دومین گاهان: میدیوشَم
بادی ملایم بر دشت پهناور میوزید. پرچمهای رنگارنگِ سوار بر نیزهی شهسواران، از دور به نیزاری شبیه بود که بر فرازش گلهایی سرخ و کبود شکفته باشد. تک سواری از دور دستها به تاخت پیش میآمد. پیکری ظریف و چابک داشت که با وقاری چشم نواز بر زین اسب تنومندش نشسته بود و همچون نسیمی دشت را در مینوردید. نیازی به پرسیدن نام و نشانش نداشت. میدانست که این زره چرمین سرخ و درفشی که با نقش انار آراسته شده و بر فراز نیزهی بلندش در اهتزاز بود، به کسی جز ورن تعلق ندارد.
سوار پیش آمد و در برابر تپهای که سوشیانس بر آن ایستاده بود لگام کشید. چهرهی ورن از پشت نقاب طلاکوبش آشکار نبود، اما صدایش را به خوبی میشناخت. ورن با صدایی خسته و ناامید گفت: “سوشیانش، پدرتان از پای درآمده است.”
قلبش در سینه فرو ریخت. نفس از دهانش میگریخت، وقتی پرسید: “پدرم؟”
ورن بر زین خویش خم شد و به سختی گفت: “آری، پدرتان، جمِ بزرگ…” و بعد از زین بر زمین افتاد و سوشیانس تیرهای فراوانی را دید که بر مهرهی پشتش نشسته بودند…
با فریادی از جای خویش جست.
بادی ملایم پرده هایی سپید را در برابرش تکان میداد. برای دقایقی هاج و واج بر بستر پاکیزه و نرمش نشست و با شگفتی به اطرافش نگاه کرد. بادی دلنواز و خفیف پردهای به سپیدی برف را به بازی گرفته بود. نور سپیدهای کم رمق و زودهنگام، یا غروبی خاکستری و دیر پا، از پنجره به درون میتراوید. در بستری نرم و راحت نشسته بود و از کمر به بالا برهنه بود.
لحظهای به جزئیات زندهی رویایی که دیده بود، اندیشید. آنگاه خاطرات به ذهنش هجوم بردند. خیشمای وحشی و اشموغانی که مانند مور و ملخ در اطرافش جست و خیز میکردند، و مشعلدارانِ خرقه پوشی که تیرهای آتشین بر ایشان میباریدند. به راستی اینها را در بیداری دیده بود یا در رویا؟ و این رویا به کدام شب مربوط میشد؟ یک شب پیش؟ یا دو شب؟ برای یک لحظهی وهمآلود، به نظرش رسید که در بستر راحتش در سیاوشگرد دراز کشیده و تمام آنچه را که از سر گذرانده، جز رویایی تلخ نبوده است.
با گیجی برخاست. انتظاری مبهم در دلش زبانه کشید که همسر زیبایش را در کنار خویش بیابد. آنگاه چشمش به جای زخمِ التیام یافتهی روی سینهاش افتاد و بار دیگر خویشتن را بر زمینِ استوار اما سنگلاخِ حقیقت باز یافت.
زخم روی سینهاش تقریبا جوش خورده بود. تنها ردی سرخ و نامحسوس از آن بر جای مانده بود. بر آن دستی کشید. دردی نداشت و به نظر میرسید کاملا التیام یافته باشد. بدنش را که در جنگل به لجن و خاک آلوده شده بود شسته بودند و لباسهای کثیف و پارهاش را با شلوار گشادِ سپیدی عوض کرده بودند. در کنار بسترش پیراهنی سپید یافت و آن را بر تن کرد. پیراهن آستینهایی کوتاه داشت که روی بازوبند درخشانش را نمیپوشاند. دستی بر نگین اژدها نشانِ روی بازوبندش کشید و نفسی راحت برکشید. از هویت نجات دهندگانش هیچ نمیدانست. اما بی تردید دزد نبودند.
نمیدانست چه مدتی در خواب بوده. اما به نظر میرسید بهبود یافتنِ زخم سینهاش به زمانی طولانی نیاز داشته باشد. از پنجره سرک کشید و دورنمای زیبای شهری عظیم را دید که دیوارهای سنگی کنگرهدارش در زیر نور کم مایهی آسمان، آبی رنگ دیده میشد.
به سوی در اتاق رفت و آن را گشود در تاریکی راهرو، شبح نگهبانی را تشخیص داد که بر سکویی نشسته بود. نگهبان با شنیدن صدای گشوده شدن در برخاست. صدای برهم ساییده شدن چخماقها را شنید و درخشش مشعلی که تازه افروخته شده بود چشمش را زد. چهرهی مردی میانسال با ریش انبوه سیاه و ابروهای پهن و آشفته در نور مشعل پدیدار شد. مرد زره سبکی بر تن داشت و قبضهی بزرگ شمشیری که بر کمر بسته بود در زیر نور میدرخشید. چشمانش بر شمشیر ثابت ماند.
مردی با شمشیر. پس اینجا شهر دیوان نبود.
مرد با لهجهای تند و روان پرسید: “خوب خوابیدید؟ سرور من؟”
صدایش به غرش آبشاری شبیه بود. سوشیانس از لحن تشریفاتی مرد جا خورد و از این که با چنین عنوانی خطابش کرده بود حیرت کرد. اما چیزی نگفت و تنها سری تکان داد. مرد کمی مکث کرد و آنگاه گفت: “اگر سرور من نیاز به استراحت بیشتر داشته باشند، میتوانند بیشتر بیاسایند. اما پادشاه ما، سروشِ دلاور، فرموده که اگر نیازتان به استراحت برطرف شده باشد، شادمان میشود تا صبحانه را در حضور شما صرف کند.”
پس تازه اول صبح بود!
گفت: “شتاب دارم تا زودتر به سفر خویش ادامه دهم. از این رو با خوشحالی دعوت پادشاه شما را میپذیرم.”
مرد سری تکان داد و مشعل را بالا گرفت تا در نورِ آن راه را نشان دهد. سوشیانس جلو افتاد و راهرو را طی کرد. مرد مانند خدمتکاری مشعل را پشت سرش حمل میکرد.
در راه از او پرسید: “از وقتی که خوابیدهام زمانی طولانی میگذرد؟”
مرد گفت: “نه، سرور من، پس از آن که عیاران پیکر زخمیتان را در جنگل یافتند و از چنگال اشموغان نجاتتان دادند، خودِ سروش بزرگ که داناترینِ پزشکان است، زخمهایتان را بست و بعد از آن تمام شب را خفتید.
سوشیانس گفت: “یعنی تنها یک شب از اقامتم در این شهر میگذرد؟ گمان میکردم مدتی درازتر را خوابیده باشم.”
مرد با همان لهجهی تند و تیز گفت: “آری، تنها یک شب خفتهاید. هرچند اکنون دو روز است که گویی لگام توسن زمان را کشیدهاند و هر شبانه روز گویی بیش از پیش به درازا میکشد. مردم ایرانویج میگویند این از نشانههای فرا رسیدن زمان بیکرانه است.”
نام شهر در گوش سوشیانس طنینی بیگانه داشت. با این وجود برای آن که مطمئن شود پرسید: “بگو بدانم، چند روز به آغاز بهار مانده است؟”
مرد گفت: “اکنون پنج روز تا زمان برابری روز و شب باقی مانده است. ما در سپیده دمِ دومین گاهان هستیم، در میدیوشم.”
سوشیانس آنچه را که در روز گذشته بر سرش آمده بود، به یاد آورد. دیدنِ وهومن، گذر از چهرومیان، دست و پنجه نرم کردن با اشموغان و گذر از جنگل خاکستری. باورش نمیشد که تمام این رخدادها تنها یک روز طول کشیده باشند. شاید هم حق با آن مرد بود و به راستی زمان بیکرانه داشت به تدریج رخ نشان میداد.
آن دو پس از خروج از ساختمانی که شب را در آن خفته بود، در خیابانی سر در آوردند که از یک سو به دروازههایی عظیم واستوار منتهی میشد و از سوی دیگر به قلب شهری پهناور و باشکوه راه میسپرد.
با گام نهادن در خیابانهای شهر، اندکی از نگرانیهایش آرام گرفت. بر خلاف سیاوشگرد، در اینجا اثری از دیوان و اشموغان دیده نمیشد. ساکنان شهر مردان و زنانی بودند که مانند نگهبان بدنهایی رشید، سالم و نیرومند، و رداهایی رنگین بر تن داشتند. با وجود زیبایی شهر و رفاهی که ساکنانش به ظاهر از آن برخوردار بودند، نوعی حس دلمُردگی و غم در هوا موج میزد. گویی همگان عزادار باشند یا به تازگی مصیبتی را از سر گذرانده باشند. همه با چشمانی منتظر و کنجکاو نگاهش میکردند. گویی میخواستند خبری نامعلوم را از زبانش بشنوند. بذر امیدی در دلش جوانه زد. یعنی ممکن بود ایرانویج نام دیگرِ گنگ دژ باشد؟
نگهبان او را به سوی کاخی زیبا راهنمایی کرد. تندیسهای عظیمی از جنگجویان را از سنگهایی سپید تراشیده بودند و در دو سوی راهی که به تالار بار عام منتهی میشد کار گذاشته بودند. تَرَکهای ریز و فراوانی که در تار و پود سنگِ تندیسها رخنه کرده بود، نشان میداد که عمری بسیار دراز بر ایشان گذشته است. از پلههای فراوان کاخ بالا رفت و در گوشه و کنار صدها نگهبان جوشن پوش را دید که تبرزین در دست، به پاسداری از کاخ مشغول بودند. بر برج و باروها پرچمهای سپیدی با نقش اناری سرخ آویخته بودند.
بالاخره به تالار بار عام رسیدند. تالاری بسیار وسیع، که دیوارهایش در دوردستها گم شده بود. بر سنگفرشهای براق کف تالار طرحی از کوهها و رودخانهها و شهرها دیده میشد. چنان به نظر میرسید که بر فراز نقشهای عظیم گام میزنند. بر سرتاسر دیوارهای تالار مشعلهای افروخته نصب شده بود. مشعلهایی که روشن بودنشان در تالار انباشته از نورِ روز غریب به نظر میرسید.
در صدر تالار، بر سکویی بلند که هفت پله از زمین فاصله داشت، تختی عظیم و مرصع نهاده بودند و شبح ظریفِ پیکری بر آن نشسته بود. وقتی نزدیکتر شدند، در روشنایی پریدهی بامدادی زنی بسیار زیبا، با چهرهای بسیار رنگ پریده را دید که بر تخت نشسته، دو دستش را بر قبضهی شمشیری نهاده و نوک آن را در میان پاهایش بر زمین نهاده است. زن رنگ پریده تاجی زرین بر سر و ردایی بلند و چین خورده از اطلسی زرد در بر داشت. چشمانش بسته بود، چنان که گویی در خوابی سنگین فرو رفته باشد. در کنار تختش مردی میان قامت و چابک با موهای نقرهای کوتاه ایستاده بود. ردایی سپید در بر و شنلی به همان رنگ بر دوش داشت.
نگهبان در برابر تخت کرنشی کرد و بدون این که به بانوی رنگ پریده توجهی کند، رو به مرد میان قامت کرد و گفت: “ای سروش دلاور، سرور ما سوشیانس دعوت شما را برای صرف صبحانه پذیرفتند.”
سوشیانس از این که نگهبان نامش را میدانست یکه خورد. به یاد نداشت نامش را به کسی از اهالی این شهر گفته باشد.
مرد، که سروش خوانده شده بود، از پلهها پایین آمد و خیره به چشمان سوشیانس نگریست. آنگاه با همان لهجهی تراش خورده پرسید: “ای غریبه، به شهر ما خوش آمدی. همراه من بیا و دقایقی را به گفتگو با من بگذران. اگر آن کسی که گمان میکنیم باشی، تشنهی شنیدن خبرهایت هستیم.”
سوشیانس به دنبال مرد مو نقرهای به راه افتاد و همراه او پشت میز بزرگی که سطحش از میوههای رنگارنگی پوشانده شده بود نشست. انارهای ترک خوردهی سیاه و انگورهای درشت سبز در میان انبوهی از میوههای خوشرنگ و معطر جلب نظر میکردند. سوشیانس با تعجب به تودهای از پستههای تازهی درشت نگاه کرد که هریک به قدر گیلاسی درشت بودند. نمیدانست این میوهها را در کدام باغ پرورش دادهاند. به نظر نمیرسید درختانی که به آب زهرآگین فراخکرت آلوده شده باشند، بتوانند چنین میوههای گوارایی را به بار آورند.
سروش که متوجه نگاه او شده بود خندید و گفت: “حق داری که از دیدن طراوت آنچه که در درون حصارهای ایرانویج میروید، شگفتزده شوی. اینجا یکی از واپسین نقاطی است که از فساد مار بزرگ ایمن مانده است. در شهر ما چشمهای وجود دارد که هنوز به زهرابهی مار بزرگ آلوده نشده است. آبی که بذرها را در زمانی کوتاه به درختانی تناور و سربلند تبدیل میکند و دردها و زخمها را شفا میدهد.
سوشیانس دستی بر جای زخم روی سینهاش کشید و گفت: “حالا در مییابم که چگونه در مدتی به این کوتاهی از زخمی چنین دردناک شفا یافتهام.”
سروش دست به میز برد و هلویی درشت و صورتی رنگ را برداشت و در حالی که آن را به دهان میبرد، پرسید: “خوب، جوان، از نام و نشانت بگو. آیا همان کسی هستی که ما گمان میکنیم؟”
سوشیانس گفت: “دقیقا نمیدانم دربارهام چه میاندیشید. از ساکنان سیاوشگرد هستم. شهری زیبا و بزرگ که بر کرانهی باختری دریای فراخکرت قرار دارد. چنان مینماید که با دیوان و اشموغها دوستی نداشته باشید. من نیز انتقام خون عزیزان خویش را از ایشان میطلبم و از سیاوشگرد به این دلیل گریختم که دیوی را به همین سبب کشته بودم. چنان که این مرد گفت، سوشیانس نام دارم.”
سروش شتابزده پرسید: سوشیانس پسرِ کی؟ از کدام خانواده و قبیلهای؟”
با کمی شرمندگی گفت: “پدرم را نمیشناسم. این نام را مادرم بر من نهاده است.”
سروش که ناگهان در اندیشهای عمیق فرو رفته بود، به نرمی حرفش را تکرار کرد: “پدرت را نمیشناسی و این نام را مادرت بر تو نهاده است. گویا عاقبت هزارهای دیگر به سر رسیده باشد.”
سوشیانس گفت: “چنین میگویند. هرچند تازه دو روز است که خودم بر افسانهای که انگار همگان میدانند، آگاه شدهام.”
برقی در چشمان سروش درخشید و گفت: “پس خودت هم این داستان را شنیدهای و میدانی ما چه چیز را انتظار میکشیم؟ چه کسی آن را برایت تعریف کرده؟”
سوشیانس گفت: “بانویی که خود را از نسل اهوراها میدانست این قصه را برایم گفت و چوپانی که وهومن نام داشت، آن را مردود شمرد.”
سروش که به هیجان آمده بود گفت: “پس تو وهومن و ارشتاد را دیدهای؟”
سوشیانس گفت: “آری، هر دو در کوههای اطراف سیاوشگرد زندگی میکنند.”
سروش گفت: “باید هم چنین کنند. در همان حوالی بود که نبرد نخستین در گرفت. ای سوشیانس، امیدوارم که به حرکت درآمدنت آرزوهای دیرینهمان را برآورده نماید. برایم تعریف کن که چه بر تو گذشته است؟”
سوشیانس آنچه را که از سر گذرانده بود بی کم و کاست برای سروش بازگفت و سخنانش را چنین به پایان برد: “گمان میکردم این شهر گنگ دژ باشد. چرا که شنیده بودم آن تنها شهری است که آژیدهاک هنوز بر آن چیره نشده است.”
سروش گفت: “نه، اینجا گنگ دژ نیست. سرزمین ما ایرانویج نام دارد و از کهنترین شهرهای گیتی است. اینجا را نخستین انسان، گیومردِ بزرگ، ساخته است و از دیرباز اهوراها بر آن حکم راندهاند. ملکهی ما، آناهید، که بر تخت سلطنت خفته، از سرداران بزرگ جم در نبرد نخستین بود. در آن روز نفرین شدهای که سپاه نور از نیروهای تاریکی شکست خورد، آناهید نیز به تیر بوشاسپِ زرد دچار آمد و در خوابی جاویدان فرو رفت.”
سوشیانس با حیرت گفت: “یعنی این زن از اهوراهاست؟ و به راستی سه هزار سال را در خواب گذرانده است؟”
سروش گفت: “آری، اهوراهای چندی در گیتی باقی ماندهاند که همگی از روزگار نخستین نبرد باقی ماندهاند. بانوی پیشگویی که دیدی، و وهومن نیز از آن جمله بودهاند. هرچند پس از آن نبرد سهمگین، اهوراها از حال و روز یکدیگر بیخبر ماندهاند. برایم بگو آن دو چگونه روزگار میگذراندند؟”
سوشیانس گفت: “ارشتاد در غاری در کرانهی جنگلهای اطراف سیاوشگرد به سادگی میزیست و وهومن بر مرتعی بزرگ که در ارتفاعات هارابورز گسترده شده است، گلههای گوسفند خویش را میچراند. هردو چنان ساده و آرام میزیستند که داستانهایشان دربارهی نقششان در نبرد نخستین باورنکردنی مینمود.”
سروش گفت: “در راستی گفتارشان شک نداشته باش. آنان از معدود سرداران سپاه روشنایی هستند که از آن روزگار فراموش شده به یادگار ماندهاند . همچنان که آناهیدِ خفته و من نیز چنین هستیم. آنچه اهورایان را به آدمیانی عادی شبیه کرده، خاطرهی تلخ شکستی است که بر دوش میکشند، و آب زهرآگین فراخکرت، که به ناچار مینوشند. هرچند هنوز برخی از ما امید خویش را از دست ندادهایم. من نیز به همین امید است که در برابر سپاه آژیدهاک و سردار مهیبش خیشما پایداری می کنم. وگرنه نیروهای تاریکی قرنها پیش ایرانویج را نیز در کام خود فرو میکشیدند.”
سوشیانس گفت: “شگفتا که تا چند روز پیش در وجود اهورایان شک داشتم و از آن هنگام به بعد مرتب با ایشان برخورد میکنم. نمیدانم. شاید میبایست افسانههای کهن را جدیتر میگرفتم. شاید بقیهی قصههایی هم که تعریف میکنند راست بوده باشد. مادرم از پرستندگان مهر بود و شعرهایی زیادی در مورد او برایم میخواند. پس شاید به راستی ایزدی به نام مهر هم وجود داشته باشد و به راستی هم پیمانانش را از گزند دیوها مصون دارد.”
سروش اخم کرد و گفت: “دربارهی مهر این گونه سخن نگو. او اهورایی خیانتکار و گناهکار است. او در نبرد نخستین از سپاه نور کناره گرفت و به این ترتیب باعث شکست ما شد. از این روست که دیوها اجازه میدهند مردمان سادهدلی مانند مادرت همچنان پرستشاش کنند. همهی ما اهوراهای راستین او را مطرود میدانیم.”
سوشیانس اندیشناک گفت: “گویا آژیدهاک در هنگامهی نبرد نخستین ترفندهایی موفق را برای جلب نظر یاران شما به کار بسته باشد. گویا ورن نیز در ابتدا در سپاه جم ارج و قربی داشته است.”
سروش آهی سرد از دل بر کشید و گفت: “ورن زیبارو، کسی که هیچ کمانداری دل آن نداشت تا پیکر زیبایش را زخمی کند و هیچ اهورایی به احترام خاندان برگزیدهاش به رویش شمشیر نمیکشید. آری، او نیز از گروه خیانت پیشگان بود. اما بگذار در مورد فرومایگان سخن نگوییم. برایم بگو از ارشتاد چه شنیدهای؟”
سوشیانس گفت: “او معتقد بود که من کسی هستم که قرار است جهان را نجات دهم. میخواست مرا به یافتنِ جم و بیدار کردنش ترغیب کند. اما من سودای تبدیل شدن به ناجی را در سر ندارم. من مردی عادی هستم که دردِ خونخواهی خواب را از سرم ربوده و به دنبال راهی برای انتقام کشیدن از دیوان میگردم. با این وجود خود را چنان توانمند نمیبینم که بتوانم با اهریمنانی سترگ همچون آژیدهاک در بیفتم. من پدرم را جستجو میکنم و میخواهم او را بیابم. شاید به کمک او بتوانم به خونخواهی همسر و مادرم به سیاوشگرد باز گردم.”
سروش به بازوی سوشیانس اشاره کرد و گفت: “انتظار داشتم کسی که این بازوبند را بر دست دارد بلندپروازتر از این باشد. به راستی فکر میکنی انتقامی که میجویی با بار ماموریت سترگی که بر دوش داری قابل مقایسه است؟ چشمداشت اهورایان و آدمیانی که همچنان به بازگشت جم امید دارند، آن است که احترام نقش اژدهایی که بر نگین بازوبندت کندهاند را حفظ کنی. خواستهای کوچک، احترامِ نشانههای بزرگ را از میان میبرند.”
سوشیانس گفت: “جالب است که ارشتاد هم از وجود این بازوبند خبر داشت. خیشمای خونخوارهم کنجکاو بود تا بداند این بازوبند را از کجا آوردهام و باور نمیکرد که آن را از پدرم به ارث برده باشم. به من بگو، ای سروشِ جهاندیده، چه رازی در نقش اژدهای این نگین نهفته است که همگان جز من از آن خبر دارند؟”
سروش گفت: “نگینی که بر بازو داری نقشی دارد که برای جنگاورانِ نبرد نخستین سخت آشناست. این که این نقش چه ارتباطی با تو دارد، معمایی است که خودت باید پاسخش را پیدا کنی.”
سوشیانس گفت: “دست کم میتوانی معنایش را به من بگویی؟”
سروش گفت: “سخن گفتن دربارهی برخی از نشانهها، کاری خطرناک است. من نمیدانم تو ناجی راستین هستی یا نه. اما به پیشگوییهای ارشتاد باور دارم. او گفته است که در پایان هزاره، نجات بخشی زاده خواهد شد و نیروهای تاریکی را شکست خواهد داد. تا به امروز، دو بار ظهور نجات بخش را در پایان هزارههای پیشین با چشمانی امیدوار نگریستهام. هر دو بار، مردانی نیرومند و دلاور برای یافتن جم کمر همت بستند، و هردو بار شکست خوردند. یکی از آنها به حلقهی اطرافیان آژِدهاک نفوذ کرد، اما بعد از آن که رسوا شد، قیام کرد و با خیانت پسرعمویش به قتل رسید. دیگری کوشید تا به راز بیدار کردن جم و رها کردن نریوسنگِ دلاور از طلسمش پی ببرد، و در این راه کشته شد. اکنون هزارهای دیگر به سر آمده است و تو را در برابر خویش میبینم. بانوی پیشگو آنچه را که به دو تنِ دیگر گفته، برای تو هم بازگو کرده است. اگر به راستی ناجی باشی، باید همگان را نجات دهی، و این خویشکاریِ توست.”
سوشیانس ابرو در هم کشید و گفت: “چگونه انتظار دارید کسی نجاتتان دهد، وقتی از یاری دادن به او خودداری میکنید؟ چگونه انتظار دارید مسئولیت رها کردن جهان از یوغ ظلمت را بپذیرم، وقتی از بیان معنای نقشی کهن دریغ میورزید؟ آشکارا، ناجیان باید شکست بخورند. چون شما ایشان را برای شکست خوردن آماده میکنید. شاید از دیدنِ این که نبرد واپسین آغاز میشود و ناچارید تا در آن نقشی فعالتر از پنهان شدن بر عهده بگیرید، میهراسید؟”
سروش گفت: “نه، من و سایر اهوراها آمادهی جنگیدن هستیم. اما بانوی من آناهید باید مرا و مردان مرا به میدان نبرد گسیل کند. ارشتاد گفته زمانی که نریوسنگ از طلسم خویش رها شود، فریادی برخواهد کشید و این فریاد نفرین بوشاسپ را درهم خواهد شکست. اگر در آن روز آناهید از خواب سه هزار سالهاش برخیزد، مرا نیز در میدان جنگ خواهی دید که زیر انارِ درفش آناهید شمشیر میزنم.”
سوشیانس گفت: “چیرگی نیروهای ظلمت بر نور تعجبی ندارد، وقتی که هواداران نیکی از نبرد میپرهیزند و در مراتع و قلعهها پناه میجویند. تا آنجا که من دیدهام، اشموغان و دیوان جویای پیکار بودهاند و انسانها، شکست خورده و اهوراها، ناامید و منزوی. چگونه انتظار دارید کسی در این میانه برای نجات دادنتان برخیزد؟”
سروش گفت: “ناجی، چارهای جز نجات دادن گیتی ندارد. این معنای بودنِ اوست. همچنان که انتظار کشیدن در اینجا معنای زندگی من است. من نیروهایم را برای آن روزی که زمان کرانمند زیر فشار زمان بیکرانه خرد شود، حفظ کردهام. زمانی که فرشگرد فرا برسد و نبرد واپسین آغاز شود، من با سپاهی نیرومند آمادهی پیوستن به جبههی نور خواهم بود.”
سوشیانس گفت: “به این ترتیب، هرگز نبرد واپسینی در نخواهد گرفت. همواره اهوراها پراکنده و دیوان متحد خواهند ماند و در این میانه آدمیان قربانی اشموغان خواهند شد. شما اسیر سرنوشتی هستید که خود بر پیشانی خویش حک کرده اید.”
سروش گفت: “این خویشکاریایست که من بر عهده دارم. جمِ بزرگ پیش از آن که شکست بخورد، چنین وظیفهای را بر دوش من نهاد، و من از او پیروی خواهم کرد.”
سوشیانس گفت: “بیش از پیش متقاعد میشوم که دلیلی ندارد تا داستانهای ارشتاد قصهگو را باور کنم. اگر نجات دهندهی خود را میجویید، او را با یاری دادنتان بیابید. من قصد ندارم شما را نجات دهم. تنها به کینهای که در دل دارم فکر میکنم. اگر نبرد شخصیِ مسافر بیگانه و تنهایی مانند من برایت اهمیت دارد، آنچه را که برای کامیابیام مهم میدانی برایم بگو.”
سروش گفت: “نجات بخشی را ندیدهام که چنین سخنانی را نگفته باشد. آنان که از ابتدا قصد نجات دادنِ گیتی را دارند، حتی در نجات دادن خویشتن نیز ناکام میشوند. آری، کینخواهی شخصی تو برایم مهم است. شاید ناجی تو باشی و مسیر نبرد واپسین از همین انتقامهای کوتهبینانه و خواستهای کودکانه بگذرد. چیزهایی هست که شاید دانستنش یاریات دهد. برخی از آنها را که بتوانم، با تو در میان خواهم نهاد، و دربارهی باقی هیچ نخواهم گفت.”
سوشیانس گفت: “خوب؟ پیش از هرچیز برایم بگو چگونه میتوانم به گنگ دژ بروم؟ آنجا شهری است که گویا پدرم را در آن خواهم یافت. تنها میدانم که در خاورزمین قرار دارد و از مرزهای سرزمینی به نام خونیراس پاسداری میکند.”
سروش گفت: “آری، گنگ دژ در کرانهی شرقی خونیراس واقع شده است. رسیدن به آنجا با پای پیاده ممکن نیست. تو اسبی راهوار میطلبی که همچون رفیقی وفادار، رنج سفر به سرزمین میانه را به همراهت تحمل کند. اسبهایی که مهتران من پروردهاند، از علفهای اَسپَست که در چراگاههای پیرامون ایرانویج میروید، خوردهاند و از آبی پاک و زلال سیراب شدهاند و از این رو راهوارترین اسبان زمین هستند. اما حتی آنها هم نمیتوانند در این مسیر همراهت باشند. اگر بخواهی از میان آنها توسنی تندرو را برخواهم گزید و به تو خواهم بخشید. اما یقین دارم که تا پیش از عبور از مرزهای قلمرو ایرانویج از پا خواهد افتاد و به تیر اشموغان گرفتار خواهد شد.”
سوشیانس پرسید: “پس چه کنم؟”
سروش گفت: “ تو باید راه خود را به سوی خاور زمین ادامه دهی. لشکریان خیشما، در سویهی غربی ایرانویج اردو زدهاند و هنگامی که به جانب شرق پیش بروی، از گزند ایشان در امان خواهی بود. در نیمهی غربی، سپاه خونخوار اشناویزِ پنجه سنگی خیمه زدهاند که مانند خیشمای دیو از آژیدهاک فریبکار پیروی میکنند. این دو سردار، شهر ما را همچون مشتی آهنین در میان گرفته اند و به دنبال راهی برای نفوذ در آن میگردند. خیشما جنگل خاکستری را در اختیار گرفته و اشناویز بر دشتهای سبز فرمان میراند.”
سروش از پنجره به بیرون نگریست و بعد از مکثی طولانی گفت: “افسانههای کهن میگویند که در جایی در دشتهای شرقِ ایرانویج، اسبِ سرگردان جم، چشم به راه کسی است که شایستگی سوار شدن بر زینش را داشته باشد. اگر بخت یارت باشد، پیش از آن که به چنگ سربازان اشناویز اسیر شوی، آن اسب را خواهی یافت. وگرنه، باید راه خود را کج کنی و به سوی شهر مردگان بروی. چون میگویند رخش شبها در آن شهر میآرامد. اگر ناگزیر شوی به شهر مردگان بروی، به احتمال زیاد خواهی مُرد. قرنهاست که هیچکس به آن سو نرفته است. حتی اشموغان و دیوها هم از نزدیک شدن به آنجا هراس دارند. میگویند تا به حال هیچکس از آنجا زنده باز نگشته است. اسب جم، که رخش نام دارد، همچون روحی سرگردان میتواند در تمام قلمروهای زمین تاخت و تاز کند. از این رو گهگاه برای آسودن به میان دیوارهای مخوف شهر مردگان پناه میبرد. اگر او را در دشتها نیافتی، در میان سایههای شهر به دنبالش بگرد. هرچند اگر اشتباه کرده باشیم و ناجی نباشی، رخش را نخواهی یافت.”
سوشیانس گفت: “بدون آن اسب میتوان تا گنگ دژ پیش رفت؟”
سروش گفت: “میتوان چنین کرد، اما سفر کردن تا آنجا به ماهها وقت نیاز دارد و تو تا نوروز بیشتر وقت نداری. تنها توسنی که میتواند در چند روز تو را به گنگ دژ برساند، رخش است. او اسبی است که در روزگاران بسیار دور، هنگامی که هنوز زمان بیکرانه بر گیتی جاری بود، زاده شده است. از این رو میتواند با سرعت باد بتازد و از فسادِ نهفته در زمان کرانمند پیشی گیرد.”
سوشیانس گفت: “پس این که ناجی هستم یا نه اهمیتی ندارد. به سوی خاور پیش خواهم رفت و اسب را به دست خواهم آورد. حتی اگر مقیمِ شهر مردگان باشد.”
سروش گفت: “مگر آن که پیش از آن به چنگ اشموغانِ اشناویز گرفتار شوی.”
سوشیانس گفت: “در مورد این اشناویز برایم بیشتر بگو. از سخنانت چنین فهمیدم که او نیز دیوی مانند خیشمای مهیب است.”
سروش خندید و گفت: “برعکس، اشناویز مردی خوشچهره و زیباروست. او از نسل دیوان نیست. گروهی او را از اهوراها میدانند و برخی گمان میکنند انسانی است که با وعدهی زندگی ابدی فریفته شده و به سپاه آژیدهاک پیوسته است. بگذار حرمت گذشتگان را حفظ کنم و دربارهی اصل و نسبش هیچ نگویم.”
سوشیانس گفت: “هرجا که میروم با انسان یا اهورایی روبرو میشوم که به سپاه آژیدهاک ملحق شده است. بگو بدانم چه چیز در دعوت این موجود اهریمنی وجود دارد که چنین موجودات ارجمندی را از راه به در میکند.”
سروش گفت: “آژیدهاک به هرکس آنچه را که آرزو دارد میبخشد، از این روست که او را فریبکار مینامند. شاید اگر طرف دیوان را نمیگرفت و مارِ زهرآگینِ بزرگ را از خواب ازلیاش بیدار نمیکرد، در میان اهوراها و پیروان جم جایگاهی بلند مییافت. اما با وسوسهی مهردروجِِ خیانتکار، به طمع حکمرانی بر نیروهای ظلمت، با جمِ بزرگ رویارو شد و تاریکی را بر جهان پیروز گردانید.”
سوشیانس گفت: “اگر فریبِ او چنین قدرتمند است، چه تضمینی وجود دارد که بر من هم کارگر نیفتد؟”
سروش که نوری گرم در مردمکش میدرخشید، به چشمانش خیره شد و گفت: “ هیچ تضمینی وجود ندارد.”
سروش، با وجود آن که چیز بیشتری دربارهی مسیر پیش رویش بروز نداد، اما تا جایی که در توان داشت کوشید تا ساز و برگ مناسبی را برای ادامهی سفرش فراهم نماید. او سوشیانس را به سرچشمهای برد که در میدان وسط شهر بیرون میجوشید. این آب، بر خلاف تمام آبهای دیگری که نوشیده بود، تلخ نبود و گویا به آب زهرآگینِ فراخکرت آلوده نبود. مردم از وجود این چشمه در میانهی شهرشان بسیار خوشنود بودند و اعتقاد داشتند پس از بیداری مار بزرگ، تمام آبهای جهان جز همین چشمه به بزاق زهرآگینش آلوده شده است. سوشیانس بار دیگر از آن آب نوشید و حس کرد هر جرعهی آن بخشی از رنجهای باقی مانده از سفر دشوارش را از میان میبرد.
چنین بود که ساعتی از صبح گذشته، سوشیانس با راهنمایی مردان جوشنپوشِ ایرانویج از راهی مخفی به بیرون از حصار شهر گذر کرد و در حالی که ردای سپید و نویی بر تن داشت و شمشیری تیز بر کمر بسته بود، سوار بر اسبی کبود به سوی خاور تاخت. جنگل خاکستری که نیمهی غربی شهر را در بر گرفته بود، جای خود را به چمنزاری گسترده و زیبا سپرده بود که در نور صبحِ ابرآلود مانند زمردی میدرخشید. هر از چندگاهی به چشمهای بر میخورد که آبِ زهرآگینش گیاهان و علفها را تا چند گام آنسوتر سوزانده و نابود کرده بود. انگار که غرور ساکنان ایرانویج بی دلیل نبود و به راستی چشمهی شهرشان تنها منبع آب پاک در جهان محسوب میشد.
تا پیش از ظهر، آنقدر پیش رفت که ایرانویج با برجهای بلند و درخشانش در افق گم شد و هیچ چیز جز خط سبز افقی هموار در پیرامونش باقی نماند. دشت چنان تخت بود که اگر به راستی اسبی سرگردان در آن حوالی پرسه میزد، خیلی زود و از فاصلهی ده فرسنگی دیده میشد. در همان حال که به سوی خاور میتاخت و چشمانش در جستجوی اسبی بود که نشانی هایش را سروش داده بود، از دور دستها لکهای درخشان را دید که با سرعت به سویش پیش میآمد. انتظار نداشت به این زودی با سپاه اشناویز روبرو شود. اما لکه چندان بزرگ نمینمود و به نظر میرسید از سوارکارانی اندک تشکیل شده باشد. وقتی مهاجمان نزدیکتر شدند، معلوم شد که اثری از اشموغان در میانشان دیده نمیشود. آنان که به سویش میتاختند همچون اسب سواران چابک و موقر پیش میآمدند و از جست و خیزهای گسسته و پر مکثِ سوسمار سواران فارغ مینمودند.
سوشیانس لگام اسبش را کشید و در حالی که قبضهی شمشیرش را در مشت میفشرد، منتظر ماند تا بیگانگان نزدیکتر شوند. دشت چنان پهناور و هموار بود که گریختن و پنهان شدن در گوشه و کنار ممکن نبود. سرعت مهاجمان هم آنقدر زیاد بود که اسبش نمیتوانست با ایشان برابری کند. وقتی به قدر کافی نزدیک شدند، دریافت که درخششی که نظرش را جلب کرده بود، به گردونهای زرین مربوط میشود که در میان دو سوارکار غرق در آهن و پولاد پیش میتازد. با دیدن آن کمی خیالش راحت شد. دیوها هرگز بدون حضور گروهی اشموغ چاپلوس به این سو و آن سو نمیرفتند و با گردونهرانی بیگانه بودند. این سوارکاران میبایست از جنس آدمیان باشند، یا کسی چه میدانست، شاید از اهورایان بودند.
سواران، در برابرش ایستادند و تازه در آن هنگام بود که سوشیانس دریافت ایشان چیزی بیش از آدمیان عادی هستند. کسی که بر ارابه سوار بود، جوانی پانزده ساله، با کلاهی گشاد بر سر، شلواری کوتاه در پا و نیمتنهای چرمی در بر بود. با دستانی استوار لگام چهار اسب سپید را گرفته بود که سمهای پیشینشان با برقی زرین و سمهای عقبشان با جلوهای سیمین میدرخشید. خودِ ارابه از اسبهای نیرومند و سرحالی که به آن بسته بودند، دیدنیتر بود. تنها یک چرخ داشت و جایگاه ارابهرانش را از طلای خالص ریخته بودند. تمام سطح ارابه با نقش هزاران چشم و گوش آراسته شده بود. سوارکارانی که بر اسبهای سیاه نشسته بودند و در دو سوی گردونه میتاختند، زرههایی زرین در بر داشتند. گیسوهای بلند و طلاییشان از زیر کلاهخودهای بالدارشان بیرون زده و بر شانههایشان آشفته شده بود. یکی از آنها که در سمت چپ اسب میتاخت، هیکلی ظریفتر داشت، گویا زن بود. اما از پشت نقاب کلاهخود، چهرهی هیچ کدامشان معلوم نبود.
سوشیانس که همچنان مشت خویش را بر قبضهی شمشیر فشرده بود، صبر کرد تا گردونهران و ملازمانش در برابرش بایستند. به یاد داشت که سروش چگونه سردار آژیدهاک را توصیف کرده بود، پس با صدایی رسا پرسید: “ای گرونهسوارِ سرافراز، آیا تو اشناویز هستی؟”
مخاطبش از این فاصلهی اندک، به شکل غریبی جوان مینمود. با این وجود چشمانی درخشان و مرموز داشت که کنجاکاوانه بر او خیره شده بود. با صدایی بسیار پختهتر از ظاهرِ نوجوانش گفت: “نه، مرا با این آدمیزادی که نام بردی کاری نیست. نمیدانستم مردان ایرانویج آنقدر جسارت یافتهاند که به تنهایی در دشتهای من تاخت و تاز کنند.”
سوشیانس از شنیدن این حرف تعجب کرد و گفت: “ای گردونهرانی که نامت را نمیدانم. خبر نداشتم این دشتها به تو تعلق دارد. من مسافری هستم که برای گذشتن بر این دشت گام نهادهام، نه ماندن.”
جوان اخمی کرد و گفت: “هرچند مردی شجاع به نظر میرسی، اما فکر نکردی با پرسه زدن در این منطقه ممکن است به چنگ سوسمار سواران اشناویز گرفتار شوی؟”
سوشیانس گفت: “مقصدی دارم که تنها با گذر از این دشت به آن میرسم. و خواهم کوشید تا از رویارویی با اشموغان و دیوان پرهیز کنم.”
گردونهران گفت: “نامت چیست؟”
سوشیانس گفت: “من سوشیانس نام دارم، و نام تو چیست؟”
مرد جوان خندید و گفت: “روزگاری را به یاد میآورم که مردمان با احترام بیشتری از نام و نشان اهوراها پرسش میکردند. من مهر هستم.”
سوشیانس چنان یکه خورد که نزدیک بود از پشت زین به زیر افتد. سالهای درازی مادرش را دیده بود که این اهورای نامدار را ستایش میکند و از او برای دفع خطر دیوان و اشموغان یاری میطلبد. تا چندی پیش چنین میاندیشید که داستان مهر نیز از قصههایی است که مردمان برای تحمل پذیرتر کردن زندگی به هم میبافند. اما به فاصلهی چند روز دریافته بود که مهر به راستی وجود دارد و موجودی خائن است. هنگامی که سروش از او سخن میگفت، در ذهن خویش او را همچون مردی نیرومند و میانسال تجسم کرده بود. حالا مهر، ایزدی که بارها نامش را با حرمت از زبان مادرش شنیده بود، با جلوهی نوجوانی پانزده ساله در برابرش ایستاده بود.
مهر لبخند زنان گفت: “میبینم که از شنیدن نام من شگفتزده شدهای. آیا تو هم مانند ساکنان سرزمینهای شمالی از پرستندگان من هستی؟ چهرهات که به مردم چشم تنگ و پهن گونهی برجرشان شباهت ندارد.”
سوشیانس گفت: “نه،ای اهورای نامدار. اما مادرم تو را بسیار بزرگ میداشت.”
مهر پرسید: “چقدر خوب، مادرت از ساکنان ایرانویج است؟”
سوشیانس به تلخی گفت: “نه، او از مردمان سیاوشگرد بود و چند روزی است که به دست دیوان و اشموغان کشته شده است. “
مهر بدون آن که نشانهای از ناراحتی از خود نشان دهد، گفت: “آه، برایت متاسفم. اما زندگی همین است. گاهی شما دیوان را میزنید و گاه دیوان شما را.”
بعد کمی مکث کرد و گفت: “اما، …تا جایی که به یاد دارم قرنهاست که سیاوشگرد را اکومن فتح کرده است و دیوان بر آن حکم میرانند.”
سوشیانس گفت: “آری، چنین است. و من کشندهی پسر اکومن، و خونخواه مادر و همسرم هستم.”
برقی در چشمان مهر درخشید و گفت: “با نخستین نگاه دریافتم که مردی جسور هستی. کسی که مسیر طولانی سیاوشگرد تا ایرانویج را بپیماید و انتقام خویشانش را از موجوداتی برتر بطلبد، باید سرشتی متفاوت با سایر مردمان داشته باشد.”
سوشیانس غرید: “اشموغانِ سگ خوار و دیوان دروغزن را برتر از آدمیان نمیدانم.”
مهر آهی کشید و گفت: “روزگاری چنین نبود، اما امروز چنین است. امروز آدمیان پست ترین موجودات و دیوان برترین هستند.”
سوشیانس گفت: “شاید این روزگار به سر برسد.”
مهر با علاقه به جلو خم شد و پرسید: “بگو بدانم، آدمیزاد، برای چه نیمی از درازای هارابورز را طی کردهای و برای انتقام کشیدن این چنین از زادگاهت دور شدهای؟ مگر در همان سیاوشگرد اشموغان و دیوان اندک بودند که برای شکارشان تا اینجا پیش آمدهای؟
سوشیانس گفت: “به دنبال پدرم میگردم، که گویا در گنگ دژ زندگی میکند. شاید او بتواند در کشیدن انتقام مرا یاری کند.”
این بار نوری که در چشمان سبز مهر برافروخته شده بود، گرمتر مینمود. گفت: “پس نامت سوشیانس است و به دنبال پدرت میگردی؟”
آنگاه به آسمان تیره و ابرآلودِ بالای سرش خیره شد و زیر لب گفت: “پس هزارهای دیگر گذشته است، زمان کرانمند چقدر زود میگذرد.”
سوشیانس گفت: “اما گویا زمانه پایدار است.”
مهر به سویش برگشت و گفت: “از سخنانت بر میآید که با قصههای ارشتاد آشنایی داری. گویی باور کردهای که جهان در انتظار توست، تا نجاتش دهی.”
سوشیانس گفت: “این گفتارها را شنیدهام، و باور نکردهام. من برای نجات گیتی به خاور نمیتازم. به دنبال پدرم میگردم تا از اکومن دیو انتقام بگیرم. هنوز کاری به کار باقی جهان ندارم.”
مهر گفت: “با سرعتی که میتازی، به زودی به آن هم کار خواهی داشت.”
سوشیانس روی زین اسبش جا به جا شد و گفت: “علاوه بر قصههایی که در اطراف نام خودم تنیدهاند، چیزهای دیگری هم دربارهی تو شنیدهام. سروش بزرگ که حکمرانِ ایرانویج است، میگفت در نبرد نخستین به سپاه نور خیانت کردهای؟”
مهر لبخند تلخی زد و گفت: “تو جوانتر از آن هستی که دلیل این کار مرا بفهمی، و جهان پیرتر از آن است که بتوان با قواعد سادهی شما آدمیان ادراکش کرد. آری، من در بامدادِ نخستین روزِ نبرد نخستین، از سپاه جم جدا شدم. اما به ارتش آژیدهاک هم نپیوستم. تنها از نبرد کناره گرفتم و بر تپهای به نظارهی جنگ مشغول شدم.”
سوشیانس غرید: “چرا چنین کردی؟ میدانی که امکان داشت جمِ بزرگ با کمک تو پیروز شود؟”
مهر خندید و گفت: “آری، او با کمک من بیتردید پیروز میشد. او برای کوبیدن سرِ مار بزرگ به وجره نیاز داشت.”
سوشیانس گفت: “وجره؟ این نام را بارها شنیدهام و هرگز معنایش را در نیافتهام.”
مهر گفت: “وجره گرز من است. سلاحی مهیب که در آن روزِ دوردست، پس از آن که با آژیدهاک پیمان بستم تا در نبرد شرکت نکنم، آن را از دست فرو نهادم.”
سوشیانس خشمگینانه پرسید: اما چرا چنین کردی؟ تو، که از تبار اهوراها هستی، چگونه به یک دیو پیوستی؟”
مهر گفت: “نخست آن که آژیدهاک دیو نیست، و دوم آن که من به او نپیوستم. من به عهد و پیمان خویش بسیار پایبندم و از هیچ چیز بیشتر از عهدشکنی نمیرنجم. جم، آن پادشاهی که بزرگش میپنداری، عهد خود را با من شکست، و از این رو من در تنها گذاشتنش در روز نبرد بر حق بودم. من تنها کسی نبودم که چنین کردم. دوستان من، رَشَن و چیستا نیز چنین کردند.”
هنگامی که این حرف را میزد به سوارکارانِ زرهپوش اشاره کرد. چیستا همان بانوی زرهپوش بود، با گیسوان بلند آشفته بر خفتاناش. رشن، زرهپوشی بود که بر سینهی زرهش نقش برگ نیلوفری را کشیده بود. سوشیانس انگشتانش را در موهای خویش فرو کرد و پریشان گفت: “چه مبارزهی نابرابرانهای بوده است، نبرد نخستین. در شرایطی که جم و سپاه نور با آژیدهاک فریبکار میجنگید، گروهی چنین جنگاور از اهورایان ترکش کردند، و شکست خوردنش را نظاره کردند.”
مهر گفت: “تنها ما نبودیم که چنین کردیم، بسیاری از اهورایان و آدمیان دیگر نیز چنین کردند. آژیدهاک در سپاه خود اهوراها و آدمیان بسیاری داشت.”
سوشیانس گفت: “آری، از ورن و خیانت او نیز چیزهایی شنیدهام.”
چیستا که تا این هنگام خاموش بود، با صدایی پرطنین که در کلاهخودش میپیچید و زنگی فلزی مییافت گفت: “ما را با ورن در یک رده قرار نده. او به سودای لذتهایی که آژیدهاک وعده کرده بود به او پیوست. ما تنها به دلیل پیمان شکنی از جم بریدیم. دلیل ما شرافتمندانه و بهانهی او خودخواهانه بود.”
سوشیانس گفت: “این دو کردار پیامدی یکسان داشته است. همگان مقیم جهانی بلازده و ویرانه شدهایم که مارِ بزرگ آبهایش را زهرآگین کرده و دیوان و اشموغان بر آن حکم میرانند. اشتباه شما، سه هزاره است که گیتی را تباه و اهوراها و آدمیان را پشیمان و سوگوارکرده است.”
مهر گفت: “من بابت آنچه که کردم پشیمان نیستم. آژیدهاک با من عهدی بست و برخلاف جم به آن وفادار ماند. او سوگند خورد که مرا محترم بدارد و پرستندگان مرا آزار نکند. به این ترتیب من تنها اهورایی هستم که در میان آدمیان پرستیده میشوم. مردم برجرشان همواره مرا یاد میکنند و حتی به تازگی شنیدهام برخی از اشموغان نیز هنگام خطر از من یاری میخواهند. کشتزارهای پهناور من نیز دست نخورده مانده است. من همچون سایر اهوراها نیازی به پنهان شدن در غارها و جنگلها ندارم. میبینی که چه آزادانه بر دشتهای بیکرانم تاخت و تاز میکنم.”
سوشیانس گفت: “بهایی که بابت این آزادی پرداختهای را فراموش کردهای. وجرهات را از دست نهادهای و شک دارم که بتوانی بار دیگر پیدایش کنی. با ملازمانت که دلخوشیهایشان مانند توست تنها ماندهای، در دشتی برهوت که پیکرش از زهر بزاق مار بزرگ رگ به رگ شده. پرستدگانت را به ظلم و ستم میکشند و قدرتی برایت نمانده تا یاریشان کنی. این آزادیای نیست که شایستهی ستایش باشد، و مهر را بیمهری نمیسزد.”
مهر لگام اسبان زرین سمش را در مشت گرفت و گفت: “چنان که میپنداشتم، جوانی جسور هستی و سری پرشور داری. نیک و بد را شناختن و شایست و ناشایست را تمیز دادن کاری چنین ساده نیست. امیدوارم آنقدر زنده بمانی که معنای حرفهای مرا بفهمی.”
سوشیانس با پشت پا به شکم اسبش ضربهای زد و در حالی که از کنار مهر و یارانش میگذشت گفت: “من نیز امیدوارم روزی به یاد وجره بیفتی که هزارههاست بیاستفاده در کنجی افتاده است. چه افتخاری بیش از این برای عنکبوتان، که بر گرزِ ایزدی تار بتنند؟”
سوشیانس پس از جدا شدن از مهر، راه خویش را در دشت ادامه داد. از گفتارهای مهر بسیار دلگیر شده بود. از کودکی به تصویری احترام برانگیز و آسمانی از مهر خو گرفته بود. حتی هنگامی که سروش از خیانتش سخن میگفت، در ژرفای قلبش میل داشت خلاف آن را باور کند. اما دیدن مهر که از یادآوری کردارش خرسند بود و از آن دفاع میکرد، هیچ راهی برای احیای آن بتِ قدیمی باقی نگذاشته بود. چنان در این فکرها فرو رفته بود که از جستجوی پیرامونش غافل ماند و تازه هنگامی توجهش به جهان بیرون جلب شد که صدای همهمهی سربازان و کوبش سم اسبان را شنید.
لگام اسب را کشید و با چشمانی هشیار به گروهی که از سوی افق خونین مغرب به سویش میتاختند، خیره شد. درخشش خورشید عصرگاهی از پشت پردهی ابرهای خاکستری، آنقدر بود که میتوانست سایههای سیاهشان را به خوبی تشخیص دهد. گیسوان بافته و بلند دیوها را میدید که در اطراف شاخهای پیچ و تاب خوردهشان در زمینهی افق میآشفتند، و آویزههای درهم و برهمی را تشخیص میداد که اشموغان همچون رشتههایی بر رداهای چرکشان دوخته بودند. آرایههای زشتی که هنگام بالا و پایین پریدن سوسمارهایشان مانند آبشاری از زنجیرهای رنگارنگ در اطرافشان تکان میخورد. پیشاپیش همه، مردی اسب میتاخت که از دیوهای اطرافش کوچک اندامتر مینمود. مردی که میبایست اشناویز باشد.
روز هنوز رنگ نباخته بود و دشت هموار و یکنواخت جایی برای پنهان شدن و گریختن باقی نمیگذاشت. تعدادشان هم بیش از آن بود که بتواند به پیروزی امید داشته باشد.
فکر نمیکرد جستجویش به این زودی به شکست بینجامد. لحظهای فکر کرد که برگردد و به جانبی که مهر و همراهانش رفته بودند بگریزد. به این امید که پیش از سر رسیدن دشمنانش، به او برخورد کند و از او کمک بخواهد. اما به یاد آورد که مهر با آژیدهاک پیمان بسته بود تا در چنین نبردهایی دخالت نکند. بی تردید او از جم عزیزتر نبود و مهر هم از سه هزار سال پیش تا به حال ماجراجوتر نشده بود. احساس تلخکامی کرد و تصمیم گرفت دلاورانه با مرگ روبرو شود. پس شمشیرش را از نیام کشید و لگام اسبش را در مشت فشرد.
سواران با نزدیک شدن به او هلهلهای سر داده بودند. برق شمشیرها و خنجرها از زیر خرقهی دیوان دیده میشد و میتوانست چشم سوسمارهای اشموغان را ببیند که مانند مشعلهایی سرخ میدرخشیدند.
شمشیرش را بر فراز سر بالا برد و فریادی زد و به سوی آنها تاخت.
سواران به جای آن که مستقیم به سویش حمله برند، دورهاش کردند و راه فرارش را بستند. سوشیانس که همچنان نعره میکشید، به سویشان هجوم برد، اما همه از جنگیدن با او خودداری میکردند. چرخی در میدانی که درمیانهی سواران دشمن پدید آمده بود زد، و تازه آنگاه دلیل این رفتارشان را فهمید.
یک انسانِ سوارکار با خفتان چرمی و سر برهنه در میانهی میدان ایستاده بود. تن پوش طلادوزی شده و زیبای بیآستینی بر تن داشت که بازوان عضلانی و ورزیدهاش از میان آن بیرون زده بود. موهای خرماییاش بر چهره آشفته بود، و توسنی سرکش و ناآرام را در زیر ران داشت. در یک دست شمشیری بلند را گرفته بود با دست دیگر لگام اسبش را مهار کرده بود. در کل، حالتی با وقار و برازنده داشت. گذشته از حال و روزِ خویش، نخستین بار بود که میدید انسانی در حضور دیوها بر اسب بنشیند و شمشیر به دست بگیرد.
سوشیانس به سویش برگشت و غرش کنان گفت: “اگر اشتباه نکنم تو اشناویز هستی.”
مرد با لبخندی دندانهای سپیدش را به او نشان داد. بعد گفت: “آری، و تو، ای جنگجوی بی پروای ایرانویج، چه نام داری؟ یا شاید ترجیح میدهی گمنام به دست من کشته شوی؟”
سوشیانس گفت: “من از مردم ایرانویج نیستم. سوشیانس نام دارم… و گمان نبر که کشتن من کاری چنین آسان باشد.”
اشناویز با شنیدن نامش نگاهی تیز به او انداخت و گفت: “خواهیم دید.”
آنگاه دو سوار به سوی هم تاختند. چکاچک شمشیرها برخاست و اسبها به هم تنه زدند. اشناویز مردی چابک و جنگ دیده بود، اما سوشیانس هم از کودکی با شمشیر و اسلحه خو کرده بود و هماوردی نیرومند محسوب میشد. پس از چند بار رد و بدل کردنِ ضربات، سوشیانس متوجه درازای زیاد شمشیر حریف شد، پس در فرصتی مناسب از برابر حملهی او جا خالی کرد و با یک ضربهی سهمگین، شمشیرش را از کمر شکست.
اشناویز که شمشیر نصف شدهاش را با حیرت نگاه میکرد، خود را با حملهی بعدی سوشیانس روبرو دید، و کاری کرد که او انتظارش را نداشت. شمشیر شکسته را بر زمین انداخت، و با دست شمشیر سوشیانس را در دست گرفت.
سوشیانس تیغهی شمشیرش را با تمام قدرت بر دست حریف فرود آورد. انتظار داشت کف دست اشناویز دریده شود و شمشیر با گذر کردن از آن بر سینهاش بنشیند، اما به جای آن با شگفتی فراوان دید که حریفش با کف برهنهی دستش شمشیر را گرفته است. اشناویز انگشتان دست دیگرش را هم دور تیغهی تیز شمشیر بست و با حرکت آن را از دست سوشیانس خارج کرد. بعد، با سادگی شکستن یک نی، آن را از میان به دو نیم کرد و با لبخندی گشوده دستان سالمش را که حتی خراشی برنداشته بود، به سوشیانس بهت زده نشان داد.
سوشیانس که اسلحهاش را از دست داده بود، بر جای خود ایستاد. کمان زه شدهی اشموغان را دید که از چهار سوی میدان آماجش کرده اند. اما صدای فریاد اشناویز شستهای کمانداران را از رها کردن تیر باز داشت. اشناویز گفت: “دست نگه دارید. شاید این جنگجوی بی شمشیر بخواهد برایمان بگوید که برای چه در قلمرو ما تاخت و تاز میکرده است؟”
سوشیانس گفت: “دشتی غریب است که همگان مدعی مالکیت آن هستند.”
اشناویز با لحنی تمسخرآمیز گفت: “پس مهرِ هزار چشم را دیدهای و ادعاهای خندهدارش را در مورد این چراگاه شنیدهای؟”
سوشیانس دید که دیوان با شنیدن این سخن پوزخندی زدند. گفت: “آری. اما بحث بر سر مالکیت دشتی چنین مرده و خاکی چنین مسموم را بی مورد میدانم.”
اشناویز گفت: “نگفتی برای چه به تنهایی به سرزمین من گام نهادهای؟”
سوشیانس گفت: “به دنبال کسی میگردم و مسیرم از میانهی این دشت میگذرد.”
اشناویز گفت: “از مردمان ایرانویج نیستی و یکه و تنها در مسیر خاور اسب میتازی. مهررا دیدهای و او آسیبی به تو نرسانده است. باید آن کسی که چنین مشتاقانه در جستجویش هستی، آدم مهمی باشد.”
سوشیانس گفت: “این که چقدر مهم است را نمیدانم. تنها میدانم که پدرم را میجویم و هرگز او را ندیده ام، و مسیری دراز از سیاوشگرد تا اینجا را به دنبالش تاختهام.”
اشناویز با چشمانی که همچون مردمک دیوان میدرخشید به او خیره شد و گفت: “پس تو هستی آن سوشیانس مشهوری که پدرش را میجوید؟ پیش از این هم دو بار کسانی را با این نام دیدهام که از اینجا گذشتهاند. شاید دانستناش برایت جالب باشد که هیچ یک آنچه را که میجستند نیافتند.”
سوشیانس گفت: “اگر میخواستم با این گفتارها ناامید شوم در یکی از روستاهای سر راهم میماندم و زندگی مردمان عادی را در پیش میگرفتم.”
اشناویز ناگهان خندهی بلندی سر داد و گفت: “همواره چنین بوده است. کله شقی از ویژگیهای همنامان توست. اشموغان، کمانها را کنار بگذارید. دیوان، شمشیرها را غلاف کنید. این جوان شام را مهمان ما خواهد بود و از سوی ما آسیبی نخواهد دید.”
سوشیانس که انتظار داشت هر لحظه با پیکر سوراخ شده بر زمین بیفتد، با گیجی به اشموغان و دیوانی نگریست که با ناخوشنودی سلاحهای خود را کنار گذاشتند. اسب سرکش اشناویز به راه افتاد و سربازانش برای عبورش راه گشودند. سوشیانس هم اسبش را هی کرد و به دنبال او پیش رفت. دیوان و اشموغان همچون تودهای درهم و برهم، اطرافشان را گرفتند. سوشیانس پا به پای اشناویز ساعتی اسب تاخت تا به اردوگاه ایشان رسید. محل استقرار سپاه اشناویز، در کنارهی شرقی دشت، بر فراز تپهای قرار داشت.
خیمههای سیاهِ بسیار در آن برافراشته بودند و صدای همهمهی انبوهی از اشموغان از درون آنها به گوش میرسید. در آستانهی خیمهها با کلههای بریدهی مردان منارهای درست کرده بودند. سرهای پایین این هرم مخوف پوسیده بود و جمجمهای بیش از آن باقی نمانده بود. اما سرهای خونینِ نوک مناره همچنان بقایایی از گوشت و موی صاحبانشان را بر خود داشت.
خیمهی اشناویز، که در قلب اردو جای داشت، همچون کاخی عظیم از جنس پارچه و نمد بود. قالیهای گران قیمت و زیبایی زمین را مفروش میکرد و تندیسهای زرین بیشماری که اشناویز را در حالتهای گوناگون نشان میداد، در گوشه و کنار دیده میشد. همه جای خیمه از نور مشعلهای فراوانی که بر گوشه و کنار آویخته بودند، همچون روز روشن بود. اشناویز به سوشیانس اشاره کرد تا وارد خیمه شود، و به همراهش به فضای وسیعی گام نهاد که دیوارهای نمدینش را با ترمههایی پرنقش ونگار تزیین کرده بودند. آنگاه خود در شاهنشینی که در میانهی خیمه بر پا بود نشست و بر بالشهای زربافت تکیه داد. به سوشیانس اشاره کرد تا به او بپیوندد. سوشیانس هم که از مهمان نوازی دشمنش سر در نمیآورد، کنارش نشست. اشناویز دستانش را بر هم زد و از برخورد آنها با هم صدای بلندی مانند برخورد دو سپر مفرغین برخاست. بلافاصله دو کنیز زیبارو با لباسهایی ملیله دوزی شده از گوشهای ظاهر شدند و دو سینی بزرگ پر از غذا را جلوی آنها نهادند. اشناویز که میدید سوشیانس از شنیدن صدای دستانش تعجب کرده، گفت: “میبینی؟ این بخشی از قراری است که من با آژیدهاک بزرگ گذاشتهام. او به من دستانی به سختی سنگ بخشید، و عمری جاویدان، و در مقابل من سپاه جم را ترک کردم و به او پیوستم.”
سوشیانس گفت: “پس تو هم از خیانتکارانی هستی که جهان را به زوال کشاندهای؟ عجیب است که از آغاز سفرم، با هر که برخورد میکنم عمری سه هزار ساله دارد و نقشی در این ماجرای بدفرجام ایفا کرده است. گویا همگان در گناه شکست جم شریک باشند.”
اشناویز خندید و گفت: “وقتی جهانی دستخوش زوال میشود، تمام ساکنانش گناهکار محسوب میشوند. اما من از این گناه نمیترسم. جهان به هر حال رو به تباهی میرفت. ممکن بود جم بانی آن باشد یا آژیدهاک. من ترجیح دادم به سپاه پیروزمندان بپیوندم و ازغنایم بهره برم، نه آن که در عقوبتِ شکست خوردگان سهیم باشم.”
سوشیانس پرسید: “لابد تو هم مانند و مهر و همراهانش از اهورایان هستی؟”
اشناویز به سینیهای غذا اشاره کرد و خود دست به کار خوردن شد. یکی از سینیها برهای بریان را در خود جای میداد. اشناویز تکهای از ران آن را کند و گوشتش را به نیش کشید. آنگاه گفت: “نه، من نیز مانند تو از نژاد آدمیان هستم. اگر اهورا بودم که دیگر به عمر جاویدان نیازی نداشتم و معاملهام با آژیدهاک ضرورت نداشت. در هنگامهی نبرد نخستین، من و خواهرم، هردو از سپاه اهوراها بریدیم و به آژیدهاک پیوستیم. به این دلیل که او قادر بود به ما جاودانگی ببخشد، و جم چنین قدرتی نداشت.”
سوشیانس گفت: “یعنی عمر جاویدان چنین ارزشمند بود؟ عمری که در چنین جهانی سپری شود؟”
اشناویز گفت: “آری، مگراین جهان چه ایرادی دارد؟ جهانی که بتوان با شبیخون زدن به ایرانویج کنیزکانی چنین زیبا به دست آورد و برهای چنین لذیذ شام هر شبت باشد، برای ابد دلپذیر است.”
سوشیانس گفت: “و هرگز به این نمیاندیشی که این لذتها را به چه بهایی به دست آوردهای؟ این که دیگران رنج میکشند و شهرها و روستاها از ظلم وستم دیوان و اشموغان تباه میشوند، برای تو هیچ اهمیتی ندارد؟ مرزهای معنای گیتی به همین کنیزکان و برهی بریان محدود است؟ گویا بوی تعفن منارهی کلهها را حس نمیکنی.”
اشناویز گفت: “همواره بوی گوشت بریان با تعفن لاشهها درآمیخته است. جهان همین است. لذتی که ما میبریم، و رنجی که دیگران میکشند. ساکنان گیتی از همین کنیزکان و اربابانشان تشکیل شدهاند.”
سوشیانس پرسید: “و برایت هیچ مهم نیست که این دو دختر دربارهات چه فکر میکنند؟”
اشناویز خندید و گفت: “چرا. برایم مهم است. آن دو مرا دوست دارند، و از این که در این خیمه زندانی هستند کمال رضایت را دارند. دوستانشان را که از زیبایی کمتری بهرهمند بودند به اشموغان سپردم. فکر نمیکنم بخواهی بدانی چه بر سرشان آمد…”
سوشیانس مدتی مکث کرد و به غذاهایی که در برابرش چیده بودند خیره شد. آنگاه پرسید: “چرا مرا نکشتی؟”
اشناویز باقی ماندهی گوشتی را که به دهان برده بود، در سینی انداخت و لحنش ناگهان جدی شد: “من هم قصههای آن پیرزن خرافاتی را شنیدهام. میدانم که افسانههای باستانی را باور کردهای و فکر میکنی نجات دهندهی جهان خواهی بود. تو را به اینجا آوردهام، تا قانع شوی که اشتباه میکنی. در پایان هر هزاره، فوجهای بسیاری از گروندگان به این اسطوره از این دشت میگذرند. برخی از آنها سوشیانس نام دارند و باقی حتی نام قهرمان این افسانه را هم از یاد بردهاند. همهشان به دنبال اسبی سرگردان در این دشت پرسه میزنند. اسبی که جز در قصهها وجود ندارد. بیشترِ این سرکشان را خیشمای خونین درفش در آنسوی ایرانویج اسیر میکند و به عنوان شام به اشموغانش میخوراند. برخی هم با سپاهیان من درگیر میشوند و از میان میروند. شمار اندکی از اینجا میگذرند و دورتر، در آنسوی هارابورز از میان میروند. من، اگر با ایشان روبرو شوم، میکوشم تا از اشتباه رهایشان کنم.”
سوشیانس گفت: “من این افسانهها را باور نکردهام. کینهی مادر و همسرم را در دل دارم و پدرم را میجویم تا به کمکش اکومن دیو را از پای درآورم. سودای نجات دادن گیتی را ندارم.”
اشناویز گفت: “اکومن سه هزار سال از تو پیرتر است. او سردارِ برگزیدهی آژیدهاک بوده و هیچکس را یارای آن نیست تا با او درگیر شود. از این کینهجویی دست بردار، و همراه من به بارگاه آژیدهاک بیا. او کسی است که به سخاوتمندانهترین شکل بهای اطاعت پیروان و بندگانش را میپردازد. بیا و بگذار آرزوهایت را برآورده کند. اما از خونخواهی و انتقام هیچ نگو که خشمگینش خواهی کرد.”
سوشیانس گفت: “من آرزویی ندارم که دیگران بتوانند برآوردهاش کنند. آرزوهای من، باید توسط خودم برآورده شوند. و اکنون آرزویم انتقام کشیدن از نیروهای تاریکی، و بازگرداندن روشنایی به گیتی است.”
اشناویز لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت: “به این آرزوی خویش نخواهی رسید و خواستههای دیگری را نیز به این سودا از دست خواهی داد. پیش از تو امیدواران دیگری که با همین هدف از اینجا میگذشتند به راهنمایی من نزدش رفتهاند و به لطفش برای سالهای بسیار به خوبی و خوشی زیستهاند.”
سوشیانس گفت: “چرا به خود زحمت میدهی و چنین پیشنهادی را به من میکنی؟ میتوانی به سادگی مرا نابود کنی و آژیدهاک را از دغدغهی نجات بخشی که شاید موفق شود، خلاص کنی.”
اشناویز گفت: “سخاوت من به خاطر نگرانی اربابم از کامیابی ناجی نیست. من شکی ندارم که ناجیای در کار نیست. آژیدهاک هم از این افسانه پروایی ندارد. اما مهران دروج، دیو پلیدی که قرنهاست فراریست، پیشگویی کرده که یکی از این ناجیانِ موهوم، کسی است که آژیدهاک سخت عزیزش میدارد. از این روست که مرا از نابود کردن ایشان منع کرده و خواسته تا آنان را که عقلی سالم در سر دارند، به نزدش ببرم.”
سوشیانس گفت: “به نزدش بروم تا در جهانی فرو رفته در کام تباهی حل شوم؟”
اشناویز غرید: “تو هم اکنون تا گلو در این جهان منحط فرو رفتهای. تباهی همه جا را فراگرفته و تو هم بخشی از آن هستی. به خودت بنگر، گناهی که مرا بدان متهم میکنی در تار و پود وجود تو نیز ریشه دوانده است.”
سوشیانس به یاد زندگی آرام و مطیعانهاش در سیاوشگرد افتاد و شمشیرهایی که برای دیوان میساخت تا با آن مردمان سیوا را قلع و قمع کنند. پس از مدتی مکث گفت: “من این گناه را خود برنگزیدهام. در دل این تباهی زاده شدهام و از وقتی که به امکان جور دیگر زیستن پی بردم، دیگر هرگز آن را ترجیح ندادهام. چگونه میتوانم بار دیگر چهرهی خود را در آیینه نگاه کنم، اگر هربار از خیانت کردن به خود و دنیایی که میپسندم شرمگین شوم؟”
اشناویز زهرخندی زد و گفت: “خیانت و شرافت. واژهی قشنگی که شکست خوردگان برای محکوم کردن پیروزمندان و تقدیس ناتوانی خود ابداع کردهاند.”
سوشیانس گفت: “اگر خود را تقدیس نکنیم، چیز مقدسی در جهان باقی نمیماند.”
اشناویز گفت: “مگر چیز مقدسی در جهان میشناسی؟”
سوشیانس گفت: “تفاوت بین آنچه که من میخواهم و تو میخواهی در همین است. من هم هنوز چیز مقدسی نیافتهام، اما اگر نیابمش، آن را خواهم ساخت.”
اشناویز گفت: “با قصهی خیانت و شرافت؟”
سوشیانس گفت: “با این قصه، یا با داستانی دیگر.”
اشناویز گفت: “مرا ناامید کردی. امید داشتم یکی دیگر از ناجیانِ نادم و پشیمان را با بارگاه آژیدهاک ببرم و نظر لطف او را به خود جلب کنم.”
سوشیانس گفت: “خوشحالم که ناامید شدهای. حالا میتوانی مرا از میان برداری.”
اشناویز از جای خویش برخاست و گفت: “نه. اگر بار دیگر در میدان نبرد با هم روبرو میشدیم، چنین میکردم. اما امشب تو مهمان من هستی، و شایسته نمیدانم در این وضع تو را بکشم. مسیری که میرفتی، به سوی شهر مردگان است. مکانی نفرین شده که هیچکس از آنجا زنده بر نگشته است. هر وقت بخواهی میگویم اسبت را بیاورند تا به سفرت ادامه دهی. بگذار دست اشباحی که در سایههای شهر مردگان کمین کرده اند به خونت آلوده شود.”
سوشیانس گفت: “به راستی میخواهی مرا رها کنی؟”
اشناویز گفت: “آری، نمیپسندم که داستان سرایان و خنیاگران نامم را با ننگ مهمان کُشی آلوده کنند. اگر بخواهی میتوانی تا فردا صبح در اردوگاه من بمانی و فردا سفرت را ادامه دهی.”
سوشیانس گفت: “و اگر بخواهم زودتر حرکت کنم؟”
اشناویز گفت: “میتوانی بروی. میخواهی کِی حرکت کنی؟”
سوشیانس گفت: “همین حالا. بیش از چند روز به نوروز نمانده است و شاید من تنها تا آن هنگام فرصت داشته باشم.”
اشناویز آهی کشید و گفت: “همواره چنین است. پهلوانانی که در افسانههای گذشتگان شک میکنند، وقتی خودشان را موضوع قصهها مییابند، در اعماق قلبشان میلِ باور کردنِ آنها را میپرورند. از این روست که فکر میکنی تنها تا نوروز وقت داری. فکر میکنی در آغاز سال نو چه اتفاقی میافتد؟ نبرد واپسین آغاز میشود؟ به این سودا شتاب میکنی؟”
سوشیانس گفت: “شاید آغاز شود و شاید نشود. شاید سخنم یا سخنت درست باشد. آری، آرزوی آن را دارم که این پیشگوییها راست باشند و بتوانم ردپایی عمیقتر از آنچه را که از دیگران باز مانده بر گیتی بر جای گذارم.”
اشناویز غرید: “تو هم مانند آن پیرزن خیالباف دچار توهم شدهای. خود را ناجی میدانی و به تاوان این اشتباه به سوی شهر مردگان میتازی.”
سوشیانس گفت: “چرا از این توهم چنین خشمگینی؟ شاید از آن رو باشد که خودت از این موهبت محرومی. از موهبت قهرمان شدن در داستانی، هرچند داستانی موهوم.”
اشناویز با بی قیدی شانه هایش را بالا انداخت. آنگاه به سوی در خیمه رفت و گفت: “به زودی با وحشت خفته در سایههای شهر مردگان روبرو میشوی و بر اشتباه خود آگاه خواهی شد. میگویم اسبت را بیاورند، برای حرکت کردن آماده شو.”
سوشیانس، پیش از آن که میزبانش از خیمه خارج شود، او را صدا کرد و گفت: “پیش از آن که بروی، این پرسش را پاسخ بده. تو که خیانت و شرافت را همسان میدانی، چرا پرهیز از ننگ مهمان کشی را مهم میدانی؟”
اشناویز لبخندی محو زد و در فکر فرو رفت. آنگاه گفت: “همهی ما میراثی از تربیت پدرانمان را با خود حمل میکنیم. شاید تربیت پدرم چنین اثری بر من گذاشته باشد.”
سوشیانس پرسید: “پدرت؟”
اشناویز با لبخندی عذرخواهانه پردهی خیمه را کنار زد و در حالی که خارج میشد گفت: “آری، پدرم. نامش را شنیده ای، شاهنشاه زمین، … جم.”
سوشیانس ساعتی بعد با راهنمایی اشموغی فربه و زشت از خیمه خارج شد و از میانهی اردوگاه گذشت. هوای اطرافش از بوی تعفن سرهای بریده سنگین بود و نعرههای مستانه و مهیب دیوهایی که به تفریحهای وحشتانگیزشان مشغول بودند، مانند تندری شوم بر گوشهایش فشار میآورد. در راه به حرفهای اشناویز میاندیشید، و در حیرت بود که منظور او از آخرین جملهاش چه بود. آیا او به راستی فرزند جمِ بزرگ بود؟ و آیا جم چنان نگون بخت بود بود که پسرش به او خیانت کرده بود؟ اشناویز از خیانت خواهرش هم سخن گفته بود. آیا جم جز این دو فرزندان دیگری هم داشت؟ آیا خیانت در خاندانش رسمی چنین فراگیر بود؟
در کنارهی اردوگاه، آنجا که شعلهی اجاقهای سربازان پراکندهتر بود و صداهای مستانهشان کمتر به گوش میرسید، اشناویز به تنهایی ایستاده بود. شمشیری خمیده در دست داشت و پشت سرش اشموغی لگام اسبش را در دست گرفته بود. اشناویز شمشیر را به او داد و گفت: “نمیخواهم مردمان ایرانویج بعدها بگویند اشناویز مهمانش را
بی اسلحه به کام مرگ فرستاد. این شمشیر را بگیر. دیوها شمشیرهایی چنین خمیده را میپسندند. شاید از آن خوشت نیاید، اما اهمیتی ندارد. خطرهایی که در شهر مردگان کمینات را میکشند، با هیچ شمشیری رانده نمیشوند. حتی من هم با دستهای سنگی ام به آنجا پای نمیگذارم.”
سوشیانس شمشیر را گرفت، و بر اسبش نشست.
اشناویز گفت: “تازه اول شب است و نخواهی توانست در این تاریکی مسیر خاور را پیدا کنی. به احساسات اسبت تکیه کن و در مسیری که از رفتن بدان سو سر باز میزند، پیش برو. شهر مردگان در آن سو قرار دارد. سریع اسب بتاز، اشموغان و دیوان زیادی در این اردوگاه هستند که شکار کردن مردی تنها را خوش میدارند و بعید نیست گروهی سرگردان از آنها به دنبالت بیایند و پیش از رسیدن به شهر مردگان تکه تکه ات کنند. هرچند شاید چنین سرنوشتی از آنچه که در آن شهر میبینی دلپذیرتر باشد.”
سوشیانس بر زین جا به جا شد و گفت: “نمیدانم باید از این که جانم را نگرفتی سپاسگذار باشم یا نه. فقط میتوانم بگویم که اگر روزگاری مرگ و زندگی ات به خواست من وابسته بود، این نیکی ات را جبران خواهم کرد.”
اشناویز خندهی بلندی کرد و گفت: “در مسیری پیش میروی که مرگ در انتهایش کمین کرده است. من نیازی به تلافی نیکیهایم ندارم. چون اصولا نیکیای در حقت نکردهام. تنها مرگت را ساعتی به تعویق انداختم. اگر روزگاری در میدان جنگ با هم روبرو شدیم، بار دیگر با هم دست و پنجه نرم خواهیم کرد.”
سوشیانس لبخندی زد و گفت: “آری، در آن هنگام از یاد نخواهم برد که چرا تو را اشناویزِ پنجه سنگی مینامند.”
اشناویز با دست ضربهای بر کفل اسب زد و به سوشیانس که در دشت پیش میتاخت گفت: “بدرود.”
سوشیانس نیز زیر لب بدرودی گفت، و چشمانش را به دشت پهناور پیشارویش دوخت، دشتی که به تاریکی مطلق آغشته بود. اسبش، به خوبی نسبت به مسیرِ پیشارویش واکنش نشان میداد. مرتب میکوشید راه خود را کج کند و سوشیانس به زودی یاد گرفت تا به ضرب مهمیز، او را در مسیری که نمیخواست، به تاخت وا دارد.
سوشیانس برای مدتی دراز بدون این که از سرعت خود بکاهد، پیش تاخت. تردید و سرکشی اسبش هر چه جلوتر میرفتند بیشتر میشد، و کم کم ناچار میشد هر از چند گاهی اسب را که بر جای خود میایستاد به ضرب پاشنه و مهمیز به رفتن ترغیب کند. چنان درگیر چیره شدن بر ارادهی اسب هراس زدهاش بود که دیگر توجهی به اطرافش نداشت. یکی دوبار به فکر افتاد که ممکن است رخش در دل تاریکی در گوشه و کنار دشت سرگردان باشد، اما با یادآوری سخن سروش که میگفت رخش شبها برای استراحت به شهر مردگان میرود، بر این تردید غلبه کرد. آخر لحظهای فرا رسید که اسبش دیگر حاضر نبود قدم از قدم بردارد و با سرسختی سعی میکرد راه رفته را بازگردد. وقتی سوشیانس دهنهاش را کشید و کوشید جهت حرکتش را عوض کند، اسبش بر روی دو پا بلند شد و هراسان شیههای کشید و رم کرد. چنان که سوشیانس تعادلش را از دست داد و بر زمین افتاد. وقتی برخاست شبح اسب را دید که چهار نعل میتازد و در اعماق تاریکی دشت ناپدید میشود.
سوشیانس پریشان به اطرافش نگریست. بدون اسب، ممکن بود هرگز نتواند به شهر مردگان برسد. دیگر راهنمایی برای تشخیص جهت شرق نداشت و بعید نبود تا زمان دمیدن سپیدهی صبح همینطور در دشت سرگردان بماند و اسیرِ دیوها شود. در حالی که با این فکرها به سیاهی پیرامونش چشم دوخته بود، حس کرد چیزی به چشمش خورده است. به پیشارویش خیره شد، و با حیرت دریافت که در آستانهی دروازههای شهر مردگان ایستاده است.
عظمت شهر، چنان بود که ابتدا فکر کرد سراب میبیند. چنان به دیدن خط سادهی افقِ خسیس عادت کرده بود که وقتی عظمت دیوارهای باستانی شهر را از دوردید، گمان کرد چشمانش اشتباه میکنند. منظرهی پیشارویش را نمیشد به سادگی توصیف کرد. سیاهی غلیظی بود در دل سیاهیای رقیقتر. گویی منظرهای از تاریکی مطلق را بر بومی سیاه نقش کرده باشند. بخشی عظیم از تیرگی مقابل چشمانش مانند هیولای عظیمی، غوطه خورده در ظلمت محض، از زمینهی تاریک اطرافش بیرون زده بود و مانند منبت کاری عظیمی در دل آبنوسی سیاه، خودنمایی میکرد.
می توانست در زوایای برجستگیهای این تاریکی مهیب، شهر را تشخیص دهد. بیش از صد قدم با آن فاصله نداشت. دیوارهای شهر چنان بلند و درازای برج و بارویش چنان زیاد بود که کل افق را پوشانده بود. مانند بختکی سیاه بود که بر سینهی دشت تاریک هوار شده باشد. در میانهی این حجم ترسآور، حفرهی عظیمی دهان گشوده بود. حفرهای که با فضای خالی نامحسوسی انباشته شده بود از ظلمت توپر و یکپارچهی اطرافش متمایز بود. سوشیانس بر علفهای هرزه و سوختهی زمین پیش رفت. هر چه پیشتر میرفت، پوشش گیاهان زیر پایش تُنُکتر و کمتر میشد، تا آنکه در نزدیکی دیوارهای شهر مردگان، به خاکی عقیم و پوشیده از شورههای پوک و سست تبدیل گشت.
در نزدیکی شهر، آنجا که سایههای خفقانآور دیوارهایی نادیدنی بر برهوت شورِ زیر پایش سنگینی میکرد، مهی سبک از زمین بر میخاست. با هر قدمی که بر میداشت، مه غلیظتر و متراکمتر میشد. به شکلی که در آستانهی دروازههای شهر، به پردهی سپید وهمانگیزی تبدیل شد که بر زمین گسترده شده و تا زانویش را در بر گرفته بود. این تنها بارقهی نوری بود که در ظلمت محض اطرافش دیده میشد. سوشیانس خود را در برابر دروازههای عظیمی یافت که چهار طاق گشوده شده بودند. هیچ جنبشی به چشم نمیخورد و معلوم نبود چرا دروازههای شهر چنین مهماننوازانه گشوده مانده است. درخشش خفیفی که از مه بر میخاست، در درون دروازه شدت مییافت و منظرهی محو و مبهمی از دیوارهای خیس و کنگرههای عظیم را در برابر چشمانش نمودار میساخت. در آستانهی دروازه برای یک لحظه مکث کرد. تمام آنچه را که دربارهی شهر مردگان شنیده بود، در ذهن مرور کرد. شمشیر خمیدهاش را کشید و قبضهاش را در مشت فشرد، نفسی عمیق کشید، و با گامهایی استوار از آستانهی شهر مردگان عبور کرد.
با شگفتی دریافت که درون دروازههای شهر از تیرگی مهیب و کور کنندهی بیرون حصار خبری نیست. نور خفیفی که از مه بر میخاست، به گوشه و کنار نشت میکرد. درون شهر مردگان، از دشتی که درنوردیده بود، روشنتر مینمود. در همان چند گام نخستین، احساس کرد مغلوبِ عظمت باستانی شهر کهنسال شده است. منظرهی اطرافش چنان ساکن و خموده مینمود که بی اختیار مرگ و قطعیت تیرهاش را ذهن تداعی میکرد. ساختمانهای بزرگ و سنگی شهر، از
میانهی مه آشکار بودند. یکبار که مه در برابر بادی مرموز عقب نشینی کرد، توانست ببیند که کف شهر از سنگفرشهای عظیم خاکستری رنگی پوشیده شده است. سطحی سخت و استوار که گویا قرنها پیش به جادهای بزرگ تبدیل میشده، و در میانهی دشت سرسبز امتداد مییافته است. هیچ جنبندهای در گوشه و کنار دیده نمیشد. اما صدای زوزهی باد توهم صداهایی ناله مانند را در گوش پدید میآورد. مه، مانند رقاصی اثیری در چنگ این باد پیچ و تاب میخورد و منظرههایی هراس انگیز را پدید میآورد.
سوشیانس ابتدا آنچه را که میدید به خیالبافیهای ذهنی تحریک شده نسبت داد. اما هرچه پیشتر میرفت، منظرههایی که از میانهی مه پدیدار میشد شفافتر و روشنتر مینمود. صحنههای خشونتبار، از پهلوانانی که با هم میجنگیدند، جای خود را به رژهی سپاهی از اهوراهای مغرور و زیبا داد که با هلهلهی شادمانهی جمعیتی ناپیدا بدرقه میشدند و به جانب جنگی بزرگ میشتافتند. زوزهی باد سر و صدای خنده و شادمانی مردمان و نعرهی پهلوانان را در هم میآمیخت و هر از چند گاهی گردابی از مه را در برابرش پدید میآورد که منظرهی پیشین را از میان میبرد و چیزهایی جدید را در برابرش آشکار میساخت. آنگاه نوبت به منظرههای خونبار و مهیب رسید.
پیکرهی درهم شکستهی دخترانی نورس را دید که در چنگال دیوهای غولآسایی دست و پا میزدند. اشموغان سر زنجیر اسیرانی از اهوراها را در دست گرفته بودند و در خیابانهای شهر پیش میبردند، و منارههای بسیاری از کلههایی با چهرههای مردانه و شجاع در گوشه و کنار بر افراشته شده بود. حالا با هر تندبادی که میوزید، صدای نعرهی دردناک کودکان و ضجهی مادران در گوشش میپیچید.
در حالی که شمشیرش را در مشتهای لرزانش میفشرد و بالاپوشش از عرقی سرد خیس شده بود، با ترسی گزنده دست و پنجه نرم میکرد. آنچه که میدید چنان وحشتناک بود که میبایست قاعدتا پا به فرار بگذارد و خود را از دیوارهای این تماشاخانهی کابوسگونه بیرون بیندازد. با این وجود، به فکرِ آنچه که میجست در آویخت و با قدمهایی لرزان پیش رفت. باد مه را از پیش گامهایش میرُفت و چشم اندازهایی به مراتب ترسناک تر را در برابرش ترسیم میکرد. صحنهی خونین اعدام مردی نژاده و خوش چهره را دید که دیوان با اره از میان به دو نیمش کردند، و همهمهی خوشحالانهی اشموغان را در زمینهی شهرهایی که میسوختند، شنید. در وقفهی میان صحنههای این کابوس مهیب، بار دیگر به فکر رخش پناه میبرد و در حالی که یک دستش را بر نقش اژدهای روی بازویش نهاده بود، با دست دیگر شمشیر افراشتهاش را بالا میگرفت. چند بار به چهرهی خشمگین دیوانی که از میان مه پدیدار میشدند حمله کرد، اما شمشیرش تنها پردهی مه را درید و منظرهی خونینی را جایگزین منظرهای دیگر ساخت. با وجود سرمای غریبی که بر همه جا سیطره داشت، عرق از پیشانیاش بر گردنش فرو میریخت.
گهگاه از لابهلای این چشم اندازهای هراسآور، میتوانست پیکرهی کهنسال و در هم شکستهی شهر را هم ببیند. چنین مینمود که شهر قرنهایی بسیار به حال خود وانهاده شده باشد، با این وجود آثار جنگی باستانی در گوشه و کنار هویدا بود. دیوارها ترک خورده و فرسوده بود و گهگاه بقایای پیکانی مفرغین یا تبرزینی آهنین که بر چارچوب درها یا قرنیز خانهها فرو رفته بود، از میان مه میدرخشید. چنین به نظرش آمد که بسیاری از چیزهایی را که از میان مه میدید، در زمانهایی بسیار دور در همین شهر رخ داده است.
خیابانی که در آن راه میپیمود، مسیری پر پیچ و خم و طولانی بود که درهای نیمه شکسته و پنجرههای ویرانهی خانههایی آکنده از تاریکی در اطرافش چیده شده بودند. پلههایی سنگی از گوشه و کنار به زیر زمین یا طبقاتی بالاتر گردن میکشیدند و به مکانهایی ناشناخته راه میبردند.
سوشیانس خیابان سرپوشیده را تا آخر طی کرد و به میدان اصلی شهر رسید. مه برای دقایقی برطرف شد و دهانهی چاهی عظیم را در وسط میدان آشکار کرد. همهمهی اشباحی که در مه پناه گرفته بودند، همچنان از گوشه و کنار به گوش میرسید. سوشیانس با قدمهایی کمی استوارتر به جانب چاه پیش رفت و نگاهی به داخل آن انداخت. جریان هوای سردی از دل چاه به بیرون میوزید. ظلمتی که ژرفای چاه را انباشته بود چنان متراکم و غلیظ بود که چشمانش خیلی زود به هیچِِِ عظیمی که آن پایین خفته بود، برخورد میکرد.
سوشیانس به اطراف خود نگریست. به نظر نمیرسید اسبی که در جستجویش بود در اینجا باشد. اگر اسبی در آن اطراف بود، صدای کوبش سمهایش بر سنگفرشها از دور شنیده میشد. نمیفهمید چرا سروش نشانی اینجا را به عنوان آخرین پناهگاه اسب سرگردان داده بود. احساس ناامیدی کرد. یعنی ممکن بود بیهوده به این شهر پای گذاشته باشد؟ یعنی تمام آنچه که در شهر مردگان وجود داشت، اوهامی بود که در مهی ظلمانی پنهان شده بود و به کار ترساندن رهگذران زودباور میآمد؟ اگر همه چیز افسانهای چرند میبود، میبایست بقیهی راه خود را پیاده طی کند. اسبش گریخته بود و بعید نبود که اشموغان به امید یافتنش در آن اطراف کمین کرده باشند.
احساس یاس وجودش را فرا گرفت. اوهام شهر مردگان هم عصبیاش کرده بود. ناگهان تصمیمی جنونآمیز گرفت. اگر خطری در اینجا نهفته بود، ترجیح میداد مردانه با آن روبرو شود. بادی که در میدان میوزید کم زور شده بود و مه میرفت که بار دیگر بر پیرامونش چیره شود. مهی که بیم داشت کابوسهای نهفته در آن دیر یا زود دیوانهاش کند. پس تصمیم خود را گرفت. سرش را به داخل چاه فرو کرد و فریاد زد: “آهای… کسی صدای مرا نمیشنود؟ من برای یافتن اسبم به اینجا آمده ام… آهااای.”
ناگهان تمام صداها و زمزمهها فرو خفت. پژواک صدایش در زمینهی سکوت پیرامونش چنان بلند و تکان دهنده بود که خودش را هم از جا پراند. صدایش با تکرارهایی پیاپی از دهانهی چاه خارج شد و در گوشه و کنار شهر مرده پیچید.
ناگهان صدایی از پشت سرش برخاست: “جوان، چه میخواهی؟”
شمشیرش را بلند کرد وحشت زده برگشت. انتظار نداشت به این زودی نتیجهی فریادش را ببیند.
پشت سرش، با عجیبترین موجودی که تا آن هنگام دیده بود، برخورد کرد. مردی بود میانسال، با قد بلند و بدن عضلانی و لاغر، که خرقهی سیاهی بر تن داشت. موهای بلند زرین و ریش مجعدش از زیر باشلق خرقهاش پیدا بود و در نور مشعل درخشانی که در دست داشت، میدرخشید. موها و ریشش به رشتههایی از طلای خام میمانست. اما آنچه که از موهایش غریبتر بود، بدنش بود. آن بخشهایی از پوست بدنش که از میان خرقه آشکار بود، همچون تندیسی از آهن خام با جلایی فلزی میدرخشید. چشمانش دو سطح نقرهای براق بود که اثری از مردمک در آن دیده نمیشد. سوشیانس با حیرت به او نگریست. انگار تندیسی فلزی جان گرفته و در برابرش ایستاده باشد.
مرد که گویا از شمشیرِ افراشته در دست سوشیانس نترسیده بود، با صدای پرطنین و غریبش گفت: “با تو هستم جوان، پرسیدم چه میخواهی؟ برای چه آرامش ما را به هم زدهای؟”
سوشیانس با شنیدن صدای نیرومند مرد ناگهان حس کرد به جهان واقعی بازگشته و از اثر فلج کنندهی منظرههای خونباری که دیده بود، رسته است. شمشیرش را پایین آورد و گفت: “ای مرد آهنین، مرا ببخش. نمیخواستم مزاحمتی برایت ایجاد کنم. به دنبال اسبی میگردم و نشانی اینجا را به من دادهاند.”
مرد با کج خلقی پرسید: “نامت چیست؟ چطور جرات کردهای به دنبال اسبت به اینجا بیایی؟ مگر خیابانهای شهر را ندیدهای که از استخوانهای رهگذران پوشیده شده است؟”
سوشیانس گفت: “من سوشیانس نام دارم. اهورایی که حاکم ایرانویج بود، نشانی اینجا را به من داد و گفت اسبی که در جستجویم سرگردان است را در اینجا خواهم یافت.”
شعلهای نقرهای در چشمان آیینهگونِ مرد درخشید. مرد با لحنی ملایمتر گفت: “سوشیانس؟ باید حدس میزدم. قرنهاست که کسی در این شهر مانند تو فریاد نزده بود. فرزند، به شهر ما خوش آمدی.”
سوشیانس که از تغییر حالت مرد جا خورده بود، گفت: “سپاسگذارم…”
مرد به سوشیانس پشت کرد و به سوی خیابانی در گوشهی میدان به راه افتاد. مه مانند رویایی بی هنگام، در نور مشعلش عقب مینشست و ناپدید میشد. بعد از چند قدم برگشت و چون دید سوشیانس همانطور حیران در کنارهی چاه ایستاده، گفت: “دنبال من بیا.”
سوشیانس او را دنبال کرد. مرد از مسیری بسیار پیچاپیچ عبور کرد. مه به تدریج از میان میرفت و تاریکی چسبناکی که بار دیگر بر همه جا حاکم شده بود، مانع از آن میشد که اطرافش را درست ببیند. اما غرایب بسیاری در سر راهش دید. تالاری وسیع بود که در گوشه و کنارش صدها اسکلت زرهپوش بر پا ایستاده بودند. انگار که در هنگام نگهبانی از تالاری از یاد رفته بر جای خود خشک شده باشند. دخمه هایی تاریک که چشمان درخشان و گربهگونِ جانورانی از میان سایههایش به بیرون خیره شده بود، و پلکانهایی خمیده که به قعر زمین فرو میرفت و صدای نالههای جانکاهی از انتهایش به گوش میرسید.
شهر مردگان، انگار که با گامهای مرد فلزی جان گرفته باشد، به تدریج به حرکت و غوغا در میآمد. کم کم صدای مبهم شیههی اسبان و گام زدن مردمان در کوچه و خیابانها بر میخاست و جنبشهای مبهمی در گوشه و کنار به چشم میخورد. مرد بدون این که به این چیزها توجه کند، همچنان به راه خود میرفت. از کنار درخت کهنسال و خمیدهای گذشت که بر کوچهای فراموش شده چتر افکنده بود و از شاخههای واژگونش شکوفههای سپید و ریز پر بود، از اتاقهایی تو در تو گذشت که پر از صندوقچههای چوبی قدیمی بود و برق اشیای زرین و گوهرهای رنگارنگ از درونشان پیدا بود. سوشیانس که از این شلوغی تدریجی جا خورده بود، شمشیرش را در انگشتان منقبضش میفشرد و سایه به سایهی مرد آهنین پیش رفت.
همچنان که هوا تاریکتر و تاریکتر میشد، فروغ شمعها و مشعلهایی هم از گوشه و کنار نمایان میگشت. شهر خالی از سکنه که تا دمی پیش در ژرفای کابوسی آشفته فرو رفته بود، حالا پر جنب و جوش و شلوغ به نظر میرسید. سایههایی مشعل به دست از بامها میگذشتند و از ورای پنجرههای شکسته نور پیهسوزهایی دیده میشد. سوشیانس که حس جهتیابیاش را از دست داده بود، هنگامی که مرد از دری کوتاه عبور کرد و به کوچهای آغشته به نور مهتاب وارد شد، حس کرد به مکانی آشنا گام نهاده است.
غریبترین چیزی که در کوچه وجود داشت، قرص ماهی بزرگ بود که بر آسمان کوچه سنگینی میکرد. سوشیانس با شگفتی به ماهِ درخشان و ستارگان بیشمار بالای سرش خیره شد. بارها چنین صحنهای را در خواب دیده بود، و هر بار هنگام بیدار شدن فراموشاش کرده بود. هرگز نتوانسته بود هنگام بیداری ماه و خورشیدی را که شاعران و خنیاگران توصیف میکردند در ذهن مجسم کند. همواره پردهی شوم ابر خاکستری او را از چنین منظرهای محروم کرده بود، و حالا، در غیرمنتظره ترین شرایط، با آسمانی مهتابی و ستاره باران روبرو میشد.
با حیرت به اطراف نگریست، و ناگهان صحنهای دید که عرق سردی به بدنش نشاند و موها را بر پوستش راست کرد. دستی که شمعی در دست داشت، از پشت پنجرهای بیرون آمد، و نور شمع برای لحظهای بر چهرهی صاحب دست فرو افتاد. سوشیانس فریادی کوتاه کشید، و شمشیرش را بر زمین انداخت.
سوشیانس به دنبال درِ آن خانه گشت، و دری ندید، پس خیز برداشت تا به پنجره بیاویزد و از آن بالا برود. ولی صدای مرد فلزی او را بر جای خود خشک کرد. مرد به سویش برگشت و با لحنی غمناک گفت: “اگر به نزدش بروی برای همیشه در این شهر خواهی ماند.”
سوشیانس با صدایی که برای خودش هم غریبه بود، گفت: “او همسر من است.”
حوادث روزهای اخیر، چنان نفس گیر بود که وقت نکرده بود به غم فراق میدان بدهد، اما حالا که چهرهی زیبایش را در فروغ شمع میدید، حس میکرد در دریایی از دلتنگی و خاطرههای دلپذیر شناور شده است.
مرد با همان لحن غمزده گفت: “برای لحظهای گمان کردم کسی هستی که مدتهاست انتظارش را میکشم. اگر به نزد او بروی، جهان تو را از یاد میبرد. همچنان که تو جهان را از یاد خواهی برد.”
سوشیانس که همچنان بر سر دوراهی مانده بود، زیر لب گفت: “به خاطر خونخواهی از اوست که تن به این سفر داده ام. انتقام کسانی را میجویم که بین من و او فاصله انداختهاند.”
مرد گفت: “در این شهر همهی فاصلهها پر میشوند. میتوانی همسرت را، و مادرت را برای همیشه در کنار خود داشته باشی، و بگذاری تا اشناویز برای رهگذران دیگر نیز قصهی از میان رفتنِ ناجی دروغین دیگری را بازگو کند.”
سوشیانس بر جای خود فرو ماند. چهره دوست داشتنی همسرش از چارچوب پنجره به او خیره شد، نور شمع بر اشکی که مانند مروارید بر گونهاش روان بود رقصید، و در بادی سرد که ناگهان وزید، سو سو زد. هنگامی که بار دیگر نور شمع پایدار شد، چهرهی دیگری در کنار همسرش دیده میشد. از میان سایهها، خطوط چهرهی مادرش را بازشناخت که با اشتیاق به او مینگریست.
مرد بار دیگر به سخن در آمد: تصمیم بگیر. “میخواهی به ساکنان این شهر بپیوندی و جهان بیرون را از یاد ببری؟ یا در قصدی که داشتهای پایداری؟ میخواهی مردمان و اهوراها را در چنگال اکومن و آژیدهاک رها کنی و تا ابد به همراه نوآمدگان دیگری که همچون تو عزیزانشان را انتخاب میکنند، دریغِ این لحظه را بخوری؟ میخواهی بگذاری اسبت تا هزارهای دیگر بیهوده در آخورش بیقراری کند؟”
سوشیانس چشمانش را بست تا از ریزش اشکی که چشمخانش را پر کرده بود جلوگیری کند. وقتی چشم گشود، به ماه بزرگی که از لابلای خانههای دو سوی کوچه نورافشانی میکرد نگریست، و مدتی به آن خیره ماند. آنگاه خم شد و شمشیرش را از زمین برداشت. آن را در غلاف جای داد و رو به پنجرهی خانه کرد و پیش تنها کسانی که دوستشان داشت، سر فرود آورد. وقتی بار دیگر به ایشان نگریست، فروغ لبخندی را بر چهرههایشان دید که به نور شمع افزوده شده بود. آن دو به تدریج در سایههای پشت سرشان فرو رفتند و پنجرهای فرسوده و غرقه در مهتابی بهتآمیز را بر جای نهادند. سوشیانس به راه افتاد و گفت: “برویم.”
مرد آهنین، این بار سبکبالتر گام بر میداشت. پس از عبور از کوچهی مهتابزده، از آستانهی دری چوبی گذشت و به حیاط به نسبت بزرگِ خانهای روستایی وارد شد. بزی سپید در حیاط پرسه میزد و مرغ و خروسها در تاریکی پستویی خفته بودند. مرد از آستانهی دری دیگر گذشت و سوشیانس وقتی به دنبالش رفت، خود را در اتاقی بزرگ یافت. مرد با شعلهی مشعل پیه سوزهای روی رف پنجره را یک به یک روشن کرد. اتاق کم کم در نور شکل گرفت. اتاقی ساده بود با کف پوشی حصیری که دیوارهایش را با گچ سپید کرده بودند و یک قالی آبی رنگ و پشتیهایی قدیمی تنها اثاث آن را تشکیل میداد. مرد بر قالی نشست و به سوشیانس گفت: “فرزند، بنشین.”
سوشیانس روبروی او نشست. مرد فلزی خرقهاش را از تن درآورد. پیراهن و شلوار سپیدی در زیر آن بر تن داشت.
سوشیانس که بازوهای فلزی و پوست نقرهای صورتش را با حیرت نگاه میکرد، پرسید: “ای مرد آهنین، تو کیستی؟”
مرد از میان ریشهای مجعد و زرینش لبخندی زد و گفت: “من گیومرد هستم. نخستین انسان و نخستین شهریارِ سرزمین خونیراس.”
سوشیانس با شگفتی به او خیره شد و گفت: “یعنی تو همان کسی هستی که پدر همهی آدمیان خوانده میشود؟ تو آن کسی بودی که با جد دیوها و اهوراها و اشموغان پیمان بستی و حق پادشاهی بر زمین را در ازای عمر کوتاه به آدمیان منحصرکردی؟”
گیومرد خندید و گفت: “آری، فرزند، من پدر همهی شما آدمیان هستم. تمام آدمیان از زاد و ولد فرزندان من، مَشی و مَشیانَه پدید آمده اند. نطفهی زرین من بود که بقای آدمیان را در جهان ممکن ساخت.”
سوشیانس گفت: “اما پیکرت به تندیسی آهنین بیشتر میماند تا انسانی از گوشت و خون.”
گیومرد گفت: “در آن روزگارانِ دور، در آن هنگام که گیتی تازه پدید آمده بود و ما چهار برادر تازه زاده شده بودیم، چیزها شکل دیگری داشت. آن برادرم که جد دیوهاست، همچون جانور درندهای هزار سر مینمود، و جد اشموغان موجودی پلید همچون زالو بود. برادر بزرگترم، که پدربزرگ تمام اهوراهاست، رخسارهای همچون ابر و پیکری همچون آسمان داشت.”
سوشیانس پرسید: “آنها چه شده اند؟”
گیومرد گفت: “هر چهار تنِ ما در این شهر زندگی میکنیم.”
سوشیانس پرسید: “و اینجا کجاست؟”
گیومرد گفت: “چنان که شنیدهای، اینجا را شهر مردگان مینامند. هزاران سال پیش، اینجا شهری آباد و زیبا بود. تا این که تیرگی بر جهان حاکم شد و اشموغان ساکنان این شهر را قتل عام کردند. از آن روزی که جم بزرگ را در این شهر اعدام کردند، اینجا به گذرگاهی تبدیل شده است که مردگان پیش از پیوستن به عدم تا مدتی در آن قرار میگیرند. تا وقتی که خاطرهی مردگان در ذهن عزیزانشان زنده باشد، روانشان در اینجا مهمان ماست. پس از آن، در آسمانها حل میشوند و به عدمی که از آن زاده شدهاند، باز میگردند. هرچند هیچ کدامشان از این موضوع خبر ندارند و همگان فکر میکنند تا ابد در اینجا خواهند ماند.”
سوشیانس گفت: “و از این روست که تو در مدتی چنین طولانی در این شهر مقیم شدهای؟ یعنی چون فرزندانت در طول این هزارهها همواره تو را به یاد داشته اند، تا این هنگام دوام آورده ای؟”
گیومرد ابرو در هم کشید و گفت: “من چیزی بیش از خاطرهای رو به فنا هستم. من نمردهام، مگر نمیبینی که همچون زندگان مینمایم؟”
سوشیانس یکه خورد و گفت: “اما مادر و همسر من نیز چنین مینمودند. همگان میدانند که مهردروج تو را کشته است.”
گیومرد خشماگین گفت: “نام آن خیانتکارِ پلید را جلوی من نیاور.”
آنگاه به فکر فرو رفت و گفت: “نه، نمیتواند اینگونه باشد. من در این شهر میزبان اهوراهایی بودهام که پس از هزارهای از یادها رفته و این شهر را به مقصد نیستی ترک کردهاند. من زندهام. نمیتوانم باور کنم که مرده باشم.”
سوشیانس گفت: “مگر نه این که ویژگی همهی ساکنان این شهر همین است؟”
گیومرد هیچ نگفت و با چشمان بی مردمکش به شعلهی پیهسوزها خیره شد. نور زرد آنها بر سطح آیینهگون چشمانش منعکس میشد و مانند شعلهای کوچک میدرخشید.
سوشیانس که میدید گیومرد را ناراحت کرده، سعی کرد حرف را عوض کند. پس گفت: “اگر من به عزیزانم میپیوستم، مانند ایشان مرده محسوب میشدم؟”
گیومرد از این تغییر موضوع استقبال کرد و گفت: “آری. رهگذرانی که جرات کنند به این شهر گام گذارند، بسیار اندکاند. اشموغان و آدمیانی که به طمع دزدیدن گنجینههای باقی مانده در این شهر از دروازهها میگذرند، خیلی زود در برخورد با خاطرهی پلیدیهای گیتی دیوانه میشوند و در چاهی که دیدی فرو میافتند. تنها کسانی از موهبت دیدار با عزیزانشان برخوردار میشوند که مانند تو به سودای یافتن اسبی راهوار یا شنیدن اندرزی ارزشمند پا به این شهر گذارند. آنها هم معمولا انتقامجویانی هستند که به دنبال راهی برای تسکین خشم ناشی از دوری عزیزانشان میگردند. پس وقتی با گم شدگانشان روبرو میشوند، اختیار از کف میدهند و برای همیشه در اینجا ماندگار میشوند. تا وقتی که دیگران نیز خاطرهی ایشان را از یاد ببرند.
سوشیانس به فکر فرو رفت. آنگاه گفت: “ای پدر بزرگی که نامت را همواره در افسانهها شنیده بودم. شاید من هم به اندرزی این چنین نیازمند باشم. تا زمانی که به این شهر رسیدم، کشیدن انتقام از اکومن را دلیل زنده ماندنم میدانستم. به دنبال راهی بودم تا خشمی را که گفتی مرهم گذارم. اما وقتی با عزیزانم روبرو شدم، دیدم انگار چیزی بیشتر و بزرگتر را از کل این ماجرا دنبال میکردهام. هنگامی که در کوچه دودلِ ماندن و رفتن بودم، در چشم عزیزانم خواندم که از ماندنم خرسند نخواهند شد. انگار حتی ایشان نیز چیزی بیش از انتقامجویی را از من انتظار داشتند.”
گیومرد گفت: “آری. آنها نیز میدانستند که با ماندنت به مردگان خواهی پیوست. وظیفهی سنتی ایشان آن است که با دیدن وابستگانشان، چهرهی خود را به آنها بنمایند. به این ترتیب جویندگان انتقام از آنها که آرمانی والاتر را میطلبند، تمیز داده میشوند. همهی ساکنان این شهر این وظیفه را به جا میآورند، اما همه در ته قلبشان آرزو میکنند که عزیزِ انتقامجویشان از این شهر زنده بیرون برود و در سرنوشت ایشان سهیم نشود.”
سوشیانس گفت: “اما در نهایت همهی ما خواهیم مرد.”
گیومرد با کمی دلخوری گفت: “آری، اما چرا و چگونهاش مهم است. “
سوشیانس گفت: “و من که به بهای ماندن نزد عزیزانم نمردم، چگونه به این دو پرسش جواب دهم؟”
گیومرد با چشمان جیوهگونش به او خیره شد و گفت: “تو ناجی هستی. برای زیستن و مردن تو دلایلی بس بزرگتر وجود دارد. تو جمِ بزرگ را از خواب سه هزار سالهاش بیدار خواهی کرد. نسل آدمیان را از زوال و اهوراها را از پراکندگی نجات خواهی داد و نبرد واپسین را آغاز خواهی نمود.”
سوشیانس به فکر فرو رفت و گفت: “همگان میگویند جم به خواب فرو رفته است و نمرده. اما خوابی که سه هزار سال طول بکشد به مرگ بسیار شبیه است، به من بگو پدربزرگِ همگان، آیا امکان ندارد جم را در اینجا بیابم؟”
گیومرد گفت: “نه، جم اینجا نیست.”
سوشیانس امیدوارانه گفت: “چرا نیست؟ مگر او هم نباید به اینجا بیاید؟”
گیومرد گفت: “او پس از آن که به تیر بوشاسپ دراز دست گرفتار آمد، برای مدتی کوتاه در اینجا ماند. گروهی او را خفته و برخی مرده میدانستند به همین دلیل هم وضعیتش معلوم نبود، گرچه همچون پیکری خفته مینمود. تا آن که آژیدهاک افسونگر او را یافت و دستور داد تا با اره از میان به دو نیمهاش کنند. این کاری بود که اکومن دیو در همین شهر انجام داد و از همین روست که این شهر چنین نفرین شده و سایههایش با وحشت خونریزیهای بیشمار سپاه ظلمت آغشته شدهاند. نفرین جم چنان سنگین بود که حتی دیوان و اشموغانی که برای فتح این شهر تلفات بسیار داده بودند، پس از دو نیمه شدن جم از اینجا گریختند و شهر را برای مردگان باقی گذاشتند. پس از این حادثه، جم از میان ما ناپدید شد.”
سوشیانس گفت: “یعنی اکنون جم اینجا نیست؟”
گیومرد گفت: “به عبارتی او هرگز در اینجا نبوده است. هنگامی که او را به اینجا آوردند، پیکری خفته و سرد شده بود و پس از آن که خون درخشانش بر خاک ریخت، حتی از آن پیکر هم اثری باقی نماند. تنها کسی که پس از مرگ در این شهر بیدار نشد، او بود، و نریوسنگ که هرگز به اینجا نیامد. گویا روان شجاعش در پوستهی سنگیاش گرفتار شده باشد.”
سوشیانس پرسید: “اگر جم در اینجا نیست، پس کجاست؟”
گیومرد با افسوس گفت: “گویا به جهان زیرین رفته باشد.”
سوشیانس پرسید: “جهان زیرین؟ اینجا همان جایی است که مردگان پس از فراموش شدن میروند؟”
گیومرد اخم کرد و گفت: “نه، پسرم . مردگان در حالت عادی پس از فراموش شدن به عدم میپیوندند و در گنبد بلورینِ خُماگِن، در آنجا که قلهی دایتی به طاق آسمان میپیوندد، در پهنهی سپهر حل میشوند. جهان زیرین، مخوفترین و مهیبترین نقطهی زمین است. جایگاه کسانی است که به دلیل کردارهای وحشتناکشان، یا دلبستگیهای محکمشان به زندگی، پس از مرگ به عدم راه نمییابند و در همین جهان گرفتار میشوند. جم به آنجا رفته و تو باید برای بیدار کردنش به نیمهی جنوبی خونیراس، به سرزمین فردرفش بروی. غارهایی که به دهانهی جهان زیرین راه دارند در آن نقطه قرار دارند. باید بخت خود را در آنجا آزمایش کنی، هرچند نشنیدهام کسی با پای خودش به جهان زیرین وارد شود.”
سوشیانس گفت: “اگر جایی چنین مخوف است، چه دلیلی دارد که به آنجا بروم.”
گیومرد گفت: “برای این که اگر چنین نکنی، تباهی در جهان پایدار خواهد ماند.”
سوشیانس گفت: “تباهی یا نجاتِ جهانی که خالی از عزیزانم باشد چه اهمیتی دارد؟ در آخرِ کار همگان خواهند مرد و همه چیز با هرچیز دیگر همتا خواهد بود.”
گیومرد لبخندی زد و گفت: “این اشتباهی است که اهورایان و دیوها در نخستین روز پیدایش گیتی مرتکب شدند. آنان فکر میکردند درازای عمر و مدتی که در هستی دوام میآورند زندگی شان را ارزشمند میسازد. آنها هم مانند تو فکر میکردند در زندگیای که به مرگ و نیستی ختم شود، چیزی که ارزش جنگیدن را داشته باشد، وجود نخواهد داشت.”
سوشیانس پرسید: “آیا در این باور خویش بر حق نبودند؟ مگر نه این که هنوز اهورایان و دیوهایی سه هزارساله در جهان پرسه میزنند؟”
گیومرد گفت: “آنان اشتباه میکردند. دیوها در دژهای تارکشان و اهوراها در بیشههای دور افتادهشان به بیهودگی روزگار میگذرانند. همگان انتظار آمدن انسانی کوتاه عمر را میکشند که نبرد واپسین را آغاز کند و معنای از دست رفته را به جهان باز گرداند. فرشگرد نیز مانند عمر آدمیان جز لحظهای نمیپاید. همه میدانند که معنا دادن به گیتی، و جنگیدن به خاطر آن، کاری است که تنها از انسانی کوتاه عمر بر میآید. انسانی که میمیرد، زندگیای چندان کوتاه و به ظاهر بی ارزش دارد که حاضر میشود بر سر آن قمار کند. بهای این قمار معناست. اگر ببرد، خود و جهان پیرامون خویش را با نبردی که آغاز کرده معنادار خواهد کرد، و اگر ببازد، مانند اشموغان در بیهودگی اهوراها و دیوها شریک خواهد شد.”
سوشیانس گفت: “اشموغان هم مانند آدمیان عمری کوتاه دارند، چرا آنها این وظیفهی بزرگ را بر عهده نگرفتهاند؟ آیا آنها هم به افسانهای از این دست باور دارند؟ که ناجیای از نژاد اشموغان نبردی بزرگ را آغاز خواهد کرد؟”
گیومرد گفت: “اشموغان؟ آنها تنها یک تفاوت با ما دارند. از جنگیدن به خاطر معنا ناتوان هستند. فکر میکنی من چطور موفق شدم برادران دیو و اهورای خود را راضی کنم تا حق پادشاهی بر جهان را آدمیزادگان واگذار کنند؟ آنها میدانستند که راهی جز این ندارند. سلطنت اهوراها و دیوها به یکنواختی مرگبار و ملالآوری منتهی میشد، که حتی برای خودشان هم تحمل ناپذیر بود. حضور آدمیانی در این میانه لازم بود. آدمهایی که چشمداشت زیادی از عمر کوتاهشان داشته باشند و با سرکشی و جستجوهایشان جهان را به جنب و جوش بیندازند.”
سوشیانس به فکر فرو رفت و گفت: “پس از این روست که اهوراها چنین ناامیدانه در گوشه و کنار پنهان شدهاند و چشم به راه ظهور ناجی هستند؟”
گیومرد سرش را به علامت تایید تکان داد.
سوشیانس به فکر فرو رفت و گفت: “اما آدمیان هم همواره در پی زندگی جاوید بودهاند. آژیدهاک را ببین. او هم مانند دیوها و اهوراها از زمان نبرد نخستین تا به حال زنده مانده است. اشناویز پنجه سنگی هم چنین بود. او هم به خاطر عمر جاویدان تن به خیانت داده، و از این کار خود هم راضی بود.”
گیومرد ابرو در هم کشید و گفت: “کسانی که به خاطر عمر دراز تن به خیانت و فریب دادند بسیار بودهاند. آری، حتی اهوراها و دیوها هم از مرگ میپرهیزند و به دنبال راههایی میگردند تا در میدان نبرد رویین تن و شکستناپذیر شوند. اما تلاشهای آنها نابخردانه و بیسرانجام است. طبیعت وامدار کسی باقی نمیماند. همانطور که به همه جان داده، جان همه را خواهد ستاند. دیوها و اهوراها دیرتر، و آدمیان و اشموغان زودتر در چنگال او گرفتار میشوند. اما هیچ یک راه گریزی ندارند. حتی دیوها و اهوراها هم دیر یا زود، به دست حیلهگر طبیعت یا شمشیر حریفانشان از پای در میآیند. اشناویز و ورن و مهردروج به امیدی واهی تسلیم نیروهای تاریکی شدهاند.”
سوشیانس گفت: “راستی، اشناویز ادعا میکرد که فرزند جم است. آیا این حرف راست است؟”
گیومرد گفت: “آری، جم پدرِ هر سه تن بود.”
سوشیانس پرسید: “هر سه تن؟”
گیومرد گفت: “آری. اشناویز بزرگترین پسر جم، و مهردروج کوچکترین فرزندش بود. ورن که از یک برادر کوچکتر و از دیگری بزرگتر بود، تنها دختر جم بود. او هم مانند اشناویز در اولین روزِ نبرد نخستین فریب آژیدهاک را خورد و به سپاه او پیوست.”
سوشیانس در ذهن چهرهی اشناویز را به یاد آورد و کوشید خطوط چهرهی ورن را در آن بیابد. اما خاطرهی رخسار ورن بر همه چیز سایه افکند. پرسید: “و مهر دروج چه شد؟”
گیومرد گفت: “دوست ندارم از این موجود منفور سخنی بگویم. بگذار از او بگذریم.”
سوشیانس که دید گیومرد سکوت کرده و به فکر فرو رفته، برای دقایقی هیچ نگفت. اما پس از مدتی تاب نیاورد و گفت: “ای گیومرد کهنسال. پس تو معتقدی که من آن ناجی افسانهای هستم؟”
گیومرد از خیالهای تلخش بیرون آمد و گفت: “من نمیدانم. تنها میدانم که در پایان هر هزاره فوج فوج از مدعیان این لقب از دروازههای شهر مردگان وارد میشوند و همواره جز شماری اندک از آنها از این شهر خارج نمیشوند. و هربار تنها یک تن است که موفق میشود بر رخش بنشیند.”
سوشیانس گفت: “پس رخش در اینجاست؟”
گیومرد گفت: “آری. هنگامی که در آخرین روزِ نبرد نخستین جم به تیر بوشاسپ از اسب سرنگون شد، دیوها که تاخت و تاز سرافرازانهی این توسن جادویی را در میدان نبرد دیده بودند، سخت کوشیدند تا او را برای سرورشان آژیدهاک به دام اندازند. اما رخش تن به اسارت نداد و با تیرهایی بسیار که در گردهاش فرو رفته بود، از میدان نبرد گریخت. دیوها هنگام نبرد نخستین پیکانهای خویش را با آب دهان مار بزرگ که تازه از خواب بیدار شده بود میآلودند. از این رو بود که زهر او درخون رخش به جریان افتاد و او را به موجودی نیم مرده و نیم زنده تبدیل کرد. از آن هنگام، رخش در این شهر ساکن شد و تا زمانی که داستان نبرد نخستین و جمِ نیکوکار از یادها نرود، همچنان در اینجا خواهد ماند.”
سوشیانس گفت: “اما من به دنبال اسبی میگشتم که مرا به مرزهای گنگ دژ برساند. اسبی مرده که تنها در خاطرهی مردمان زندگی میکند چگونه میتواند چنین کند؟”
گیومرد گفت: “او کاملا نمرده است. هنوز آنقدر زنده است که جانشین راستین جم را در سفر پرماجرایش همراهی کند. اما تنها به آن ناجی راستین سواری خواهد داد.”
سوشیانس پرسید: “از کجا معلوم که من آن ناجی باشم؟”
گیومرد گفت: “بازوی راستت را به من نشان بده.”
سوشیانس ابتدا تعجب کرد، اما زود به یاد واپسین سخنان مادرش افتاد و بازوی برهنهاش را نشان داد. گیومرد به طرفش خم شد و نگین بازوبند را به دقت وارسی کرد. آنگاه گفت: “رخش به تو خدمت خواهد کرد.”
سوشیانس گفت: “ای جد بزرگ همهی آدمیان، به من بگو دراین بازوبند چه رازی نهفته است که همه میدانند جز من؟”
گیومرد خندید و گفت: “راز این بازوبند و نگینِ اژدها نشانی که بر آن نشاندهاند، باید به دست خودت گشوده شود. مگر نه آن که به دنبال پدرت میگردی؟ شاید وقتی او را یافتی برایت از این راز سخن بگوید.”
سوشیانس گفت: “پرسشی دیگر برایم باقی مانده است. چنین گفتی که در پایان هر هزاره مدعیان نجات بخشی به این شهر گام مینهند و هربار تنها یک تن موفق میشود سوار بر رخش از این شهر خارج شود. یعنی میخواهی بگویی پیش از من نجات بخشهای دیگری هم بودهاند؟”
گیومرد گفت: “آری، هزاران هزار تن تا به حال با این نام و با این آرمان به این شهر وارد شدهاند، و در هر هزاره تنها یک تن، که بازوبندی همچون این را بر دست داشته، سوار بر رخش از اینجا خارج شده است.”
سوشیانس گفت: “یعنی دو ناجی پیشین هم به دنبال پدرانشان میگشتند؟”
گیومرد لبخند مرموزی زد و گفت: “شباهت میان تو با ایشان بیشتر از این حرفها بوده است. اما اگر میخواهی بدانی، آری، آنها هم پدرشان را میجستند و مانند تو رو به سوی خاور داشتند.”
سوشیانس پرسید: “چه بر سرشان آمد؟ اگر به راستی بر زین رخش نشستند، چرا نتوانستند نیروهای تاریکی را شکست دهند؟”
گیومرد گفت: “هیچ قطعیتی در قصههای کهن وجود ندارد. ناجی ممکن است در نبردی که بر میگزیند پیروز شود یا شکست بخورد. دو ناجی برگزیدهای که در دو هزارهی پیش از این شهر گذر کردند، مردانی دلاور و جسور بودند. یکی از ایشان اسفندیارِ رویین تن بود، پهلوانی که نبرد را به خاطر اصرارش در چشم نبستن بر هستی باخت. دیگری رستم نامیده میشد، مردی بسیار نیرومند و بیباک که از هیچ چیز -حتی قوانین حاکم بر اهوراها- هم نمیترسید. هر دو خیلی زود به صورت خاطرهای رو به نابودی به این جا بازگشتند، و هر بار رخش نیز، که بار دیگر سوار خویش را از دست داده بود، تنها و سرگردان به اینجا برگشت تا هزارهای دیگر چشم انتظارِ ناجی بعدی باشد.”
سوشیانس گفت: “من هنوز تردید دارم که ناجی باشم، و هنوز نمیدانم به راستی هدفم چیست. مبارزه با کل نیروهای تاریکی خواستی است که هنوز برایم دور از دسترس و نشدنی مینماید. جهان با ظلمتی که بر آن چیره شده، برای زمانی طولانیتر از آن که بتوانم درکش کنم وجود داشته است. راستش را بخواهی، تا زمانی که از آن که کوچهی عجیب گذشتم، کینهجویی از اکومن را بزرگترین هدفم میدانستم.”
گیومرد گفت: “به آنچه که در درونت میگذرد گوش فرا بده. اگر به راستی چنین ناامید یا کینهجو بودی، تسلیم وسوسهی اشناویز یا کوچهی مهتابی میشدی. با خودت راستگو باش و ببین در اعماق قلبت چه میخواهی؟”
سوشیانس گفت: “میخواهم به سوی خاور بتازم و به گنگ دژ برسم. پرسشهایی دارم که شاید با یافتن پدرم بتوانم پاسخی برایشان بیابم. شاید دیدن او مرا از سردرگمی نجات دهد. شاید او بتواند بگوید که من به راستی کیستم. شخصیتی در یک داستان باستانی، یا موجودی مستقل. کینهجویی خودخواه یا نجات بخشی که قرار است ایزدی زخمی را از خواب بیدار کند.”
گیومرد گفت: “پس چنین کن. امشب را مهمان من باش و در همین خانه بخواب. فردا، پیش از سر زدن خورشید، تو را به آخور رخش خواهم برد. گمان میکنم بازوبندت را بشناسد و بگذارد بر پشتش سوار شوی.”
آن شب، سوشیانس به خوابی بسیار عمیق و بیرویا فرو رفت. هنگامی که صبح با صدای پرطنین گیومرد از خواب بیدار شد، نشانی از خستگی سفر در تنش باقی نمانده بود.
گیومرد با ملایمت او را بیدار کرد و گفت: “برخیز فرزند. زمان کمی به روشن شدن هوا باقی مانده. هنگام روز نیروهای دیگری بر این شهر حاکم میشوند. نیروهایی که برای بیگانگان از اوهام دهشتناکی که دیدی هم خطرناکتر هستند. وقت زیادی برایت باقی نمانده. باید زودتر رخش را ببینی و در ساعت پرابهامی که شب جای خویش را به روز میدهد، از شهر مردگان خارج شوی. در آن هنگام هر دو نیروی خطرناکِ حاکم بر شهر سست و ضعیف میشوند.”
سوشیانس به سرعت برخاست و از مرد آهنین درخواست کرد تا به راه بیفتد. گیومرد با مشعلی در دست، راهنمایی او را بر عهده گرفت. آخوری که در جستجویش بودند، به خانهاش نزدیک بود و بعد از گذر از دو کوچه به آن رسیدند. وقتی گیومرد درِ آخور قدیمی را باز کرد و مشعل را بالا گرفت، سوشیانس توانست اسبی غول پیکر و سپید را ببیند که با چشمانی زیرک و درخشان نگاهش میکرد و بر زمین سم میکوبید. زین چرمین طلادوزی شدهی زیبایی بر پشتش بسته شده بود، و لگامش چنان ظریف و زیبا بود که بیشتر به چیزی تزیینی شباهت داشت.
سوشیانس گفت: “مگر موقع تیمار کردن زینش را از پشتش باز نمیکنید؟”
گیومرد گفت: “ نمیگذارد کسی نزدیکش شود. از این رو سه هزار سال است زین و ساز و برگش دست نخورده باقی مانده است. گویی نیاز به تیمار دیگران نداشته باشد. روزها را در چمنزار پرسه می زند و گاه حتی به مرزهای ایرانویج نزدیک میشود. اما معمولا شبها به اینجا بر میگردد و در این آخور میآرامد.”
سوشیانس عزم خود را جزم کرد و به درون آخور گام نهاد. گیومرد گفت: “مراقب باش. اگر تو را نشناسد با لگدهای محکمی به پیشوازت خواهد آمد. با احتیاط پیش برو.”
سوشیانس بی مهابا جلو رفت و گفت: “اگر به من سواری ندهد، ناچار خواهم شد پیاده به سوی گنگ دژ بروم و ترجیح میدهم با لگدش بمیرم و چنین نکنم.”
اسب، وقتی نزدیک شدنش را دید، کمی بر زمین سم کوفت و شیههی آرامی کشید. سوشیانس پیش رفت و سر اسب را نوازش کرد. رخش پوزهاش را به سینهی او کوبید و با سوراخهای گشادهی بینیاش، مشغول بو کردنش شد. سوشیانس احساس میکرد برقی از آشنایی را در چشمان اسب تشخیص میدهد. اسب کمی به او پوزه زد، و بعد به آرامی به سمت در آخور پیش رفت.
گیومرد شادمانه گفت: “نگفتم؟ تو را شناخت.”
اسب از در آخور خارج شد و در کوچهای که کم کم از نور بامدادی آبی رنگ میشد، ایستاد. سوشیانس پا بر رکابش نهاد و با یک حرکت بر پشتش نشست. پوستش سپید یکدست بود و در روشنای محو سحرگاهی مثل شبحی نورانی میدرخشید.”
سوشیانس لگام اسب را در دست گرفت. به نظر نمیرسید لگام کاربردی داشته باشد. رخش چنان هوشمند مینمود که انگار فکرش را میخواند و میدانست کی باید شروع به حرکت کند. پس رو به گیومرد کرد که بدن آهنینش در زیر نور رقصانِ مشعل، مانند تندیسی جاندار مینمود. پرسید: “نمیخواهی دربارهی آنچه پیشارویم قرار دارد راهنماییام کنی؟”
گیومرد گفت: “وقتی یک روز به سوی خاور تاختی، به شاهراهی میرسی که از سنگفرشهایی شش گوشه و سرخ پوشیده شده است. آن جاده را در پیش بگیر، هرچند که تو را از سرزمینهای شرقی و گنگ دژ دور خواهد کرد. آن راه تو را بر یالهای رشته کوه تیراگ میرساند. رشته کوهی که مانند خطی بر رخسارخونیراس کشیده شده و به قلهی دایتی در مرکز خونیراس میرسد. پس از رسیدن به یالهای برافراشتهی تیراگ، باید راهی را در پیش بگیری که بلندترین قلهها را به هم متصل میکند. به این ترتیب خواهی توانست به دایتی نزدیک شوی.”
سوشیانس گفت: “اما دایتی در مرکز خونیراس قرار دارد و آدمیان مجاز نیستند به سرزمین میانی وارد شوند.”
گیومرد گفت: “آری، آژیدهاک خاک زمردینِ خونیراس را نفرین کرده است و آدمیانی که بر خاک آن گام گذارند به خاکستر تبدیل میشوند. اما نفرین پادشاه ظلمت بر بلندای قلهها روان نیست. آدمیانی که جسارتِ برخورد با خطرات کوهستان را داشته باشند، میتوانند از فراز تیراگ عبور کنند و قطر خونیراس را از بلندای صخرهها طی کنند، بی آن که بر خاک آنجا پا بگذارند.”
سوشیانس گفت: “ولی اصلا چرا باید به قلهی دایتی بروم؟ میگویند آنجا محلی است که آسمان و زمین به هم میپیوندند. قصههای زیادی بر سر زبانهاست که قهرمانانش موجودات خطرناکِ کمین کرده بر بلندیهای متروک تیراگ هستند.”
گیومرد گفت: “آری، این داستانها در واقعیت ریشه دارند. تیراگ خطرناک است. اما خطرناکتر از خودِ کوهستان، قبایل پرجمعیت اشموغانی هستند که در اطراف کوه زندگی میکنند.”
سوشیانس گفت: “نگفتی که چرا باید به آنجا بروم؟ چرا مستقیم به سوی خاور نتازم و تا گنگ دژ پیش نروم؟
گیومرد گفت: “یک دلیل آن است که رخش تو را به آنسو خواهد برد. هرچه بیشتر به سوی شرق پیش بروی، احتمال این که بوشاسپ دیو را ببینی بیشتر خواهد شد. تو برای مقابله با تیرهای زهرآگین او، نیاز به زرهی داری که در معبد فَرَنبَغ بر فراز قلهی دایتی قرار دارد. معبدی که توسط نیروهای مهیب طبیعی پاسداری میشود و اِسپَندِ بزرگ، از سرداران سپاه جم، نگهبان آن است. هیچ دیو و اشموغی را یارای نزدیک شدن به آن نیست. تو باید به نزد اسپند بروی و زره جم را از او بگیری. تنها هنگامی که آن زره را بر تن داشته باشی خواهی توانست نبرد واپسین را آغاز کنی.”
سوشیانس گفت: “من هنوز متقاعد نشده ام که خواهانِ نبرد واپسین هستم. فعلا به دنبال پدرم میگردم و دلیلی نمیبینم که از راه خود منحرف شوم و تا مرکز سرزمین خونیراس پیش روم.”
گیومرد گفت: “راه دیگری نداری. در گنگ دژ بوشاسپ انتظارت را میکشد و بدون زره بختی در برابر او نخواهی داشت. گذشته از این، رخش تنها به آنسو خواهد تاخت. چون مرگ بر سر تمام راههای دیگر کمین کرده است.”
سوشیانس گفت: “پیش از وارد شدنم به این شهر نیز سروش و اشناویز از مرگی محتوم زنهارم میدادند.”
گیومرد گفت: “بسیار خوب، راهت را خود برگزین. اما ورن را زیاد در انتظار نگذار.”
سوشیانس حس کرد قلبش تندتر میتپد. پرسید: “ورن؟”
گیومرد گفت: “آری، او ملکهی اشموغانی است که گرداگرد قلهی دایتی اردو زدهاند. مهمترین خطری که در این مسیر تو را تهدید میکند، رویارویی با اوست.”
سوشیانس گفت: “من از او نمیترسم.”
گیومرد با لبخندی که زیر ریش و سبیل انبوهش پنهان ماند گفت: “خواهیم دید…”
سوشیانس به یاد چهرهای که در پشت پردههای تخت روان دیده بود، افتاد. سپس پاهایش را به زیر شکم رخش آشنا کرد و گفت: “بدرود، شاید داستانهای قدیمی در آخرِ کار درست از آب درآیند.”
گیومرد گفت: “آری، فرزند. شاید چنین باشد.”
رخش با شتابِ تندبادی جنونزده از کوچههای متروک و مهآجینِ شهر مردگان گذشت. به تدریج روزی وهمانگیز از دل آسمان سرمهای رنگ زاییده میشد و نوری کبود را بر کوچهها و وحشتهای نهفته در آنها میپاشید. هیچ اثری از جنب و جوش و شلوغی دیشب بر جای نمانده بود و بار دیگر مهی زرد رنگ از دل پنجرهها و حیاط خلوتها بر میخاست و در هم میجوشید و سنگفرشهای خاکستری و فرسوده را در زیر دامن خویش پنهان میساخت. رخش بی توجه به مردابی از هراس که در زیر سمهای درخشانش دهان میگشود، چهار نعل از کوچههای خالی از سکنه گذر کرد. به تدریج صدای کوبش نعلهایش بر زمین با همهمهی تازهای در میآمیخت و بار دیگر پژواک نعرهها و نالههایی جانگداز از چهارسو بر میخاست.
رخش در نخستین لحظات سپیده دم، به دروازهی شهر مردگان رسید و در آستانهی آن درنگ کرد و ایستاد. سوشیانس که تا پیش از آن دلواپسِ خروجِ به موقع از شهر بود، فرصتی یافت تا با آسودگی به پیرامونش بنگرد و حس کرد شیفتهی عظمت حصار و باروی شهر شده است. شکوهی در هم شکسته و غمانگیز را لمس کرد که شب پیش در کفنِ ظلمتی مهآلود پنهان بود. طاقهای دروازه بر فراز سرش، در ارتفاعی باورنکردنی به هم میپیوستند. دروازههای چوبی عظیم با گلمیخهایی مفرغین آراسته شده بودند. معلوم بود زمانی کندهکاریهای زیبایی این دروازهها را میپوشانده است، اما دست زمان و تازیانهي بادهای سهمگینی که قرنها بود سطح دشت پهناور را در مینوردید، جز سایهای محو از آن بر جای نگذاشته بود. در برابرش، افق سبزِ دشتِ پهناوری قرار داشت، که تا دوردستها کشیده میشد.
هنگامی که رخش از زیر سایهی سنگین شهر مردگان خارج شد، شیههای چنان بلند کشید که سوار بر دوش نسیم صبحگاهی، تا فرسنگها دورتر پیش رفت، تا به گوش مهر و یارانش رسید، که با شنیدن آن به یکدیگر نگریستند و لبخندی بر لب آوردند.
ادامه مطلب: سومین گاهان: پاتیشهیم
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب