سطح روانی
وضعیت موجود ـ وضعیت مطلوب
اصل تنش: دستگاه شناختیای که از حدی پیچیدهتر شده باشد، توانایی ِبازنمایی حالتی ممکن و محتمل اما هنوز تحققنیافته از هستی را دارد. یعنی همگام با تکامل دستگاه عصبی، در سطح روانی این امکان فراهم میآیند که منِ شناسنده وضعیتهایی موازی، رقیب، محتمل و قابل انتظار در مورد شکل هستی را تصور کند و بر اساس احتمالِ بروز هر یک رفتار خود را تنظیم نماید. هریک از این وضعیتهای ممکن برای هستی، بر اساس محتوای قلبمی که در خود نهفتهاند، توسط من ارزیابی میشوند. این ماجرا به تفکیک وضعیتِ موجود (که تحقق یافته) از وضعیت مطلوب (که میتوانست تحقق یابد و نیافته) منتهی میشود. وضعیت موجود آن شکلی از هستی است که در گذشته یا حال تحقق یافته و من لمسش میکند و مقداری مشخص از قلبم را از آن دریافت میکند. وضعیت مطلوب شکلی محتمل اما شکلی از هستی در حال یا آینده است که تحقق نیافته و محتوای قلبم آن بیش از وضعیت موجود است. فاصلهی میان این دو وضعیت، در دستگاه روانی من به صورت تنش تجربه میشود. تنش شکاف میان امر موجود و امر مطلوب است.
توهم طرد تنش: تنش چیزى قابل پیشگیرى، استثنایى، و حاشیهای است. تنش امری ناخوشایند و نکوهیده است که باید به هر شکلِ ممکن از شر آن خلاص شد.
تلهی قورباغهی پخته: نادیده انگاشتن تنش و تمرکز بر وضع موجود و فرضِ این که وضعیت موجود همان وضعیت مطلوب است، به نهادینه شدنِ ناتمامیت (شکاف با وضع مطلوب) در من منتهی میشود.
تلهی کاندید: نادیده انگاشتن تنش و تمرکز بر وضع مطلوب و تحریف آن به شکلی که با وضع موجود همسان انگاشته شود، ناتمامیت را در من نهادینه میسازد.
راهبرد اسفندیار: پافشاری برای دیدن تنش به هر قیمتی، فهمِ شکاف میان وضع موجود و مطلوب را به اولویتی مرکزی تبدیل میکند و راه را برای مدیریت آن هموار میسازد.
وضعیت موجود و مطلوب بر اساس چه متغیرهایی از هم تفکیک میشوند؟ آیا صرفِ تشخیص وضعیت مطلوب، به ظهور راهبردی برای دستیابی بدان میانجامد؟ آیا به ازای هر وضعیت موجود، وضعیت مطلوبی یگانه وجود دارد؟
مهمترین تنشهای زندگی خود را فهرست کنید و وضعیت موجود و مطلوب را به ازای هریک تشخیص دهید. چه عناصری در وضعیت مطلوب وجود داشته که در وضعیت موجود غایب بوده است؟ همین کار را دربارهی تنشهایی که در حال حاضر با آن دست به گریبان هستید انجام دهید.

تمامیت ـ ناتمامیت
اصل ناتمامیت: شکاف میان وضع موجود و مطلوب به صورت غیابِ چیزی یا رخدادی درک میشود. در این شرایط وضعیتِ مطلوبِ هستی/ من/ زیستجهان که دارای آن چیز یا رخداد است، تمام، و وضعیت موجود که فاقد آن است ناتمام دانسته میشود. در این معنا، تنش پیامدِ ناتمامیت است، یعنی تنش شکلی از ادراک است که غیابِ چیز یا رخدادی را در فاصلهی امر موجود و مطلوب بازنمایی میکند. من، همواره ناتمام است.
توهم تمامیت: ناتمامیت نوعی عارضه، اختلال، بیماری یا نقص است. تمامیت وضعیت بهینهای است که میتواند تحقق پذیرد، از این رو ناتمامیت حالتی حاشیهای، فرعی و موقت است.
تلهی سیج: تلاش برای رفع تنش، به رانده شدنِ توهمآمیز و زورکیِ وضع موجود و مطلوب به سوی هم میانجامد و در نتیجه با از میان رفتنِ دروغینِ غیاب، حسی از تمامیت ایجاد میشود که ناشی از نادیده انگاشتنِ ناتمامیتِ بنیادین من است.
راهبرد پارَندی: پذیرش این که دستیابی به تمامیت فرآیندی پیوسته و توسعه یابنده است، نه مقصدی مشخص و نقطهای ایستا. آموختنِ هنرِ بازی با تمامیت و ناتمامیت.
تمامیت در چه قالبهایی نمود مییابد؟ اشکال رمزگذاریشدهی تمامیت در اساطیر و ادبیات ایرانی چه هستند؟ نظامهای روانی برای دستیابی به تمامیت چه ترفندهایی را به کار میبندند؟ چرا ناتمامیت تا این پایه نکوهش میشود؟
پارههایی اصلی غیاب را در وجود خود شناسایی کنید و دریابید که مهمترین حوزههای عدم تمامیت در خودتان کدام است. به عنوان راهنمایی، میتوانید خواستها و اهداف بزرگ خود را به عنوان نشانههایی در نظر بگیرید که بر اساس لمس ناتمامیت پدیدار گشتهاند.
تنش ـ رفع تنش
اصل تنش: امكانِ ارتقاى متغیرى مركزى، در سیستم به صورت تنش تجربه مىشود. تنش، درك شكاف میان حالت موجود و حالت مطلوب است. یعنی تنش از مقایسهی وضعیتی تحقق یافته و وضعیتی پیشاروی و محتمل برمیخیزد که در دومی مقدار قلبم بیشتر باشد. سیستمهاى پایه بسته به سطح پیچیدگى خود، مىتوانند درجاتى متفاوت از تمایزِ میان وضع موجود (كمبودِ متغیرى مركزى) را از وضعیت مطلوب (فراوانى همان متغیر) در خود بازنمایى كنند. فاصلهى این دو به صورت تنش در سیستم رمزگذارى مىشود. تنش، وجود نقص و ناتوانىِ سیستم در پیشبینى آینده و سازگار شدن با محیطى دگرگونشونده را گوشزد مىكند. تنش از سویى با اشاره به ناپایدارى قلبم، و از سوى دیگر با پیش كشیدن حالات همزور براى شكل هستى در آینده، سیستم را وادار به انتخاب مىكند.
توهم طرد تنش: تنش چیزى ناخوشایند، خطرناك، ظالمانه و غیرعادلانه است.
تلهی گریز: من با تغییر دادن تصویرى كه از جهانِ پیرامون خویش دارد، و از راه بازتعریف كردنِ شرایط تنشزا، حضور تنش را انكار مىكند. این روند با كاهش قدرت بینایى و پویایى من، قدرت را كم مىكند.
راهبرد سازگاری: من با انتخاب بهترین گزینهى رفتارى خود را تغییر مىدهم و از راه هماهنگ شدن با شرایط تنشزا، از تنش به عنوان ابزارى براى پیچیدهتر شدن استفاده مىكند. این روند با افزایش دامنهى پویایى من، قدرت را افزایش مىدهد.
تنش را در چهار سطح فراز بر اساس متغیرهایی زیستی، روانی، اجتماعی و فرهنگی تعریف کنید و در مورد هریک مثالی بزنید. آیا تنشها در سطوح گوناگون با هم ارتباط دارند؟ آیا میتوان چهار متغیر مرکزی را بر اساس این همریختیِ تنشها اشکالی گوناگون از یک ماهیت یگانه دانست؟ آیا همهی تنشها در نهایت به تحولی در گرانیگاه مربوط میشوند؟
چه ساختارهاى اجتماعى، رسوم، و الگوهاى روانى بر مبناى گریزها شكل گرفتهاند؟
آیا مىتوان در سیستمهاى پایهاى مانند منش و نهاد اجتماعى نیز چیزى ما به ازاى تنش تعریف كرد؟ آیا سیستمى مانند یك جامعه نیز مىتواند دچار تنش شود؟
چرا تنشهاى زیستشناختى و روانى چنین در دسترس و آشكار مىنمایند اما اندیشیدن به تنشى فرهنگى یا اجتماعى دشوار است؟ نظریهپردازى را پیدا كنید كه بتوان حرفهایش را با توجه به پاسخ شما نقد كرد.
در حال حاضر چه تنشى دارید؟ مهمترین سه تنشى را كه در عمرتان تجربه كردهاید كدامها هستند؟ یكى از تنشهایى را كه از آن مىگریزید را انتخاب كنید. یك هفته وقت دارید تا با آن سازگار شوید!
یكى از داستانهاى مشهورى را كه كمابیش همه با آن آشنا هستند را در نظر بگیرید (مىتوانید از داستانهاى قدیمى ایرانى، رمانهاى مشهور یا فیلمها استفاده كنید.) ساختار تنشهاى موجود در آن را تحلیل كنید. نشان دهید كه كل ماجراى داستان بر مبناى تنشها سوار شده است. آیا مىتوانید سازگارى و گریز را در قهرمان داستان تشخیص دهید؟
یك منش (مقاله، داستان، فیلم، شعر و…) را به دلخواه در نظر بگیرید و تنش مركزى آن را تشخیص دهید. آن تنش در این منش چگونه صورتبندی شده است؟ آن را به شكلى دیگر صورتبندی كنید، به شكلى كه روایتى شخصى و متمایز از متنِ اولیه را به دست دهد.

تنش عادی ـ تنش بنیادین
اصل تنش بنیادین: تنش عادی، فاصلهی کوچکِ میان وضعیت موجود و مطلوب است که در زندگی روزمره و در اثر دگرگونی شرایط و موقعیتها به طور مداوم تجربه شده و با گریز یا سازگاری رفع و رجوع میشود. اما تنش بنیادین، شکافی سهمگین و پرناشدنی در میان دو وضعیت یاد شده است، که سازمان یافتگی عمومی من و حضورِ عناصر پایهی سه قلمرو زیستجهان را تهدید میکند. تنشهای بنیادین اصلی بر مبنای سه حضورِ مرکزی تعریف میشوند: یکپارچگی و تداوم من، بازى برنده/ برنده با دیگرى، و نظم و قانونمندی جهان. غیاب یا عدم قطعیت در مورد این سه به ترتیب تنشهاى مرگ، اعتماد و عقلانیت را پدید مىآورند.
کوری تنشهای بنیادین: این فرض که پیوستگی و انسجام و تداوم من در زمان، اعتمادپذیریِ دیگری و قاعدهمندیِ جهان اصولی خدشهناپذیر هستند، به نادیده انگاشتن تنشهای بنیادین منتهی میشود. باور به جاودانگی، اعتمادپذیری و قانونمندی به شکلی رسیدگیناپذیر پذیرفته میشوند و بخش مهم از عناصر «جعبهی» سیاه را تشکیل میدهند.
تلهی مَرشون: به ویژه در تمدن مدرن، این ترفند برای محو ساختن تنشهای بنیادین مورد استفاده قرار میگیرد: بر تنشهای عادی و خُرد تأکید میشود و چرخههایى بازخوردى در اطرافشان فرو نهاده میشود كه در آن انباشتی از اطلاعات، پیشبینیها و پیشگیریها پدیدار میآید. به این ترتیب مدیریت نسبی تنشهای عادی دستمایهی تعمیم این قضیه و کنترلپذیریِ تنشهای کلان و بنیادین فرض میشوند و هر آنچه از این ساز و کارِ جذب و سلطه بر تنشها بیرون بماند، نادیده انگاشته میشود. به این ترتیب برخی از تنشها که قابل مدیریت هستند در مرکز توجه قرار میگیرند و بقیه با دورنمایى، عادىنمایى، بزرگنمایى، وابستگى به بخت، ارجاع به دیگرى و معنازدایى محو و نادیدنی میشوند.
راهبرد نَرسه: استفاده از تنشهای بنیادین به عنوان مراکزی برای زایش معنا و بهره جستن از آنها به عنوان گرانیگاههای تولید و پشتیبانی از خواست و آرمان، تنها زمانی ممکن میشود که همیشگی بودن و پایداری این تنشها و ناممکن بودنِ سازگاری کامل و مطلق با آنها فهمیده شود.
چرا مرگ، تهدیدِ دیگری و آشوبِ حاکم بر طبیعت تا این پایه تنشزا هستند؟ آیا اینها ارتباطی با پایداری و استحکام خودانگاره برقرار میکنند؟ فرهنگها و تمدنهای گوناگون چگونه این سه متغیر بنیادین را محو میسازند؟ چه تنشهای بنیادین دیگری شبیه به این سه سراغ دارید؟
رویکردهای مرسوم برای رفع تنش مرگ و اعتماد و آشوب را شناسایی کرده و تحلیل کنید. آیا این روشها به سازگاری با این تنشها میپردازند یا گریزی از آن محسوب میشوند؟

فراموشی ـ یادآوری
اصل یادآوری: من برای کنار آمدن با هستی و اجرای کارکردهایی که در سطوح گوناگون فراز بر عهدهاش نهاده میشود، نیاز دارد تا تنشهای بنیادین را فراموش کند. نهادهای هنجارساز با فرو کاستن این تنشها به مسایلی خردتر و رمزگذاریشده، و بعد به دست دادن روشهایی برای سازگاری یا گریز از آنها، امکان این فراموشی را فراهم میآورند. من معمولاً در شرایط بحرانی بار دیگر با تنشهای بنیادین رویارو میشود، که آن را یادآوری مینامیم.
فراموشی: من برای دور ماندن از تنشهای بنیادین و حفظ کارآیی خود در سازوکارهای هنجارینِ جامعه، فراموش کردن تنشهای بنیادین را میپذیرد و خود را با تنشهای روزمره و نمادینِ جایگزینِ آن سرگرم میکند. به این ترتیب، فراموشی به گریزی عمومی از مهمترین تنشهای زندگی من منجر میشود.
تلهی مَرشون: فراموشی تنشهای بنیادین، به نادیده گرفتن شکل هستی، و فراموشی هستی منتهی میشود.
راهبرد نرسه: یادآوری مداوم تنشهای بنیادین، و برگزیدنِ مسیر سازگاری برای رویارویی با آن. از آنجا که تنشهای بنیادین در ذات خود قابل رفع و رجوع نیستند، سازگاری با آنها تنها زمانی ممکن میشود که تنشهای راستینی که از آن خاستگاه صادر میشوند، ردیابی شده و من با آنها سازگار شود.
چرا تنشهای بنیادین تا این پایه خطرناک مینمایند؟ آیا سازوکارهای ترشحِ فراموشی در نظامهای اجتماعی گوناگون، تمدنهای مختلف و نهادهای هنجازسازِ متمایز شباهتی با هم دارد؟ تفاوتهایشان در چیست؟ کسی که درگیر با فراموشی است با کسی که به یادآوری میپردازد چه تفاوت ملموسی دارد؟
ترفندهای فراموشی را ردیابی کنید و آنها را خنثا سازید. یادآوری را تمرین کنید.
اختگی ـ کامروایی
اصل اختگی: تنش، با غیاب امر مطلوب همراه است. اگر من با تنش سازگار نشود، غیابِ مستمرِ امر مطلوب را به صورت اختگی تجربه میکند. اگر من با تنش سازگار شود و حضور امر مطلوب را تجربه کند، کامروا میشود. سازگاری با هر تنش به ظهور تنشی پیچیدهتر منتهی میشود و تنشها تا زمانی که من سیستمی زنده و برقرار است، هرگز برطرف نمیشود. از این رو، «من» همواره با شکلی از غیاب و ناتمامیت دست به گریبان است. به عبارت دیگر، همواره شکلی از اختگی در «من» وجود دارد. زبان به عنوان نظام رمزگذاری غیابها، دستگاهی نمادین است که اختگی را پیکربندی و سازماندهی، و بازتولید میکند.
توهم رفع اختگی: ابزارهایی مانند زبان که امر غایب را به کمک نمادی به شکل صوری حاضر میسازند، همچون ابزارهایی جادویی برای فرا خواندنِ حضور امر مطلوب، و برطرف کردنِ اختگی به کار گرفته میشوند. در نتیجه، من به جای کوشیدن برای رفع اختگی و دستیابی به حضوری راستین، غیاب امرِ دلخواه را با نمادها و نشانگانی که نمایندهی این حضور هستند برطرف میکند.
تلهی اپوش: من شبکهای از نمادها را جایگزین امر مطلوبِ غایب میسازد و میکوشد ناتمامیت را با کمک نمادها و برچسبهایی زبانی برطرف کند. در نتیجه تلنباری از عناصر زبانی و نشانگانی که به امر مطلوب ارجاع میدهند، جایگزینِ خودِ امر مطلوب میشوند. در این حالت من به جای دستیابی به لذت، بقا، قدرت و معنا، نشانههای نمایندهی آن را جستجو میکند و به دست میآورد.
راهبرد تیشتَر: من نمادها را تنها به عنوان ابزارهای ارجاعی و فقط برای ایجاد ارتباط با دیگری به کار میگیرد و از زبان به عنوان دستگاهی برای جبران ناتمامیتِ هستیشناسانه چشمپوشی میکند. در مقابل خودِ امر مطلوب را جستجو میکند و حضور آن را به دست میآورد و با تغییر شکل هستیاش تمامیت را تجربه میکند.
رابطهی اختگی با تعویق لذت چیست؟ آیا ارتباطی میان اختگی و انضباط وجود دارد؟ چرا معمولاً کامروایی دور از دسترس یا نکوهیده پنداشته میشود؟ تأثیر اصل بقای لذت در این میان چیست؟
الگوهای اختگی و کامروایی را در خود بازشناسی کنید. در چه مواردی اختگی به دلیل رمزگذاری زبانی تداوم یافته است؟

افسوس ـ آرزو
اصل لغزش بر اکنون: در شرایط اختگی، غیابِ امر مطلوب با برساختنِ روایتی و تصویری از حضورِ آن در گذشته یا آینده جبران میشود. این دو روایت را به ترتیب افسوس و آرزو مینامیم. این دو روایت شیوههایی هنجارین هستند برای کاستن از فشار تنش و نادیده انگاشتنِ غیابی که در اکنون مستقر شده است.
توطئهی مرگ اکنون: اکنون ماهیتی مشکوک و غیرقابل اعتماد دارد و جز نقطهای بر سر راه تبدیل آینده به گذشته نیست. از این رو، غیابِ نهفته در آن و تنشِ ناشی از آن اصالتی ندارد. نسخهها و روایتهایی نمادین و زبانیشده که آن را در گذشته و آینده بازنمایی میکند و معمولاً بر حضور امر مطلوب تأکید دارد، ارزشمندتر و اصیلتر هستند.
تلهی مَرشون: من با محروم شدن از ارتباط مستقیم و سرراست با اکنون، راهی برای سازگاری با تنش و رویارویی با غیاب پیدا نمیکند و در نتیجه ناگزیر به گریز از تنش پناه میبرد.
راهبرد نرسه: ایستادنِ سرسختانه بر اکنون و خیره شدن به تنش و غیابی که در بطن آن خفته است، تنها راه رویارویی با ناتمامیت و سازگاری با تنش است.
ساختارهای ادبی و زبانیِ برساختهشده در مورد گذشته و آینده چه تفاوتی با هم دارند؟ آیا میتوان افسوس و آرزو را منشهایی در سطح فرهنگی دانست؟ آیا ساختارها و مضمونهایی مشترک در این دو رده از فرآوردههای نمادین وجود دارد؟
گریزهای عمدهی خویش از تنشها را به یاد آورید. آیا پس از گریختن از برابر تنش افسوس و آرزویی را تولید کردید؟ چگونه؟ چرا؟ با چه ساختاری؟

رامش ـ آرامش
اصل آرامش: رخدادهای پیرامونِ من ارزشی مثبت یا منفی ندارند. این ارزش بسته به نوع برخورد من با آنها به رخدادها منسوب میشود. به عبارت دیگر، کنش من است که تقارن ارزشیِ حاکم بر رخدادها را میشکند.
تنشگریزی: رخدادهای تنشآفرین اموری تهدیدکننده و دشمنخو هستند که یا باید با آنها جنگید و یا باید به شکلی رواقی و جبرگرایانه زورمندی و اقتدارشان را پذیرفت. بنابراین رویارویی با تنشها به یکی از دو قطبِ مقاومت نسنجیده یا دست کشیدن از کنش میانجامد.
تلهی رامش ـ ناآرامی: گریز از تنش، بسته به درجهی خودآگاه بودنِ این روند، به پیروی از جریان رخدادهای بیرونی (رامش) یا کشمکشِ بیحاصل و مقاومت کور در برابر این رخدادها (ناآرامی) منتهی میشود.
راهبرد آرامش: سازگاری با تنش به بهره جستن از رخدادها برای دستیابی به خواست میانجامد.
رابطهی آرامش با جمِ رامش ـ ناآرامی چیست؟ چرا آرامش با رامش یا ناآرامی جفت نشده است و دو شکل از گریز را با هم همچون جمای در نظر گرفتهایم؟ برابرنهادهای همارز با مفهوم آرامش را در عرفان ایرانی یا فلسفهی ذن کدام است؟
یک تنش کوچک را در نظر بگیرید. نخست بکوشید تا آن را نادیده بگیرید و از میان برش دارید، بعد بکوشید تا تحملش کنید و وجودش را بدون دستکاری کردنش تاب بیاورید. سپس بکوشید تا از آن همچون رخدادی یاریگر و سودمند برای خواستهایتان استفاده کنید.

غریزه ـ میل ـ نیاز ـ گرایش
اصل خواست: سیستمهای پایهی شبنم (بدن، نظام شخصیتی، نهاد، منش) همیشه با تنش روبهرو هستند و همواره در امتداد محور قلبم (قدرت، لذت، بقا، معنا) تقارن رفتاری خود را میشکنند. یعنی همواره تمام سیستمهای پایه توانایی بازنمایی شکاف میان وضعیت موجود/ مطلوب را در خود دارند و از این رو گزینههای رفتاری خود را برای بیشینه کردنِ قلبم در سطوح گوناگون فراز سازماندهی میکنند. به این ترتیب الگوی رفتاری بدنها بر مبنای غریزهی حفظ بقا، انتخاب نظامهای شخصیتی در راستای میل به لذت، کارکرد نهادهای اجتماعی در امتداد نیاز به قدرت، و پویایی منشها در جهت گرایش به بیشینه کردن معنا قرار دارد. غریزه، میل، نیاز و گرایش که در قالب تنشهای زیستی، روانی، اجتماعی ـ اقتصادی و فرهنگی صورتبندی میشوند، نشانگر همگرایی و یکپارچگی الگوی عمومی رفتار سیستمهای پایه هستند. جهتگیری عمومی سیستم من در این امتداد، خواست نامیده میشود.
بیطرفی: ادعای این که جهتگیری پایهی سیستمها به سمت قلبم امری نامطلوب و قابلچشمپوشی است. باور به این که غریزه ـ میل ـ نیاز ـ گرایش، رویکردهایی تکاملی و کارکردی نیستند، بلکه جبرهایی دست و پاگیر، پست، خطرناک و منحط هستند. طرد الگوی عادی و فراگیرِ شست تقارن در سیستمهای پایه، بی آن که جایگزینی نیرومند به جایش پیشنهاد شود.
تلهی زاهد: حرکت در امتداد غریزه ـ میل ـ نیاز ـ گرایش امری شر و پست و حیوانی و نکوهیده پنداشته میشود. غایتی فراتر و ناهمخوان با قلبم مهم فرض میشود و در نتیجه سوگیری سیستمهای پایه ــ که در نهایت به سوی قلبم و مبتنی بر چهار جهتگیری یادشده است ــ کژدیسه و واگرا شده و با رمزگذاری افراطی پنهانکاری میشود. بهای انکار قلبم و جهتگیری طبیعی سیستمهای پایه، با تعقیب همان متغیرها و ارضای همان جهتگیریها، اما در سطحی سادهتر و ناکارآمدتر پرداخته میشود.
راهبرد حافظ: پذیرفتن ارزش و اهمیت قلبم، و قبول جهتگیری عمومی سیستمهای پایه به مثابه امری تکاملی و بنابراین کارآمد، بی آن که از نگاه نقادانه نسبت به ساختار و محتوای آن فروگذار شود. تلفیق و ترکیب تمام راهبردهای مربوط به قلبم، در یک نظام یگانه و منسجم.
آیا میتوان چهار متغیرِ غریزه، میل، نیاز و گرایش را روندهای شکست تقارن در چهار سطح فراز دانست؟ آیا میتوان سازوکارهای مستقر در هر مورد را شناسایی و مدیریت کرد؟ آیا علومی بر مبنای مدیریت این جهتگیریها پدید آمدهاند؟ هر یک از این مفاهیم به چه متغیرهایی در سطوح فراز متصل میشوند؟
محتوای جهتگیریهای چهارگانهی خود را در سطوح فراز شناسایی کنید و ببینید چه بخشی از آنها سنجیده و انتخاب شده است؟ این محتوا را پالایش و بهینه سازید.

میل ـ پرهیز
اصل میل: من در سطح روانی به سوی کردارها، محرکها و شرایطی پیش میرود و در راستایی رفتارهای خود را انتخاب میکند که میزان لذتِ دریافتی را بیشینه سازد، و میزان رنج را کمینه کند. تمرکز دستگاه انتخابگر روانی بر لذت و گریختنش از رنج، به ترتیب با میل و پرهیز نمایانده میشوند.
پرهیزمداری: این باور که رنج اصالت، اهمیت یا واقعیتی بیش از لذت دارد، باعث میشود پرهیز بر میل ترجیح داده شود و میل به لذت بردن به نفعِ پرهیز از رنج نادیده انگاشته شود.
تلهی زاهد: بسنده کردن به لذتی کمینه که از رهایی از رنج ناشی میشود. غفلت از کلیت فضای حالت لذت، و تمرکز بر عوامل رنجآور و کوشش برای مهار آنها.
راهبرد حافظ: تأکید بر سویهی مثبتِ دو قطبیِ لذت ـ رنج. به رسمیت شمردن میل و پذیرش ارزش و اهمیت سازماندهی نیروهای روانی برای دستیابی به لذت.
چرا نظریهها، روشها و چارچوبهای فکریِ پرهیزمدار تا این پایه رواج دارند؟ آیا میتوان خاستگاه تاریخی و ریشهی اجتماعی خاصی را برای این منشها تشخیص داد؟ آیا این برداشت به فقر اقتصادی یا محرومیت گره خورده است؟
میلهای خود را فهرست کنید، و پرهیزهای خود را نیز هم. چه ارتباطی میانشان وجود دارد؟ خاستگاه هریک چه متغیری در چه سطحی از فراز است؟ آیا میتوان هر پرهیز را به صورت شکلی از یک میل ترجمه کرد؟

مرکزدار ـ مرکز زدوده
اصل مرکز: من، در شرایطی کامل میشود که سیستمی یکپارچه، منسجم، هدفمند، چابک و نیرومند باشد. چنین وضعیتی تنها در شرایطی رخ میدهد که من بتواند راهبردهای افزایش قلبم را، که معمولاً در سطوح فراز متعارض و واگرا هستند، همسو کرده، و به یک روش عمومی و فراگیر برای دستیابیِ همزمان و هماهنگ و همافزا به قلبم دست یابد. در چنین شرایطی، سیستمهای تشکیل دهندهی من در سطوح فراز (تن ـ من ـ فرامن ـ من آرمانی) با هم متحد شده و فراز همچون غایتی یکتا و هدفی منسجم و یگانه در مرکز انتخابها و کنشهای من قرار میگیرد. در این حالت من صاحب مرکز است و شبکهی کردارهای صادر شده از وی (که به همین دلیل منسجم و هدفمند و موثر شدهاند) خویشکاری نامیده میشوند.
مرکزگریزی: باور به این که همگرایی راهبردهای دستیابی به بقا، قدرت، لذت و معنا ممکن یا مطلوب نیست. محدود کردن هدف و آرمان به یک یا چندتا از این متغیرها و پذیرش تعارض درونی میان راهبردهای جاری در سطوح گوناگون فراز. پذیرفتن این که وحدت و یگانگیای میان خواستهای من در سطوح گوناگون فراز وجود ندارد و بنابراین انکار انسجام و یکپارچگی در من و غایتهای من.
تلهی نجس: انکار مرکز به واگرایی مسیرهای دستیابی به قلبم میانجامد. در نتیجه من در هر برش زمانی و در تماس با هر سطح از فراز راهبردها و خواستهایی متعارض و ناهمخوان نسبت به برشهای زمانی دیگر را در پیش میگیرد. در نتیجه، امکان دستیابی به یکپارچگی و هدفمندی کامل در من از دست میرود و من از برساختن خویشکاریای برای خود باز می ماند.
راهبرد رستم: دستیابی به ترکیبی شخصی از روندهای منتهی به افزایش قلبم. برساختن روشی خودساخته و خودمدارانه برای تعریف غایتی که در نهایت با بیشینه کردن قلبم در خود و دیگران همسازگار است. تعریف خویشکاری برای خود و برآورده کردنش در کردار.
چرا در هند باستان برخی از مردم را نجس می نامیدند؟ آیا میتوان تمام حالتهای نابسامانی روانی و اجتماعی را به صورت شکلی از مرکززدایی من تفسیر کرد؟ چرا برخی از اندیشمندان همگرایی راهبردهای افزایش قلبم را ناممکن میدانند؟ آیا میتوان مصلحان بزرگ اجتماعی و فیلسوفان بزرگ را کسانی دانست که روشی برای دستیابی به مرکز را پیشنهاد کردهاند؟
سازوکارهای رخنهی مرکززدایی در خویشتن را شناسایی کرده و بر آنها غلبه کنید. مسیرهای رفتاری جاری در دیگریها را وارسی کنید و الگوهای مرکززدایی را در ایشان شناسایی کنید. کدام الگو در خودتان هم یافت میشود؟

والد ـ کودک
اصل تمایز تنشمدارانهی زیستجهان: تنش، نیروى تفكیككنندهى سه قلمرو زیستجهان است.
نخستین تنش در من، هنگامى رخ مىدهد كه شرایط همگن درونرحمى آشفته مىشود و منِ نوزاد پس از به دنیا آمدن با جهانى روبهرو مىشود كه مانند جهان رحِم همهى خواستههایش را برآورده نمىكند. به این شكل همزمان با نخستین گریهها، جهان براى نوزاد شكاف مىخورد و به یك بخشِ خواهنده، آشنا، مركزى و مهم (من) و یك محیط پیرامونىِ بیگانه، فرعى، ترسناك و ناخوشایند (دیگری + جهان) تقسیم مىشود. والد ــ معمولاً مادر ــ بخشى از جهان است كه نیازهاى نوزاد را برطرف مىكند و حضورش شرط ارضاى نیاز است. به این ترتیب، به تدریج جهان هم به دو قطبِ دوست/ مهم/ آشنا/ پاداشدهنده (والد) و بقیهى جهان شكسته مىشود. والد در این مرحله نماد حضور ارادهاى خودمختار در فراسوى من است و به تدریج به شكلى انتزاعى به همهى عناصر خودمختار محیطى منسوب مىشود و دیگرى نام مىگیرد. من، هنگامى كه امكان درك تنش، نیازمندى و پاداش گیرندگىِ والد را به رسیمت شناخت، بر حضور دیگرى آگاهى یافته است.
حضور و غیاب والد/ مادر تعیینكنندهى برآورده شدن یا نشدنِ نیازهاى نوزاد است. به این ترتیب، نوسان بین این دو، نخستین تنشها را براى نوزاد ایجاد مىكند. مشاهدهى تكرار در رفتار دیگرى، و جانشینى همیشگىِ غیاب با حضور، من را به اقتدار و نیكخواهى دیگرى مطمئن مىكند، و به این شكل شرایط غیاب به كمك یقینى ذهنى بر كوتاه بودن این دوره تحملپذیر مىشود. این یقین را اعتماد مىنامیم. نوزاد براى اتصال به والد در زمان غیاب، و تحكیم اعتماد، تهیاى میان خودش و والد را به كمك «چیزها» پر مىكند. این روندِ تجزیه شدنِ مهروند به چیزها، و انباشته شدنِ تهیا توسط پدیدههاى ساختهشده توسط ابزارهاى حسى را شكست پدیده مىنامیم. پدیدهها به تدریج به كمك ابزارهاى ارتباطى من و دیگرى (زبان) نشانهگذارى مىشوند. بر این اساس، در سطح روانی والد با وضعیت مطلوب همانند پنداشته میشود و در برابر من قرار میگیرد که نماد وضع موجود است. بعدتر در سطح اجتماعی، والد با فرامن همسان دانسته میشود.
توهم طرد تنش: من، دیگرى، و جهان در حالت عادى/ طبیعى/ خوب/ مساعد، فارغ از تنش است. تنش همچون اختلال، بیمارى، آسیب، یا لطمه تفسیر مىشود.
ذوبشدگی در والد: والد با تمام قطبهای دلخواه و مطلوب از جمها همتا پنداشته میشود. بنابراین والد مترادف با حضور، پاداش، امنیت، اعتماد، قانونمندی و درستی اخلاقی فرض میشود. در نتیجه، من بدون نقد کردن، ارزشهای والد را درونی میسازد.
تلهی سهراب: من بدون آن که اراده و خواست و عقلانیت خویش را به رسمیت بشناسد، قواعد برخاسته از والد/ دیگری را درونی میکند.
راهبرد سیاوش: پذیرفتن قانون تنها در شرایطی که از خویشتن صادر شده باشد و برساختن مرکزی درونی برای داوری و سازماندهی نظام ارزشهای اخلاقی.
یك نظام فكرى را، كه تعریفى روشن از رستگارى دارد، در نظر بگیرید. آیا مىتوان رستگارى را با گریز یا سازگارى ترجمه كرد؟ چه تنشى را بد مىدانید؟ شرایطى را مجسم كنید كه آن تنش در آن زمینه خوب باشد.
چگونگی چفت و بست شدنِ جفتهای متضاد معنایی گوناگون را با مفهوم والد ـ کودک بررسی کنید و شواهد و تجربههایی که این شیوه از اتصال و همراهی را تقویت کرده است را بازشناسی نمایید.

شناسنده ـ انتخابگر ـ کنشگر
اصل سهچهرگی روان: در سطح روانی نظام پایه، سیستم شخصیتی من است که از سه زیرسیستم اصلی تشکیل یافته است:
نخست: زیر سیستم شناسنده که دادههای حسی را از جهان خارج دریافت کرده و با پردازش آن تصویری از هستی را پدید میآورد،
دوم: دستگاه انتخابگر که محتوای قلبم چیزها و رخدادها را ارزیابی میکند و به ارزشداوری در مورد افراد و کردارها دست مییازد. این زیرسیستم همین کار را در مورد گزینههای رفتاری پیشاروی سیستم نیز به انجام میرساند و به این ترتیب تصمیمگیری در مورد رفتارِ بعدی من را نیز بر عهده دارد.
سوم: زیرسیستم کنشگر راهبردهای رفتاری برای اجرای این گزینهی رفتاری را تشخیص داده، ناوبری کرده، و مدیریت مینماید.
دوانگاری: باور به این که من از دو بعدِ متمایزِ جسم و روح تشکیل یافته، باعث میشود تا سطح روانی نکاویده و تحلیل ناشده باقی بماند و روندها و جریانهای درونی آن مبهم و تاریک فرض شوند. نسخهای مدرن از این توهم آن است که متغیری بنیادین اما دسترسیناپذیر و سخت مبهم ــ مانند ناخودآگاه ــ را به عنوان جانشینی برای روحِ سنتی فرض کنیم و بخش عمدهی کارکردهای روانی را به آن نسبت دهیم.
تلهی کَسْویش: تفکیک نکردن سه زیرسیستم سطح روانی و دست نیافتن به مدلی در مورد سازوکارهای جاری در آن، سطح روانی را از دسترس تحلیل و مدیریت دور میسازد.
راهبرد چیستا: درهم تنیده دانستنِ گیتی و مینو به یکپارچگی ساختار و کارکرد سطح روانی و سایر سطوح منتهی میشود و به این شکل راه بر فهم سطح روانی و زیرسیستمهای آن گشوده میگردد.
چرا این سه زیرسیستم برای سطح روانی در نظر گرفته شدهاند؟ آیا ما به ازای آن را در جانوران نیز میتوان تشخیص داد؟ آیا میتوان زیرسیستمهای دیگری را نیز به این مجموعه افزود یا یکی از آنها را به دیگران فرو کاست؟ آیا میتوان هریک از این بخشها را به منطقهی خاصی از دستگاه عصبی مربوط دانست و جای آن را بر کالبدِ سطح زیستی نشان داد؟
یک کردار سادهی خود و دیگران را در نظر بگیرید و مسیرهای روانی منتهی به بروز آن را تحلیل کنید. آیا مدل سه چهرهی روان برای فهم آن کارآیی دارد؟

ادامه مطلب: دستگاه شناسنده