
پرسش بنیادین : چالشها و راهبردها
نوشته شده برای دوست گرامی دکتر فریدون خوشفر، در: ۱۳۸۲/۲/۲۲
پیشدرآمد
از نگاهی افراطی، دانش، حاشیه ایست كه ذهن های هوشمند دراطراف متن پرسشهامی نگارند. از چشم اندازی رفتارگرا، می توان كل شناخت را به پاسخهایی موفق تحویل كرد، كه سازواره زنده به محرك پرسش می دهد. در رویكردی زبانشناسانه، گزاره های پرسشی را می توان همچون محور بازیهای زبانی منتهی به دانایی به رسمیت شناخت، و از زاویهای روش شناسانه، پژوهش و تحقیق و علم ناشی از آن، چیزی جز فضای بازی پرسشهای تكامل یابنده نیست.
اینها و بسیاری چیزهای دیگر را می توان در مقام ستایش از پرسش بیان كرد، و چه بسا كه باشدتهایی متفاوت، پیشاپیش هم بیان شده باشد. از دیدگاه سیستمهای پیچیده، كه زمینه نظری بحث كنونی را تشكیل می دهد، تحویل گرایی رایج در علوم اثباتی، ساده انگارانه، و علیت مداری محبوب نظامهای فلسفی سنتی، سطحی نگرانه تلقی می شود. بنابراین هدف از نگارش این متن كوتاه، تحویل كردن دانش به پرسش، یا برقراری رابطه علی در میانشان نیست. هدف كمتر جاه طلبانه این نوشتارآن است كه از منظری عملگرایانه به دنبال راهی برای شناسایی رابطه بین پرسش و دانایی بگردد، تا شاید از این رهگذر، معیارهایی عملیاتی و اجرایی برای ساده تر كردن فرآیند تولید دانش استخراج شوند.
شاید اشاره به شیوه شكل گیری این متن، بتواند تا حدودی روشنگر ادامه مسیر بحث باشد. متن كنونی، مانند هر متن دیگر نگارنده، بر مبنای پرسشی مركزی طرحریزی شده است، و آن هم این است كه : “سرچشمه پرسشهای بنیادین و “مهم ” كجاست “؟ پرسشهای دیگری كه از دل این سوال اولیه بیرون می جوشند را می توان به سادگی در رده های مفهومی متفاوتی جای داد: چه شرایط و عواملی تعیین كننده درجه اهمیت یك پرسش هستند؟ كدام ساختهای روانشناختی و ذهنی امكان طرح پرسش را برای مغز پیچیده انسان فراهم می كند؟ چه روندهای تكاملی به پیدایش مغز انسان پرسشگرHomo problematicus- منتهی شده است ؟ و. . .
پرسش محوری این متن، دو مرحله از بلوغ را پشت سر گذارده است. نخستین بیان آن به زمانی بازمی گردد كه نگارنده در رشته فیزیولوژی تحصیل می كرد و با پرسش از پرسش در زمینه سختگیرانه علوم تجربی و آزمونهای عصب شناسانه روبرو شد. مسئله اصلی در آن هنگام این بود كه چگونه یك پرسش به پرسش دیگری منتهی می شود، و چگونه است كه برخی از نوادگان پرسشهای قدیمی به زاد وولد و تكثیر خویش ادامه می دهند، در حالی كه نسخه های دیگری از همان پرسشها عقیم می گردند و از یاد می روند. پرسش از پرسش در این دوره، بیشتر با علایق آموزشی نگارنده گره خورد و متونی مانند “در ستایش پرسش “و “وقانون چشم ” را پدید آورد كه بیشتر به كار دانشجویان و نوآموزان كارهای پژوهشی می آمدند، و در نشریات دانشجویی آن دوران منتشر شدند.
صورتبندی مجدد این پرسش، هنگامی آغاز شد كه چگونگی اهمیت یافتن برخی از پرسشها و نادیده انگاشته شدن برخی دیگر، جلب توجه كرد. متن سخنرانی مشهور فوكو “نظم گفتار” (فوكو، 1378) ، و بحثهایی كه با دوستان و همكلاسان و درس روش تحقیق نظری رشته جامعه شناسی داشتیم، این صورتبندی جدید از پرسش را ممكن كرد. به این ترتیب متن دورگه كنونی پدید آمد. متنی كه آماجش بیش از جستجوی پاسخی فراگیر درباره پرسشهای علمی، شفاف سازی پرسشهایی است كه می توان در این حوزه طرح كرد.
تعریف
پرسش، تنشی رمزگذاری شده است، كه حضور شكافی بین حالت موجود و ناخوشایند و حالت مطلوب فرضی و خوشایند را در نظام شناختی سیستم بازنمایی می كند و آن را در قالب گزارهای زبانی صورتبندی می نماید.
شایسته است برای درك بهتر تعریفی كه به دست دادیم، به عناصر مفهومی به كار رفته در آن اشارهای داشته باشیم.
نخست، سیستم یا سامانه (1) است. هر نظامی از عناصر به هم پیوسته و مرتبط با هم كه كاركردی سازمان یافته را ازخود نشان دهند و به لحاظ ساختاری و عملیاتی حد و مرزی را با محیط پیرامون خود نشان دهد، یك سیستم است. سیستم می تواند یك انسان، یك گونه زیستی، یك نهاد اجتماعی، یك دولت، یك كشور، یا زیرواحدی از یك سیستم بزرگتر باشد.
دومین مفهوم كلیدی، تنش (2) است. سیستم، در فضای حالت (3) رفتاری خویش -یعنی در پهنه فرضی در برگیرنده كل گزینه های رفتاری محتملش – آن خطراهه هایی (4) -یعنی مسیرها و الگوهای رفتاریای – را بر می گزیند كه پایداری (5) سیستم -یعنی بخت تداوم آن در فضا و زمان – را افزایش دهد. این كه سیستم چگونه در انجام چنین كاری موفق می شود، در شاخه هایی از علوم جدید مانند سیبرنتیك و هوش مصنوعی پاسخ داده می شوند. پاسخ ساده -و طبیعتا سطحی- آن است كه حلقه هایی از بازخوردهای (6) مثبت و منفی و چرخه های بازگشتی (7) پایداری و خودزایندگی (8) سیستم را تضمین می كنند. این كه چرا سیستم پیچیده به این شكل رفتار می كند، پرسشی است كه باید در قلمرو دیدگاه تكاملی تحلیل شود. پاسخ ساده در این مورد آن است كه تنها سیستمهایی كه این طرز رفتار را داشته اند، آنقدر در زمان و مكان تداوم یافته اند كه جلب توجه ما را بكنند. به عبارت دیگر، میل به پایداری و بقا و تداوم، جوهره ذاتی تمام سیستمها نیست. تنها سیستمهای تكاملی موفق هستند كه این توانمندی را از خود نشان می دهند، و همانها هستند كه برای ما به عنوان موضوع پژوهش اهمیت می یابند. شاید بدان سبب كه خودمان هم نوعی از این سیستمها هستیم. به عبارت دیگر، ما در حال نگریستن به برندگانی هستیم كه از خط پایان یك مسابقه دوی استقامت می گذرند، و از ورزیده بودن تمام مسابقه دهندگان شگفت زده می شویم، بیآن كه هزاران شركت كنندهای را كه هرگز به خط پایان نمی رسند را در نظر بگیریم.
به این ترتیب، سیستم تكاملی، میل به پایداری دارد. تنش، آن عامل درونی یا برونی ایست كه پایداری سیستم را تهدید كند، و انتخاب گزینه های رفتاری درست و كارآمد را ضروری و اضطراری جلوه دهد. تنش، عاملی است كه تداوم و توسعه سیستم در فضا و زمان را مورد تهدید قرار می دهد.
سیستم های روانشناختی نظامهای پردازندهای چنان پیچیده هستند كه حد و مرز خود با محیط را بازنمایی می كنند و بر وجود خویش آگاهی دارند، و بنابراین به شكلی خودآگاهانه بقای خویش و تنشهای تهدیدگر آن را درك می كنند. این نظامها از معیاری درونی، دوارزشی، و قطعی برخوردارند كه در جریان تكامل به شكلی پیش تنیده در دستگاه عصبی شان جایگیر شده و ارزیابی ارزش و اهمیت گزینه های رفتاری پیشارویشان را در سطحی نیمه خودآگاه صورتبندی می كند. این معیار درونی، همان شبكه پاداش یا نظام عصبی ادراك لذت و رنج است (وكیلی، 1381الف : 45-40) .
سیستمهای جانوری دارای مغز پیچیده، تنش را در قالب تهدید لذت در آینده تجربه می كنند. نقطه شروع صورتبندی پرسش، در رمزگذاری همین تنش بنیادین قرار دارد. سیستمی كه درجه پیچیدگی اش از آستانه خودآگاهی گذشته باشد، تنش را در قالب مجموعهای از حالات ممكن برای جهان در آینده تجربه می كند. تنش، با گوشزد كردن آسیب پذیری سیستم، انتخاب مناسبترین گزینه رفتاری ممكن را به امری ضروری و دغدغه زا تبدیل می كند، و به این ترتیب حالات ممكن جهان در آینده پیشارو را -بسته به ماهیت این انتخابها- به مجموعهای متكثر از احتمالات ترجمه می نماید.
در نتیجه، سیستم با یاری تنش، بر اشكال ممكن برای بودنش در آینده آگاه می شود، و در عین حال با اضطرار انتخاب كردن هم درگیر می شود.
پاسخگویی به مسئله انتخاب، با صورتبندی كردن تنش، رمزگذاری كردنش، ساده نمودنش، و ارزیابی كردن پاسخهای محتمل بر مبنای محور لذت /رنج ممكن می شود. بنابراین نخستین گام كنار آمدن با تنش، عبارت است از صورتبندی كردن و رمزگذاری آن. این كاری است كه تمام سیستمهای پیچیده انجام می دهند. یك كرم خاكی كه در مجاورت هوای آزاد تنش خشك شدن بدنش را تجربه می كند و آن را به صورت پیامهایی عصبی تفسیر می نماید، دانشجویی كه از نزدیك شدن زمان امتحانش آگاه می شود و تنش رقابت را به صورت مجموعهای از هنجارهای ارزشی -مانند نمره و كارنامه -بازنمایی می كند، و نهادی اجتماعی مانند بازار كه تنشی مانند آشفتگی و گسیختگی روابط معنایی را به صورت كاهش ارزش پول رایج ترجمه می كند، همگی در حال رمزگذاری تنشهای خویش هستند.
تنش، در قالب شكاف میان حالت موجود و مطلوب تجربه می شود. یعنی سیستم شرایط موجود تنش زا را به عنوان وضعیتی نامطلوب و تنش زا درك می كند كه بدیل بهتر و خوشایندتری برای آن قابل تصور است. این حالت بهتر، همان وضعیت مطلوبی است كه در آن از تنش خبری نیست و سیستم برای نیل بدان دست به رفتار می زند. عبارت خوشایند و ناخوشایند در این گزاره، برای آن به كار رفته كه بر اهمیت نظام پاداش دهنده دستگاه عصبی تاكید شود. بدون این دستگاه داور، قضاوت در مورد آنچه كه به راستی تنش زاست و آنچه كه به عنوان گزینهای مناسب تداوم سیستم را تضمین خواهد كرد، ناممكن می شد. سیستم ها، در مسیر طولانی تكامل شان آموخته اند كه از چیرگی بر تنشها لذت ببرند. در واقع تمام آنچه كه ما به عنوان لذت خودآگاه تجربه می كنیم، محصول غلبه بر تنش است. از لذت خوردن -غلبه بر تنش گرسنگی – گرفته تا خفتن -پیروزی بر تنش خستگی – و فهمیدن -كه هضم تنشی معنایی است.
شاید بتوان با بسط دادن مفهوم پرسش، هر تنش صورتبندی شدهای را در این رده مفهومی جای داد. اما معمول آن است كه طیف خاصی از تنشهای معنایی را با برچسب پرسش مشخص كنیم.
این مجموعه، تنشهایی را در بر می گیرند كه از راه حمله به انسجام معنایی ذهن شناسنده، یكپارچگی و نظم رفتاری وی و در نتیجه تداوم وی در زمان /مكان را تهدید می كنند. پرسش، اگر از نگاهی بیطرفانه نگریسته شود، تنشی بسیار جزئی و موضعی است. تنشی كه تنها به یكی از زیرسیستمهای سطح بالای پردازش اطلاعات در سیستم زنده حمله می كند، و می تواند به سادگی با پاسخهایی ساده یا پیچیده رفع شود. پرسش، همچون چرخ و فلك و جوك و معما، تنشی كوچك، ساده و نه چندان خطرناك است كه به سادگی رفع و رجوع می شود و بنابراین اگر به درستی ادراك شود، همچون منبعی بالقوه برای لذت بردن اپیكوری از فهم عمل می كند.
با این تفاصیل، باید میان پرسش و سایر تنشهای صورتبندی شده در دستگاه عصبی مرزی قایل شد.
حاشیه خارجی این مرز، چنان كه گفتیم، خصلت معنایی پرسش است. حاشیه داخلی حصار یاد شده آن است كه تنش بتواند در زبان صورتبندی شود. زبان در اینجا هر نظام گشتاری /زایشی نمادینی (9) است كه به طور خودارجاع (10) معنا را بازنمایی كند.
رمزگذاری آن تنشی زاینده پرسش است كه در نهایت در ساختارهای زبانی جلوه كند. در صورتی كه تنش معنایی نتواند به صورت زبانی و قابل بیان صورتبندی شود، در حد یك احساس گنگ درونی، یك كنجكاوی مبهم، و یك حس شهودی درباره آن كه “چیزی، جایی نادرست است، ” باقی می ماند.
صورتبندی شدن پرسش در قالب زبان، آن را از مرتبه یك پویایی سردرگم عصبی به سطح یك سیستم نشانگانی /معنایی تكرارپذیر و مستقل از مغز شناسنده بر می كشد، و آن را تا سطح مقولهای انتقال پذیر، بیان شدنی و قابل تفاهم و توافق ارتقا می بخشد. این ساده ترین تعریفی است كه می توانیم از یك عنصرفرهنگی (منش ) به دست دهیم (وكیلی، 1381ب: 36-21) . بنابراین، پرسش، تنشی رمزگذاری شده است، كه حضور شكافی بین حالت موجود ناخوشایند و حالت مطلوب فرضی و خوشایند را در نظام شناختی سیستم بازنمایی می كند و آن را در قالب گزارهای زبانی صورتبندی می نماید.
ساختار پرسش بنیادین
پرسش ها، بسته به این كه به چه تنشی اشاره كنند و مبنای كدام معانی را مورد حمله قرار دهند، مورد ارزیابی قرار می گیرند، اولویت بندی می گردند، و از سوی نظامهای شناختی طرد یا وارسی می شوند.
پرسشهای بنیادین، كه چرخشهای نظری عمده و جهشهای بزرگ شناختی رادر تاریخ علم نشانه گذاری می كنند، پرسشهایی هستند كه :
الف ) به معانی بنیادین، كلیدی، مقدس، بدیهی، یا تردیدناپذیر رایج حمله كرده اند، یا مفاهیمی حاشیهای را به مرتبه چنین معناهایی بركشیده اند.
ب ) به شكلی شفاف، ساده، و فهم پذیر برای همگان در زبان صورتبندی شده اند و یا مثالها و كاربردهایی را نتیجه داده اند كه این ویژگیها را داشته است.
پ ) نویدبخش حل طیفی بزرگ از مسائل مورد علاقه دیگر بوده اند. یعنی به پرسشهای حل نشده دیگری كه مورد توجه فضای فكری دوران خاصشان بوده، اشاره می كرده اند.
به عنوان مثال، سه اندیشمند برجسته -داروین، فروید، ماركس – كه در ایجاد اندیشه مدرن سهیم بودند را در نظر بگیرید. هریك از ایشان، به معنایی كلیدی كه در زمان خودشان بدیهی پنداشته می شد حمله كردند و در باب آن طرح پرسش نمودند. مفاهیم كلیدی مورد حمله این سه تن را می توان با كمی سهل انگاری با سه عبارت تنوع (جانداران) ، آگاهی، و نابرابری برچسب زد. سه عبارتی كه در نیمه قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم نماینده مفاهیمی بدیهی، طبیعی، پیش پا افتاده و تردیدناپذیر بودند. هر سه تن به كمك مفاهیمی حاشیهای -كه بعدها به محور دستگاه نظری شان تبدیل شد- این معنای بدیهی پنداشته شده را بازتعریف كردند. (داروین با انتخاب طبیعی، فروید با ناخودآگاه و ماركس با طبقه ) در نتیجه تردید درباره بدیهی بودن معانی بنیادین آن عصر، با معرفی و پیشنهاد بدیلهایی معنایی برایشان تركیب شد و پرسشهای بنیادین این سه تن را به گزاره هایی فهم پذیر، شفاف و دقیق تبدیل كرد. به این ترتیب پرسشهایی مانند “سرچشمه تنوع در جانوران چیست “؟، “دلیل بروز نوروز كدام است “؟ و”نابرابری را چگونه می توان پایان داد”؟ به شبكهای از پرسشهای خردتر، كه رسیدگی پذیر و معنادار بودند تجزیه شدند. در نهایت، هر سه اندیشمند یاد شده روشی را برای وارسی پرسش بنیادین شان پیشنهاد می كردند كه مدعی پاسخگویی به طیفی وسیع از سایر پرسشهای مهم عصرشان نیز بود. مثلا فروید به كاربرد ناخودآگاه در روان درمانی و درمان هیستری، داروین به اهمیت نظریه تكاملی در تاریخ و جامعه شناسی، و ماركس به نقش ماتریالیسم دیالكتیك در نقد هنری و ادبی واقف بودند.
پرسش بنیادین، به این ترتیب خصلتی نسبی و تاریخی دارد. هر پرسشی، بسته به این كه شرایط تاریخی و زمینه اجتماعی طرح شدنش چه باشد، بخت آن را دارد كه ایفاگر نقش پرسشی بنیادین باشد یا نباشد. این پرسش كه آیا می توان نابرابری را در یك جامعه از بین برد از عصر افلاطون تا لنین توسط مصلحان اجتماعی و دینی گوناگون مرتب طرح می شد، اما تنها با پیدایش نظام سیاسی مدرن وشكل گیری كمونها و ساختهای سوسیالیستی بود كه این گزاره به صورت پرسشی بنیادین و محرك رفتاربرجستگی یافت. “آیا می توان به ماه رفت ” را هم پیش از ناسا و طراحان آپولو 11، ژول ورن و برژاك و نویسندگان دیگری پرسیده بودند، اما در آن هنگام این پرسش بیش از آن كه آرمانی ملی، دستاوردی علمی، یا “گامی بزرگ برای بشریت ” تلقی شود، موضوعی برای داستانهای علمی /تخیلی بود.
پس پرسشها، مانند منشها، در زمینه های تاریخی /جغرافیایی خود درگیر رقابت و گزینش طبیعی می شوند، و تنها برخی از آنها كه از یاری بخت یا ضرورت برخوردار باشند، به مرتبه پرسشهای بنیادین ارتقا می یابند.
پرسشهای بنیادین، با وجود شكل و محتوای برانگیزاننده و انقلابی شان، عمیقا در نظام شناختی پیرامون خود ریشه دارند. پرسش محوری كپلر شاید چیزی شبیه به این بوده باشد “چگونه می توان مدلی از منظومه خورشیدی درست كرد كه خورشید مركز آن باشد”? ما امروز این پرسش را به شكلی عینی و اثباتی درك می كنیم، و احتمالا از یاد می بریم كه انگیزه اصلی كپلر از طرح این پرسش، دلبستگی اش به متافیزیك نوافلاطونی مكتب اسكندریه و تمایلش به قرار دادن خورشید -كه شاه اجرام سماوی دانسته می شد- در مركز منظومه خورشیدی -كه تخت سلطنت فلك ثوابت تلقی می گشت، -باشد. این بدان معناست كه باید پرسش بنیادین را به مثابه قله كوه یخینی دانست كه كل پیكره دانایی و شناخت مردمان یك عصر را در بر می گیرد و آن را بازنمایی می كند.
چنان كه گفتیم، پرسش بنیادین، همواره به مفاهیم كلیدی و محورینی اشاره می كند كه از دید سرمشق (11) شناختی غالب، بدیهی و طبیعی پنداشته می شوند. پرسش بنیادین با تردید كردن در این مفهوم كلیدی، شالوده نظم معنایی چیره بر نظام دانایی عصر خود را به چالش می كشد و بر شباهت یا تمایزی نامنتظره و غیربدیهی تاكید می كند. پرسش بنیادین نیرومند و اثربخش، شكلی از پرسش است كه تمایزی تازه و موثر را در رده های مفهومی رایج پدید آورد، یا رده های مفهومی جدیدی را از ادغام طبقه بندی های پیشین ایجاد كند. نیوتون به این دلیل در صورتبندی مكانیك خود موفق شد كه مفهوم حركت -به معنای جابجایی در مكان – را از مفهوم سنتی و ارسطویی حركت -به معنای تحول صورت بر مبنای جوهر- تفكیك می كرد. به این ترتیب مفهوم كلیدی حركت كه در قرن پانزدهم برای اندیشمندان
اهمیتی بسیار داشت، تنها به ردهای خاص از رخدادهای ملموس و سنجش پذیر مكانیكی منسوب شد و رخدادهایی مانند تغییر رنگ برگ گیاهان در پاییز و سرخ شدن چهره در اثر شرم از دایره آن تبعید شدند. اسپنسر به این دلیل در صورتبندی جامعه شناسی ارگانیك خود كامیاب شد كه دو مفهوم مبهم ساختار و كاركرد را از هم تفكیك كرد و به این وسیله ماهیت هر سازواره را در راستای دو قطب مفهومی متفاوت شكاف داد. این فاصله گذاری مفهومی بنیادین، همان چیزی هستند كه لومان در ذكر روش شناسی سیستمی اش، از آن با عنوان تمایز راهنما (12) نام می برد (35-5 : Luhmann, 1995) . تمایزهای راهنمای موفق، آنهایی هستند كه در خلق رده های مفهومی جدید و روش شناسی های كارآمد برای رسیدگی به ادعاهای برآمده از این تردیدهای نو كامیاب شوند.
هر دستگاه شناختی و هر سرمشق حاكم بر دانش، سیستمی است كه از مجموعهای از عناصر و روابط تشكیل شده است. عناصر یك نظام شناختی، عبارتند از مفاهیم و طبقه های معنایی معتبر پنداشته شده، و روابط عبارتند از قواعد منطقی و اصول ربطی كه این معانی را در بافتی منسجم و سازگار با هم تركیب كنند و امكان بازنمایی جهان خارج را به حاملان این شناخت اهدا نمایند. پرسش بنیادین، چنان كه گفتیم، همواره در دل چنین نظام شناختی پیچیدهای زاییده می شود. موضوع ارجاع پرسش بنیادین، معمولا روابط حاكم در نظام شناختی است، نه عناصر. پرسشهایی كه بر عناصر تكیه می كنند، عموما پرسشهای ساده و خوردبینانهای هستند كه اعتبار روابط معنایی پیرامون عنصر موضوع پرسش راپیش فرض می گیرند. پرسشهای كودكانه و موضوعات پژوهشیای كه تنها به تعمیم و بسط پیش داشتها و گردآوری دادهها می پردازند، از این نوع سوالها هستند. آنچه كه زمانی سوروكین جنون آماری (13) خوانده بود، و آنچه كه یان كرایب تله جدول كلمات متقاطع می خواند، همه به چنین ردهای از پرسشها ارجاع دارند.
اهمیت تمایزهای راهنما و كامیابی پرسش بنیادین در تشكیك نسبت به اعتبار، پایداری یا اصالت طبقات مفهومی رایج، همواره با به چالش كشیدن روابط جا افتاده و معمول میان این عناصر همراه است.
پرسش بنیادین، از راه محك زدن روابط میان اجزای سیستم شناختی، اصالت رده های مفهومی و اعتبار معانی كلیدی آن را زیر سوال می برد. این بدان معناست كه ساختار پرسشهای بنیادین، بیشتر رابطه -محور است تا عنصر-محور. پرسشهایی كه در مورد ماهیت، اهمیت، نقش، ساختار و كاركرد یك عنصر منفرد در نظام شناختی پرسش می كنند، به ندرت نقش پرسشی بنیادین را بر عهده می گیرند.
پرسشهایی به دگرگونیهای كلان و تغییرات شناختی عمده منتهی می شوند كه روابط مستحكم و محوری برسازنده نظام دانش رایج را مورد نقد قرار دهند و راه مشاهده بدیلهایشان را بگشایند.
با این ترتیب، می توان در حالت عام، پرسش را بخشی از نظام شناختی دانست كه بیشتر خصلت ارتباطی دارد. پرسش، حامل تردیدی است كه به اعتبار معنایی و صحت منطقی یك مفهوم (عنصر) یا قانونمندی (رابطه ) در دستگاه شناختی اشاره دارد. پس خود پرسش، در نظام شناختی نقش رابطه -و نه عنصر- را بازی می كند. پرسش جزئی خود-ارجاع از نظام شناختی است كه به بخشی ازدرون خودش اشاره می كند، و استحكام آن را مورد تهدید قرار می دهد. با این تعریف، می توان پرسشها رابه مثابه منشها و عناصری فرهنگی در نظر گرفت كه در لابه لای واحدهای جاافتاده و پایدار نظام شناختی جایگیری می كنند و انعطاف و پویایی آن را افزایش می دهند. پرسش همچون روغنی است كه با لغزان كردن چرخ دنده های سخت و محكم ماشین شناخت، پویایی و تحرك آن را ممكن می كند. هر نظام شناختیای كه در تولید پرسشهای دقیقتر، اثرگذارتر، و بنیادی تر موفقتر باشد، پویایی بیشتری خواهد یافت و سریعتر با دگرگونیهای تجربی و نیازهای فنی محیط پیرامونی حاملان انسانی اش سازگار خواهد شد. امكان طرح پرسش، توانمندی ذاتی نظامهای دانایی برای تكامل یافتن، دگرگون شدن، و بالیدن است.
كاركرد پرسش بنیادین
پرسش، بازنمایی تنشی معنایی است. تنشی كه بر شكاف میان وضعیت موجود و مطلوب دلالت دارد. وضعیت موجود در شرایط پرسش برانگیز، شرایطی است كه عدم انسجامی معنایی، ابهامی مفهومی، یا ناسازهای منطقی در یك سیستم شناختی وجود داشته باشد. وضعیت مطلوب، موقعیتی است كه تمام این ابهامها و ناسازهها رفع شده باشد و سیستم شناختی بار دیگر امكان بازنمایی منسجم و موفق رخدادهای بیرونی را به دست آورده باشد.
پرسش، حضور خلا بین مقدمه و نتیجه، آغاز و پایان، و ابهام و دقت را رمزگذاری می كند، و به این ترتیب مسیری زبانی را برای اتصال این دو سویه طیف شناختی برقرار می سازد. كاركرد اصلی پرسش، پیچیده تر ساختن نظام شناختی، از راه تسهیل گذار از مقدمات به نتایج، واز حالات موجود و پرسش برانگیز، به وضعیتهای مطلوب پاسخ گرفته است. پرسش، پیچیدگی نظام شناختی را از راه گامهای پیاپی رفع ابهام از محیط بیرونی، افزایش می دهد.
پرسش بنیادی، از آن رو با سایر پرسشها تفاوت دارد كه همین كار را با دامنه و وسعتی بیشتر، و در زمانی كوتاهتر به انجام می رساند. طرح پرسش بنیادی، بختی است برای سیستم شناختی، تا با تغییر دادن گرانیگاههای معنایی اصلی اش، بازتعریف كردن مفاهیم پایه اش، و بازبینی روابط منطقی و قواعد معنایی داخلی اش، به مرتبهای بالاتر از پیچیدگی و شمول دست یابد. این امر مستلزم چشم پوشی ازبخش مهمی از روابط و عناصر آشنا و جا افتاده سیستم شناختی اولیه -یعنی شرایط موجود- است، و به همین دلیل هم دست یازیدن بدان از نظر روانشناختی با نوعی عدم اطمینان و زخمی شدن اعتماد به نفس و امنیت ذهنی همراه است. با این وجود، آن نظام شاختیای كه این قمار را بپذیرد و خطر دست شستن از ساختار بدیهی و پیشینی (14) را قبول كند، بخت بازآرایی دانایی بر محور تمایزهای راهنمای تازه را به دست خواهد آورد.
پویایی پرسش بنیادین
طرح پرسش، از سویی لذت بخت و از سوی دیگر رنجبار است. پرسیدن، لمس تنش است و از این رو بر تهدید لذت در آینده سیستم دلالت دارد. با وجود بعد شناختی این تنش و وجه معناشناسانه آن تهدید، پرسش رخدادی است كه می تواند آزار دهنده و آسیب رسان بنماید.
از سوی دیگر، سیستمهای پیچیدهای مانند نظامهای روانی و انسانی، لذت را تنها در قبال چیرگی بر تنشها تجربه می كنند. بنابراین طرح پرسش، زمینه ایست برای دستیابی به لذت پاسخگویی. پرسش، امكانی است كه بر میانه جاده لذت و رنج پدید می آید. چیرگی بر آن لذتبخش و ناتوانی در كنار آمدن با آن رنجبار است، و به همین دلیل هم پرسش -مانند تمام تنشهای دیگر- خصلتی قمارگونه دارد. پرسیدن به معنای پذیرش خطر بر هم خوردن درازدامنه انسجام معنایی است، و این بهایی است كه باید برای دستیابی به بخت پیچیده تر كردن نظام شاختی خویش، و لذت ناشی از آن، بپردازیم.
آدمیان، به كمك پشتوانه فرهنگی جوامع خویش، راهبردهای گوناگونی را برای كاستن از آن خطر و افزودن بر آن لذت ابداع كرده اند. راحت ترین راه برای چیرگی بر تنش پرسش، تضمین كردن برد در این قمار است. این بدان معناست كه باید فعل پرسیدن را به قلمرویی كه پاسخهای روشن و از پیش معلوم داشته باشد، محدود كرد. نتیجه این امر، پیشگیری از پرتاب شدن به فضای عدم اطمینان وناامنی پدید آمده در اطراف پرسش است. ما با پیش بینی كردن پاسخی حاضر و آماده برای پرسشهای مهم مان، و پرهیز از پرسیدن آنچه كه به خارج از دامنه مربوط می شود، لذت پاسخ را بیمه می كنیم، بدون این كه از تهدید آشفتگیهای ناشی از پرسیدن بهراسیم.
به این ترتیب، نظامهای فرهنگی فشاری هنجارساز را بر پرسشها اعمال می كنند. نظام اجتماعی ساختاری كلان، فراگیر، و پر شاخ و برگ از تحریفها، منع ها، و سانسورها را در قلمرو پرسیدن بر پا می دارد، تا از طرح سوالهای غیر مجازو خطرساز پیشگیری كند، و در عین حال اقتصاد شكوفایی از لذت پاسخها را نیز ممكن سازد. پیامد این وضعیت، آن است كه بخش مهمی از پرسشهای بنیادین قابل طرح، اصولا از دامنه بحث خارج می شوند، و هرگز مجال ورود به نظام شناختی را نمی یابند. سرمشق غالب دانایی در جامعه، به این ترتیب خود را در برابر تغییرهای پیش بینی ناپذیر و پردامنه مصون می سازد.
نظام شناختی حاكم بر هر جامعه، با هر عنوانی كه فهمیده شود از Gestell هایدگری گرفته تاepisteme ی فوكویی و paradigm كوونی، – خود نظامی پیچیده، خودسازمانده، و تكاملی است. این بدان معناست كه خود نظام شناختی نیز میل به پایداری، تداوم، و بقا دارد، و از راه مدیریت ساز و كارهای درونی خویش این تداوم در فضا و زمان را تضمین می كند. پرسشهای بنیادین، تنشهایی هستندكه به نظامهای شناختی وارد می شوند. یك راه پیشگیری از رفتار غیرقابل پیش بینی ماشین، آن است كه مهارها و دریچه های تخیلهای برایش تعبیه كنیم، و از روغنكاری افراطی چرخ دنده هایش بپرهیزیم.
روندهای سركوب پرسشهای بنیادین در نظامهای شناختی چنین نقشی را بر عهده دارند. آنها ترمزهایی هستند كه نظام شناختی را بر مسیر عادی و معمول پویایی اش نگه می دارند.
به این ترتیب تحولات درونی نظامهای شناختی مهار می شود، و بخشهای مهمی از فضای حالت از دسترس سیستم دانایی خارج می شوند. طیفی از مشاهدات و تجربه های دغدغه زا از دایره توجه خارج می شوند، و گروه بزرگی از پرسشهای بنیادین كه به مفاهیم كلیدی نظام شناختی اشاره دارند، به بهانه بیربط، نامعقول، اشتباه، و موهوم بودن از دایره گفتمان علمی خارج می شوند. در نتیجه نظام شناختی محافظه كاری پدید می آید كه تا حد امكان تحول جهان پیرامون خویش را نادیده می گیرد، تا بسیج نیروهای درونی اش را برای بازتولید خود ممكن سازد. در نتیجه، دیر یا زود نظام شناختی از پویایی جهان بیرونی عقب می ماند و چنان مندرس و ناكارآمد می شود كه به بخشی از پرسشهای بنیادین و سركوب شده مجال سر بر كشیدن می دهد. این پرسشهای بنیادین طرح شده دراین لحظات ضعف سیستم شناختی، همان چیزهایی هستند كه تحول كلان در سیستم دانایی را ممكن می سازند. اینها همان گسستهای فوكویی و انقلابهای علمی كوونی هستند. بنابراین كاركرد پرسشها در بطن نظامهای شناختی، خصلتی آرام، تدریجی و پیوسته ندارد. در شرایط پایه، پرسشها تنها در حدی مجال طرح دارند كه به فربه كردن نظام شناختی -و نه دگرگونی قاطع و ریشهای اش – بینجامند. تنها در شرایط حدی و اوضاع بحرانی است كه نقش حقیقی پرسشهای بنیادین آشكار می شود و نظام شناختی به مرتبهای متفاوت از شمول و بازنمایی جهش می كند. این بدان معناست كه تكامل نظامهای شناختی را باید روندی گسسته، جهشی، انقلابی، و ناگهانی دانست. روندی كه از چیرگی ناگهانی و موقت پرسشهای بنیادین و نوادگانشان، بر پرسشهای هنجار شده و بیخطر معمول ناشی می شود.
پیامد این روند تكاملی به خوبی آشكار است. هنجار شدن پرسشها، بدان معناست كه موضوعات اصلی و مفاهیم كلیدی در شرایط عادی از دایره بحث و دسترسی پرسشها خارج می شوند و فضای حالت پرسشها به امور حاشیه ای، بدیهی پنداشته شده، و فرعیای منحصر می شود كه تنها تغییراتی جزئی و موضعی را در نظام شناختی پدید می آورند. در نتیجه شاخه هایی بیرمق و نحیف از پرسشهای نه چندان بارآور توسط سیستم شناختی گزینش شده، و تنه های برومند پرسشهای بنیادی در همان ابتدای كار هرس می شوند.
توزیع لذت ناشی از فهمیدن ودانستن نیز در این وضعیت هنجارین شكلی خاص به خود می گیرد.
پرسشهای هنجارین، یك ویژگی مطلوب روانشناختی را دارا می باشند و آن هم معلوم بودن نسبی پاسخشان است. حوزه تقریبی پاسخ این پرسشها معلوم است، چرا كه ارجاع پرسش، (معمولا) عنصری در نظام شناختی است كه همه چیز آن تعریف شده و مشخص است و چیزهای نامعلوم آن نیز در دایره محدود و معلومی بخت رفع ابهام دارند. بنابراین روند آموختن در یك نظام شناختی هنجارین، ماجراجویی پر شور و شوق و بازیگوشی دلخواهانه در پهنه خرد نیست، كه تنها عبور از كوره راه هایی معلوم و مشخص است، كه آغازگاه هایی معلوم و مقدماتی ساده را به مقاصد و نتایجی قابل پیش بینی منتهی می كنند. در واقع، فرآیند آموزش در این نظام هنجارین، از نوع كشف و آفرینش نیست، كه دریافت كردن و حفظ نمودن است. به جای آن كه پرسشهایی لگام گسیخته، راه خویش را درافق معنایی موجود بجویند و پیش روند، جفتهایی گزینش شده و ابتر از پرسش -پاسخهای استانده، مجاز، و هم ریخت وجود دارند كه می بایست با هم آموخته شوند.
نظام آموزشی برآمده از نظامهای شناختی هنجارین، همان است كه امروز در پیرامون خویش می بینیم. ساختهایی برای انتقال پاسخها و عبور از پرسشها، كه وظیفه شان تزریق آمیختهای تفكیك ناپذیر از پرسش -پاسخهای در هم تنیده و بیرمق است، نه گشودن راه پرسشگری و اكتشاف حوزه های ناشناخته اندیشه. این شیوه از آموزش، در واقع راهی است موفق برای مایه كوبی استعدادهای انسانی اندیشمند. ذهن اعضای یك جامعه، به طور ذاتی توان پرسشگری دارند و ممكن است با درك لذت كلان و آمیخته به خطر طرح پرسشهای بنیادین كل پایداری نظام شناختی را با تهدید روبرو كنند. پس به آنها می آموزند تا به فراگیری تركیبهای گسسته و پراكنده پرسشهای فرعی و پاسخهای متصل شده بدانها بسنده كنند. این ذهنها به زودی عادت می كنند تا وقفهای بین پرسش و پاسخ نیابند، و به لذت اندك -ولی امن – بازی كردن با پرشهای فرعی و هنجار شده معتاد شوند.
از این روست كه بسامد، فراوانی، و رواج پرسشهای بنیادین چنین اندك است، و به این دلیل است كه ذهنهای طغیانگر در برابر این ساختار عظیم رام كننده، در نسخه های جدیدتری از همین نظامهای هنجارین دانایی، چنین ارج و قدر اساطیریای می یابند.
پرسش راستین، فاقد آغاز و انجام است. هر پرسشی از دل پرسشی دیگر زاییده می شود و به سوالهای پیچیده تری منتهی می شود. هیچ پرسشی نیست كه از عدم زاده شده باشد. نشانه پرسش هنجارین آن است كه آغاز و انجام دارد. نظام شناختی برای توجیه كردن جایگاه مغشوش پرسش درساختار خود، و برای پذیرفتنی كردن پیوند مصنوعی و زوركی پرسش با موضوع ارجاعش، آغاز و پایانی را برای آن پیشنهاد می كند، و به این ترتیب آن را به كوانتومی بیاصل و نسب فرو می كاهد. پرسش راستین، سیستمی تكاملی است كه در دل نظام شناختی حركت می كند و در اطراف موضوع ارجاعش چرخ می زند و با هر پاسخ جدید، پرسشهایی جدید را پدید می آورد. ساز و كارهای هنجارساز شناختی، برای مهار كردن این حركت خودمختار و مدیریت ناپذیر پرسشها، مقطعی از حضور آن را در قالب زبان صورتبندی می كنند و با منسوب كردنش به تجربهای عینی یا اتفاقی معجزه آسا، آغازگاهی مصنوعی رابرایش جعل می كنند. به این ترتیب سیستم پویای پرسش، در قالب گزارهای كم خون و فقیر از نظر معنا، مومیایی می شود و به جایگاه مشخصی از نظام شناختی، و موضوعی واضح، یگانه و فرعی متصل می شود. پرسش به این ترتیب مانند شیری در باغ وحش، در قفس جایگاه خویش در نظام شناختی تثبیت می شود، و خصلت تهدید كننده و قمارگونه خود را از دست می دهد.
پرسش هنجارین، با پاسخ پایان می یابد. پاسخ نقطه ختمی است كه باید بر گزاره آشفته ساز و ناخوشایند پرسش نهاد، و به این ترتیب دستیابی به لذت چیرگی بر تنش آن را نشانه گذاری كرد.
پرسش هنجارین، باید تمام شود، و زنجیرهای نامتناهی از پرسشهای جدید را پدید نیاورد. در غیر این صورت چنین مجموعه عظیمی از علامت سوالهای سركش، دیر یا زود انسجام و پایداری نظام شناختی را به خطر می اندازند. پرسشها، مانند تمام تنشهای دیگر، پس از حل شدن، تنشهایی پیچیده تر را ایجاد می كنند. در مورد هر سوالی، می توان توالی بینهایتی از حلقه های متداخل پرسش /پاسخ را در نظر گرفت كه در گامهایی پیاپی به زاییده شدن پرسشهایی پیچیده تر منتهی می شوند. نظام شناختی برای نیل به پایداری باید به شكلی جلوی این سیل مهیب شك و ابهام را بگیرد، و این كاری است كه با ابتر نمودن پرسشها ممكن می شود. پرسشها، با توهم پایان یافتن ابتر می شوند. باروری یك پرسش، وابسته بدان است كه بتواند پاسخ خود را به پرسشی پیچیده تر و بغرنج تر تبدیل كند، و پیش داشت فراگیر پایان یافتن پرسشها با پاسخها، دقیقا در همین گذرگاه حیاتی راه را بر تكامل پرسشها می بندد. نشانه پرسشهای هنجارین، بن بست بودن مسیر تكاملی شان است.
توهم های رایج درباره پرسش بنیادین
بر مبنای آنچه كه گذشت، می توان دلیل ازدحام توهم های گوناگون درباره پرسش های بنیادی رادریافت. هریك از این توهم ها، راهی برای سركوب و مهار كردن پرسشها و هنجارگونه ساختن فضای معنایی فرهنگ هستند. توهم های عمده در مورد پرسش بنیادین را می توان به به ترتیب فهرست كرد:
پرسشها آغاز و انجام دارند، و ماهیتهایی منفرد، گسسته، و مجزا از سایر پرسشها هستند. چنان كه دیدیم، این توهم از لزوم جایگیری امن و تثبیت شده پرسش در ساختار شناخت ناشی می شود. این كه پرسش بنیادی نیوتون از مشاهده افتادن سیب ناشی شده باشد، یا این كه صرف دیدن منقارهای قناریهای جزایر اقیانوس آرام پرسش از تنوع را در داروین برانگیخته باشد، اساطیری هستند كه برای اثبات بیاصل و نسب بودن پرسشها ابداع شده اند. نیوتون و داروین با ذهنهایی مستعد -یعنی انباشته از پرسشهای مناسب و پیشینی – به سیب و منقار قناری می نگریستند. پس عامل اصلی زایش پرسشهای كلیدی ایشان، پرسشهای قبلی شان بود، نه رخدادی خنثا در جهان خارج، كه بیشمار بار پیش از آن توسط ذهنهای دیگر مشاهده شده بود. بر این مبنا، پرسشها جملگی با هم خویشاوندند.
می توان به تبارشناسی گفتمانی و تخیلیای اندیشید كه مانند علم تكامل زیستی به خویشاوندی و درجه قرابت خانوادهها و خاندان های گوناگون پرسشها بپردازد، و چگونگی اتصالها و ازدواجهای میان پرسشهای مختلف و سطح باروری شان را اندازه بگیرد. همه پرسشها، عضو انجمن مخفی شك هستند، بنابراین تباری مشترك دارند.
پرسشهایی كه توسط فرد با تجربه /ماهر مطرح می شوند، از پرسشهای كودك /بی تجربه مهمتر هستند. در واقع، شگفتی “بار اول دیدن ” یك چیز، عظیمترین پشتوانه باروری پرسشهاست. شانس تازه كار درمورد طرح پرسش به خوبی مصداق دارد. هرچه با نگاهی تازه تر، غیرماهرتر، و نادان تر -یعنی كودك تر- به رخدادها نگاه كنیم، بیشتر بخت طرح پرسش در مورد اموری بدیهی و پیش پا افتاده را به دست می آوریم، و همینها هستند كه مبنای پرسشهای بنیادی را بر می سازند.
پرسش بیپاسخ، امری تهدید كننده/ آزارنده / دغدغه زاست. این توهم از آنجا ناشی می شود كه ذهن به خاتمه دادن به تنشها تمایل دارد، و حتی در زمانی كه تنشها همچنان باقی هستند، چنین خاتمهای را اعلام می كند. در واقع هیچ گاه موجود زنده پایان تنشها را تجربه نمی كند. پایان تنشها، همان مرگ است و جاندار، همواره با حل هر تنشی با طیفی از مسائل جدیدتر رویارو می شود. بنابراین میل به گریز از پرسشهای بیپاسخ، نوعی نادیده گرفتن تنشهای حاضر، ولی انكار شده است. ذهن فعال، غنیمتی برتر از پرسشهای پاسخ نیافته نمی شناسد. چرا كه اینها گذرگاه های بلوغ و رشد شناخت هستند.
شرایط خاصی برای طرح سوال لازم است. این توهم از سركوب شدن دایمی طرح پرسش در نظامهای شناختی ناشی می شود. نظامهای شناختی، بروز پرسشهای مهم را جز در شرایطی استثنایی و بحرانی مهار می كنند. به همین دلیل هم نمود ظاهری پدیده طرح پرسش، چنین تصادفی، گاه به گاه، و گسسته می نماید. در اصل، هر نظام شناختی ماشینی برای تكثیر و تولید پرسش است، و یكی از ساده ترین چیزها برای یك ذهن شناسنده فارغ از سركوبهای هنجارین، طرح پرسش است. جهان، همواره سیستم شناختی را با پرسش بمباران می كند، و برای دیدن این انبوه پرسشها، تنها كافی است از پشت سپرهای ضخیم هنجار زده مان بیرون بیاییم، و حضور دغدغه زای پرسشها را در هزارتوی نظامهای شناختی غول پیكرمان به رسمیت بشناسیم.
تله های روش شناختی
توهم های یاد شده به پیدایش تلهها و بن بست هایی می انجامند كه با ابتر كردن پرسشها وهنجارین نمودن شان، بخت تحول و تكامل را از نظامهای شناختی ما دریغ می كنند. برخی از آشناترین این تلهها را می توان به این ترتیب برشمرد:
نخست: قناعت به دانش و بهداشت فكری.
این تله به خالصترین شكل خود در برخی از پیشگامان جامعه شناسی تجلی یافته است. اسپنسر كه هیچ كتابی را به بهانه ترس از تحت تاثیر دیگران قرار گرفتن، نمی خواند، و اگوست كنت كه در اواخر عمر با خودداری از خواندن متون نو و شنیدن آرای دیگران نوعی رژیم لاغری فكری گرفته بود، نمونه هایی برجسته از این تله هستند. تله قناعت به دانش، با دستاویزهای روانشناختی گوناگون، تصویرموجود از جهان را خوب، كافی، كارآمد و قانع كننده می داند و نیاز همیشگی نظام شناختی به تحول و اكتشاف در جهانی نو شونده را انكار می كند. دستاویزهای روانشناختی رایج برای توجیه چنین اشتباه آشكاری، عبارتند از اعتماد به نفس افراطی یا تفریطی. در حالت نخست، اعتماد به نفس چشمگیر حامل نظام شناختی، باعث می شود تا به شمول و استحكام دیدگاه خویش درباره جهان ایمان بیاورد، و ضرورت بیشتر دانستن و رویارویی با پرسشهای جدید را انكار كند. این نسخه از تلهاد شده، با اعتقاد تزلزل ناپذیر به حقانیت خود، كفایت دانایی ر دسترس، و پاسخ دار بودن تمام پرسشهای ممكن مشخص می شود.
نسخه دوم این تله، از اعتماد به نفس اندك بر می خیزد. در این شرایط، شناسنده احساس می كند رویارویی با دانشهای نو، و پرسشهای برآمده از دل آنها، به او آسیب می رساند. كسانی كه با این روایت دوم، قناعت به دانش را در خویش توجیه می كنند، همواره پرسشهای جدید را اموری تهدید كننده، خطرناك و مسخ كننده می بینند. پرسشها موجوداتی هستند كه می توانند با نشان دادن شكافهای حاضر در قلعه شناخت، ناامنی و دغدغه خاطر ایجاد كنند و به رخنه شك و تردید در بنیادهای نظام شناختی مستقر منتهی شوند. بنابراین هواداران دومین نسخه از این تله ترجیح می دهند با پرسشها و مسائل نوظهور رویارو نشوند ودروازه سرزمین دانایی خویش را بر هجوم اندیشه های برآمده از این پرسشها نگشایند. این شكل از محافظه كاری نمودهای رفتاری گوناگونی پیدا می كند، كه هراس از یادگیری، ناچیز شمردن پرسشها، و حواله كردن پرسشهای بزرگ به اندیشمندان و بزرگی مجهول واساطیری، آشناترین آنها هستند.
دوم: بن بست و بیپاسخ نمودن برخی از پرسشهای بنیادین.
ذهنی كه به ختم دایمی پرسشها با پاسخهایی شسته رفته و حاضر و آمده عادت كرده باشد، نمی تواند گشودگی طبیعی پرسشهای اصیل را تحمل كند. ذهن معتاد به پرسشهای هنجارین، از امكان نامعلوم بودن پاسخ پرسشهای بنیادین برآشفته می شود و اندیشیدن به این رده از سوالها را بیفایده، بیسرانجام و غیرعاقلانه می داند. برای چنین ذهنی، پرسشی كه در مدار مجاز هنجارهای شناختی نگردد، ارزش توجه ندارد. نظامهای هنجارین دانایی، از مجرای انتقال جفتهای مرتب پرسش /پاسخ دانش را منتقل می كنند، و معمولا سطح دانایی در این ساختارها با نمایش تعداد پاسخهای در دسترس – و نه عمق پرسشهای موجود- سنجیده می شود. بنابراین پرسشهایی كه راه دستیابی ساده به پاسخهایی پیش ساخته را هموار نكنند، به عنوان ابزارهایی برای تفاخر و نمایش نمادهای دانستن ارزشمند نیستندو در قمرو شناخت هنجارین وصله هایی ناجور دانسته می شوند. نتیجه این تله آن است كه پرسشهای اصیل و بنیادین اصولا هرگز مجال طرح پیدا نمی كنند و در خارج از مرزهای بسته نظام شناختی هنجارین، باقی می مانند.
سوم: تابو بودن برخی از پرسشها.
چنان كه گفتیم، نظام شناختی مستقر از مفاهیم كلیدی و گرانیگاه های معنایی خویش در برابر پرسشهادفاع می كند و به این ترتیب امكان دگرگون شدن این معانی و بروز انقلابات علمی را كاهش می دهد. این امر، در ساده ترین حالت با تابو فرض كردن پرسش از برخی از مفاهیم حاصل می شود. اگر در یك نظام سیاسی، پرسش از برخی از مبانی نظری ممكن نباشد، بخت پایداری آن نظام در كوتاه مدت افزایش می یابد. دستگاهی علمی كه راه را بر آزمایش پیش فرضهای خود ببندد، و دستگاهی عقیدتی كه پرسش در زمینه پیش داشتهای خود را ناممكن و آغشته به حرمت تلقی كند، به همین ترتیب خود را در برابر دگرگونیهای كوتاه مدت بیمه می كنند. به این ترتیب، تابو دانستن پرسش از معانی خاص، به جمود واستحكام دستگاه نظری می انجامد، و دامنه تغییرات آن را كم می كند. ناگفته نماند كه این تدبیر روشی كمینه گرا و راه حلی موضعی است كه در نهایت شكنندگی سیستم شناختی را افزایش می دهد و آن رابرای رویارویی با پرسشهایی كه دیر یا زود در اثر دگرگونی شرایط بیرونی بر آن عارض خواهد شد، ناكارآمد می سازد.
چهارم: بسامد و تراكم پرسشها، به مسدود كردن روندهای پاسخگویی منتهی می شود.
این تله، برخلاف سه مورد پیش گفته، از مهار شدن روند زایش سوال ناشی نمی شود، كه در مدیریت ناقص این روند ریشه دارد. در صورتی كه روند زایش پرسشها، از اولویت بندی و مدیریت نظام شناختی بیبهره شود، سرعت و بسامد طرح پرسش چنان افزایش می یابد كه امكان پاسخگویی را از بین می برد.
در این حالت، نظام شناختی از سویه دیگر بام پرسشگری فرو می افتد و به دلیل ازدحام پرسشهای ریز و درشت و نامرتبط، بخت گزینش پرسشهای بنیادی و بهینه سازی خویش را به كمك آنهااز دست می دهد. در صورتی كه فن پرسشگری پیش از مهارت و ترجیح معانی مهم بر نامهم، آموخته شود، چنین وضعیتی بروز می كند.
پنجم: شاخه زایی افراطی و جزئی شدن افزاینده پرسشها بخت طرح سوال درباره كلیت را از میان می برد.
این بیماری در سرمشق مدرن طرح پرسش درباره طبیعت به خوبی نمود یافته است. اگر دودمان پر زاد و ولد پرسشها به شكلی افزاینده به حوزه های معنایی خردتر و فنی تر اشاره كنند و به تدریج حوزه هایی وسیع ولی منزوی از معانی تخصص یافته و پیچیده را مورد ارجاع قرار دهند، چنین حالتی پیش می آید. این تخصص گرایی افراطی در طرح پرسشها، همان است كه در نیمه نخست قرن بیستم بر كل پیكره علوم تجربی چیره گشت و طرح پرسشهای بنیادین درباره مفاهیم عام و كلی را ناممكن ساخت. به بیان هایدگری، این شیوه از گزینش طبیعی پرسشها، با تمركز نگاه برموجودات خاص وجزئی، چنان چشم شناخت را خیره كرد كه امكان تشخیص حوزه هایی اصیلتر و بنیادی تر را از میان برد.
این فراموشی هستی، و از دست رفتن بخت پرسش از آن، با وجود پاتك رویكرد سیستمی به قلمرو شناخت تحویل گرا و تخصص مدار، همچنان در علوم تجربی و فنی كنونی به روشنی دیده می شود.
راهبردهای روش شناختی
آگاهی برای پرهیز از توهمها كافیست، اما مبارزه با تله ها، نیازمند راهبرد و روشی مستقل است.
برخی از روشهایی كه می تواند در دستیابی به پرسشهای بنیادین سودمند افتد، عبارتنداز:
نخست: حمله به پیش داشتها.
این روش، بر مشاهده، تحلیل، و تشخیص گرانیگاه های معنایی ساختارهای شناختی مبتنی است. پس از شناسایی این مراكز ثقل مفهومی، می توان به طرح پرسش درباره آنها پرداخت، و پیش فرضهای حاكم بر معنای آنها را یك به یك مورد تردید و وارسی قرار داد. حمله به شالوده معنایی نظامهای شناختی، افراطی ترین راه برای طرح پرسشهای بنیادین است. یكی از ساده ترین شیوهها برای انجام این كار، فرض معكوس پیش فرض رایج است. روشی كه فوكو، با عبارت واژگون سازی مورد اشاره قرارش می دهد (فوكو، 1378)
دوم: پذیرش داو پرسیدن
آمادگی روانشناختی برای ورود به عرصه پرسشگری، دشوارترین بخش فرآیند ظهور پرسشهای بنیادین است. تنها راه نیل به این آمادگی، پذیرش داو و قماری است كه پرسش به همراه خود حمل می كند. پذیرش این داو، به معنای قبول این احتمال است كه نظام شناختی آشنا، امن و ملموس و پیشین ما ممكن است در برخورد باپرسشهایی سركش و ماجراجو، از پایه دگرگون شوند و ساختی كاملا نوظهور به خود بگیرند. محكمترین بنیاد منطقی برای پذیرش این داو، آگاهی بر این اصل تكاملی است كه نظامهای پویای پیچیده – مثل سیستم های شناختی – در جریان این تحولهای ریشهای پیچیده تر و كارآمدتر و كامیاب تر می شوند.
سوم: شجاعت دیدن
چنان كه گذشت، هستی همواره در حال طرح پرسش برای نظامهای شناختی است. تمام دستگاه های دانایی با توفان های پرسشی روبرو هستند كه از محیط پیرامونشان بر می خیزد. دلیل امن نمودن نظامهای شناختی، نه كامیابی راستین شان برای مقابله با فشارهای یاد شده، كه موفقیت شان در تولید توهم چنین كامیابیای است. شجاعت دیدن، به جسارتی اشاره دارد كه شناسنده باید به خرج دهد تا نگاه خود رامتوجه شكافها و تركهای دیواره این حباب ناپایدار كند. پرسشهای بنیادین، از همان تركها به درون می خزند.
چهارم: انباشت هوشمندانه دانایی.
یكی از روندهایی كه می تواند به طور خودكار زایش پرسشهای بنیادین را در پی داشته باشد، گردآوری هوشمندانه دانش است. اطلاعات، به خودی خود بیانگر هستند. اگر به قدر كافی دقت و شجاعت داشته باشیم، می توانیم در لابلای دادهها و یافته های مرسوم و موجودی كه در گوشه و كنارمان تلنبار شده، تضادها، ابهامها و ناسازه های بسیاری را باز بیابیم. همسازی و انسجام مطلق نظامهای شناختی، اسطورهای هستند كه به شرط حضور نگاهی جسور، با گذر دانش از آستانهای فرو می ریزد. گاه می توان در میان پاسخهای دیگران، اصیلترین پرسشها را یافت.
پنجم: دو رگه گیری
این فن، به تركیب دانسته های مربوط به حوزه های گوناگون دانایی، و طرح پرسش از زوایایی میان رشتهای اشاره دارد. با مقایسه مفاهیم یكسانی كه در حوزه های گوناگون دانایی به اشكال متفاوت صورتبندی می شوند، و با تكیه بر تمایز میان پیش فرضهای موضعی حاكم بر خوشه های متفاوت دانایی، می توان شكلی دورگه از پرسشگری را تجربه كرد. شكلی كه امروزه در قالب دانشهای میان رشتهای در حال بلوغ است.
جمع بندی
پرسش از پرسش، همچون پرسش از هرچیز دیگر، حلقه هایی ست معدود از زنجیرهای بیپایان. متن كنونی را باید پیش و بیش از ارائه پاسخی جامع، تلاشی دانست برای طرح سوالی مشخص و زایا. آن پرسش محوری را شاید بتوان به این شكل صورتبندی كرد: “پرسش بنیادین از كجا می آید”؟
پرسشهای دیگری كه در این متن از رویشان گذشتیم، مشتقاتی از این سوال اولیه بودند. این كه چرا برخی از پرسشها بر برخی دیگر اولویت می یابند. چگونه برخی از پرسشها نقشی بنیادین و برخی دیگر كاركردی فرعی را بر عهده می گیرند، و چرا پرسشهای بنیادین چنین اندك و برجسته هستند، مواردی بودند كه در این نوشتار به طور گذرا موضوع سوال قرار گرفتند.
چشمداشت این متن، آن بود كه انگیزه ماجراجویی در قلمرو پرسش را در خواننده ایجاد كند و راهرا بر تمرین در این زمینه بگشاید. این آماج اولیه، خواه برآورده شده و خواه نشده باشد، می تواند به این پرسش كلیدی بینجامد، كه :
مهمترین پرسشی كه از خویشتن دارم، كدام است؟
برابرنهادها
1 -system
2 -tension
3 -phase space
4 -trajectory
5 -stability/ fitness
6 -feedback
7 -recursive cycles
8 -autopoiesis
9 -symbolic transformational-generative system
10 -self-referent
11 -paradigm
12 -guiding differences
13 -statomania
14 -a priori
کتابنامه
فوكو، میشل، نظم گفتار، ترجمه باقر پرهام، نشر آگه، 1378.
وكیلی، شروین، پاداش، تقارن و انتخاب آزاد، انتشارات داخلی كانون خورشید، 1381الف .
وكیلی، شروین، نظریه منشها، بخش نخست از پایان نامه كارشناسی ارشد در رشته جامعه شناسی، دانشكده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، 1381ب .
Luhmann, N. Social Systems, MIT Press, 1995.
ادامه مطلب: دیباچهای دربارهی ضرورتهای حاکم بر فهم
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب