چهارشنبه , آبان 6 1405

سومین گاهان: پاتیشهیم

سومین گاهان: پاتیشهیم

مسیری که به سوی افق خاوری گردن می‌کشید، به تدریج مرتفع تر و سنگلاخ‌تر شد. رخش به تشخیص خویش راه می‌سپرد و گاه مسیرهای به ظاهر راهوار و هموار را نادیده می‌انگاشت تا به جایش از راه‌هایی پر فراز و نشیب و پوشیده از سنگ‌‌های ناهموار و نوک تیز عبور کند. با این وجود حتی برای لحظه‌ای هم پا سست نکرد و همچنان چهارنعل پیش تاخت. به این ترتیب سوشیانس و توسن تندپایش با سرعتی نفس‌گیر از دشت سرسبز گذشتند و پس از عبور از کوره راهی خطرناک و انباشته از پرتگاه‌های مخوف، به یال کوهی بلند رسیدند. رشته کوهی که تا ساعتی بعد بر فراز یکی از قله‌‌‌هایش ایستاده بودند، شاخه‌ای از هارابورزِ سرفراز بود که بر گرداگرد خونیراس همچون چنبرِ انگشتری حلقه می‌زد.

سوشیانس می‌توانست ادامه‌ی‌ مسیر را ببیند که همچنان به سوی خاور پیش می‌رفت و در آن دوردستها به سینه‌ی‌ ستبر و غول‌آسای دیواره‌ی‌ سنگی پوشیده از برفی منتهی می‌شد. حدس می‌زد گنگ دژ جایی در آن سو باشد، اما می‌دانست که پیشروی‌اش به آن سو ممکن نیست.

از قله‌ای که بر آن ایستاده بودند، می‌توانست مسیر دیگری را هم ببیند. مسیری که با شیبی شدید ارتفاع می‌گرفت و پس از عبور از زنجیره‌ای از مخروط‌‌های آتشفشانی و قله‌‌‌های یخ‌زده، در ابر‌‌های سپیدِ پنبه‌گون فرو می‌رفت. این رشته کوهِ تیراگ بود. خطی از سنگ‌‌های آتشفشانی که همچون جای زخمی باستانی بر میانه‌ی‌ رخسار خونیراس کشیده شده بود. هیچکس را یارای آن نبود تا به بخش‌‌های مرکزی آن نزدیک شود. می‌گفتند در میانه‌ی‌ آن، همانجایی که پشت پرده‌ای سپید از ابر پنهان بود، چکاد دایتی قرار دارد. قله‌ای که تنها شورش پیروزمندانه‌ی‌ زمین در برابر آسمان بود. مخروطی غول‌آسا از سنگهای آذرین که تا سقفِ بلورین سپهر، تا گنبدی از شیشه‌ی‌ کبود که خماگَن نامیده می‌شد، پیش می‌رفت و وزن آسمانها را بر دوش پرتوان خویش تاب می‌آورد.

می دانست که قبایل اشموغان، از هزاران سال پیش همچون ماری در اطراف چکاد دایتی چنبره زده‌اند. دیوهای غرنده و اشموغان پلشتی که پس از فرو افتادن جم از تخت پادشاهی، یکایکِ شهرهای آدمیان را فتح کرده بودند، هرگز در تسخیرِ سراسرِ سرزمینِ خونیراس کامیاب نگشتند. خونیراس مرکزِ گیتی بود، و هرکس که آن را در اختیار می‌گرفت، بر هستی فرمان می‌راند. اما آژیدهاک و سردارانش هنوز پس از سه هزار سال در دستیابی به این آرزو ناکام مانده بودند. چون در مرکزی‌ترین نقطه‌ی‌ این سرزمینِ زرین، دژی مغرور و تسخیرناپذیر باقی مانده بود که بارها و بارها طعم شکست را به ایشان چشانده بود. طبیعت سرکش چکاد دایتی تنها بخش تسخیر نشده از خونیراس بود و هربار امواج خروشانِ سپاهیان آژیدهاک، مانند بادی سست و متعفن بر صلابت صخره‌های نیرومندش در هم می‌شکستند.

اشموغان که جسارت قدم نهادن به کوهستان‌‌های انباشته از یخ و گدازه را نداشتند، برای هزاران سال بود که در دامنه‌ی‌ قله‌ی‌ دایتی می‌زیستند. در پرستشگاه‌‌‌های سنگی‌شان فرزندان خویش را به همراه اسیرانی که از قبایل همسایه می‌گرفتند، قربانی می‌کردند و خونشان را نثار سنگ‌‌هایی تقدیس شده می‌ساختند. انگار که در انتظار معجزه‌ای باشند و گشوده شدنِ راهی به سوی گنبد آسمان را انتظار بکشند. در شهرهای آدمیان، در سرزمین‌های پیرامون خونیراس، جارچیان به امر دیوان از فتح شدن گام به گام این قله خبر می‌گفتند و شاعران درباری برای هزاران سال بود که راه یافتن دیوان به گنبد خماگن را تهنیت می‌گفتند. اما مردم به این خبرها بدبین بودند و می‌دانستند که دایتی، مغرورتر از آن است که گام‌های پلید موجوداتی بدخواه را بر شانه‌ی‌ خویش تحمل کند.

رخش، با رسیدن به دو راهی تیراگ، راه خود را کج کرد و به سوی قله‌ی‌ دایتی پیش رفت. سم‌‌هایش، که انگار بر فراز خاک می‌سُریدند و با زمین تماس نمی‌یافتند، به راحتی بر زبانه‌‌‌های تیز سنگی فرود می‌آمدند و سوارکارش را با سرعتِ باد پیش می‌بردند. سوشیانس، تلاش نکرد تا مسیر خاور را در پیش بگیرد. به دلیلی که خود نیز نمی‌دانست، قانع شده بود که پیش از رسیدن به مرز‌‌های گنگ دژ، باید هر سلاح ارزشمندی را که در نبرد با دیوان یاری‌اش می‌کند، به دست آورد. گهگاه، وقتی که می‌توانست از شکوه منظره‌ی‌ کوهستان سربلند چشم برگیرد و به اندرون خویش بنگرد، در می‌یافت که اشتیاق رویارویی با ورن نیز در این گردن نهادن به سخنان گیومرد موثر بوده است.

رخش با چنان شتابی پیش می‌تاخت، که انگار هرگز مفهوم خستگی را در نیافته است. زین پهن و زردوزی شده‌اش، راحت بود و رنج سفر را کم می‌کرد. باد در مو‌‌های بلند و ریش درهم و برهم سوشیانس لانه کرده بود. چشمانش را به پرتگاه‌‌‌های صخره‌ای زیر پا و دشت‌‌های فراخ زیر آنها دوخته بود، و می‌توانست یال‌‌های بلند و سپید رخش را ببیند که سوار بر باد بر سر و گردن نیرومند اسبش بازی می‌کرد.

رخش با شتابی فزاینده بر شیب تیراگ پیش می‌رفت و هنوز ساعتی از تاختنش بر این مسیر نگذشته بود که به نخستین برف‌‌های کوهستانی رسید. چنین می‌نمود که برف سپید و یخ‌‌های لغزان کوه بر گام‌‌های استوارش هیچ اثری نداشته باشند، چرا که با همان سرعت بر سینه‌کش سپیدِ تیراگ پیش تاخت و از لابه لای دریاچه‌‌‌های یخزده‌ی‌ کوهستانی و آبشار‌‌های منجمدی گذشت که قرنها در ریزشی ناکام مکث کرده بودند. گهگاه ستون‌‌هایی از دود‌‌های گوگردی از گوشه و کنار سر بر می‌کشید و گرمای اندرونِ ملتهبِ تیراگ را از روزنه‌های پیله‌ی سنگی‌اش رها می‌‌ساخت. در این جاها می‌شد جزیره‌‌‌هایی از لاشه سنگ‌‌های لخت و رسوب گرفته‌ی داغ را دید که از میان برفِ‌ سپید برون زده بودند.

راویان داستانهای باستانی می‌گفتند که در آغاز نبرد نخستین، مار بزرگی که در ژرفای زمین ساکن بود، به جنبش درآمده و دایتیِ سرافراز را از سرکشی خویش به خشم درافکنده بود. می‌گفتند کالبد عظیم دایتی از زهر مار بزرگ رنجور شده و جای جایِ تیراگ از این بیماری زخم برداشته بود. دایتی در تمام هفت روزِ نبرد نخستین آتشفشان کرده بود و به جای رودهای خروشانِ لبریز از آبِ خنک و گوارایش، خون گدازنده‌‌اش را بر زمین و زمان پاشیده بود. اکنون، سه هزار سال پس از آن طغیان باستانی، قلبِ تیراگ همچنان در زیر پوسته‌ای نازک می‌تپید و جوی‌‌هایی از گدازه در گوشه و کنارش جاری بود. زهرابه‌ی‌ دندان‌‌های مار بزرگ همچنان در قلب زمین جریان داشت.

رخش، انگار که مسیری رهوار و آشنا را بپیماید، با گام‌‌هایی مطمئن و استوار در میان این اقیانوس برف و آتش پیش می‌تاخت. گهگاه ابری که از چهره‌ی‌ کوهستان برف زده بر می‌خواست، با دود‌‌های گوگردی برخاسته از حوضچه‌‌‌های آتشفشانی در می‌آمیخت و پرده‌ای از ابهام زرد رنگ را در اطراف سوشیانس و توسن جادویی‌اش فرو می‌بافت. در گوشه و کنار، هیچ اثری از جانداران به چشم نمی‌خورد. حتی گیاهی هم بر تیراگِ خطرخیز نرسته بود. هرچند گهگاه آثاری از حیاتی قدیمی و از یاد رفته در گوشه و کنار جلوه می‌کرد. به ندرت، تک درختانی عظیم و باستانی را می‌شد دید، که شاخه‌های لخت و زجردیده‌شان را بر تهیای پرتگاه‌های ژرف دراز کرده بودند. سرمای کولاک و برف چنان در تار و پودشان فرو رفته بود که تنه‌ی‌ ناهموار و سختشان دیگر تفاوتی با صخره‌های زیرپایشان نداشت.

یک بار هنگامی که پرده‌ی‌ ابر با بادی خفیف دریده شد و سوشیانس مجال دیدن اطرافش را یافت، چشمش به شهری باستانی و متروک افتاد که مانند زورقی درهم شکسته در اقیانوسی از یخ فرو رفته بود. رخش مستقیم به آن سو تاخت و بدون آن که مکث کند، بر یخ‌‌هایی گام نهاد که مانند گنبدی بلورین، شهر را در مشت خود فرو گرفته بودند. سوشیانس می‌توانست در زیر پایش بقایای ماتم‌زده‌ی‌ شهری کهنسال را ببیند که گنبد‌‌های ویرانه و کاخ‌‌های سنگی‌اش در یخچالی کهنسال مدفون شده بودند. لایه‌های بر هم نشسته‌ی یخ مانند پوششی از آبگینه شهر را پوشانده و آن را به مومیایی‌ای گرفتار در تابوتی شیشه‌ای بدل ساخته بودند. قطر این یخ چندان بود که سوشیانس و رخش گویی بر فراز آسمانِ‌ شهر بود که پیش می‌تاختند.

زمینِ زیر پای رخش، به اقیانوسی از خاطره‌های یخ‌زده می‌ماند که منظره‌ی‌ نبردی باستانی را در سینه‌ی‌ خویش حک کرده باشد. با وجود ویرانی تکان دهنده‌ای که بر همه جای چشم‌اندازِ شهر سایه افکنده بود، عظمت و زیبایی برخی از بناها از اهوراهایی که در زمانی دوردست آن را ساخته بودند، حکایت می‌کرد. یخ شفاف و تمیزی که شهر را بلعیده بود، تا نزدیکی بالای حصار شهر و نیمه‌ی‌ برج و باروهای باشکوه آن اوج گرفته بود. سوشیانس چشمان را به زیر گام‌‌های شتابان اسبش دوخت و رنجِ نگریستن به منظره‌ی‌ شهری ویران و مردمی قتل عام شده را تاب آورد.

هنوز می‌شد در میان خیابان‌‌های بزرگ و کنار درختان تناوری که در ژرفای یخ‌‌های زیر پایشان منجمد شده بودند، پیکر‌‌های خونینِ اهورا‌‌هایی زیبارو و نژاده را دید که در گوشه و کنار افتاده بودند و آرامگاهشان با لاشه‌ی‌ دیوان و اشموغان آلوده شده بود. سرخی خونشان از زیر نقاب یخ به چشم می‌زد و نشان می‌داد که ساکنان شهر واپسین لحظات عمرشان را به مقاومت و نبرد با مهاجمان گذرانده‌اند. یخ چنان با سرعت شهر را در خود گرفته بود که به فاتحان مهلت نداده بود تا گنجینه‌‌‌های آن را غارت کنند. گهگاه، از میانه‌ی‌ شکاف دیوار‌‌های زخمی و گنبد‌‌های ترک خورده‌ی‌ معابد باستانی، برق زرین تندیس‌‌هایی از یاد رفته به چشم می‌زد. دریای یخ چنان شهر را در چنگال خویش فشرده بود که دسترسی به خزاین آن را برای همه‌ی‌ غارتگران ناممکن ساخته بود. گویی تیراگ، خشمگین از جنایاتی که در زادگاه اهورایانِ نجیب رخ داده، کل شهر را فرو بلعیده باشد، تا شاید به این شیوه خاطره‌ی‌ دردناک سقوط شهر را فراموش کند.

رخش، بدون اینکه قدمش سست شود یا برای استراحت در جایی توقف کند، از میانه‌ی‌ ویرانه‌ی‌ شهر اهورایان گذشت و به منطقه‌ای پوشیده در ابر رسید و بی‌تردید به قلب آن تاخت. سوشیانس که چشمانش در بهتِ سپید ابرها نابینا شده بود، گهگاه گرمای غبارهای آتشفشانی و رطوبت سرد ابرها را بر پوست بازو و چهره‌اش حس می‌کرد. با دستی قرپوس زین را گرفته و با دست دیگر به لگامش چنگ زده بود،

و رخش همچنان می‌تاخت.

عبور از تیراگِ ابرگرفته و سرد، به رویایی شبیه بود. همه جا از سپیدی درخشان و یکنواختی پر شده بود و آهنگ تاخت رخش چنان بود که انگار بر زمینی هموار و صاف گام می‌زند. سوشیانس بی آن که خود بفهمد، بر پشت رخش به خواب رفت. هنگامی به خود آمد که گرمای آفتاب را بر چهره‌اش حس کرد.

چشمانش را گشود و هوشیارانه به اطراف نگریست.

رخش تازه شیبی تند را رد کرده بود و بر پهنه‌ی‌ مسطحی از کوه ایستاده بود. نمی‌دانست چه مدت خوابش برده، اما می‌بایست زمانی دراز بوده باشد. چون در همین مدت از بخش‌‌های مه گرفته‌ی‌ کوه گذشته بودند. بر بلندای قله‌ای ایستاده بود که ادامه‌اش در زیر پایش با شیبی تند در دریایی از مهِ زرد و سرخ حل می‌شد. در برابرش، از مه خبری نبود. آسمانِ پوشیده از ابرهای تیره‌ی‌ جاویدان، با فاصله‌ای کم بر فراز سرش آویخته بود و در زمینه‌ی‌ تیره و اندوهناک آن، در فاصله‌ای نه چندان دور، قله‌ی‌ دایتی مانند برجی عظیم گردن افراشته بود. زمین گویی گرمتر شده بود و برفها به تکه پاره‌‌‌هایی گسسته در گوشه و کنار عقب نشینی کرده بودند.

ههمچنان که به چشم‌اندازِ پیشارویش می‌‌نگریست، دلیلِ ایستادنِ رخش را دریافت. کمی جلوتر، می‌شد سیاهی خیمه‌‌‌های اشموغان را دید. خیمه‌‌‌هایی که مانند زنگاری چرک و زشت بر دامنه‌ی‌ پرغرور دایتی نشسته بودند و موجوداتی خونخوار را در خود جای می‌دادند.

رخش، گویی نمی‌توانست در مورد مسیر بعدی‌اش تصمیم بگیرد. چون به زمین پوز می‌زد و با چشمانی منتظر به سوشیانس می‌نگریست. سوشیانس هیچ چیز درباره‌ی‌ اشموغانِ ساکن این کوهستان نمی‌دانست. داستان‌‌هایی مخوف درباره‌ی‌ ایشان شنیده بود. اما نمی‌دانست شمارشان چند است و چه بخش‌‌هایی از دامنه‌ی‌ کوه را با اردوگاه خویش آلوده‌اند. می‌دانست که بیشتر از یک قبیله از اشموغان در این حوالی ساکن است و شنیده بود که این قبایل با وجود آن که همگی از ورنِ زیبارو فرمان می‌برند، درگیرِ جنگ‌‌هایی دایمی با هم هستند.

لگام رخش را محکمتر در دست گرفت و به موازات اردو پیش رفت. با آنجا فاصله‌ی‌ زیادی داشت و احتمال نمی‌داد او را دیده باشند. ترجیح می‌داد روزنه‌ای در میانه‌ی‌ قبایل اشموغ بیابد و بتواند بدون برخورد با ایشان به سوی قله‌ راهی بگشاید. سرزمین مسطحی که دایتی سرفراز را در میان گرفته بود، همچون جلگه‌ای مرتفع و پهناور بود که تا دوردستها امتداد داشت. پس از مدتی حرکتِ آرام، رخش که گویی انتخاب او را دریافته بود، در همان جهت پیش تاخت. بار دیگر سرعت گرفتند و پس از مدتی کوتاه سیاهی اردوگاه اشموغان را پشت سر گذاشتند، اما خیلی زود به زنجیره‌ی‌ دیگری از چادرهای پوستی برخوردند و پرچم‌‌های سیاه اشموغان را از دور دیدند که بر فراز آنها در اهتزاز بود. بار دیگر از اردوگاه دوری گزیدند و همچنان به دور زدنِ بخش مسطح پرداختند.

هنوز از چادر‌‌های اردوی دوم فاصله‌ی‌ زیادی نگرفته بودند، که پیکر خرقه پوشی از دور پدیدار شد. پیکر به تنهایی بر فراز صخره‌ای بلند و زرد رنگ ایستاده بود و پشت به آنها، به منظره‌ی‌ پیشارویش می‌نگریست. قامتش بلندتر از اشموغان، و اندامش متناسب‌تر از دیوها بود. بادی ملایم موهای بلند و شنل خرقه‌اش را به بازی گرفته بود. سوشیانس با اسبش به آن سو رفت. پیکر خرقه‌پوش تا وقتی که به پایین صخره‌ی‌ زرد رسیدند، هیچ حرکتی نکرد. تنها در آن هنگام بود که با صدایی پرطنین گفت: “خوب، پس بازهم با یکدیگر برخورد کردیم…”

از شنیدن صدای مرد خرقه‌پوش شگفت‌زده شد. مرد به سویش برگشت و چشم سوشیانس به موها و ریش بلند و سپیدش افتاد. همان لبخند قدیمی بر گوشه‌ی‌ لبانش بود و نگاه بازیگوشانه‌ای که با ابهت سالمندانه‌اش همخوان نبود، همچنان در چشمانش دیده می‌شد. سوشیانس با تعجب گفت: “درود بر تو، ‌ای وای نیکوکار. انتظار نداشتم تو را در اینجا ببینم.”

وای دهان به خنده گشود و گفت: “پس از آن همه حکایتها که اهوراهای شکست خورده برایت روایت کردند، هنوز مرا نیکوکار می‌دانی؟”

سوشیانس گفت: “حکایت‌‌هایشان را شنیده‌ام، اما من جز نیکی از تو ندیده‌ام و دوست دارم با این ویژگی بشناسم‌ات.”

وای دستانش را به کمرش زد. بازو‌‌های عضلانیِ آفتاب سوخته و نیرومندش به سر و ریش سپیدش نمی‌آمد. گفت: “زیاد هم از نیکوکاری من مطمئن نباش. شاید یک دفعه هوس کنم و نابودت نمایم.”

سوشیانس خندید و گفت: “آن وقت با هم دست و پنجه نرم خواهیم کرد و اگر لازم شد لقبت را عوض می‌کنم.”

وای که انگار از گستاخی سوشیانس خوشش آمده باشد، گفت: “خوب، مرد جوان، می‌بینم که تخیلات ارشتاد قصه‌گو را جدی گرفته‌ای و بر پشت رخش نشسته‌ای. از احوال گیومرد برایم بگو. پیرمرد هنوز باور نمی‌کند که به دست مهردروج کشته شده؟ شاید حق داشته باشد. مهردروج به نوعی نوه‌اش محسوب می‌شود. پذیرفتن‌اش برای هرکس دشوار است.”

سوشیانس گفت: “گیومرد در این مورد چیزی نمی‌گوید. اما درباره‌ی‌ سایر چیزها سخنانی نغز و عمیق بر زبان آورد.”

وای با لحنی طنزآمیز گفت: “مثلا به تو گفته است که باید به قله‌ی‌ دایتی صعود کنی و در آتشکده‌ی‌ فرنبغ زرهی جادویی را بیابی؟ حتما درباره‌ی‌ اسپند هم برایت چیزهایی گفته است.”

سوشیانس گفت: “درباره‌ی‌ فرنبغ و اسپند چیز زیادی نمی‌دانم. گیومرد تنها گفت که باید به دنبال راهی برای رسیدن به این قله بگردم. آیا تو راهی امن را سراغ داری؟”

وای ریشخندکنان گفت: “این چیزی است که من در شما آدمیان نمی‌پسندم. بازی‌‌هایتان از این رو برایم کودکانه می‌نماید که همواره به دنبال راهی مشخص و امن می‌گردید تا به جایگاهی مشخص و از پیش تعریف شده دست یابید. جنب و جوش و نوآوری در خواست‌‌هایتان راه ندارد. از این روست که به این راحتی کردار مرا محکوم می‌کنید و مرا به هواداری از این و آن متهم می‌سازید.”

سوشیانس با تعجب گفت: “اما‌ ای وای سالخورده. تو بگو، برای کسی که خواستار زرهی مشخص است که بر قله‌ی‌ کوهی مشخص قرار دارد، چه انتخابی جز جستن راهی مشخص می‌شناسی؟”

وای گفت: “راه، آن است که کسی از آن عبور کند، و به همین دلیل هم همه جا راه است و هیچ جا راه نیست. باد‌‌های بازیگوشی که در دشتها به بازی مشغولند، این قانون را خوب می‌شناسند. تو هم مانند دیگران به این دلیل که از یک راه خاص به سوی یک هدف مشخص پیش می‌روی، تنها یک قدم جلوتر از خود را می‌بینی. هزاران راه در هر لحظه در پیش پای تو و دوستان و دشمنانت وجود دارند که همواره نادیده انگاشته می‌شوند.”

سوشیانس به فکر فرو رفت و پرسید: “اما در نهایت چه؟ مگر نه آن که در آخر خاطره‌ای یگانه را می‌طلبیم تا با آن ماجرای زندگی خویش را به خود یادآوری کنیم؟ مگر نه آن که شاعران بعدها در موردمان ترانه‌‌‌هایی خواهند سرود که روایتی یکتا و منفرد دارد؟ مگر نه آن که در آخر، عمر هریک از ما، حاصل فروکاستن این راه‌‌های گوناگون به مسیری مشخص است؟”

وای برای لحظه‌ای غمگین نمود و گفت: “و اگر چنین نباشد؟ اگر کسی نتواند روایتی یگانه از تو به دست دهد، چه می‌شود؟ اگر خاطره‌ای یکتا وجود نداشته باشد که فلان لحظه‌ی‌ گذشته‌ات را به بهمان ساعتِ آینده‌ات ببافد…”

سوشیانس گفت: “آنگاه باید مانند تو، بار محکومیت روایت‌‌های همگان را بر دوش بکشیم، و شانه‌های کمی این بار را تاب می‌آورند. چرا که هرکس روایت چند پهلویت را به شکلی که خود می‌خواهد تفسیر می‌کند و در نهایت بدنامی است که نصیبت می‌شود.”

وای پرسید: “چه کسی می‌داند؟ شاید این بدنامی ارزشمندتر از ننگ شفافیت قصه‌‌هایی باشد که از زندگی‌‌های ساده و سرراست شما را تشکیل می‌دهد.”

سوشیانس مدتی دراز به فکر فرو رفت و پرسید: “مگر می‌توان بیش از یک راه را برای رسیدن به یک مقصد در پیش گرفت؟”

وای گفت: “ تا به حال این کار را آزموده‌ای؟”

سوشیانس گفت: “نه، اما آمادگیِ آزمودنش را دارم.”

وای گفت: “به مخاطرات آن اندیشیده‌ای؟ اگر در هر راه یک خطر در کمینت باشد، وقتی چند راه را با هم بر می‌گزینی، رویارویی با چندین خطر را به جان می‌خری.”

سوشیانس گفت: “بگذار چنین باشد. می‌گویند قله‌ی‌ دایتی ناف زمین است. جایی است که خاکِ کدر به بلور شفاف خماگن می‌پیوندد و آسمان و زمین با هم پیوند می‌خورند. اگر مجالی برای این کار باشد، هم اکنون و همین جاست.”

وای خنده‌ی‌ بلند و شادمانه‌ای سر داد و گفت: “‌ای فرزند آدمیزاد، هربار که تو را می‌بینم، بیشتر از رفتارت خوشم می‌آید. اگر به راستی جسارت پذیرفتن این ابهام را داری، و اگر نمی‌ترسی از این که چند جورِ متضاد روایت شوی، دل به دریا بزن و به سوی چکاد دایتی بشتاب. از هر راهی که می‌خواهی، و از همه‌ی‌ راه‌‌هایی که می‌خواهی.”

سوشیانس با حرکت دست به وای بدرود گفت و سوار بر رخشِ سرکش، به سوی برج دایتی تاخت.

نخست: راهی که در پیش گرفته بود، مستقیما به خیمه‌‌‌های اشموغان منتهی می‌شد. آنچه که تا به حال از آن پرهیز کرده بود، ناگهان همچون انتخابی سلحشورانه جلوه ‌کرد. نمی‌دانست پس از انبوه خیمه‌‌‌های تیره چه چیز انتظارش را می‌کشد، اما گفتار وای در گوشش زنگ می‌زد که “دل به دریا بزن.” می‌دانست که در آنسوی پرده‌ی‌ تیره‌ی‌ ابرها، آسمانی آبی همچون دریایی از بلور کبود انتظارش را می‌کشد.

بر رکاب رخش، که همچون باد می‌تاخت، نیم خیز شد و شمشیرش را از نیام کشید. همان شمشیر خمیده و تیزی که اشناویز به او بخشیده بود و ساخته‌ی‌ آدمیان صنعتگری بود که برای دیوان کار می‌کردند. آدمیانی همچون او.

با چنان سرعتی به اردوگاه اشموغان نزدیک می‌شد که برای خودش هم باور نکردنی بود. تا وقتی که به آستانه‌ی‌ اردو رسید، هیچ اشموغی را ندید. گرمای نیمروزی بر سرمای بلندای تیراگ چیره شده بود و احتمالا اشموغان تن‌پرور در چادر‌‌هایشان به استراحت مشغول بودند. وقتی به آستانه‌ی‌ اردو رسید، با یک ضرب تیرک چوبی بلندی را که درفش سیاه آژیدهاک را بر فرازش برافراشته بودند، از میان به دو نیم کرد. میله‌ی‌ پرچم با صدای خشکی شکست ونقش مار سرخی که بر زمینه‌ی‌ سیاه آن کشیده بودند، با پیچ و تاب بسیار سرنگون شد. تقریبا همزمان با آن، اشموغی از فاصله‌ی‌ بین دو چادر پدیدار شد. افسار سوسماری جوان و سرحال را در دست داشت و انگار تازه از آن پیاده شده بود. لحظه‌ای پس از آن که چشمش به سوشیانس افتاد، خود را با شمشیر برنده‌ی‌ او روبرو یافت و با بدنی دو نیمه شده بر پوزه‌ی‌ سوسمار هراسیده‌اش درآویخت.

سوشیانس همچنان مستقیم پیش رفت. اشموغان کم کم با سر و صدا از خیمه‌‌هایشان خارج می‌شدند. با زبان غریب و زشت خود چیز‌‌هایی را فریاد می‌کردند و سعی می‌کردند راهش را سد کنند. اما رخش، انگار که بر ابرها بتازد، با شتابی خیره کننده از میانشان می‌گذشت. بازوی سوشیانس در کار بود و شمشیرش را از چپ و راست فرود می‌آورد و با هر حرکت اشموغی را بر خاک می‌انداخت. زوزه‌ی‌ تیر‌‌هایی که کمانداران از پشت سر رها می‌کردند در گوشش پیچیده بود و هلهله‌ی‌ هراسناک اشموغان را از ورای کوبش سم‌‌های رخش می‌شنید. همچنان که پیش می‌تاخت، سوزشی را در بازویش حس کرد. تقریبا به انتهای اردوگاه رسیده بود. پس توجهی نکرد و همچنان به تاخت پیش رفت. رخش، در حالی که ردی از خون زرد اشموغان را در پشت سرش به جای گذاشته بود، همچون آذرخشی از میان اردوی اشموغان گذر کرد و به سوی شیب نفس گیرِ دایتی پیش تاخت. سوشیانس به عقب نگریست و سوسمار سوارانی را دید که به زحمت پشت سرش می‌تاختند و خیلی زود چنان عقب ماندند که حتی دیگر دیده هم نمی‌شدند.

تازه آن وقت توجهش به بازوی خونینش جلب شد. تیری چوبی از پهلو در آن فرو رفته بود. تیر را با یک حرکت بیرون آورد و دورانداخت. به زخمش نگاه کرد. خراشی سطحی بود و مانعی برای حرکت دستش ایجاد نمی‌کرد. آستین لباسش را درید و با آن زخم را بست. آنگاه برای مدتی طولانی با همان سرعت در سینه کش برج دایتی تاخت، و وقتی اطمینان یافت که اشموغان تعقیبش نمی‌کنند، شمشیرش را در غلاف جای داد. وقتی شیب پایان یافت، و از شتاب گام‌‌های رخش کاسته شد، با منظره‌ی‌ پرعظمتی روبرو شد که نفس را در سینه‌اش محبوس کرد. و آنگاه دریافت که چرا دیوان در این هزاره‌‌‌های طولانی در دستیابی به دایتی ناکام مانده‌اند.

دوم: سوشیانس پس از جدا شدن از وای مسیر خود را آنقدر ادامه داد تا به گسلی پر شیب رسید که بین دو اردوگاهِ اشموغ فاصله انداخته بود. گسل، به تدریج به دره‌ای مرتفع با دیواره‌های خاکی فرسایش یافته‌ای منتهی می‌شد که باران‌‌های موسمی بر رخسارش شیارهایی بسیار کشیده بودند. رخش، از کناره‌ی‌ دره پیش تاخت و از لبه‌ی‌ پرتگاه بالا رفت. به این ترتیب اشموغانی که در هریک از دو اردو بودند، نمی‌توانستند در نگاه اول آنها را ببینند. رخش به تدریج شتاب گرفت و چهار نعل از شیب دره بالا رفت. راه، همچون مسیری سرراست و راحت به نظر می‌رسید که به قله منتهی می‌شد.

کمی جلوتر، سوشیانس از دوردست لکه‌ای را دید که در کناره‌ی‌ سراشیبی تپه قرار داشت. گرد و خاک زیادی در آن اطراف برخاسته بود و مانع می‌شد تا درست ماهیتش را تشخیص بدهد.

سوشیانس گردن رخش را نوازش کرد و او را به بدانسو راند. وقتی نزدیکتر رسیدند، با صحنه‌ای نامنتظره روبرو شدند.

پرتگاهی سترگ در آنجا بود که لبه‌ی‌ دره را به اردوگاهی که چند فرسنگ پایینتر قرار داشت، وصل می‌کرد. آنجا، بر کناره‌ی‌ آن پرتگاه، پیکر کوچک دو اشموغ در هم پیچیده بود. سوشیانس با تعجب به آنها نگریست. به بدن لاغر و نحیف آن یکی که بزرگتر بود، و پیکر کوچک و شکننده‌ی‌ دیگری که در آغوشش فرو رفته بود. هردو زشت و بدریخت بودند. مثل همه‌ی‌ اشموغان. صورتی پر زگیل و پوشیده از لکه‌های سبز داشتند که به پوست وزغ شباهت داشت. موهایی کلفت و چربی که به صورت لکه ‌‌هایی بر گوشه و کنار پوست چروکیده‌شان روییده بود، بر لباس‌‌های ساده‌شان ریخته بود. لحظه‌ای طول کشید تا سوشیانس دریابد که دارد به یک اشموغ مادینه و فرزندش نگاه می‌کند.

آدمیان اشموغان را فقط به هنگام جنگ و غارت یا اقامت فاتحانه شان در شهرهای دیده بودند. هیچ یک از کسانی که گذرشان به اردوگاه اشموغان می‌افتاد، آنقدر زنده نمی‌ماند که در مورد چگونگی زندگی‌شان چیزی تعریف کند. همه می‌دانستند که اشموغان در مورد زنان و کودکانشان هم بی‌رحم هستند. زنان اشموغان هرگز از قلمرو خیمه‌های اربابانشان خارج نمی‌شدند و تنها وظیفه‌شان زادن سربازانی بود که بتوانند به آژیدهاک بزرگ خدمت کنند، یا کنیزانی زشت که بعدها بتوانند چنین خدمتگزارانی را بزایند. با این که این امر را همه می‌دانستند، برای مدتی چنان طولانی اشموغان نرینه و وحشی و مبارزه‌جو دیده بودند که از یاد برده بودند این مردمان بدهیبت با عمر کوتاهشان می‌بایست زنان و کودکانی نیز داشته باشند.

سوشیانس، ابتدا دلیل این که این اشموغ مادینه و فرزندش در کناره‌ی‌ دره در آغوش هم فرو رفته‌اند را نفهمید. اما وقتی نزدیکتر شد، متوجه شد که تندبادی لگام گسیخته آن دو را به سوی لبه‌ی‌ پرتگاه هل می‌دهد. باد، گرد و خاک را در اطراف آن دو به هوا می‌پاشید و آن را مانند شلاقی بر چهره شان فرود می‌آورد. اشموغها که به ناچار چشمان وزغ مانندشان را بسته بودند، با توفانی که در تار و پود لباس‌‌هایشان پیچیده بود، به سوی لبه‌ی‌ پرتگاه کشیده می‌شدند. باد، انگار که توسط ذهنی هدایت شود، فقط در آن گوشه‌ی‌ پرتگاه می‌وزید و آن دو پیکر نحیف را هدف گرفته بود.

سوشیانس، به رخش اشاره کرد که به راه خود بروند، اما شنیدن صدای ناله‌ی‌ بچه اشموغ او را بر جای خود خشک کرد. برگشت و برای دقایقی به منظره‌ی‌ پیش رویش خیره شد. تصویر فرزند از دست رفته‌اش که شاید می‌توانست روزی در باغ‌‌های سیاوشگرد بازی کند، در ذهنش با منظره‌ی‌ پیکر بیجان همسرش ترکیب شد. اکسیری از خشم و رحم در دلش جوشید، و آنگاه تصمیم خود را گرفت. به رخش نهیب زد و به سوی لبه‌ی‌ پرتگاه تاخت. مادرِ اشموغ، که چشمش درست جایی را نمی‌دید، از جای خود برخاسته بود تا به سویی حرکت کند، اما با فشار باد به عقب پرتاب شد. زیر پایش خالی شد و می‌رفت که بر خیمه‌‌‌هایی که فرسنگها پایینتر در زیرپایش همچون نقطه‌‌هایی سیاه دیده می‌شدند، سقوط کند. اما دست سوشیانس به موقع گریبان لباسش را گرفت. سوشیانس اشموغ مادینه را، که همچنان فرزندش را در آغوش می‌فشرد، بر زین اسب انداخت و باقی کارها را به توسنش واگذار کرد. اشموغ مادینه که از ترس می‌لرزید، به شدت به او چنگ زد و ناخن‌‌های درازش درگوشت بازویش فرو رفت و آن را خراشید.

رخش ابتدا زیر فشار باد مکث کرد و نزدیک بود توسط باد به لبه‌ی‌ پرتگاه رانده شود، اما شیهه‌ای کشید و دست و پایی زد و خود را به سوی دیگری پرتاب کرد و از لبه‌ی‌ پرتگاه فاصله گرفت. زوزه‌ی‌ باد در گوش‌‌های سوشیانس چنان کر کننده بود که از شیهه‌ی‌ رخش جز انعکاسی کمرنگ را نشنید.

سوشیانس اشموغِ هراسان را که می‌لرزید را بر زمین گذاشت. اشموغ چشمان سپیدِ ابلهش را گشود و با حیرت به او نگریست. احتمالا برای نخستین بار بود که چشمش به آدم مسلحی سوار بر اسب می‌افتاد. سوشیانس لبخندی زورکی زد و گفت: “زود باشید، تا توفان دوباره شروع نشده، به اردوگاهتان برگردید…”

اما حرفش به خاطر صدایی که از پشت سرش برخاست، نیمه کاره ماند.

برگشت و خود را مردی روبرو دید که بر لبه‌ی‌ پرتگاه نشسته بود و داشت با شور و شوق دست می‌زد. صدای بر هم خوردن دستانش مانند توفانی در کوه می‌پیچید. سوشیانس با تعجب به مرد خرقه پوش مقابلش نگاه کرد و گفت: “وای ؟ تو اینجا چه کار می‌کنی؟”

وای خندان گفت: “منظره‌ی‌ رقت‌انگیزِ یاری رساندن آدمی به اشموغان را نگاه می‌کنم. در طول عمر بسیار بسیار درازی که داشته‌ام، هرگز ندیده‌ام انسانی داوطلبانه جان اشموغی را نجات دهد. خیلی‌ها برای خوش خدمتی و به طمع حمایت این موجودات ناسپاس به ایشان خدمت می‌کنند،‌ اما در شرایطی شبیه این،… من که شگفت‌زده شده‌ام.”

سوشیانس به اشموغها اشاره کرد که بروند. آن دو با گام‌‌هایی ناموزون و افتان و خیزان از سراشیبی پایین دویدند.

آنگاه به سوی وای برگشت و گفت: “پس من اولین کسی هستم که این کار را می‌کنم.”

وای از جای خود برخاست و با لحنی خشمگین گفت: “می‌دانی به چه فکر می‌کنم؟ به این که ساعتی پیش این اشموغ و فرزند پلیدش را بر این بلندی دیدم. پستی‌ها و ظلم‌‌هایی که این موجوداتِ پست بر آدمیان و اهوراها روا داشته بودند، را به یاد آوردم. آنگاه دریافتم که با دو موجود اهریمنی روبرو هستم. مادینه‌ای که این موجودات حریص و موذی را می‌زاید، و فرزندی که به زودی به سربازی برای سپاه آژیدهاک تبدیل خواهد شد. پس تصمیم گرفتم هردو را نابود کنم. آنگاه چه دیدم؟ کسی که خود را ناجی نیروهای روشنایی می‌داند، خود داغدار خانواده‌ایست که اشموغان کشته‌اند، و برای ریشه‌کن کردن اشموغان و دیوان سرگردان است، آن دو را از چنگ من نجات می‌دهد.”

سوشیانس گفت: “وای، باور نمی‌کنم که به نبرد تاریکی و روشنایی اهمیتی بدهی. اگر چنین بود روزی که نبرد نخستین در گرفت، از سپاه جم پشتیبانی می‌کردی. این کارت بیشتر در نظرم به نوعی تفریحِ ناخوشایند شبیه است.”

وای گفت: “گیریم که چنین باشد، تو چرا دخالت کردی؟ مگر نه این که دشمنانت را از میان می‌بردم؟”

سوشیانس گفت: “اگر بخواهیم کودکان و زنان را از میان برداریم، تفاوتی با اشموغان و دیوان نخواهیم داشت. چه دلیلی برای هواداری از نیروهای نور باقی می‌ماند، اگر دو سویه‌ی‌ جنگ این چنین به هم شبیه باشند؟”

وای غرید: “حق با توست. من به نبرد مسخره‌تان اهمیتی نمی‌دهم. چون دو جبهه‌ی‌ این نبرد به راستی همین قدر با هم شباهت دارند. برای من تنها آنچه که در هر لحظه می‌خواهم اهمیت دارد. در آن لحظه نابودی آن دو موجود زشت را می‌خواستم، و حالا می‌خواهم کسی که مانع تفریح کردنم شده را مجازات کنم.”

سوشیانس شمشیرش را از نیام بیرون کشید و گفت: “بسیار خوب، اگر چنین می‌خواهی پیش بیا.”

وای قهقهه‌ای بلند سر داد که به همهمه‌ی‌ تندبادی شباهت داشت. آنگاه دستانش را بالا گرفت و توفانی شدید همه جا را فرا گرفت. باد در شنل بلندش پیچید و او را به هوا بلند کرد. وای که همچون موجودی بی وزن بر باد سوار بود، به سوی سوشیانس پیش رفت. گرد وغباری که باد بر چهره‌ی‌ سوشیانس می‌کوبید، امانش را بریده بود. پس آستین لباسش را که از خراشیدگی جای چنگ اشموغ خونین بود، برید و آن را همچون چشم بندی بر صورتش پیچید. از پشت تار و پود آن می‌توانست وای را ببیند که با کنجکاوی او را نگاه می‌کرد. وای پیش آمد و در برابر شمشیر او قرار گرفت. آنگاه با صدایی که در لابلای هیاهوی باد به گوش می‌رسید گفت: “نمی خواهی بخت خودت را آزمایش کنی؟”

سوشیانس وسوسه شد که شمشیرش را به سوی آن سرِ سپید پوش به حرکت درآورد. اما چنین نکرد. تنها از پشت پارچه‌ای که بر صورتش کشیده بود گفت: “تو یک بار جان مرا نجات داده‌ای. شرط جوانمردی نمی‌دانم که آسیبی به تو بزنم. این شمشیر را برای حمله کردن به تو نکشیده‌ام، تنها می‌خواهم از خود دفاع کنم.”

وای ابروهایش را بالا انداخت، لحظه‌ای با دقت به او خیره شد و بعد ناگهان با سر و صدایی مهیب خندید. وقتی کمی آرام گرفت، گفت: “پسر جان، تو چطور می‌خواهی به من صدمه بزنی؟”

از شدت باد کاسته شده بود و به نظر می‌رسید خشم وای هم آرام گرفته باشد.

سوشیانس با یک حرکت پارچه را از روی صورتش کنار زد. وای همچنان در هوا شناور بود و متفکرانه او را نگاه می‌کرد. سوشیانس گفت: “چه شد؟ از حمله منصرف شده‌ای؟”

وای چنان که گویی با خود سخن بگوید، گفت: “هرگز رفتار شما موجودات کوتاه عمر را درک نخواهم کرد. فرقی نمی‌کند که انسان باشید یا اهورا یا دیو، همه تان به چیزهایی پیش پا افتاده سخت می‌چسبید و بعد به خاطر دلایلی نامفهوم آسان رهایش می‌کنید.”

سوشیانس که پس از آن سخنان خشمگینانه انتظار این سخنان را نداشت، گفت: “منظورت را نمی‌فهمم.”

وای گفت: “‌ای آدمیزادِ کوتاه عمر، برای من کاری نداشت که تو و اسبت را به هوا بلند کنم و از ارتفاعی مناسب به میان چادر اشموغ‌ها پرتابتان کنم. ارتفاعی که برای شکسته شدن دست و پایتان کافی، و برای مردنتان ناکافی باشد.”

سوشیانس از تصور چنین وضعی بر خود لرزید و گفت: “خوب، پس چرا چنین نکردی؟”

وای به او نگاهی ابهام‌آمیز انداخت و گفت: “نمی‌دانم، همه‌تان برای من معمایی هستنید که مشاهده‌ی‌ پیچیدگی‌‌‌هایش لذت‌بخش است. این پافشاری عجیب بر اصولی که خود وضع کرده‌اید، و بعد زیر پا گذاشتنِ آشکارشان را هیچ نمی‌فهمم. به راه خود برو، سوشیانس، فرزندِ پدری نامعلوم، شاید بار دیگری که تو را ببینم نابودت کنم.”

سوشیانس شمشیرش را غلاف کرد و با سر به پیرمردی که همچنان در آسمان شناور بود و در دریای اندیشه فرو رفته بود، کُرنش کرد و به سوی ارتفاعات بالاتر تاخت. اندکی بعد، ابهت چشم انداز پیشارویش رخش را به توقف وادار کرد. حالا می‌فهمید که چرا دیوان و اشموغان نتوانسته‌اند به چکاد دایتی دست یابند.

سوم: سوشیانس، پس از ترک کردن وای، دور زدنِ دامنه‌ی‌ کوه را ادامه داد و بالاخره به جایی رسید که مورد نظرش بود. بخش مسطحِ کوهستان، از میانه شکافته بود و دره‌ای عمیق ودندانه‌دار را از دل خود زاییده بود. در قعر این دره، رودی آتشین جریان داشت که بخار گوگردی زردرنگی از سطحش بر می‌خاست. در کناره‌هایش اثری از اشموغان دیده نمی‌شد و ظاهری چنان تهدید کننده داشت که بعید بود کسی هوسِ عبور از آنجا به سرش بزند.

سوشیانس به توسنش نهیبی زد و رخش با حرکاتی دلهره‌آور به پریدن از روی تخته سنگها و بستر ماسه‌ای کرانه‌ی‌ رود آتشین پرداخت. سوشیانس با وحشت می‌دید که اسب سپید و غول‌آسایش چطور بر صخره‌‌‌هایی سست برای لحظه‌ای تکیه می‌کند و پیش از آن که از فرازشان به کام گدازه‌های سرخِ زیر پایشان فرو غلتند، روی سنگ‌‌هایی دیگر می‌پرد. رخش، با سرعتی خیره کننده بر این مسیر ناپایدار و سست پیش تاخت و در پشت سر خود ردی از سنگ‌‌های جا به جا شده و صخره‌‌‌های غلتان در کام رود مذاب را باقی گذاشت.

همچنان که پیشتر می‌رفتند، شیب دیواره‌‌‌های دره کمتر می‌شد و کرانه‌ی‌ رودخانه‌ی‌ مذاب به کفه‌ای پهن تبدیل می‌گشت. رخش در اینجا با استواری بیشتری گام بر می‌داشت و زمینی مطمئن تر را در زیر سم خویش می‌یافت. هرچند ناچار شده بود برای دستیابی به سنگ‌‌هایی هموار، به طرز خطرناکی به لبه‌‌‌های رودخانه‌ی‌ درخشان نزدیک شود.

سوشیانس، حس می‌کرد بینی و چشمانش از بخار زهرآگینی که فضا را انباشته، آتش گرفته است. گرمای سنگ‌‌های مذابی که در بستر رود جریان داشتند، صورتش را می‌سوزاند و چشمانش از اشک پر شده بود. به همین دلیل وقتی که رخش ناگهان بر روی دوپا برخاست و او را بر زمین انداخت، یکه خورد. سوشیانس از اسبش به زیر افتاد و در چند قدمی گدازه‌‌‌های داغی که سنگها را می‌لیسید بر صخره‌‌‌های گرم فرود آمد. در همان حال شمشیر خود را از نیام کشید. همراه با شیهه‌ی‌ هیجان زده‌ی‌ رخش، صدای نفیری آشنا به گوشش خورد. وقتی بر پاهایش ایستاد، فروغ سوختنِ تیری را دید که از نزدیکی‌اش عبور کرده و در گدازه‌ها افتاده بود. با چشمانی پراشک به اطراف نگریست و اشموغانی را دید که از بالای خرسنگ‌‌های دور و اطرافِ رود سرخ به سویش پیش می‌آیند. اشموغی که به سویش تیراندازی کرده بود، دو سه تیر دیگر از کمان رها کرد، که همه پیش از رسیدن به سوشیانس با ضربات پیاپی شمشیرش به گوشه وکنار پرتاب شدند. سپس، اشموغ کمانگیر که یارانش را در حال حمله می‌دید، کمانش را به دوش انداخت و با فریادی خشمگینانه به سویش هجوم آورد.

سوشیانس در سکوت و آرامش منتظرشان ماند. اولین اشموغی که به او رسید، موجودی درشت هیکل و فربه بود که بخش‌‌هایی از پوست متورم و سبزش از زیر زره خاردار مفرغینش بیرون زده بود. سوشیانس به سادگی از برابر ضربه‌ی‌ وحشیانه‌اش کنار رفت و او را به میان رودخانه‌ی‌ مذاب هل داد. اشموغ با فریادی گوشخراش در کام مواد مذاب فرو رفت. دومین اشموغ، بلافاصله پس از او سر رسید، و پیش از آن که بتواند از قداره‌ی‌ پهنش استفاده کند، با سینه‌ی‌ دریده بر زمین افتاد. اشموغ سوم کمی دیرتر رسید، دست مسلح به گرزش را بالا برد تا آن را بر فرق سوشیانس بکوبد، اما به جای آن با حیرت به بازوی بریده‌اش که فواره‌ای از خون زرد از آن جاری بود، نگریست. سوشیانس با ضربه‌ای دیگر سر او را از بدن جدا کرد و پیکر بیجانش را بر زمین انداخت. سنگ‌‌های زیر پایش به قدری داغ بود که خونابه‌ی‌ متعفن اشموغان بر آن با سر و صدا می‌سوخت و به بخار تبدیل می‌شد.

اشموغ‌‌های دیگری که سر رسیدند، با احتیاط بیشتری دست به حمله زدند. تعدادشان چندان زیاد نبود. دو تن بودند و سایه‌ی‌ یکی دیگر هم از پشت پرده‌ی‌ بخار‌‌های گوگردی دیده می‌شد. اشموغان سوشیانس را دوره کردند و با زبان نامفهومشان که از انتهای حلق بیان می‌شد و به قرقره کردنِ مایعی در گلو شباهت داشت، چیزی به هم گفتند. آنگاه هرسه حمله کردند. متوجه شده بودند که پشت به رودخانه دارد و می‌کوشیدند به داخل گدازه‌ها پرتابش کنند.

سوشیانس از برابر ضربه‌ی‌ شمشیر یکی از آنها جا خالی داد و ضربه‌ی‌ دیگری را با شمشیر خود دفع کرد. کمندی که سومی انداخته بود به دست چپش گیر کرد، اما اشموغی که سر دیگر کمند را به مچ دستش بسته بود، موجودی کوتاه قد و سبک اندام بود. سوشیانس شمشیرش را به زمین انداخت و با دو دست کمند را گرفت و اشموغ را با حرکتی از جا کند. اشموغ که جیغ می‌زد و می‌کوشید کمند را از مچ دستش بگشاید، قوس کوتاهی را طی کرد و به میانه‌ی‌ رودخانه پرتاب شد.

سوشیانس که می‌دید لاشه‌ی‌ سوخته‌ی‌ اشموغ دارد او را هم به میان رودخانه می‌کشد، شمشیرش را به سرعت برداشت و سر دیگر کمند را برید. اما در همین هنگام با ضربه‌ی‌ لگد اشموغی به زمین افتاد و در حالی که حس می‌کرد پشتش از تماس با صخره‌های داغ می‌سوزد، از همانجا نوک شمشیرش را از فاصله‌ی‌ بین زره سینه و شکم، در قلب اشموغ فرو کرد. چهره‌ی‌ پرمو و خبیث اشموغ از درد در هم رفت و به زانو در کنارش بر زمین افتاد. اشموغ دیگر هم بدون معطلی حمله کرد، اما سوشیانس بر زمین غلتید و شمشیر او به جای سینه‌اش، بر زمین نشست. سوشیانس شمشیرش را تاب داد و یک پای اشموغ را از زانو قطع کرد. اشموغ نعره زنان بر زمین افتاد. سوشیانس با یک حرکت برخاست و شمشیرش را در سینه‌اش فرو کرد و به این ترتیب نعره‌اش را خاموش کرد. بر روی دو پا برخاست و نفس نفس زنان به اطراف نگریست، ولی دیگر اثری از اشموغها دیده نمی‌شد.

ناگهان صدای نرم و زیبایی از پشت سرش برخاست که می‌گفت: “آفرین… مدتها بود مردی به این شجاعی ندیده بودم.”

به سرعت برگشت و چشمان شگفت زده‌اش بر گوینده‌ی‌ این سخنان گره خورد.

مانند آخرین باری که در سیاوشگرد دیده بودش، زیبا بود. نور سرخ گدازه‌های رودخانه بر پیچ و تاب‌‌های مو‌‌های سیاهش منعکس می‌شد و در چشمان زرینش مانند شعله‌ای می‌درخشید. صورت زیبایش از خنده‌ای سبکسرانه می‌درخشید، و با چشمانی ستایشگر به او می‌نگریست. سوشیانس حس کرد قلبش در سینه برای لحظه‌ای از تپیدن باز ماند.

ورن زره بر تن نداشت. لباس سیاه چسبانی با طلادوزی‌‌های درخشان پوشیده بود که پستی و بلندی‌‌های اندام موزونش را آشکار می‌کرد، شنلی به همان رنگ هم بر دوش داشت. با آسودگی بر تخته سنگی که تقریبا در میانه‌ی‌ گدازه‌ها قرار داشت، ایستاده بود و بر شمشیر نازک و بلندش تکیه کرده بود.

ورن که شگفتی سوشیانس را دیده بود، با صدای مخملینش گفت: “چه شده؟ مرا به یاد نمی‌آوری؟ دو روز پیش بود که در میدان سیاوشگرد تو را دیدم. نمی‌دانم با کدام جادو در این فاصله به این بخش دور افتاده از جهان رسیده‌ای؟”

سوشیانس به خود آمد و گفت: “همان طور که تو رسیده‌ای.”

ورن خنده‌ای کرد و گفت: “آمد و شد من با تو تفاوت دارد. من تا دیروز در سیاوشگرد بودم و می‌کوشیدم حکمران سالخورده‌ای که در سوگ مرگ پسرش تنوره می‌کشید را آرام کنم. آنگاه در چشم به هم زدنی با کمک دوست خوبم وای به اینجا آمدم. او اصرار داشت که در اینجا حادثه‌ای جالب انتظارم را می‌کشد. حالا می‌بینم که به راستی چیزی جالب توجه را برایم هدیه آورده است. مدتها بود آدمیزادی به مردم من اینقدر نزدیک نشده بود.”

سوشیانس گفت: “مردمانت این موجودات متعفن و نفرت انگیز هستند؟ به نظر نمی‌رسد با ایشان شباهتی داشته باشی.”

ورن لبخندی زد و گفت: “این را به عنوان تعارفی می‌پذیرم. حالا بگو کیستی و چطور در این مدت کوتاه از سیاوشگرد تا اینجا تاخته‌ای؟ اسبی که بر آن سوار بودی را می‌بینم که بی قرار در آن گوشه پا می‌کوبد. مانند اسب اهوراهاست و به جانوران عادی نمی‌ماند. ضرب دست تو هم چشمگیر بود. بگو ببینم، نکند خودت هم از نسل اهوراها باشی.”

سوشیانس از این که ورن زیبارو او را از نژاد برگزیده‌ی‌ اهوراها محسوب کرده بود در دل خوشحال شد. اما به روی خود نیاورد و گفت: “نه، مادرم آدم بوده و مرا سوشیانس نامیده. من کشنده‌ی‌ هیتاسپ، فرزند اکومن هستم.”

ورن با حیرت او را برانداز کرد و گفت: “پس تو هستی آن کسی که اکومن چنان دیوانه‌وار جستجویت می‌کرد؟ می‌دانی اگر تو را زنده به او تحویل دهم چقدر خوشحال می‌شود؟”

سوشیانس خندید و گفت: “شاید فکر می‌کنی از اشموغان زره‌پوشت نیرومندتری؟”

ورن برای نخستین بار لبخند را از گوشه‌ی‌ لبانش سترد و گفت: “آری، بی‌تردید از ایشان تواناتر هستم، و خلاقیت بیشتری هم دارم. وقتی در دستم اسیر شوی خواهی دید که گهگاه فکرهای جالبی به سرم خطور می‌کند. قول می‌دهم قبل از آن که به دست اکومن بسپارمت تا زجرکشت کند، اوقات خوشی را سپری کنی.”

سوشیانس به خود نهیب زد تا اسیر فکر و خیالات بیهوده نشود. آنگاه گفت: “درباره ات زیاد شنیده‌ام. می‌گویند دختر جمِ بزرگ بوده‌ای و به خاطر خیانت تو بوده که آژیدهاک و ظلمتی که زاده‌ی‌ اوست، بر گیتی پیروز شده.”

ورن مغرورانه گفت: “بیشتر از آنچه که از آدمیزادی کوتاه عمر انتظار می‌رود، می‌دانی. آری. من دختر جم هستم و همچون بسیاری دیگر به آژیدهاک پیوستم. عمر جاویدان و زیبایی همیشگی پاداشی بود که سخاوتمندانه به من داد و از این رو از کردارم پشیمان نیستم. به زودی بیشتر درمورد زیبایی‌‌هایم خواهی دانست.”

سوشیانس لحن وسوسه کننده‌ی‌ ورن را نادیده گرفت و موذیانه گفت: “شاید بهتر باشد از زیبایی‌ات چیزی نگویی. زنی که سه هزار سال سن داشته باشد، باید جادوگر چیره دستی باشد که همچنان زیبا بنماید.”

ورن برای نخستین بار با چشمانی خشمگین او را نگریست و گفت: “به زودی آرزو خواهی کرد که هرگز این حرف را به من نمی‌زدی. اما در آن هنگام فکر نمی‌کنم چیزی سرنوشت دردناکت را تغییر دهد.”

سوشیانس، بدون این که اعتقادی به گفتارش داشته باشد، گفت: “گویا جادوی آژیدهاک تنها در سطح چهره و زبانت کارگر باشد. اگر به راستی آن کسی که می‌گویند باشم، سرانجام تو را هم به همراه برادرت اشناویز از میان بر خواهم داشت.”

ورن با حیرت به او نگاه کرد و گفت: “تو برادرم را دیده‌ای؟ و هنوز زنده هستی؟ “

آنگاه با کنجکاوی پرسید: “پس که اینطور، تو باید آن کسی باشی که می‌گویند برای نجات دادنِ نیرو‌‌های نور خواهد آمد.”

سوشیانس گفت: “آری. شاید همان کس باشم.”

این بار خنده‌ی‌ ورن تمسخرآمیز بود. او گفت: “نمی‌دانم به کدام حیله از چنگ برادرم گریخته‌ای، اما از دست من رهایی نخواهی یافت. افسانه‌ی‌ ناجی را تنها کودکان باور می‌کنند، پس به آن دل خوش ندار.”

سوشیانس شمشیرش را بالا برد و گفت: “وای به روزگارتان اگر روزی آن را باور کنم.”

ورن شمشیر نازکش را در دست گرفت و از روی صخره‌ای که زیر پایش بود به بخشی استوارتر پرید. آنگاه گفت: “امشب بیشتر درباره‌ی‌ این موضوع حرف خواهیم زد. پس از آن که از من شکست خوردی تا چند روز اشموغها باید برای سرگرم شدن با تو انتظار بکشند. در این مدت وقت خواهی داشت تا هرچه می‌خواهی در این مورد پرگویی کنی.”

سوشیانس با نیشخندی او را نگاه کرد که حالت حمله به خود گرفت و هنوز باور نمی‌کرد که زنی چنین ظریف بخواهد با او بجنگد. این ناباوری وقتی ورن نخستین ضرباتش را وارد کرد، از میان رفت. ضرب دستش چنان نیرومند بود که نزدیک بود شمشیر را از دست سوشیانس خارج کند. سوشیانس کمی جدی‌تر شمشیرش را در مشت فشرد و منتظر حمله‌ی‌ بعدی ورن شد.

ورن جیغی کشید و با چابکی حیرت‌انگیزی به طرفش خیز برداشت و با سرعت خیره کننده‌ای ضرباتش را از چپ و راست وارد آورد. نوک شمشیر ظریف و نازکش بازوی راست سوشیانس را خراشید، و آستین ردایش را درید. سوشیانس دستی بر زخمش کشید و دید که جز خراشی سطحی نیست. آنگاه مسیر نگاه ورن را دنبال کرد و دید که به بازوبند نقره ایش دوخته شده است. لبخندی زد و دست به حمله زد. ورن با وجود چابکی غریبش، نتوانست به موقع واکنش نشان دهد. پس از رد و بدل شدن چند ضربه، ورن با ضربه‌ی‌ لگد سوشیانس بر زمین افتاد. ضربه‌ی‌ سخت بعدی، شمشیرش را از دستش خارج کرد.

سوشیانس شمشیرش را در برابر گلوی ورن گرفت. می‌توانست با یک حرکت گردنش را قطع کند.

ورن که دستانش را بر زمین داغ گذاشته و نیم‌خیز شده بود، با شگفتی سردی تیغه‌ی‌ شمشیر او را بر گردنش لمس کرد. سوشیانس لحظه‌ای مکث کرد. منطق آهنینی در درونش فریاد می‌زد که باید از این فرصت استفاده کند و دشمنی چنین نیرومند را فورا از میان بردارد. اما از سوی دیگر می‌دید به راستی دلش نمی‌آید دستش را به خون موجودی با این زیبایی تصور ناکردنی آلوده کند.

بدون این که شمشیرش را کنار بکشد، به سویش خم شد و گفت: “آژیدهاک این قول را هم به تو داده بود، نه؟ که هیچکس به خاطر زیبایی‌ات حاضر نخواهد شد نابودت کند؟”

ورن با کمی نگرانی سرش را به علامت تصدیق تکان داد: “آری. برادرم مهردروج تصمیم گرفت با کشتن نخستین انسان نفرینی مهیب را به جان بخرد و در مقابل این موهبت را به دست آورد، و من با زیبایی‌ام چنین کردم.”

سوشیانس با لحنی سرد گفت: “و فکر می‌کنی من هم نتوانم آسیبی به تو برسانم؟”

ورن چشمان طلایی درخشانش را به چهره‌ی‌ سخت سوشیانس دوخت که مانند نمادی از بی‌رحمی در برابرش برافراشته شده بود. آنگاه با تردید گفت: “نه، تو اولین کسی هستی که فکر می‌کنم می‌توانی نابودم کنی…”

سوشیانس منتظر ماند و چون ورن سخنش را ادامه نداد، پرسید: “ادامه بده، چه می‌خواستی بگویی؟”

ورن نفسی عمیق کشید و گفت: “هیچ، می‌خواستم پیشنهادی را که در این شرایط به همه می‌کنم، به تو هم بگویم، ولی به نظرم آمد به دنبال بهانه‌ای برای کشتن من می‌گردی. پس هیچ نگفتم.”

سوشیانس خندید و شمشیرش را از روی گلوی ورن برداشت. آنگاه در برابرش ایستاد و شمشیرش را غلاف کرد. بعد گفت: “هنوز به افسانه‌ی‌ ناجی باور ندارم، اما قصد دارم تا جایی که می‌توانم با سلطه‌ی‌ دیوان و آژیدهاک مبارزه کنم. پس باید تو را از میان بردارم، اما نمی‌دانم چرا در اعماق قلبم نهیبی می‌شنوم که می‌گوید تو و برادرت هنوز بخشی از خون پاک پدرتان را در رگ‌‌هایتان دارید. برادر پنجه سنگی‌ات زمانی که می‌توانست مرا بکشد، از این کار صرف نظر کرد، و من در شرایطی مشابه برای تو این کار را می‌کنم. می‌توانی نام مرا هم به فهرست بلند بالای ابلهانی که به خاطر زیبایی‌ات از خونت گذشتند، اضافه کنی.”

سوشیانس به سوی رخش برگشت. اسب سپید با حرکتی باوقار به سویش حرکت کرد، انگار او نیز می‌خواست در برابر ورن بهترین جلوه‌اش را به نمایش گذارد. سوشیانس با جستی بر زین رخش پرید. ورن همچنان بر زمین نشسته بود و تلاشی برای برخاستن از خود نشان نمی‌داد. وقتی دید سوشیانس رکاب گرفته و می‌خواهد برود، با ناباوری گفت: “سوشیانس،… از من چیزی نمی‌خواهی؟ …به خاطر این که جانم را بخشیده ای…”

سوشیانس از فراز اسب به او نگاهی انداخت. حالا که خاطره‌ی‌ همسر محبوبش را پس از دیدارشان در کوچه‌ی‌ مهتابی از زنگارِ کینه‌ی‌ آتشینش رها کرده بود، احساس سبکی می‌کرد و زیبایی ورن را با تمام وجود حس می‌کرد. اما به یاد کاری که قصد انجامش را داشت افتاد. پس گفت: “شاید بار دیگری که با هم روبرو شدیم چیزی از تو بخواهم. در آن روز، اگر همچنان در سپاه آژیدهاک سپهسالار بودی، جانت را خواهم خواست…”

به چشمان منتظر ورن نگریست که از میان قاب مو‌‌های سیاهش همچنان به او خیره شده بود، پس حرفش را نیمه تمام گذاشت: “… و اگر در جبهه‌ی مقابل اهوراها نبودی،… خوب، شگفتی‌‌‌های زیادی ممکن است رخ دهد…”

رخش که گویا زمانِ مناسب تاخت را دریافته بود، به فشار ران‌‌های سوشیانس واکنش نشان داد و سبکبال از فراز تخته سنگها پرید و راه خود را به سوی قله‌ی‌ دایتی در پیش گرفت.

دره پس از فاصله‌ای کوتاه، به سراشیبی تندی تبدیل می‌شد که تاختن در آن برای رخش بازیچه‌ای بیش نبود. پس از آن، بار دیگر از شیب زمین کاسته شد و سوشیانس در دهانه‌ی‌ دره‌ی‌ گدازه‌ها، خود را با مانعی جدید رویارو دید که هیچ انتظارش را نداشت. مانعی که معمای دست نیافتنی بودنِ دایتی را حل می‌کرد.

در برابرش، دره‌ای عظیم دهان گشوده بود. فاصله‌ی‌ دو دهانه‌اش چنان زیاد، و عمقش چنان باورنکردنی بود که نام دره برایش غیرمنصفانه می‌نمود. لبه‌ی‌ پرتگاهی که سوشیانس و رخش در برابرش متوقف شده بودند، به دیواره‌ی‌ سنگی عمودی و صافی منتهی می‌شد که فرسنگها، تا جایی که چشم کار می‌کرد، پایین می‌رفت و ژرفایش در آن زیر در درخشش گدازه‌هایی سرخ حل می‌شد.

پیشارویش، حدود نیم فرسنگ جلوتر، لبه‌ی‌ دیگرِ پرتگاه در ارتفاعی بسیار بالاتر قرار داشت، دیواره‌ی‌ صاف آن در فاصله‌ای چنان دور توسط کرانه‌ی‌ دیگر دره بریده می‌شد که فکرِ پل زدن بر آن را بی‌معنا می‌ساخت. تندباد داغ و سوزاننده‌ای از داخل این شکافِ سهمگین بیرون می‌زد، و به سوشیانس یادآوری می‌کرد که در آستانه‌ی‌ قلب دریده‌ی‌ تیراگ قرار گرفته است. قله‌ی‌ دایتی و ادامه‌ی‌ راه، آنسوی این مغاک عمیق، در ابری تیره گم شده بود. ابری چنان کم ارتفاع که گویی می‌شد با پرشی به کناره ‌‌هایش دست کشید.

سوشیانس به دنبال راهی برای عبور از دره به اطراف نگریست. رخش چنان با سرعت از بخشِ آخر مسیرش گذشته بود که نتوانست نگاهی دقیق به اطرافش بیندازد. حالا که به دور و برش نگاه می‌کرد، می‌دید که بر بخشی غریب از کوهستان ایستاده است.

صخره‌‌‌هایی که در اطرافش قرار داشت، شکلی نامعمول داشت. ستون‌‌هایی بلند و عظیم از جنس سنگ‌‌های آذرین به چشمش خوردند که با سطوحی صاف و بدون ترک به آسمان سر بر کشیده بودند. گنبد‌‌هایی سنگی در میانه‌ی‌ این ستونها خودنمایی می‌کردند. سوشیانس، با حیرت دریافت که در گستره‌ی‌ عظیمی که در اینسوی دره قرار داشت، تمام صخره‌ها به همین ترتیب صاف و منظم هستند. هیچ اثری از گیاه یا جانور بر آنها دیده نمی‌شد، و عجیبتر آن که حتی سنگریزه‌ای هم بر زمین نبود. سطح زمین، و برجستگی‌ها و فرو رفتگی‌‌های موجود بر آن، سطحی چنان صیقلی و صاف را تشکیل می‌دادند که گویی از سنگی خاکستری تراشیده شده باشد. هیچ اثری از ترک، شکاف، شکستگی و سایر عوارضی که می‌بایست بر سنگها دیده شود، بر منظره‌ی‌ عجیبِ این سوی دره دیده نمی‌شد. ستونهای سنگی استوانه‌ای کامل، و برجستگی‌های زمین نیمکره‌هایی بی‌نقص بودند.

سوشیانس رخش را به حرکت در آورد و موازی با لبه‌ی‌ پرتگاه به پرسه زدن پرداخت. بدان امیدِ ناچیز که شاید راهی برای عبور از آن بیابد. چشم انداز اطرافش هم تغییری نکرد، همان ستون‌‌های غول‌آسای منظم، گنبد‌‌های نیمکره‌ای و چاله‌های منظم و هندسی، و زمینِ تخت و صافِ بی خرده سنگ.

همچنان که پیش می‌رفت، عوارض زمین هم دگرگون شد. بار دیگر نعل رخش بر سنگ‌‌هایی خرد و شکسته و زمینی شیاردار و ناهموار کوبیده شد و در همان هنگام بود که صدایی را از دور شنید، چنان که انگار کسی با صدای بلند و بی‌وقفه چیزی را بگوید. سوشیانس به آنسو رفت، و سرچشمه‌ی‌ این صداها را یافت.

به پیرمردی شبیه بود. خرقه‌ی‌ سیاه و غبار گرفته‌اش، بر پیکری نحیف و خمیده سوار شده بود و از لابلای چین و شکن‌‌های آن کله‌ی‌ تاس و بی‌مویی بیرون زده بود که لکه‌‌‌هایی قهوه‌ای بر آن خودنمایی می‌کردند.

رخش هم که پیرمرد را دیده بود، ایستاد. سوشیانس از پشت اسبش فرود آمد. پیرمرد به ظاهر توجهی به آنها نداشت و به چیزی که در مقابلش بود خیره شده بود. داشت با خودش می‌گفت: “کناره‌اش منحنی است، شکستگی کوچکی دارد که نمونه‌اش را در سنگ‌‌های پایین دره دیده بودم، باید به ستون هشتم از ردیف دوم مربوط باشد…”

سوشیانس کنجکاوانه پیش رفت و بالای سر هیکل خرقه‌پوش رسید. مرد تاس، روی زمین زانو زده بود و با دقت به چیزی خیره شده بود. سوشیانس هرچه جلوی رویش را کاوید، چیزی جز خرده سنگ‌‌های معمولی نیافت. پس دستش را با کمی تردید بر شانه‌ی‌ مرد نهاد و گفت: “پدر جان…”

پیرمرد، که انگار از خوابی عمیق بیدار شده باشد، بر پا جست. خمیدگی پشتش همچنان باقی بود و بدنش به راستی شکننده می‌نمود. وقتی سرش را بلند کرد و صورتش را آشکار کرد، چشمان سوشیانس به چهره‌ای آفتاب سوخته و پرچین و چروک افتاد که ریشی تُنُک و خاکستری بر چانه‌اش روییده بود و انبوهِ ابروهای آشفته‌اش بر چشمانی قهوه‌ای و مه گرفته سایه می‌انداخت.

سوشیانس گفت: “پدر جان، ببخش که مزاحم‌ات شده‌ام، به دنبال راهی می‌گردم تا به قله‌ی‌ دایتی بروم.”

پیرمرد نگاهی متعجب به او انداخت و با صدایی ضعیف و لرزان گفت: “اینجا چینوات است.”

بعد هم از او روی گرداند و باز به پیشارویش خیره شد و سخن گفتن با خود را ادامه داد: “بلی، داشتم می‌گفتم که این باید به ستون هشتم…”

سوشیانس کنجکاوتر شد و پرسید: “ببخشید که می‌پرسم، اما اینجا چه می‌کنید؟”

پیرمرد سخنش را قطع کرد و گفت: “مگر نمی‌بینی؟ به دنبال جای آن می‌گردم.”

سوشیانس پرسید: “جای چه؟”

پیرمرد بر زمین خم شد و تکه سنگی معمولی را برداشت و به سوشیانس نشان داد.

سوشیانس گفت: “منظورت را از این حرف نمی‌فهمم. جای این سنگ را می‌جویی؟”

پیرمرد گفت: “آری، کارِ من، یافتن جای سنگهاست.”

سوشیانس که با هر جمله‌ی‌ پیرمرد گیجتر می‌شد، بدان امید که پیرمرد خود را معرفی کند، گفت: “پدر جان، من سوشیانس نام دارم و به دنبال معبدی می‌گردم که اسپند در آن ساکن است. تو کیستی؟”

پیرمرد گفت: “من نََبونید هستم. بزرگترین دانشور در زمینه‌ی‌ بازسازی جهان باستان. این کوهها را من به حالت اول در آورده‌ام.”

سوشیانس گفت: “کوهها را به حالت اول در آورده‌ای؟ یعنی چه؟”

نبونید ناامیدانه سرش را تکان داد و گفت: “جوانها روز به روز نادان‌تر و گمراه‌تر می‌شوند. مگرتو نمی‌دانی که هزاران سال پیش جنگی بزرگ در جهان رخ داده و کل گیتی در اثر آن زیر و زبر شده است.”

سوشیانس که بالاخره یکی از حرف‌‌های نبونید را معنادار یافته بود، با خوشحالی گفت: “چرا، در مورد این جنگ چیز‌‌هایی می‌دانم.”

نبونید گفت: “پس لابد می‌دانی که در نبرد نخستین، کل سرزمینها در اثر زمین لرزه‌‌‌هایی سخت ویران شدند و کوهها فرو پاشیدند.”

سوشیانس گفت: “این را نمی‌دانستم. اما شنیده‌ام که مار بزرگ در آن هنگام از خواب ازلی‌اش بیدار شد و در زیر زمین به جنبش درآمد. شاید فروپاشی کوهها هم پیامد جنبش او باشد.”

نبونید گفت: “شاید چنین بوده باشد. آنچه که هست، گیتی پس از آن نبرد به ویرانه‌ای تبدیل شد و اثری از زیبایی‌‌های اولیه‌اش بر جای نماند.”

سوشیانس گفت: “آری، این را هم می‌دانم. اما نقش تو در این میان چیست؟”

نبونید گفت: “من و خاندان نامدار و محترمم، که همگی بر همین کوه می‌زیستند، تصمیم گرفتیم جهان را به وضعیتی بازگردانیم که پیش از نبرد نخست داشته است.”

سوشیانس شادمان گفت: “چقدر خوب، من نیز به نوعی در پی چنین هدفی هستم.”

نبونید هیجانزده گفت: “عالی است. پس می‌توانی اینجا بمانی و به من کمک کنی. روزگاری تعداد مسافران این کوهستان بیش از این بود و بسیاری از ایشان برای کمک به من و پسرانم در اینجا می‌ماندند. اما روز به روز از شمار ایشان کاسته شد و اشموغان بی‌خرد طعنه‌های گزنده‌تری را برای آزردن من بر زبان می‌آورند.”

سوشیانس پرسید: “تو و یارانت در اینجا می‌مانید تا چه کنید؟ اینجا از شهرهایی که آژیدهاک در آن فرمانروایی دارد بسیار دور است. علاوه بر این خطرِ اشموغانی هم که در این گوشه و کنار اقامت دارند تهدیدتان می‌کند.”

نبونید گفت: “مرا با آژیدهاک و بندگانش کاری نیست. من در پی آن هستم که کوهها را به شکلی که پیش از نبرد نخستین داشته‌اند بازسازی کنم. شاید تو ندانی، اما تمام این خرده سنگ‌‌هایی که اینجا و آنجا پراکنده می‌بینی، زمانی بخش‌‌هایی از سنگ‌‌های بزرگتر بوده‌اند. سنگ‌‌هایی که در اثر نبرد نخستین متلاشی شدند و خرده‌‌‌هایشان هم در این هزاره‌‌‌های طولانی در اثر باد و باران خردتر و خردتر شدند.”

سوشیانس که تازه معنی منظره‌ی‌ غریب صخره‌‌‌های کوه را درمی یافت، گفت: “یعنی می‌گویی تمام این صخره‌‌‌های منظم را تو از سر هم کردن این خرده سنگ‌‌های پدید آورده‌ای؟”

نبونید مغرورانه گفت: “آری، من و پدرانم در طی سه هزار سال گذشه چنین کرده‌ایم. هر سنگ را به هزاران شکل گوناگون می‌توان به هزاران سنگ دیگر چسباند. علمی که روش صحیح اتصال آنها را ممکن می‌سازد همواره در انحصار خاندان ما بوده است. به این ترتیب ما موفق شده ایم بخش مهمی از کوهستان دایتی را بازسازی کنیم.”

سوشیانس گفت: “اما هدف از انجام این کار چیست؟ رشته کوه تیراگ چنان سترگ است که تا ابد نخواهی توانست تمام آن را بازسازی کنی، و تازه پس از آن رشته کوه عظیمترِ هارابورز قرار دارد. هرگز نخواهی توانست تمام سنگ‌‌های این جهان بزرگ را به شکل اولیه‌شان روی هم قرار دهی. و تازه، حتی اگر می‌توانستی چنین کنی، این کار چه اهمیتی دارد؟”

نبونید گفت: “این راهی است که احیای نظم و زیبایی جهان دیرینه‌ی‌ ما را ممکن می‌سازد. فقط از این راه می‌توان زخمی را که گیتی از نبرد نخستین برداشته است، التیام بخشید.”

سوشیانس گفت: “در شرایطی که آژیدهاک و دیوانش بر آدمیان حکومت می‌کنند و اشموغان ستوده می‌شوند، حتی اگر تمام کوهها و جنگلها را هم به شکل سابقشان بازگردانی، اهمیتی ندارد. هر لحظه ممکن است مار بزرگ بار دیگر به جنبش در آید و گیتی باز زیر و زبر شود.”

نبونید گفت: “پس انتظار داری چه کنم؟ مانند همگان در شهر‌‌هایی پلید بنشینم و ویرانی گیتی را نظاره کنم؟”

سوشیانس گفت: “نه، اما می‌توانی برای نبرد با نیرو‌‌های ظلمت کاری انجام دهی، نه این که خود را با سنگ‌‌هایی بیجان سرگرم کنی.”

نبونید گفت: “اجداد من در زمانی که جنگ نخستین درگرفت، در آن شرکت داشتند. اما نیرو‌‌های روشنایی شکست خوردند و امیدها فرو مرد. هیچکس نمی‌تواند جهان را نجات دهد.”

سوشیانس گفت: “شاید کسی بتواند.”

نبونید با اصرار گفت: “نمی تواند. من هم داستان‌‌های زیادی درمورد ناجی شنیده‌ام، اما آنها را باور نمی‌کنم. کسی که بخواهد گیتی را نجات دهد، باید به آتکشده‌ی‌ فرنبغ در بالاترین نقطه‌ی‌ دایتی دست یابد، و این کار ناممکن است.”

سوشیانس گفت: “چرا ناممکن است؟”

نبونید به سوی دره‌ی‌ عظیمی که با فروغی سرخ در سینه‌اش می‌درخشید اشاره کرد و گفت: “مگر چینوات را ندیده ای؟ چه کسی می‌تواند از اینجا بگذرد؟”

سوشیانس به دره نگاه کرد و گفت: “پس نام آن چینوات است؟ درباره‌اش از راهنمایانم چیزی نشنیده بودم.”

نبونید شانه‌‌‌های نحیفش را بالا انداخت و گفت: “لابد نخواسته اند ناامیدت کنند. گذشتن از این دره ناممکن است. خودت می‌توانی ببینی، افسانه‌‌‌هایی که در مورد پل چینوات می‌گویند دروغ است.”

سوشیانس با کنجکاوی پرسید: “افسانه‌‌‌هایی درباره‌ی‌ پل؟ من چیزی در این باره نشنیده‌ام. بگو درباره‌ی‌ پل چه شنیده‌ای؟”

نبونید گفت: “می‌گویند پلی نامرئی دو کرانه‌ی‌ این دره را به هم متصل می‌کند. می‌گویند تنها کسی می‌تواند از آن بگذرد که اسب جمِ بزرگ را در زیر ران داشته باشد، و بتواند ادعا کند که از هر گناهی پاکیزه است.”

سوشیانس گفت: “پدر جان، اسبی که می‌بینی، به جمِ بزرگ تعلق داشته است. اما من کسی نیستم که از هر گناهی مبرا باشد. اصولا درست نمی‌دانم گناه دقیقا چیست چگونه کسی می‌تواند از آن مبرا باشد یا نباشد.”

نبونید گفت: “خوب، اوضاع تو از کسانی که به اینجا می‌آیند و خودپسندانه خویش را عاری از گناه می‌پندارند بهتر است.”

سوشیانس گفت: “پس کسان دیگری هم تا به اینجا پیش آمده اند. آنها برای عبور از چینوات چه می‌کنند؟”

نبونید گفت: “هیچ، با اسب‌‌های زیبا و مغرورشان می‌تازند و آن گونه که افسانه‌ها روایت کرده‌اند، می‌کوشند تا از روی شکاف دره بپرند. با این توهم که گناهی نکرده‌اند و شایستگی عبور از این مغاک را دارند…”

سوشیانس شتابزده پرسید: “بعد چه بر سرشان می‌آید؟”

نبونید سرش را تکان داد: “معلوم است، به درون ژرفای دره می‌غلتند و در قلب آتشین تیراگ ذوب می‌شوند.”

سوشیانس از تصور این سرنوشت بر خود لرزید. با این وجود، راه دیگری را در برابر خویش نمی‌یافت.

به پیرمرد گفت: “این دره از ابتدای پیدایش جهان در اینجا بوده است؟”

نبونید گفت: “نه، این هم از پیامد‌‌های نبرد نخستین است. گویا زمانی که نیرو‌‌های ظلمت بر جهان چیره شدند، قله‌ی‌ سرافراز دایتی کوشید تا خود را از موج پلیدی که خونیراس را فرا می‌گرفت جدا کند، و از این رو با چنین شکافی خود را از سایر بخش‌‌های کوه مجزا کرد.”

سوشیانس گفت: “پدرجان، اگر در این هزاره‌‌‌های طولانی به جای سر هم کردن سنگها و بازسازی ستونها و گنبد‌‌های سنگی پلی بر این دره می‌زدید، کاری سودمندتر را به انجام می‌رساندید.”

نبونید گفت: “تو جوان و نادان هستی و مانند دیگران آرزو‌‌هایی خام و بزرگ را در سر می‌پرورانی. دایتی برای همیشه از دسترس ما آدمیان دور افتاده است و حتی اهوراها هم به آن راه ندارند.”

سوشیانس بدون آن که چیز دیگری بگوید بر زین رخش نشست و به سوی برآمدگی لبه‌ی‌ دره پیش رفت.

وقتی که صدای نبونید را که بار دیگر با خود حرف میزد، در پشت ستون‌‌های سنگی منظم جا گذاشت، ایستاد و درمانده به دره‌ی‌ عظیم برابرش نگریست.

نبونید گفته بود گذرنده از چینوات باید عاری از گناه باشد. بار دیگر مفهوم این حرف را مرور کرد. منظور از گناه چه بود؟ کشتن اشموغان گناه بود؟ یا کوتاهی کردن در آنچه که می‌توانست برای همسر و مادرش انجام دهد؟ نبرد‌‌هایی که دیوان و اشموغان به وسیله‌ی‌ شمشیر‌‌های او با مردم سرزمین سیوا کرده بودند، و برده‌هایی که از ایشان می‌گرفتند، آیا اینها گناه او محسوب می‌شدند؟ یا زمانی که عزیزانش را در کوچه‌ی‌ مهتابی رها کرده بود، آیا این را می‌شد نوعی بی وفایی تلقی کرد؟ آیا این‌ها گناه بود؟

هرچه بیشتر فکر می‌کرد، بیشتر سردرگم می‌شد. چند بار تا آستانه‌ی‌ بریدگی دره پیش رفت و سعی کرد با حرکت دادن دستش پلی نامرئی را که شاید در برابرش باشد، لمس کند، اما انگشتان خواهشگرش هیچ چیز جز تهیایی سهمگین به دست نیاوردند. خلایی انباشته از حرارت گدازه‌‌هایی خشمگین.

به این امکان اندیشید که بازگردد و به صورت جنگاوری تنها و سرگردان که اشموغان و دیوان را شکار می‌کند، روزگار بگذراند.

می توانست تا وقتی که پیدایش کنند، تعدادی از ایشان را نابود کند. یا شاید می‌توانست به میان مردمان وحشی سرزمین‌‌‌های پیرامونی برود و آنها را برای مقابله با دیوان بسیج کند. با مردم بومی سیوا و رسومشان تا حدودی آشنا بود، هرچند می‌دانست ایشان اگر او را بشناسند، سخت دشمنش می‌دارند. هرچه باشد، برای سالها نامدارترین استاد شمشیرساز در سیاوشگرد بود و دیوان و اشموغان با شمشیر‌‌هایی که از کارگاه او بیرون می‌آمد بومیان سیوا را قلع و قمع می‌کردند. بی‌تردید ایشان او را به چشمِ متحدِ دیوها می‌نگریستند و به او اعتماد نمی‌کردند. شاید هم می‌توانست باز گردد و به پیشنهاد اشناویز برای پذیرفتن خدمت آژیدهاک گردن نهد. شاید می‌توانست به این وسیله در موقعیتی مناسب اکومن را از میان بردارد. یا حتی خود آژیدهاک را. شاید…

اما هیچ یک از این امکانها برایش جذاب نبود. می‌دانست که از آژیدهاک و دیو‌‌های هوادارش ضعیفتر است، و می‌دانست حتی اگر گروهی بزرگ از ایشان را هم از میان بردارد، اوضاع جهان تفاوت چندانی نخواهد کرد. اشموغان مانند موریانگان پرزاد و ولد بودند و دیوها چنان پرشمار بودند که نابود کردن همه‌شان در حملاتی پراکنده ناممکن بود.

از سوی دیگر، تاختن به داخل مغاک کاری نامعقول می‌نمود. نمی‌دانست کردار‌‌های گذشته‌اش گناه محسوب می‌شوند یا نه، و آنچه که بر سر سلحشوران دیگر آمده بود برایش هراسناک می‌نمود.

وقتی که خورشید به ربع سوم آسمان رسید و عصرگاه آغاز شد، همچنان در کنار رخش بر زمین نشسته بود و در اندیشه غرقه بود. سایه‌‌‌های ستون‌‌های سنگی کم کم درازتر و درازتر می‌شد و زمان از کف می‌رفت.

ناگهان بر پا خاست. راهی جز آنچه که در پیش رویش می‌دید، برایش باقی نمانده بود. حالا که به امکانِ چیرگی بر نیرو‌‌های تاریکی این قدر نزدیک شده بود، نمی‌توانست بازگردد و عمری را به سرگردانی و بیهودگی بگذراند. می‌دانست که اگر باز می‌گشت، تا آخرین روزِ عمرش به خاطر نادیده انگاشتن آنچه که آنسوی این دره‌ی‌ عظیم در انتظارش بود، افسوس می‌خورد. حتی اگر آن چیز مرگ در بطن گدازنده‌ی‌ تیراگ بود.

بر پشت رخش پرید و در گوشش سخنانی دلگرم کننده را زمزمه کرد. عرق از سر و رویش جاری بود و قلبش مانند پتکی بر قفسه‌ی‌ سینه‌اش می‌کوفت. با انگشتانی که از عزم منقبض شده بود، لگام رخش را گرفت، و یال‌‌های سپید حیوان را نوازش کرد. رخش، انگار که تصمیم او را فهمیده باشد، به حرکت در آمد. نخست، از لبه‌ی‌ دره فاصله گرفت. آنگاه چند بار بر زمین سم کوبید وشیهه‌‌‌هایی بلند را سر داد. سوشیانس، که هیجان توسنش را می‌دید، با چشمانی خون گرفته به سوی دیگرِ دره خیره شده بود و در انتظار پایان کار بود. رخش بر دو پا برخاست و شیهه‌ای کشید، و آنگاه با سرعت باد به سوی لبه‌ی‌ دره تاخت. سوشیانس، نهیبی که در درونش او را به پریدن از زین رخش و متوقف کردنش فرا می‌خواند را از سر بیرون راند، و با قامتی استوار بر پشت رخش نشست. حتی اگر این پایان کار می‌بود، نمی‌خواست بزدلانه با آن روبرو شود.

رخش، به لبه‌ی‌ دره رسید، و بی آن که تردیدی در گامهایش رخنه کند، به سوی تهیای پیشارویش خیز برداشت. سوشیانس چشمانش را بست، و هنگامی آن را گشود که ناباورانه دریافت صدای کوبش سم‌‌های اسبش همچنان ادامه دارد. رخش، چنان بر تهیای میان دو لبه‌ی‌ دره می‌تاخت که انگار در شاهراهی فراخ راه می‌سپرد. زیر پای سوشیانس، لهیب‌‌‌های سرخ اندرونِ تفتانِ تیراگ شعله می‌کشید، و در پیشارویش، سویه‌‌ی‌ دیگرِ چینوات بود که با سرعت نفس‌گیری نزدیک می‌شد. رخش، گویی غیابِ دهان گشوده پیشارویش را نمی‌دید، یا حضورِ نامنتظره‌ی شاهراهی از جنس آسمان را زیر گامهایش حس می‌کرد. چون بی هیچ مکث و شکی همچنان به پیش می‌تاخت، گویی که بر پلی از آبگینه‌ی‌ نادیدنی بتازد.

رخش پس از گام نهادن بر آنسوی پل چینوات، از حرکت باز نایستاد و با همان سرعت در دل ابر تیره‌ای که در برابرش قد علم کرده بود، پیش رفت. سُم‌‌هایش بر سنگفرش‌‌های جاده‌ی‌ کوهستانی همواری که در آنسوی دره قرار داشت، همچون طبل صدا می‌کرد و مانند شهابی پیش مي‌تاخت. جاده‌ی‌ کهنی که در آن می‌تاختند، انگار قرنها مورد استفاده قرار نگرفته بود. سبزی تند و درخشان جنگل جاده را در چنگال خویش فشرده بود و ازشکاف بین سنگفرش‌‌هایش علف‌‌هایی بلند گردن کشیده بودند.

وقتی رخش بالاخره ایستاد، سوشیانس خانه‌ی‌ زین را خالی کرد و زانوان لرزانش را بر زمین سختِ زیر پایش نشاند. او بر قله‌ی‌ دایتی ایستاده بود. نوری چنان شدید بر او می‌تابید که گشودن چشمها را دشوار می‌کرد. انگار که هزاران مشعل پرنور را همزمان بر آسمان افروخته باشند. به زحمت بر پا خاست و به مسیری که پشت سر گذاشته بود، نگاه کرد. در زیر پایش، ابر‌‌های تیره‌ای که از آغاز تولدش بر گنبد آسمان دیده بود، همچون دریایی سپید موج می‌زدند و کران تا کران بر افق گسترده شده بودند. نور خیره کننده و گرمی که از آسمان بر این ابرها می‌تابید، هزاران شکل غریب وچشم نواز را بر سطحشان پدید می‌آورد. سوشیانس باور نمی‌کرد این همان آسمانی باشد که از زیر آن‌سان تیره و گرفته می‌نمود.

آنگاه متوجه بالای سرش شد. با چشمانی نیم بسته، به آسمان نگاه کرد، و برای نخستین بار تاقِ کبود خماگن را دید. قصه‌های زیادی درباره‌ی‌ خماگن و بلورین بودنش شنیده بود. می‌دانست خورشید رنگ پریده‌ای که همچون قرصی زرد و کمخون از پشت پرده‌ی‌ ابرهای جاویدان چهره می‌نمود، بر گنبد نیلگون خماگن آویخته است، و شنیده بود که درخشش این خورشید هزاران بار از آنچه که خاک‌نشینان از ورای پرده‌ی‌ ابر می‌بینند، بیشتر است. با این وجود، هرگز چنین درخششی را در ذهن تصور نکرده بود. خورشیدِ خندان با وجود آن که رنگش به سرخی می‌زد و به افقِ باختری نزدیک بود، همچون کوره‌ای عظیم بر آسمان می‌درخشید. این خورشیدی بود که سه هزاره پیش، وقتی ابرهای تیره‌ی‌ ستم دیوان بر گیتی گسترده می‌شد، غمناک از شکست نیروهای نور، چهره‌اش را از خاکیان پنهان کرده بود.

وقتی از بهتِ دیدنِ آسمانی بی‌ابر بیرون آمد، متوجه اطرافش شد. آنجا، شباهتی با سایر قله‌‌‌هایی که دیده بود نداشت. از مخروط لخت و برهوتی که انتظار داشت در بالای آن شیب نفس‌گیر ببیند، اثری دیده نمی‌شد. در عوض، برجستگی عظیمی در برابرش قرار داشت که با شیبی ملایم به اوجی نوک تیز منتهی می‌شد. درختان کوتاه و بوته‌های بسیاری زمین را پوشانده بودند. بلندترین بخش از قله‌ی دایتی جهانی سرسبز و زیبا بود که انگار تباهی بخش‌‌های زیرینِ تیراگ در آن راه نیافته بود. از سرما و برفی که بخش‌‌های زیرین کوه را فرا گرفته بود، اثری دیده نمی شد. پروانگان و زنبوران در میان گیاهان پر گل می‌چریدند و درخشش قطره‌‌‌های ژاله بر برگ‌‌های پهن درختان چشم را نوازش می‌کرد. خورشید از فراز آسمانی بی‌ابر و کبود بر این زمردِ سبزِ گسترده بر بلندای دایتی می‌تابید. منظره چنان رنگین و چشم‌نواز بود که به رویایی شباهت داشت. گل و گیاهانی که از زمین سنگلاخ بیرون زده بودند، با نسیمی ملایم و گرم می‌لرزیدند، و وزوز خواب‌آور حشرات در میانشان جاری بود.

سوشیانس، شگفت‌زده از دیدن این چشم‌انداز، به سوی بلندای قله پیش رفت. شیب ملایم بخش پایانی کوه، به نقطه‌ای تیز و بر افراشته بر بالای صخره‌ای با شکل غریب منتهی می‌شد. نقطه‌ای که به ساختمانی عظیم شباهت داشت. رخش بدون عجله در آن راستا گام برداشت.

مدتی در میان علف‌‌های سرسبز پیش رفتند، تا این که صدای نعره‌ای بر جای خویش متوقفشان کرد. صدای نعره، به فریاد هیچ موجود آشنایی شبیه نبود. طنینی مخوفتر از فریاد جنگی دیوان داشت و چنان بلند بود که کل کوه را به لرزه در آورد. سوشیانس خرگوشی سپید را دید که ترسان از زیر بوته‌ای بیرون آمد و پا به فرار نهاد. سوشیانس شمشیرش را از نیام کشید. با احتیاط به سمت جایی که صدا را از آن شنیده بود پیش رفت. رخش هم، که گویی دلش نمی‌آمد اربابش را تنها بگذارد، پشت سرش به آرامی حرکت کرد.

جنبشی در میان شاخ و برگ درختان نظرش را جلب کرد، انگار که غوغای جدالی در ژرفای دریای سبز پیشارویش پنهان شده باشد. به آن سو شتافت و چون از میان شاخه‌ها گذشت، خود را با منظره‌ی‌ مهیبی روبرو دید. در پشت درختان، نبردی در جریان بود. یکی از طرف‌‌های مبارزه، شاهینی بزرگ بود. بال‌‌های بزرگ و طلایی رنگش به سرعت بر هم می‌خورد و غریو‌‌هایی که از او بر می‌خواست بخشی از غوغای نبردی نابرابر بود. حریفش، موجودی عظیم و وحشتناک بود. سر و بدنی همچون شیر و شاخ‌‌هایی مانند گاو داشت. دستانش به پنجه‌‌‌هایی با چنگال خون‌آلود، و پا‌‌هایش به سم‌‌هایی سیاه مسلح بودند. بال‌‌های بزرگ و سرخِ نیمه افراشته‌اش بر پشم‌‌های سیخ شده‌ی‌ پشتش سایه انداخته بود. از میانشان، دمی بند بند و سرخ، مانند دم عقرب، بر پشتش کوس بسته بود. موجودی بود از نژاد جانوران از یاد رفته‌ی‌ گذشته‌‌‌های خیلی دور، که در این گوشه‌ی‌ دور افتاده از جهان همچنان باقی مانده و بی مزاحمت شکارچیان به زاد و ولد پرداخته بود.

هیولای سهمگین، انگار که از مزاحمت شاهین جا خورده باشد، با تردید در برابرش واکنش نشان می‌داد. چهره‌ی‌ زرد و شیر مانندش ردِ خونینِ چنگال‌‌های شاهین را بر خود داشت و شره‌ای از خون از کنار پیشانی‌ بر پوزه‌اش جاری بود. سوشیانس قدمی دیگر پیش رفت و متوجه شد دعوا بر سر چیست. هیولا بر سر آشیانی بزرگ ایستاده بود که از خرده چوب و برگ خشکیده درست شده بود و لاشه‌ی‌ دو جوجه شاهین در آن دیده می‌شد. تازه سوشیانس دریافت که خونی که از پوزه‌ی‌ هیولا روان است، فقط به زخم روی پیشانیش مربوط نمی‌شود. معلوم بود که به تازگی چند جوجه‌ی‌ دیگر را طعمه‌ی‌ خود ساخته است.

شاهین با خشم به سویش خیز بر می‌داشت و تلاش می‌کرد او را از لانه‌اش دور کند، اما موجود مهیب که اندازه‌اش بسیار بزرگتر از حریف بود، همچنان برای تصاحب شکار خویش پافشاری می‌کرد.

منظره‌ی‌ مادری که از آشیان تاراج شده‌اش دفاع می‌کرد، و شباهت دورِ‌ هیولا به دیوهای خونخوار، باعث شد تا خونش به جوش آید، و ناگهان تصمیم گرفت به شاهین کمک کند. پس از میان شاخه‌ها گذشت و وقتی به نزدیکی دو حریف رسید، گام‌‌هایش را بر زمین محکم کرد و فریادی بلند سر داد. هیولا سر شاخدارش را به سوی او برگرداند و در چشمان وحشی‌اش برق درندگی درخشید. شاهین، از حریف جدا شد و به آسمان پرید. انگار که دخالت این غریبه را چندان خوش نداشته باشد.

سوشیانس در وضعیتی جنگی ایستاد و شمشیرش را به سوی هیولا گرفت. هیولا ابتدا مانند گاوی که برای شاخ زدن به دشمن آماده شود، بر زمین خمید. آنگاه با بال‌‌های گشوده به هوا پرید و به سوی سوشیانس هجوم آورد و با یک ضربه‌ی‌ شاخ، او را به هوا پرتاب کرد. سوشیانس موفق شد ضربه‌ای بر سر حریف وارد کند، اما این ضربه تنها زخمی سطحی ایجاد کرد. شدت حمله‌ی‌ هیولا چنان بود که سوشیانس را به میان بوته‌ها پرتاب کرد و شمشیر را از دستش خارج ساخت. سوشیانس به زحمت برخاست، و خود را با پوزه‌ی‌ غرنده‌ی‌ هیولا و دندان‌‌های درازش روبرو دید. هیولا برای دریدنش خیز برداشت، اما پیش از آن که از جای خود تکان بخورد، با مزاحم تازه‌ای روبرو شد. رخش که همچون باد می‌تاخت، از میان بوته‌ها خارج شد و به سوی هیولا شتافت . او در برابرش روی دو پا برخاست و با سم‌‌هایش ضربه‌‌هایی بر سر و صورت هیولا وارد کرد. موجود مخوف، نعره‌ای هولناک برکشید و دمِ زهرآگینش را به سوی رخش تاب داد. اما شاهین که تا این هنگام در معرکه نبود، از آسمان فرود آمد و دم او را در چنگال خود فشرد.

در این گیر و دار سوشیانس شمشیرش را از زمین برداشته بود و برای وارد آوردن ضربه‌ای کاری پیش می‌آمد. او به میانه‌ی‌ میدان پرید و بین رخش و هیولا ایستاد. بعد با دستی مصمم شاخ جانور را گرفت و سرش را به عقب خم کرد. هیولا غرید و کوشید دست او را به دندان بگزد، اما موفق نشد. پس روی دو پا بلند شد و چنگال‌‌هایش را بر سینه‌ی‌ حریف نهاد. سوشیانس از فرصت استفاده کرد و شمشیرش را تا دسته در قلب جانور فرو کرد.

غرش هیولا چنان مهیب بود که برای لحظه‌ای همه را گیج کرد. رخش رم کرد و شاهین با حرکت دیوانه‌وار دم موجود به گوشه‌ای پرتاب شد. سوشیانس شاخ او را رها کرد و بار دیگر شمشیرش را از کف داد. شمشیر که تا نیمه در بدن هیولا فرو رفته بود، هنگامی که موجود تکان می‌خورد تا خود را رها کند، بر زمین کشیده شد.

هیولا جنبشی دیگر کرد، تا آخرین ضربه‌اش را وارد کند. اما جویباری از خون که از زیر بدنش جاری بود، نشان می‌داد که عمرش به پایان رسیده است. کمی روی سم‌‌های براقش تلو تلو خورد، و با بال‌‌هایی گشوده، به پهلو بر زمین افتاد.

سوشیانس به سویش پیش رفت و شمشیرش را با حرکتی ناگهانی از بدنش بیرون کشید. آنگاه آن را با پوست پشمالوی حیوان تمیز کرد و در غلاف جایش داد. شاهین، سوگوارانه بر آشیان ویرانه‌اش بال گسترده بود و به لاشه‌ی‌ دو جوجه‌اش منقار می‌زد.

سوشیانس بر زین رخش جست و شاهین را با غمش تنها گذاشت. رخش، به سوی قله تاخت، و هنوز چند قدمی دور نشده بود که صدای غریو شاهین از آسمان برخاست. سوشیانس به بالای سرش نگریست و شاهین را دید که در آسمان دنبالش می‌کند. رخش ایستاد و شاهین شیرجه‌ای زد و بال زنان بر شانه‌اش فرود آمد. سوشیانس انگشتش را در برابر منقار پرنده گرفت. شاهین به نرمی به آن نوک زد و صدایی از گلوی خود بیرون داد. سوشیانس لبخندی زد و گفت: “خوب، پس نیروهای اهریمنی خانواده‌ی‌ تو را هم نابود کردند؟ گویا می‌خواهی با من همسفر شوی. هرچند پرنده‌ای بیش نیستی، اما شاید شجاعتت برایمان کارساز شود.”

رخش، که گویی انتخاب شاهین را دریافته بود، بار دیگر به حرکت در آمد و این بار با سرعتی بیشتر به سوی برجستگی نوک قله پیش تاخت. صخره‌های این بلندترین بخش از دایتی با وجود عظمت و شکوهشان، شکلی غیرعادی و ناآشنا داشتند. گاه به گنبدهایی منظم و نیمکره مانند آراسته بودند و گاه دندانه‌‌‌هایی با همان نظم و ترتیب را شامل می‌شدند که به ترتیب قد چیده شده بودند. این شکل سنگ‌‌های ناشکسته‌ای بود که کوه‌‌های پیش از نبرد نخستین را می‌آراستند. سوشیانس با دیدن هماهنگی و نظمِ‌ چشم‌نوازِشان دریافت که تلاشهای نبونید و نیاکانش در سوی دیگرِ چینوات، تنها رونوشتی ناقص و کژدیسه از نظمِ پیش از نبرد نخستین را بازسازی کرده بود.

وقتی که به پای بلندترین صخره‌ی‌ کوه رسیدند، کوره راهی سنگلاخ در برابرشان دهان گشود که شیب ملایم تپه‌ را به نوک صخره‌ی‌ دندانه‌دار و عظیمِ پیشارویشان متصل می‌کرد. رخش به کوره راه وارد شد و به آرامی در آن پیش رفت.

اوج دایتی، صخره‌ای هموار و مخروطی شکل بود. یک برج عظیم سنگی، تمام سطح بالایی آن را در اختیار گرفته بود. برج هیچ روزنه و شکافی نداشت، و دیواره‌ی بلندش با پلکانی مارپیچی شیارخورده بود. پلکان، به کاخی عظیم و خیال‌گونه بر فرازِ برج منتهی می‌شد که با سقفی شیبدار و نوک تیز، بر صدها ستون سنگی تکیه می‌کرد. سوشیانس در آستانه‌ی‌ برج سنگی از رخش پیاده شد و شروع کرد به بالا رفته از پله‌ها. ساعتی در این مسیر پیش رفت، و درست هنگامی که حس کرد عضلات پایش به درد آمده و خسته شده‌اند، ناگهان پلکان پایان یافت.

کفه‌ای تخت و وسیع در برابرش گسترده شده بود که بی‌شمار ستون عظیم و سپید از آن روییده بود و سقف سنگی کنده‌کاری شده و قوسداری را بر دوش خود نگه می‌داشت. هریک از ستونها، تا چشم کار می‌کرد در آسمان بالا می‌رفت و در آن بالاها، به سردیسِ هُمایی عظیم آراسته می‌شد. هنگامی که از پایین به آنها می‌نگریست، چنین می‌نمود که هزاران منقارِ برگشته و هزاران چشمِ درشتِ پرندگانی غول آسا از فراز سقف او را زیر نظر گرفته باشند.

اثری از دیوار یا پلکان دیده نمی‌شد و گویی این تالار عجیب تنها بخشِ کاخی بود که از زیر چنان حجیم می‌نمود. زمین از سنگفرش‌‌های بزرگ سپید و سرخی پوشیده شده بود، که رگه‌‌‌هایی سیاه و خاکستری در دلشان ریشه دوانده بود. سوشیانس به آرامی بر سنگفرشها گام نهاد و در تاریکی میان ستونها پیش رفت. شاهین بر شانه‌اش کز کرده بود و با چشمانی براق اطراف را می‌پایید. در آن دور دستها، از میان ردیف‌‌های منظم ستون‌‌های سپید، می‌توانست آسمان آبی را ببیند که دست‌نیافتنی و رویاگونه به نظر می‌رسید. آنگاه در میانه‌ی‌ تالار، نوری جلب نظر کرد.

به آن سو پیش رفت. در مرکزی‌ترین نقطه‌ی‌ تالار، ستونها در دایره‌ای بزرگ جای خود را به آتشدانی بزرگ از جنسِ سنگ سرخ داده بودند. بر فراز این آتشکده، گنبدی بزرگ و کبود برساخته بودند که بر چهارتاقیِ عظیمی تکیه کرده بود. شعله‌ی‌ عظیم و شرابی رنگی در میانه‌‌ی آتشدان می‌رقصید و همچون موجی زلال به گوشه و کنار مجمر چهارگوش پیرامونش سینه می‌کوفت. سایه‌ی‌ باریک و بلند قامتی در کنار آتشدان بر پا ایستاده بود.

سوشیانس پیشاروی سایه ایستاد و با صدای بلند گفت: “من سوشیانس هستم، از سیاوشگرد می‌آیم و کسی به نام اسپند را می‌جویم که سرور چکاد دایتی است.”

سایه، به حرکت در آمد و به آتشدان نزدیک شد. پیکری لاغر و موزون داشت که در ردایی آبی رنگ پیچیده شده بود. وقتی به آتش نزدیک شد، سایه‌ها از پیکرش عقب نشستند و سوشیانس توانست در بطن سایه‌ای که زیر باشلق بلندش لانه کرده بود، برق چشمانی درشت را ببیند.

پیکر، به آرامی دستش را به سوی سرش پیش برد و با حرکتی باشلقش را از سر برداشت. موجی از گیسوهای سرخ و درخشان بر ردای آبی ریخت و سوشیانس خود را با یکی از زیباترین زنانی که تا آن هنگام دیده بود روبرو دید.

زن، با صدای آرامی که در تمام تالار پیچید گفت: “‌ای کسی که چشم امید اهورایان به تو دوخته شده، اینجا آتشکده‌ی‌ فرنبغ است و من اسپند هستم، نگهبان آتش مقدس. آتشی که تمام آتش‌‌های دیگرِ گیتی از آن سرچشمه گرفته‌اند و در نخستین روز‌‌های عمر گیتی، به دست مهر از آسمانها به زمین آورده شد تا کانون تمدن‌‌های زمینی باشد.”

سوشیانس با نگاهی دقیقتر به شعله‌ی‌ ارغوانی و سیال نگاه کرد، و از این که اسپند مانند دیگران نام مهر را با ناسزا یاد نکرده بود، تعجب کرد. اما خسته تر از آن بود که بخواهد در این باره پرس و جو کند، پس دربرابرش سر خم کرد و گفت: “بانوی من، شاید بدانید برای چه به اینجا آمده‌ام؟”

اسپند گفت: “کسی که خطر رویارویی با ورن افسونگر و اشموغانِ خونخوارش را به جان بخرد، هدفی بزرگ را آماج کرده است. بگو بدانم، چگونه از میان حلقه‌ی‌ اشموغان و افسون ورن گذشتی؟ چگونه است که از چینواتِ مرگبار گذر کرده‌ای؟ شاید چنان که افسانه‌‌‌های کهن گفته اند، پَس آن چین‌وَد پوهل نو نِزاگ اَباز بود؟”

سوشیانس گفت: “‌ای بانوی کوهستانها، زبان اهورایان را نمی‌دانم و در افسانه‌‌‌های کهن اشاره‌ای به آنچه بر سرم رفت، نیافته‌ام. چینوات را با ترس و هراس بسیار پشت سر گذاشتم، و در مورد بقیه‌ی‌ ماجرایم چیز زیادی نمی‌دانم. وای بود که راه را بر من بست؟ یا ورن؟ جان اشموغان را گرفتم یا از مرگ نجاتشان دادم؟ نمی‌دانم. همه چیز مانند رویایی مبهم است، یا مثل قصه‌ای که چند جور روایت شده باشد.”

اسپند گفت: “نمی‌دانم کدام خاطره را با چنین سردرگمی مرور می‌کنی. اما می‌دانم پهلوانی که تا اینجا پیش آمده باشد، باید توسنی همچون رخش را زیر زین و اندرزهای خردمندانی همچون سروش و گیومرد را در گوش داشته باشد.”

سوشیانس لبخندی زد و گفت: “آری، در این مورد ابهامی وجود ندارد، اندرزهایی بسیار گرفته‌ام، از مادرم، از سروش، و از وای جهان دیده.”

اسپند با شنیدن نام وای اخم کرد و گفت: “از آن خیانتکار این گونه با احترام یاد نکن. اگر او لگام هوا و هوس خود را نگه می‌داشت، امروز ما این چنین درمانده و پریشان نبودیم.”

سوشیانس گفت: “اما بانوی من، شکست نیروهای نور در نبرد نخستین تنها تقصیر او نبوده است.”

اسپند به شعله‌های آتش خیره شد و گفت: “آری. بسیاری را می‌توان بابت این ننگ سرزنش کرد. از مهردروجِ طمعکار که گیومرد را کشت گرفته تا فرزندان خیانتکار جم.”

سوشیانس پرسید: “به راستی چگونه است که هرجا می‌روم با خیانت به جم روبرو می‌شوم؟ چرا اهوراهایی ارجمند مانند مهر و آدمیانی نژاده همچون اشناویز و ورن به سپاه نور پشت کردند و به جبهه‌ی‌ ظلمت پیوستند؟ مگر از نفرینی که جهان را تباه می‌کرد غافل بودند؟”

اسپند مدتی سکوت کرد. شعله‌های ارغوانی آتش در چشمان درشت و آبی رنگش می‌درخشید. پس از مکثی طولانی گفت: “این اشتباهی است که همگان می‌کنند، خود را از جهانی که پیرامونشان را فرا گرفته مجزا فرض می‌کنند و باورشان می‌شود که زوال گیتی به ایشان نشت نخواهد کرد.”

سوشیانس با کمی تردید گفت: “هیچ یک از ایشان از کردارهایشان پشیمان نبودند. گاه شک می‌کنم که آیا به راستی این زوال دامن ایشان را هم خواهد گرفت یا نه؟”

اسپند با قاطعیت گفت: “خواهد گرفت. هم اکنون نیز دامنشان را گرفته است. مهرِ سلحشور که زمانی از شنیدن نامش لرزه بر اندام دیوان می‌افتاد، حالا قرنهاست که در محفل‌‌هایشان ریشخند می‌شود. اشناویز دلاور که چنان زیبا بربط می‌نواخت، حالا فقط می‌تواند با مشت‌‌های سنگی‌اش گلوی بیگناهان را بفشارد، و ورنِ زیبارو که روزگاری مانند ابر‌‌های سپید پاک بود، چنان خاطر‌ خود را از لذت‌‌های بیهوده و ستم‌‌های بی‌شمار آکنده است که شبها اگر مست نباشد خوابش نمی‌برد. تباهی پیش از همه در کسانی که آن را به خدمت می‌گیرند، لانه می‌کند.”

سوشیانس گفت: “بیا امیدوار باشیم که این تباهی با کاستی گرفتن نیرو‌‌هایشان همراه باشد.”

اسپند خندید و گفت: “مگر تباهی را جز با کاسته شدن از قدرت می‌توان تعریف کرد؟”

بعد، با کنجکاوی به شاهینی که بر دوش سوشیانس نشسته بود نگاه کرد و گفت: “می‌بینم که پرنده‌ای از نوادگان سیمرغ ارجمند را بر دوش داری. پرنده‌ای از نسل دست پروردگان اهورایان باستانی که گویا در امنیت دایتی از غارت زمانه مصون مانده‌اند. نشنیده بودم این جانوران گریزپا با آدمیان چنین دوست شوند، گویا ماجراهایی بیش از آنچه که انتظار داشتم را پشت سر گذاشته باشی. به هر حال، می‌دانم که برای بردن زرهی تقدیس شده آمده‌ای، که از زمان نبرد نخستین در اینجا نگهداری می‌شود. در سه هزاره‌ی‌ گذشته، تو نخستین کسی هستی که تا قله‌ی‌ دایتی پیش آمده‌ای، همه‌ی‌ دیگرانی که خود را ناجی می‌دانستند، پیش از آن که قدم به معبد مقدس آتش بگذارند، به دست بندگان آژیدهاک از میان می‌رفته‌اند. دو ناجی بزرگ پیشین، که امیدهای بسیاری را برانگیخته بودند، کوشیدند تا بدون این که خطر گذشتن از چینوات را به جان بخرند، با آژیدهاک دست و پنجه نرم کنند. اما هر دو شکست خوردند. اسفندیارِ رویین تن که به پیکر پولادین خویش غره بود، به تیر ناگهیس دچار شد و رستمِ دلاور که سرکش ترینِ پهلوانان بود با خیانت نزدیکانش از میان رفت. کامیابی تو را به فال نیک می‌گیرم. شاید بهتر باشد بیش از این انتظار نکشی. با من بیا.”

اسپند این را گفت و در میان ستون‌‌های تالار به حرکت در آمد. سوشیانس پا به پایش پیش رفت و به زودی آنقدر از آتشدان دور شدند که هیچ چیز جز سایه ‌‌هایی تیره و پرهیب ستون‌‌هایی بی‌شمار در اطرافشا ن باقی نماند. اسپند رفت و رفت، تا به چیز درخشانی رسید. آنگاه به زبان آهنگین اهوراها چیزی گفت و در چشم به هم زدنی نواری آتشین بر ستونها لغزید و مشعل‌‌هایی را که بر آن کار گذاشته بودند روشن کرد.

در برابرشان، سکویی بود که یک دست لباس سپید را بر آن نهاده بودند، و در کنارش زرهی کامل را بر ستونی بلند کار گذاشته شده بود. زرهی چنان کامل که به تندیس جنگاوری تنومند شبیه بود.

چکمه‌‌‌های بلندی از چرم سرخ که صفحه‌‌هایی مفرغی بر آن کار گذاشته بودند، ساق‌بندی ظریف و پای‌پوشی زرین، زرهی پولکدار و بسیار زیبا با روکشی از طلا که انعکاس سرخِ نور مشعلها بر حکاکی‌‌های ظریفش جلوه می‌فروخت، شنل بلند ارغوانی رنگی که با سنجاقی اژدهانشان بر دوش زره محکم شده بود، مغفری با حاشیه‌ی‌ دندانه‌دار و نوک تیز، دستکشی از همان چرم سرخ، و کلاهخودی شاخدار و زرین که با نقش و نگار چهره‌ی‌ اژدهایی تزیین شده بود و تنها شکافی برای چشم در نقاب براقش دیده می‌شد.

سوشیانس با نگاهی ستایش‌گر به زره نگریست و گفت: “این زیباترین زرهی است که تا به حال دیده‌ام.”

اسپند گفت: “آری، این را اهورایان در کارگاه‌های پنهان خویش ساخته‌اند. کارگاه‌‌‌هایی که پس از قتل عام هم‌نژادان‌مان متروک و ویرانه شدند و امروز حتی من نیز از مکانشان آگاه نیستم. اهورایان به محض آن که از حیله‌ی‌ بوشاسپ و سلاح خطرناکی که در اختیار داشت آگاهی یافتند، این زره را ساختند. قرار بود این زره را جمِ بزرگ در واپسین روزِ نبرد بر تن کند. اما پیش از آن به تیربوشاسپِ زردرو از زین سرنگون شد و امید همگان بر باد رفت.”

سوشیانس انگشتان مشتاقش را بر پولک‌‌های زرین زره کشید و گفت: “شاید هنوز امیدی باقی باشد.”

اسپند هم همدلانه گفت: “آری، شاید.”

آن شب را سوشیانس در همان تالارِ پرستون گذراند. اسپند، در نزدیکی محلی که زره را نهاده بودند، بستری ساده را بر سنگ‌‌های گرمِ معبد گسترد و مقدار زیادی میوه و عسل برایش آورد. آنگاه او را در تالار آتشکده‌ی‌ فرنبغ تنها گذاشت. ماجرا‌‌های آن روز سوشیانس را فرسوده کرده بود، پس غذایی خورد و بلافاصله به خوابی عمیق و پررویا فرو رفت.

بامداد فردا، سوشیانس با سر زدن نخستین نشانه‌‌‌های روشنایی در لکه‌ای از آسمان که از میان ستون‌‌های بیشمار پیدا بود، ازخواب برخاست. سرحال و نیرومند بود و حس می‌کرد این یک شب خفتن در معبد فرنبغ تمام نیروی از دست رفته را به بدنش بازگردانده است. خراش بازویش به نشانه‌ای کمرنگ تبدیل شده بود.

با اشتیاق در خنکی صبحگاهی دم زد و حس کرد موجی از شادابی از گنبد کبود خماگن، که چنین نزدیک می‌نمود، در کالبدش جریان می‌یابد.

برخاست و به سوی زره پیش رفت. ردای کثیف و پاره‌اش را از تن بیرون آورد و پیراهن وشلوار سپید را برداشت و پوشید. بر سینه‌ی‌ پیراهنش نقش ارغوانی اژدهایی بالدار به چشم می‌خورد و با وجود نازکی، بدن سوشیانس را به خوبی گرم می‌کرد. لباس را بر تن خویش مرتب کرد، و بعد به سوی زره دست برد. چکمه‌های بلند را ابتدا به پا کرد، و ساق بندها و زره‌های پا را به دنبال آن برداشت. آنگاه زره زرین را بر تن کرد، مغفر و دستکشها را بر دست محکم کرد، و شنل بلند را بر دوش انداخت و آن را با سنجاق اژدهانشان بر دوش خود محکم کرد. زره چنان بر تنش چفت شد که انگار آهنگرانِ باستانی آن را از روی اندازه‌های بدنش ساخته بودند. زره، با وجود ظاهر پرهیبت و سختی که داشت، به شکل غریبی سبک بود، آنقدر که اگر چشمانش را می‌بست می‌توانست باور کند که تنها همان پیراهن و شلوار پارچه‌ای را بر تن دارد. کمربند مسلح به غلاف شمشیری را بر کمر حمایل کرد و کلاهخود را با دقت بر داشت و بر سر گذاشت. نقاب آن را پایین زد و چشمانش طوری در میان شکاف‌‌های آن قرار گرفت که می‌توانست با راحتی همه چیز را ببیند، انگار نه انگار که کلاهخودی زرین و سنگین را بر سر گذاشته است.

وقتی زره را کاملا در بر کرد، کمی راه رفت و بالا و پایین پرید و بار دیگر از سبکی زرهش شگفت‌زده شد. سپس برگشت و اسپند را دید که لبخندزنان در کناری ایستاده و او را می‌نگرد.

در برابرش کرنش کرد و گفت: “‌ای نگهبان آتش، به نظرت چگونه می‌رسم؟ آیا شایسته‌ی‌ نبرد با آژیدهاک هستم؟”

اسپند خندید و گفت: “آری. اما این زره را برای نابودی آژیدهاک به تنهایی نساخته‌اند. آهنگرانی که بر این زره پتک می‌کوفتند، ریشه‌کنیِ هرآنچه پلید است را از صاحبِ آن خواستار بودند. اکنون هزاران سال از روزی که آن آهنگرانِ چیره دست به دست دیوان خونخوار کشته شدند، می‌گذرد. اما شایسته است آنچه را که از ساختنِ این زره آماج کرده بودند پاس بداریم.”

سوشیانس گفت: “چنین باد. نیرویی در این زره نهفته است که درآویختن با تمام گماشتگان ظلمت را برای صاحبش ممکن می‌سازد.”

اسپند پیش آمد و با نگاهی خرده گیر او را نگریست و گفت: “اما این زره چیزی کم دارد.”

سوشیانس گفت: “آری، شاید لازم شود سپری را به آن بیفزایم.”

اسپند گفت: “نه، سلحشوری که زره جم را بر تن داشته باشد، نیازی به سپر ندارد. بخشی از زره سینه‌ات کم است که در آتشکده‌ای دیگر نگهداری می‌شود.”

سوشیانس به پولک‌‌های پهن و نوک تیزِ زره سینه‌اش دست کشید و گفت: “اما چنین می‌نماید که این زره کامل باشد.”

اسپند بر سخن خویش پافشاری کرد: “نه، چنین نیست. آیینه‌ای هست که باید بر این زره کار گذاشته شود. آن را صنعتگرانِ چیره‌دستِ جزیره‌ی‌ وُروکَش ساخته‌اند. اگر قدرت‌‌های اهریمنی بر آن سرزمین زیبا چیره نشده باشند، در همانجا آن را خواهی یافت.”

سوشیانس گفت: “نخستین بار است که می‌شنوم آیینه‌ای را بر زره می‌دوزند.”

اسپند گفت: “این آیینه کاربردی دارد که بعدها بدان پی خواهی برد.”

سوشیانس گفت: “اما چگونه می‌توانم به جزیره‌ی‌ وُروکَش بروم؟ تنها چیزی که درباره‌اش شنیده‌ام آن است که در بخش‌‌های جنوبی جهان قرار دارد.”

اسپند گفت: “آری، وروکش جزیره‌ایست در خلیج سَدویس، در آنجا که دریای فراخکرت به سوی سرزمین ویدرفش پیشروی می‌کند. پادشاه آن، شهریور نام دارد. اهورایی نیرومند و خردمند که یکی از سرداران شش گانه‌ی‌ جم بود و چون به تیرِ بوشاسپ گرفتار آمد، مانند آناهید زیبارو به خوابی همیشگی فرو رفت. رعایایش او را به قلمرو پادشاهی‌اش باز گرداندند و تا جایی که می‌دانم هنوز در آنجا خفته و مردمش در انتظارند تا با شنیدن غریو نریوسنگ برخیزد.”

سوشیانس گفت: “سه هزار سال از آن روزی که بوشاسپ او را از پا انداخت می‌گذرد. فکر نمی‌کنی در این مدت آژیدهاک آن جزیره را تسخیر کرده باشد؟”

اسپند گفت: “گمان نمی‌کنم. وروکش، و ایرانویج تنها پایگاه‌های اهوراها در خارج از خونیراس بودند. در آن هنگام که آژیدهاک پیروز شد و اشموغان و دیوان به خونیراس راه یافتند، همه‌ی‌ آدمیان و اهورایان به سرزمین‌‌های پیرامونی گریختند، و این دو قلمرو به صورت دژ تسخیرناپذیر تنها بازماندگانِ نیروهای نور در آمد. این دو سرزمین و قله‌ی‌ دایتی تنها بخش‌‌هایی از زمین هستند که هنوز در برابر قدرت بندگان تاریکی مقاومت می‌کنند.”

سوشیانس گفت: “اما من ایرانویج را در شرایطی ترک کردم که مردان جنگ دیده‌ی‌ اندکی در شهر باقی مانده بودند و خیشمای خونین درفش و اشناویزِ پنجه سنگی از دو سو آن را محاصره کرده بودند. دایتی را نیز اشموغان بیشماری احاطه کرده‌اند. بعید نیست وروکش را هم به همین شکل مورد حمله قرار داده باشند و شاید آن جزیره زودتر از باقی جاها سقوط کرده باشد.”

اسپند گفت: “موجودی بسیار نیرومند حامی وروکش است. خَروی کهنسال در کرانه‌های خلیج سدویس ایستاده و پیروان آژیدهاک را یارای آن نیست تا نابودش کنند. اگر بخت با ما یار باشد، آن بخش از جهان هنوز به چنگ نیروهای ظلمت نیفتاده است.”

سوشیانس گفت: “اما اگر چنین باشد، من باید به سوی جنوب پیش بروم و این مرا از مقصد اصلی‌ام باز می‌دارد. می‌خواهم برای یافتن پدرم به گنگ دژ بروم.”

اسپند گفت: “بهتر است دیرتر به آنجا برسی، تا هرگز نرسی. بدون آن آیینه زرهت کامل نخواهد بود و در برابر تیر بوشاسپ و سلاح‌‌های دیوها از پای در خواهی آمد.”

سوشیانس پرسید: “چگونه می‌توانم به وروکش برسم؟ آیا ساده‌تر نیست که از تیراگ پایین بروم و مستقیم به سوی جنوب بتازم؟”

اسپند گفت: “نمی‌توانی چنین کنی.آدمیان مجاز نیستند به خاک خونیراس وارد شوند. تو تنهامی توانی از روی تیراگ که بر فراز خونیراس افراشته شده است بگذری. برای رسیدن به جنوب، باید مسیر تیراگ را ادامه بدهی و آن را تا جایی دنبال کنی که از خاک خونیراس خارج شود. آنجا سرزمین ویدرفش است.

سوشیانس گفت: “اما ادامه‌ی‌ تیراگ به سوی جنوب غربی پیش می‌رود و مرا از گنگ دژ دور می‌کند.”

اسپند گفت: “آری، در واقع زمانی که تیراگ را پشت سر گذاری و به سرزمین ویدرفش وارد شوی، خود را در نزدیکی قلمرو زادگاهت سیاوشگرد خواهی یافت. تیراگ در آنجا که مرز‌‌های سیوا و خونیراس و ویدرفش به هم برخورد می‌کنند پایان می‌یابد.”

سوشیانس ناامیدانه نالید: “اما به این شکل باید یکبار راهی را که رفته ام باز گردم. این طوری هرگز به گنگ دژ نخواهم رسید.”

اسپند با لحنی دلداری دهنده گفت: “چرا، هارابورز همچنان گرداگرد خونیراس را فرا گرفته است. وقتی که از میان مردمان بدوی و وحشی ویدرفش گذشتی و به وروکش رسیدی، خردمندانی را ملاقات خواهی کرد که به تو می‌گویند چگونه راهت را ادامه دهی. من همین قدر می‌توانم بگویم که بازگشتنت از روی تیراگ و تاختنت به سوی گنگ دژ نتیجه‌ای جز نابودی نخواهد داشت. تو هنوز برای برخورد با قدرتی که در گنگ دژ کمین کرده است آمادگی نداری.”

سوشیانس گفت: “بسیار خوب، اگر قرار است قطر خونیراس را طی کنم و بار دیگر به سر جای اولم باز گردم، بگذار چنین باشد. کسی از آینده خبردار نیست. شاید در مرزهای ویدرفش با اکومن دیو برخورد کنم و بتوانم انتقام دیرینه‌ام را از او بستانم.”

اسپند گفت: “امیدوارم روزی که نبرد نخستین آغاز می‌شود، آنقدر خردمند شده باشی که دیگر به انتقام نیندیشی. اما اگر دلخوشی‌ات این است، چنین باشد.”

سوشیانس گفت: “‌ای نگهبان آتشکده‌ی‌ فرنبغ، هرچند پاسخ‌ات را می‌دانم، اما نمی‌توانم این پرسش را ناگفته بگذارم. آیا می‌خواهی تا ابد بر این کوه زیبا بنشینی و مراقب آتشی باستانی باشی؟ نمی‌خواهی همراه من به جنوب بیایی و در نبرد واپسین شرکت کنی؟”

اسپند گفت: “بی‌تردید پاسخ اهورایان دیگر را به این پرسش شنیده‌ای و پاسخ من نیز شبیه به همان است. من بدبین نیستم و گمان ندارم که داستان ناجی افسانه‌ای دروغین باشد، اما فکر می‌کنم کسی که خود را ناجی می‌نامد، باید شایستگی خویش را برای لقبش اثبات کند. اگر چنین کنی، من و همه‌ی‌ نیروهای بازمانده از جهان نور نزدت خواهیم آمد و در رکابت خواهیم جنگید.”

سوشیانس گفت: “و چگونه این شایستگی اثبات می‌شود؟ عبور از چینوات و ورود به شهر مردگان برای این کار کافی نیست؟”

اسپند گفت: “نه، آنگاه می‌توانیم از نیرومندی تو و شایستگی‌ات برای راهبری نیروهای نور اطمینان یابیم که آسیب‌‌های کهن را درمان کرده باشی. جم بزرگ خفته است، و تا بیدار نشود کسی حاضر نخواهد شد نبرد جدیدی را آغاز کند. نریوسنگ هم به تندیسی سنگی تبدیل شده و بسیاری از اهورایانِ که به تیر بوشاسپ گرفتار آمده و در گوشه و کنار مانده و از یادها رفته‌اند، تنها با خروش او بر خواهند خواست. گذشته از اینها، هیچکس راهِ کشتن آژیدهاک را نمی‌داند. من خودم بارها در میدان نبرد بر سر و سینه‌اش تیر زدم و هیچ یک بر او اثری نکرد. تنها مهردروجِ خائن است که راز کشتن او را می‌داند و او هم قرنهاست در حال فرار است و حتی اگر به دست کسی هم گرفتار شود، این راز را آشکار نخواهد کرد. می‌بینی که برای آغاز نبرد نخستین شرط‌‌های بسیاری باید برآورده شود.‌”

سوشیانس گفت: “اما این شرطها ناممکن می‌نمایند. من چگونه می‌توانم همه‌ی‌ این کارها را انجام دهم؟‌”

اسپند گفت: “تنها اگر چنین کنی می‌توانی نام ناجی را بر خود بگذاری. تو تا به حال هرچه کرده‌ای، برای خویشتن بوده است. زرهی و اسبی به دست آورده‌ای که می‌توانی به دلخواه خویش از آن استفاده کنی. می‌توانی به سوی جنوب یا خاور بتازی و نبرد نیروهای نیک و بد را نادیده بگیری. تنها زمانی به تو اعتماد خواهیم کرد که دامنه‌ی‌ نبردت به جایگاه‌های ما نیز کشیده شود. دانستن راز مرگ آژیدهاک، برخاستنِ جم، یا خروش نریوسنگ چیزهایی هستند که می‌توانند شکست خوردگان بدبین را قانع کنند.”

سوشیانس، سری تکان داد و هیچ نگفت. آنگاه برای شاهین که شب را بر سرستونی خفته بود، سوتی کشید. شاهین بال گشود، از بالای تالار پایین آمد و با کمی تردید بر روی سنجاق اژدهانشان شانه‌اش نشست و پنجه‌های تیزش را در شنل ارغوانی فرو کرد.

سوشیانس در برابر اسپند کرنشی کرد و گفت: “به زودی یکدیگر را در میدان نبرد واپسین خواهیم دید.”

اسپند دست خود را بر سینه نهاد و گفت: “چنین باد.”

 

 

ادامه مطلب: چهارمین گاهان: اَیاسَریم

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب