دوشنبه , اسفند 11 1404

نقد پیامدهای سیاسی گاندی‌گرایی

نقد پیامدهای سیاسی گاندی‌گرایی

مرسوم است که گاندی را نماینده‌ی جنبشی مدنی بدانند که از ابتدای دهه‌ی 1920.م شروع شد و تا 1947به استقلال هند منتهی شد. از این رو او را سیاستمداری پیروزمند و موفق می‌دانند و راهبرد پیشنهادی‌اش برای پرهیز از خشونت را نیز کارآمد قلمداد می‌کنند. همچنین این پیش‌داشت وجود دارد که گاندی در سراسر عمرش به شکلی منسجم و یکپارچه طبق اصل عدم خشونت عمل کرده و در موقعیتهای گوناگون از این اصل زنجیره‌ای از کردارهای همگرا و هم‌سازگار را استنتاج کرده است. در این بخش به بررسی درباره‌ی این پیش‌داشتها خواهم پرداخت.

جنبش استقلال هند، در واقع پیش از زاده شدن گاندی، و همزمان با غلبه‌ی نظامی انگلستان بر راجه‌های هند شمالی آغاز شد. مردم هند در سالهای آغازین قرن نوزدهم چندین شورش بزرگ در برابر مستعمره‌چیان بر پا کردند و هربار به خاطر اختلافهای درونی خودشان و برتری خردکننده‌ی فن‌آوری جنگی انگلستان، شکست خوردند و کشتار شدند. آنچه که با نام گاندی گره خورده، چرخش سیاست هندیان از مقاومت مسلحانه به سوی نافرمانی مدنی است، که آن نیز در جنبش همکاریِ مطالبه‌گرانه‌ی نائوروجی سابقه داشته است. بنابراین تصورِ رایج که گاندی را بنیان‌گذار جنبش استقلال هند می‌داند، نادرست است. این جنبش از نیم قرن پیشتر وجود داشته و مراحل متفاوتی را هم پشت سر گذاشته است. گاندی آخرین و بزرگترین رهبرِ این جنبش بود که آن را توسعه داد و سیاست‌های خشونت‌گریزانه‌اش را تدوین کرد و در نهایت آن را تا دستیابی به پیروزی دنبال کرد.

اما پرسشی که باید در اینجا طرح شود آن است که سیاست گاندی در برابر انگلیسی‌ها تا چه اندازه درست و کارآمد بود و چقدر موفق از آب در آمد. هدفِ جنبش گاندی کاملا مشخص بود و در استقلال هند و راندن استعمارگران خلاصه می‌شد. باید دید او با چه هزینه و در چه مدتی به این هدف دست یافته و آیا این نتیجه قابل‌قبول است، یا نه. به نظرم گاندی‌گرایی در هند را می‌توان دارای سودها و زیانهایی دانست. سودها نمایان و روشن هستند، دست کم برای مدتی، اخلاقی مدنی نهادینه شد که تفاوت میان ادیان، تمایزهای قومی، و شکافهای جنسیتی را نادیده می‌گرفت و به این ترتیب در تثبیت اخلاق مدنی در میان هندیان نقش به سزایی ایفا کرد. باید بر این نکته پای فشرد که اخلاقی که گاندی به این ترتیب تبلیغ می‌کرد، هرچند با زبانی دینی و در بافت دین هندو بیان می‌شد، اما ساختار و صورتبندی‌ای کاملا مدرن داشت، با ابزارهایی مدرن هم منتقل می‌شد، و نهادهایی مدرن مانند حزب و موسسه‌های مدنی نو را پدید می‌آورد. در این معنی، گاندی‌گرایی توده‌ی مردم هند را به عصر مدرنیته وارد کرد، بی آن که بحران هویتِ معمول در سایر سرزمینهای پیرامونی را تشدید کند.

سودِ دیگرِ گاندی‌گرایی برای هندیان، هویت مشترکی بود که برایشان فراهم آمد. شبه قاره‌ی هند تا پیش از حاکمیت انگلیسی‌ها هیچگاه یک دولت یکپارچه نبود، و راج (دولت استعماری) هم توسط کارگزارانی بیگانه مدیریت می‌شد. جنبش گاندی نخستین هویت جمعی ملی را در سطح کل شبه قاره پدید آورد و تثبیت کرد. سومین سودی که می‌توان در همین بستر به آن نگریست، آن که پایبندی به گاندی‌گرایی در نهایت از بسیاری از کشمکشهای قومی و خونریزی‌های داخلی که مرسومِ کشورهای رها شده از بند استعمار است، پیشگیری کرد. از این نظرها، گاندی‌گرایی برای هندیان سودمند و مفید بوده است.

اما این جنبش برای هندوستان هزینه‌هایی هم داشته است. در نهایت بخشهایی از هند به صورت سریلانکا و پاکستان از این کشور جدا شد و تنش میان مسلمانان و هندوها که توسط انگلیسی‌ها دامن زده می‌شد، در این کشور نهادینه باقی ماند. در واقع اگر سریلانکا و پاکستان و کشمیر را بخشی از هند در نظر بگیریم، کشمکشهای قومی و جنگهایی که در مستعمره‌های نو استقلال یافته شایع است را در هند نیز باز می‌بینیم. هرچند شدت آن کمتر است و این چه بسا به نرمخویی سنتی هندیان مربوط باشد تا جنبش خشونت‌گریزی گاندی.

این را هم باید در نظر داشت که هویتِ یکپارچه‌ی نوظهوری که گاندی تبلیغ می‌کرد، در بخشهای بومی‌گرایانه‌اش غیرقابل اجرا بود و در بخشهای قابل‌اجرایش (که توسط نهرو مدیریت شد) به صنعتی شدن هند و تبدیل شدن‌اش به یکی از اقمار اقتصادی انگلستان انجامید، که خود شکلی از استعمار نو بود. گذشته از تمام اینها، به نظرم مهمترین هزینه‌ی گاندی‌گرایی برای هند آن بود که استقلال این کشور را به تعویق انداخت!

یک دلیلِ این امرِ به ظاهر غریب، آن است که جنبش مدنی گاندی به شکلی زیربنایی قانونمندی و نظام بوروکراسی انگلیسی‌ها را در هندوستان نهادینه ساخت. گاندی معتقد بود کسانی که در جنبش نافرمانی مدنی شرکت می‌کنند، باید خوب تعلیم ببینند و مانند جنگاورانی منضبط بر خویش مسلط باشند. در واقع دیدگاه گاندی از برخورد دو شاخه‌ی متمایز از آرا در اخلاق سیاسی پدید آمده، و محصول ژرف‌نگری در دو پرسش کلیدی است. نخست، این پرسشِ عمومی و فراگیر که آیا دست یازیدن به خشونت به لحاظ اخلاقی صحیح است یا نه؟ یعنی آیا می‌توان شرایطی یافت که در آن ابراز خشونت نسبت به دیگری از نظر اخلاقی کاری شایسته و سزاوار باشد؟ گاندی بر مبنای اصل آهیمسا و زیربنای باورهای دینی خویش، به این پرسش پاسخ منفی می‌داد.

پرسش دوم، که فنی‌تر و زمینی‌تر می‌نماید، آن است که آیا سرپیچی از یک قانون مدنی صحیح است یا نه؟ یعنی آیا می‌توان شرایطی را یافت که در آن رعایت نکردن یک قانون و حتا شکستن آن، امری اخلاقی و درست باشد؟ از دوران سقراط تا قرن نوزدهم، اندیشمندان زیادی ادعا کرده‌اند که قانون، حتا اگر ناروا و نادرست هم بنماید، باید رعایت شود، هرچند –مثل مورد سقراط- ممکن باشد که به بهای جان فرد تمام شود. این باور به تقدس قانون، به خصوص بعد از عصر خردگرایی تثبیت شد و شالوده‌ی اخلاق مدنی جدیدی را ساخت که در استقلال از اخلاق مسیحی در زمینه‌ی قرارداد اجتماعی و یکسره «روی زمین» تعریف شده بود. گاندی در پاسخش به این پرسش، سخت وامدار هنری دیوید تورو، اندیشمند آمریکایی مخالف برده‌داری بود. تورو در اعتراض به جنگ آمریکا در مکزیک و چند هنجار اجتماعی دیگر، از جمله برده‌داری، از پرداخت مالیات خودداری کرد و بابت این کار داوطلبانه به زندان رفت. می‌گویند وقتی استاد و دوستش رالف والدو امرسون از او پرسیده بود: «هنری در زندان چه می‌کنی؟» او پاسخ داده بود: «رالف، تو بیرون از زندان چه می‌کنی؟»

گاندی در زمینه‌ی پایبندی به قانون وضعیتی ناپایدار داشت و دیدگاهش در این زمینه به تدریج و گام به گام تحول پیدا کرد. در ابتدای کار به رعایت همه‌ی قوانین مگر مواردی خاص باور داشت و در همین راستا حتا در زمان جنگ طبق وظیفه‌ی اجتماعی‌اش به سربازان انگلیسی استعمارگر خدمت می‌کرد. کم کم این دیدگاه تکامل یافت و به شکستن عمدی برخی از قوانین نامطلوب، و در نهایت تحریم نهادهای استعماری و نافرمانی مدنی کلان گرایید. جوهر بحث تورو آن بود که مبنای اخلاق «من» است و اگر نظام اخلاق فردی امری را ناپسند و نادرست بداند، وظیفه حکم می‌کند که حتا با وجود قانون تایید کننده‌ی آن کار، از آن خودداری کرد. برعکسِ این قاعده هم درست است. یعنی در شرایطی که قانونی کنشی اخلاقی و درست را منع کند، به قیمت شکستن قانون باید آن کنش را انجام داد.

از دید او نافرمانی مدنی فقط زمانی معنا دارد که فرد در مقام یک شهروند کامل ظاهر شود و تمام قواعد اجتماعی را داوطلبانه بپذیرد و رعایت کند و تنها یک قاعده‌ی مورد اعتراض را اجرا ناشده باقی گذارد.[1] اما این پیش‌شرط دو ایراد عمده داشت. نخست آن که به شکلی تعارض‌آمیز نفوذ اجتماعی انگلستان و نهادهای مدرن استعماری را در هند تثبیت کرد و هندیان را پیش از آن که بار دیگر مستقل شوند نخست به اعضایی از این نهادهای مدرن بدل ساخت. یعنی به قیمتِ نهادینه کردنِ عضویت هندی‌ها در یک نظم استعماری نهادین، ایشان را از شر استعمار رهایی بخشید.

دومین ایراد آن که چنین راهبردی تنها در شرایطی خاص و موقعیتهایی ویژه کاربرد دارد. استعمار انگلستان در هند از این نظر بی‌سابقه و استثنایی بود که انگلیسی‌ها در کشور خودشان کهنترین نظام حقوق خصوصی اروپا را تاسیس کرده بودند و دست کم در ایدئولوژی سیاسی‌شان به مردم‌سالاری و قانون‌مداری مدنی سخت می‌بالیدند، هرچند که در مستعمره‌هایشان از جمله هند مدام آن را نقض می‌کردند. ترفند گاندی برای رعایت این حقوق مدنی و در ضمن نامشروع شمردن دولت استعمارگر امری بسیار موضعی و خاص بود که تنها در این شرایط تاریخی و تازه آن هم با خوش‌بینی و تا حدودی ساده‌لوحی نسبت به سیاست انگلستان قابل‌تصور بود. سخن گفتن از نافرمانی مدنی در جامعه‌ای مانند ایرانِ عصر ایلخانی یا اموی که اصولا قانونی مدنی وجود نداشته، یا روسیه‌ی شوروی که قوانین مدنی‌اش مدام طبق تحول خط مشی حزب کمونیست تغییر می‌کرد، بی‌معناست.

حتا در آن موقعیت خاص هندی هم رویای گاندی برای سهیم شدن در این نظم و ترتیب مدرن و بعد بیرون راندنِ مبشران‌اش از سویی ناشدنی و از سوی دیگر پرهزینه بود. این سیاست بومیان را به خودباختگی‌ای مبتلا می‌کرد که هنوز درمان نشده و استعماری فرهنگی و حقوقی را جایگزین استعمار سیاسی و نظامی می‌ساخت، که آن نیز همچنان ادامه یافته است.

این نکته را هم باید در نظر داشت که سیاست گاندی تا حدی که تبلیغ می‌شود هم بر پرهیزِ مطلق از خشونت مبتنی نبوده است. سیاست عمومی گاندی در نیمه‌ی دوم دوران فعالیتش، همان همکاریِ مطالبه‌گرانه بود که نائوروجی بنیان نهاده بود، و تنها بعدتر بود که نافرمانی مدنی در این سیاست دست بالا را پیدا کرد. در جریان جنگ بوئرها در آفریقای جنوبی، گاندی گروهی هزار نفره از هندیان را بسیج کرد و خود نیز همراه ایشان به ارتش انگلیس پیوست و در جنگ بوئرها به نفع طرف انگلیسی خدمت کرد. او برای مقید ماندن به اصل پرهیز از خشونت، شغلِ رانندگی آمبولانس را برای این گروه سفارش کرد و خود نیز در همین موقعیت مشغول به کار شد. اما به هر صورت در میدان جنگ به یکی از طرفهای درگیر یاری می‌رساند. این را هم باید دانست که شرکت نکردن گاندی و داوطلبان هندی در نبرد چندان هم به پایبندی‌شان به عدم خشونت مربوط نمی‌شده و بیشتر نتیجه‌ی قوانین استعماری بوده است. در این هنگام انگلیسی‌ها بر مبنای باورهایی نژادپرستانه معتقد بودند هندیان برای شغلهایی مانند سربازی و جنگ توانایی ندارند و در واقع از این بهانه برای جلوگیری از مسلح شدن هندیان و آموزش دیدن‌شان در امور رزمی بهره می‌جستند.

بنابراین گماشته شدن هندیان در بخش پزشکی از خودداری ایشان برای حضور در جبهه‌ها ناشی نشده بود و طبق محدودیتهایی اعمال می‌شد که در ارتش انگلیس وجود داشت. بماند که در این کشمکش بوئرها طرف آزادیخواه و خوشنام بودند و انگلیسی‌هایی که گاندی در جبهه‌شان خدمت می‌کرد نیرویی استعمارگر و سرکوبگر در مقابلشان محسوب می‌شدند. در جریان جنگ جهانی اول هم گاندی که این بار در هند سکونت داشت، باز فراخوانی داد تا هندیان به ارتش انگلستان بپیوندند و حتا اصرار داشت که انگلیسی‌ها هندیان را به عنوان سرباز به خط مقدم بفرستند و معتقد بود هندیان به این ترتیب انضباط و توان نظامی انگلیسی‌ها را فرا خواهند گرفت. تلاش گاندی در این هنگام با سیاست انگلستان که نیازمند سربازهای مستعمراتی بود سازگاری شگفتی داشت. چون درست در همان زمان نیروی نظامی انگلستان در عمل پایان یافته بود و در برابر منابع انسانی بزرگترِ آلمانها در محاق می‌رفت. انگلستان در این هنگام تبلیغات شدیدی را برای سربازگیری از مستعمره‌ها آغاز کرد که فتوای گاندی هم کاملا با آن همسو بود و به این ترتیب کم کم رسته‌هایی از سربازان هندی در ارتش انگلستان پدید آمدند که به خصوص در جریان جنگ جهانی دوم نقشی تعیین کننده را بر عهده گرفتند.

با این اوصاف، روشن است که انگلیسی‌ها چندان هم از حضور گاندی بدشان نمی‌آمده، چون بخش مهمی از تلاشهای گاندی، در راستای اثبات ارزشمند بودنِ هندیان در چشم استعمارگران سازمان می‌یافته و به این ترتیب خدمت داوطلبانه‌ی هندیان زیر فرمان انگلیسی‌ها را توجیه و توصیه می‌کرده است.

این نکته شایان توجه است که برخورد انگلیسی‌ها با گاندی و پیروانش همواره به نسبت ملایم بوده است. البته کشتارها و کشمکشهایی صورت گرفته است، و شماری باور نکردنی از هندیان در این مدت در زندانهای انگلیسی آزار دیدند و گرفتار ماندند. اما باز هم اگر به احزاب و دسته‌های سیاسی دیگر هندی بنگریم و برخورد انگلیسی‌ها با استقلال‌طلبان دیگر را بررسی کنیم، می‌بینیم که گاندی و پیروانش بسیار مورد لطف حاکمان بریتانیایی قرار داشته‌اند.

یک نمونه از این برخوردهای دوگانه را می‌توان در سرگذشت بْهاگات سینگ بازجست. این انقلابی پرشور در سال 1907 در خانواده‌ای سیک زاده شد و بعدتر به سوسیالیسم و مارکسیسم گرایید و در نهایت آنارشیست ستیزه‌جویی از آب در آمد. او به حزب جمهوریخواه هندوستان پیوست که برای استقلال هند فعالیت می‌کرد، و در سال 1928.م به ریاست آن رسید و نامش را به حزب جمهوریخواه سوسیالیست هندوستان تغییر داد. در همین سال، دوست و مرشدش لالا لاجپات رای، که مردی میانه‌رو و محبوب بود، به دست پلیس کشته شد. رای نویسنده و ادیبی نامدار بود و موسس بانک پنجاب و شرکت بیمه‌ی لاکشمی است. او نیز از خشونت ابا داشت و در جریان راهپیمایی مسالمت‌آمیزی مورد حمله‌ی پلیس قرار گرفت و در اثر ضرب و شتم پلیس به قتل رسید.

رئیس پلیس انگلیسی که فرمان حمله به او را صادر کرده بود، جان ساندرز نام داشت و دادخواهی سینگ و یارانش را بی‌پاسخ گذاشت، و کوشید او را به زندان بیندازد. سینگ فرار کرد و در فرصتی مناسب به ساندرز حمله کرد و او را به قتل رساند. بعد هم به زندگی پنهانی روی آورد و به یکی از قهرمانان مردم هند تبدیل شد. چون تلاشهای پلیس برای دستگیر کردنش بارها شکست خورد و او چندین عملیات موفق بر ضد انگلیسی‌ها اجرا کرد که مهمترینش انفجار دو بمب در مجمع قانونگذاری بریتانیا در هندوستان بود.[2]

سینگ در سال 1931 بعد از سه سال مبارزه‌ی پنهانی، نزد پلیس رفت و خود را تسلیم کرد. اما هدفش آن بود که مبارزه‌اش را در درون زندان ادامه دهد. او در زندان 116 روز اعتصاب غذا کرد و خواسته‌اش آن بود که زندانیان هندی و انگلیسی از حقوق همسان برخوردار باشند. او در زندان یادداشتهای تاثیرگذاری هم نوشت که بعدها منتشر شد برای انقلابیون هندی الهام‌بخش بود.[3] انگلیسی‌ها بسیار به سختی با او برخورد کردند و بلافاصله بعد از آن در حالی که تنها بیست و سه سال از عمرش می‌گذشت، او را به دار آویختند.

بررسی زندگی این جوان انقلابی نشان می‌دهد که او با برنامه‌ای عقلانی و سنجیده نابرابری نهادینه شده در دستگاه قضایی انگلستان را مورد حمله قرار داده بود و از هر شیوه‌ای برای این کار بهره می‌جست. او با وجود سن اندکش، و فعالیت سیاسی کوتاهش که تنها چهار سال به طول انجامید، ضربه‌ی سختی به اعتبار و حیثیت دستگاه قضایی استعمارگران وارد آورد و نزد مردم به قهرمانی بزرگ بدل شد. بعد از اعدام او مردم هند تظاهرات عظیمی به راه انداختند که گاندی در آن شرکت نکرد و نکوهش‌های یارانش را چنین پاسخ داد که سینگ به خاطر استفاده از ابزار خشونت شایسته‌ی چنین احترامی نیست.[4] اگر دستاورد چهار ساله‌ی سینگ را با آنچه که گاندی طی سی و سه سال فعالیتش در هند به دست آورد مقایسه کنیم، به این نتیجه می‌رسیم که شخصیتهایی از جنس و جنم سینگ برای استعمار انگلستان بسیار خطرناکتر بوده‌اند. اگر مسیری که سینگ و دیگران پیموده بودند رهروان بیشتری می‌یافت، استعمار هند به احتمال زیاد پس از جنگ جهانی اول و دوران احتضار استعمار انگلیس دستخوش فروپاشی می‌شد. اما جوانانی که چنین استعداد و توانایی‌ای داشتند معمولا جذب جریان شبه‌دینی مریدان گاندی شدند و روندی بسیار کندتر و دشوارتر و رنج‌آورتر را برای راندن بیگانگان در پیش گرفتند.

آشکار است که دولتمردان انگلیسی ترجیح می‌داده‌اند در مستعمره‌شان با مخالفانی از نوع گاندی سر و کار داشته باشند، تا سینگ. سینگ در بیست و سه سالگی از نظر قدرت مدیریت و پختگی راهبردهای سیاسی از گاندی در بیست و سه سالگی‌اش بی‌شک برتر بوده است. می‌توان تصور کرد که در یک تاریخِ موازی و محتمل، سینگ به جای گاندی به رهبری کنگره‌ی ملی هند می‌رسید. در این صورت، سینگ که از تمام ابزارهای مبارزه برای صدمه زدن به انگلیس‌ها استفاده می‌کرد، احتمالا در برخی از موارد از رویکردهایی ریاضت‌کشانه مانند روزه‌ گرفتن و نافرمانی مدنی بهره می‌جست، و در مواردی دیگر به اعمال خشونت دامن می‌زد. حدس من آن است که در چنین شرایطی استعمار انگلستان زودتر درهم می‌شکست و هند استقلال خویش را سریعتر باز می‌یافت.

از این رو شاید نرمخویی انگلیسی‌ها در برابر گاندی، به این دلیل بوده باشد که او سیاست استعماری‌شان را در هند پایدار می‌ساخته است. بیان این مطلب در روزگاری که نام گاندی با استقلال هند پیوندی شرطی شده یافته است، کفر می‌نماید، اما باید به این امر اندیشید که چه بسا گاندی‌گرایی عمر استعمار هند را زیاد کرده، و نکاسته باشد. در واقع انگلیسی‌ها تنها زمانی هند را ترک کردند که دیگر چاره‌ی دیگری برایشان باقی نمانده بود. بعد از جنگ جهانی دوم عصر استعمار در سراسر جهان به پایان رسید و فشار بین‌المللی و ناممکن شدنِ حفظ مستعمره‌های خارجی عامل کلیدی‌ای بود که باعث شد مستعمره‌های انگلستان و فرانسه، به دنبال فروپاشی مستعمره‌های ژاپن و آلمان، از میان بروند. به عبارت دیگر، می‌توان به سناریویی اندیشید که طی آن اصولا هندیان هیچ کاری انجام نمی‌دادند، چنان که مثلا مردم کنیا و نایروبی و موزامبیک در برابر مستعمره‌چیان فرانسوی و بلژیکی مقاومت موثری نکردند. باز می‌توان پذیرفت که در این حالت هم هند در همان حدود سال 1947.م به استقلال دست می‌یافت، همچنان که درباره‌ی مستعمره‌های دیگر نیز شاهدش بودیم.

بنابراین پیروزمند پنداشتن جنبش استقلال هند، جای بحث و شک دارد. به همین ترتیب، تاثیر گاندی‌گرایی در این جنبش نیز می‌تواند مورد انتقاد واقع شود. در حدود سالهای 1917 و 1918، همزمان با انقلاب روسیه، جنبشی در هندوستان برخاسته بود که چه بسا می‌توانست به درهم شکستنِ نفوذ انگلستان بینجامد. آنی بسانت و تئوسوفیست‌ها هم بخشی از این جریان بودند و اعضای کنگره نیز. با به قدرت رسیدن گاندی در 1920، این مقاومت مدنی در برابر انگلستان به تدریج به حاشیه رانده شد و فعالیتهایی دیگر جایگزین آن شد که البته برای زیرسازی جنبش در سالهای بعد ضروری و موثر بود، اما از زاویه‌ای دیگر به فوت شدن فرصتی تاریخی برای کاستن از نفوذ سیاسی انگلستان انجامید. گاندی در سراسر سالهای دهه‌ی 1920.م برای جنبش استقلال هند همچون ترمزی عمل می‌کرد و هندیان را از دست یازیدن به فعالیتهای تندروانه و ماجراجویانه باز می‌داشت، در حالی که در آن شرایط تاریخی، که انگلستان همچنان از زخمهای جنگ جهانی اول بی‌رمق بود، فرصتی طلایی وجود داشت برای آن که هندیان استقلال خود را بازیابند. همان طور که مثلا ترکیه و چین چنین کردند.

با نگریستن به این نقش، می‌توان دریافت که چرا انگلیسی‌ها در برابر گاندی به نسبت ملایم بودند و ترجیح می‌دادند او را به عنوان رهبر استقلال‌طلبان هندی به رسمیت بشناسند، و نه دیگری را. گاندی همواره در دادگاههای سیاسی انگلیسی به دوره‌هایی کوتاه و یکی دو ساله از زندان محکوم می‌شد، و معمولا او را پیش از پایان دوران محکومیت‌اش به بهانه‌هایی مانند مرخصی استعلاجی آزاد می‌کردند و این مواقع معمولا زمانی بود که خطرِ به قدرت رسیدن رهبری تندرو در میان استقلال‌طلبان هندی جلوه می‌نمود. شرایط زندگی گاندی در زمان زندان‌هایش به نسبت مناسب بود و با انبوه پیروانش که گاه در موقعیتهایی اسفناک سالهای طولانی زندانی می‌ماندند، قابل مقایسه نبود.

گاندی یکی از سخت‌ترین دورانهای عمرش را در زندان در 1942.م گذراند و این زمانی بود که همسر و منشی‌اش که همراهش به زندان نقل مکان کرده بودند، (و این خود جای توجه دارد) در اثر بیماری درگذشتند و او را دستخوش ناامیدی و افسردگی کردند. خودِ گاندی هم در این میان به تب مالاریا مبتلا شد. اما حتا در این زندانیِ سخت و دشوار هم، محل در بند شدنِ گاندی کاخ آقاخان در پونا بود. وقتی حزب مسلم‌لیگ که ستیزه‌جوتر بود در غیاب گاندی به قدرت رسید، انگلیسی‌ها گاندی را در 1948.م آزاد کردند، به این بهانه که بیماری مالاریا او را ضعیف کرده است. این در حالی است که در همان زمان زندانیان هندی در چنگال استعمارگران کرور کرور به خاطر سوءتغذیه و بیماری می‌مردند.

اینها بدان معنا نیست که گاندی دانسته در راستای منافع انگلستان گام بر می‌داشته، یا تبانی‌ای با استعمارگران داشته است. کاملا روشن است که گاندی صادقانه و با تمام وجود به آرمان استقلال هند باور داشته و در این راستا می‌کوشیده است. اما سیاستِ مورد نظر او، که با پرهیز از خشونت تعریف می‌شد، در عمل به نفع استعمارگران بود و دردسر کمتری از جنبشهای مردمی مسلحانه به بار می‌آورد.

رویکرد خاص گاندی به سیاست و مبارزه با استعمارگران احتمالا روند استقلال هند را به تعویق انداخت. اما دلیلِ آن که گاندی این رویکرد را اتخاذ کرد، معقول و ارجمند بود. گاندی معتقد بود مردم هند از قید ستم استعمارگران آزاد نخواهند شد، مگر آن که نخست در درون خویش به آزادی دست یابند. هسته‌ی مرکزی مفهوم ستیاگرهه همین بود، یعنی نظام آموزشی‌ای که گاندی برای مریدانش وضع کرده بود و ارزشهایی که تبلیغ می‌کرد، همگی در راستای آفریدن یک «منِ» هندی آزاد و رها سوگیری کرده بود. گاندی به جای مبارزه‌ی بی‌امان و همه جانبه برای راندن انگلیسی‌ها، کوشش در جهت نیرومند کردنِ هندی‌ها را در اولویت نخست خود قرار داد. او برای دستیابی به این هدف بیست و هشت سال کوشید و دستاوردهایش بی‌شک ماندگار و ارزشمند بوده‌اند.

طبق معمولِ جریانهای سیاسی‌ای از این دست، آنچه که کنگره و هواداران گاندی در سطحی ملی و میان چند میلیون هندی پراکندند، بیشتر تصویری آرمانی از گاندی بود و توافقی درباره‌ی اطاعت از او و راهبردی برای به ستوه آوردن انگلیسی‌ها. اما در این میان یک طبقه‌ی نخبه از مریدان گاندی نیز پدید آمدند که در زمان زندگی او و به خصوص بعد از مرگش مقامهای سیاسی اصلی هندوستان را در اختیار گرفتند. این افراد طبق اصول ستیاگرهه می‌زیستند و یا دست کم زیستن بر آن اساس را نیک می‌دانستند. با دستیاری این افراد بود که در دوران زندگی گاندی گامهای بلندی برای کاستن از ستمهای درونزاد جامعه‌ی هندی انجام پذیرفت. فعالیتهای گاندی واقعا در ایجاد برابری اجتماعی میان زنان و مردان، منع رسوم ستمگرانه‌ی هندی مانند خودسوزی زن بعد از مرگ شوهرش (سوتی)، و کاستن از مرزبندی میان نجس‌ها و اعضای چهارطبقه‌ی غیرنجس موثر بود. بر خلاف آنچه که مرسوم است، به نظرم دستاورد اصلی گاندی برای هندیان مواردی از این دست بوده است، و نه راهبری استقلال هند. باز درباره‌ی این دستاوردها هم نباید زیاد اغراق کرد، چون بسیاری از این روندهای اصلاح‌گرانه در دوران استعمار هند و بسیاری دیگر پیشتر از آن از دوران سیطره‌ی گورکانی‌ها در هند آغاز شده بودند.

از زاویه‌ای، آنچه که گاندی به انجامش همت گماشته بود، حرکتی انقلابی بود که در زمانه‌اش توسط رهبران سه تمدن فرودست و ناتوان دیگر نیز دنبال شده بود. همزمان با گاندی، در چین، روسیه و آلمان رهبرانی ظهور کردند که درست مانند گاندی به آفرینش یک «منِ» نوظهور و آرمانی همت گماشته بودند. مائو و استالین در چین و روسیه خلق یک انسان کمونیست تمام عیار را هدف گرفته بودند و هیتلر در آلمان به دنبال انسان آریایی خالص می‌گشت. هرسه‌ی این معاصرانِ گاندی، با خشونت مخالفان خویش را کشتار کردند، برنامه‌های بسیار وسیع اجتماعی را به شکلی اجبارآمیز پیش بردند، کیش پرستش شخصیت خویش را بنیان نهادند و به قدرت نظامی و سیاسی چشمگیری هم دست یافتند. چارچوب نظری همه‌شان آمیخته‌ای بود از آرای سوسیالیستی و مارکسیستی، و شکلی سطحی‌نگرانه از نظریه‌ی تکامل که توسط مارکس وامگیری شده بود. هر سه‌ی این افراد در نهایت در تثبیت «من‌های مطلوب» خویش ناکام ماندند. هیتلر که کمتر از آن دو کس دیگر آدم کشته بود، نابخردانه اتحاد نظامی بزرگی بر ضد خویش برانگیخت و زودتر از بقیه نابود شد و دستاوردهایش بدنام‌تر از دیگران ماند. استالین و مائو هم که از نظر سیاسی پیروزمند از آب در آمدند، نظامهایی تاسیس کردند که در نهایت زیر وزن خود خرد و متلاشی شد و مانند شوروی فرو پاشید، یا مانند چین مسیری یکسره واژگونه‌ی ایدئولوژی بنیانگذاران را در پیش گرفت، و در فاصله‌ی تاسیس تا فروپاشی‌اش همچون سرکوبگرترین و ستمگرترین نظامهای سیاسیِ تکامل یافته در تاریخ بشر جلوه فروخت. در این میان، تنها گاندی بود که از آفتهای این تلاش برای آفریدنِ من آرمانی مصون ماند. دستاوردهای او، هرچند نفوذ و رسوخی کمتر از دامنه‌ی دلخواهش داشت، به هر صورت در هندِ امروز باقی مانده و در سطحی جهانی رو به گسترش و تکامل هم بوده است.

از این رو ارزش سلوک اخلاقی و سنجیده بودنِ سیاست گاندی را به ویژه زمانی می‌توانیم بهتر دریابیم، که بنیانگذاران موفق را در این میان با وی مقایسه کنیم. استالین که روسیه را به دوران صنعتی مدرن وارد کرد، و مائو که نقشی مشابه را در چین بر عهده گرفت، کمابیش همزمان با گاندی می‌زیستند و فعالیت می‌کردند. این دو نفر، گذارِ جامعه‌شان به دنیای مدرن و صنعتی را با تلفات انسانی باور نکردنی و انحطاط اخلاقی بی‌سابقه‌ای به دست آوردند. چنان که استالین به طور مستقیم در مرگ سی تا چهل میلیون نفر، و مائو به طور مستقیم در مرگ هفتاد میلیون نفر مسئول دانسته می‌شود، و این کمابیش برابر است با یک پنجم جمعیت سرزمینهایی که زیر سلطه‌ی ایشان قرار داشته است.

البته موقعیت گاندی با مائو و استالین متفاوت بود. گاندی با استعمار انگلیس ستیزه داشت که واپسین قدرت استعماری بزرگ دنیا بود، و استقلال هند را می‌طلبید که بزرگترین مستعمره‌ی جهان محسوب می‌شد. گاندی بعد از به دست آوردن استقلال کشورش به قتل رسید و بنابراین بختِ حکومت بر هند را به دست نیاورد، و به بیان دیگر، ما در اینجا با سه رهبر روبرو هستیم که دو نفرشان (مائو و استالین) بیشتر عمر خود را در مقام راهبر اجرایی کشورشان گذراندند، در حالی که دیگری (گاندی) تنها در نقش رهبر جنبش استقلال ایفای نقش کرد.

با این وجود می‌توان با ضریب خوبی از اطمینان پذیرفت که اگر گاندی هم زنده می‌ماند و به قدرت اجرایی در هند مستقل دست می‌یافت، از جنایتهایی که همتاهای روس و چینی‌اش مرتکب شدند، پرهیز می‌کرد. وجود او در جامعه‌ای بدوی‌تر از روسیه و سرکوب‌شده‌تر از چین، نشان داد که برای گذار به عصر مدرن و بنیاد کردنِ سیاست مدرن، خشونت باور نکردنی کمونیست‌ها و کشتار انبوه مردم ضرورتی نداشته است و با روشهایی دموکراتیک هم می‌شد چنین کاری انجام داد.

ارجِ دیگری که می‌توان برای گاندی قایل شد،‌ آن است که او تنهای سیاستمدارِ این عصر است که زایش منِ نوظهور و آرمانی‌ای را آماج قرار داد، و کرداری غیراخلاقی و جبرآمیز و خشن را برای تحقق خواسته‌ی غایی‌اش به کار نگرفت. یعنی گاندی به خصوص از این رو ارجمند است که نشان داد خواستنِ انسانی نو و من‌هایی بهتر و نیرومندتر به خودیِ خود ایرادی ندارد و لزوما به فاجعه‌هایی از جنس آنچه کمونیست‌ها و فاشیست‌ها به بار آوردند، نمی‌انجامد. به نظر من دلیل ایمن ماندن گاندی از این آفت، آن بود که او دستگاه نظری گسترده و سوسیالیستی‌ای را که معاصرانش بدان مسلح بودند، فاقد بود. هر سه بنیانگذارِ بدنامِ قرن بیستم (مائو، استالین و هیتلر) به شکلی از سوسیالیسم پایبند بودند و نهادهای اجتماعی را بر فردها برتر می‌دانستند و بر این مبنا دستکاری و بازسازی اجبارآمیز من را هم ممکن و هم مطلوب می‌شمردند. گاندی گهگاه نشانه‌هایی از گرایش به ایده‌های انقلابی مدرن از خود نشان می‌داد، اما محتوای این گرایش بیش از آن که سوسیالیستی باشد، آنارشیستی بود، و تازه آن هم از نوع آنارشیسم صلح‌آمیز قرن نوزدهمی که تاسیس کمون و آرمانشهرهای کوچک را هدف می‌گرفت، و نه مبارزه‌ی خشونت‌آمیز برای سرنگونی نظامهای سیاسی را.

به عنوان جمع‌بندی، می‌توان گفت که گاندی دو دستاورد سیاسی عمده از خویش به جا گذاشت. یکی استقلال هند، که به نظرم درباره‌اش اغراق شده است، و در شرایط تاریخی میانه‌ی قرن بیستم کمابیش محتوم بود و گاندی در آن حد که تبلیغ شده نقشی تعیین کننده در آن بر عهده نداشت. دیگری، که مهمتر هم هست، تلاش برای آفریدن یک سیاستِ هندیِ درونزاد و سالم، و کوشش برای خلق منِ هندی آرمانی. این تلاش دوم گاندی بر خلاف مسیرهای موازی‌ای که معاصرانش طی کردند، به کامیابی انجامید. سیر تحول آن البته با آنچه که گاندی در نظر داشت متفاوت است، اما به هر صورت ردپای ماندگار او بر آن به خوبی نمایان است.

امروز هندوستان بزرگترین کشور دموکرات دنیاست که مردمی با زبانها و نژادها و ادیان گوناگون را در خود جای می‌دهد و تنش میان این گروههای متنوع به راستی اندک است و شکلی از رواداری و ملایمت و پرهیز از خشونت که گاندی تبلیغش می‌کرد، به راستی در میان این مردم نهادینه شده است. البته این نکته راست است که گاندی درباره‌ی آینده‌ی هندوستان دیدی واقع‌بینانه نداشت و جامعه‌ای تمرکز زدوده، روستایی، غیرمدرن و تا حدودی ضد صنعتی را تصویر می‌کرد. این آماجِ آنارشیستی نه امکان تحقق داشت و نه احتمالا برای مردم هندوستان مطلوب می‌بود. به همین خاطر هم بلافاصله بعد از مرگ گاندی جانشین و مریدش جواهر لعل نهرو این هدف را رها کرد و تمرکز دستگاه سیاسی و صنعتی شدن هندوستان را در برنامه‌ی کار خود قرار داد. برنامه‌ای که تا به امروز تا حدودی کامیاب از آب در آمده است، و با ضریب خوبی می‌توان گفت یکی از بهترین نظامهای سیاسی ممکن برای کشوری غول‌پیکر مانند هند را پدید آورد و تداوم بخشیده است.

Image result for gandhi

 

 

  1. Gandhi, 1925.
  2. Bakshi, 1988.
  3. Singh and Hooja, 2007.
  4. Datta, 2008.

 

 

ادامه مطلب: نقد نظام اخلاقی گاندی

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب