دوشنبه , اسفند 11 1404

نقد نظام اخلاقی گاندی

نقد نظام اخلاقی گاندی

گاندی مردی ستودنی و بزرگ است که تمام زندگی خویش را وقف آفرینش هندوستانی آزاد و رها از بند استعمار کرد، که به هندیانی نوظهور و اخلاق‌مدار تعلق داشته باشد. چنان که گذشت، هدف او ارجمند و ارزشمند بوده و صورتبندی‌ سیاسی و اجتماعی‌اش هم نزد او تا حدودی واقع‌بینانه بوده و تا حدودی تحقق یافته است. با این وجود مفاهیم و خشتهای معنایی‌ای که گاندی برای برساختن این هندوستانِ نوین به خدمت گرفته بود، جای نقد و پژوهش دارند.

نخستین نقدی که به دستگاه نظری گاندی وارد است، آن است که انسانی نیست. این البته بدان معنا نیست که این دستگاه ضدانسانی است (چنان که نظامهای کمونیستی و فاشیستی چنین هستند)، بلکه بدان معنی است که از طبیعت و سرشت عادی انسانها بیگانه است و به همین دلیل امکان تحقق ندارد. زیربنای اندیشه‌ی گاندی درباره‌ی انسان، خصلتی عمیقا دینی دارد و آن هم دینی بدبینانه که من و بدنِ من را خوار می‌شمارد و لذت را خطرناک می‌پندارد و تنها راه ظهور من نیرومند و نو را خرد کردن و امحای آن منِ طبیعیِ پیشین قلمداد می‌کند. این همان برداشتی است که در آرای بودایی، شاخه‌هایی از عرفان هندویی، و به خصوص نزد چهره‌های برجسته‌ی مبلغ تئوسوفیسم رواج داشته است.

گاندی تمام اصول اخلاقی خود را بر مبنای این زیربنای بحث برانگیز استوار ساخته بود. خشونت از آن رو ناشایست است که به شکلی متافیزیکی باعث فساد و آلودگی من می‌شود، پایبندی به حقیقت از آن رو اهمیت دارد که با عیان ساختن نقاط ضعف من، «منیّت» را بر باد می‌دهد. بر همین منوال، هر آنچه برای منِ عادی و طبیعی خوشایند و دلپذیر باشد، باید حذف شود و ویران گردد. چون آن منِ قدیمی را نیرومند می‌سازد و راه را بر پیدایش من‌‌های نو می‌بندد.

گاندی با این زمینه، اعتقادات زاهدانه‌ی تند و افراطی‌ای داشت که از نظر ساختار و محتوا از زهد و ریاضتی که مائو و استالین بر خلق کمونیستِ خویش تحمیل کردند، بسی افزونتر بود. گاندی معتقد بود غذا خوردن فقط باید در حدی و به شکلی انجام شود که بقای تن پایدار بماند و می‌گفت لذت بردن از خوردن غیراخلاقی است. به همین ترتیب معتقد بود آمیزش جنسی تنها و تنها برای تداوم نسل باید انجام پذیرد و لذت بردن از آن، یا پرداختن به آن تنها برای لذت کاری غیراخلاقی است. این حرفها به آنچه که مائو می‌گفت شباهتی خطرناک دارد.

به همین ترتیب گاندی لذت و شادمانیِ برخاسته از دوستی‌های صمیمانه و مهرِ آدمیان به هم را به رسمیت نمی‌شناخت و خواهانِ آن بود که تمام این موارد از میان برداشته شوند. دلیل او برای چنین توصیه‌هایی، آشکارا از دین بودایی و جینی برگرفته شده بود، با این تفاوت که لفافی روشنفکرانه از آرای تئوسوفی هم در اطرافش پیچیده شده بود.

برداشت او در این زمینه را می‌توان با رویکرد ویژه و مشهورش در سیاست مقایسه کرد. گاندی مفهوم پیروزی سیاسی را بازتعریف کرد و به جای آن که «برخورداری از منابع بعد از رقابتی کشمکش‌آمیز» را نشانه‌ی پیروزی بداند، غلبه بر خویشتن و مغلوب کردنِ حریف با رنج بردن را جایگزین آن کرد. گاندی به این ترتیب در واقع مفهوم قدرت را از محتوا خالی کرد، همچنان که در سطحی فردی، لذت را از محتوا تهی ساخته بود. گاندی رنج کشیدن را بر لذت بردن ترجیح می‌داد و آن را دستمایه‌ی رهایی روح می‌پنداشت. از این رو قدرتِ شادکامانه‌ی پیروزمندان را خوار می‌شمرد و رنج کشیدنی را می‌پسندید که ستمگر را با عذاب وجدان درگیر سازد و او را به این ترتیب از پا در آورد.

ناگفته نماند که گاندی میان بزدلی انفعال‌آمیز و پرهیز از خشونت تمایزی قاطع و روشن برقرار می‌کرد. یعنی از دید او کناره گزیدنِ بزدلانه از جریانهای سیاسی و انفعال و بی‌عملی هیچ ارتباطی با پرهیز از خشونت نداشت. از دید او عدم خشونت تنها زمانی نمود می‌یافت که کنش سیاسی نیرومند و موثری انجام شود، و در آن عنصر خشونت غایب باشد. از دید گاندی چنین کاری به توان و جسارت و دلیری‌ای نیاز دارد که بسی بیش از ورود به کشمکش خشونت‌آمیز است. او همچنین می‌گفت اگر در شرایطی تنها دو گزینهِ بزدلی و خشونت وجود داشته باشد، خودش خشونت را بر خواهد گزید.[1] بنابراین دیدگاه او درباره‌ی پرهیز از خشونت ساده‌لوحانه و متعصبانه نبوده و از پیچیدگی‌های خاص خود برخوردار بوده است.

این دیدگاه گاندی که هسته‌ی مرکزی سیاست پرهیز از خشونت را بر می‌ساخت، به نظر من دو ایراد اساسی دارد. یک ایراد راهبردی است و به پیش‌داشت گاندی درباره‌ی انسانها باز می‌گردد. ایراد دوم نظری است و به تعریف خشونت و قدرت مربوط می‌شود.

پیش‌داشت گاندی آن بود که ذات همه‌ی انسانها نیک (در تعبیر خاص خودش از نیک) است و در برابر ستم و رنجِ دیگران آزرده می‌شود. این پیش‌داشت آشکارا نادرست است. گاندی موقعیت تاریخی و اجتماعی خاص خویش را در ارتباط با استعمار انگلستان مبنا گرفته بود و در مقیاسی وسیع و جهانی به موضوع نمی‌نگریست. وگرنه در می‌یافت که دقیقا در همان زمانی که رویکرد پرهیز از خشونت خود را با سرسختی به کرسی می‌نشاند، سیاستمدارانی در گوشه و کنار کره‌ی زمین به ارتکاب مهیب‌ترین جنایتها مشغول‌اند، بی آن که از انجام این کارها احساس آزردگی کنند.

درست در همان دورانی که گاندی در اوج محبوبیت‌اش بود و رویکرد خشونت‌گریزش به کرسی نشسته بود، استالینی در روسیه قدرت را در دست داشت که تمام اشکال قابل تصور خشونت را به مردم کشورش و کشورهای همسایه‌اش روا می‌داشت و هیچ نشانی از ناراحتی وجدان هم از خویش نمایان نمی‌ساخت. استالین در سال 1939.م بعد از تبانی با هیتلر و اشغال نیمی از لهستان، دست کم دویست و پنجاه هزار نفر از مردم لهستان را به عنوان زندانی به اردوگاه‌ها فرستاد.[2] در میان این عده، تقریبا همه‌ی نویسندگان، روشنفکران، رهبران سیاسی، و شخصیتهای برجسته‌ی علمی و ادبی لهستان نیز می‌گنجیدند. روسها تقریبا تمام نیروی نظامی لهستان را نیز در بند نگه داشته بودند. شمار سربازان و افسران لهستانی زندانی در روسیه تا دسامبر 1939.م به چهل هزار تن می‌رسید، و روند دستگیری افسران و نخبگان نظامی بعد از اشغال کامل این کشور هم به طور پیوسته ادامه داشت. طوری که ایوان سروف در گزارشی به تاریخ سوم دسامبر 1939.م به بریا نوشت که روی هم رفته 1057 افسر قدیمی لهستانی را بازداشت کرده است.[3]

استالین انبوهی از لهستانی‌ها را به درون روسیه تبعید کرد. شمار این افراد را بین 320 هزار تن تا هفتصد هزار تن تخمین زده‌اند و برخی این عده را نزدیک به یک میلیون نفر دانسته‌اند. از این عده دست کم صد و پنجاه هزار نفر (و بنا بر برخی تخمین‌های قدیمی‌تر تا پانصد هزار تن) به دست روسها کشته شدند.[4] تنها در سالهای 1940 و 1941.م دوازده هزار تن به اردوگاه دالستروی[5] در نزدیکی کولیما فرستاده شدند که تا سال 1942.م از میانشان تنها 583 نفر زنده مانده بودند.[6] این تنها گوشه‌ای از جنایتهای استالین بود، و نمونه‌ای دیگر از آن قحطیِ مصنوعیِ سال 1932-1933.م بود که طی آن دست کم پنج میلیون نفر از مردم اوکراین را عمدا از گرسنگی کشت تا ناسیونالیسم این مردم را ریشه‌کن کند.

کمی بعد از مرگ گاندی، در 1958 .م مائو برنامه‌ی جهش بزرگ رو به جلو (دا یوئِه جین: 大躍進) را آغاز کرد که تا 1961.م ادامه یافت و به بهای جان بخش بزرگی از جمعیت چین تمام شد. شمار کسانی که به خاطر این برنامه کشته شدند را بین هجده[7] تا بیش از چهل و پنج میلیون تن[8]برآورد کرده‌اند، که دست کم 6-8٪ از ایشان زیر شکنجه به قتل رسیده بودند،[9] و این خود به دو و نیم میلیون قربانی بالغ می‌شود.[10] اما همه توافق دارند که بزرگی این تلفات انسانی از مرتبه‌ی چند ده میلیون تن بوده است.[11] به این فهرست طولانی می‌توان کشتار یهودیان به دست نازی‌ها، کشتار مردم کامبوج به دست خمرهای سرخ، کشتار ارمنی‌ها و آسوری‌ها به دست پان‌ترکها، و صدها کشتار دیگر را در قرن بیستم افزود. در هیچ یک از این موارد ما با نشانه‌ای دال بر فروپاشی روانی جنایتکاران روبرو نیستیم و نشانه‌ای وجود ندارد که آتاتورک از کشتن ارمنی‌ها یا استالین بابت کشتن لهستانی‌ها و اوکراینی‌ها احساس ناراحتی کرده باشند.

منظور از تمام این مثالها آن است که پیش‌داشت گاندی درباره‌ی ذات انسانی آشکارا نادرست است. ما هیچ نمی‌دانیم در میان قربانیان استالین و مائو و هیتلر چند نفر به پرهیز از خشونت باور داشته‌اند، اما بعید است در میان این چند ده میلیون قربانی هیچکس چنین اعتقادی نداشته باشد. این را اما می‌دانیم که این قربانیان به همراه دیگران از میان رفتند، بی آن که کوچکترین تاثیری بر ستمِ حاکم بر دیگران داشته باشند، یا رنجشان بخشی از رنجهای دیگران را فرو بکاهد.

خطای گاندی آن بود که فکر می‌کرد انسان در سرشت خود موجودی است نیک و آرام که از خشونت گریزان است و تنها در شرایط بحرانی بدان دست می‌یازد. احتمالا نظام حقوقی سازمان یافته و قانونمند انگلستان و متمدن بودنِ کارگزارانِ انگلیسی ستمگری که بر هند حکومت می‌کردند هم در دامن زدن به این باور نقش داشته است. آنچه که گاندی در نیافت، آن بود که انگلستان آن هم تنها در قرن بیستم به این ارزشهای مدنی دست یافته و پایبندی بدان را در نظام حقوقی خود نهادینه ساخته است، و تازه باز هم این دستاورد مانع از آن نشده که به استعمار کشورهای دیگر و سرکوب مقاومت مردم بومی بپردازد. پدربزرگهای همان استعمارگران مودب و سیاستمداری که گهگاه از کتک زدن هندیان یا به دار آویختن‌شان احساس عذاب وجدان می‌کردند، همان تاجران برده‌ای بودند که سیاهپوستان را از آفریقا می‌دزدیدند و برای بردگی به آمریکا می‌بردند و در راه هم نیمی از محموله‌ی انسانی‌شان تلف می‌شده‌اند، بی آن که کسی در این میان عذاب وجدانی حس کند.

بی‌شک اگر گاندی در سغد و خوارزمِ دوران استالین می‌زیست، در برپا کردنِ جنبشی مردمی ناکام می‌ماند. در واقع چه بسا که در میان صدها هزار شهیدانی که مردم این منطقه در جریان غلبه‌ی کمونیست‌ها بر بخارا و خوقند دادند، صوفیانی هم بوده باشند که عدم خشونت را تبلیغ می‌کرده‌اند. اگر گاندی با همین عقاید در آنجا زاده شده بود، یکی از همین شهیدان بیگناه و بی‌تاثیرِ ستم نظامهای سیاسی خودکامه می‌بود.

نارسایی و ناکارآمد بودنِ راهبرد سیاسی گاندی را از اینجا می‌توان دریافت که سفارشهایش در موقعیتهایی خارج از درگیری انگلستان و هند، آشکارا ناپذیرفتنی و نامعقول جلوه می‌کند. مثلا گاندی معتقد بود یهودیان آلمان می‌بایست در اعتراض به سختگیری‌های نازیها، پیش از آن که توسط ایشان کشتار شوند، خودشان دست به کار شوند و خودکشی کنند! از دید او انعکاس جهانی چنین رخدادی مقاومتی بزرگ را بر ضد هیتلر بر می‌انگیخت و ادامه‌ی حکومت وی را ناممکن می‌ساخت، و در نهایت به سرنگونی این دولت منتهی می‌شد.[12] او بعدتر وقتی بابت گفتن این سخنان مورد انتقاد واقع شد، نامه‌ی سرگشاده‌ای منتشر کرد و در آن بار دیگر از گفتار پیشین خود دفاع کرد.[13]

در همین دوران جنگ جهانی دوم، گاندی از مردم هند خواست تا اصل عدم خشونت را رعایت کنند و با آلمانی‌ها و ایتالیایی‌ها نجنگند. این توصیه که مایه‌ی خشم انگلیسی‌ها و زندانی شدن گاندی هم شد، در شرایطی صورت می‌گرفت که احتمالا گاندی از تضعیف بریتانیا و سست شدن چنگالش بر هند راضی و خوشحال بوده است و این همان عاملی بود که در نهایت استقلال هند را ممکن ساخت. با این وجود، بیان گاندی درباره‌ی به کار بستن این قاعده‌ی پرهیز از خشونت ناعادلانه می‌نماید. گاندی به مردم هند می‌گفت که با هیتلر و موسولینی نجنگند، و اگر آلمانها و ایتالیایی‌ها به روستایشان آمدند و اموالشان را گرفتند مقاومت نکنند، و اگر در خانه‌شان ساکن شدند، خانه‌شان را برای ایشان باقی بگذارند و آواره شوند، و اطمینان داشته باشند که رنجی که می‌برند، عمر ستمگران را کوتاه خواهد کرد. واقعیت آن است که آلمانها در لهستان و ایتالیایی‌ها در حبشه رفتاری نشان دادند که گاندی وصفش را می‌کرد، و رنج مردمِ ستمدیده‌ی این کشورها تاثیر زیادی در کوتاه شدنِ عمر اقتدارشان نداشت. برعکس، شورش مردم ورشو و مقاومت پارتیزان‌های جنگاور لهستانی‌ها و شورشهای قبایل لیبی و حبشه بود که در راندن اشغالگران موثر افتاد.

خلاصه آن که گاندی در تنها محدوده‌ی کشمکش خویش با استعمار انگلستان به سیاست می نگریسته است و چشم‌اندازی جهانی از آن را در نظر نداشته و به امکانها و مخاطرات رویکردی که پیشنهاد می‌کرده آگاهی نداشته است. او همچنین تنها به ساختار ستم استعمارگران بریتانیایی عادت داشته و همان را می‌شناخته و اشکال خشن‌تر و عریان‌ترِ اعمال قدرت را که در غیاب حفاظ‌های حقوقی و روندهای قانونی قضایی انجام می‌پذیرد، به حساب نیاورده بود. راهبرد او از این نظر ناقص و ناکارآمد است، و چنان که گذشت فکر می‌کنم حتا در مورد استعمار انگلستان هم تاثیر مطلوب و خوبی نداشته باشد. گاندی با جنبش نافرمانی مدنی و پرهیز از خشونت خویش، موفق شد هندیان را متمدن و قانون‌مدار کند، اما هدف اصلی‌اش که استقلال هند باشد را با این شیوه برآورده نساخت. انگلیسی‌ها تا زمانی که معادلات بین‌المللی استعمار را ناممکن نساخته بود، در هند باقی ماندند و مرور روابط اقتصادی و سیاسی هند و انگلستان در نیمه‌ی قرن بیستم نشان می‌دهد که اقتدارشان در هند از جنبش گاندی آسیبی جدی ندیده بود. دست کم آسیبی که از جنبشی با صد میلیون کارگزار می‌شد انتظار داشت، بسیار پردامنه‌تر می‌توانست باشد.

Related image

اما دومین ایراد سیاست پرهیز از خشونتِ گاندی، که به نظرم مهمتر هم هست، به ماهیتِ انسان آرمانی مربوط می‌شود.

من تمایز نیچه‌ای میان اخلاق بردگان و اخلاق سروران را –در بافت فلسفی و تاریخی کاملا متفاوتی- درست می‌دانم. یعنی گمان می‌کنم در طول تاریخ تمدن‌های گوناگون، به راستی نظامهای اخلاقی متفاوتی در خرده‌فرهنگ‌ها و زیرسیستم‌های اجتماعی همسایه تحول یافته و صورتبندی شده باشد. یعنی فکر می‌کنم اخلاق نظامی از منشهاست که مانند سایر منش‌ها در بستر اجتماعی و ظرف تاریخی خاصی می‌بالد و تکامل می‌یابد و مرزبندی میان نیک و بد را ممکن می‌سازد. همچنین، گمان می‌کنم برخی از محیطهای نشو و نمای اخلاق از نظر محتوای قلبم[14] فقیر، و برخی دیگر غنی بوده‌اند.

با این مقدمه، فکر می‌کنم گاندی منِ آرمانی خاصی را تعریف کرده، که از بحران کمبود رنج می‌برد. گاندی در شرایطی منِ آرمانی‌اش را تصویر می‌کرد که هندیان با فقر و اشغال استعمارگرانه دست به گریبان بوده‌اند. از این رو چنین می‌نماید که او وجود رنج و ضعف و پوچی را برای مردمان پیش‌فرض گرفته باشد. دستگاه نظری گاندی اگر منظم و سازمان یافته گردد، و اتصال میان مفاهیم‌اش با هم روشن شود، مرکزیت مفهوم ضعف و رنج را در بطن منِ آرمانی نشان می‌دهد. گاندی از آن رو لذت از آمیزش جنسی و خوردن و دوستی را منع می‌کرد، که رنج را واقعی‌تر می‌دانست و لذت را انحرافی در آن به شمار می‌آورد. نافرمانی مدنی وی نیز، کرداری نامنتظره است که از شهروندی مطیع و تابع سر می‌زند. گاندی کلیت نظام استعمار و سراسر قواعد آن را نفی نمی‌کرد، چرا که انجام چنین کاری به قدرتی جایگزین نیاز داشت و او وجود قدرت را در شکل خالص‌اش منکر بود. تلاش گاندی آن بود که نظامی مشابه از قدرت را از انگلیسی‌ها وام بگیرد و آن را در شکلی هندی شده و مستقل از بستر غربی‌اش در میان هندیان نهادینه کند. اما راه انجام این کار، تابعیت از نظم استعماری و نافرمانی‌های گهگاهی نیست. شاید به همین دلیل است که در نهایت نظم مدرن استعماری در هند نهادینه شد و هندیان حتا امروز هم فرهنگ و تمدنی زخم خورده دارند که همچنان ادامه‌ی ساخت استعماری قرن نوزدهمی‌شان محسوب می‌شود.

برداشت گاندی از انضباط اخلاقی، والاترین و نیرومندترین نسخه‌ی اخلاق بردگان است که در قرن بیستم می‌توان از آن سراغ گرفت. در این قرن انبوهی از نحله‌های دینی و جریانهای عرفانی در شرق و غرب سر بر داشتند و مدعی نمایاندن راهی نو برای رستگاری بشر بودند. بستر تمام این جریانها، درست مانند گاندی‌گرایی، مبانی متافیزیکی و دینی‌ای بود که در جریانهای همسایه اعتبار خود را از دست می‌داد. بخش بزرگی از این جریانها، بر اساس اخلاق بندگان سازمان یافته بودند و شکلی از این اخلاق را صورتبندی می‌کردند. یعنی اصالت و مرکزیت قدرت، لذت، معنا یا بقا را نفی می‌کردند و واژگونه‌ی آن را پیش‌فرض می‌گرفتند. در میان تمام این جریانها، گاندی‌گرایی از نظر تاثیر اجتماعی، دامنه‌ی مخاطب، و انعکاس جهانی یگانه است. دلیلِ آن، به نظرم آن است که دستگاه اخلاقی گاندی با آرمانی ملی گره خورد که چند صد میلیون نفر بدان اعتقاد داشتند، و توسط رهبری ارائه و مدیریت شد که خود سختگیرانه آن را رعایت می‌کرد و به راهبردهای دشوار و گاه نامعقولش پایبند بود.

در یک کلام، گاندی به نظرم پدیده‌ای بسیار مهم در قرن بیستم بود. پدیده‌ای که باید با دقت به زمینه و بافت و کردارها و عوامل و دلایل حاکم بر تحولش نگریست، و آنگاه درباره‌اش داوری کرد. در این حالت، گاندی مردی ستودنی و گاندی‌گرایی جریانی آموزنده جلوه خواهد کرد. هرچند شاید موافقت با کلیت اخلاق گاندی یا پذیرفتن نظام نظری گاندی‌گرایی، بعید بنماید.

 

 

  1. Prabhu and Rao, 1967.
  2. Rieber, 2000: 31–33.
  3. Rieber, 2000: 31–33.
  4. Szarota, 2009.
  5. Dalstroy
  6. Davies, 2008: 292.
  7. Gráda, 2011: 9.
  8. Dikötter, 2010: xii.
  9. Dikötter, 2010: xiii.
  10. Dikötter, 2010: 333.
  11. Tao Yang, 2008: 1–29.
  12. Gandhi, 1938 : 240.
  13. Gandhi, 1938 : 297-298.
  14. دیدگاهی که از درون آن به موضوع می‌نگرم، رویکردی سیستمی به نظام اجتماعی و «من» است که در آن چهار سطحِ سلسله مراتبی از توصیف و سازماندهی «من» وجود دارد که عبارتند از زیستی، روانی، اجتماعی و فرهنگی (خلاصه‌اش: فراز). در هر سطح یک متغیر کلیدی وجود دارد که رفتار کل سیستمهای آن لایه را تعیین می‌کند، بی آن که ضرورتی دترمینیستی را بر رفتار خودسازمانده و خودمختار سیستمهای تکاملی پیچیده تحمیل کند. این متغیرها عبارتند از بقا، لذت، قدرت و معنا که می‌توانند همگرا هم باشند. این چهار متغیر پایه را با سرواژه‌ی قلبم می‌شناسیم.

 

 

ادامه مطلب: نگارخانه گاندی

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب