز با کمی تفاوت آوردهاند. «پلینی مهتر» نام او را «Cidenas» ثبت کرده[22] و «ونیوس والنس» آن را «Kidynas» نوشته است. پلینی مهتر نوشته است که او مدار تیر را محاسبه کرده و گفته بود که فاصلهی این سیاره از خورشید هرگز بیش از ٢٢ درجه نمیشود.[23] بر این مبنا او باید متاخرتر از نبوریمانو بوده باشد؛ چون میدانیم که رصد تیر، آخرین محاسبهای است که در اسناد اخترشناسیِ عصر هخامنشی ظاهر میشود. «بطلمیوس» نیز در «مجسْطی»، وقتی به رصد حالات ماه و مدارهای قمری میرسد، به او ارجاع میدهد و از وی نقل قول میکند.[24]
دو سند نجومیِ بابلی که
و
نامیده میشوند، از کیدینو یاد کردهاند. در میان این دو،میدانیم که تاریخِ نوشتهشدن
104-101 پ.م است. این دو سند جدولهایی نجومی هستند که ادعا میکنند از رصدهای کیدینو، رونویسی شدهاند. هر دوی این جدولها بر مبنای نظام ب، تدوین شدهاند. سند جالب توجه دیگری به نام
در دست است که در ردهی سالنامههای بابلی میگنجد و در دوران سلوکی نوشته شده است. در این سند آمده است که کیدینو در روز پانزدهم از ماه پنجم سال 330 پ.م با شمشیر، کشته شد. این تاریخ به چند ماه پس از ورود اسکندر به بابل مربوط میشود و احتمالاً این شخص را به امر وی کشتهاند. با وجود این، معلوم نیست که این کیدینو همان اخترشناس مشهور باشد.
واندرواردن با مرور تمام این دادهها به دو نکته اشاره کرده است که در تعیین هویت این مرد گرهگشا تواند بود. نخست آنکه، در تمام موارد، دادههای مربوط به نظام ب به او منسوب است و حجم و تنوع کشفهای منسوب به وی، در حدی است که باید بر این مبنا او را مبتکر نظام نجومی ب دانست. نظام نجومی ب از نظر ساختار محاسباتی، پیچیدهتر از نظام الف است و با وجود آنکه استحکام منطقیِ آن را ندارد، برای محاسبهی مدار سیارهها سودمندتر است. بر مبنای اسناد بازمانده از دوران هخامنشی، میتوانیم با احتمال بالایی بگوییم که این نظام در حدود سال 440 پ.م و در دوران پادشاهی اردشیر دوم تدوین شده است.
در این حالت، سال٣٣٠ پ.م برای کسی که نظام ب را ابداع کرده باشد، دیر است و بنابراین کسی که در عصر اسکندر کشته شد، نمیتوانسته کیدینوی اصلی بوده باشد. اگر این فرض را بپذیریم، آن کیدینویی که در دوران اسکندر کشته شده، احتمالاً نوهی کیدینوی اصلی بوده است. فاصلهی شکوفاییِ فکری کیدینوی بزرگ (٤٤٠ پ.م) و زمان مرگ کیدینوی دوم (٣٣٠ پ.م)، ۱۱۰ سال است و این برای اینکه یک نسل در میانشان قرار بگیرد، کفایت میکند. کیدینوی دوم، قاعدتاً در زمان کشتهشدن، مردی کامل و نامدار بوده و بنابراین احتمالاً بیش از ٣٣ سال سن داشته است. از سوی دیگر، کیدینوی بزرگ هم احتمالاً در میانسالی، کارِ رصد و تدوین نظام ب را آغاز کرده است و بنابراین بعید نیست که تا ۲٠-٣٠ سال بعد (سالهای 420-410 پ.م) زیسته باشد. در این میان میتوان به سادگی، پسری را برای کیدینوی بزرگ و پدری را برای نوهاش که میان سالهای 420 تا 360 پ.م زیسته باشد، فرض کرد.
در این حالت، زمان کشتهشدن کیدینوی کوچک، سخت معنادار مینماید. این همان مقطعی است که اسکندر به کشتار مغان ایرانی دست گشود. اسکندر حدود یک سال پس از فتح بابل، با این بهانه که مغان به شکلی شایسته از آرامگاه کوروش بزرگ مراقبت نکردهاند، کشتار بزرگی به راه انداخت و میگویند که در همین هنگام، اوستای کهن ایـرانی را که بر پوست گاو نوشته شده بود، در آتش سوزاند. من در کتابی دیگر[25] نشان دادهام که اسکندر دقیقاً در همین هنگام، از مقاومت سرزمینهای شمالیِ شاهنشاهیِ هخامنشی در برابر مقدونیان خشمگین و به این نتیجه رسیده بوده است که ایرانیان، او را همچون جانشینی مشروع برای دودمان هخامنشی نخواهند پذیرفت. چرخش او به سوی سیاستی سرکوبگر و کشتارِ حاملان فرهنگ باستانی ایـرانی نیز در همین هنگام آغاز شد و چنانکه در روایتهای تاریخی ثبت شده است، به نابودی بخشی از میراث معنوی پارسیان منتهی شد. این که کیدینوی بابلی هم دقیقاً در همین هنگام با شمشیر کشته شده باشد، احتمالاً بدان معناست که او نیز با مغان و طبقهی دانشمندان پارسی پیوند داشته است.
اگر او به راستی نوهی کیدینوی بزرگ بوده باشد، همه چیز توجیه میشود. از سویی، پیشهي کهانت و اخترشناسی در بابل مانند بیشتر شهرهای جهان باستان موقعیتی ارثی بوده و از پدر به پسر به ارث میرسیده و از سوی دیگر، سنتِ نامگذاری پسر به نام پدر، رسمی بوده که در آن دوران به ویژه میان پارسیان رواج داشته است و نمونهاش کوروش بزرگ و کمبوجیه هستند که تا چند نسل، پدربزرگهایی همنام با خود را دارند.
اخترشناس کلدانی دیگری که نامش در فهرست استرابو آمده است، «سودینِس[26] بابلی» (
) نام دارد.[27] در مورد او میدانیم که در اواخر عصر سلوکی و همزمان با ظهور اشکانیان میزیسته و در حدود سال ۲۴۰ پ.م فعال بوده است. او یکی از نخستین بابلیهایی بود که به خدمت شاهان مقدونی در آمد. او به آناتولی رفت و به دربار «آتالوس اول»[28] پیوست که شاه دولت کوچکی به نام پرگامون[29] بود. کار او در آنجا بالا گرفت و به زودی به مقام مشاور شاه رسید. او در پرگامون، مکتبی نجومی بنیان نهاد و جدولهایی استخراج کرد که به ویژه برای محاسبهی حالات ماه کاربرد داشته است. آوازه و نفوذش چندان بود که وقتی آتالوس به جنگ با گالاتیان میرفت، وی را به عنوان مشاورِ همراه برد.[30] میگویند او همراه خود جداولی نجومی داشت که بر مبنای آنها پیشگویی میکرد.[31] همچنین احتمالاً نخستین کتابی که در مورد اثر سنگها بر زندگی انسان و پیوند جواهرات و اختران نوشته شده، به قلم او بوده است.[32]
اخترشناس بلندآوازهی دیگری که از بابل برخاست و از ناقلان نجوم ایرانی به سرزمینهای غربی بود، «بروسوس» نام داشت. این اسم احتمالاً شکل یونانیشدهی نامِ «بعلرِِِعوشو»[33] است که در زبان بابلی، یعنی «بعل، چوپان اوست». طبق اسناد به دستآمده از بابل، این مرد در میان سالهای ۲۵۸ تا ٢٥٣ پ.م کاهن اعظم معبد «اساگیل» بوده است.[34] زمان و نام این شخص با کسی که کتاب تاریخ بابل را نوشته است، همخوانی دارد. دربارهی اینکه به سرزمینهای غربی سفر کرده یا مکتبی نجومی را در شهر کوس تأسیس کرده باشد، اطلاعات دست اولی وجود ندارد،[35] اما بعید نیست که برخی از شاگردانش چنین کرده باشند و سپس کل این دبستان به نام بروسوس شهرت یافته باشد. اگر او همان اخترشناسی باشد که کتاب «سودا»، نامش را به صورت «فیلیپ اهلِ مِدما» ثبت کرده است، باید آورندهی مفهوم حالات ماه به یونان دانسته شود. «استفانوس بیزانسی» گفته که کتابی در مورد بادها نیز داشته است.[36]
بروسوس در میان سالهای ٢٩٠-٢۷۸ پ.م برای «آنتیوخوس اول سلوکی»، کتاب بسیار مشهوری به نام تاریخ بابل (بابولونیاکا /
) به یونانی نوشت که از سه کتاب تشکیل یافته بود. این متن به سرعت در جهان یونانیزبان پراکنده شد و چارچوب اصلی فهم تاریخ میانرودان را در میان سرزمینهای پیرامونِ مدیترانه تعیین کرد. او به قدری در میان یونانیان شهرت یافت که میگویند مردم آتن تندیسی از او را در میدان شهرشان ساخته بودند.[37]
تاریخ بابلِ بروسوس بعدها گم شد، اما بخشهایی از آن که توسط «اوزبیوس مسیحی» نقل شده، از مجرای ترجمهای ارمنی برای ما باقی مانده است. این کتاب از سه بخش تشکیل یافته است. کتاب نخست به اسطورهی آفرینش بابلی میپردازد و روایت «اِنوما الیش» را با رنگ و بویی یونانیشده بازگو میکند. این همان کتابی است که در آن گفته شده است که تمام دانشها از جمله اخترشناسی، توسط موجودی دوزیست و مقدس به نام «اوآنِس» (
) که از خلیج فارس بیرون آمده بود، به مردم سومر و اکد آموزش داده شد.
ماجرای اوآنس، در نیمهی دوم قرن بیستم میلادی به خاطر آرای تخیلآمیزِ «کارل ساگان» و «لوسیف شکلوفسکی» که آن را نمادی از موجودات فضایی میدانستند، سر و صدایی به پا کرد و از مجرای ترجمهی آثار ایشان به پارسی هم راه یافت، اما امروز در مورد تبار این موجود، ابهام زیادی وجود ندارد. نام این موجود در متن ارمنی به صورت «هووْهانِس»[38] (
) ثبت شده است. تا مدتها گمان میکردند که اوآنس همان «اِئا»ی سومری است که ایزدِ دانش و خِرد محسوب میشود،[39] اما امروز این نظریه بیشتر مورد پذیرش است که این نام، شکلِ یونانیشدهی اسم «اوآنا» است که نام دیگری برای «آداپا» محسوب میشود و در متون کتابخانهی آشور بانیپال نیز آمده است.[40] کتاب نخست با نامبردن از شاهان بابلی از ابتدا تا زمان توفان بزرگ ادامه مییابد. اولین شاه بابل به روایت بروسوس، «آلوروس» نام دارد و شاه زمان توفان، «خیسوتروس» نامیده شده است که باید تحریفی از نام سومریِ «نوح»، یعنی «زیوسودرا» باشد.
کتاب دومِ تاریخ بابل، به شرح داستان شاهان بابلی از توفان تا نبوکدنصر پرداخته است. کتاب سوم به دوران میان نبوکدنصر و آنتیوخوس نخست، مربوط میشده است و بنابراین بخش عمدهاش به تاریخ هخامنشیان اختصاص یافته بود. «ویکرزهام» حدس زده است که آثار نجومی بروسوس، در کتاب نخست گنجانده شده باشد.[41] به گمان من، این جایگاهی مناسب برای آن دادهها نیست. با مرور بقایای بازمانده از این کتاب روشن میشود که بروسوس، در مورد زمانهای بسیار دوردست اطلاعاتی اندک داشته و اساطیر و روایتهای داستانی را برای پرکردن این شکافِ اطلاعاتی به کار میگرفته است.
مثلاً جالب است که در این روایت، به شاهان مهمی مانند شروکین اکدی اشاره نشده و حمورابی نیز با اختصاری فراوان شرح داده شده است. در مقابل، داستانهای فراوانی دربارهی «ملکه سمیرامیس آشوری» گفته شده است و این با سلیقه و برداشت یونانیان بیشتر جور در میآید؛ چراکه ایشان ـ احتمالاً با پیروی از سنتی محلی در آشور ـ اعتقاد داشتند که شهر بابل را سمیرامیس بنیان نهاده بود و او را دختر ایزدبانویی سوری به نام «دِرکِتو» میدانستند. طبق این روایت، سمیرامیس با مردی به نام «نینوس» ازدواج کرد که خود بنیانگذار شهر نینوا بود.
بنابراین بروسوس هرچه پیشتر میآید دقیقتر سخن میگوید و داوریهای اخلاقیاش دربارهی شاهان را نیز تنها در جلد سوم انجام میدهد و آن احتمالاً جایی است که شاهان هخامنشی را به عنوان نمونهی غاییِ شهریاری اخلاقی، ستایش میکند. با این حساب، بعید مینماید که اطلاعاتی در مورد اخترشناسانی که ماهیتی دقیق و فنی دارند در کتاب نخست گنجانده شده باشد. حدس من آن است که این دادهها، اگر اصولاً در این کتاب ثبت شده باشند ـ که بعید است ـ ، به کتاب سوم تعلق داشته است.
بروسوس، استاد اعظم و سرسلسلهی شمار زیادی از مهمترین ستارهشناسان اروپایی محسوب میشود. «یوسفوس» میگوید او کسی بود که دانش اخترشناسی و فلسفه را از بابل به یونان منتقل کرد. مهمترین شارح آثار او در جهان رومی، «مارکوس ویتروویوس پولیو» است که میگوید او با تراشیدن نیمدایرهای در یک مکعب سنگی، ساعت آفتابیِ بسیار دقیقی ساخته بود. او گفته است که بروسوس از بابل به جزیرهی کوس کوچ کرد و در آنجا مکتب مشهوری را بنیان نهاد.
بروسوس، استاد «پوسیدونیوس آپامیایی» بود که خود، استادِ مارکوس ویتریوس پولیو محسوب میشد و به «سنکای کهتر» و «آیتیوس» و «پاوسانیاس» و «آتنائوس» نیز درس داده بود. از سوی دیگر بروسوس را استاد «الکساندر پولیهیستور» نیز میدانند که کتاب خود «تاریخ آشور و بابل» (حدود ۶۵ پ.م) را به سبک استادش تدوین کرد. «یوبای دوم» اهلِ موریتانیا (٥٠ پ.م-٢٠ م.) شاگرد دیگرِ بروسوس بود. این دو بیتردید با چندین واسطه به بروسوس متصل میشدند، اما تاثیر وی بر ایشان نمایان است. چنانکه یوبا نیز کتابی به نام «دربارهی آشوریان» نوشته بود. او پس از آن که مسیحی شد، تعلیماتش را به زنجیرهای از شاگردان منتقل کرد که برخی از ایشان به شماری از مهمترین متفکران مسیحیِ آغازین تبدیل شدند که در میان آنان، «تئوفیلوس انطاکی» (درگذشتهی ۱۸۰م.) و «تاتیانوس سوری» (قرن دوم م.) و «تیتوس فلاویوس کلمنس» (درگذشتهی ۲۰۰ م.) و «اوزبیوس» (۲۶۰-۳۴۰ م.) به چشم میخورد.
آوازهی بروسوس در اروپای قرون وسطا چندان بلند بود که پاپ الکساندر ششم -که در اصل «آنیوس اهلِ ویتِبرو»[42] نام داشت- در سال ۱۴۹۸م. یعنی در همان زمانی که قارهی آمریکا کشف شد، ادعا کرد که نسخهای از کتابهای گمشدهی بروسوس را یافته است. آنچه او با این عنوان، ارائه کرد «
» نام گرفت و جعلی ماهرانه بود که احتمالاً توسط خودش انجام گرفته بود؛ یعنی بروسوس چهرهای چنان نامدار و موثر بود که تا ۱۸ قرن پس از مرگش؛ یعنی تا پایان قرن پانزدهم میلادی، بزرگترین رهبر دینیِ اروپا، نوشتههای خود را به اسم او منتشر میکرد تا بیشتر خوانده شود.
ناگفته نماند که این نامها تنها از مجرای نویسندگان یونانی به دست ما نرسیده است که سنت فکریشان در ایـرانزمین با پیوستگی چشمگیری ادامه یافت و دوران اسلامی را نیز در بر گرفت. به عنوان مثال ابوریحان بیرونی از دستاوردهای «آنتیوخوس بابلی» (یک کلدانی دیگر که به یونانی مینوشت) یاد کرده است و مورخان زیادی از بروسوس با نام «بروز بابلی» یاد کردهاند. شاید چشمگیرترین مثال در این مورد، نام کیدینو باشد که در شاهنامه آمده است:
چنین داد پاسخ که ای شهریار تو این جام را خوارمایه مدار
ز اخترشناسانِ هر کشوری ز هر جا که بد نامورْ مهتری
برِ «کید» رفتند کاین جام کرد به روز سپید و شب لاجورد
همه طبع اختر نگه داشتند فراوان بر این روز بگذاشتند
این بیتها به نیروی پیشگوییکنندهی نهفته در جام کیخسرو اشاره میکند. این جام به احتمال زیاد یک دستگاه رصد نجومی بوده که برای طالعبینی و دیدن آینده نیز کاربرد داشته است. کید هم در بیت یکیمانده به آخر، به احتمال زیاد به کیدینوی بابلی اشاره دارد که انگار سازندهی این دستگاه فرض شده است.
***
سنت مغان کلدانی تا دیرزمانی دوام آورد و تا سرزمینهای دوردستی مانند روم و هند نیز منتقل شد. دانش و دستگاه نظریِ مغان اخترشناس در سرزمینهای پیرامونی با سنن محلی درآمیخت و الگوهایی نو از رمزگذاریها و معانی را پدید آورد. تنها به عنوان یک نمونه از این مسیر، به دستیافتههای جدیدِ باستانشناسان در نزدیکی شهر پترا اشاره میکنم.
در این شهر، نمونهای از دایرهالبروج کشف شده است که نقش سنن محلی را نشان میدهد. این یافته به دولت کوچکی به نام «پترا» مربوط میشود که مرکزش در فلسطین قرار داشت و توسط مردمی سامینژاد بنیاد شده بود. این دولت کوچک، نوعی سرزمین حایل در میان شاهنشاهیِ اشکانی و امپراتوری روم محسوب میشد و هر از چندگاهی توسط رومیان یا ایـرانیان گشوده میشد و پس از مدتی، بارِ دیگر زیر فشار کشورِ رقیب استقلال خود را به دست میآورد.
در سالهای اخیر، شهری کوچک و مرکزی آیینی در ۷۰ کیلومتری شمال پترا خاکبرداری شد که در میان مردم محلی به «خربط تنور» شهرت داشت. این شهر بین قرنهای دوم تا چهارم میلادی، زیارتگاهی پررونق بوده است و معبدی داشته است که در آن نقشی از 12 برج را کشیده بودند. این نگاره بین سالهای 100-125 م. ترسیم شده است. مردم این شهر، نیاکان اعراب بعدی بودند و گاه در همین زمان با نام «عرب» خوانده میشدند. به همین دلیل نیز میدانیم که دایرهالبروج یادشده در میانشان وامگیریشده بوده و دستاوردی بومی محسوب نمیشده است؛ چراکه تا ۱۰۰۰ سال بعد هم استفاده از نمادهای 12 برج در میان اعراب رونقی نیافت. چنانکه در التفهیم نیز آمده است که تازیان سخنی در مورد 12 برج ندارند و از میان تمام این برجها، تنها صورت فلکی بره، شیر و کژدم را تشخیص میدهند و شیر را هم با چند صورت دیگر آمیخته میپندارند، به طوری که ستارهی ناطح در پیشانی شیر قرار میگیرد.[43]
پیش از هر چیز، نامِ این پرستشگاه جالب مینماید، چون خربط / خربت -گذشته از معنایی که امروز در میان مردم محلی پیدا کرده است- میتواند همان «خورپات» در معنای «مهـرکده» و معبد مهـریان باشد که در ادبیات دوران اسلامی به خربط و خرابات تبدیل شده است و دقیقاً در همین شکلِ خربط در اشعار مولانا آمده است. بنابراین بعید نیست که در اینجا، با معبدی مهـری سر و کار داشته باشیم.
در این معبد، نقش فرشتهی مادینهای بالدار به دست آمده که دایرهالبروج را بر سر خود بالا گرفته و از میانهی حلقهی آن، چهرهی زنی تاجدار نمایان است. آن فرشتهی بالدار را «نیکِه» (
) -ایزدبانوی پیروزیِ یونانیان- دانستهاند و آن زنِ درون حلقه را نیز همتای «توخِه» (
) از ایزدان فروپایهی یونانی دانستهاند. این تفسیرِ به نسبت عجیب، از آنجا برخاسته است که مورخان اروپایی معمولاً مردم پترا را صاحب فرهنگی یونانی-رومی قلمداد میکنند.
این برداشت نادرست است. هر چند پترا در تاریخ خود، به عنوان دولتشهری مستقل، مدتی را به عنوان تحت الحمایهی روم سپری کرد، اما زمانی دیگر را نیز تابع شاهنشاهان اشکانی بود و اتفاقاً بیشتر از نظر سیاسی با ایرانیان نزدیک بود، به شکلی که در نهایت هم توسط امپراتور روم تسخیر و نابود شد. بقایای متون و آثار هنری بازمانده از این شهر هم نشان میدهد که مردم آن، بومیانی سامینژاد بودهاند که از نظر دینی و فرهنگی کاملاً اشکانی شده بودند.
اتفاقاً از بررسیِ دقیقترِ این اثر، چنین برمیآید که هویت زن تاجدارِ درون حلقه کاملاً روشن باشد. این نقش به ایزدبانوی «عَلات» تعلق دارد که با باروری و زنانگی پیوند دارد و همتای ایشتار بابلی و آناهیتای پارسی دانسته میشد و پرستش آن از شمال سوریه تا جنوب عربستان رواج داشت. او را از آنجا میشناسیم که تاجی بر سر دارد و نیزهای بر دوشش دیده میشود و سربندی به سبک اشکانیان بر سر بسته است، که اینها همه نشانهی تردید ناپذیر علات است و در سایر نقشهای او در خودِ پترا نیز تکرار میشود. اهمیت شناسایی علات از آن روست که او در این شهر، متولی سالِ نو؛ یعنی زندهشدنِ زمین در بهار بوده است و این را هم میدانیم که مردم نبطی که پترا پایتختشان محسوب میشده، دو جشن بزرگ سالانه داشتهاند که همان نوروز و مهـرگان بوده است.
در این دایرهالبروج، دستِ کم یک نشانهی متفاوت با رسمِ سایر جاها ترسیم و آن هم اینکه به جای تصویر آشنای جدی، تصویر جوانی نقش شده است که تیری بزرگ را در بالای بازوی چپ دارد. بعید نیست که این نقش به ایزدِ کتابت و نویسندگیِ این شهر؛ یعنی «کوتبای» تعلق داشته باشد. باقی نمادها همه آشنا هستند. نکتهی عجیب در مورد این دایرهالبروج آن است که ترتیب برجها در نیمهای از آن (از بره تا خوشه) منطبق با قاعدهی مرسوم است، اما در 6 ماه دوم سال، این ترتیب واژگون شده است؛ یعنی پس از خوشه به جای ترازو، ماهی قرار گرفته است و پس از آن دلو را میبینیم. دلیل این واژگونگی درست معلوم نیست، اما آنچه نمایان است، خلاقیت مردمی است که در این شهر میزیستهاند و دستگاه 12 برجیِ ایـرانی را وامگیری کرده و آن را با باورهای دینیِ بومی خویش درآمیختهاند.
- . Bullinger, 1983. ↑
- . Powell, 2004. ↑
- . Powell, 2004. ↑
- . sidereal astrology ↑
- . tropical astrology ↑
- . Thruston, 1994: 135-137. ↑
- . ایوب، 9، 9؛ و 38،31؛ عاموس نبی، 5، 8. ↑
- . Allen,1899: 382. ↑
- . ایوب، 9، 9؛ و 38،31؛ عاموس نبی، 5، 8. ↑
- . White, 2008. ↑
- . Rogers, 1998: 9-28. ↑
- . ورجاوند، 1384: 34. ↑
- . Hastings, 2003: 75. ↑
- . Barton, 1994: 14. ↑
- . هرودوت، کتاب نخست، بندهای 181-183. ↑
- . Strabo, Geographia, XVI, 1. ↑
- . Strabo, Geographia, XVI, 1, 16. ↑
- . Strabo, Geographia, XVI, 1. ↑
- . Neugebauer, 1975, Part Two: 611. ↑
- . واندروردن، 1386: 344. ↑
- . Kidenas ↑
- . Pliny, Natural History, II.vi.39. ↑
- . Pliny, Natural History, II.vi.39. ↑
- . Ptolemy, Almagest, IV, 2. ↑
- . نک: وکیلی، شروین، فصل اسکندر در اسطورهی معجزهی یونانی، نشر شورآفرین، 1389. ↑
- .Sudines (or Soudines) ↑
- . Strabo, Geografia , XVI, 1-6. ↑
- .Attalus I (Attalos Soter) ↑
- .Pergamon ↑
- . Cumont, 1912: 63. ↑
- . Strabo, Geographia, 16, 1-6. ↑
- . Pannekoek, 1961: 81. ↑
- . Bel-re’ušunu ↑
- . Schnabel, 1968. ↑
- . Lehmann-Haupt, 1929: 125-160. ↑
- . Stephanus, De Urbibus s. v. Medme ↑
- . Caroli, 2007. ↑
- . Hovhannes ↑
- . Sayce, 1897. ↑
- . Dalley, 1989: 326. ↑
- . Verbrugghe and Wickersham , 2000:17. ↑
- . Annius of Viterbo ↑
- . بیرونی، 1367: 103. ↑
ادامه مطلب: گفتار پنجم: اخترشناسی ایرانی در قرون میانه
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب