چهارشنبه , آبان 6 1405

نخستین گاهان: میدیوزَرم

نخستین گاهان: میدیوزَرم

هفت روز به پایان سال مانده بود. سوز زمستانی کم کم جای خود را به باد گرمی می‌سپرد که گهگاه از میان‌ شاخ و برگ درختان جنگل گذر می‌کرد و همچون چاووشی نویدبخش، از آن سوی دیوارهای سیاوشگرد جاری می‌شد و بوی بهار را به خانه‌ها می‌آورد. آسمان همچنان تیره بود و افق دریای فَراخْکَرت همچنان مه‌آلود. ضرباهنگ زندگی ساکنان سیاوُشْگَرد، مامشهرِ سرزمین‌‌های باختری، مثل همیشه بود،‌ با رخوت و سستی. هیچ جا نشانه‌ای از دگرگونی دیده ‌نمی‌شد. آدمیان به انتظار فرا رسیدن بهاری همچون بهارِ سالیان پیش نشسته بودند و با سردرگمی شهرهایشان را با زیورهایی کهن می‌آراستند، بر دیوارها نشانه‌های مقدسی با معنای گمشده را نقش می‌کردند، و سرودهایی می‌خواندند که به زبانی از یاد رفته تعلق داشت و هیچ کس مفهوم‌شان را نمی‌دانست. اَشموغان، سوار بر سوسمارهای تنومند و چندش‌آورشان با تفرعن از خیابان‌‌های غبارگرفته‌ی‌ شهر می‌گذشتند و این مناسکِ پوچ را مسخره می‌کردند. آدمیان، ناتوان از فهم معنای این آیین‌ها، با شرم و ترس در برابرشان سر فرود می‌آوردند.

دیوان از پنجره‌ی‌ کاخ‌‌های مرمرین‌شان به دشت‌‌های پهناور سیوا می‌نگریستند و شادمان از نقشه‌ی‌ شبیخون‌‌هایی جدید، غرش‌‌هایی خودستایانه سر می‌دادند. در آن دور دستها، قبیله‌‌‌های بربرِ ساکن سیوا پژواک تنوره‌‌‌هایشان را در باد‌‌های شرقی جستجو می‌کردند و از ترس بر خود می‌لرزیدند. مردانشان روز‌‌های شومی را در نظر مجسم می‌کردند که طغیان بهاره‌ی‌ رودها فروکش کند و راه بر سوارکارانِ شاخدارِ سیاوشگرد و سپاه ژنده پوشِ اَشموغان گشوده شود.

همه چیز، تکراری و معمولی بود. پیرزنان و پیرمردان دهها سالِ این چنین را تجربه کرده بودند و کودکان سودای تجربه‌ی‌ دهها بهارِ این گونه را در سر می‌پختند. همه چیز در چرخه‌ای بسته، چونان هزاره‌های پیش، تکرار می‌شد.

زمان کرانمند گیتی را در چنگال قدرتمند خود می‌فشرد.

با این وجود، چیزی در این روزِ خاص جلب نظر می‌کرد. چیزی چنان خفیف و جزیی که در نگاه اول به چشم نمی‌آمد. نشانه‌هایی جسته و گریخته از گوشه و کنار به چشم می‌خورد که این واپسینِ هفته‌ی‌ اسفندماه را از هفته‌های مشابهش در سال‌‌های پیشین متمایز می‌کرد، نشانه‌هایی بسیار جزیی.

بلبلانی که هرگز درختان جنگل را ترک نمی‌کردند و به میان دیوارهای غم گرفته‌ی‌ شهر نمی‌آمدند، تک و توک بر درختان خشکیده‌ی‌ سیاوشگرد پدیدار ‌شده بودند و با تردید چهچهه‌های جسورانه‌شان را سر می‌‌دادند. از میان گل و لای سنگفرش‌ها، رگه‌های خجول ِ سبز رنگی جلب نظر می‌کرد. علف‌‌هایی تازه رسته که خیلی زود زیر گام‌‌های شتابان رهگذرانی بی‌توجه، لگدکوب می‌شدند و از میان می‌رفتند. حتی پرده‌ی‌ تیره‌ی‌ ابر‌‌های جاویدانی که گویی از ازل بر تاق آسمان آویخته بود هم در آن روزِ خاص، نازکتر و رقیق‌تر می‌نمود.

هرچند چشمی نبود که این تغییرات را دریابد.

نخستین روز از واپسین هفته‌ی‌ اسفند ماه ِ سه هزارمین سال پس از پایان نبرد نخستین، آغاز شد، بی آن که کسی متوجه فرا رسیدنش شود. آنان که شمردن می‌دانستند، قرنها پیش نبرد نخستین را از یاد برده بودند و آنان که رخداد‌‌های آن روزگار را از ورای پرده‌ی‌ افسانه‌ها می‌شناختند، در بندِ شمردن سالها نبودند. داستان دلاوری پهلوانان و شکوه سیمای نیمه‌خدایانِ اساطیری برای همگان به خاطره‌ای دوردست و موهوم بدل گشته بود. همچون دریغ گمشده‌ی فراموش شده اما ارزشمندی که ماهیتش قرنها پیش از یادها رفته باشد. گمشده‌ای که حتی اهورایانِ خردمند و گریزپا نیز امیدی به باز یافتنش نداشتند. قصه‌ای که دیوانِ دژخو از هزاران سال پیش دلهره‌ی‌ تحقق یافتنش را از دل شسته بودند.

نشانه‌ها را چشمی ندید. کسی در نیافت که روزگاری نو فرا می‌رسد. فراز رفتنِ گیتی از اوجی غمبار و فرو افتادنش در سراشیب تغییر را انگشتان مشتاقی لمس نکرد. شاعران و خنیاگرانی که می‌بایست تا ابد درباره‌ی‌ آن روز سخن بگویند، در نیافتند که به عصری جدید گام نهاده‌اند. هیچکس به فرا رسیدنِ آن لحظه‌ی‌ خاص دقت نکرد. از آن لحظه‌ها که هستی پیر بی خبر در آن، پوست می‌اندازد و گیتی جدید و نوظهوری از پیله‌اش بیرون می‌خزد. با این وجود، هیچکس بر این نکته آگاهی نداشت. چرا که آن روز نیز یکی از اوقات تکراری و پیش پا افتاده‌ی‌ زمان کرانمند بود. یکی از همین روزهای معمولی و خسته کننده‌ای که تکراری بودنش از ارزش و اهمیتشان می‌کاست.

تنها نشانه‌ای که دیده و فهمیده شد، رویایی غریب و تکان دهنده بود. رویای نبردی خونین و دشتی آشفته از طنین نعره‌ی جنگاوران. رویایی که دم زدنی پس از برخاستنِ سوشیانس از خواب، فراموش شد و تنها ردپای حسی غریب را در ذهنش بر جای گذاشت.

وقتی نفس زنان از خواب پرید، بر رختخوابش نیم خیز شد. حرکتش چنان تند بود که همسرش را هم بیدار کرد. رواندازش از عرق خیس شده و دور بدنش پیچیده بود. می‌توانست از میان پنجره‌های بلند خانه‌اش، افق تیره‌ی‌ سیاوشگرد را ببیند. هنوز تا روشن شدن هوا ساعتی مانده بود. همچنان به سیاهی پنجره خیره ماند و سعی کرد به یاد بیاورد که چه دیده است. اما نفرینِ عمری زیستن در زمان کرانمند، مانند پرده‌ای بر چشمانش آویخته بود و نمی‌توانست نشانه‌هایی را که در خواب دیده بود، به یاد آورد. تنها می‌دانست که شمشیری بزرگ را در مشت داشت. شمشیری با دسته‌ای سنگین و طلاکاری شده به شکل اژدهایی خفته.

شمشیر برایش بسیار آشنا بود. همان بود که همواره آرزوی ساختنش را در سر می‌پرورد. شمشیر محکمی که می‌خواست آن را در کارگاه شمشیرسازی‌اش برای دل خودش بسازد، و دور از چشم دیوان به خانه‌ بیاورد. شمشیری که اوج هنرش را نشان دهد و در دستان نیرومند پسرش، یادگاری از او باشد. از بقیه‌ی‌ رویا جز صحنه‌هایی جسته و گریخته را در خاطر نداشت. گام‌‌های اسبی سپید که تا مچ در گل و لای خونین فرو رفته بود، و مرد ماردوشی که از چشمانش آتش فرو می‌ریخت…

همسرش در بستر غلتی زد و با صدایی خواب‌آلود گفت: “بیداری؟”

سوشیانس تازه دریافت که او را بیدار کرده است. به سویش چرخید و زمزمه کرد: “هیچ، خواب می‌دیدم.”

زن دیگر چیزی نگفت و با لبخندی معصومانه به امنیت رنگارنگ جهان رویاها بازگشت. بار دیگر بر بستر دراز کشید و به نرمی انگشتانش را بر شکم او کشید. حس می‌کرد می‌تواند تپش خفیف قلب فرزندش را در آن زیرها بشنود. اما بی‌تردید خیال‌پردازی می‌کرد. هنوز دیری از بارداری زنش نگذشته بود و کسی با دیدن اندام باریکش نمی‌توانست حدس بزند که آبستن است.

چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد. اما بی فایده بود. به خیال‌پردازی در مورد فرزندش پرداخت. این روز‌‌ها کارگاه شمشیرسازی بخش زیادی از وقتش را می‌گرفت و مجالی برای اندیشیدن برایش باقی نمی‌نگذاشت. تصمیم داشت به برده‌ها دستور دهد تا باغ خانه‌شان را سر و سامانی بدهند. دوست داشت پس از به دنیا آمدن فرزندش، او را در آغوش بگیرد و همراهش در باغ گردش کند. در خیال فرزندش را مجسم کرد که فضای وسیع خانه‌ی‌ اربابی‌شان را با فریاد‌‌های کودکانه‌اش پر می‌کند. کسی چه می‌دانست؟ شاید می‌توانست پنهان از چشم دیوها به او شمشیرزنی بیاموزد. درست همانطور که خودش این فن را از مادرش آموخته بود. اما نخست باید فکری برای باغ می‌کرد.

سالها بود که درختان نیمه خشکیده‌ی‌ باغ، جز کلاغان مهمانی را به خود ندیده بودند. سه سال پیش، زمانی که تازه ازدواج کرده بود، با همراهی زنش تلاش کرده بود تا درختان را از این وضعیت بیرون بیاورد. اما تلاش‌‌هایش نتیجه‌ای به بار نیاورد. پیشکارش، که برده‌ای سالخورده و سرد و گرم چشیده بود، می‌گفت که علت بی‌حاصلی باغ، نشت کردنِ رطوبتِ زهرآگینِ فراخکَرت به خاک است. راست هم می‌گفت. در سیاوشگرد هیچ باغی نبود که از گزند این آبِ مسموم در امان مانده باشد. قصه‌های زیادی از روزگاران گذشته بر سر زبان‌ها بود، روزهایی که آب دریا زلال بود. اما هیچکس زمانی را به یاد نداشت که باغ‌‌های شهر سرسبز و بارور بوده باشند.

بار دیگر در بستر غلتی زد و بعد از درنگی برخاست. گویی قرار نبود خواب دوباره به چشمش راه یابد. وقت زیادی تا سپیده‌ی‌ صبح نمانده بود. نخستین روز از واپسین هفته‌ی‌ اسفند ماه آغاز می‌شد و باید خود را برای مراسم قربانی آماده می‌کرد. اَکومَنِ نیرومند انتظار داشت تا تیزترین شمشیرِ ساخته شده در سال گذشته را برایش پیشکش ببرند. مراسم قربانی گرامی‌ترین بانوی شهر، با همین شمشیر انجام می‌شد.

سوشیانس به آرامی از بستر برخاست. نمی‌خواست بار دیگر زنش را بیدار کند. ‌باید خوب استراحت می‌کرد تا فرزندی نیرومند و قوی را در اندرون خویش بپرورد. به نرمی به سوی پنجره رفت و با منظره‌ی‌ دریای تیره‌ای روبرو شد که از آنسوی شاخه‌های برهنه‌ی‌ باغ، همچون یگانه چشمی عظیم، به او خیره شده بود. این فراخکرت بود، پهناورترین اقیانوس گیتی که گرداگرد سرزمینهای مسکونی را در بر گرفته بود. درخشش خفیف موج‌‌های سپیدی بر دامان دریا دیده می‌شد و نوری اندک از افق خاوری به چشم می‌زد. ساعات پایانی شب بود.

بی سر و صدا از اتاق خوابش خارج شد. برده‌ای که پشت در اتاقش خوابیده بود، با شنیدن صدای پایش از جا پرید و خواب‌آلوده قدح پر آبی را که در کناری نهاده بود، برایش آورد. سوشیانس منتظر ماند تا لگن مسی را زیر دستش بگذارد. بعد دست و صورتش را با حرکاتی شتابزده در آب سرد شست. برده با احترام حوله‌ای کوچک را به دستش داد. حالا دیگر کاملا بیدار شده بود. خود را با حوله خشک کرد و نگاه تیزی به چهره‌ی‌ برده‌اش انداخت.

پسر جوانی بود که دیوان سال پیش در ایلغارشان به سیوا اسیرش گرفته بودند. می‌گفتند پسر رئیس یکی از قبایل مردمان زرین موی سیواست. هیتاسپ که گویا در جریان حمله به قبیله‌ی‌ پسرک تلفات زیادی را تحمل کرده بود، قصد داشت به انتقام این خواری او را در میدان شهر به شکل فجیعی بکشد. تاجرِ بزرگ شهر، که از نوکرانِ گوش به فرمانِ دیوان بود، قصد داشت با مبلغ هنگفتی او را از هیتاسپ بخرد و خودش با روشی دردناک اعدامش کند و به این ترتیب محبت هیتاسپ را در قبال ولخرجی و نوآوری‌‌های وحشیانه‌اش جلب کند.

سوشیانس تصادفا در مجلس اعیانی که این صحبت‌ها در آن رد و بدل می‌شد حضور داشت و چون چشمش به نگاه هراسیده‌ی‌ پسرک گره خورد، دلش به رحم آمد. به همین دلیل هم حاضر شد با مبلغی دو سه برابر آنچه تاجر می‌پرداخت، او را بخرد و به عنوان برده در خانه‌اش به کار بگمارد. برای این کار، یکی از دیوها را که رفاقتی با او داشت، فریفته بود و معامله را به اسم او انجام داده بود. هیتاسپ اگر می‌دانست او دلش به حال پسرک سوخته غیرممکن بود او را بفروشد. اما وقتی موضوع را فهمیده بود که کار از کار گذشته بود و برده به خانه‌ی‌ سوشیانس منتقل شده بود.

گفت: “هنوز ساعتی تا صبح باقی مانده، برو بخواب.”

برده کرنش کرد و گفت: “نه، ارباب، اگر خدمتی از دستم بر بیاید انجام می‌دهم.”

سوشیانس گفت: “خوب، پس برو قاطرم را زین کن.”

و پسرک که خواب از سرش پریده بود، شتابان از اتاق خارج شد.

سوشیانس بار دیگر از لای در به همسرش نگریست. نگران بود که مبادا سر و صدایشان بیدارش کرده باشد. وقتی آن لبخندِ کودکانه‌ را بر چهره‌ی خفته‌اش دید، به راه افتاد. از راهروی باریکی که با پیه سوز‌‌های کوچکی روشن شده بود گذشت و به سرسرای خانه‌ رسید و پیشکار سالخورده‌اش را در آنجا یافت. معلوم بود برده پیش از خروج از خانه او را بیدار کرده است. پیرمرد با چشمانی قرمز زیر نور لرزان پیه‌سوزها ایستاده بود و با مهربانی نگاهش می‌کرد. او از زمانی که کودکی بیش نبود به او خدمت می‌کرد. سالها پیش، در آن هنگام که مادرش زنی جوان و اصیل‌زاده بود، قبیله‌اش وی را به دلیل ازدواج با پدرش از خود راندند. در آن زمان، تنها دو خدمتکاری که به بانوی خود وفادار ماندند، همین پیشکار و زنش بودند. مادرش از همان موقع به همراه این دو به سیاوشگرد کوچید، بی‌آن که اثری از پدرش یا نامی از وی در میان باشد.

وقتی سوشیانس ازدواج کرد، مادرش به کلبه‌ای کوچک از املاک وسیعش بسنده کرده و از آن هنگام مانند تارکان دنیا به تنهایی در آنجا می‌زیست. خدمتکاران وفادارش هم برای به هم نزدنِ خلوتش همراه سوشیانس به خانه‌ی‌ جدیدش نقل مکان کردند. زنِ پیشکار چند سال قبل در همین شهر و همین خانه بیمار شده و درگذشته بود.

سوشیانس با خوشرویی به او صبح به خیری گفت.

پیرمرد ردای سوشیانس را برایش آورد و گفت: ” قاطر را الان می‌آورد. صبحِ به این زودی کجا می‌روید؟ “

سوشیانس گفت: “باید به کارگاه بروم و شمشیرِ مراسم را انتخاب کنم. بهتر است پیش از شلوغ شدن خیابان‌ها آن را به خانه بیاورم. دیوها خوش ندارند آدم‌ها شمشیر به دست در شهر پرسه بزنند.”

پیشکار پرسید: “هنوز اسم قربانی مشخص نشده؟”

سوشیانس گفت: “نه، اکومن همیشه خودش ارجمندترین بانوی شهر را بر می‌گزیند. معمولا اسمِ مورد نظرش را تا شروع مراسم اعلام نمی‌کند تا تب و تاب داوطلبان بیشتر شود. هیچ نمی‌فهمم این زنان چرا برای قربانی شدن داوطلب می‌شوند. به هر صورت، بهتر است زودتر شمشیر را به کاخ برسانم. امسال قرار شده خوشنویسان درباری نام آژیدهاک را بر تیغه‌اش حک کنند تا برای مراسم تقدیس شود. همان بهتر که مرا از انجام این کار معاف کردند.”

پیشکار دستی به ریش سپیدش کشید و پرسید: “ارباب، اگر بانو از من پرسید بگویم زود باز می‌گردید؟”

سوشیانس گفت: “شاید، از کارگاه نزد مادرم می‌روم تا درباره‌ی‌ مراسم قربانی با او رایزنی ‌کنم. اگر این بار هم سر و کله‌ی‌ آن دیوِ ابله دور و برمان پیدا شود، ممکن است کار به دعوا بکشد. می‌خواهم نظرش را در این مورد بدانم. ولی تا ظهر باز می‌گردم. گفتگویمان نباید زیاد طول بکشد.”

پیشکار سری به علامت تایید فرود آورد. مردمان سیاوشگرد، مادرش را بسیار محترم می‌شمردند. می‌گفتند بانویی است که با مهر، ایزد نیرومند کشتزارهای پهناور ارتباط دارد. با این وجود حتی او نیز نمی‌توانست فرزندش را از آزار دیوها حفظ کند. سوشیانس می‌دانست که پیشکارش همه چیز را درباره‌ی آن دیو منفور می‌داند. از همین حالا هم شایعه‌ها دهان به دهان می‌چرخید و به تدریج همه در سیاوشگرد از ماجرا خبردار می‌شدند. این موضوع که فرزند اکومن بزرگ، هیتاسپ حیله‌گر، دلباخته‌ی زیباترین بانوی شهر شده، نقل محافل بود. خشم و خروش سوشیانس بدان دلیل بود که این بانو، کسی جز همسرِ محبوب و گرامی‌اش نبود. کسی که مانند شوهرش از تمام دیوها و به خصوص آن جانورِ آزمندِ خودپسند به شدت نفرت داشت.

اما هیتاسپ بی‌اعتنایی بانو را حمل بر ناز و نواز می‌کرد و ابلهانه می‌کوشید تا با رفتارهایی زننده توجه او را به خود جلب کند. یک بار در مجلسی به بهانه‌ای جزئی بر یکی از بردگانش خشم گرفته و او را در جلوی چشمان خشمگین سوشیانس و زنش خفه کرده بود. بار دیگر، هنگامی که با اسب از کوچه‌های باریک سیاوشگرد رد می‌شد، او را با خدمتکارانش دیده بود و برای آن که خودی نشان دهد، به سوی رهگذری بیگناه رانده و دست و پای او را زیر سم اسبش خُرد و خمیر کرده بود. بارها در پیش چشمان سوشیانس با لحنی بی‌ادبانه با او سخن گفته بود و با دوستانش نیز بی پروا از عشقی که در دل داشت حرف می‌زد.

بی‌آبرویی ناشی از این رفتارها مانند جذامی در دل سوشیانس لانه کرده بود. هیتاسپ وحشی و خونخوار آبرویی نداشت که از دست بدهد. او نیز مانند دیوها و اشموغانِ دیگر، با مفهوم عار و شرم بیگانه بود. اما او، استاد شمشیرسازی شهر، ناگزیر بود بار این شایعه‌های بی‌شرمانه را بر دوش بکشد. پیشکارش این چیزها را خوب می‌دانست. او گوش‌‌هایی تیز و چشمانی مراقب داشت. پس از مادرش، که خیالش را از وفاداری همسرش آسوده کرد، او دومین کسی بود که آشکارا از این موضوع با سوشیانس حرف زده و او را در جریان شایعه‌ها قرار داده بود.–

سوشیانس که از یادآوری رفتار پسر اکومن خشمگین شده بود، با قدم‌‌هایی استوار از کنار پیشکارش گذشت. سرش را خم کرد و از آستانه‌ی‌ چوبی در عبور کرد و به کوچه گام نهاد. برده‌ی‌ جوان آنجا ایستاده بود و افسار قاطری را به دست داشت. دوباره به نظر خواب آلود می‌نمود.

سوشیانس خنکی هوای صبحگاهی را بر تنش حس کرد. ردایش را دور خود پیچید و بر قاطر سوار شد. آنگاه به برده گفت: “هوا سرد شده، به اندرونی برگرد. سرما می‌خوری.”

آنگاه، اندیشمند، بی آن که به کرنش او توجهی کند، قاطرش را هی کرد و در کوچه‌ها به راه افتاد.

دیوار‌‌های بلندِ شهر از دوردستها در تاریکی دیده می‌شد. هوا هنوز آنقدر روشن نشده بود که بتوان تَرَک‌‌های خزه گرفته‌اش را بر زمینه‌ی‌ صافِ مرمرینش تشخیص داد. پیش پای قاطرش، مارمولکها و موشها بر گل ولای کوچه می‌دویدند و در گوشه و کنار پنهان می‌شدند. سیاوشگرد هنوز در خواب بود.

خیلی زود به میدان اصلی شهر رسید. خیابان بزرگ و پهنی که به کاخ اکومن بزرگ منتهی می‌شد، از همین میدان آغاز می‌شد. در میانه‌ی‌ میدانگاه حوضچه‌ای باستانی وجود داشت که شاخه‌ای از آب تیره‌ی‌ فراخکرت در آن می‌جوشید. آبی زهرآگین که حتی حشرات هم جرأت نداشتند در کناره‌اش بنشینند.

ناگهان سکوت خواب آلوده‌ی‌ صبحگاهی را صدای منظم گام‌‌هایی در هم شکست. قاطرش، گویی برای حرمت گذاشتن به گروهی که نزدیک می‌شدند، در گوشه‌ای ایستاد. موکب با شکوهی از سمت دروازه‌ی‌ شهر پیش می‌آمد و به میدان نزدیک می‌شد. سوشیانس در پناه سایه‌ها، در کناره‌ی‌ میدان ایستاد. تخت روان ظریفی با بدنه‌ی‌ مخملین بنفش، که چادری زرین بر آن کشیده بودند، از برابرش می‌گذشت.

پیکر برهنه‌ی‌ بردگان تنومندی که تخت روان را حمل می‌کردند در سایه روشن بامدادی به سپیدی می‌زد. فوجی از اشموغان بدهیبتِ پیاده همچون حلقه‌ای آن را در میان گرفته بودند. یکی از ایشان که کلاهی با پرهای رنگارنگِ بلند بر سر داشت، پیشاپیش همه، نشسته بر سوسماری چابک و لاغر حرکت می‌کرد. چنان که از رنگ سوسمار و لباس‌‌های اشموغان بر می‌آمد، این گروه به ساکنان کوه‌‌های دوردست دایتی تعلق داشتند. دیوی درشت هیکل و تنومند، غرق در آهن و پولاد، بر اسبی زرهپوش نشسته بود و گام‌‌های سرکش اسبش را با قدم‌‌های نامنظم اشموغان تنظیم می‌کرد تا کنار تخت روان باقی بماند.

سوشیانس با حسرت و اشتیاق به پیکر تنومند اسب خیره شد. آدمیان از سوار شدن بر اسب منع شده بودند و تنها دیوان حق داشتند بر پشت این جانوران مغرور و زیبا بنشینند. سوشیانس به یاد بار‌‌هایی افتاد که هیتاسپ حیله‌گر با زخم زبان‌‌هایش او را، و سایر آدمیانِ قاطرسوار را تمسخر کرده بود و بار دیگر خشمگین شد. نظمی که بر گیتی حاکم بود، حالش را به هم می‌زد. جهانی که آدمیان و قاطرها در آن پست‌ترین جایگاه را داشتند، و محکوم هوسرانی دیوها و اشموغ‌ها بودند، در چشمانش زشت می‌نمود.

با این وجود، خشمش زیاد به درازا نکشید.

هنگامی که تخت روان به میدان رسید، پرده‌ی‌ چادرش کنار رفت و چهره‌ای از داخل اتاقک پر زرق و برقِ ارابه به بیرون نگریست. سوشیانس، خشک شده بر جای خویش، از میان صف اشموغان ژولیده، به زیباترین چهره‌ای که در عمرش دیده بود، خیره شد.

دختری جوان بود، با پوستی به سپیدی برف و چشمانی زرین. موهای بلند و سیاهش درتاریکی درون چادر حل شده بود و برق چشمانش از لابلای فوج هراس‌انگیز محافظانش مانند چراغی می‌درخشید. دخترک نگاهی تکان دهنده بر او افکند و بعد در پشت پرده گم شد.

سوشیانس به خود آمد. آن چهره را می‌شناخت. او وَرَن بود، ملکه‌ی‌ ارجمند اشموغان، و فرمانروای سرزمین‌‌های میانی خونیراس. تنها کسی از نسل آدمیان که حق داشت به قلمرو‌‌های میانی وارد شود.

از زمانی که آژیدهاک بزرگ بر گیتی چیره شده بود، ورود آدمیان به خونیراس ممنوع شده بود. نفرینی مهیب از مرز‌‌های سرزمین میانی پاسداری می‌کرد و هر آدمیزاده‌ای که پایش با خاک‌‌های حاصلخیز آن آشنا می‌شد، به خاکستر تبدیل می‌گشت. اما این نفرین بر ورن کارگر نبود. او از ارجمندترین کسان نزد آژیدهاک بود.

مردم شهر درباره‌اش چیز‌‌های بسیاری می‌گفتند. ساکنان سیاوشگرد او را از نسل آدمیان می‌دانستند و معتقد بودند زیباترین انسانی است که بر زمین گام نهاده است. گروهی هم بودند که او را از نژاد اهوراها بدانند. ایشان می‌گفتند زیبایی نفس گیر او از آنچه که در میان آدمیان وجود دارد برتر است. دیو یا اشموغ بودنش منتفی بود. او از زشتی و هراسناکی ایشان بهره‌ای نداشت. بحث درباره‌ی‌ خاستگاه ورن در میان اهالی سیاوشگرد، با برداشت‌‌هایشان در مورد اهوراها پیوند خورده بود. بیشترِ آنها که او را از نسل آدم می‌دانستند، وجود نژاد افسانه‌ای اهوراها را انکار می‌کردند. انگشت شمار بودند کسانی که یکی از ایشان را دیده باشند، و آن شمارِ اندک هم همواره از سوی دوستانشان به گزافه‌گویی و داستان‌سرایی متهم می‌شدند. گروهی دیگر، افسانه‌های باستانی را باور می‌کردند و قبول داشتند که هنوز کسانی از نسل زرینِ اهوراها باقی مانده‌اند. اما می‌گفتند آنان موجوداتی پاکیزه و نیکوکار هستند، و بنابراین ورن، با شهوترانی‌های بی‌پرده و جنایت‌‌های خونینش، نمی‌تواند از سلاله‌ی‌ آنها باشد.

سوشیانس از کودکی قصه‌های زیادی درباره‌ی‌ اهوراهای جاودانه‌ای که در بیشه‌ها و کوهها می‌زیستند شنیده بود، اما هرگز با چشم خود اهورایی را ندیده و به سخنان مدعیان چنین دیداری هم شک داشت. تاجری که مدعی دستگیر کردن یکی از آنها و تحویل دادنش به اکومن بود، چنان دروغگو بود که نمی‌شد به سخنانش استناد کرد. چنین ادعایی را از کس دیگری نشنیده بود. حتی مادرش، که از ستایندگان مِهر بود و هر صبح و شام در ستایش این اهورای جنگجو و پیروزمند سرود می‌خواند، هم هرگز او را ندیده بود. سوشیانس بارها در این مورد با مادرش صحبت کرده بود، و هربار مادرش تندیس غول آسای نَریوسَنگ بر آستانه‌ی‌ دروازه‌ی‌ سیاوشگرد را نشان می‌داد و او را آخرین بازمانده‌ی‌ اهوراها می‌دانست. مادرش می‌گفت نریوسنگِ راستین قامتی به بلندای این مجسمه‌ی‌ سنگی داشته است.

سوشیانس بارها کنار پای غول آسای نریوسنگ که تا مچ در خاک فرو رفته بود، ایستاده، و به بلندای قامتش که در آسمان گم می‌شد نگریسته بود. قدش به زحمت تا نیمه‌ی‌ ساق تندیس عظیم می‌رسید، بارها پیکر سنگی و ترک خورده‌ی‌ او را با اعجاب نگریسته و هرگز باور نکرده بود که اهورایی بتواند چنین بدن عظیمی داشته باشد. با این وجود، اندیشیدن به جهانی که موجوداتی به این عظمت بر آن گام گذارند، برایش بسیار دلپذیر بود.

وقتی موکب باشکوه ورن در خیابانِ منتهی به کاخ گم شد، به یاد مراسم آن روز افتاد. می‌دانست که ورن ساکن سیاوشگرد نیست. او فرمانروای گروهی از اشموغان بود که در چادرهای سرخ و بنفش خود بر فراز کوه‌‌های تیراگ، در نزدیکی بلندترین قله‌ی‌ گیتی می‌زیستند. ورن زیبارو هرسال برای شرکت در مراسم قربانی به شهر می‌آمد، در جایگاه مخصوص خود در کنار اکومن دیو می‌نشست و با لبخندی تمسخرآمیز مراسم معرفی ارجمندترین بانوی شهر در سال گذشته را نظاره می‌کرد. آنگاه با همان نگاه تحقیر آمیز مراسم گردن زدنِ زن برگزیده‌ای را که به احترام و پاکدامنی شهره‌ی‌ شهر بود، نگاه می‌کرد. ورن هیچ تلاشی برای پنهان کردن عقاید خود به خرج نمی‌داد. داستان‌‌های رنگارنگی از ماجراجویی‌های دیوانه‌وار و هوسبازی‌‌های بی‌شمارش بر سر زبانها بود، و آنقدر برای نظر مردم اهمیت قایل نبود که این چیزها را پنهان کند یا از ریشخند زنان خوشنام سیاوشگرد در مراسم پایان سال خودداری کند.

سوشیانس به یاد مراسم باشکوه پارسال افتاد. با وجود سعایت‌‌های هیتاسپ، اکومن در آن روز بسیار نسبت به او ابراز محبت کرده بود و پیش از شروع مراسم او را به عنوان تنها استاد شمشیر سازِ شهر ستوده بود. امکان داشت امسال هم هنگام مراسم عهده دارِ حمل شمشیر شود و آن را برای کسی که قربانی برگزیده را گردن می‌زد، ببرد. قلبش از فکر این که در مراسمی در برابر ورن نقشی بر عهده خواهد داشت، تندتر تپید. اما زود به یاد همسرش افتاد و با کمی شرمندگی راه خود را دنبال کرد.

پس از مدتی کوتاه به کارگاهش رسید. ساختمانی بزرگ و ستوندار که مثل تمام بنا‌‌های سیاوشگرد در زمان‌‌های بسیار دور از مرمر سپید ساخته شده بود. ولی همچون سایر ساختمانها، خزه‌‌‌های سبز و ترک‌‌های ریز ودرشت در تار و پودش رخنه کرده و به آن ظاهری کهنه بخشیده بود. ساختمانی که حالا به کارگاه شمشیرسازی تبدیل شده بود، در گذشته‌‌‌های دور معبدی باشکوه بود که در آن خدایی از یاد رفته را می‌پرستیدند. اما حالا از آن روزگارِ فراموش شده تنها تندیس‌‌هایی نیمه شکسته و ترک خورده در دو سوی درِ کارگاه باقی مانده بود، که همچون جانورانی بالدار به سوی رهگذران گردن می‌کشیدند.

سوشیانس درِ کارگاه را گشود، و به تاریکی کمین کرده در فراسوی آن وارد شد. نور خفیفی که از آسمان شفق‌زده تراوش می‌کرد، به زحمت در فضای وسیع کارگاه نفوذ می‌کرد. می‌توانست در برابرش آغوش گشوده‌ی‌ تاق ضربی زیبا ولی شکسته‌ای را ببیند، که روزگاری محراب معبد بود. در چشم سوشیانس که به جنب وجوش کارگران و سر و صدای پتک شاگردانش عادت کرده بود، خلوتی کارگاه دلگیر و وهم انگیز می‌نمود. می‌دانست که کارگران در آن روز به کارگاه نخواهند آمد. تعطیلاتِ پایان سال آغاز شده بود و اندرونِ دلتنگِ کارگاه می‌بایست برای بازیافتن شور و شوق فعالانه‌ی‌ شاگردانش تا هفت روز دیگر انتظار بکشد. دیوان، با وجود این که به هر بهانه‌ای از تعطیلی کار و فعالیت آدمها استقبال می‌کردند، اما به شدت با تعطیل شدنِ روزهای نخستینِ بهار مخالف بودند. می‌گفتند این تعطیلات به رسمی مربوط می‌شود که اهورایان بنیاد کرده اند و دیوان از هر چیزی که کمترین ارتباطی به ایشان پیدا می‌کرد، سخت بیزار بودند.

سوشیانس وارد شد و به سوی میز چوبی بزرگش رفت که در گوشه‌ای از کارگاه قرار داشت. روی میز سه شمشیر بزرگ را با غلاف‌‌هایی چرمین گذاشته بودند. اینها را کارگزار وظیفه شناسش دیروز از میان شمشیر‌‌های دیگر برگزیده بود. حالا او می‌بایست تیزترینشان را تشخیص دهد. شمشیر می‌بایست چنان تیز باشد که با یک ضربت سر قربانی را از بدن جدا کند. اگر سرِ قربانی با نخستین ضربه از بدن کنده نمی‌شد، نشانه‌ی‌ طالعی شوم بود و بر خشکسالی در سال آینده دلالت می‌کرد. اما اگر همه چیز درست پیش می‌رفت، دیوانِ جادوگر سالی خوب و امن را برای سیاوشگرد پیش بینی می‌کردند و حمایت سرور خوفناکشان آژیدهاک را برای یک سال دیگر از زمان کرانمند به شهر اهدا می‌نمودند.

شمشیرها را یکی یکی از غلاف خارج کرد و با نوک انگشت تیزی‌اش را آزمایش کرد. بعد آنها را در دست چرخاند و استحکام و راستی شان را امتحان کرد. بین دو تا ازآنها مردد مانده بود، در آخر بر شک خود چیره شد و یکی را برگزید. آن را در غلافش فرو کرد و راه بازگشت را در پیش گرفت. بار دیگر بر الاغش نشست و همچنان که دستش را بر دسته‌ی شمشیرِ درون خورجینش نهاده بود، راه خانه‌ی‌ مادرش را در پیش گرفت، کلبه‌ای دور افتاده در کناره‌ی‌ شهر، آنجا که دیوار شهر پایان می‌یافت و درختان جنگل بر کرانه‌ی‌ دشت سر بر می‌کشید.

مادرش هرگز در مراسم قربانی شرکت نکرده بود و به همین دلیل هم بسیار به موقعیت اجتماعی پسرش لطمه زده بود. همواره پا درد و بیماری را بهانه می‌کرد و زیر نگاه سنگین ساکنان شهر در خانه می‌ماند. این بار هم می‌دانست که نمی‌تواند مادرش را برای شرکت در مراسم راضی کند. با این وجود دوست داشت درباره‌ی‌ نقش خودش در مراسم با او صحبت کند.

شایعه‌‌‌هایی در کوچه و بازار دهان به دهان می‌گشت و محتوایش آن بود که اکومنِ مهیب امسال برای او نقشی ویژه در مراسم قربانی تعیین کرده است. امکان داشت وظیفه‌ی‌ گردن زدنِ قربانی را به او محول کنند. نقشی بسیار افتخارآمیز، که همواره به دست دیوان انجام می‌گرفت. اما شنیده بود که گهگاه آدمیانی بلند پایه نیز برای انجام آن برگزیده شده‌اند. سوشیانس، با وجود آن که از ارج و قرب چنین وظیفه‌ای خبر داشت، در پس ذهنش از این که برای چنین کاری برگزیده شود بیم داشت. قربانیان مراسم همگی به صورت داوطلب خواهان برخورداری از عنوان پاکدامن ترین بانوی شهر می‌شدند، و با رضایت و میل زیر تیغ جلاد می‌نشستند. اما با این وجود آموزش‌‌های سختی که سوشیانس از کودکی دریافت کرده بود، باعث می‌شد که از شمشیر کشیدن و ریختن خون آدمی بیگناه ابا داشته باشد.

نمایش مهارتِ شمشیر زنی در میان همشهریانش وسوسه‌ای بزرگ بود. اما این وسوسه برایش چندان دلپذیر نبود. از سویی از قربانی کردن زنی بی دفاع ابا داشت و از سوی دیگر می‌ترسید مهارت زیادش در به کار گرفتن شمشیر شک و سوء ظن دیوان را به خود جلب کند. هیچکس نمی‌دانست که او از کودکی فن شمشیرزنی را از مادرش آموخته و در این هنر سرآمد همگان است. بر عهده گرفتن نقشی چنین مرکزی و گردن زدنِ محترم ترین بانوی شهر، کاری که همشهریانش آن را در رویاهایشان آرزو می‌کردند، برایش وظیفه‌ای ناخوشایند و خطرناک بود. داوطلب بودنِ قربانیان و حماقت دیوان چیزی را در این میان تغییر نمی‌داد. به این دلیل بود که می‌خواست مادرش را ببیند. اندرزهای مادرش همیشه ارزشمند و کارگشا بود. در مورد هیتاسپ هم او بود که نخستین هشدارها را داده بود.

کم کم کوچه‌ها گشاده‌تر شد و از تراکم خفقان آور خانه‌هایی که به تدریج در روزی پریده رنگ ظهور می‌کردند، کاسته شد. از شیب کوچه‌ای پهن بالا رفت و از دور کلبه‌ی‌ مادرش را دید که در حاشیه‌ی‌ شهر، تک و تنها، بر خاک نمناک نشسته است. در زمین‌‌های اطراف کلبه درخشش محوی از چمن‌‌های سبز به چشم می‌آمد. تنها چمنی که در داخل حصار‌‌های سیاوشگرد بر زمینِ لخت و مرده می‌رست. به چمنها نگریست و خاطره‌ی‌ بازی‌‌های کودکانه‌ای که سالها پیش بر این خاک کرده بود، در ذهنش تازه شد. بر همین منطقه‌ی‌ تقریبا متروک بود که برای بار نخست از دست مادرش شمشیری را گرفته بود و تمرین با آن را آغاز کرده بود. در همان هنگام، وقتی که تازه هشت سال داشت، مادرش برایش از جهانی که در آن می‌زیستند داستانها گفته بود. از پدرش، که پهلوانی جنگاور و نژاده بود، و جهانی که زیر سلطه‌ی‌ دیوان و اشموغان بود تعریفها کرده و به او گوشزد کرده بود که درباره‌ی‌ شمشیری که مادرش در خانه پنهان کرده با بچه‌های همسایه هیچ نگوید. چرا که مجازات هر انسانی که به شمشیر دست می‌زد، اعدام بود و شمشیرسازان تنها استثناهای این قانون بودند.

ناگهان چیزی به چشمش خورد که از فکر و خیال بیرونش آورد. از دور سایه ‌‌هایی را در اطراف کلبه تشخیص می‌داد. ابتدا فکر کرد چشمانش در روشنایی پریده‌ی‌ سپیده دم اشتباه می‌کند. اما وقتی پلک‌‌هایش را چند بار به هم زد و سایه‌‌‌های مقابلش لجوجانه به حضور خود ادامه دادند، احساس خطر کرد. سایه‌ی‌ چند سوار را نزدیک درِ خانه می‌دید. سوارانی که بر مرکب‌‌هایی درشت‌تر از قاطر‌‌های آدمیان سوار بودند.

حس کرد تپش قلبش تندتر شده است. مادرش با دیگران آمد و رفت و معاشرتی نداشت. چه رسد به سوارکاران، که حتما دیو یا اشموغ بودند. این نخستین بار بود که چنین چیزی را در آستانه‌ی‌ خانه‌ی‌ مادرش می‌دید. قاطرش را هی کرد و به سوی کلبه پیش رفت.

وقتی به آستانه‌ی‌ خانه رسید، دریافت که حدسش درست بوده است. اشکالی در کار وجود داشت. سه اشموغ لباس‌‌های چرک و نیمه پاره‌شان را بر زرهشان ‌پیچیده و بر مرکب‌‌های خزنده‌شان نشسته بودند. اسب سیاه و نیرومندی بدون سوار در کنارشان بر زمین سم می‌کوبید و می‌کوشید تا خود را از بوی ناخوشایند سوسمار‌‌های غول پیکر دور نگه دارد. اشموغان همواره از این که بر خلاف آدمیان حق سوار شدن بر مرکبی تندرو را داشتند، خرسند بودند. آنان به رسم دیرینه‌ی‌ خویش بر سوسمارهای چابک و عظیمی سوار می‌شدند که فلس‌‌هایی سبز و شاخ‌‌هایی کوتاه و سیاه داشتند. در میان زمزمه‌‌‌های مردمانِ کوچه و بازار بسیار شنیده می‌شد که این اشموغان تا چندی پیش بیابانگردانی وحشی و بی‌تمدن بوده اند، و این که سوسمارها را نخستین بار هنگام نبرد با آدمیان رام کرده‌اند. البته هیچکس جسارتِ آن را نداشت که در حضور خودشان در این مورد چیزی بگوید. آنان نژاد برگزیده و هم پیمانِ دیوان بودند.

سوشیانس سراسیمه به آنها نزدیک شد و پرسید: “سروران، چه شده است؟”

یکی از اشموغها که یال بلند و خاکستری‌اش بر اطراف گردن درازش ریخته بود و گوش‌‌های نوک تیز و بزرگش به کفتار می‌ماند، با نگاهی تحقیرآمیز براندازش کرد و گفت: “رهگذر، برو پی کار خودت، در کار بزرگان دخالت نکن.”

اشموغان هرگز در مورد هویت آدمیان کنجکاوی نشان نمی‌دادند. آنها هم مانند دیوان همه‌ی‌ آدمها را مثل هم می‌دانستند و همه را به یک پایه تحقیر می‌کردند. از این رو بود که تصمیم گرفت توضیحی بدهد. گفت: “سروران، اینجا منزل مادر من است، من سوشیانس هستم، مالکِ توانگرِ کارخانه‌ی‌ شمشیرسازی.”

یکی از اشموغها با بی اعتنایی به او نگاهی کرد و از او رو برگرداند. سوشیانس فهمید که حرف‌‌هایش را نفهمیده است. بیشترِ اشموغانی که همراه با دیوان به میان شهر‌‌های آدمیان کوچیده بودند، با وجود آن که برای قرنها در کنار انسانها می‌زیستند، اما زبانشان را نمی‌آموختند و تا پایان عمر با زبان خشن و ساده‌شان که طنین صحرا‌‌های وحشی را در خود داشت، با یکدیگر سخن می‌گفتند.

با این وجود، به نظر می‌رسید سوشیانس با گروهی رعایای خاص دیوان روبرو شده است. چون سومین اشموغ که زگیل‌‌های بزرگ و تیره‌ای بر چهره داشت حرف‌‌هایش را فهمیده بود. او با شنیدن سخنانش قهقهه‌ای گوش خراش سر داد و گفت: “چقدر جالب، ارباب در مورد تو صحبت کرده بود،‌ ای آدمیزادِ قاطر سوار. تو همان کسی هستی که پدرت را نمی‌شناسند و با این وجود مادرت را سخت محترم می‌دارند؟”

خون به چهره‌اش دوید و حس کرد گوش‌‌هایش داغ شده است. همیشه اشاره به بی اصل و نسب بودنش خشمگینش می‌کرد. در میان آدمیان کسی نبود که جرأت کند با او اینطور سخن بگوید. با لحنی به سردی یخ گفت: “آری، من همان هستم. حالا بگویید اینجا چه می‌کنید؟”

اشموغ یال خاکستری که انگار مهترِ دیگران بود، روی گُرده‌ی‌ سوسمارش خم شد و گفت: “آدم، انگار یاد نگرفته‌ای با اشموغانِ والامقامِ مودبانه صحبت کنی؟ شاید می‌خواهی ادبت کنیم؟”

سوشیانس خشم خود را فرو خورد و گفت: “آقای عزیز، فقط به من بگویید چه شده که در این وقتِ صبح در اطراف کلبه‌ی‌ فقیرانه‌ی‌ مادرم گرد آمده‌اید.”

اشموغی که زگیل‌‌های درشت بر چهره داشت، از آنسو با بی‌حوصلگی گفت: “بگذارید بداند. جوانک، مادرت این افتخار را پیدا کرده که محترم ترین بانوی شهر ما شناخته شود. اکومن بزرگ لحظاتی پیش از میان سه نامی که برایش برده بودند، قرعه کشید و نام مادر تو از آن میان بیرون آمد. حالا برو و شادمان باش که مادرت با شایستگی و احترام این جهان را ترک خواهد کرد.”

ناگهان حس کرد آسمانها را بر سرش خراب کرده اند. مادرش؟ البته زنی محترم بود، اما اهالی سیاوشگرد چندان نمی‌شناختندش. آدم گوشه‌گیر و مهربانی بود که همسایه‌ها دوستش داشتند و دیگران اصولا با او تماسی نداشتند. علاوه بر این، قربانیان را معمولا از میان داوطلبانی انتخاب می‌کردند که با دیدن این و آن نام خود را به اکومن بزرگ می رساندند و با این باور که دارا بودنِ نام محترم ترین بانوی شهر مهمترین چیز است، زیر تیغ قربانگر می‌نشستند. می‌دانست که مادرش هیچ اهمیتی به این مراسم و این لقب نمی‌داد. چگونه ممکن بود او را برگزیده باشند؟

چشمش بر نقش و نگارهای حک شده بر زین چرمی اسب خیره ماند و با شناختن آن علامت‌ها، ناگهان همه چیز را دریافت. صدای اشموغی او را به دنیای سیاه واقعیت بازگرداند: “هنوز که اینجا ایستاده‌ای. می‌خواهی بلایی سرت بیاوریم؟”

شمشیر را از خورجین قاطرش برداشت، از قاطر پیاده شد و به سوی در خانه پیش رفت. صدای شمشیر اشموغان را که از غلاف‌هایی مفرغین خارج می‌شد، شنید. اما رویش را بر نگرداند. اشموغ زگیل‌دار نعره‌ای کشید و غرید: “‌ای آدم پست و فرومایه، چطور جرات می‌کنی شمشیر به دست بگیری؟ قسم به آژیدهاک بزرگ که جزای گستاخی‌ات ….”

اما نعره در گلویش شکست. در چشمان سفید و یخ زده‌اش بیش از ترس یا درد، شگفتی خوانده می‌شد. حیران به پیکر خونین خود نگاه کرد و پیش از آن که بتواند چیزی بگوید از روی سوسمارش بر زمین در غلتید. سوسمارش از خونی که بر صورتش فواره زده بود، ترسید و جست و خیز کنان از او دور شد.

دو اشموغ دیگر با حیرت او را نگاه کردند. سوشیانس که شمشیر آخته‌اش را در مشت گرفته بود، لخته‌ای از خونِ زرد و کثیفِ اشموغ را دید که در نور صبحِ بر تیغه‌ی‌ شمشیرش درخشید و بر زمین چکه کرد. چنان سریع واکنش نشان داده بود که خودش هم کمی گیج شده بود.

اشموغ‌ها نگاهی به هم انداختند و شمشیرهای کج و ناهموارشان را برافراشتند و مرکب‌‌هایشان را هی کردند. سوشیانس با آرامش و سکوتی که برای خودش هم باورنکردنی بود، انتظارشان را کشید. وقتی که به آستانه‌ی‌ در رسیدند، به سویشان هجوم برد. مانند همه‌ی‌ اشموغان، بیش از مهارت و قدرت، از خشم و کینه انباشته بودند، پس چیرگی بر آنها کار چندان دشواری نبود. با چند ضربه‌ی‌ سخت، زره پوک و نازکشان را شکافت و زمین بازی دوران کودکی‌اش را از خون ایشان رنگین کرد. سوسمارها که بوی ترش خون اشموغان را شنیده بودند، هراسان به سوی دیوار شهر گریختند. تنها اسب سیاه بر جای خود باقی ماند. گویی با این بو بیگانه نبود.

سوشیانس لحظه‌ای بر جای خود ایستاد. می‌دانست که قانونی آهنین را شکسته است. آسیب دیدن اشموغان از آدمیان با شدتی ده برابر تلافی می‌شد و تا همین جا، مرگی بسیار دردناک را به جان خریده بود. اما مادرش…

در حالی که شمشیر را در مشت می‌فشرد، در کلبه را گشود و وارد شد.

چنان که انتظار داشت، در کلبه با بیگانه‌ای برخورد کرد. پیکر درشت و عظیمش، شاخ‌‌های بلندی که از زیر تاجی زرین، بر جمجمه‌اش روییده بود، و دمی بلند و نیرومند که شلاق وار بر زمین کوبیده می‌شد، نشان می‌داد که دیوی نیرومند است. اشموغ دیگری همراهش نبود، و مانند تمام دیوها زره سنگینی بر تن داشت. پشتش به در بود و داشت نعره می‌زد و به سوی پیکر نحیف و کوچکی که در گوشه‌ای از کلبه بر صندلی نشسته بود پرخاش می‌کرد. پیکر نحیف، با وجود کوچکی و ظرافتش، استوار و محکم می‌نمود و با بی‌اعتنایی توهین‌آمیزی داشت از تنها پنجره‌ی‌ کلبه بیرون را می‌نگریست. در گوشه‌ای از اتاق، پیکر درهم پیچیده‌ی‌ سگی سپید و پیر دیده می‌شد که تنها مونس مادرش بود. حیوان هنوز زنده بود. هر بار که له له می‌زد، فواره‌ی‌ کوچکی از خون از شکاف روی سینه‌اش بیرون می‌ریخت. یکی از پاهایش شکسته بود و معلوم بود با ضربه‌ی‌ چکمه‌ی‌ دیو به کنار دیوار پرتاب شده است. با این وجود به سمت دیو گردن کشیده بود ودندان‌‌هایش را به او نشان می‌داد. گویی می‌خواست در آخرین لحظات عمر، در پاسداری از بانویش کوتاهی نکرده باشد.

سوشیانس با دیدن جانور زخمی حس کرد موجی از خون داغ به چهره‌اش هجوم آورده است. این سگِ پیر تنها همبازی‌ای بود که در نوجوانی می‌شناخت. با این وجود فرصت چندانی نیافت تا به او فکر کند. چون با شنیدن آنچه که دیو می‌گفت، عرق سردی بر بدنش نشست. دیو می‌گفت: “…‌ای مهرپرستِ فرومایه، فکر کرده‌ای خودکشی دردی را درمان می‌کند؟ اگر شده جنازه ات را به میدان شهر می‌برم و سر از تنت جدا می‌کنم….”

این صدا را خوب می‌شناخت، نام او بی اراده بر لبانش جاری شد: “هیتاسپ.”

دیو، با شنیدن صدا جا خورد و برگشت. مادرش هم چشم از پنجره برگرفت و با لبخندی مهربانانه به او خوشامد گفت. انگار از دیدن پسرش که با شمشیری آغشته به خون زرد اشموغان بر در کلبه ایستاده بود، تعجب نکرده باشد.

دیو با چشمانی دریده به شمشیر آخته و خون آلود او نگریست و گفت: “آه، سوشیانس، آدمِ بی پدری که ادعای شرافت دارد، فکر می‌کنم از یاد برده‌ای که فرومایگان حق ندارند به شمشیر دست بزنند.”

سوشیانس با قدم‌‌هایی محکم وارد کلبه شد و گفت: “پس که اینطور. این قرعه کشی ابلهانه کار تو بوده است. حتما انتظار داشتی که با هدف قرار دادن مادرم، مرا از سر راه خود برداری؟”

دیو، که هرگز نشنیده بود انسانی با او با این لحن سخن بگوید، نخست بر جای خود خشکید، اما با دیدن رنگِ خونی که بر تیغه‌ی‌ شمشیرش ماسیده بود، قهقهه زنان گفت: “می‌بینی که حسابم درست از آب در آمده است. شاید امروز در کنار مادرت، خودت را هم به جرم دست بلند کردن بر اشموغان گردن بزنم.”

مادرش با صدایی ضعیف که به نرمی تمام اتاق را پر کرد، گفت:‌ “ای دیو پلید، حسابت نادرست بوده است، من تا ساعتی دیگر خواهم مرد و آرزوی خیمه شب بازی‌ات را به گور خواهی برد.”

سوشیانس هم به سویش پیش رفت و گفت: “آرزوی دیگری هم هست که به گورش خواهی برد.”

هیتاسپ شمشیر پهن و درخشانش را از نیام برکشید و لبخندی زشت چینهایی عمیق را بر بر پوزه‌اش پدید آورد. سوشیانس بود که حمله را آغاز کرد. هیتاسپ دیوی رزم دیده و جسور بود و با اشموغانی که بیرون دیده بود تفاوت داشت. چکاچک شمشیرها برای مدتی ادامه یافت و عرق بر چهره‌ی‌ هردو شمشیر زن روان شد. هیتاسپ مانند فیلی مست در آن فضای اندک شلتاق می‌کرد و اثاثیه‌ی‌ ساده‌ی‌ کلبه‌ی‌ مادرش را زیر وزن پیکرش درهم می‌شکست. مادرش همچنان در آرامش روی صندلی آرمیده بود و با چشمانی مشتاق ولی خونسرد این صحنه را می‌نگریست. دست راستش را به علامت یاری خواستن از ایزدِ مهر مشت کرده بود و بر سینه نهاده بود. تنها زمانی تغییری در حالتش ایجاد شد که تیغه‌ی‌ خونین شمشیر پسرش را دید که از میان دو استخوان کتف دیو بیرون زد. هیتاسپ، با ناباوری به شمشیری که تا نیمه در سینه‌اش فرو رفته بود نگاه کرد و دهانش را گشود تا چیزی بگوید، اما نتوانست. سوشیانس یکی از پا‌‌هایش را روی کمر او گذاشت و بدن سنگینش را به عقب هل داد. شمشیر از بدن دیو خارج شد و خودش در حالی که عقب عقب می‌رفت به دیوار کلبه برخورد کرد. تنها پنجره‌ی‌ کلبه در زیر وزن دیو به شکافی بزرگ در دیوار تبدیل شد. دیوار کلبه فرو ریخت و هیتاسپ بر خاک در غلتید. تاج زرینش در دریاچه‌ای کوچک از خونش غوطه خورد. چشمه‌ای از نور روز به درون کلبه‌ی‌ نیمه تاریک هجوم آورد.

سوشیانش شمشیرش را به کناری انداخت و به سوی مادرش دوید. سگ با نگاهی خرسند و راضی حرکاتش را دنبال می‌کرد. مادرش، با ردایی سپید و موهای بلند نقره‌ای، همچنان با آرامی بر صندلی نشسته بود. رنگش پریده بود، اما رضایتی در چهره‌اش دیده می‌شد. لب گشود و گفت: “می‌دانستم که مهرِ نیرومند تو را حفاظت خواهد کرد. عاقبت این لکه‌ی‌ ننگ را از دامن خویشتن پاک کردی.”

سوشیانس شتابزده گفت: “برخیز مادر، باید بگریزیم.”

مادرش با کمی دلسوزی نگاهش کرد و گفت: “پسرم، تو باید تنها بگریزی، من همان هنگام که در رویا بر نقشه‌ی‌ هیتاسپ آگاه شدم، جرعه‌ای از آب دریای فراخکرت را نوشیدم. جامی از آن را از سالها پیش برای چنین روزی در گوشه‌ای پنهان کرده بودم.”

سوشیانس حس کرد جهان را بر سرش کوبیده‌اند. در کنارش زانو زد و با خستگی گفت: “اما آخر چرا؟ ما می‌توانیم با هم بگریزیم. مگر نه آن که مردم می‌گویند تو از نادیده‌ها و آینده خبر می‌دهی؟ چرا ندیدی که می‌توانیم با هم بگریزیم، من و تو و همسرم. پیش از آن که کسی بر راز مرگ هیتاسپ آگاه شود از سیاوشگرد خواهیم رفت.”

مادرش گفت: “با ما نمی‌توانی بگریزی. از سرعتت خواهیم کاست و باعث خواهیم شد تا بر تو دست یابند و نابودت کنند. من تا دقایقی دیگر به رفتگان خواهم پیوست، و همسرت نیز.”

صدای تپش خون را در شقیقه ‌‌هایش می‌شنید. پرسید: “همسرم نیز؟”

مادرش با چشمانی که به تدریج فروغ خود را از دست می‌داد، شکاف نورانی کلبه‌اش را نگاه کرد و گفت: “پس از آن که خانه‌ات را ترک کردی، گروهی از اشموغان به دستور هیتاسپ به آنجا رفتند تا همسرت را دستگیر کنند. او هم کوشید مقاومت کند، و به دست اشموغی دیوانه کشته شد.

با صدایی لرزان گفت: “چرا می‌بایست دستگیرش کنند؟”

مادرش گفت: “پسرم، آرزو‌‌های دیوان را نمی‌بینی؟ فکر می‌کنی قصد هیتاسپ از نابود کردن من و وادار کردنِ تو به عصیان چه بوده است؟ دیوان چیز‌‌هایی پیش پا افتاده را با شدت بسیار می‌خواهند.”

سوشیانس دستان مادرش را در دست گرفت و از سردی و ناتوانی‌اش دلگیر شد. حس می‌کرد چیزی در درونش خالی شده است. جهانی که امن و آسوده می‌پنداشت در چند لحظه ویران شده بود. او سوشیانس بود، استاد شمشیرسازی سیاوشگرد. چگونه می‌توانستند این کار را با او بکنند؟ می‌دانست که مادرش هرگز دروغ نمی‌گوید. ولی بار دیگر پرسید: “آیا به راستی همسرم مرده است؟”

مادرش با اندوه به علامت تایید سر تکان داد. شک کردن در گفتارش روا نبود. مادرش نیز مانند همه‌ی‌ پرستندگان مهر هرگز دروغ نمی‌گفت و پیمان نمی‌شکست. پرسید: “یعنی حالا هیچ کس را در جهان ندارم؟ دوستانم، کسی نیست که مرا پناه دهد؟”

مادرش گفت: “چرا، تنها یک نفر را داری که باید حتما پیدایش کنی.”

سر برداشت و به چهره‌ی‌ آرام مادرش خیره شد. حدس می‌زد منظور مادرش چیست. او داشت از موضوعی سخن می‌گفت که سالها برای شنیدنش انتظار کشیده بود. زیر لب پرسید: “پدرم؟”

مادرش بار دیگر سر تکان داد و گفت: “بگریز، و او را پیدا کن. تا وقتی او را نبینی، آرامشی را که دیرزمانی است می‌جویی، نخواهی یافت. من به زودی برای همیشه خاموش خواهم شد. اما پیش از آن چیزی است که باید به تو بدهم. آن صندوقچه را از گوشه‌ی‌ کلبه برایم بیاور.”

برخاست و صندوقچه‌ی‌ فلزی زیبا و قلمکاری شده‌ای را که در گوشه‌ای بر زمین قرار داشت برداشت. مدتی بود وجود این صندوق را در میان اثاثیه‌ی‌ کلبه‌ی‌ فقیرانه‌ی‌ مادرش از یاد برده بود. یادگاری از روزهای پرشوکت گذشته‌ی‌ مادرش، که با اسباب زندگی مندرس پیرامونش در تضاد بود. وقتی آن را از زمین بر می‌داشت و به دست ناتوان مادرش می‌سپرد، به یاد گذشته‌های دور افتاد. زمانی که این صندوقچه هنوز برای دستان کودکانه‌اش بسیار سنگین بود. از کودکی درباره‌ی‌ محتویات این صندوقچه خیالپردازی‌ها کرده بود. بارها به طلسمی شگفت‌انگیز یا گوهری گرانبها که می‌بایست در دل آن پنهان شده باشد اندیشیده بود. اما درِ صندوقچه همواره قفل بود و مادرش همواره در برابر درخواستها و پرسش‌‌هایش می‌گفت که هنوز وقتِ باز کردنش فرا نرسیده است.

مادرش با دستانی مطمئن به قفل دست کشید و بدون این که کلیدی به کار بگیرد، آن را گشود. صندوقچه تقریبا خالی بود. ولی در انتهای آن چیزی وجود داشت. مادرش آن را برداشت و پیش چشمانش گرفت. بازوبندی نقره‌ای بود که با ظرافت بسیار ساخته شده بود. سنگ شفاف سرخی بر میانه‌اش نشانده بودند که نقش زیبای اژدهایی بر آن حک شده بود.

پرسید: “این چیست؟”

مادرش گفت: “این تنها یادگاری است که از پدرت برایم مانده است. قرار بر آن بود که وقتی به سن بلوغ رسیدی، این را بر بازویت ببندم و روانه‌ات کنم تا او را بیابی. بانوی پیشگویی سالها پیش گفته بود که معنای زندگی تو و او، تنها زمانی کامل می‌شود که با هم ملاقات کنید.”

سوشیانس پرسید: “اما مدتهاست که از بلوغ من می‌گذرد. سالهاست که زن گرفته ام و سرآمد مردمان سیاوشگرد شده ام، چرا زودتر این را به من نشان نداده بودی؟”

مادرش با خستگی لبخندی برلب نشاند و گفت: “تا به حال چنان درگیر زندگی روزانه و مشکلاتش بودی که شایسته نبود برای سفری چنین دشوار روانه‌ات کنم.”

سوشیانس گفت: “اما من همواره در اشتیاق جستجوی یافتن پدرم می‌سوخته‌ام.”

مادرش گفت: “آیا بیش از مصاحبت با همسرت یا سر و سامان دادن به کارگاهت یا کسب افتخار در جمع دیوان برای آن مشتاق بوده‌ای؟”

بعد هم با ملایمت آن را بر بازوی تنومند پسرش بست. نگینِ سرخ در نور صبحگاهی می‌درخشید. مادرش گفت: “پسرم، تو تازه امروز بالغ شده ای. تازه امروز به پلیدی آنچه که مایه‌ی‌ سرافرازیت بود آگاه شده‌ای. زودتر بگریز، سربازان اکومن خیلی زود به دنبالت خواهند آمد. از دیوان و اشموغان بپرهیز، آنها دشمنان تو و جهانی هستند که بدان تعلق داری. به آدمیان تا حدودی و به اهوراها بیشتر اعتماد کن. بسیاری از آنها هنوز در گوشه و کنارِ این جهانِ بزرگ سرگردان‌اند.”

سوشیانس گفت: “یعنی مهر تنها اهورای باقی مانده نیست؟”

مادرش گفت: “نه، هرچند من او را نیرومندترینِ ایشان می‌دانم.”

سوشیانس گفت: “زمانی که کودکی بیش نبودم، هرگز مانند سایر مادران برایم از آنها قصه نگفتی. فکر می‌کردم مهر را تنها اهورای بازمانده می‌دانی.”

مادرش گفت: “قصه‌ی‌ آنها را من نباید روایت کنم، آنان که چنین کرده اند نیز ماجرای دوران افتخارآمیز اهوراها را به قصه‌‌‌هایی بچه‌گانه فروکاسته‌اند. شاید روزی از زبان خودشان بر داستان‌شان آگاه شوی.”

آنگاه با خستگی به سوی روزنه‌ی‌ نورانی دهان گشوده در دیوار اشاره کرد و ادامه داد: “به سوی خاور برو، می‌گویند شهری به نام گََنگ دِژ در آنجاست که مسکن اهوراهاست. مهر پشت و پناهت باد، شاید پدرت را در آنجا بیابی…”

سوشیانس که در برابر مادر زانو زده بود، منتظر ماند تا مادرش جمله‌اش را تمام کند. وقتی سکوت ادامه یافت، برخاست و چهره‌ی‌ آرام مادرش را دید که انگار به خواب فرو رفته بود. بسیار آرام می‌نمود. انگار که این هم خوابی باشد مانند سایر خوابها.

سخنان مادرش همواره درست از آب درآمده بود. در سیاوشگرد همه‌ی‌ پرستندگان مهر باور داشتند که این اهورای هزارچشم و هزار گوش ناگفته‌ها و ناشنیده‌ها را با این بانوی تنها در میان می‌گذارد و از این رو همگان بر قدرت پیشگویی‌اش ایمان داشتند. سوشیانس نیز بارها این توانایی حیرت‌آور مادرش را دیده بود. با این وجود، در کنار غمی که بر قلبش سنگینی می‌کرد، بارقه‌ی‌ امیدی را هم در دل می‌پرورد. امید بدان که شاید مادرش این یک بار را اشتباه کرده باشد، و همسرش آسیبی ندیده باشد. پس پیکر بیجان مادر، که گویی بر صندلی محبوبش خفته بود، را ترک کرد، با کمی اشکال بر زین اسب سیاه هیتاسپ سوار شد و مانند دیوانگان در خیابان‌‌های سیاوشگرد تاخت. هنوز مردمان از بستر برنخاسته بودند و گوشه ‌‌هایی از تاریکی شبانه در سینه‌ی‌ کوچه‌ها و آغوش زیرگذرها باقی مانده بود.

تنها صدای نفس‌‌های سنگینش بود و کوبش برخورد نعل اسب بر سنگفرش فرسوده‌ی‌ کوچه‌ها، و درخشش گاه و بیگاه شمشیری خون‌آلود که در مشت می‌فشرد. شمشیری که می‌خواستند در غروب آن روز مادرش را با آن قربانی کنند. شمشیری به از نوشیدن خون اشموغ و دیو در فاصله‌ای به این کوتاهی سرافراز بود.

سراسیمه به خیابانی رسید که خانه‌اش در آن قرار داشت، و از دیدن درِ نیمه باز، بر خود لرزید. نفس نفس می‌زد و عرق از چهارستون بدنش روان بود. از زین به زیر جست و بر جای خود ایستاد. لحظه‌ای مکث کرد.

می دانست چه خواهد دید و از دیدنش هراس داشت.

با صدایی لرزان پیشکارش را صدا کرد. صدایش چنان مرتعش بود که خودش هم به زحمت آن را شنید. بالاخره نیروی خود را جمع کرد و پیش رفت. شمشیر همچنان در مشتش بود. با آن در را فشار داد. صدای چندش‌آورِ چرخیدن در بر لولاهایش چنان بود که انگار مدتهاست کسی در این خانه نزیسته است.

از آستانه‌ی‌ در گذشت و در دالان ابتدای خانه، شبح پیکری را دید که در نور کمرنگ سحرگاهی غوطه می‌خورد. حالا می‌فهمید چرا پیشکار پاسخش را نداده بود. گلوی پیرمرد را بریده بودند و خونش ردایش را رنگ زده بود.

در حالی که آب دهانش خشک شده بود و شقیقه ‌‌هایش می‌تپید، از کنار جسد خونینش گذشت، تا در سرسرای خانه با دو پیکر بیجان دیگر روبرو شود.

ندیمه‌ی‌ همسرش، دختری نوباوه و معصوم، در حالی که نیزه‌ی‌ کوتاهی در پشتش فرو رفته بود در پستویی افتاده بود. برده‌ی‌ بربری که چند سال پیش از دست هیتاسپ نجاتش داده بود، با سینه‌ای که تیرهای فراوان در آن نشسته بود، در آستانه‌ی‌ اتاق خوابش نقش زمین شده بود. گویی کوشیده بود از بانویش دفاع کند، چون لکه‌‌‌هایی از خون زرد اشموغان در گوشه و کنار ریخته بود، هرچند جسدی از ایشان بر جای نمانده بود. در حالی که دهانش خشکیده بود، شتابان از روی جسد برده‌ی‌ وفادارش گذشت و خود را از آستانه‌ی‌ در به اتاق خوابشان انداخت. همسرش در آنجا بود.

با دیدنش بر جای خود خشک شد و مدتی دراز به موجودی که آن همه دوستش داشت خیره شد. پلک‌‌های بسته و چهره‌ی‌ فریبایش چنان بود که انگار به آسودگی خفته باشد. گویا که مرگ به راحتی او را دریافته باشد، اما این تسلی ناچیزی بود. خنجری که در قلبش فرو رفته بود، دسته‌ای مفرغین داشت.

می توانست پلشتی انگشتان اشموغی که آن را در سینه‌اش جای داده بود را در ذهن تصور کند. بر تختی افتاده بود که بستر دیشبشان بود و ساعتی پیش ترکش کرده بود.

زانوانش سست شد و در کنار بدن بیجان بر زمین نشست. اسباب و اثاثه‌ی‌ شکسته و خرد شده‌ی‌ خانه بیش از آن که نشانه‌ای از مقاومت ساکنان خانه باشد، علامت خشم اشموغانی بود که فرصت انتقام از او را یافته بودند. تنها انسانِ سیاوشگرد که برتری شان را نمی‌پذیرفت و نزد دیوان ارج و قربی همپایه‌ی‌ ایشان داشت… یا فکر می‌کرد دارد.

از دور دستها، شاخه‌های بریده و تنه‌های شکسته‌ی‌ درختان باغ دیده می‌شد. می‌دانست که دیگر هرگز فرزندانش در آن بازی نخواهند کرد.

وقتی برخاست، زانوانش بار دیگر استوار بود. شمشیرش را به کمر بست، همسرش را در آغوش کشید و از خانه خارج شد. کاری بود که می‌بایست پیش از گریختن از سیاوشگرد انجام دهد.

هرچند وقتش تنگ بود، اما دلش نیامد پیکر عزیزانش را همانطور رها کند. بدن سبک و خون چکان همسرش را در آغوش گرفت و مسافتی را که تا کلبه‌ی‌ مادرش در پیش داشت، بر زین اسب طی کرد.

در حالی که اشک منظره‌ی‌ پیشارویش را ناهموار کرده بود، دست به کار شد. دیواره‌های چوبی کلبه را شکافت و با تکه ‌‌هایش تختی از هیزم ساخت. سگ وفادارشان، کشان کشان خود را به کنار شکاف کلبه رساند و با چشمانی خیره و مه گرفته سوشیانس را نگریست که همچون تندبادی وحشی دیواره‌‌‌های کلبه را از هم می‌درید. دو لکه‌ی‌ تیره‌ای که بر پیشانی داشت، او را به جانوری با چهار چشم شبیه کرده بود و تیرگی مرگ چنان مردمکش را خیره کرده بود که چشمانش نیز همچون دو لکه‌ی‌ روی پیشانی‌اش نابینا و مرده می‌نمود. سوشیانس با خشم و کینِ بسیار سر هیتاسپ را از گردن جدا کرد. بعد آن را بر چوبی بر فراز آتشگاهی که مدفن عزیزانش بود برافراشت و پیکر بدون سرش را مانند لاشه‌ای بی مقدار به گوشه‌ای انداخت.

آنگاه پیکر مادر و همسرش را در پارچه‌ی‌ سپیدی پیچید و با احترام بر هیزمها جایشان داد. تازه آن وقت بود که متوجه شد که سگ نیز درگذشته است. پس او را نیز بر تخت هیزم نهاد. از داخل کلبه‌ی‌ مادرش شیشه‌ای آب انار یافت و پس از آن که برای واپسین بار عزیزانش را بوسید، به پیروی از سنت اهالی سیاوشگرد قطره‌ای از آن بر لب مادر و همسرش افشاند. آنگاه همچون مردمی که در کوهستان می‌زیستند و مهر را ستایش می‌کردند، جسدشان را در آتش دفن کرد. با وجود آن که بارها مادرش را حین اجرای مراسم مهرپرستان دیده بود، هرگز خود را پیرو این ایزد جنگجو ندانسته بود و از این رو سرودی در خاطر نداشت تا با خواندنش مهر را به آمرزش روان خویشاوندانش ترغیب کند. پس در سکوت و خلوتی بهت‌انگیز شناور شد و شعله‌های سرخی را دید که پیکر همسر و مادرش را فرو می‌بلعیدند و روان‌‌هایشان را سوار بر توسنی از دود تیره به آسمانها گسیل می‌کردند.

شمشیر آغشته به خون هیتاسپ را در مشت گرفت، بر اسب سیاهش پرید و به سوی دیوار‌‌های شهر تاخت. جایی از دیوار را می‌شناخت که سالها پیش ویران شده بود و می‌شد با اسب از روی آن پرید. از روی دیوار گذشت و خود را در فضای باز خارج از دیوار‌‌های شهر یافت. در سمت چپش، جنگل انبوه و تاریک، با سایه‌‌‌های مرموزش گسترده شده بود و در زیر سایه روشنِ آسمانِ ابری می‌درخشید. سمت راست، دشت وسیع و بایری قرار داشت که چند فرسنگ پایینتر به دیوار عظیمِ خونیراس می‌رسید. از این فاصله، دیوار همچون نواری زرین برافق می‌درخشید. این دیوار را مردمان باستانی، آنان که قرنها پیش در این سرزمین می‌زیستند و سیاوشگرد را از مرمر سپید ساخته بودند، برای مقابله با مهاجمان برافراشته بودند. در آن سوی دیوار، سرزمین مقدس خونیراس قرار داشت. مکانی بهشت‌آسا که آدمیان به محض ورود به آن به خاکستر تبدیل می‌شدند.

با انگشت نگین بازوبندش را لمس کرد. به نظرش آمد که دستش را گرم می‌کند. برای نخستین بار بود که بر اسب سوار می‌شد و شتاب و تندی حرکت آن برایش غریب بود. وقتی به آستانه‌ی‌ جنگل رسید برگشت و به هندسه‌ی‌ عظیمِ سیاوشگرد نگریست که بر کرانه‌ی‌ دریای مسمومِ فراخکرت قد برافراشته بود. آفتابی که به زحمت از میان ابر‌‌های تیره بر زمین می‌ریخت، ترک‌‌های دیوار‌‌های مرمرین را آشکار کرده بود. شهر بیش از همیشه کهنه و فرسوده به نظر می‌رسید.

می توانست از دور، در کنار دروازه‌ی‌ شهر، تندیس نَریوسَنگ را ببیند که با دستی گرز عظیمش را بر فراز کلاهخود شاخدارش بالا برده بود و با دست دیگر، انگاربه چیزی اشاره کند، جنگل را نشانه رفته بود. از زمانی که کودکی بیش نبود، به این تندیس عظیم مرمرین نگریسته و درباره‌ی‌ اساطیر نسلی که نریوسنگ بدان تعلق داشت، خیالپردازی کرده بود. صدای طبل از دیوار‌‌های شهر برخاست. اکومن سپاه خود را برای تعقیبِ کشنده‌ی‌ پسرش از شهر بیرون می‌برد.

از شهر رو بر گرداند و از سرعتِ فرو ریختن چیزی که زمانی کل زندگی‌اش بود، حیرت کرد. پاشنه‌‌‌هایش را به زیر شکم اسبش آشنا کرد و به سوی جنگل تاخت.

بالغ شده بود.

جنگل را هرگز چنین زیبا ندیده بود. همواره از فراز زین قاطری، یا بلندای قد انسانی به درختان تنومند و عظیمش نگریسته بود. هرگز فکر نمی‌کرد تاختن با اسب در میانه‌ی‌ آن چنین شورآفرین باشد. از سویی غم مرگ همسر و مادرش، -کل کسانی که می‌شناخت و دوستشان داشت،- بر دلش سنگینی می‌کرد، و از سوی دیگر میل به انتقام و عصیان مانند خونی خروشان در رگ‌‌هایش به جریان افتاده بود.

می توانست در بالای سرش لکه‌ی‌ محوِ خورشیدِ صبحگاهی را ببیند که از پس ابر‌‌های تیره و از فراز چتر سبز درختان سرک می‌کشید. اسب تنومندش با سم‌‌های استوار بر گیاخاک‌‌های سست کف جنگل گام می‌گذاشت و به سوی خاور می‌تاخت. مادرش گفته بود شهر اهوراها در آن سو قرار دارد.

می دانست که تعقیبش خواهند کرد. اما با این همه، وقتی نخستین اشموغ را از لا به لای درختان دید، تعجب کرد. خیلی زود به او رسیده بودند. بی‌تردید راه‌‌‌های میان بُری در جنگل وجود داشت که او از آنها بی خبر بود. اولین اشموغی که دید، بر سوسماری درشت و تنومند سوار بود، اما پشتش به او بود و سوشیانس را ندید. لحظه‌ای مکث کرد و این امکانِ که به آرامی از او دور شود را سبک سنگین کرد. ناگهان جمله‌ی‌ مادر در گوشش زنگ زد: “… اشموغ دیوانه‌ای او را کشت.”

قبضه‌ی‌ شمشیرش را در مشت فشرد و اسبش را هی کرد. اسب، با وجود آن که برای نخستین بار وزن انسانی را بر دوش خود حمل می‌کرد، به حرکاتش به خوبی واکنش نشان می‌داد. گویی آن حیوان نیز از سنگینی و خشونت دیوهای مهیب به جان آمده بود.

سوشیانس با اسب به سوی اشموغ تاخت. اشموغ با شنیدن صدای سُم ضربه‌ها برگشت و او را دید. اما خشم و کینه‌ای که برای لحظه‌ای در چشمان سفید و مردمک خط مانندش درخشید چندان دوام نداشت. سوشیانس با اسب از کنارش گذشت و چنان محکم بر گردنش زد که سرِ بریده‌اش همچون گویی به هوا پرتاب شد. اشموغ بدون این که صدایی از حلقومش بیرون بیاید، بر بوته‌ها افتاد. سوشیانس همانطور به تاخت راهش را ادامه و سر راهش دو اشموغ دیگر را دید که سرشان را از لای درختان بیرون آوردند. پیاده بودند و انگار بین گیاهان به دنبال ردپای اسبش می‌گشتند. یکی از آنها پیش از آن که بتواند واکنشی نشان دهد با سینه‌ی‌ دریده بر زمین افتاد و دومی در حالی که نعره می‌زد و به زبان خشن خودشان چیزی می‌گفت پا به فرار گذاشت. سوشیانس دنبالش کرد و در آستانه‌ی‌ بخشی باز و خالی از درخت، به او رسید. شمشیرش را از پشت بر کتف اشموغ نواخت و بدنش را که زخم هولناک زردی در آن دهان گشوده بود به گوشه‌ای پرتاب کرد. تازه آن وقت بود که تعقیب کنندگان اصلی‌اش را دید.

بخش خالی از درختِ جنگل، دهها سوارکار خشمگین را در خود جای داده بود. همه صدای اشموغ فراری را شنیده بودند و چونان موجی از پیکرهای مهیب و غضبناک به سویش می‌تاختند. زره‌های غبارگرفته از میان رداهای چرک و قهوه‌ای شان پیدا بود و زیر آفتاب کم رمقی که از لابلای درختان جنگل می‌گذشت، می‌درخشید. تعدادشان بیش از آن بود که بتواند در برابرشان مقاومت کند. اما با این وجود خشمی که در درونش موج می‌زد چنان شدید بود که دوراندیشی در گرمای شعله ‌‌هایش ناممکن بود. شقیقه ‌‌هایش می‌تپید و ردای خیس از عرقش به تنش چسبیده بود. نعره‌ای از گلو بر آورد و اسبش را هی کرد و به سویشان تاخت.

با زاویه‌ای تیز ازمحوطه‌ی‌ باز جنگل دور شد و بدون این که از دشمنانش فاصله بگیرد، به درون شاخ و برگها تاخت. می‌خواست در دل جنگل انبوه با آنها روبرو شود.

سواران اکومن یکی پس از دیگری سر رسیدند. نخست، اشموغی فربه و چاق با پوست وزغ مانند به او رسید و پیش از آن که بتواند خود را تکان دهد، با پیکری شکافته از زین سوسمارش سرنگون شد. آنگاه، دیوی نیرومند و خشمگین راه را بر او بست. یکی از شاخ‌‌هایش در جنگی قدیمی شکسته بود و جای زخم عمیقی بر پوست سیاه چانه‌اش دیده می‌شد. در به کار بردن تبرزینی که در دست داشت چیره دست بود و آنقدر به خود اطمینان داشت که وقتی اشموغانِ همراهش خواستند از چند سو بر سوشیانس یورش برند، غرشی کرد و آنها را بر جای خود متوقف کرد. گفت: “کنار بروید. می‌خواهم خودم انتقام برادرم را از این انسان فرومایه بگیرم.”

سوشیانس با شنیدن این جمله فهمید که با برادر بزرگتر هیتاسپِ زرین تاج روبروست. این دیو، بر خلاف برادر تن‌پرور و شهوتران‌اش، موجودی جنگاور بود و بیشتر وقت خود را در آن سوی کوه‌‌های دور دستِ سیوا می‌گذراند و در حال جنگ با بومیانِ بربر آن سرزمین بود. قتل و غارتِ ایشان او را سرد و گرم چشیده کرده بود و از این رو حریفی قوی‌پنجه شمرده می‌شد. سوشیانس طرحی از سیمای منفور هیتاسپ را در چهره‌ی‌ برادرش تشخیص داد و با فریادی خشمگینانه و به استقبالش شتافت.

اسبان‌شان به هم تنه زدند و بر دو پا ایستادند. پسر اکومن با تبرزین سنگینش ضربتی هولناک بر سوشیانس وارد آورد و تیغه‌ی‌ سلاحش را از میان به دو نیم کرد. سوشیانس به زحمت خود را بر پشت زین نگه داشت و با نوک شکسته‌ی‌ شمشیرش صورت دیو را نشانه گرفت. تیغه‌ی‌ شکسته بر چهره‌ی‌ دیو نشست و چهره‌اش را درید. دیو تنوره‌ای چنان بلند کشید که پرندگان جنگلی با سر و صدا از دور دستها به پرواز درآمدند. با وجود آن که زخم عمیقی نبود، اما چشمخانه‌اش را از خون سیاه و غلیظی پر کرد. احتمالا یک چشمش کور شده بود. دیو نعره زنان سلاحش را به حرکت درآورد و با چند ضربه سوشیانس را از روی اسب بر زمین انداخت. شمشیر شکسته از چنگ او خارج شد و به سختی بر خاک نرم جنگل کوبیده شد. دیو که انگار درست او را نمی‌دید، از کنارش گذشت و با اسبش کمی از او فاصله گرفت.

سوشیانس با چالاکی بر پا ایستاد. به اطرافش نگریست تا شاید راهی برای فرار بیابد، اما دور تا دورش را اشموغان محاصره کرده بودند. حالا حتی سلاحی هم در دست نداشت. می‌دانست که اگر در چنگ دیوان اسیر شود، مرگی بسیار طولانی و دردناک انتظارش را خواهد کشید. پس نیمه‌ای از شمشیر شکسته‌اش را از روی زمین برداشت و تصمیم گرفت پیش از آن که دست و پایش را بگیرند، آن را در قلبش فرو کند.

در همین لحظه بود که غرش مبهم و عظیمی از دل جنگل برخاست. شاخ و برگ درختان به سختی درهم گره خورد و بادی چنان شدید برخاست که برای لحظه‌ای همه از تاخت و تاز گرد و خاک و کوبیده شدنِ برگ‌‌های خشک بر چهره شان نابینا شدند. وقتی باد اندکی فروکش کرد، سوشیانس چشمانش را گشود. بادی گرم و پرطراوت از لابلای درختان وزان بود و بویی خوش را به همراه می‌آورد.

باد، شاخه‌ها را به بازی گرفت و کمی از شدتش کاسته شد. سوشیانس که همچنان در میان حلقه‌ی‌ سربازان اکومن گرفتار بود، حس کرد کسی در چند قدمی پشت سرش ایستاده است. فکر کرد اشموغی قصد دارد به او حمله کند، تیغه‌ای را که در مشت خونینش می‌فشرد، با چرخشی به سوی او بالا برد.

اما وقتی برگشت و خود را با پیرمردی روبرو دید.

پیرمرد، در واقع چندان پیر نمی‌نمود. بدن برهنه‌اش تنومند و ورزیده بود و کبودی رگ‌‌هایش از زیر پوست پریده رنگش خودنمایی می‌کرد. مو‌‌هایی بلند و سپید داشت که با ریش انبوه و پرپیچ و تابش گره خورده بود. باد در مو‌‌های آشفته‌اش لانه کرده بود و حتی ابرو‌‌های بلند و سپیدش هم از این باد می‌جنبید. در زیر این دو ابرو، یک جفت چشم سبز تیره قرار داشت که مانند فانوسی می‌درخشید. شلواری آبی رنگ بر پا داشت و پا‌‌های برهنه‌اش را به آسودگی بر چمن‌‌های کف جنگل نهاده بود.

سوشیانس از دیدنش گیج شد. فکر نمی‌کرد سواران اکومن چنین پیرمردی را همراه خود بیاورند. علاوه بر این، پیرمرد بی تردید دیو یا اشموغ نبود. با وجود سالخوردگی‌اش، نشانه‌ای از سستی و ناتوانی در او دیده نمی‌شد و چهره‌ای نجیب و خوشایند داشت. پیرمرد حالتی مهاجم نداشت، تنها در کنارش، در حلقه‌ی‌ سواران اکومن ایستاده بود و با کنجکاوینگاهش می‌کرد. آنگاه با لحنی آرام، همچون زمزمه گفت: “جوانِ جسور و جنگاوری هستی. قرنها بود در میان آدمیان چنین شجاعتی ندیده بودم. نامت چیست؟”

فرزند اکومن که یک دستش را بر چشم خونینش نهاده بود، با چشم خشمناکِ سالمش به او خیره شد و غرید: “وای ، او را به ما واگذار و به راه خود برو، او برادر مرا کشته است.”

پیرمردی که وای نامیده شده بود، با چشمانی که علاقه‌ی‌ بیشتری را آشکار می‌کرد سوشیانس را برانداز کرد و گفت: “چقدر جالب، یک انسان فرزند اکومن بزرگ را کشته است. هیتاسپ هرزه را از روی زمین برداشته ای، نه؟”

دیو یک چشم نعره زد و گفت: “حرف دهانت را بفهم، ….”

اما سوشیانس نتوانست بقیه‌ی‌ حرفش را بشنود. چون پیرمرد گامی پیش گذاشت و دستش را بر شانه‌ی‌ او نهاد. سوشیانس حس کرد دست پیرمرد هیچ وزنی ندارد. هیاهوی باد گوش‌‌هایش را پر کرد و گرد و غباری که همچون گردبادی اطرافش را فرا گرفته بود، وادارش کرد تا چشمانش را ببندد. ناگهان دریافت که زیرپا‌‌هایش خالی شده است. تنها به دستانِ بی وزن پیرمردی عجیب بند بود که با استحکامی عجیب او را در میانه‌ی‌ توفانی مهیب نگه داشته بود. این تندباد مهیب جز لحظه‌ای طول نکشید. وقتی سوشیانس چشمانش را گشود، بار دیگر خود را در میان بوته‌های جنگل یافت. برگها در اطرافش هنوز از وزش باد ملایمی تکان می‌خوردند. تیغه‌ی‌ شکسته‌ی‌ شمشیر هنوز در مشتش باقی مانده بود و دست پیرمرد هنوز بر شانه‌اش بود. پیرمرد دستش را برداشت و ناگهان باد آرام گرفت. سوشیانس با حیرت دریافت که در نقطه‌ای ناشناخته از جنگل ایستاده است. اثری از فرزند اکومن و سربازانش دیده نمی‌شد.

با حیرت گفت: “‌ای پیرمردی که وای می‌نامندت. بگو چه بر سرِ من آمده است؟”

پیرمرد لبخندی زد: “هیچ، تو را از چنگال دیوان و اشموغان نجات دادم. چون شجاعتت را پسندیدم.”

سوشیانس گفت: “تو کیستی؟

پیرمرد بدون آن که لبخندش را ترک کند گفت: “من وای هستم. کهنسال ترین ساکنِ این جنگل.”

آنگاه چشمانش را به دور دستها دوخت و گفت: “سواران سردرگمِ اکومن در بخش‌‌های دیگری از جنگل می‌تازند. اما دیر یا زود به اینجا خواهند رسید. دلیلی نمی‌بینم که بار دیگر نجاتت دهم. پس به آنچه که می‌گویم خوب دقت کن. کوه هارابورز را می‌بینی که از فراز درختان جنگل سر بر کشیده؟”

سوشیانس به ستیغ عظیم کوهستانی سپید پوش، که مانند موجی مرمرین از افق برخاسته بود، نگریست و سر تکان داد.

وای گفت: “این کوهستانِ مرز میان سرزمین خونیراس و جهان‌‌های پیرامون آن است. سرنوشت تو در آنسوی خونیراس انتظارت را می‌کشد. تو مجاز نیستی به خاک خونیراس قدم گذاری، پس به سوی هارابورز برو و از فراز تیغه‌ی‌ آن راهت را به سوی مرز خاوری خونیراس ادامه بده.”

سوشیانس به یاد سخنان مادرش افتاد و گفت: “‌ای پیرمرد فرزانه، تو می‌دانی گنگ دژ کجاست؟”

وای گفت: “آری، گنگ دژ در سویه‌ی‌ دیگر خونیراس قرار دارد و پایتخت آژیدهاک است. در زمان‌‌های دور، در آن هنگام که جَمِ بزرگ بر گیتی سلطنت می‌کرد، همه‌ی‌ آدمیان ساکن خونیراس بودند. او دو شهر بر دو کرانه‌ی‌ خونیراس بنا کرد تا از ورود دیوان و اشموغان به دنیای آدمیان جلوگیری کند. یکی از آنها، سیاوشگرد بود در باختر، و دیگری گنگ دژ است در خاور. یکی از مرز‌‌های سیوا پاسبانی می‌کند و دیگر بر کرانه‌ی‌ سرزمین آرزا ایستاده است. در آن روز‌‌های دوردست، هریک از این شهرها بر یکی از دروازه‌‌‌های سرزمین آدمیان نظارت می‌کردند و اشموغانِ ساکن آرزا و سیوا را از ورود به خونیراس باز می‌داشتند. تا آن که نبرد نخستین آغاز شد و آمیختگی در میان نژادها آغاز شد. از آن هنگام آدمی در خونیراس باقی نمانده است. “

سوشیانس که بخش عمده‌ی‌ توضیح‌‌‌های او را از پیش می‌دانست، پرسید: “چگونه می‌توانم به گنگ دژ برسم؟”

وای به کوهستان اشاره کرد و گفت: “در راستای آن کوه پیش برو و آن برآمدگی نوک تیز را درپیش چشم داشته باش. در زیر آن، غاری در کوه خواهی یافت که زنی بسیار سالخورده در آن زندگی می‌کند. نزد او برو و پاسخ پرسش‌‌هایت را از او بخواه. اگر راهی برای رفتن به گنگ دژ وجود داشته باشد، او می‌داند.”

سوشیانس در برابر وای سر خم کرد و گفت: “سپاسگزارم که جان مرا نجات دادی.”

وای خنده‌ی‌ مرموز خود را حفظ کرد و گفت: “من کاری جز آنچه که می‌خواستم نکردم. منظره‌ای که امروز دیدم را قرنها بود که انتظار می‌کشیدم، پس به سپاس تو نیازی ندارم. زودتر به راه خود برو، دیوان و مزدورانشان در راهند.”

سوشیانس ردای پاره‌اش را به دور بدنش محکم کرد و شروع کرد به دویدن در جنگل. هر از چند گاهی سر بالا می‌کرد و راستای حرکتش را با برجستگی قله‌ی‌ کوهستان هارابورز میزان می‌کرد.

مدتی دراز در جنگل دوید. به تدریج سایه‌های درختان درازتر شد و نور خورشیدِ بی رمقِ در افق مه‌زده غوطه خورد. موج‌‌های پیاپی سایه‌ها بر سنگها و بوته‌ها فرو ریختند و ویرانه‌ی‌ محوی از منظره‌ی‌ باشکوه جنگلِ روزانه را در برابر چشمانش باقی گذاشتند. دیگر به کوهها نزدیک شده بود و از جای جای زمینی که کم کم ناهموار می‌نمود، تیغه‌ی‌ صخره ‌‌هایی کوچک و بزرگ و خرسنگ‌‌هایی خزه پوش بیرون زده بود. درست در همان هنگامی که تاریکی می‌رفت تا بر جنگل چیره شود، وقتی که داشت از یافتن غار قطع امید می‌کرد، نوری را در دامنه‌ی‌ کوه تشخیص داد. برجستگی کوه در ابهامِ آسمان تاریک گم شده بود و چاره‌ای جز پیشروی به آن سو نداشت.

وقتی به پای کوه رسید و در ارتفاعی نه چندان زیاد دهانه‌ی‌ غاری عظیم را یافت، امید در دلش جوانه زد. در گرگ و میش غروب، پای صخره‌ای که به غار می‌رسید، آغل کوچکی پر از گوسفند دید و همهمه‌ی‌ گروهی مرغ و خروس را شنید که گویا در گوشه و کنار خوابیده بودند. از صخره‌ها بالا رفت و خود را در آستانه‌ی‌ منبع نور یافت. بخشی از نور خفیفی که از دل غار بیرون می‌زد را سایه‌ی‌ باریک و سپیدپوشی که در آستانه‌ی‌ غار ایستاده بود، می‌پوشاند. به آن سمت پیش رفت. پیکری که در دهانه‌ی‌ غار ایستاده بود به تدریج رنگ گرفت. هنگامی که به او رسید، دریافت که راه را درست آمده است.

پیرزن، با وجود موهای یکدست سپیدی که داشت، به سالخوردگانِ فرتوت و زمینگیری که تا آن هنگام دیده بود شباهتی نداشت. لباس درخشان و ظریفی از کتان سیاه بر تن داشت و خود را در شنلی به همان رنگ پوشانده بود. طوری بر آستانه‌ی‌ غار ایستاده بود که انگار آمدنِ او را انتظار می‌کشید. کلاغی به سیاهی شب بر شانه‌اش نشسته بود و با چشمانی براق به مهمان ناخوانده‌ی‌ اربابش خیره شده بود. پیرزن عصای بلندی را در دست داشت که از عاج تراشیده شده بود و دو مار در هم پیچیده را بر آن کنده بودند.

وقتی سوشیانس به قدر کافی نزدیک شد تا بتواند چشمان درخشان و عسلی رنگ و چهره‌ی‌ مهربانش را ببیند، به سخن در آمد. با صدایی رسا استوار گفت: “‌ای آدمیزاد، به خانه‌ی‌ من خوش آمدی. کمی دیر کرده‌ای.”

سوشیانس که انتظار نداشت چنین حرفی را بشنود، با ادب در برابرش سر خم کرد و گفت: “مادر جان، شاید مرا با دیگری اشتباه گرفته باشی…”

پیرزن با همان قاطعیت گفت: “نه. تو سوشیانس هستی و در بامدادِ امروز هیتاسپ پسر اکومن را کشته‌ای. بیا، مدتهاست در انتظارت هستم. بیش از آن که در خیالت بگنجد…”

پیرزن برگشت و با گام‌‌هایی کوتاه به سوی انتهای غار پیش رفت. سوشیانس شگفت‌زده به دنبالش راه افتاد. هرگز او را ندیده بود و باورش نمی‌شد که خبرهای سیاوشگرد به این سرعت تا این نقطه‌ی‌ دور افتاده از کوهستان رسیده باشد.

فضای داخلی غار، شاهکاری بود که به دستِ هنرمند طبیعت در دل صخره‌ها تراشیده شده بود. ستون‌‌های درخشان و بلورین از سقف آویزان بود و تاقدیسها و ناودیس‌‌های عظیم، محیط غار را به معبدی نورانی شبیه کرده بود.

وقتی به محوطه‌ی‌ درونی غار رسیدند، کلاغ از شانه‌ی‌ پیرزن برخاست و بر طاقچه‌ای سنگی نشست. گهگاه می‌شد برق چشمانش را در نور آتش دلپذیری که در داخل غار برافروخته بودند، دید. پیرزن بی توجه به او پیش رفت و در گوشه‌ای از غار به سکویی سنگی اشاره کرد و گفت: “بنشین. می‌دانم که امروز هیچ نخورده‌ای و گرسنه‌ای.”

سوشیانس بر سکو نشست و با لمس امنیت و آرامش درون غار، تازه دریافت که چقدر گرسنه است. باورش نمی‌شد که یک روز تمام را چنین سراسیمه در جنگل دویده باشد.

در گوشه‌ای آتشی سرخ افروخته بودند. دیگ بزرگی بر آن آویخته بود و با صدای خوشایندی غل غل می‌کرد. پیرزن کاسه‌ای سنگی را از شوربای داخل آن پر کرد و آن را با قاشقی چوبی به دست سوشیانس داد. خودش هم بر سکو نشست و بر عصایش تکیه کرد و با چشمان درخشان و نافذش به مهمانش نگریست.

سوشیانس با وجود آن که سعی می‌کرد رفتار محترمانه‌اش را حفظ کند، با سرعت و عجله شوربا را سر کشید. وقتی که حس کرد آتش گرسنگی‌اش فرو نشسته است، رو به پیرزن کرد و گفت: “برای نخستین بار است که شما را می‌بینم. نمی‌دانم که از کجا نامم را می‌دانید، اما از پیرمردی مهربان به نام وای شنیده‌ام که می‌توانید کمکم کنید.”

پیرزن با شنیدن نام وای اخم‌‌هایش را در هم کشید و گفت: “درباره‌ی‌ مهربانی وای زود قضاوت کرده‌ای. او همواره به یک حال نیست. از او پرهیز کن.”

با حیرت گفت: “اما او امروز جان مرا نجات داد. اگر نبود طعمه‌ی‌ سربازان اکومن شده بودم و اکنون می‌بایست در سیاهچال‌‌های کاخ او در انتظار مرگی دردناک بنشینم.”

پیرزن گفت: “وای آن پیرمرد نیکوکاری که فکر می‌کنی نیست. او بسیار بسیار کهنسال است. از روزگاری که نخستین بادها بر نخستین شاخه‌‌‌های این جنگلِ دیرینه وزیدند، او در این اطراف حضورداشته است. برای موجوداتی به این دیرینگی، نیک و بد متفاوت معنا می‌شود.”

سوشیانس با کمی حیرت گفت: “یعنی وای از نسل آدمیان نیست؟ هیچ انسان یا اشموغی نمی‌تواند چنین طولانی زندگی کند. چهره‌اش به دیوان نمی‌خورد. پس می‌خواهی بگویی که او از اهوراها بوده است؟ “

پیرزن آهی کشید و گفت: “ او پیش از نبرد نخستین، در آن هنگام که دیوها و اهوراها نژاد واحدی بودند، زاده شده است. از این رو گاه همچون دیوان و گاه مانند اهورایان رفتار می‌کند. بخت یارِ تو بوده است که با رویه‌ی‌ نیکوکارش برخورد کرده‌ای. هرچند این نیکی‌اش لزوما معنای خاصی ندارد. او خود را از همه‌ی‌ موجودات گیتی برتر و بالاتر می‌داند و هیچ چیز را جدی نمی‌گیرد. برای او، نبرد نور و تاریکی چیزی جز یک بازی سرگرم کننده نیست. گاه طرف این را می‌گیرد و گاه آن را، و هیچ منطقی بر رفتارش حاکم نیست.”

سوشیانس اندیشمندانه گفت: “پس امروز من یکی از اهوراها را دیده‌ام. بسیاری ازمردمان معتقدند که این نسل آسمانی مدتهاست منقرض شده. من نیز فکر نمی‌کردم بتوانم یکی از ایشان در را در سراسر عمرم ببینم.”

پیرزن لبخندی زد و گفت: “تو امروز بیش از یک تن از ایشان را دیده‌ای، و به زودی بیشتر هم خواهی دید.”

سوشیانس با شگفتی به چشمان درخشان پیرزن خیره شد و گفت: “یعنی شما هم …؟”

پیرزن گفت: “آری، من نیز از نسل اهوراها هستم. من اَرَشتاد نام دارم و از زمان نخستین نبرد ساکن این غار هستم. سه هزار سال است که در انتظار آن پهلوانی که جهان را نجات خواهد داد، صبورانه سالها و قرنها را شمرده‌ام. قصه‌‌‌های بسیاری از زمان‌‌های بسیار دور در سینه دارم که اگر وقت داشتی برایت بازگویشان می‌کردم.”

سوشیانس که با هر جمله‌ی‌ مخاطب بر شگفتی‌اش افزوده می‌شد گفت: “من چیز زیادی درباره‌ی‌ نبرد نخستین واهوراها نمی‌دانم. همه‌ی‌ آنچه که شنیده‌ام، قصه‌‌‌هایی است که مردمان سیاوشگرد به زمزمه درباره‌ی‌ افسانه‌‌‌های کهن می‌گویند و خودشان هم بدان باور ندارند. بسیار مشتاقم که داستانتان را بشنوم.

اَرشتاد بر سکویی در کنار اجاق سنگی نشست و به آرامی شوربای جوشان را هم زد و در حالی که به دور دستها می‌نگریست، در امواج یادآوری گذشته‌ها غرق شد. بازتاب نورآتش در چشمانش همچون شعله‌‌‌های خاطراتی بود که زنده می‌شدند.

پس گفت: “ارشتاد، بانوی غیبگو، زمانی همه‌ی‌ موجودات، حتی آدمیان و اشموغانِ کوتاه عمر این نام را می‌شناختند و به آن حرمت می‌نهادند. اما حالا دیگر این نام در گوشها پژواکی آشنا نمی‌یابد. امروز، دیگر کسی به یاد ندارد که من مادر نریوسنگِ دلاور بوده‌ام.”

سوشیانس گفت: “نریوسنگ؟ همان پهلوانی که تندیس غول‌آسایش را بر دروازه‌ی‌ سیاوشگرد ساخته‌اند؟”

ارشتاد گفت: “آن تندیس پسرم نیست، خود اوست.”

سوشیانس گفت: “مرا ببخش مادر جان، اما نمی‌فهمم چه می‌گویی.”

ارشتاد گفت: “حق داری که نفهمی. خاطرات دیرینه زیر غبار سالها مدفون می‌شوند و برای موجودات جوانی که تازه از راه می‌رسند، همچون قصه‌ها و افسانه‌‌‌هایی دروغین جلوه می‌کنند. با این همه، بگذار داستان خود را برایت بگویم. تو برای ادامه دادنِ راهت به شنیدن این سخنان نیاز خواهی داشت. من در زمان سلطنت جمِ بزرگ به دنیا آمدم. در روزگاری که اهوراها مانند آدمیان پرشمار بودند و خوشبخت می‌زیستند. شادمان زاییده می‌شدند و فرزندانی سالم می‌زاییدند. افسوس، دوران پادشاهی جم چه زود سپری شد.”

سوشیانس گفت: “نام جم را از آوازه خوانان دوره گرد بسیار شنیده‌ام.”

ارشتاد گفت: “برای آن که داستان جم را بدانی، باید نخست از وضعیت جهان پیش از زاده شدنش آگاه شوی. در روزگاری بسیار بسیار دورتر از این شامگاه، چهار همزادی که گیتی را پدید آوردند، کار‌‌های جهان را بین خود تقسیم کردند. این موجودات از در هم آمیختگی آسمان و زمین زاییده شده بودند. در نخستین دوره‌ی‌ زایش، دو نوزاد همزاد به دنیا آمدند. آسمان نخستین اهورا، و زمین نخستین دیو را زایید. پس از آن، بار دیگر سپهر و خاک با هم در آمیختند و این بار دومین جفت همزاد پا به عرصه‌ی‌ وجود نهادند. جفتی که تبار آدمیان و اشموغان به ایشان ختم می‌شود.

نخستین اهورا، خرد را برای خویش محفوظ داشت و درستکاری را، و نخستین دیو که همزاد بدخواه وی بود، واژگونه‌ی‌ هرآنچه او آرزو می‌کرد را خواست. از آن هنگام نسل دیوان و اهوراها جدا شد و دشمنی ابدی در میانشان آغاز شد. این دو، فرزندان بزرگترِ آسمان و زمین بودند و خود و نوادگانشان عمری جاویدان داشتند.

از میان دو همزاد کوچکتر، گِیومَرد که جد بزرگ آدمیان است، طرف اهورایان را گرفت و برادر دوقلویش که جد اشموغان است، به دیوان پیوست. گیومرد که از خرد اهورایان و جاه طلبی دیوان به یک اندازه بهره داشت، موفق شد دیگران را راضی کند تا در مقابل نقطه ضعف عمده‌ی‌ خود و فرزندانش -یعنی عمر کوتاهشان- حق پادشاهی بر جهان در نسل آدمیان باقی بماند. دیوان که بر خلاف اهوراها جاه طلب و زورمدار بودند، بعدها با این حق مخالفت کردند و اشموغان که نوادگان پست‌ترین و کوچکترینِ این برادران بودند، به دیوها پیوستند. از این رو چهار نسل آغازین از یکدیگر جدا شدند. به جز اهورایان که کامل‌ترین و نیرومندترین موجوداتِ گیتی بودند، سایر نژادها به دنبال خواست‌‌های کوچکشان گیتی را به تباهی کشیدند. گروهی از آدمیان به هوس زندگی جاویدان به دیوان پیوستند و دیوان نیز در مقابل شریک شدن در سلطنت بر زمین را طلب می‌کردند. اما همه‌ی‌ این آشفتگی‌ها بعدتر رخ داد.

در روزگار نخستین، اولین کسی که تاج پادشاهی جهان را بر سر نهاد، گیومرد بود، و برای چند سال هیچکس با اقتدارش مخالفت نمی‌کرد. اما او پس از زمانی کوتاه به دست مِهردُروج کشته شد و فتنه در میان چهار نژاد آشکار شد. این آشوب ادامه داشت، تا آن که یکی از نوادگان او، جَمِ بزرگ، که پدرش اهورا و مادرش آدمیزاد بود، بر جهان چیره شد و به این ترتیب نخستین خداوندگار گیتی، جم بود.”

سوشیانس گفت: “پس جم از نسل آدمیان بوده است؟ همه می‌گویند او از خدایان است، و خدایان را از نسل اهوراها می‌دانند.”

اَرشتاد گفت: “در آن روزگاران کهن، اهورایان و آدمیان از سویی و اشموغان و دیوها از سوی دیگر با هم در می‌آمیختند. از میان این دورگه‌ها، جم نخستین کسی بود که بر تمام جهان چیره شد. پدرش، زُروانِ خردمند، یکی از داناترین اهورایان بود. فرزند شایسته‌اش، جم، سرزمین میانی را از سرزمین‌‌های پیرامونی جدا کرد و آدمیان را در آن جای داد. او سطح خونیراس را سه بار افزایش داد و مساحت آن را به اندازه‌ی‌ مجموعه‌ی‌ تمام سرزمین‌‌های پیرامونی گسترد. اهوراها به جنوب، به دو سرزمینِ ویدِرَفش و فَردِرَفش که در دهانه‌ی‌ دریای فراخکرت گسترده است، مهاجرت کردند. دیوان در سرزمین‌‌های سرد شمالی که وَروبَرشان و بَرجَرشان نامیده می‌شوند ساکن شدند و اشموغان در دو کشور خاوری و باختری آرزا و سیوا اقامت گزیدند. به این ترتیب کار جهان سامان گرفت و نظم بر همه جا چیره شد. در آن روزگارِ از یاد رفته، همه‌ی‌ آدمیان به یک زبان سخن می‌گفتند و مانند امروز به نژادها و زبان‌‌های گوناگون وابسته نبودند.

جم مرز استواری میان خونیراس و کشور‌‌های پیرامونی کشید و دیوار‌‌هایی زرین را در میان دشت‌‌های سیاوشگرد و گنگ دژ و سرزمین‌‌های میانی استوار نمود و به این ترتیب خونیراس را از آسیب قبایل مهاجم دیو و اشموغ حفظ کرد. تنها بین خونیراس و سرزمین‌‌های جنوبی ارتباط باقی ماند. به این ترتیب کار جهان نظام گرفت و بدان و نیکان از یکدیگر جدا شدند. آدمیان و اهوراها به شادمانی زندگی آرام و امنی را در پیش گرفتند و بسیاری از ایشان با هم درآمیختند و فرزندان برومندشان عمری چنان دراز یافتند که کم کم با دیوان و اهوراها برابری می‌کردند.”

سوشیانس پرسید: “پس چرا امروز از این عصر طلایی نشانه‌ای بر جای نمانده است؟”

ارشتاد گفت: “در تمام دوران پادشاهی جم، دیوان همواره چشم طمع به خاک حاصلخیز خونیراس و کشتزارهای طلایی و جنگل‌‌های زمردینش دوخته بودند و پی فرصتی می‌گشتند تا این قلمرو را تسخیر کنند. اشموغان نیز با ایشان هم پیمان بودند و هر از چند گاهی از خاور و باختر بر خونیراس می‌تاختند. هرچند وقتی جم دو شهر سیاوشگرد و گنگ دژ را ساخت و در برابرشان دیوار‌‌هایی زرین کشید، مرز‌‌های سرزمین میانی امن و مستحکم شد. این امنیت باقی بود، تا آن که آژیدهاک خیزش خود را آغاز کرد.”

سوشیانس گفت: “‌ای بانوی دانا، تو می‌دانی هویت راستینِ آژیدهاک چیست؟ همه نام او را با احترام و ترس بر زبان می‌رانند اما هیچ کس از او چیزی نمی‌داند. تنها چیزی که از او شنیده ام آن است که سه سر و شش چشم دارد.”

پیرزن گفت: “آژیدهاک یکی از نوادگان گیومرد بود. می‌گویند بر کتف‌‌هایش مار‌‌هایی زهرآگین روییده‌اند و من خود در زمان‌‌های بسیار دور این مارها را بر شانه‌اش دیده‌ام. هرچند آنان را همچون جانورانی دست آموز یافتم، نه بخشی از بدنش. در مورد این که به راستی کیست، بسیار اندک می‌دانیم. از همان آغاز کسی درباره‌اش چیزی نمی‌دانست. حتی برخی او را دیوی مهیب می‌دانستند. پسر من که یکبار در نبردی با او رویارو شده بود، می‌گفت شباهتی بسیار با جم دارد. اما قدرتی اهریمنی در درونش موج می‌زند و حیله‌‌‌های جادوگرانه با خونش درآمیخته است. آژیدهاک کسی بود که با بیدار کردنِ ماری که در بطن زمین خفته بود، نظم گیتی را بر هم زد و مرز‌‌های خونیراس و سرزمین‌‌های پیرامونی را از هم گسست. او پیشاپیش سپاهی از دیوان و اشموغان به سرزمین میانی تاخت، ورن را به دام وسوسه ‌‌هایش فرو کشید و خیانتکاران بسیاری را به جبهه‌ی‌ خویش کشاند.

سوشیانس حس کرد خون به چهره‌اش دویده است. پرسید: “ورن؟ او که در زیبایی سرآمد همه‌ی‌ زندگان است؟ راست است که او از تبار اهوراهاست؟”

ارشتاد خنده‌ی‌ تلخی کرد و گفت: “نه، پسرم . او از اهوراها نیست. تبار او برای همگان در ابهام است. پدر او کسی است که هرگز راضی نخواهد شد نامش را پیش تو فاش کنم. همین قدر بدان که او ابتدا در میان اهورایان و آدمیان می‌زیست. اما آژیدهاک به قیمت بخشیدن چیزی که همواره آرزویش را داشت، او را به سپاه خویش ملحق کرد. ورن چنان زیبا بود که هیچ سلحشوری از میان آدمیان و اهوراها نمی‌توانست خود را راضی به نابود کردنش نماید. از این رو بی هماورد بود و خیلی از پهلوانان سپاه نور به دستش از میان رفتند. او خیلی زود به عنوان یکی از سرداران برگزیده‌ی‌ آژِدهاک جایگاهی بلندمرتبه یافت.”

سوشیانس گفت: “چگونه شد که جم نتوانست بر آژیدهاک چیره شود؟ مگر نگفتی که او بر کل گیتی حکمرانی داشت؟”

ارشتاد گفت: “آژیدهاک با وجود گمنام بودنش، توانست پشتیبانان قدرتمندی برای خود پیدا کند. تمام دیوان و اشموغانِ ساکن سرزمین‌‌های پیرامونی خونیراس به او پیوستند. جم که با فشار لشکریانِ خونخوار سرزمین‌‌های پیرامونی روبرو شده بود، از اهوراها یاری خواست. در این نبرد، آژیدهاک و سرداران شجاعش که همگی به جز ورن و اَشناویز دیو بودند، با جم و شش اهورایی که رهبری نیرو‌‌هایش را بر عهده داشتند، جنگیدند. جم که پایگاه خویش را در سیاوشگرد قرار داده بود، در برابر دروازه‌ی‌ شهری که زادگاه توست، در میانه‌ی‌ دریای پهناور فراخکرت و جنگل‌‌های انبوه، آنجا که آب‌‌های خلیج چی چَست بر ساحل موج می‌زند، پشت دیوار زرینِ با دشمنانش روبرو شد و به این ترتیب نبرد نخستین آغاز شد.

نبرد نخستین، هفت شب و هفت روز به طول انجامید. اهوراها و دیوها که عمر دراز خویش را به ازای وا نهادن کار گیتی به دست آدمیان و اشموغانِ کوتاه عمر به دست آورده بودند، پس از قدم نهادن به میدان نبرد و شکستن پیمان آغازینِ خود، قدرت باروری خویش را از دست دادند. از این رو وقتی در نبرد نخستین یکایک از پای افتادند، شمارشان به تدریج کمتر و کمتر شد، تا آن که آژیدهاک بر جم پیروزشد. یکی از سردارانش، دیوی به نام بوشاسپ، جم را با پیکانی زهرآگین زخمی کرد. جم از آن هنگام در خواب فرو رفت و سپاه آدمیان و اهوراها که سپهسالار خود را از دست داده بود، منهزم شد. شش اهورای بزرگ هریک به نفرینی گرفتار آمدند و در گوشه و کنار خونیراس پراکنده شدند. ارتش‌‌های عظیم اشموغان که سردارانی از دیوانِ باقی مانده رهبری‌شان می‌کردند، به خونیراس هجوم بردند و اهورا‌‌های آزاده را قتل عام کردند. سپهسالاران آژیدهاک، که نیرومندترینِ دیوان بودند بر شهر‌‌های بزرگ آدمیان چیره شدند و برای سه هزار سال حکومت ظلمت را بر آن سامان برقرار نمودند.

به این شکل بود که مرز‌‌های سرزمین میانی فرو ریخت و نیرو‌‌های تاریکی بر سپاهیان نور پیروز شدند. زمان، که تا آن روز بیکرانه بود، کرانمند شد. آدمیان برده‌ی‌ فاتحان شدند و اهورا‌‌های آزاده‌ی‌ اندکی که باقی مانده بودند، به جا‌‌های پرت و دور افتاده گریختند و برای سه هزار سال پنهانی به زندگی خویش ادامه دادند. خونیراس از آدمیان خالی شد و اشموغان تباهکار و دیوان بر آن حاکم شدند. به همین سبب بود که نژاد‌‌های آدمیان، که در سرزمین‌‌های بیرونی متواری شده بودند، گونه گونه شدند و زبان‌‌هایشان با هم متفاوت گشت. از آن به بعد مردمان زرین موی سیوا از فهم سخنان اهالی تنگ چشمِ آرزا عاجز ماندند و شترسواران ویدرفش و فیل بانانِ فردرفش به دو نژاد متمایز تقسیم شدند.

در همان روز‌‌های تاریک بود که من به آینده نگریستم و بازآمدن ناجی را در پایان زمان پیشگویی کردم. از آن هنگام همگان در واپسین شب‌‌های هر زمستان به آسمانِ غبارگرفته چشم می‌دوزند تا در درخشش گاه و بیگاه ستارگان بر پهنه‌اش نشانه‌‌‌های خیزش ناجی را تشخیص دهند. ناجی‌ای که بار دیگر نیرو‌‌های آدمیان و اهوراها را گرد خواهد آورد و ایشان را برای شکست پادشاه ظلمت رهبری خواهد کرد.”

سوشیانس گفت: “این ناجی کیست؟”

پیرزن نگاهی مهربانانه که رگه ‌‌هایی از نگاه مادرش را به یاد می‌آورد، به او انداخت و گفت: “روزی او را اسفندیارِ رویین تن می‌نامیدند، و روزی دیگر رستمِ پهلوان نامیده می‌شد. امروز، در پایان سومین هزاره، نام او سوشیانس است.”

سوشیانس پس از مکثی کوتاه، خنده را سر داد و گفت: “پس برای این بود که آمدن مرا انتظار می‌کشیدی؟ ولی مادرجان، من ناجی هیچکس نیستم. شمشیر سازِ بینوایی هستم که خانواده‌ام را دیوان کشته‌اند و از دستشان به جنگل پناه آورده‌ام. چگونه می‌پنداری من قادر به نجات دادن جهان باشم؟ منی که نتوانستم مادر و همسرم را نجات دهم و بی کمک وای جان خود را نیز نمی‌توانستم حفظ کنم؟”

ارشتاد گفت: “ناجی، مردی است به نام سوشیانس که در سیاوشگرد، در همان جایی که نبرد نخستین پایان یافت، زاده خواهد شد. نام پدرش را هیچکس نمی‌داند، و مادر و همسرش را دیوان می‌کشند. او کشنده‌ی‌ هیتاسپ، فرزند اکومن است. این چیز‌‌هایی است که من درباره‌ی‌ ناجی می‌دانم. خودت بگو، آیا این مشخصات با تو می‌خواند؟”

سوشیانس گفت: “از کجا معلوم که اینها مشخصات ناجی واقعی باشد؟ اصلا از کجا معلوم که ناجی‌ای در کار باشد؟ شاید کل ماجرا زاییده‌ی‌ امیدِ واهی شکست خوردگانی باشد که نمی‌خواسته اند چیرگی دشمنان خویش را باور کنند.”

پیرزن گفت: “اینها را من می‌گویم، و من داناترین غیبگو در میان اهوراها هستم. تو سوشیانس هستی، و قرار است گیتی را از نیرو‌‌های تاریکی پاکیزه سازی. زمان بیکرانه درهم شکسته، اهریمن بر گیتی چیره شده، و خدای باستانی خونیراس خفته است. کسی باید او را از خواب گران و طولانی‌اش بیدار کند. آن یک تن، تو هستی. تو باید جم را بیابی و سردارانش را بار دیگر گرد هم آوری. تنها در آن هنگام سپاهیان روشنایی بار دیگر بر زمین گام خواهند زد و نبردِ آخرین در خواهد گرفت.

این نبرد باید در نخستین روز بهار، در آن هنگام که درازای روز و شب برابر می‌شود، آغاز شود. تو هفت روز مهلت داری تا ماموریت بزرگ خویش را به انجام برسانی. شش روز و شش گاهان در برابر تو گسترده شده‌اند، که به هفتمین و آخرین بختِ نیرو‌‌های نور برای پیروزی منتهی می‌شود. در نوروز سومین هزاره پس از مرگ جمشید، امکان زایش زمان بیکرانه وجود خواهد داشت و هنگامه‌ی‌ بزرگی که فَرِشگََرد نامیده می‌شود برپا خواهد شد. این تویی که باید با درهم شکستن زمان کرانمند این امکان را به واقعیت تبدیل کنی.”

سوشیانس گفت: “و اگر نتوانم چه می‌شود؟ یا اگر در این نبرد هم دیوان پیروز شدند؟ جم در آن زمان که بر اریکه‌ی‌ قدرت بود نتوانست بر ایشان غلبه کند. از کجا معلوم من و متحدانی مشکوک بتوانیم چنین کنیم؟”

ارشتاد گفت: “چیزی بیش از نشستن براریکه‌ی‌ سلطنت برای پیروز شدن لازم است. این چیزی بود که آژیدهاک داشت، و تو هم باید داشته باشی.”

سوشیانس پرسید: “و آن چیست؟”

ارشتاد گفت: “شاید اراده‌ای آهنین یا خواستی نیرومند باشد. من نمی‌دانم. اما باید هنگامی که برای یافتن جم و هم پیمان شدن با اهوراهای باقی مانده مرزهای خونیراس را زیر پا می‌گذاری، بدان دست یابی.”

سوشیانس گفت: “و اگر چنین نشد چه؟ اگر من نتوانستم کلید پیروزی بر دیوان را به چنگ آورم چه می‌شود؟ شاید من نتوانم جم را پیدا کنم، یا اهوراهای باقی مانده در این چند هزاره مرده باشند. آن وقت چه؟ از کجا معلوم که ما پیروز شویم؟”

ارشتاد گفت: “من این را دیده‌ام. پیشگویی‌های من همواره درست از آب در می‌آید. زمانی که جم را یافتی و او را از خواب سه هزار ساله‌اش بیدار کردی، بار دیگر خدایی نیرومند بر زمین گام خواهد نهاد. او راهِ باطل کردن طلسمی که پسر مرا به سنگ تبدیل کرده را می‌داند.”

سوشیانس گفت: “یعنی می‌خواهی بگویی نریوسنگ، پسر تو، به سنگ تبدیل شده است؟”

مخاطبش اخم‌‌هایش را در هم کشید و گفت: “آری، نریوسنگِ نیرومند، بلند قامت‌ترین جنگجوی لشکر جم بود. او از دروازه‌‌‌های سیاوشگرد پاسداری می‌کرد. تا آن که ناگهیسِ کمانگیر، مادینه دیوی از سپاه آژیدهاک، تیری طلسم شده را بر او زد. پسرم در اثر آن به تندیسی سنگی تبدیل شد.”

سوشیانس با حیرت گفت: “یعنی آن پیکره‌ی‌ غول آسای کنار دروازه‌ی‌ شهر خودِ پسر توست؟ اما درازای قد او بیش از صد برابر یک پهلوانِ بلند بالاست.”

پیرزن لبخندی غمگینانه زد و گفت: “اهوراها و دیوها برخلاف آدمیان و اشموغان که کمابیش به همنوعانشان شباهت دارند، خیلی با هم فرق می‌کردند. شکل من و وای تو را به اشتباه نیندازد. اهوراها از زمانی که از نبرد میان خیر و شر کناره گرفتند و همچون آدمیان به وضعیت موجود رضایت دادند، رو به زوال رفتند و از این رو چنین به آدمیان شبیه شدند. اهورا‌‌های جهان کهن، آنان که در زمان بیکرانه می‌زیستند، موجوداتی غول آسا و باشکوه بودند. فرزند من نریوسنگ در هنر باستانیِ تغییر شکل استاد بود. به همین دلیل هم در هنگام نبرد آ؛آزین همچون غولی شکست ناپذیر گام به میدان نهاد. او همچنین دارنده‌ی خروشِ جادویی بود. تو باید جم را بیابی. او راه باطل کردن طلسم نریوسنگ را می‌داند. وقتی نریوسنگ از طلسم خویش رها شود، قالب سنگی خویش را رها خواهد کرد و نعره‌ای خواهد کشید. اهوراها و آدمیان باقی مانده در جبهه‌ی‌ روشنایی با شنیدن صدای او گرد هم جمع خواهند شد. آنگاه فَرِشگَرد فرا خواهد رسید و نبرد واپسین شروع می‌شود. شاید این بار قدرت‌‌های نیک پیروز شوند و پهلوانان سرِ مار بزرگ، آن پرورده‌ی‌ مهیب آژیدهاک را به وَجرَه فرو کوبند.”

سوشیانس گفت: “اما من هیچ چیز در مورد این موجوداتی که می‌گویی نمی‌دانم. درباره‌ی‌ مار بزرگ جز قصه‌‌‌هایی از خنیاگران نشنیده‌ام و اولین بار است که اسم وجره به گوشم می‌خورد. نبرد نیرو‌‌های روشنایی و تاریکی برایم معنای چندانی ندارد. تنها به دنبال راهی برای انتقام کشیدن از قاتلان مادر و همسرم می‌گردم. هماوردی با سلاطینی مانند آژیدهاک و یاری به خدایانی خفته مانند جم از عهده‌ی‌ من خارج است. من انسانی فروتن و ساده هستم که حتی نام پدرم را نمی‌دانم.”

پیرزن گفت: “تو همان چیزی هستی که فکر می‌کنی هستی، نه بیشتر و نه کمتر. اگر می‌خواهی بدانی چه هستی، باید به سوی خاور بروی. بازوبندی که حمل می‌کنی، تو را به نزد پدرت راهنمایی خواهد کرد.”

سوشیانس از این که ارشتاد ماجرای بازوبندش را می‌داند یکه خورد و گفت: “منظورت چیست؟ تو پدر مرا می‌شناسی؟”

گفت: “شناختن پدرت، وظیفه‌ی‌ توست، نه من. من فقط می‌دانم که برای یافتنش باید به سوی خاور زمین بروی. در همین مسیر جم را خواهی یافت، و در همین راه با سرنوشت خویش روبرو خواهی شد.”

سوشیانس گفت: “چشم انداز نبردی که پیش رویم ترسیم کرده ای، سخت تیره و مبهم است. من نمی‌دانم به کجا باید بروم، کسانی را که باید بیدار کنم و اهورا‌‌هایی را که باید نجات دهم نمی‌شناسم. من حتی خود را نمی‌شناسم و نام پدرم را نمی‌دانم. به قدرت خویش و توانایی‌‌‌هایم برای بر عهده گرفتن چنین نقش عظیمی شک دارم، و حتی در این که بخواهم در این جنگ بزرگ شرکت کنم تردید دارم. چگونه ممکن است پیروز شوم؟ چگونه ممکن است سرنوشت جهان به تلاش همچون منی وابسته باشد؟”

ارشتاد گفت: “چرخش کیهانِ پرعظمت همواره توسط رخداد‌‌هایی کوچک و انتخاب‌‌هایی شخصی شکل می‌گیرد. پس از بزرگی آنچه که بر عهده‌ات قرار گرفته نترس. در مورد قدرت خویش هم تردید نداشته باش. تو همانقدر که به خویش باور داری، نیرومند هستی.”

سوشیانس گفت: “چگونه می‌توانم تردید نداشته باشم؟ من که عمری شمشیر می‌ساختم، امروز حتی سلاحی ندارم تا از خویش دفاع کنم. چگونه می‌توانم مدافع آرمان‌‌های نبردی سه هزار ساله باشم؟”

ارشتاد به سویش خم شد و در حالی که به چشمانش خیره شده بود گفت: “تو چاره‌ی‌ دیگری نداری. تو در میانه‌ی‌ میدان جنگی بزرگ زاده شده‌ای، امروز بی طرف ماندن امکان ندارد. بی‌طرف‌‌های این معرکه، قرنهاست که مرده‌اند. تو بخشی از این نبرد سه هزار ساله هستی. زاده شدن در سیاوشگرد در پایان تاریخ را تو برنگزیده‌ای، پس سعی کن آنچه را که با این زایش به دست آورده‌ای، از کف ندهی. می‌توانی جهان را انتخاب نکنی، اما به یاد داشته باش که جهان تو را انتخاب کرده است. زمان زیستن آسوده و بی‌حاصل نزد مادر و همسرت به سر رسیده است. دیگر مجالی برای تکرار کردنِ زندگی پیش پا افتاده و بی اهمیتی که داشتی را نداری. تو از متن ساده‌لوحانه و بی معنای زندگی آدمیان سیاوشگرد کنده شده‌ای، تلاش کن تا متن خودت را خوب بنویسی، چنان که شایسته‌ی‌ سرود‌‌های خنیاگرانِ آینده باشد.”

سوشیانس گفت: “و اگر نتوانستم چه؟ یا اگر نخواستم؟”

ارشتاد ناامیدانه گفت: “آنگاه از میان خواهی رفت، و ارتش روشنایی نیز به همراهت نابود خواهد شد. تو در قماری درگیر شده‌ای که تمام زندگان و مردگان در آن سهم دارند. می‌توانی نخواهی و نتوانی، می‌توانی ببازی، اما نمی‌توانی از بازی کناره بگیری.”

سوشیانس پرسید: “حالا می‌گویی چه کنم؟”

ارشتاد گفت: “جنگل در شب هنگام خطرهای ناشناخته‌ی‌ بسیاری دارد و تو نیز خسته‌ای. نیمی از امشب را در همین غار بخواب و بار دیگر نیروی از دست رفته‌ات را به دست بیاور. درست در نیمه‌ی‌ امشب، خروسی خواهد خواند. اگر با صدای آن بیدار شوی، فرصت خواهی داشت تا راه خویش را به سوی خاورزمین در پیش بگیری. از گردنه‌ی‌ هارابورز بالا برو و از فراز یال‌‌های برف پوشِ کوه بگذر. وقتی از رود سرخِ چهرومیان بگذری و از سرزمین سیوا عبور کنی، از تعقیب سربازان اکومن در امان خواهی بود. پس از آن در مرز‌‌های سرزمین وروبرشان قرار خواهی داشت و باید بقیه‌ی‌ مسیرت را از آنجا دنبال کنی. اگر خواب بمانی یا به هر دلیلی، دیرتر از نیمه شب حرکت کنی، سحرگاه فردا اسیر سربازان اکومن خواهی بود. این چیزی است که من در آینده می‌بینم.”

ارشتاد با گفتن این سخنان برخاست و به سکوی کنار آتش اشاره کرد. آنگاه در حالی که به سوی اعماق تاریک غار گام برمی داشت گفت: “شاید ما یکدیگر را بعد از این نبینیم. اگر پیروز شوی، بار دیگر در هنگامه‌ی‌ واپسین نبرد مرا خواهی دید. اگر چنین نشد، بدرود.”

سوشیانس از سایه‌ی‌ دور شونده‌ی‌ پیرزن بابت محبت‌‌هایش تشکر کرد. وقتی ارشتاد در ظلمت انتهای غار گم شد، با ذهنی آشفته و خسته بر سکوی سنگی دراز کشید و نگران از آن که صدای خروس کِی برخواهد خاست، کوشید تا از عمیق شدن خوابش جلوگیری کند. سوشیانس چشمانش را بست، و ناگهان صدای خواندن خروس را شنید. مثل این بود که جز برای لحظه‌ای چشم بر هم نگذاشته باشد. از بستر برخاست.

سیاهی دهانه‌ی‌ غار مانند مردمک چشمی عظیم بر او خیره مانده بود. بر خلاف خواسته‌اش، به خوابی چنان عمیق فرو رفته بود که حتی رویاهایش را هم به یاد نمی‌آورد. خروس بار دیگر خواند. سوشیانس از سکوی سنگی پایین آمد. پای پوش‌‌هایش را بر پا محکم کرد و سرانگشتش را بر نگین بازوبند کشید. صافی نگین سرخ را لمس کرد و از گرمای امن غار به خنکای صبحگاهی جنگل قدم نهاد. به گوشه‌ای از افق که رنگش روشنتر از تیرگی آسمان بود نگریست و بدان سو پیش رفت. از ماهیت نبردی که آغاز شده بود چیزی نمی‌دانست، اما تصمیم داشت پیروز شود.

چنان که ارشتاد گفته بود، مستقیم در راستای شرق پیش رفت. برای این که از برخورد با مزدوران اکومن بپرهیزد، ترجیح داد اندرز پیرزن را بپذیرد واز روی کوه به حرکت خود ادامه دهد. پس صخره‌های پیرامون غار ارشتاد را تا بلندای قله‌ای سپیدپوش پیمود. آنگاه راه خود را بر یال کوه پی گرفت. صعود کردن تا آن ارتفاع چند ساعتی از وقتش را گرفت. وقتی بر دوش کوهها مسیر خود را می‌سنجید، نخستین نشانه‌های روز ظاهر شده بود و خورشید از پشت افق تیره‌ی‌ شرق بر جنگل سبز زیر پایش دامن می‌کشید. از دور دستها می‌توانست سیاوشگرد را ببیند که مانند جانور سپیدی بر کرانه‌ی‌ فراخکرتِ خاکستری نشسته است. برج و باروهای مرمرین شهر از آن فاصله درست دیده نمی‌شد و از پیکر غول‌آسای نریوسنگ جز شبحی مبهم به چشم نمی‌آمد. از فاصله‌ی‌ زیادی که با شهر زادگاهش گرفته بود، دریافت که وای او را مسافتی دراز جا به جا کرده است. بعید به نظر می‌رسید که اشموغان به این زودی‌ها بتوانند به این بخش از کوهستان برسند.

راهی که در پیش گرفته بود، به تدریج پهنتر شد، تا آن که به دشتی مرتفع و پهناور رسید که بر بلندای هارابورز قرارگرفته بود. دیواره‌ی‌ سنگی عظیمی کناره‌ی‌ این دشت کوهستانی را به جنگل‌‌های زیر پایش می‌پیوست. سوشیانس به زیر پایش نگریست و کوشید ارتفاع دیواره‌ی‌ صخره‌ای را تخمین بزند. دیواره با تنه‌ی‌ لخت و عمودی‌اش، با درختانی کج و معوج و جان سخت که همچون خال‌‌هایی پراکنده بر سینه‌اش روییده بودند، از چند قدمی‌اش شروع می‌شد و آن دوردستها به سرزمین‌‌های پستِ حاشیه‌ی‌ دریای فراخکرت می‌رسید. سوشیانس ارتفاع دیواره را حدود پنج فرسنگ تخمین زد. هرگز از مکانی چنین بلند به زیر پای خویش ننگریسته بود.

راه خود را به داخل دشت ادامه داد. دشت از علف‌‌هایی بلند و سرسبز پوشیده شده بود. در جای جای آن اثر چرای دامها دیده می‌شد و معلوم بود که گذار چوپانان به آن حوالی می‌افتد. از دور دستها صدای پارس سگها به گوش می‌رسید. ممکن بود این صدا به گله‌ی‌ چوپانانی که در این منطقه می‌زیستند مربوط باشد. در این صورت، اگر بخت یارش می بود و از گله‌‌‌های سگ وحشی خبری نمی‌شد، می‌توانست از آنها کمک بگیرد. پای افزار‌‌هایش به همین زودی شکافته و پاره شده بود و گرسنگی و تشنگی رمقش را کشیده بود.

به سوی صدای پارس سگها پیش رفت و در میانه‌ی‌ دشت با نخستین نشانه‌‌‌های چوپانانی که دنبالشان می‌گشت روبرو شد. گله‌ای بزرگ که چند صد گوسفند و اسب را در بر می‌گرفت، در زمینه‌ی‌ پهناور دشت به چرا مشغول بود. وقتی که می‌گذشت، تنها نگاهش می‌کردند و به نظر نمی‌رسید ترسیده باشند.

ناگهان صدای پارس سگها از همه سو برخاست. سه سگ قوی هیکل و سفید رنگ از سه طرف به سویش هجوم آوردند و در حالی که به شدت پارس می‌کردند، راه را بر او بستند. سوشیانس که جز مشت‌‌هایش سلاحی نداشت و رمق دویدن و فرار کردن را هم درخود نمی‌دید. ترجیح داد بر جای خود بایستد. می‌دانست سگ‌‌های گله اهلی هستند و اگر احساس نکنند با گله دزدی روبرو شده اند، حمله نمی‌کنند.

سگها، اما، انگار که تجربه‌ی‌ زیادی در برخورد با آدمیان نداشتند و او را همتای نوعی گرگ خطرناک تلقی می‌کردند. آرام از سه جهت به سویش پیشروی می‌کردند و دندان‌‌های تیزشان را نشان می‌دادند و می‌غریدند. سوشیانس با آرامی بر جای خود ایستاد و منتظر ماند تا اگر سگها برای دریدنش پیش آمدند، با باقی مانده‌ی‌ توانش بدود و فرار کند. اما ناگهان پارس سگها با صدای دیگری در آمیخت. صدای نیرومند و بم مردی از میان گرگ و میش دشت گفت: “ولش کنید. دزد نیست.”

سگها، انگار که این سخن را فهمیده باشند، ناگهان سکوت کردند و از اطرافش پراکنده شدند. سوشیانس به طرفی که صدا از آن آمده بود برگشت و خود را با مردی بلند قامت روبرو دید.

مرد، پوستینی از پشم گوسفند بر تن داشت و عصایی بزرگ را در مشت می‌فشرد. چشمانش در زمینه‌ی‌ چهره‌ی‌ پرمویش مثل دو نورافکن می‌درخشیدند. مو‌‌های بلند و ریش‌‌های انبوهش آشفته و خاک آلود بود و بدن تنومند و عضلانی‌اش را چوقایی خشن پوشانده بود. کلاه نمدی کوچکی بر سر داشت.

سوشیانس گفت: “درود بر تو.”

چوپان با نگاهی کنجکاوانه او را برانداز کرد و گفت: “درود بر تو،‌ای رهگذر تنها. مدت‌‌های درازی است که آدمیزادی از این دشت نگذشته است. قیافه ات به اشموغانِ گله دزد و دیوانِ راهزن نمی‌خورد. کیستی و برای چه به این مرتع آمده ای؟”

سوشیانس گفت: “من سوشیانس نام دارم، سوشیانس از سیاوشگرد.”

کمی مکث کرد. نام زادگاهش در گوش خودش طنینی ناآشنا داشت. انگار هنوز باورش نمی‌شد که زندگی آسوده و بی‌دغدغه‌ی‌ گذشته‌اش را برای همیشه از کف داده است.

چوپان زیر لب تکرار کرد: “سوشیانس از سیاوشگرد…”

آنگاه پرسید: “ساکنان سیاوشگرد در این حوالی گردش نمی‌کنند. بگو ببینم چه شده که گذارت به این منطقه افتاده است؟ بی سلاح و بی توشه، چنین می‌نماید که گم شده باشی.”

سوشیانس گفت: “آری، به تعبیری گم شده‌ام.”

چوپان بی مقدمه خندید و دستش را به سویش دراز کرد و محکم با او دست داد. بعد گفت: “همه‌ی‌ ما به شکلی گم شده ایم. من وِهومن هستم. بیا و نهار را مهمان من باش. هرچند خواهی دید که امکانات زیادی برای پذیرایی از مهمانان خویش ندارم.”

سوشیانس که خود را مردی قوی پنجه می‌دانست، از فشار انگشتان وهومن بر انگشتانش جا خورد و همراه او به سوی سیاه چادری پیش رفت که در میانه‌ی‌ گله قرار داشت. وهومن چند کنده‌ی‌ چوبی را در اجاق سنگی کوچکی که مقابل کلبه درست کرده بود ریخت و خاکستر‌‌هایی را که در اجاق بود به هم زد و چند بار با سر و صدا بر آن دمید. بالاخره خاشاکی که بر خاکستر ریخته بود آتش گرفت و خیلی زود شعله‌‌‌های کمرنگ آن به آتشی گرم و دلپذیر تبدیل شد. وهومن کاسه‌ای شیر و تکه‌ای پنیر سخت و زرد رنگ از داخل چادرش آورد و با کمی نان چاشتی مختصر تدارک دید. آنگاه در کنار سوشیانس بر سنگی کنار آتش نشست و گفت: “پس گفتی نامت سوشیانس است؟ اسمی عجیب داری. نمی‌دانستم مردان سیاوشگرد هنوز فرزندانشان را با این اسم می‌نامند.”

سوشیانس گفت: “این نام را مادرم بر من گذاشته است. پدرم، را… هرگز ندیده‌ام.”

وهومن با چشمان درخشانش نگاهی تند به او انداخت و گفت: “آه، پس تو پدرت را از دست داده ای؟

سوشیانس که چهره‌اش از شرم برافروخته شده بود، گفت: “نه، درباره‌اش هیچ نمی‌دانم. گویا پیش از به دنیا آمدن من، مادرم را ترک کرده باشد.”

وهومن زیر لب گفت: “چقدر عجیب.”

نگاه نگاهش را به آتش دوخت و در فکر و خیال فرو رفت. نور سرخ آتش بر چهره‌ی‌ مردانه‌اش می‌رقصید و حلقه‌های موی بلندش را که با ریش انبوه و پیچ در پیچش در هم آمیخته بود را رنگ می‌زد. سوشیانس در فکر بود که چه چیزِ پدر نداشتن به نظر این چوپان نیمه وحشی چنین عجیب می‌آید، که با پرسشی غیرمنتظره روبرو شد.

وهومن گفت: “از دست سربازان اکومن می‌گریزی؟”

سوشیانس شگفت زده گفت: “آری. گویا خبرها در کوه و جنگل سریعتر از کوچه‌های سیاوشگرد جا به جا می‌شوند. از کجا می‌دانی که در حال گریختن از دست او هستم؟”

وهومن که همچنان به آتش خیره مانده بود، گفت: “حدس زدم.”

آنگاه حرفی غریبتر را بر زبان راند: “قرنهاست که او را ندیده‌ام. فکر می‌کنم تغییر زیادی نکرده باشد. اینطور نیست؟”

سوشیانس پرسید: “از چه کسی حرف می‌زنی؟”

وهومن گفت: “اکومن را می‌گویم. قرنهاست او را ندیده‌ام. نمی‌دانم حالا چه شکلی شده است؟ مثل اشموغانی که به ثروت و دولتمندی می‌رسند چاق و فربه شده، یا هنوز همان دیوِ چالاک و نیرومندِ قدیمی است؟”

سوشیانس به چهره‌ی‌ وهومن خیره شد و خودش هم از حدسی که زده بود به خنده افتاد. آنگاه گفت: “بگو ببینم، چوپانِ جوان، تو آنچه که می‌نماید نیستی، مگر نه؟”

وهومن بالاخره نگاهش را از آتش برگرفت و گفت: “می‌بینی که چوپان هستم. اما چنان که می‌پنداری جوان نیستم.”

سوشیانس به افق خیره شد. آنگاه آهی کشید و گفت: “سی سال در سیاوشگرد همچون احمقها زندگی کردم. مانند همگان قصه‌های کهن را از بزرگترهایم شنیدم و بی آن که جدی‌شان بگیرم، سودای روزی را در سر می‌پختم که برای فرزندانم بازگویشان کنم. بی خبر از آن که این قصه‌های باستانی و افسانه‌آمیز، در گوشه و کنار این جهان پهناور، به شکلی باورنکردنی واقعیت دارند.”

وهومن لبخندی زد و گفت: “آری، بسیاری از این قصه‌ها واقعیت دارند.”

سوشیانس گفت: “من تا دیروز گمان می‌کردم اهوراها موجوداتی خیالی هستند که خنیاگران برای سرگرم کردن مخاطبانشان آنها را آفریده‌اند. در فاصله‌ی‌ این دو روزِ پرماجرا با دو اهورا برخورد کرده ام، و شک دارم که از تو این را بپرسم، ‌ای چوپان، آیا تو سومی‌شان هستی؟”

وهومن کمی مکث کرد و آنگاه گفت: “آری، ‌ای آدمیزادِ ماجراجو، من نیز از نسل پرافتخار اهوراها هستم. نسلی شکست خورده و از یاد رفته. انتظار نداشتم پس از زمانی چنین دراز، کسی نام اهوراها را به یاد بیاورد. رهگذرانی که هر چند سال یکبار از اینجا می‌گذرند، یا اشموغانی دزد و شکم باره‌اند و یا دیوهایی سرگردان. آدمیانِ بازرگان هرگز از این سو نمی‌گذرند. از این روست که از دیدنت چنین حیرت کرده‌ام. زمانی بسیار طولانی از آخرین باری که نام اهوراها را شنیده‌ام، می‌گذرد.”

سوشیانس پرسید: “تو به راستی کیستی؟ چگونه است که اهورایی جاویدان و نیرومند در مرتعی چنین دور افتاده چوپانی می‌کند؟”

وهومن گفت: “نامم را به تو گفتم. من یکی از سرداران برگزیده‌ی‌ جم بودم. اگر به راستی دو اهورای دیگر را ملاقات کرده باشی، چیزهایی درباره‌ی‌ جم و نبرد نخستین برایت تعریف کردهاند. سه هزاره است که این تنها خاطره‌ی‌ ارزشمند ما اهوراها محسوب می‌شود، و روز به روز شمار کسانی که تمایلی به شنیدن این داستان داشته باشند کمتر می‌شود. پیش از آن که داستان خود را برایت بگویم، از کسانی که دیده‌ای برایم تعریف کن. از آن روزی که شکست خورده و زخمی به این مرتع پناه آوردم، هیچ اهورای دیگری را ندیده‌ام. برایم تعریف کن. چه کسانی را دیده‌ای و وضع و روزشان چگونه بود؟”

سوشیانس گفت: “نخستین کسی که دیدم، پیرمرد مهربانی به نام وای بود که مرا از چنگ سربازان اکومن نجات داد.”

وهومن ابرو در هم کشید و گفت: “وای از اهوراها نیست. او موجود بی اصل و نسبی است که کهنسالی‌اش را بهانه‌ی‌ دیوانه‌بازی‌هایش قرار می‌دهد. سخت از او نفرت دارم و نمی‌خواهم در موردش چیزی بشنوم. تو با خطرناکترین و منفورترین موجود از میان وابستگان به اهوراها برخورد کرده‌ای. با این سابقه، امیدوارم دومین کسی که دیده ای، مهرِ خائن نبوده باشد.”

سوشیانس شگفت زده گفت: “نه، از مهر جز نامی نشنیده‌ام. اما مادرم همواره او را بزرگ می‌داشت. تا به حال نشنیده بودم کسی او را خائن بنامد.”

وهومن گفت: “او نیز به ما خیانت کرد، اما با دلایلی متفاوت با وای. خوب، نگفتی دیگر کدام یک از اهوراها را دیده ای.”

سوشیانس گفت: “دومین کسی که دیدم پیرزنی بود که خود را مادر نریوسنگ می‌دانست، و مدعی بود که تندیس غول پیکرِ جلوی سیاوشگرد فرزند سنگ شده‌اش است.”

وهومن خندید و گفت: “و تو سخنانش را باور نکردی؟ ارشتاد بانویی سخت محترم است و از خردمندترین اهوراهاست. خوشحالم که هنوز زنده است. آنچه که به تو گفته راست است. نریوسنگ، دوست نزدیک من و دلاورترین پیاده‌ی‌ سپاه جم بود. پیش از نبرد بزرگ در همسایگی من، در کرانه‌ی‌ خلیج سدویس زندگی می‌کرد. ما زندگی آسوده و آرامی داشتیم، تا آن که مار بزرگ در شکم زمین به جنبش درآمد و آژیدهاک بر زمین چیره شد. در آن هنگام بود که دوستم نریوسنگ به نفرین ناگهیس دچار شد و گوشت و استخوانش به سنگی سخت تبدیل شد.”

سوشیانس با علاقه او نگاه کرد و پرسید: “پس این داستانی که درباره‌ی‌ نبرد نخستین می‌گویند راست است؟ تو خود در آنجا بودهای؟”

وهومن به تلخی لبخند زد: آری. من نیز به همراه دلاورانی نامدار در آنجا بودم تا طعم شکست را بچشم و تباهی جهان را به چشم ببینم. به گوسفندان و سیاه چادرم نگاه کن، این غنیمتی است که از نبرد نخستین برده‌ام.”

سوشیانس گفت: “اگر به راستی از سرداران برگزیده‌ی‌ جم هستی، چرا در این زمان دراز برای یافتن و بیدار کردنش هیچ کاری نکرده‌ای؟ چرا با دیوان و اشموغان نمی‌جنگی؟ انزوایت در این کوهستانِ آرام به نفرینی می‌ماند.”

وهومن غرید: “وحشتناک ترین نفرین شکست و ناامیدی است. تو عمری کوتاه‌تر از آن داری که این را درک کنی. شکست، بدان معناست که هزاران سال در گوشه‌ای درانتظار بنشینی و هیچ چیز از هیچکس نشنوی. ما شکست خوردهایم، آدمیزاد، می‌دانی این به چه معناست؟ یعنی محکومیم که تا ابد در همین انزوای سیاه بنشینیم و تباه شدن گیتی به دست دیوان و اشموغان را ببینیم.”

سوشیانس برآشفته گفت: “دلیل این تلخکامی‌ات را نمی‌فهمم. من دیروز هرآنکس را که دوست می‌داشتم به ظالمانه‌ترین شکلِ از دست دادم. اما مانند تو خود را شکست خورده نمی‌یابم. حدس می‌زنم در نبرد با سپاه اکومن و دیوان دیگر کشته شوم و کامیابی را بسیار از خود دور می‌بینم، اما مانند تو ننگِ گوشه نشینی و بی تفاوتی را به جان نمی‌خرم. هیچ نمی فهمم چرا در این سه هزار سالِ تاریک هیچ نکرده ای؟”

وهومن گفت: “تو معنای شکست را نمی‌دانی. اگر همان باشی که پیشگویان باستانی می‌گویند، تنها مادر و خواهری را از دست داده‌ای. لرزیدن زمین در زیر گام‌‌های هزاران هزار جنگجو را حس نکرده‌ای و نمناک شدنِ یک دشت از خون دلاورانی را ندیده‌ای که دوستانت هستند. خویشاوندانت یک به یک در کنارت به خاک نیفتاده اند و پادشاهت آماج تیر جادوگران نشده است. تو از شکست هیچ نمی‌دانی. از این روست که چنین پرشورمی‌نمایی. لابد ارشتاد برایت از داستان ناجی گفته است و این حرفها را زیاد جدی گرفته‌ای.”

سوشیانس گفت: “من نمی‌دانم قصه‌های گذشتگان چقدر حقیقت دارد. راستش را بخواهی به هیچ افسانه‌ای باور ندارم. تنها می‌دانم که از اکومن و دیوان کینه‌ای سخت به دل دارم و حس می‌کنم تنها یا یافتن پدرم می‌توانم قدرت لازم برای انتقام کشیدن از ایشان را به دست آورم. از ناجی‌ای که می‌گویند، هیچ نمی‌دانم. تنها می‌دانم که مردی داغدار و خشمگین هستم. برای نجات دادن جهان نیست که سیاوشگرد را ترک کرده و سرگردان شده ام، که برای گرفتن انتقام است.”

وهومن گفت: “واقع‌بین‌تر از آنچه فکر می‌کردم هستی. من نیز داستان ناجی را هرگز جدی نگرفتم. پس از پایان نبرد نخستین، وقتی ارشتاد پیشگویی کرد که در پایان نخستین هزاره ناجی قیام خواهد کرد، همه‌ی‌ ما امیدوار شدیم. چرا که فکر می‌کردیم اسفندیار دلاور، از سرداران جم، همان ناجی است. همه‌ی‌ ما او را از نزدیک می‌شناختیم و می‌دانستیم که نیرومندترین متحد سپاه نور است. با این وجود اسفندیار سفرِ بی بازگشتی را برای یافتن جم آغاز کرد و از چشمها ناپدید شد و به افسانه‌ها پیوست. ارشتاد در پایان دومین هزاره هم به جنگجوی نیرومندی به نام رستم چشم امید داشت، اما او نیز به دست شاه تاریکی کشته شد و امیدهای ما را از میان برد.”

سوشیانس گفت: “پس دو ناجی پیش از این وجود داشته‌اند.”

وهومن با تاکید گفت: “دو تن از هزاران کسی که خود را ناجی خوانده‌اند، به گفته‌ی‌ ارشتاد راستین بوده‌اند. اما همه‌ی‌ ایشان شکست خوردند و از میان رفتند. از این رو گمان می‌کنم ناجی، قصه‌ای باشد که آن بانوی سالخورده برای دلداری دادن به شکست خوردگان ساخته و پراکنده باشد. من بارقه‌ای از امید و نجات در هیچ کجا نمی‌بینم. گیتی در ظلمت فرو رفته و افق روشن سخت دور است. معجزه‌ای باید شوکت از دست رفته را به آدمیان و اهوراها بازگرداند، و من به معجزه باور ندارم.”

سوشیانس گفت: “من نیز به معجزه‌ای جز خود دل نبسته‌ام. اما قصد ندارم تا آخرین حد توانم برای انتقام گرفتن از دیوان بکوشم. هرچند امید چندانی به تغییر دادنِ نظم حاکم بر گیتی ندارم. اما هرگز مانند تو ننگِ در انزوا پوسیدن را نمی‌پذیرم.”

وهومن گفت: “آدمیزادی جوان و بی تجربه هستی. اگر قرنها برای پیروزی می‌جنگیدی و شکست می‌خوردی، فن پذیرفتن شکست را نیز می‌آموختی.”

سوشیانس به چشمان درخشان چوپان خیره شد و گفت: “خرسندم که عمری چنان دراز ندارم تا چنین چیزی را بیاموزم. یک چیز را به من بگو، ‌ای اهورای ناامید. اگر حرف‌‌های ارشتاد راست باشد چه؟ اگر به راستی سپاهی برای نبرد با آژیدهاک و دیوان گرد هم آیند، به آن خواهی پیوست؟”

وهومن زهرخندی زد و گفت: “در چند قرنی که پس از نبرد نخستین گذشت، دهها بار دیده‌ام که سپاهیانی برای نبرد با آژیدهاک گسیل شده‌اند. از فراز این کوهها، نعره‌ی‌ دلاوران بسیاری را شنیده‌ام که پس از شکست خوردن به دست اکومن عذاب می‌دیدند و وای بدذات ناله ‌‌هایشان را در مشت باد برایم به ارمغان می‌آورد. نه، من به هیچ سپاهی نمی‌پیوندم. مگر آن که دلیلی قاطع بر راستی معجزه‌ای که پیشگویان می‌گویند، به دست آورم.”

سوشیانس پرسید: “و کدام دلیل است که می‌تواند چنین قاطع باشد؟”

وهومن به آتش خیره شد و گفت: “نریوسنگ را دیده‌ای؟ پیکر مرمرینش را خزه پوشانده و پرندگان در گوشه و کنار پولک‌‌های زرهش لانه کرده‌اند. اگر چنان که می‌گویند، نریوسنگ برای فراخواندن سپاهیان نور فریاد برآوَرَد، به او پاسخ خواهم داد.”

پس از رد و بدل شدن این گفتارها، دیگر هیچ نگفتند. سوشیانس کمی شیر گرم گوسفند و نان تازه خورد. هنگامی که وهومن از پهلویش برخاست و به سوی سیاه چادرش رفت، همچنان بر جای خویش باقی ماند و به شعله‌‌‌های آتش خیره شد. پس از گذرِ ساعتی، به خود آمد. انگار می‌توانست موجِ گسترنده و تیزپای نوروز با ببیند که به سویش پیش می‌تاخت. گفتار ارشتاد که او را به شتاب توصیه می‌کرد، بار دیگر در خاطرش طنین ‌انداخت.

وقتی دید خبری از وهومن نیست، برخاست. مردد بود که به جستجوی او بپردازد یا بدون بدرود گفتن راه خویش را در پیش گیرد. اما در همین هنگام میزبانش را دید. اسبی کهر را برایش زین کرده بود و خورجینش را با گوشت نمک سود شده و نان و پنیر پر کرده بود. آنچه سپاس سوشیانس را از همه بیشتر برانگیخت، یک جفت پای پوش چرمینِ محکم و خنجری با دسته‌ی‌ شاخی بود.

وهومن راهی را که می‌بایست می‌پیمود، به او نشان داد. راهی که در افق خاوری گم می‌شد. سوشیانس توانست در مرز‌‌های فلات کوهستانی رگه‌ی‌ عقیقینِ رودخانه‌ی‌ چهرومیان را ببیند که مانند آذرخشی سرخ و منجمد می‌درخشید. رودی که می‌گفتند زهرابه‌ی‌ دندان مار بزرگ در بسترش جریان دارد و مشهور بود که هیچکس قادر به عبور از آن نیست. چهرومیان مرز سرزمین سیوا با وروبرشان بود. همچون ماری خونین بر گُرده‌ی‌ هارابورزِ بلند سوار می‌شد و دره‌هایی بسیار در سینه‌ی‌ چاک خورده‌ی‌ کوه پدید می‌آورد. آنگاه به سرزمین زرین خونیراس وارد می‌شد و در آستانه‌ی‌ خاک بارورش از راه دره‌ای بسیار عمیق به جهان زیرین می‌ریخت، تا سرزمین‌‌های تاریکی مردگان را با موج‌‌های تلخ خویش آبیاری کند.

وهومن چندین حلقه‌ی‌ طلا را از پرِ شالش بیرون آورد و آنها را با نخی به هم بست و به سوشیانس داد تا اگر لازم شد با آنها خدمت آدمیان را خریداری کند. سپس نشانی جایگاهی بر کناره‌ی‌ چهرومیان را به او داد که قایق‌‌های بومیانِ سرزمین‌‌های شمالی در آن پهلو می‌گرفتند و مسافران را از عرض رودخانه رد می‌کردند. سوشیانس از کمک‌‌های اهورای چوپان سپاسگذاری کرد و برای دومین بار در عمرش بر زین اسبی که به خودش تعلق نداشت، نشست و راه خاور را در پیش گرفت. وهومن، با چشمانی که می‌کوشید جرقه‌‌‌های امید را در دلش پنهان کند، آنقدر از پشت سر او را نگریست تا در افق گم شد.

اسب، راهوار بود و در زمانی کوتاه او را تا کرانه‌ی‌ چهرومیان پیش برد. رودی سرخ، که برای بسیاری از مردم سیاوشگرد مرز‌ِ جهانِ شناخته شده‌شان بود. گذشته از دیوهایی که سراسر زمین را با لشکریان زرهپوش‌شان زیر پا می‌گذاشتند، نشنیده بود کسی از ساکنان سیاوشگرد از آن حدود فراتر رفته باشد. سرزمین سیوا، با دشت‌‌های پهناور و گرم و پردرختش در اینجا به پایان می‌رسید و در آنسوی چهرومیان جای خود را به سرزمین وحشی و سردسیر وروبرشان می‌داد. مردمان چابک و سپید پوستی که در سیوا می‌زیستند، از این پس جای خود را به مردمانی درشت اندام و بور، با بینی پهن و لب‌‌های کلفت می‌دادند. مردمی که یکی دو بار بازرگانانشان را در سیاوشگرد دیده بود. به زبانی خشن و سریع سخن می‌گفتند و همواره پوست خرس و گوزن و جانوران بزرگ دیگر را بر تن داشتند.

سوشیانس، سپیده دمان به کرانه‌ی‌ چهرومیان رسید. رود، بستری فراخ و پهن داشت. آبی که بر سینه‌ی‌ پهناورش می‌جوشید و با سرعت پیش می‌رفت، به سرخی خون بود. لکه‌‌‌های ریز و سیاهِ بیشماری در آن می‌لولیدند و باعث می‌شدند رنگش تیره‌تر بنماید. سوشیانس آنقدر موازی با کناره‌ي رود اسب تاخت تا به باراندازی رسید که وهومن نشانی‌اش را داده بود. آنجا مردمانی باستانی در روزگاران از یاد رفته آنجا سکویی سنگی ساخته بودند. پیش آمدگی عظیمی که در صخره‌ای آبی رنگ تراشیده شده بود، و تا صد قدم در دل رود پیش می‌رفت. پس از آن به شاخه‌هایی برای کناره گرفتن قایقها ختم می‌شد. کناره ‌‌هایش را با سنگ نبشته‌‌‌های عمیق و تنگاتنگی حجاری کرده و به زبانی از یاد رفته چیز‌‌هایی بر آن نوشته بودند.

هیچ کس در آن حوالی دیده نمی‌شد. سوشیانس لگام اسبش را بر ستون شکسته‌ای بست و در گوشه‌ای نشست. به گفته‌ی‌ وهومن قایقی گهگاه از آنجا می‌گذشت، و این تنها راه عبورش از رودِ مرگبار بود. شب پیش را یکسره اسب تاخته بود و چندان خسته بود که چرتی کوتاه ‌زد. رویاهای لگام گسیخته‌ای که در این مدت پیش چشمانش رقصیدند، به داستان‌هایی مربوط می‌شدند که در سیاوشگرد درباره‌ی‌ این رود شنیده بود.

می‌گفتند چهرومیان آبی مرگبار دارد و اگر کسی به میان آن بیفتد، در چشم به هم زدنی به استخوانی خون‌آلود تبدیل می‌شود. می‌گفتند این خاصیت بزاق زهرآلود مار بزرگ است که در بستر این رود جریان دارد. سوشیانس در آن مدتی که در کرانه‌ی رود پیش می‌رفت، بارها به سطح آب خیره شده بود، تا شاید جانوری را در آن بیابد، اما هیچ اثری از زندگی در آن دیده نمی‌شد. گویی داستان سمی بودن آبش راست بوده باشد. اگر چنین می‌بود، قایقرانی آدمیان بر آن غریب می‌نمود.

بالاخره، ساعتی از طلوع خورشید گذشته، با سر و صدای پرندگان هشیار شد. بیدار شدنش به موقع بود، چون از دور لکه‌ای بر سینه‌ی‌ چهرومیان آشکار شده بود. هنگامی که نزدیکتر شد، به کلکی بزرگ و چهل تکه تبدیل شد که چند نفر بر آن ایستاده بودند. سوشیانس برخاست و لگام اسبش را در دست گرفت و به سویشان دست تکان داد.

قایق رانان که چوب‌‌های بسیار بلندی را در دست داشتند و با آن کلک را هدایت می‌کردند، به سوی سکوی سنگی پیش آمدند و در کناره‌اش پهلو گرفتند. قایقران، پیرمردی بود با پسرش. هر دو از مردمان وروبرشان بودند، بلند قامت، چاق، سپیدرو و زمخت. سه نفر دیگر هم که گویا مسافر بودند، با شکل و قیافه‌ای مشابه، در پوستین‌‌های کلفتشان بر کناره‌ی‌ کلک نشسته بودند و مشغول صحبت با هم بودند. پیرمرد به سوی سوشیانس آمد و وقتی دید افسار اسبی را در دست دارد، با لهجه‌ای خشن که سعی می‌کرد مودبانه باشد، گفت: “‌ای غریبه، می‌خواهی با اسب سوار قایق شوی؟”

سوشیانس که تازه به یاد آورده بود سوار شدن آدم بر اسب چقدر غیرمنتظره است، با لحنی که می‌کوشید متقاعد کننده باشد، گفت: “آری، این اسب را به توصیه‌ی‌ اربابم باید به آنسوی رودخانه ببرم.”

پیرمرد که با گویش مردم سیاوشگرد خیلی آشنا نبود، شانه‌اش را بالا انداخت و با تردید اسب را نگاه کرد. بعد گفت: “برای عبور این جانور باید سه برابر پول بدهی. اینقدر طلا داری؟”

سوشیانس چهار حلقه‌ی‌ زرین را از خورجین اسبش درآورد و آن را نشان داد. پیرمرد اشاره‌ای کرد و سوشیانس با اسبش بر کلک سوار شدند. پیرمرد با بدبینی حلقه‌ی‌ زرین را گرفت و وقتی آن را در زیر دندانش آزمود، با خرسندی گفت: “این طلای خالص سرزمین خونیراس است. گنج یافته ای، غریبه؟”

سوشیانس گفت: “نه، دوستی یافته‌ام که به چنین گنجینه‌ای دسترسی دارد.”

پیرمرد آهی کشید و به زبان خود چیزی گفت. سه مردی که تنگ هم نشسته بودند، با شنیدن آن خندیدند. پیرمرد که نگاه تند مسافرش را دید، با لحنی عذرخواهانه گفت: “خوشا به حالت که دوستانی چنین والامقام داری.”

سوشیانس برای آن که حرف را عوض کند، پرسید: “پیرمرد، بگو بدانم، گذشتن از این رود به راستی چنان که می‌گویند خطرناک است؟ آنقدر که قایق سواری بر آن به چهار حلقه‌ی‌ زر بیرزد؟”

پیرمرد پوزخندی زد و گفت: “در روزگاران خیلی دور، چهرومیان رودی زیبا بود با آبی گوارا و سالم که برای جانوران و گیاهان مایه‌ی‌ حیات و طراوت بود، اما دیر زمانی است که آب آن مسموم شده است، حالا…”

به کنار کلک نزدیک شد، بعد برای لحظه‌ای گوشه‌ی‌ پوستینش را به داخل آب انداخت و به سرعت آن را بیرون کشید. سوشیانس با تعجب به حرکاتش نگاه ‌کرد. پیرمرد به طرفش آمد و با احتیاط پوستینش را بالا گرفت تا سوشیانس آن را ببیند. موجود سیاه کوچکی، مثل کرمی دراز و براق به گوشه‌ی‌ پوستین چسبیده بود. گویی انگشت استخوانی شومی بود که به سویش اشاره کند. پیرمرد دُمش را گرفت و به سختی آن را از لباسش کند. آنگاه گفت: “این چیزی است که این رودخانه را مرگبار می‌کند.”

سوشیانس گفت: “چندان خطرناک به نظر نمی‌رسد.”

پیرمرد باز با زبان خشن خودش چیزی گفت و این بار حتی پسر اخمویش هم به خنده افتاد. بعد هم رو به او کرد و گفت: “پسرجان، اینها خیلی خطرناک هستند. دندان‌‌هایی ریز و آرواره ‌‌هایی محکم دارند. یکی‌شان حقیر و بدبخت می‌نماید، اما اگر در آب بیفتی، هزاران هزارتایشان به جانت می‌افتند و در چشم به هم زدنی به توده‌ای استخوان تبدیل می‌شوی.”

سوشیانس دقیقتر به موجود نگاه کرد و نتوانست تشخیص دهد که نوعی ماهی ریز است، یا کرمی درشت. پیرمرد آن را که پیچ و تاب می‌خورد بار دیگر به میان رودخانه انداخت. آنگاه با کمی بدخلقی گفت: “هر از چند گاهی قایقرانی به میان رودخانه می‌افتد و جسدش هرگز پیدا نمی‌شود، هنوز فکر می‌کنی خدمتی که می‌کنم به این دستمزد نیرزد؟”

سوشیانس با سر تکان دادنِ تاییدآمیزی نشان داد که در مورد ارزش شغل قایقرانی متقاعد شده، و دیگر تا پایان سفر با او صحبتی نکرد.

پس از مدتی کوتاه، کلک در کرانه‌ی‌ دیگر چهرومیان کناره گرفت و سوشیانس و اسبش بر سکوی سنگی دیگری که به بارانداز قبلی شبیه بود، پیاده شدند. سوشیانس با تکان دست از پیرمرد و پسرش خداحافظی کرد و وقتی در افق رود از او دور شدند، بر زین اسب نشست و راه خود را به سوی کوه‌‌های هارابورز پی گرفت.

راه کوهستانی‌ای که از کرانه‌ی‌ چهرومیان به سوی خاور کشیده می‌شد، مسیری باستانی بود که قرنها بود مورد استفاده قرار نگرفته بود. هیچ روستایی در کناره‌ی‌ جاده دیده نمی‌شد و هیچ رهگذری نبود که سوشیانس بتواند در مورد منزلگاه‌های پیشارویش از او پرسش کند. راه از میان برهوتی مرتفع می‌گذشت که تنها زینتِ لاشه سنگ‌‌های تیره و فرسوده‌اش، درختچه‌‌‌هایی خمیده و خاردار بود. حتی پرندگان هم در آسمان پرواز نمی‌کردند و هیچ صدایی جز وزش بادی سرد سکوت غمناک پیرامونش را بر هم نمی‌زد.

با بیشترین سرعتی که از اسبش بر می‌آمد، در این سرزمین مرده و برهوت پیش ‌تاخت. ساعتها از پی هم می‌گذشت و هیچ تغییری در چشم‌انداز رویارویش پدید نیامد. مشک پر آبی که هدیه‌ي‌ وهومن بود، با تمام قناعتی که به خرج می‌داد به تدریج تمام شد و فاصله‌ی‌ چشمه‌‌‌های آب آشامیدنی بیشتر و بیشتر گشت. علفی بر زمین نبود که اسبش آن را بچرد و جانوری دیده نمی‌شد که بشود شکارش کرد. گَُرده‌ی‌ افراشته‌ی‌ هارابورز همچنان تا دوردستها ادامه داشت. تنها دلخوشی سوشیانس، خورشیدی بود که از پشت پرده‌ی‌ تیره‌ی‌ ابری ابتر راستای مشرق را نشانش می‌داد و خطر گم شدنش را از میان می‌برد. هرچه جلوتر می‌رفت هوا سردتر می‌شد. به تدریج منظره‌ی‌ اطرافش دگرگون شد و لکه ‌لکه‌های سنگ‌‌های سپیدپوش به هم پیوستند و کوهستان به آینه‌ی شکسته‌ای پوشیده از برف شبیه شد.

آنگاه از دور لکه‌‌‌هایی متحرک را در کناره‌ی‌ جاده دید. وقتی نزدیکتر شد، به کلبه‌‌‌های متحرک و ارابه‌‌‌های بزرگی برخورد که با الاغ‌‌هایی رنگ شده کشیده می‌شدند. سوشیانس با دیدن مردم فربه و درشتی که با چهره‌‌‌هایی عبوس بر این ارابه‌ها نشسته بودند، دریافت که با یکی از قبایل ساکن وروبرشان روبرو شده است. جوانان قبیله انتظار نداشتند سوارکاری تنها و قوی‌هیکل را ببینند که با نقض قوانین دیوها بر اسب نشسته است. از این رو با بدبینی به احوالپرسی‌‌‌هایش پاسخ گفتند و آنقدر با نگرانی نگاهش کردند تا از قلمرو قبیله‌شان گذشت. وقتی آنها را پشت سر گذاشت، بار دیگر کوهستان پر برف و سرزمین‌‌های وحشی شمالی را در برابر خود یافت.

پس از ساعت‌ها تاختنِ بی‌وقفه، اسبش در پای صخره‌ای فرسوده از پای در آمد و از راه رفتن باز ماند. سوشیانس که در اثر بر زمین افتادن اسبش بر زمین در غلتیده بود، برخاست و وقتی مطمئن شد آسیبی ندیده، با پای پیاده به راه خود ادامه داد. کمی جلوتر، هارابورز با شیبی ملایم به سوی سرزمین‌‌های پست زیرین پیش رفت و راهی که می‌پیمود به سرازیری دلپذیری تبدیل شد. مسیر کوهستانی از ارتفاع خود کاست و به منطقه‌ی‌ تخت و پهناوری ‌رسید که خاکش در زیر چتر انبوه درختانی خاکستری و بی بر و برگ گم شده بود. از دوردستها، حصار شهری را دید که بر تپه‌ای بلند و سپید از برف بنا شده بود. برج و باروی بلند شهر و گنبدهای زرینش که در زیر آفتاب می‌درخشیدند، با منظره‌ی‌ غم‌انگیز جنگل خاکستری تضادی کامل داشت.

سوشیانس پس از ساعتی پیاده روی به جنگل رسید و به سایه‌ی‌ درختانش وارد شد. می‌دانست که مسافتی طولانی را طی کرده و قاعدتا به بخش‌‌هایی در شمال خونیراس رسیده است. نام شهری را که در این بخش ساخته شده باشد، نشنیده بود، تنها می‌دانست که رشته کوه عظیم تیراگ از جایی در همین حوالی آغاز می‌شود و تا مرکز خونیراس، آنجا که آسمان به زمین می‌پیوست، ادامه می‌یابد. آنجا سرزمین دیوها بود و ممکن بود در هر گوشه خطری در انتظارش باشد. درخشش ساختمان‌‌های عظیم و زیبایی که از دور دستها می‌دید، شباهتی با معماری زشت و هراس آور دیوان نداشت، اما هیچ بعید نبود که این شهر را آدمیان بنیاد کرده و دیوها به ارث برده باشند. مگر نه آن که سیاوشگرد و سایر شهر‌‌هایی که می‌شناخت به چنین سرنوشتی دچار شده بودند؟

محیط جنگل، هیچ شباهتی با درختزار سبز و خرم اطراف سیاوشگرد نداشت. مهی غلیظ و برف‌‌هایی پراکنده در میان درختان پیچیده بود و از لابلای آن تنه‌‌‌های کهنسال و پوسیده‌ای آشکار بود که شاخه‌های خزه گرفته و کج و معوج خود را به سوی آسمان برکشیده بودند. زمین از خاکی نمناک و تیره پوشیده شده بود که در بعضی از جاها به لجنی لغزان تبدیل می‌شد. سوشیانس همچنان پیش رفت. مه غلیظ آن ردپای محوی را که از خورشید در آسمانِ ابری نمودار بود، از میان برد و دیگر در مورد جهت افق خاوری اطمینان نداشت. تنها امیدش آن بود که به شکلی ناشناس به شهر وارد شود و از آدمیانی که آرزو می‌کرد ساکنِ آنجا باشند، کمک بگیرد.

همچنان که در میان درختان مه گرفته پیش می‌رفت، صدای گام زدن‌‌هایی را شنید. نخست فکر کرد پژواک صدای گام‌‌های خودش است. اما وقتی ایستاد، شنید صدای گامها همچنان ادامه دارد. صدای قدم‌‌های یک نفر نبود، گروهی بودند که در میان درختان حرکت می‌کردند. بدان امید که متوجهش نشده باشند، آرام ایستاد، اما خیلی زود دریافت که این کار سودی نداشته است.

از میان سایه‌‌‌های مه گرفته، پیکر اشموغ لاغر و بلندقامتِ سوسمار سواری بیرون آمد. سوسمار جانوری چابک و درشت هیکل بود که فلس‌‌هایی نوک تیز و سبز کل بدنش را پوشانده بود و با چشمانی درشت و زرد به او نگاه می‌کرد. بر تسمه‌ای که به زینش وصل بود، لاشه‌ی‌ سگی را بسته بودند که هنوز دو تیر کوتاه را بر پشت داشت. اشموغی که سوار بر آن بود، پوزه‌ی‌ مرطوبش را برای ردگیری بوی آدمیزاد به جلو گرفته بود و پره‌ی‌ گوش‌‌های پهن و خفاش مانندش را گشوده بود تا کوچکترین صداها را بشنود. در دستش کمانی کشیده را گرفته بود که تیری در چله‌اش نهاده شده بود.

سوشیانس به محض دیدنش برگشت و گریخت. تیری که به دنبالش رها شده بود، در یک وجبی سرش بر شاخه‌ی‌ درختی نشست. شروع کرد به دویدن، اما چند قدم بیشتر پیش نرفته بود که با اشموغ پیاده‌ی‌ دیگری روبرو شد. این هم مانند آن دیگری، ردایی سیاه و گشاد بر تن داشت و به نظر نمی‌رسید زره پوشیده باشد. اشموغ به طرفش خیز برداشت، سوشیانس به موقع خنجرش را از غلاف خارج کرد و آن را در قلب اشموغ فرو کرد. او به ردای مندرس سوشیانس چنگ زد و در حالی که چیزی جز حیرت در چشمان ابلهش دیده نمی‌شد، با سر و صدا به زمین افتاد. آستین ردای سوشیانس پاره شد و در دستان منقبض او باقی ماند. رطوبت خنک مِه بر بازوی برهنه‌ی‌‌اش نشست و حس کرد بازوبندش از آن خیس شده است.

سوشیانس مهلت پیدا نکرد که حرکتی دیگر بکند. صدایی خشمگین از پشت سرش گفت: “خنجرت را به زمین بینداز و تکان نخور.”

برگشت و دیوی زورمند و سیاه پوست را دید که در ردایی به همین رنگ فرو رفته بود و همچون سایه‌ای عظیم می‌نمود. دیو شمشیری بلند در دست داشت. پیش از آن که بتواند چیزی بگوید یا حرکتی بکند، شماری بسیار ازدیوها و اشموغ‌‌های سوسمار سوار دیگر را دید که از لابلای درختان بیرون آمدند و محاصره‌اش کردند. همه با تیر و کمان او را نشانه رفته بودند. مقاومت فایده‌ای نداشت. خنجرش را بر زمین انداخت و دستانش را بالا برد. این سرزمین با سیاوشگرد بسیار فاصله داشت و احتمال داشت این موجودات اهریمنی چیزی در مورد درگیری‌اش با اکومن ندانند.

دو تا از اشموغ‌‌های‌ گوژپشت و ژولیده با طناب به سویش آمدند و دستانش را از پشت بستند. تا جایی که می‌توانست، عضلاتش را منقبض کرد و سعی کرد فاصله‌ی‌ بیشتری بین طناب‌‌های به هم فشرده ایجاد کند. اما اشموغها کار خود را به خوبی بلد بودند. گویی بار اولشان نبود که دست آدمیزادی را از پشت می‌بستند.

وقتی کار اشموغها تمام شد، همان دیو سیاهی که اول دیده بود، هُلش داد و او را جلو انداخت. گروه به این شکل به سوی منطقه‌ای از جنگل به حرکت در آمد. در آنجا بود که سوشیانس متوجه اشتباه بزرگش شد. پیش از دیدن اشموغها، داشت مستقیم به سوی اردوگاهی جنگی پیش می‌رفت. صدها دیو با شمار زیادی از اشموغان در آستانه‌ی‌ خیمه ‌‌هایی کوچک که در میان درختان برپا شده بود، ایستاده بودند و دیو سیاه را در حالی که اسیرش را پیش می‌راند، نگاه می‌کردند.

مقصد دیو، خیمه‌ی‌ بزرگی بود که در قلب اردوگاه قرار داشت، آتش بزرگی در برابر خیمه افروخته بودند و گروهی از دیوانِ خرقه پوش و مسلح در گوشه و کنار ایستاده بودند. لاشه‌ی‌ نیم سوخته‌ی‌ سگی بر زمین افتاده بود و چنین می‌نمود که بخشی از آن را اشموغان خورده باشند.

دیو سیاه در آستانه‌ی‌ خیمه‌ی‌ بزرگ ایستاد و غرشی مودبانه سر داد. چادر ورودی خیمه را دستی زرهپوش کنار زد و مهیب ترین دیوی که سوشیانس در عمرش دیده بود، از خیمه خارج شد. صورتش، اگر می‌شد جای زخم‌‌های فراوان روی آن را نادیده گرفت، به گرگی گرسنه شبیه بود. دندان‌‌های دراز و زردش از میان پوزه‌ای دراز و پهن بیرون زده بود. بر فراز این دهان مهیب، پره‌‌‌های پهن بینی‌اش قرار داشت و بالای آن چشمانی زرد رنگ با مردمک عمودی، که از میانه‌ی‌ چهره‌ای پوشیده در موهای آشفته‌ی‌ سرخ، به سوشیانس می‌نگریستند. دیو، دو سر و گردن از سوشیانس بلندتر بود و هر بازوی عضلانی‌اش به اندازه‌ی‌ تنه‌ی‌ او قطر داشت. دیو در حالی که صدای نفیر نفس نفس زدنش در همه جا پیچیده بود، دور سوشیانس چرخید و او را با کنجکاوی نگاه کرد. موهای بافته‌ی‌ بلندش از میان دو شاخ دراز و نوک تیزش رها شده بود و با هر حرکتش تکان تکان می‌خورد. وقتی او را خوب نگاه کرد، غرید: “این جانور را برای چه گرفته‌اید؟”

دیو سیاه گفت: “او یکی از اشموغان را کشت و سعی ‌کرد فرار کند.”

دیو مهیب با حرکتی غیرمنتظره مشتی بسیار محکم بر شکمش نواخت. بدن سوشیانس تا شد و ناله‌کنان بر زمین افتاد. دیو سیاه به موهایش چنگ انداخت و او را بار دیگر روی پاهایش ایستاند. بعد غرید: “چرا او را اینجا آورده‌ای؟ او را به اشموغ‌ها بسپار. از گوشت آدمیان خوششان می‌آید و می‌دانند چطور مرگی طولانی را برایش تدارک ببینند.”

دیو سیاه گفت: “خیشمای دلاور، به آنچه بر بازو بسته است بنگرید. او را برای این به اینجا آورده‌ام.”

سوشیانس با شنیدن نام دیو گرگ چهره دقیقتر به او نگریست. خیشما اسم یکی از سرداران بزرگ دیوها بود و در سیاوشگرد هم داستانهای زیادی در مورد خشونت و ویرانگری‌اش بر سر زبانها بود. او به سوی سوشیانس خم شد و با دقت به نگین بازوبندش خیره شد. آنگاه با حرکتی وحشیانه گلویش را در چنگال خود فشرد و نعره زد: “دزد کثیف. این بازوبند را از کجا آورده‌ای؟”

سوشیانس که انتظار این حرکت دیو را نداشت و از برخورد بازدم متعفن دیو بر چهره‌اش حالت تهوع پیدا کرده بود، به زحمت گفت: “آن را ندزدیده‌ام. این بازوبند را پدرم برایم به یادگار گذاشته است.”

خیشما با چشمانی دریده به چهره‌اش خیره شد و پس از مکثی طولانی باز تکرار کرد: “دروغ می‌گویی. آدمِ فرومایه. بگو ببینم این را از کجا دزدیده‌ای؟”

سوشیانس که دست از جان شسته بود، گفت: “آنچه را که راست بود، از من شنیدید. می‌خواهید دروغ بگویم؟”

دیو، با دست زرهپوشش گریبان سوشیانس را گرفت و او را از زمین بلند کرد و با خشم بسیار گفت: “تو باید مدتی مهمان ما باشی. قول می‌دهم وقتی اشموغها کارشان را با تو تمام کنند، به همه چیز اعتراف کنی.”

بعد کشیده‌ای محکم بر گونه‌اش نواخت. سوشیانس که حس می‌کرد پوست صورتش کنده شده، دور خود چرخید و بر زمین افتاد. دیو گرگ چهره اشاره‌ای کرد. دو اشموغ او را از زمین بلند کردند و به گوشه‌ای از اردوگاه بردند. سوشیانس از تصور آنچه که می‌خواستند بر سرش بیاوردند بر خود لرزید و عرق سردی بر بدنش نشست. اشموغ‌ها او را به کناره‌ی‌ اردوگاه بردند و او را در برابر هیمه‌ای از هیزم شعله‌ور، با خشونت بر تخته سنگی پهن و خاکستری رنگ خواباندند.

یکی از آنها که بدنی لاغر و استخوانی داشت و به نظر جوانتر از رفیقش می‌رسید، خنجر خمیده‌اش را از غلاف خارج کرد و آن را در برابر چشمان سوشیانس گرفت و غرید: “زودباش، هرچه می‌دانی بگو…”

سوشیانس گفت: “درباره‌ی‌ چه چیز حرف بزنم؟”

اشموغ جوان با چشمان خون گرفته‌اش که بلاهت از آن می‌بارید به او خیره شد. معلوم بود نمی‌داند چه نوع اطلاعاتی را قرار است از او بیرون بکشد. پس برای این که خود را از تک و تا نیندازد گفت: “من نمی‌دانم. هرچیزی که فکر می‌کنی برای خیشمای بزرگ جالب باشد، بگو. زودباش.”

سوشیانس گفت: “آخر من که نمی‌دانم درباره‌ی‌ چه چیزی می‌خواهید بدانید… پرسشت را بگو تا برایت جوابش دهم.”

اشموغ با پریشانی به پیشانی کوتاهش و نقش ماری که بر آن خالکوبی شده بود، دست کشید و با حالتی درمانده به رفیقش نگاه کرد. اشموغ دیگر که مسنتر می‌نمود، با علاقه این صحنه را نگاه می‌کرد اما به نظر نمی‌رسید بتواند به دوستش کمکی کند. همه‌ی‌ اشموغ‌ها از طرح سوال واقعی ناتوان بودند. هرگز نمی‌توانستند پرسشی را که به نوعی وابسته به شرایط نباشد بیان کنند و به همین خاطر هم نمی‌دانستند از اسیرشان چه بپرسند.

ناگهان علایم خشم در چشمان قی گرفته‌ی‌ اشموغ پدیدار شد. با غضب نوک خنجرش را به زیر چشم راست سوشیانس گذاشت و غرید:‌ “ای آدمیزادِ پست. ما را مسخره می‌کنی؟ زودباش. هرچه می‌دانی بگو وگرنه چشمت را از کاسه در می‌آورم…”

سوشیانس دهانش را گشود تا چیزی بگوید، اما شنید که اشموغ دیگر با زبان غریب خود چیزی به او گفت. در صدایش طنین هشداری احساس می‌شد. انگار او را از صدمه رساندنِ پیش از موعد به زندانی خیشمای بزرگ بر حذر می‌داشت.

اشموغ با تردید و کندی خنجر را از روی چشم او برداشت، اما هنوز جرقه‌های خشم در مردمک‌‌های توخالی‌اش دیده می‌شد. بعد گویی فکری به مغز ساده لوحش رسیده باشد، با آرامی تیغه‌ی‌ خنجر را بر سینه‌ی‌ پهنِ سوشیانس کشید. خون از زخمی سطحی که بر عضله‌ی‌ سینه‌اش دهان گشوده بود، فواره زد. سوشیانس لبش را به دندان گزید تا فریاد نزند. اشموغ با دماغ خرطوم مانندش خون را بو کشید و گویی از نتیجه‌ی‌ کارش راضی شده باشد، اجازه داد تا همقطارِ مسن‌ترش بازویش را بکشد و او را از آنجا دور کند.

سوشیانس احساس درماندگی می‌کرد. خونش همچنان جاری بود و به تدریج ردای چروکیده‌اش را رنگ می‌زد.

می دانست که اشموغها به زودی بار دیگر سراغش خواهند آمد. احتمالا برای پرسیدن این که چه اطلاعاتی را باید از او بیرون بکشند نزد اربابانشان رفته بودند. کمی تلاش کرد تا شاید دستانش را بگشاید. بندها به خاطر ترفندی که موقع بسته شدنِ دستانش به کار بسته بود، کمی شل بود، اما هرکار می‌کرد نمی‌توانست حلقه‌ی‌ دور دستانش را باز کند.

تنهایی سوشیانس زیاد به طول نینجامید. اشموغ فربه و پشمالوی دیگری در حالی که دستش را بر قبضه‌ی‌ شمشیرش گذاشته بود، به طرفش آمد. او با خنده‌ای جنون‌آمیز سیخ فلزی بلندی را در میان شعله‌های آتش نهاد و با حرکاتی کاملا گویا به زندانی بخت برگشته‌اش نشان داد که قصد دارد با آن چه بکند.

سوشیانس که با نگاهی خیره سرخ شدن تدریجی سیخ را نگاه می‌کرد، ناامیدانه به دنبال راهی برای خلاص شدن از این تنگنا می‌گشت. ناگهان فکری به ذهنش رسید. اشموغی که آنجا ایستاده بود، در آستانه‌ی‌ خیمه‌ی‌ دیو گرگ چهره حضور نداشت و بنابراین چیز زیادی از سیر وقایع نمی‌دانست. حلقه‌های زرینی که وهومن به او داده بود همچنان به کمربندش آویزان بود، اما پیراهنش روی آن را گرفته بود و اشموغ نمی‌توانست آن را ببیند. می‌دانست که معامله کردن با این موجودات عهدشکن و پست بی معناست. داشت امید خود را از دست می‌داد که ناگهان متوجه شد طناب‌‌های روی دستش درست از روی بازوبندش رد شده اند. سعی کرد لحنی چاپلوسانه به خود بگیرد، آنگاه گفت: “‌ای اشموغ بزرگوار، اجازه بده من بگریزم. قول می‌دهم محبتت را به خوبی جبران کنم.”

اشموغ که چشمان ریز و ابلهش در سایه‌ی‌ ابروانی انبوه و خاکستری فرو رفته بود، چینی به پیشانی انداخت و با لهجه‌ی‌ خشن و شکسته‌اش گفت: “‌ای آدم فرومایه، تو چه داری که بتوانی محبت‌‌های مرا با آن جبران کنی؟ جز گوشتی گوارا که به زودی طعمش را خواهم چشید؟”

سوشیانس گفت: “من گوهری گرانبها دارم که اگر اجازه بدهی بگریزم، آن را به تو خواهم بخشید.”

اشموغ با نگاهی دیرباور او را نگریست و گفت: “دروغ می‌گویی.”

سوشیانس که به پشت بر زمین خوابیده بود، با چشم به بازویش اشاره کرد و گفت: “نه، خودت می‌توانی ببینی. این نگین زیبا را می‌بینی؟ نمی‌توان برایش قیمتی تعیین کرد.”

اشموغ روی او خم شد و با چشمانی حریص به بازوبند خیره شد. آنگاه قهقهه‌ای زد و گفت: “‌ای آدمیزادِ نادان، چه دلیلی دارد که در مقابل برداشتن این بازوبند رهایت کنم؟”

این را گفت و با انگشتان فربه و کوتاهش شروع کرد به کندوکاو روی بازوبند. طناب‌‌هایی که دستانش را با آن بسته بودند دقیقا روی بازوبند افتاده بود و اشموغ نمی‌توانست بازوبند را از زیر آن باز کند. سوشیانس که می‌دید نقشه‌اش گرفته است، شروع کرد به زاری و التماس تا اشموغ او را رها کند و گوهر گرانبهایش را همینطوری از چنگش در نیاورد. اشموغ بی توجه به او سعی می‌کرد بازوبند را از زیر طنابها بیرون بیاورد. وقتی یکی از چنگال‌‌های درازش لای طنابها گیر کرد و شکست، خشمگین شد و شروع کرد به باز کردن طناب دور بازویش. در این حین هم مرتب او را تهدید می‌کرد که اگر درباره‌ی‌ برداشتن این بازوبند به کسی چیزی بگوید فلان و بهمان بلا را بر سرش خواهد آورد.

سوشیانس منتظر ماند تا آن که طناب‌‌های دور دستش به قدر کافی شل شد. آن وقت با حرکتی نامنتظره دستش را به طرف پهلوی اشموغ برد، شمشیر خمیده و تیزش را از غلاف خارج کرد و با یک حرکت آن را در شکم او جای داد. اشموغ در همان حال که چشمان سرخ حریصش را به بازوبند دوخته بود، روی پاهایش برخاست، اما تعادلش را از دست داد و عقب عقب رفت و درست روی هیمه‌ی‌ هیزمها بر زمین درغلتید. صدای چندش آوری از برخورد سیخ سرخ شده با بدن فربه و کثیفش برخاست، واین صدا با نعره‌ای که انتظارش را داشت، دنبال نشد. اشموغ دمی پیش از آن که بتواند وضع قربانیان پیشینش را درک کند، مرده بود.

سوشیانس شمشیر را در دستش جا به جا کرد و طناب‌‌های شل شده‌ی‌ دور دستش را برید. آنگاه با نگرانی به اطراف نگریست. به نظر نمی‌رسید کسی در اردوگاه متوجه او باشد. شمشیر اشموغ را همچنان در مشت فشرد و به سبکی به میان درختان جنگل خزید. گرگ و میش غروب سایه‌های بسیاری را در دل جنگل پدید آورده بود که می‌توانست همچون سپری او را از چشم دیوها پنهان سازد. وقتی کمی از اردو فاصله گرفت، شروع کرد به دویدن. می‌دانست که خیلی زود متوجه فرار کردنش خواهند شد، و هیچ مایل نبود در آن هنگام نزدیک اردوگاه دیو گرگ چهره باشد.

سکوت جنگلِ دم کرده از همهمه‌ی‌ اردوگاه هراسناک‌تر بود. در حالی که شمشیر خمیده و کج و معوج اشموغ را همچون عصایی به کار می‌گرفت، افتان و خیزان در جنگل پیش می‌رفت و به عبث می‌کوشید تا جهت شرق را در پیش بگیرد. اما هیچ اثری از خورشید در آسمانی که توسط شاخه‌های لخت و خاکستری خراشیده شده بود، نمی‌دید. چند بار بر خاک لیز و مرطوب لغزید و بر زمین افتاد. درد زخم سینه امانش را بریده بود. زخمی که هر از چند گاهی خونریزی می‌کرد. یک بار که به زمین افتاد، برای دقایقی بر زمین دراز کشید و نفسی تازه کرد. آنگاه از سر و صدای دم زدن خویش ترسید. در سکوت مکث کرد و با گوش‌‌هایی تیز شده پیرامونش را برای کوچکترین ردپایی از همهمه‌ی‌ اشموغان کاوید. صدایی جز خش خش شاخه‌‌‌های لخت درختان در برابر بادی سرد به گوش نمی‌رسید. پس برخاست و به راه خویش ادامه داد.

جنگل به تدریج در تاریکی شبانه فرو می‌رفت و سوشیانس ناامیدانه پیش می‌رفت. جهت‌ها را گم کرده بود و بعید نبود که بار دیگر در راستای اردوی خیشمای مهیب قرار گرفته باشد. رمقی در بدنش نمانده بود، و سرمای گزنده‌ی‌ غروب در بدنش رسوخ می‌کرد. سایه‌‌‌های سیاه درختان مانند پیکر‌‌های استخوانی مردگان در برابر چشمان تارش می‌رقصیدند و به سپاهی از اشموغانِ پوسیده و اسکلت شده شباهت داشتند. صدای خش خش شاخه ها، به گام زدن سنگین مستانه‌ی‌ اشموغها شبیه بود. مکثی کرد. نه، اشتباه نمی‌کرد. صدایی که می‌شنید، تنها از گذر باد در میان درختان پدید نمی‌آمد. به راستی گروهی از اشموغان در میان درختان حرکت می‌کردند. وقتی صدای اشموغی را از پشت سرش شنید، بر جای خود خشک شد.

اشموغ با زبان خشنش که از درون حلقش خارج می‌شد، چیزی گفت. سوشیانس برگشت و خود را با سه تا از آنها روبرو دید. چشمانشان مانند اخگرهایی در گرگ و میش شبانگاهی می‌درخشید. تمام نیرویش را جمع کرد و سعی کرد استوار بر پاهایش بایستد. آنگاه شمشیر خمیده‌اش را به سویشان بلند کرد. قصد نداشت بار دیگر به دستشان اسیر شود. کشته شدن در جنگ با آنها در مقایسه با سرنوشت وحشتناکی که در اردوگاهشان پیدا می‌کرد، به جشنی بزرگ شبیه بود. یکی از اشموغها با دیدن حالت مبارزه جویانه‌اش غرید و به سویش دوید. سوشیانس آنقدر صبر کرد تا دشمنش به چند قدمی‌اش رسید. آنگاه سرش را از برابر ضربه‌ی‌ حریف دزدید و شمشیرش را تا دسته در سینه‌ی‌ او فرو کرد. فواره‌ای از خون داغ و زرد اشموغ که در تاریکی جنگل تیره می‌نمود بر پاهایش پاشید. با زحمت شمشیر را از سینه‌ی‌ اشموغ بیرون کشید و منتظر حمله‌ی‌ بعدی شد. سرش گیج می‌رفت و حس می‌کرد به زودی از پا در خواهد آمد.

سر و صدای مرموزی از میان درختان بر می‌خاست و نشان می‌داد که شمار اشموغان بیشتر از چیزی است که ابتدا می‌پنداشته. دو اشموغ پیشارویش با هم به طرفش حمله کردند، و همزمان صدای غرش یکی دیگر را از پشت سرش شنید. با سستی در میانه ایستاد و منتظر پایان کار ماند.

باقی ماجرا بعدها برایش مانند خاطره‌ی رویایی فراموش شده می‌نمود. درخشش شعله‌‌‌هایی از میان درختان برخاست و تیر‌‌هایی با پیکان آتشین از میان سیاهی جنگل بر صحنه‌ی‌ نبرد بارید. اشموغان که آماج این تیرها قرارگرفته بودند، همچون برگ درختان بر زمین ریختند. صدای نعره‌‌‌های دیگری از گوشه و کنار برخاست و حدسِ او را تایید کرد. تعداد دشمنانش زیاد بود. ذهنش به قدری کرخت شده بود که نتوانست سیر وقایع را درست دنبال کند. مدتی با گیجی در میانه‌ی‌ لاشه‌‌‌های اشموغان ایستاد. آنگاه درخشش مشعل‌‌هایی که در دست سایه ‌‌هایی چابک از میان درختان خارج می‌شدند، چشمش را زد، و وقتی مطمئن شد که کمانداران خرقه پوشِ حامل مشعلها آدمیانی همچون خودش هستند، از حال رفت و نقش زمین شد.

 

 

ادامه مطلب: دومین گاهان: میدیوشَم

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب