دوشنبه , اسفند 11 1404

دستگاه انتخابگر

دستگاه انتخابگر

اَشَوَن ـ اَشْموغ

اصل اَشَه: آن الگوهایی از هماهنگی و قانونمندی که در قالبِ نظم حاکم بر هستی بازنمایی می‌‌شوند، اشه نام می‌‌گیرند. من‌‌ها بر اساس ارتباطی که با اشه برقرار می‌‌کنند، به دو رده‌‌ی اشون و اشموغ تقسیم می‌‌شوند.

خطای پذيرش دروغ: این تصور که نسبیت شناخت یا ناتوانی ما از دستیابی به حقیقت مطلق، مجوزی کافی برای هم‌‌ارز دانستنِ حقیقت و دروغ است و غیرقطعی بودنِ دریافت ما از قوانین حاکم بر هستی، بهانه‌‌ای کافی برای نادیده انگاشتنِ آن مختصری است که می‌‌دانیم.

تله‌‌ی اشموغ: من، با نادیده انگاشتن اشه، بر خلاف سیر عمومی هستی رفتار می‌‌کند و در نتیجه از سویی قلبم را در خود و دیگری کاهش داده و از سوی دیگر پرنم را می‌‌افزاید.

راهبرد اَشَوَن: من با محترم شمردن آن بخشی از اشه که قابل درک است، و توسعه‌‌ی نقادانه‌‌ی شناختی که از آن دارد،‌‌ قواعد عمومی یادشده را برای افزایش قلبم مورد استفاده قرار می‌‌دهد.

چرا مفهوم اشه در ایران به عنصری دینی تبدیل شده است؟ آیا می‌‌توان اشه را با قانون طبیعت که در علوم تجربی صورت‌‌بندی شده یکی گرفت؟

یک اشموغ و یک اشون را در میان نزدیکان خویش بیابید و دلیل این تشخیص و پیامدهای ارتباط خاص هریک از ایشان با اشه را تحلیل کنید.

آرمان ـ هدف ـ برنامه ـ نقشه

اصل چهار مقياسِ خواست: خواست، آن الگویی از شكسته شدن تقارن رفتارى است که من آن را برگزيده باشد.

خواست بسته به ارتباطی که با زمان پیدا می‌‌کند، در چهار مقیاسِ‌‌ گوناگون نمود می‌‌يابد. دوردست‌‌ترین سطحِ‌‌خواست، آرمان است که از سویی به زمان بی‌‌کرانه (اکنون)‌‌ و از سوی دیگر به افقی دست نیافتنی در آینده مربوط می‌‌شود. آرمان ساختاری شعارگونه و مبهم دارد و معانی غایی و تنش‌‌های بنیادینِ‌‌ رویاروی من را صورت‌‌بندی می‌‌کند. به طوری که با پیش چشم داشتنِ آن بتوان خواست‌‌های گوناگون را سازماندهی و متحد ساخت و در جبهه‌‌ای خاص و روشن جنگید. پس آرمان، جذب‌‌كننده‌ى معنايى خط‌‌راهه‌ى عمر من، و محور معنايى خودانگاره است. آرمان آن خواست بزرگ، دوردست، مبهم و دست‌‌نيافتنى‌اي است كه كل هدف‌‌ها و برنامه‌ها و نقشه‌ها را در قالبى منسجم سازماندهى مى‌كند و به زندگى من معنا مى‌بخشد.

بلندمدت‌‌ترین خواست‌‌ها، هدف نامیده می‌‌شوند. اهداف متکثر اما کم‌‌شمار هستند و جهت‌‌گیری‌‌های عمومی فرد در زمان‌‌های طولانی چند ساله را تعیین می‌‌کنند. هدفِ واقعی ساختاری دقیق و روشن دارد و با معیارها و سنجه‌‌هایی عینی قابل ارزیابی است. هم‌‌گرایی اهداف و ظهور مرکز تنها در حضور آرمان ممکن می‌‌شود.

خواست در وازه‌‌هایی میان‌‌مدت در قالب برنامه نمود می‌‌یابد. برنامه‌‌ها روندهایی گام به گام، دقیق، روشن و پیاپی هستند که به شکلی موازی و در شمار بسیار و جهت‌‌هایی گوناگون اجرا می‌‌شوند. برنامه‌‌ها در پیوند با هم خوشه‌‌هایی همگرا را تشکیل می‌‌دهند که هرکدامشان به برآورده شدنِ هدفی می‌‌انجامد.

کوتاه‌‌مدت‌‌ترین خواست‌‌ها، نقشه نام دارند. نقشه‌‌ها در دوره‌‌هایی چند ساعته تا چند روزه اجرا می‌‌شوند و شماری بسیار و پراکنشی فراوان دارند. نقشه‌‌ها اجزای بنیادینِ تشکیل دهنده‌‌ی برنامه‌‌ها و تنها بخش‌‌های ملموس و عملیاتیِ خواست هستند که در دسترس من قرار دارند.

مرکززدودگی: این پیش‌‌فرض چندین عنصرِ بانفوذ دارد. رده‌‌ای از توهم‌‌های نهفته در آن به آرمان مربوط می‌‌شوند. هسته‌‌ی مرکزی این توهم بر تحقیر و خوارداشت آرمان یا خودانگاره مبتنی است. از سویی ممکن است من تا آن پایه توانمند، پرعظمت، مهم یا خردمند دانسته نشود که شایستگی آرمانى بزرگ را داشته باشد. از سوی دیگر، ممکن است این خوارداشت متوجه خودِ آرمان شود. بر مبنای این فرض،‌‌ از آنجا كه آرمان‌‌ها را افراد مى‌سازند، هيچ آرمانى عينيت خارجى ندارد و بنابراين اهميت، عظمت و قدرت كافى براى جلب توجه من را ندارد.

شکلی دیگر از مرکززدایی به اهداف و برنامه‌‌ها مربوط می‌‌شود. در این حالت، بايد تمام به تمام وضعيت‌‌هاى مطلوبِ قابل مشاهده در مقطع زمانى دست يافت. اين بدان معناست كه اولويت‌‌بندى، تقسيم‌‌بندى اهداف بر مبناى درجه‌ى اهميت نيازشان، و محك زدنِ سطح واقع‌گرايى اهداف در نظر گرفته نمى‌شود و من در هر لحظه مى‌كوشد تا تمام حالت‌‌هاى مطلوبِ پيش رويش را به شكلى سازمان‌‌‌‌نيافته تسخير كند. هدف‌‌هایی که به این ترتیب مسخ شده باشند، موزایيك‌گونه و ناسازگار، معمولاً ناخودآگاه، تزيين‌‌شده با نمادهای زبانی، محافظه‌كار و هنجارگونه هستند.

تله‌‌ی نجس: برخورد نامتمرکز و غیرهدفمند با خواستهای پراکنده و واگرا به مرکززدایی از من می‌‌انجامد. از سویی ممکن است هم‌‌زور بودنِ‌‌ خواست‌‌های ناهمخوان به انفعال و ناتوانی در جهتگيرى بینجامد. از سوی دیگر چه بسا تلاش برای ارضای تمام شاخه‌هاى زاييده شده در فضاى حالت نياز، به هدر رفتن منابع بینجامد. در شرایط حاد، من می‌‌کوشد تا چندين راهكار لذتِ متعارض را همزمان انتخاب كند و در نتیجه دستخوش شکاف‌‌ها و گسست‌‌هایی در سیستمِ کنشگر و انتخابگرش می‌‌‌‌شود.

راهبرد رستم: برخورد با هستى، به مثابه «جهان هم‌‌چون اراده و خواست». قبولِ این که تنها تفاوت قهرمان با آدم عادى، آن است كه آدم عادى شجاعتِ قهرمان بودن را ندارد، اما قهرمان شجاعت آدم عادى نبودن را دارد. در نتیجه خواستِ عظمت، بخش عمده‌ى عظمت خواست است.

مرکز چگونه از دل آرمان زاده می‌‌شود؟ آیا ممکن است در یک من کلیت اهداف و برنامه‌‌ها و نقشه‌‌ها بدون استثنا در راستای آرمان سازمان یافته باشند؟ ارتباط میان معنای کردارها و سازمان‌‌یافتگی‌‌شان در پیوند با آرمان چیست؟

چه مى‌خواهید؟ خواستهايتان را بر مبناى متغيرهاى زمان، دقت، اولويت‌بندى، دامنه، محتوا و موضوع رده‌بندى كنید. بر مبناى اين سياهه تشخيص دهید مهم‌‌ترین خواستى كه در لحظه دارید چيست؟ آرمانتان چيست؟ آن را در يك جمله بنويسید. شيوه‌ى اتصال آرمانتان را با اهداف، برنامه و نقشه‌هايتان مشخص كنید. احمقانه‌ترين و پرعظمت‌ترين آرمانى كه در اطرافيانتان مى‌بينید چيست؟ چرا احمقانه يا پرعظمت مى‌نمايد؟ آرمان شما از کدام زاویه احمقانه يا پرعظمت به نظر می‌‌رسد؟ چقدر احمقانه است اگر كسى آرمانش را به اين دليل كه به نظر شما احمقانه مى‌رسد، تغيير دهد؟

عقلانيت ـ عواطف

اصل پردازشگرهای موازی: ذهن در سطح پردازش‌‌های خودآگاه به دو سیستمِ‌‌ متمایزِ عقلانی ـ استدلالی و عاطفی ـ هیجانی مجهز است. این دو خاستگاه‌‌های تکاملی متفاوتی دارند، با شیوه‌‌هایی گوناگون پردازش و ارزیابی می‌‌کنند، و در نقاطی متمایز از مغز تمرکز یافته‌‌اند. عقلانيت، که از نظر تکاملی نیز جدیدتر است، الگوى سازمان يافتگىِ زبان‌محور، خودآگاه، نقدپذير و خطىِ شناخت است. سیستم عقلانی داده‌‌ها را گام به گام، طی فرآیندی خودآگاه و به نسبت کند پردازش می‌‌کند، اما به خاطر همین پله پله بودنِ تحلیل، و امکان بازنمایی هر پله در زبان، روند کار خودآگاه است و گامهای استدلال روشن و نقدپذیر می‌‌باشد.

عواطف و احساسات شكلى كيفى، مبهم، چندپهلو و نيمه‌خودآگاه از سازماندهى شناخت است. این سیستم قدیمی‌‌تر است، به شکلی غیرزبانی و بنابراین نیمه خودآگاه ـ ناخودآگاه کار می‌‌کند و تصمیم‌‌گیری و پردازش را در گام‌‌هایی موازی و همزمان و شتابزده به انجام می‌‌رساند، از این رو تنها دستاورد آن خودآگاه می‌‌شود و بدنه‌‌اش از دایره‌‌ی خودآگاهی و رمزگذاری در زبان خارج است. این سیستم حال و وضع و خلق‌‌وخو (مانند خشم و ترس و شادی و…) را تعیین می‌‌کند که همانا حالتِ پردازش داده‌‌ها و وضعیت عمومی سیستم من را نشان می‌‌دهد.

عقل‌‌گرايی خام: تنها راه تصمیم‌‌گیری و تحلیل داده‌‌ها عقلانی است.

تله‌‌ی ناگهيس: پردازش‌‌های عاطفی ـ هیجانی، به خاطر بی‌‌ارزش شمرده شدن، کارآيی خود را در فرآیند تصمیم‌‌گیری و انتخاب گزینه‌‌های رفتاری پیشاروی من از دست می‌‌دهند. داوری به دلیل فلج شدنِ دستگاه عاطفی ـ هیجانی، کارآیی خود را از دست می‌‌دهد.

راهبرد سپندارمذ: پردازش عاطفی و هیجانی در شرایطی که نیاز به پردازش سریع و فراگیر و کل‌‌گرا وجود دارد، اولویت می‌‌یابد و در سایر موارد هم‌‌چون پشتیبان و پردازنده‌‌ای کمکی در کنار سیستم عقلانی ـ استدلالی به کارکرد خود ادامه می‌‌دهد.

احساساتی‌‌گری خام: تنها راه تصمیم‌‌گیری و دستیابی به حقیقت، احساسات و عواطف است. هرچه با احساسات و هيجان‌‌ها متصل نباشد غيراصيل، سرد، غيرانسانى و دروغين است.

تله‌‌ی ساوول: تمرکز بر عواطف و هیجان‌‌ها و نادیده انگاشتن عقلانیت به محروم شدنِ من از روندهای تصمیم‌‌گیریِ شفاف و خودآگاه و دقیق منتهی می‌‌شود. ناکارآمد شدنِ دستگاه عقلانی ـ استدلالی به فلج شدن روند داوری درست منجر می‌‌شود.

راهبرد شهريور: ترکیب هر دو توانایی پردازشی به شکلی که هر یک کاستی‌‌های دیگری را تکمیل کند. بهره‌‌جویی از پاسخ‌‌های مبهم اما سریع و فراگیرِ‌‌ هیجانی، در کنار روندهای دقیق و مستدل عقلانی برای انتخابِ گزینه‌‌های رفتاری بهینه. تأکید بر راهبردهای عقلانی در شرایطی که پردازشی شفاف و دقیق و نقدپذیر مورد نیاز است، و حفظ کارآیی دستگاه عقلانی در شرایطی بحرانی که اولویت پردازشی به سوی سیستم عاطفی ـ هیجانی متمایل می‌‌شود.

چرا این دو سیستمِ مجزا برای انتخابگری تکامل یافته‌‌اند؟ جایگاه‌‌ هریک از آنها در مغز آدمی کجاست؟ چرا یکی از آنها با زبان پیوند خورده است؟ آیا می‌‌توان این دو شیوه را به دو سطح زیستی ـ روانی و اجتماعی ـ فرهنگی مربوط دانست؟‌‌ نام‌‌هايى كه به عواطف و حالات هیجانی نسبت مى‌دهند تا چه حدى شامل و فراگير است؟

یک تصمیم مهم زندگی خود را به خاطر بیاورید، چه سهمی از این تصمیم‌‌گیری زیر تأثیر عواطف و هیجان‌‌ها و چه بخشی از آن متأثر از استدلال عقلانی بوده است؟ یک انتخاب رفتاریِ ساده را که هم‌‌اکنون با آن روبه‌‌رو هستید به همین ترتیب تحلیل کنید. آیا می‌‌توان تنها با یکی از این سیستم‌‌ها تصمیم‌‌گیری کرد؟ اگر چنین کنیم، تجربه‌‌ی شخصی‌‌مان از رفتاری که در پیش می‌‌گیریم، چه ایرادی دارد؟

ترس ـ دليری

اصل ترس: عدم تماميتِ ناشى از تنش، در قالب ترس در درون سيستم عاطفی ـ هیجانی بازنمايى مى‌شود. چهار شكل از ترس وجود دارد: دلهره، نگرانى، اضطراب و دغدغه.

اين چهار شكل از ترس، همگى به امر مبهمى به نام خطر اشاره دارند و بر مبناى اهميت، معنا، خاستگاه،‌‌ شکلِ ارجاع و احتمالِ بروز از هم تفكيك مى‌شوند. اهميت، میزان قلبم کاهش یافته در اثر تنش را نشان مى‌دهد. معنا، به اختلالِ ناشى از تنش در نظام بازنمايى و آشکارگی سيستم شناسنده اشاره دارد، و خاستگاه تنش را به من، ديگرى يا جهان منسوب مى‌كند. احتمال، نشانگر چشم‌اندازِ آمارىِ وقوع خطر ــ يعنى احتمالِ كاهش قلبم در آينده ــ است.

عدم تماميتِ بازنمايى‌‌شده در قالبِ ترس، خود شكلى از غياب است. غياب‌‌هاى اصلىِ پيشاروى من عبارتند از مرگ، بی‌‌اعتمادی و آشوب که به ترتیب به ناتمامیتِ ناشی از ناپایداری و شکنندگیِ من ،‌‌ ناتمامیتِ برخاسته از عدم قطعیت در بازی‌‌های برنده ـ برنده در دیگری، و ناتمامیتِ نهفته در بی‌‌قانونی و نامفهوم بودن روندهای حاکم بر جهان ناشی می‌‌شود.

ترس، به خاطرِ تمرکزش بر زمان آینده، باعث ريشه‌كنى نا‌تماميت از اکنون مى‌شود و بنابراين بختِ چيرگى بر آن را از بين مى‌برد. در نتیجه باعث انفعال كنشگر مى‌شود، و موضوع خود ــ عدم تماميت ــ را به خاطراتِ گذشته يا آرزوهای آینده پيوند مى‌زند. واكنش معمول در برابر ترس، پناه بردن به خاطرات خوشايند (واكنش گذشته‌‌محور) يا خيال‌‌بافى (واكنش آينده‌‌محور) است. در هر دو حال عدم تماميت به دليل تحقق نیافتنِ کنشی که بايد در اکنون انجام گيرد، تداوم مى‌يابد.

همگام با پيچيده‌تر شدن نظام‌‌هاى فرهنگى، تنوع و گستره‌ى معنايىِ «تنش/ ترس»ها افزايش مى‌يابد. بسط فضاى حالت تنش‌‌ها از چرخه‌ى زیر ناشی می‌‌شود:

ترس یکی از عواطف و احساساتی است که بر دستگاه انتخابگر اثر می‌‌گذارد. سیستم عواطف جفت‌‌های متضاد دیگری مانند شادمانی ـ غم، خشم ـ شکیبایی،‌‌ شگفتی ـ خوگیری،‌‌ مهر ـ کین را داراست که به همین ترتیب بر تصمیم‌‌گیری‌‌های من تأثیر می‌‌گذارند.

توهمِ غياب امر ترسناک: ترس امرى شرم‌آور، غيرقابل كنترل و حاشيه‌اى ا‌ست. تنشِ ترس‌‌آور امرى دوردست، جسته‌‌وگريخته و پرهيبت است كه بر مبناى قواعدى عادلانه، جبرى و از پيش تعيين‌‌شده حادث مى‌شود. در نتیجه، می‌‌توان با انکارِ غیابِ نهفته در هسته‌‌ی مرکزی ترس، آن را از میان برد.

تله‌‌ی چَشماگ: انكار كردنِ غياب‌ها، امكانِ شناسايىِ دقيق ماهيت تنش‌‌ها و بنابراين سازگارى با آن را از ميان مى‌برد. به دليل از ميان رفتنِ گرانيگاهِ معنايىِ صدور تنشها، مبارزه با آنها نيز معنازدايى شده است. در نتيجه همگام با پيچيده‌تر شدن نظام فرهنگى، دلیری ــ به معنای درآویختن مستقیم با غیابِ ترسناک ــ دشوارتر و نامحتمل‌‌تر می‌‌شود.

راهبرد اسفنديار: رویارویی مستقیم با تنش و موضوع غیاب، حتی اگر در شرایطی مخاطره‌‌انگیز انجام پذیرد، امکانی است برای بازآفرینیِ دلیری،‌‌ که محور جنگ ــ یعنی لبه‌‌ی زایش معنا در من ــ محسوب می‌‌شود.

سازوکارهای عصب‌‌شناختیِ پشتیبان ترس چه هستند؟ چرا و چگونه موضوع ترس در سطح اجتماعی تعمیم می‌‌یابد و شاخه شاخه می‌‌شود؟ آیا می‌‌توان ترسهای روزمره را پوششی رمزگذاری شده و دروغین دانست که ترس‌‌هایی راستین و بنیادین را در زیر برچسب‌‌های خود پنهان می‌‌کنند؟ بختِ یک انسان عادی برای لمسِ روزانه‌‌ی ترس‌‌های ناشی از تنش‌‌های بنیادین ــ مرگ، بی‌‌اعتمادی، آشوب ــ چقدر است؟

از چه مى‌ترسید؟ سه تا از ترسناك‌ترين چيزهايى را كه مى‌شناسید فهرست كنید. چگونه براى چيرگى بر آنها از پناه بردن به گذشته يا آينده سود مى‌برده‌اید؟ كل فضاى حالت ترس‌‌هاي‌‌تان را ترسيم كنید و جايگيرى موضوع‌هاى ترسِ گوناگونِ خود را بر اين فضا از هم تفكيك نمایید. محتواى چهار عنصرِ دلهره، اضطراب، نگرانى و دغدغه‌تان را در هفته‌ى گذشته مشخص كنید و فهرستى از موضوع آنها تهيه نمایید. بيشتر مقيم كدام بخش از فضاى حالت ترس هستید؟

گفتار ـ گفت‌‌وگوی درونی

اصل گفت‌‌وگو: زبان، نظامی از نشانگان ـ معانی است که برای ارتباط میان من و دیگری تکامل یافته است. بنابراین گفت‌‌وگو و سخن تنها در زمانی کارآیی دارند که توسط من تولید شده و انتقال معنایی به دیگری را آماج کرده باشند. با این وجود، بخش مهمی از روندهای پردازشیِ منتهی به انتخاب‌‌های رفتاری، زیر سایه‌‌ی شکلی از گفت‌‌وگو انجام می‌‌پذیرد که در آن من با من سخن می‌‌گوید و دیگری اصولا غایب است. این شکل از کاربردِ زبان را گفت‌‌وگوی درونی می‌‌نامیم. گفت‌‌وگوی درونی در دوران نوزادی و کودکی به عنوان ابزاری برای درونی ساختن زبان و تسلط بر آن کاربرد دارد. اما پس از چیرگی من بر زبان و مسلط شدن بر ارتباط‌‌های نمادین با دیگری، کاربرد آن تنها به ظهور زنجیره‌‌هایی غیرضروری، ناکارآمد و محدود کننده منتهی می‌‌شود که فرآيند پردازش اطلاعات خودآگاه را به طور دایم رمزگذاری می‌‌کند و به این ترتیب آن را کند ساخته و به نمادهای زبانی فرو می‌‌کاهد. در گفت‌‌وگوی درونی من دو پاره شده و یک بخش از آن با بخشی دیگر که نماینده‌‌ي «دیگریِ تعمیم یافته» است، سخن می‌‌گوید.

زبان‌‌مداری: تفکر همان سخن گفتنِ‌‌ خاموش است. تنها شکلی از اندیشه اصالت و ارزش دارد که به زبان تبدیل شود و در قالبی کاملاً خودآگاه بیان گردد.

تله‌‌ی کَرپَن: بدنه‌‌ي‌‌ اصلی اندیشه به خاطر ترجمه‌‌ناپذیری یا فرو کاسته نشدن به زبان، بی‌‌استفاده باقی می‌‌مانند و در نتیجه دستگاه انتخابگرِ من با فشرده و چروکیده شدن بر محورِ کوچکِ زبان و گفت‌‌وگوی درونی، در عمل از کار کردن باز می‌‌ایستد و ناگزیر از قواعد اجتماعی و هنجارینِ پیش تنیده در زبان پیروی می‌‌کند. زبانى شدن تفكر، و غلبه‌ى شيوه‌ى ارتباطىِ من ـ ديگرى بر مجراى ساده‌تر و زيربنايى‌ترِ اندركنش من ـ من، باعث می‌‌شود امکان اندیشیدن به چيزهايى ناگفتنى از میان برود.

راهبرد بيدل: بازی با زبان و فروکشیدنش در زمینه‌‌ی تصاویر و قلمروی فرازبانی،‌‌ تمرکز بر اشکال دیگر اندیشیدن در شرایط حدی و گریختن از گرانش زبان‌‌مداری.

گفت‌‌وگوی درونی از نظر ساختاری چه شباهتی با گفت‌‌وگوی عادی دارد؟ دیگریِ تعمیم‌‌یافته‌‌ای که شنونده‌‌ی گفت‌‌وگوی درونی است، از کجا آمده است؟ آيا می‌‌توان بدون گفت‌‌وگوی درونی به چیزی خاص فکر کرد؟ بچه قبل از يادگيرى زبان چگونه مى‌انديشد؟ چرا به هنگام تنهايى گفت‌‌وگوى درونى شديدتر مى‌شود؟ در چه شرايطى گفت‌‌وگوى درونى متوقف مى‌شود؟ در اين شرايط رفتارمن تا حدى هنجارين است؟ چرا در شرایطی بحرانی که خطری نمایان می‌‌شود یا تصمیم‌‌گیری سریع و شتابزده و در عین حال دقیق ضرورت می‌‌یابد، گفت‌‌وگوی درونی از میان می‌‌رود؟

چطور فكر مى‌كنید؟ آیا با خود حرف مى‌زنید يا تصاويرى را پيش چشم مجسم مى‌كنید؟ به خود چه مى‌گويید كه پيشاپيش آن را نمى‌دانستید؟

راهبرد لذت ـ گريزراه رنج

اصل لذت: من در سطح روانی گزینش‌‌های رفتاری‌‌اش را طوری سازماندهی می‌‌کند که مقدار لذتِ دریافتی را بیشینه و میزان رنج را کمینه نماید. سازماندهی رفتار برای دستیابی به این هدف، به ظهور مسیرها و روش‌‌هایی جاافتاده و تکرارشونده منتهی می‌‌شود. این راهبردهای لذت، شيوه‌اى از رفتارِ منتهى به پاداش است كه در رفتار من نهادينه شده است. این راهبردها به مسیرها و خط‌‌راهه‌‌هایی آشنا و پیموده شده در فضای حالت لذتِ من می‌‌مانند. فضای حالتی که کلیتِ لذت‌‌های تجربه‌‌شده یا ناشده، شناخته‌‌شده یا ناشناخته، و مجاز یا غیر مجاز را در بر می‌‌گیرد. راهبرد لذت، خط‌‌راهه‌هاى مجاز و غيرمجازِ دستیابی به لذت را در این فضا از هم متمايز مى‌كند و می‌‌توان آن را شکلی از عملياتى شده از این فضا دانست كه در قالب كردارها و برنامه‌هاى رفتارىِ هدفمند نمود مى‌يابد.

اصل بقای لذت: این باور که میزان کلی لذتِ قابل دستیابی (در افراد، زمانها، و سراسر عمر) محدود است، به چروکیده شدنِ فضای حالت مجاز و محدود ماندن راهبردهای لذت منتهی می‌‌شود. یکی از مشتق‌‌های این اصل آن است که راهبرد لذت بديهى، طبيعى و پرسش‌ناپذير است. در نتيجه بخش‌‌هاى غيرمجاز، ناشناخته، مطرود، و ممنوعِ فضای حالت لذت، خطرناك و نامعقول و بد قلمداد می‌‌شوند.

تله‌‌ی زاهد: پیروی از این پیش‌‌فرض که برای دستیابی به هر لذتی باید لذت‌‌های دیگر را طرد و سرکوب کرد، به قناعت و فقرِ اندوخته‌‌ی لذت در سطح روانی منتهی می‌‌شود. ساختهاى قدرت حاكم بر تعيين شكل فضاى حالت رفتارى هرگز مشاهده و نقد نمى‌شود، و در نتيجه فضاى حالت پاداش انعطاف و قابليت توسعه‌ى خود را از دست مى‌دهد.

راهبرد حافظ: راهبردهای لذت به لحاظ نظری نامحدود هستند و آزادی من برای آزمودن‌‌شان هیچ مهار و محدودیتی جز انتخاب‌‌های درونی خودِ من ندارد.

چرا راهبردهای لذت چنین محدود و الگوهایش چنین ساده و تکراری است؟ چه قواعدی در سطح اجتماعی و روانی آزمودن راهبردهای تازه‌‌ی لذت بردن یا مسیرهای جدیدِ پرهیز از رنج را مهار می‌‌کنند؟ چرا؟ آیا معیارهایی عام وجود دارد که بتوان بر مبنای آن در مورد راهبردهای لذتِ دیگری داوری کرد؟

راهبردهای لذت خود را ترسیم کنید. مرزها و محدوده‌‌های همسایه‌‌ی آن را شناسایی کنید و دریابید که در چه نقاطی لذتهای مجاز و غیرمجاز با مرزی از هم تفکیک می‌‌شوند؟ چگونگی تثبیت این راهبردها در خود را ریشه‌‌شناسی کنید. چه الگوهايى از لذت بردن در طبقات اجتماعى یا اقوام و تمدن‌‌های ديگر به نظرتان چندش‌آور، زشت، حيوانى و غيراخلاقى مى‌رسد؟ چرا چنين است؟ چه بخش‌‌هايى از راهبرد لذت شما احتمالاً برای ایشان اين‌گونه مى‌نمايد؟

لذت‌‌های راستين ـ دروغين ـ زيستی

اصل سه لذت: راهبرد لذت مى‌تواند به سه نوع لذتِ راستين، دروغين و زيستى بينجامد. معيار تفكيك اين سه نوع لذت، ارتباطشان با بقا، قدرت و معناست. به اين شكل كه:

الف) لذت‌‌های طبيعى از برآورده شدن نيازهاى زيست‌شناختى (خوردن، خوابيدن، توليد مثل، و…) حاصل مى‌شوند. اين لذت‌‌ها معمولاً در سطح خودآگاه معناى چندانى را حمل نمى‌كنند، هرچند قواعد سطح اجتماعى مدام معناهايى هنجارین را بدان تحمیل می‌‌کند. این لذت‌‌ها اشباع‌‌پذیر، فیزیولوژیک و از نظر تکاملی بسیار دیرینه و کهنسال هستند و به طور مستقیم با بقا پیوند می‌‌خورند.

ب) لذت‌‌های راستين از پردازش اطلاعات برمی‌‌آيند و بنابراین لزوماً ساختاری معنایی را حمل می‌‌کنند. تمام مسیرهای این شکل از لذت، به لحاظ تکاملی از لذت‌‌هاى طبيعى مشتق شده‌اند. سرچشمه‌ى اين پاداش‌‌ها را مى‌توان به سه رده‌‌ي‌‌ حسی (تجربه‌ى هنرى)، حركتى (ورزش و بازى)، يا پردازشى (ارتباط انسانى، دانش‌اندوزى، حل معما) تقسیم كرد.

پ) لذت‌‌هاى دروغين كه خصلتى بيوشيميايى دارند و از تأثیر سم‌‌ها بر مراکز عصبی تولید لذت ناشی می‌‌شوند. اعتياد به مواد مخدر مشهورترين نمونه‌ى اين نوع لذات است. اين مسيرها از بسط تصادفى و حشوآميزِ سيستم پاداش‌‌دهنده‌ى عصبى ما پديد آمده‌اند، و نوعى انحراف بيوشيميايى هستند.

لذت‌‌گرايی خام: میزان و مقدار لذت در واحد زمان اهمیت دارد، نه مقدار آن در کل عمر و یا کیفیتش.

تله‌‌ی معتاد: لذات دروغين به دليل تراكم زيادشان در واحد زمان بر بقيه ترجيح دارند. در نتيجه بقا، معنا و حجم كلى لذت در عمر، به بهاى بيشينه كردن لذت در لحظه از دست مى‌روند.

لذت‌‌گريزی استعلايی: لذت‌‌های زیستی به دلیل پیوندشان با کالبد و نیازهای بدنی ماهیتی نکوهیده و پست و حیوانی دارند و باید طرد شوند، تا راه برای دستیابی به لذت‌‌های معنامدارِ راستین هموار گردد. این قاعده معمولاً با اصل بقای لذت همراه است.

تله‌‌ی مرتاض: بايد لذات طبيعى را به نفع لذت‌‌هاى راستين، يا كل لذت را به نفع معنا كنار گذاشت.

راهبرد بودا: بیشینه کردن کل لذت و کمینه نمودن کل رنج از راه تركيب لذت زيستى و راستين و طرد لذت دروغين.

این سه نوع لذت بر اساس چه متغیرهایی از هم تفکیک می‌‌شوند؟ آیا می‌‌توان آنها را به سطوح گوناگون فراز مربوط دانست؟ آیا اعتیادهایی رفتاری مانند قماربازی و عادت به بازیهای رایانه‌‌ای را هم می‌‌توان نوعی لذت دروغین دانست؟ آیا ساز و کارهای عصبی این سه نوع لذت همسان هستند؟

چه سهمی از لذتی که می‌‌برید راستین، زیستی و دروغین است؟ آیا لذت دروغین باعث مهار و کاسته شدن از سایر لذت‌‌ها می‌‌شود؟

داوری ـ قضاوت

اصل داوری: من بر مبنای تمام داده‌‌های حسی و محتوای فهمی که در اختیار دارد، با پشتوانه‌‌ی خردی که اندوخته،‌‌ و بر حسب الگوی ترکیب عقلانیت و احساساتش در مورد یک چیز یا رخدادِ یگانه برداشتی مشخص و خاص پیدا می‌‌کند که با ارزیابی محتوای قلبم آن چیز ـ رخداد همراه است و بر این مبنا ساختار و الگوی انتخاب‌‌های بعدی من در آن مورد را تعیین می‌‌کند. این اعلام موضع و تعیین ارزشِ چیز ـ رخدادها را داوری می‌‌نامیم.

قضاوت: من می‌‌تواند با تکیه بر هنجارهای اجتماعی و با پیروی از نظر و برداشت عمومی در مورد آن چیز ـ رخداد، کارِ موضع‌‌گیری در مورد آن را ساده کند و به جای انجام کل فرآیند داوری، تنها در تصویر و برداشت نهایی با میانگین اعضای جامعه‌‌اش شریک شود. در این حالت روند داوری متوقف شده و کارکردِ ساده‌‌تر و هنجارینِ قضاوت جانشین آن می‌‌شود.

تله‌‌ی قاضی: من به جای داوری در مورد چیز ـرخدادها، به قضاوت می‌‌پردازد. در نتیجه برداشتی سطحی، موضعی، ناسنجیده، غیرشخصی، غیرقابل دفاع، هنجارین، و بی‌‌بنیاد در مورد آن چیز –رخداد به دست می‌‌آورد.

راهبرد داور: من تنها هنگامی در مورد چیز ـ رخدادها اعلام موضع می‌‌کند که مسیر شناسایی و ارزیابی و تعیین محتوای قلبم آن را خود به انجام رسانده باشد و بر مسیر و فرآیند داوری مسلط شده باشد. در این حالت موضعِ من در قبال امرِ‌‌ داوری شده روشن و دقیق و رسیدگی‌‌پذیر و قابل نقد است.

چرا قضاوت بیش از داوری رواج دارد؟ مراحل داوری کدام است؟ کدام یک از این دو روند پیچیده‌‌تر هستند؟

انتخاب‌‌های رفتاری خود را بازبینی کنید و ببینید در زمینه‌‌ی دیگری بیشتر بر قضاوت استوار بوده است یا داوری؟

 

 

ادامه مطلب: دستگاه کنشگر

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب