چهارشنبه , آبان 6 1405

چهارمین گاهان: اَیاسَریم

چهارمین گاهان: اَیاسَریم

سوشیانس، با شتابی دوچندان به سوی جنوب غربی اسب تاخت. مانند تندبادی باشکوه از میان درختان و زیبایی‌‌های پیرامون آتشکده‌ی‌ فرنبغ گذشت و بی‌مهابا به میان ابرهایی جهید که ارتفاع‌‌های پایین‌تر از پل چینوات را پوشانده بودند. رخش، به سادگی در میان ابر و مه پیش رفت و وقتی از پرده‌ی‌ ابرهای تیره خارج شد، بر مغاک چینوات به حرکت در آمد. همچون گذشته، اما با گام‌‌هایی مطمئن‌تر بر تهیای دره تاخت و شیبِ بخش‌‌های زیرین دره را در چشم به هم زدنی پیمود. شنل سوشیانس مانند خیزابه‌ای از گدازه‌های درخشان تیراگ بر فراز چینوات کشیده می‌شد.”

پس از عبور از دره، بار دیگر به جهان آشنا و دل‌مرده‌ای که قرنها زیر فشار ابرهای تیره زیسته بود، بازگشتند. سوشیانس هنگام عبور از کنار سنگ‌‌های صاف و ترمیم شده، به اطراف نگریست تا شاید نبونید پیر را ببیند و مژده‌ی‌ گذشتنش از چینوات را به او بدهد، اما اثری از او نیافت. به هر صورت، امید چندانی هم نداشت که پیرمرد پس از عمری جفت و جور کردن سنگها، چشمی برای توجه به چیز‌‌های زنده داشته باشد.

پس از مدت کوتاهی چادر‌‌های اشموغان از دوردستها پدیدار شد و رخش مستقیم به میانشان تاخت. شاهین که از این سواری جادویی به شوق آمده بود، بر شانه‌اش قوز کرده بود و با چشمان درشت و تیزش به منظره‌ی‌ دگرگون شونده‌ی‌ پیشارویش می‌نگریست.

رخش با همان شتاب به میان چادر‌‌های اشموغان زد. این بار اشموغان آمادگی بیشتری برای رویارویی با او داشتند. تیر‌‌های بسیاری به سویش شلیک شد و همه بر زره محکمش همچون دانه‌های تگرگی شکننده، کمانه کرد. سوشیانس حتی به خود زحمت نداد تا شمشیرش را از نیام بکشد. چون گذشته از این تیراندازان، بقیه همچون گله‌ای هراسیده از برابر سم‌‌های اسبش می‌گریختند. برخی، وقتی نگاهشان به او می‌افتاد با زبان ناهنجار خویش فریاد می‌زدند: “یما… یما..”.

معلوم بود که او را با جم بزرگ اشتباه گرفته اند و گمان می‌کنند پادشاه روشنایی است که از خواب گران خویش برخاسته است.

همچنان که پیش می‌تاخت، در میانه‌ی‌ اردوگاه اشموغان چشمش به پیکری ظریف و کشیده افتاد که در میانه‌ی‌ این هنگامه، آرام ایستاده بود و نگاهش می‌کرد. فرصتی برای ایستادن و دقیقتر نگاه کردن نبود، اما شکی نداشت که وقتی از میان اردوگاهِ آشفته عبور کرد و در مهِ زردِ زیرپایش گم شد، چشمان مشتاق ورن بدرقه‌ی‌ راهش بود.

راهی که از تیراگ به سوی جنوب می‌رفت، با شاخه‌ی‌ شمالی آن متفاوت بود. در اینجا دریای برف و آتشی که در شمال تا پهنه‌ای فراخ گسترده شده بود، خیلی زود جای خود را به لاشه سنگ‌‌هایی سیاه و مه گرفته می‌داد. صخره‌ها با زوایای تند و بریدگی‌های نوک تیزشان، به نهنگی شکنجه دیده و در هم شکسته شباهت داشتند که مدتها پیش زیر بار وزن خویش خُرد شده باشد. سوشیانس لحظه‌ای در ذهن مجسم کرد که اگر گذرِ نبونید به این اطراف بیفتد، چه واکنشی نشان خواهد داد.

مسیر سراشیبی تیراگ، آنها را به زنجیره‌ای از قله‌های بلند رساند که نوکشان در ابرهای تیره‌ی‌ آسمان فرو رفته و دامنه‌‌‌هایشان با غارها و حفره‌‌‌هایی بیشمار سوراخ سوراخ شده بود. این غارها مسکن نژادی از اشموغان کوچک اندام و برهنه بود که رام کردن سوسماران را نمی‌دانستند و گویی از سخن گفتن نیز عاجز بودند. تنها با تبر‌‌های سنگی بزرگشان با پای پیاده به دنبال مرکب مغرورش می‌دویدند و با نعره‌‌‌هایی بلند یکدیگر را صدا می‌زدند. مردمی چنان مفلوک و بدوی بودند که سوشیانس وقت خود را برای جنگیدن و نابود کردنشان تلف نکرد و بی‌وقفه به پیشروی به سوی جنوب ادامه داد.

رخش، که با سرعت بادها و شتاب شهابسنگ‌‌‌های آتشین پیش می‌تاخت، شاخه‌ی‌ جنوبی تیراگ را در یک نیمه از روز طی کرد. به طوری که در ظهر همان روز، به جنوبی‌ترین نقطه‌ی‌ تیراگ رسیدند، همان جا که تیراگ و هارابورز به هم می‌پیوستند و دژی سنگی را پدید می‌آوردند.

در برابرش، رشته‌ی‌ عظیم و خاکستری هارابورز قرار داشت که مانند دیواره‌‌‌های برجی عظیم، سرزمین‌‌های میانی را از بخش‌‌های پیرامونی جدا می‌کرد. تیراگ در برخورد با این رشته کوه خمیده، راه خود را ادامه می‌داد و همچنان به سوی جنوب غربی پیش می‌رفت، تا مرز بین ویدرفش و سیوا را نشانه گذاری کند. سوشیانس به سوی شمال چرخید و از دور دستها لکه‌‌‌های سبزی را تشخیص داد که به جنگل‌‌های پیرامون سیاوشگرد مربوط می‌شد. در آن دورترها می‌توانست شبحی از دشت فراخِ اطراف سیاوشگرد و دیوار زرینِ مقابل آن را هم ببیند. خاطره‌ی‌ عمری زندگی آسوده و آرامش در این شهر به رویایی گم شده می‌مانست.

در سمت چپ‌اش، سرزمین ویدرفش قرار داشت. جهانی از دشت‌‌های گسترده‌ی‌ تخت و کویر‌‌های تکه پاره که تلماسه‌‌‌های عظیمش از دوردستها آشکار بود. مردمی وحشی و خشن در این منطقه می‌زیستند. آدمیانی که با زندگی در میان دشت‌‌های بیکران و خشکی کویرها و خشونت زمین خو کرده بودند. چند بار بازرگانانی از این سرزمین را دیده بود که به سیاوشگرد آمده بودند تا به معماران و صنعتگرانِ زادگاهش صمغ و قیر بفروشند. مردمی فربه و پشمالو بودند با مو‌‌های بلند سیاه و چهره‌‌هایی تیره و خشن، که بر شترانی سیاه می‌نشستند و ردا‌‌هایی تیره رنگ بر تن می‌کردند. شنیده بود که برخی از قبایلشان با اشموغان متحد شده‌اند و از نخستین مردمی بودند که در روزگاران از یاد رفته به اطاعت از آژیدهاک گردن نهادند. سوشیانس ترجیح می‌داد از ورود به سرزمین‌شان پرهیز کند، هرچند می‌دانست اگر بخواهد به خلیج سدویس برسد، باید به قلمرو ویدرفش نفوذ کند. از همانجا می‌توانست درخشش سطح آیینه‌گونِ دریای فراخکرت را ببیند. دریایی زهرآگین و خاکستری که گرداگرد کل خاکها چنبره زده و هفت سرزمین را در آغوش مسموم خود می‌فشرد. کمی جلوتر، در بخشی پست و صاف از سرزمین ویدرفش، آب فراخکرت با تازشی پیروزمندانه در خشکی پیشروی کرده و خلیج سدویس را پدید آورده بود.

سوشیانس برای دقایقی بر این سه راهی کوهستانی توقف کرد. میوه‌‌‌هایی را که اسپند در خورجین رخش نهاده بود، خورد و آخرین قطره‌‌‌های آبی را که از دایتی برداشته بود، نوشید. آبی که همچون چشمه‌ی‌ زلال ایرانویج، شیرین و گوارا بود و اثری نیروبخش داشت. وقتی سیر و سیراب شد، برخاست و زین رخش را بر پشتش محکم کرد و سوار بر آن از تیراگ عبور کرد و به شاخه‌ای از هارابورز وارد شد که به سوی شرق، و خلیج سدویس می‌رفت. می‌خواست تا حد امکان کوهستان را ترک نکند و تنها در نزدیکی خلیج به دشت‌‌های خشک زیر پایش وارد شود. در برابرش، خلیج سدویس از دور مانند سپری آبی رنگ بر سینه‌ی‌ تلماسه‌‌‌های زرد اطراف می‌درخشید. در میانه‌ی‌ آن لکه‌‌هایی مه گرفته دیده می‌شد که می‌توانست جزایری کوچک باشد.

بنا به گفته‌ی‌ اسپند، وروکش یکی از این جزایر بود.

سوشیانس از هارابورز سرازیر شد و خیلی زود به دشت‌‌های برهوت و تفتیده‌ی‌ ویدرفش وارد شد. رخش، که گویی از گام زدن در این سرزمین چندان خوشحال نبود، به سرعت می‌تاخت و مستقیم به سوی خلیج پیش می‌رفت. از این زاویه دیگر نمی‌شد خلیج را دید و تنها چشم اندازی که مقابلشان بود، تلماسه‌‌‌های زرد و بزرگی بود که مانند سنگواره‌ی‌ موج‌‌هایی از دریایی توفانی، از کران تا کران گسترده شده بود.

رخش، با وجود آن که سم‌‌هایش تا مچ در شن روان فرو می‌رفت، از سرعت خود نکاست و همچنان در راستایی که دیگر اطمینان زیادی به درستی‌اش نبود، پیش می‌تاخت. شاهین، انگار که از یکنواختی محیط و بیم گم شدن نگران شده باشد، از شانه‌ی‌ سوشیانس برخاست و در آسمانها گم شد.

رخش، برای ساعاتی طولانی در میان دشت پیش تاخت. یکنواختی مسیر و گرمای هوا، عرصه را بر سوشیانس تنگ کرده بود. هوای درون کلاهخودش گرم و دم کرده بود و پیراهن سپیدش از عرق خیس شده بود.

کویر هموار و تلماسه‌‌‌های زردش همانطور که ناگهانی از کوهپایه‌‌‌های هارابورز آغاز شده بودند، به طور ناگهانی هم پایان یافتند.

ماسه‌‌‌های بلورینِ کویر، جای خود را به خاکی خشن و قهوه‌ای رنگ دادند که از شدت گرمای هوا تفتیده بود و خاک‌‌های رسِ سرخی که گهگاه بر چهره‌اش نشسته بود، با ترک‌‌هایی به هم پیوسته توری ظریفی را بر زمین می‌گسترد. رخش با همان سرعت به پیشروی خود ادامه داد. پیشارویشان، سیاهی شهری دیده می‌شد و در فراسوی آن می‌توانستند خط ساحلی گسترده‌ای را ببینند که نزدیک شدن به خلیج سدویس را نوید می‌داد.

سوشیانس، با نزدیک شدن به شهر، دریافت که در مورد عظمت ساختمان‌‌هایش اشتباه می‌کرده است. یکنواختی و همواری زمین چنان بود که کوچکترین عارضه‌ای از دور همچون برجستگی بزرگی جلوه می‌کرد. حالا که نزدیکتر می‌شدند، می‌توانست ببیند که شهر از خانه‌‌هایی خشتی و تو سری خورده ساخته شده است. خانه‌‌هایی با بام‌‌های تخت و کوتاه که گنبدها و هرم‌‌هایی یکپارچه و فاقد تزیین، مانند حجم‌‌هایی آیینی از گوشه و کنارش بیرون زده بودند. نخل‌‌هایی که گهگاه در حیاط خانه‌ها روییده بود، تنها چیز چشم‌نوازی بود که در این زمینه دیده می‌شد. ساختمان‌‌های شهر بهتر از آن بود که ساخته‌ی‌ دست اشموغان باشد، و چنان عظیم نبود که بتوان به دیوها نسبتشان داد. بر سر در همه‌ی‌ خانه‌ها پارچه‌‌هایی سیاه را مانند بیرق‌‌های عزا برافراشته بودند. مشهور بود که مردم ویدرفش مردگان خویش را می‌پرستند و برایشان مقبره‌‌هایی بزرگ و عظیم می‌سازند. این حرف گویا راست بود، چرا که خانه‌‌‌های پیشارویش به یادبود‌‌هایی برای مردگان شباهت داشت.

سوشیانس یال رخش را نوازش کرد و او آهنگ گام‌‌هایش را کندتر کرد. نزدیک شدن سواری سراپا زرهپوش به این شهر می‌توانست ترسناک جلوه کند، و نمی‌خواست بی دلیل دشمنی مردم بومی را برانگیزد.

با این وجود، وقتی به شهر رسید، دریافت که او را از دور دیده و به قدر کافی از او ترسیده‌اند. هیچکس در کوچه‌‌‌های خاکی و تنگ شهر دیده نمی‌شد، و در چوبی و لقِ خانه‌ها محکم بسته شده بود. از میان سایه‌‌‌های خفته در پنجره‌ها چهره‌ای سرک نمی‌کشید و اثری از ساکنان شهر به چشم نمی‌خورد. باد خفیفی که در خیابان اصلی شهر می‌وزید، خس و خاشاک را به بازی گرفته بود و صدای کشیده شدن آنها بر زمین تنها چیزی بود که به گوش می‌رسید.

سوشیانس مدتی در میان خانه‌ها گردش کرد. بسیاری از خانه‌ها ویران شده بود و نخل‌‌های زیادی خشکیده بودند. معلوم بود که شهر روزگار خوشبختی خود را سپری کرده و درانتظار ویرانی و مرگی محتوم بر کرانه‌ی‌ مسموم فراخکرت خفته است. با وجود وسعت زیادش، تراکم خانه‌ها و بزرگی‌شان چنان بود که به نظر نمی‌رسید حتی در روزهای گذشته هم جمعیت زیادی دراینجا زندگی کرده باشند. گنبدها و هرم‌ها چنان افق شهر را در خود می‌فشردند که معلوم نبود شهر به زندگان تعلق دارد یا گورستانی بزرگ است که تنها زندگانِ ساکن آن به تیمار مقبره‌ها مشغول‌اند.

سوشیانس به سوی خط ساحلی پیش رفت و اسکله‌ای چوبی و بلم‌‌هایی کوچک را در آنجا یافت. هیچ دریانوردی در گوشه و کنار دیده نمی‌شد و شهر مانند منطقه‌ای خالی از سکنه بود. بلم‌ها برای این که رخش بر آن سوار شود بسیار کوچک بودند و نمی‌خواست اسبش را در این سوی خلیج باقی بگذارد. نمی‌دانست مساحت وروکش چقدر است، و هیچ مایل نبود مسافتی طولانی را در این گرما با پای پیاده طی کند. لگام اسبش را گرداند و بار دیگر به میان شهر بازگشت، به دنبال جنبنده‌ای همه جا را گشت و کسی را نیافت، پس به بخشی از شهر که به ساحل نزدیک بود بازگشت و تصمیم گرفت بخت خود را به شکلی دیگر آزمایش کند. رو به خانه‌های خالی و فرسوده کرد و فریاد زد: “آهاااای…”

آوایش از میان کلاهخود شاخدار با چنان طنینی در شهر جاری شد که خودش هم یکه خورد. چنین می‌نمود که انگار نفس در سینه‌ی‌ شهرِ خالی حبس شده باشد.

بار دیگر بانگ برداشت: “من سوشیانس هستم، از سیاوشگرد می‌آیم و می‌خواهم به جزیره‌ی‌ وروکش بروم. آسیبی به شما نخواهم رساند، اگر کسی من و اسبم را به آن جزیره برساند…”

صدایش شهر را به لرزه انداخت، اما هیچ جنبشی در خانه‌ها آشکار نشد. تنها باد روکش حصیری پنجره‌ای را کمی تکان داد. تصمیم گرفت کمی خشن تر برخورد کند، پس گفت:‌ “ای مردمِ شهری که نامش را نمی‌دانم. من برای آسیب رساندن به آدمیان به اینجا نیامده‌ام. اما اگر کسی برای یاری دادنم نیاید، به درون خانه‌هایتان خواهم تاخت و کسی را خواهم یافت که مرا به جزیره‌ی‌ وروکش ببرد…”

باز کمی مکث کرد و چون خبری نشد، تصمیم گرفت به سوی نزدیکترین خانه برود و واردش شود. اما هنوز حرکتی نکرده بود که سایه‌ی‌ کسی را دید که از میان کوچه‌ای به او نزدیک می‌شد.

جوانکی بود لاغر و سیاه چرده، که ردایی بلند و خاکستری بر تن داشت و سرش را در پارچه‌ای به همان رنگ پیچیده بود. چشمان قهوه‌ای و ابروان پرپشتش از میان دستارش معلوم بود. مسلح نبود.

جوانک نزدیک شد و با لحنی لرزان گفت: “آن جزیره نفرین شده است و کسی به آن سو نمی‌رود.”

با لهجه‌ی‌ خشن و کشدار مردم ویدرفش حرف می‌زد. لهجه‌ای که شباهتی دور با شیوه‌ی‌ سخن گفتن اشموغان داشت.

سوشیانس گفت: “نمی‌خواهم به جزیره وارد شوی، فقط مرا به آنجا برسان و خودت بازگرد. اگر راه را درست آمده باشم، وسیله‌ای برای بازگشتن در آنجا خواهم یافت.”

جوانک گفت: “بردن نام این جزیره هم در شهر ما به کیفرهایی سخت می‌انجامد. بخت با شما یار بوده که گَندَروای بزرگ به دنبال یاغی گریزپایی از شهر خارج شده، وگرنه تا به حال مرده بودید.”

سوشیانس خندید و گفت: “شاید وقتی برگشتم با او دست و پنجه نرم کنم. حالا شتاب دارم و باید هرچه زودتر به آنجا بروم. می‌توانی مرا به آنجا ببری؟”

جوانک گفت: “رسیدن به آنجا ممکن نیست. تا به حال آژیدهاک بزرگ ناوگان‌‌های بسیاری را به آن سو گسیل کرده است، اما هیولایی در میانه‌ی‌ دریا نشسته است و تمام مهاجمان را از میان می‌برد. می‌گویند خَرو نام دارد و نگهبان جزیره است.”

سوشیانس گفت: “پس راه را درست آمده‌ام. خرو به من آسیبی نخواهد رساند. نترس و مرا به آنجا ببر.”

جوانک با اندوه گفت: “پدربزرگم، که ریش سفید شهر است، به من امر کرده تا شما را به آنجا ببرم. هرچند می‌دانم که هردوی ما در میانه‌ی‌ سدویس، آنگاه که وزش بادِ گوش‌‌های خرو را لمس کنیم، خواهیم مرد. با این وجود، پدربزرگم می‌گوید مردن یک نفر بهتر از همگان است. مادرم هم می‌گفت حضورتان در اینجا بدیمن است. تا به حال دیوی با زره زرین در این شهر گام نزده بود.”

سوشیانس تازه متوجه شد که مردم شهر او را با دیوی خونخوار اشتباه گرفته اند. بی تردید قانون منعِ سوار شدنِ آدمیان بر اسب در قلمرو ویدرفش هم وجود داشت و کلاهخود مهیب و شاخدارش هم کمک می‌کرد تا به این تصور پر و بال دهند. با خنده‌ای کلاهخودش را از سر برداشت و آن را بر زین اسبش نهاد. بادی ملایم و داغ که از سینه‌ی‌ تفتیده‌ی‌ کویر بر می‌خاست، موهای خیس از عرقش را نوازش کرد.

به جوانک، که با چشمانی شگفت‌زده نگاهش می‌کرد، گفت: “پسر جان، من دیو نیستم. انسانی هستم که به دنبال چیزهایی ارزشمند می‌گردم…”

در این لحظه، صدایی از آسمان برخاست و شاهین، بال زنان از آسمان فرود آمد و بر شانه‌ی‌ سوشیانس نشست. بی قرار می‌نمود. سوشیانس به او نگریست و دید که با سر به جانب باختر اشاره می‌کند و غریوهایی بلند سر می‌دهد. او چیزی دیده بود. شاید همین گندروایی که نامش را از جوانک شنیده بود به شهر باز می‌گشت.

سوشیانس گفت: “بیش از چند روز به آغاز سال نوباقی نمانده است و من ماموریتی دارم که باید تا پیش از نوروز انجام شود. وقتم تنگ است، مرا به وروکش می‌بری یا نه؟”

جوانک که انگار از دیدن انسانی در این هیبت بیش از دیوها ترسیده بود، نگاهی هراسان به شاهین انداخت. گویا تا به حال چنین جانوری ندیده بود. آن وقت با سرش اشاره کرد و با زبانی بند آمده پیشاپیش او دوید و به سوی اسکله راهنمایی‌اش کرد. بعد در کنار اسکله‌ای ایستاد و از کنار آن طناب قایقی به نسبت بزرگ را گشود. سوشیانس پیاده شد و شاخ کلاهخودش را به بند زین رخش بست. آنگاه به قایق قدم نهاد و رخش را نیز همراه خود برد. قایق کمی لنگر برداشت اما تعادلش را حفظ کرد. جوانک پشت پاروها نشست و با شتابی که از ترس سرچشمه می‌گرفت به پارو زدن پرداخت.

سوشیانس به آب‌‌های خلیج سدویس نگاه کرد. گویی از آب‌‌هایی که در برابر سیاوشگرد موج می‌زد پاکیزه تر بود. خاکستری سطحش کمرنگ بود و رنگی آبی در اعماقش لانه کرده بود.

سوشیانس که می‌دید جوانک از ترس در حال لرزیدن است، سعی کرد سر حرف را با او باز کند و کمی آرامش کند. پس گفت: “چند سال داری پسر جان؟”

پسرک گفت: “این نوروز پانزده ساله خواهم شد.”

بعد، گویی لحن مهربان سوشیانس تشویقش کرده باشد، اضافه کرد: “من جوانترین نوه‌ی‌ پسری از قبیله‌ی‌ سوخوم هستم.”

آنگاه نامی خشن را بر زبان راند که تکرار کردنش دشوار بود. به گفته ‌‌هایش افزود: “این نام من است.”

سوشیانس آهی کشید وگفت: “روزگاری است که نام آدمیان از معنا و افتخار خالی شده است. یا شاید ایراد از من است که هرچه می‌گذرد نام‌‌های مردمان برایم بیش از پیش یکنواخت و تکراری می‌شود.”

آنگاه اندیشید که مبادا پسرک از حرف‌‌هایش ناراحت شود، پس سر حرف را عوض کرد و پرسید: “درباره‌ی‌ این گندروا برایم بگو. او کیست؟”

جوانک با صدایی لرزان گفت: “او حاکم این شهر است. مردم می‌گویند نزد آژیدهاک بزرگ ارج و قربی دارد و مدتها پیش در رکاب او در جنگی بزرگ شرکت داشته است.”

سوشیانس با شنیدن این جمله مطمئن شد که با دیوی سر و کار دارد. گذشته از ورن و اشناویز، تنها دیوها و اهوراها بودند که از زمان نبرد نخستین تا به حال زنده مانده بودند. پرسید: “چه نوع موجودی است این گندروا؟”

جوانک گفت: “او را گندروای زرین پاشنه می‌نامند، چون سم‌‌هایی بزرگ و طلایی دارد. در دریا نیز مانند خشکی آسوده است و گاه برای تفریح زیر دریا کمین می‌کند تا ماهیگیران شهر را طعمه‌ي خود کند.”

خواست پرسش دیگری مطرح کند، اما دید پسرک رنگش از وحشت سفید شده و به پیشارویش اشاره می‌کند.

برگشت و خَرو را دید.

نخستین چیزی که نظرش را جلب کرد، آفتاب تند و زلالی بود که در بخشی از دریا بر آب می‌تابید. سینه‌ی‌ پرده‌ی‌ ابر تیره‌ای که گنبد خماگن را جاودانه می‌پوشاند، زخمی عمیق برداشته بود و پاره‌ای از آسمان آبی از میان این شکاف پهناور معلوم بود. نور زرد خورشید از این شکاف به زیر می‌ریخت و بر آب‌‌های فراخکرت می‌رقصید. در زیر درخشش این نور گرم و بر فراز درخشش زرین آب، پیکر کوه مانند خرو در نور و باد غوطه می‌خورد. غریب‌ترین موجودی بود که دیده بود. حتی از هیولای قله‌ی‌ دایتی هم عجیبتر بود. شاید اگر از دور به او بر می‌خورد، نمی‌فهمید که موجودی زنده است. بسیار بزرگ بود. به اندازه‌ی‌ کوهی بزرگ، یا جزیره‌ای کوچک بود. تازه متوجه شد یکی از لکه‌‌‌هایی که از بالای هارابورز در خلیج سدویس نمایان بود، همین موجود بوده است.

پوست سپیدش که مانند صخره‌‌‌های مرجانی پر شیار و خشن بود، در کناره‌ی‌ آب با جلبک‌‌هایی سبز و سرخ پوشیده شده بود. بر سه پای عظیم و تناورش در میانه‌ی‌ دریا ایستاده بود و تنه‌ی‌ غول آسایش را بر آن بالا گرفته بود. پاهایش به پای اسب شبیه بود، هرچند نسبت به جثه‌اش کوتاهتر بود. چنان عظیم بود که آب‌‌های فراخکرت فقط تا زانویش می‌رسید.

از تنه‌اش چیز زیادی معلوم نبود، چون سرِ عظیمش آن را از نظر پنهان می‌کرد. سرش هم به اسبی کوه پیکر می‌ماند، اما بر پیشانی‌اش شش چشمِ درشت و براق می‌درخشید. چشمانی که به چشم آدمیان شباهت بسیاری داشتند و بارقه‌ای از فهم و خرد در آن می‌درخشید. پوزه‌ی‌ درازش به دهانی بسته ختم می‌شد که سوراخهای بزرگ بینی‌اش مانند دهانه‌ی‌ دو غار ژرف بر آن باز و بسته می‌شدند. عجیبترین بخش بدنش، گوش‌‌هایش بود. دو گوشِ بسیار عظیم و دراز داشت. هریک را مانند پرده‌ای گوشتی و نازک در آسمان برافراشته بود و هر از چند گاهی سرش را به آب نزدیک می‌کرد و با گوش‌‌هایش موج‌‌هایی عظیم در آب ایجاد می‌کرد. از میانه‌ی‌ پیشانی‌اش شاخی زرین و بلند بیرون زده بود. بر پشتش هزاران مرغ ماهیخوار نشسته بودند. بخشی از فراخکرت که در اطراف بدنش بود، با رنگ آبی زلالی می‌درخشید.

سوشیانس با فریاد جوانک به خود آمد. جوانک گریه کنان فریاد می‌زد: “خرو… خرو… او ما را خواهد کشت.”

سوشیانس بر قایق ایستاد و دستانش را به سوی خرو بالا گرفت. نمی‌دانست سری به این عظمت او را در میانه‌ی‌ دریا تشخیص می‌دهد یا نه. شاید او را همچون نقطه‌ای ناچیز می‌دید و با تخته پاره‌ای در آب اشتباهش می‌گرفت. اما چاره‌ی‌ دیگری نداشت. می‌بایست به شکلی توجه او را به خود جلب کند. شاهین، گویی منظور اربابش را دریافته باشد، به هوا پرید و به سوی خرو پیش رفت. غریو شاهین و درخشش آفتاب بر زره طلایی سوشیانس، بالاخره کار خود را کرد و توجه آن موجود عجیب را به خود جلب کرد.

خرو، با حرکتی بسیار کند، سرش را از روی آب بالا گرفت و به او چشم دوخت. تردیدی نبود که او را می‌بیند. چون صورت کشیده و درازش را به طرف او گرداند و گوش‌‌هایش را در بالای سرش جمع کرد. سوشیانس از دیدن بارقه‌ای از هوش و ادراک که در شش چشم سرخ رنگ خرو می‌درخشید یکه خورد. هرگز فکر نمی‌کرد چیزی با این ابعاد بتواند هوشمند باشد.

سوشیانس زودتر از قایقرانش به خود آمد. پس به طرف جوانک که از ترس فلج شده بود برگشت و با لحنی که می‌کوشید آرامش‌دهنده باشد، گفت: “زودباش، پارو بزن. او به ما آسیبی نمی‌رساند.”

جوانک در حالی که اشک و عرقش با هم آمیخته بود و دستارش بر گردنش آویزان بود، با تمام قوا پارو کشید. قایق به طرف خرو رفت و به زیر سرِ عظیمش رسید. سری که مانند دماغه‌ی‌ مرمرین غول آسایی در آن بالاها معلق بود و گهگاه با کندی حرکتی می‌کرد. قایق با سرعت زیادی به طرف سایه‌ی‌ زیر بدن خرو کشیده شد. در اینجا جریانی آبی وجود داشت که قایق را به سوی وروکش پیش می‌برد. آفتاب درخشان پیرامونشان برای لحظه‌ای جای خود را به سایه‌ای داد که بدن عظیم خرو بر دریا افکنده بود. سوشیانس با حیرت پاهایش عظیم خرو را نگریست که مانند سه ستونِ تناور از دریا بیرون زده بود و چنان بزرگ بود که شکلش را نمی‌شد درست تشخیص داد. در فاصله‌ای بسیار دور، در بالای سرشان، زیر شکم خرو قرار داشت. سطحی ناهموار و چین خورده که صدها پرنده‌ی‌ دریایی در اطرافش در پرواز بودند.

بالاخره قایق از زیر بدن خرو عبور کرد و بار دیگر در آغوش آفتاب غوطه خورد. حالا می‌شد کناره‌ی‌ وروکش را دید که در فاصله‌ای نزدیک قرار داشت. جوانک که پارو زدنش به دلیل جریان مساعد آب لزومی نداشت، سکان را به دست گرفت و در حالی که آفتاب درخشان گیجش کرده بود، با نگاهی بهت زده و احترام آمیز سوشیانس را نگریست. آنگاه بی‌مقدمه گفت: “سرور من، آیا من درست حدس زده‌ام؟ شما از نژاد اهوراها هستید؟”

سوشیانس خندید و به تفاوت دو نفری که در روزهای گذشته او را با اهوراها اشتباه گرفته بودند، فکر کرد. آنگاه گفت: “نه، پسرجان، من هم آدمی هستم مانند تو. اما خواسته‌ای بزرگ دارم که اهورایان در آن با من سهیم‌اند.”

جوانک گفت: “پس اهوراها وجود دارند؟”

سوشیانس گفت: “آری، وجود دارند.”

جوانک که می‌دید کم کم به ساحل وروکش نزدیک می‌شوند، شتابزده پرسید: “راست است که وروکش خانه‌ی‌ اهوراهاست؟”

سوشیانس گفت: “نمی‌دانم، اما شنیده‌ام که دست کم یکی از آنها مقیم این جزیره است.”

جوانک دیگر سکوت کرد و در فکر فرو رفت.

وقتی قایق در ساحل ماسه‌ای وروکش کناره گرفت، سوشیانس یکی از حلقه‌های زرینی را که از وهومن گرفته بود از کمربندش گشود و آن را به جوانک داد. آنگاه گفت: “ترسی به دل راه نده و به خانهات برگرد. خرو آدمیان را آزار نمی‌کند.”

آنگاه بر زین رخش نشست. هنگامی که رخش با جهشی بر ساحل ماسه‌ای پرید، شاهین از روی شانه‌اش برخاست و به سوی جزیره پرید. رخش، که آب تا کمرش می‌رسید، به سوی ساحل تاخت. وقتی به ساحل رسید، برگشت و آنقدر لکه‌ی‌ ریزِ قایق را بر زمینه‌ی‌ غول آسای تنه‌ی‌ سپید خرو نگریست تا خاطرجمع شد که از کنار خرو به سلامت گذر کرده است.

آنگاه به جزیره گام نهاد.

چشم انداز وروکش، هیچ شباهتی با کرانه‌ی‌ ویدرفش نداشت. تنها لکه‌های پراکنده‌ای از خاک را می‌توانست از زیر انبوه گیاهانی ببیند که همه جا را پوشانده بودند. افق توسط انبوه درختان گرمسیری پهن برگ پوشیده شده بود. نخل‌‌های بزرگ و درختان تناور دیگری که سوشیانس هرگز نامشان را نشنیده بود یا نمونه‌شان را ندیده بود. خرچنگ‌‌های سرخ زیبایی در ساحل ماسه‌ای قدم می‌زدند و هیاهوی پرندگانی دریایی از آسمانها به گوش می‌رسید. اثری از تباهی کویری که در آن سوی خط ساحلی دیده بود در اینجا مشاهده نمی‌شد. هوا همچنان گرم و آفتابی بود، پس گذاشت کلاهخودش همچنان برترک رخش آویخته بماند و به میان درختان تاخت. نشانی از شهر یا تمدن در این منطقه‌ی‌ زیبا و وحشی دیده نمی‌شد و نمی‌دانست چگونه باید آیینه‌ای را که اسپند نشانی داده بود پیدا کند.

جایگاه خورشید درخشان در آسمان نشان می‌داد که بیش از چند ساعتی تا غروب آفتاب باقی نمانده است.

سوشیانس مدتی دراز در جنگل به این سو و آن سو رفت. حتی رخش هم سردرگم شده بود. هیچ اثری از شهر یا موجودات دو پا به چشم نمی‌خورد. کم کم زمان غروب خورشید فرا می‌رسید و او همچنان در میان درختان بلند سرگردان بود. تا این که شاهین وفادار به دادش رسید و با غریوهایی شادمانه بر فراز سرش به پرواز در آمد. پس از آن که چند بار روی سرش چرخید و توجهش را به خود جلب کرد، در جهتی پرواز کرد. هر از چندگاهی هم می‌ایستاد تا مطمئن شود که سوشیانس دنبالش می‌کند. رخش در راستایی که شاهین نشان می‌داد پیش رفت.

شاهین، مسیر را درست انتخاب کرده بود، پس از مدتی کوتاه به دیوارهای غول آسای شهری عظیم رسیدند. جنگل تا پشت دیوارهای شهر ادامه می‌یافت و درختان بلندش به دیوارها ساییده می‌شدند. سوشیانس وقتی به پای دیوار رسید، از دیدن سطح بی منفذ و صافش حیرت کرد. گویی کل دیوار را از سنگ سرخ یکپارچه‌ای تراشیده باشند. سوشیانس در جستجوی دروازه دیوار را دور زد. در فواصلی مساوی به کتیبه ‌‌هایی همسان بر دیوار بر می‌خورد که با خط میخی ناشناخته‌ای نوشته شده بودند و چیزی را به رهگذران اطلاع می‌دادند. سوشیانس برای مدتی طولانی در میان سایه‌های سبز جنگل پیش رفت، تا آن که دروازه‌ی‌ شهر را یافت.

دروازه، گشوده بود و نگهبانی از آن پاسداری نمی‌کرد. آمد و شد چندانی در آن دیده نمی‌شد. تنها مرد جوانی را از دور دید که بدنش زیر وزن سبدی به ظاهر سنگین خمیده بود. سوشیانس سواره از دروازه گذشت و او را صدا کرد. اما مرد بدون توجه به او در کوچه‌ای پیچید و از چشمش پنهان شد. سوشیانس از کنار دو مجسمه‌ی‌ غول‌آسای سنگی جنگجویانی که در دو سوی دروازه کار گذاشته بودند، عبور کرد و به فضای شهر وارد شد. شهر با وجود آن که خلوت بود، از عظمتی باستانی حکایت می‌کرد. خانه‌های بزرگش انباشته از گل و درخت بود. همه‌ی خانه‌ها را از همان سنگ سرخ تراشیده بودند و پنجره‌ها و درها را با قاب‌‌های چوبی هندسی و پیچیده‌ای تزیین کرده بودند. نشانه‌های زندگی مردمان در گوشه و کنار دیده می‌شد. رخت‌‌هایی که بر بندی در بام خانه‌ای پهن شده بود، صدای همهمه‌ای که از کوچه‌ها بر می‌خاست، و چهره‌‌‌هایی گشوده و خوشایند که گهگاه از قاب پنجره‌ها با تعجب نگاهش می‌کردند.

سوشیانس همچنان پیش رفت، تا به خیابانی پهن و سنگفرش شده رسید. آن را ادامه داد و به چهارراهی رسید که تندیس مرمرین زیبایی از خرو را در میانه‌اش کار گذاشته بودند. نمی‌دانست از کدام سو برود. همانطور سواره در میانه‌ی‌ چهارراه ایستاده بود که دو مرد میانسال از یکی از کوچه‌ها گذشتند و به خیابان وارد شدند. با زبانی روان و ناشناخته گرم صحبت با هم بودند و به نظر نمی‌رسید توجهی به او داشته باشند. سوشیانس منتظر ماند تا نزدیکش شدند. آنگاه خطاب به آنها گفت: “مرا ببخشید. بیگانه‌ای هستم و به دنبال اهورایی به نام شهریور می‌گردم. او را می‌شناسید؟”

دو مرد به او نگاه کردند. هردو بلند قامت و زیبارو بودند. یکی موهایی جوگندمی و کوتاه داشت. سبیل‌‌های دیگری که جوانتر بود، از بناگوشش در رفته و موهای بلندش را در پشت سر بسته بود. هردو سالم و نیرومند بودند. مردی که سالمندتر بود گفت: “یک غریبه؟ مگر می‌شود کسی در وروکش غریبه باشد؟”

آن که جوانتر بود گفت: “راست می‌گوید، او را تا به حال ندیده‌ام.”

هردو با لهجه‌ای غریب، ولی دلنشین سخن می‌گفتند.

سوشیانس گفت: “من از راهی دور برای دیدن شهریور یا کسی که به او نزدیک باشد، آمده‌ام.”

مرد سالمندتر با بدگمانی گفت: “تو از کجا آمده‌ای؟ مگر هنوز در جزیره بومیانی ناشناخته زندگی می‌کنند؟”

سوشیانس گفت: “نه، من از شهری به نام سیاوشگرد برخاسته‌ام، در آنسوی مرزهای سیوا و خونیراس.”

دو رهگذر با حیرت به هم نگاهی کردند. بعد مرد جوانتر گفت: “چنین چیزی ناممکن است. خرو اجازه نمی‌دهد کسی به وروکش نزدیک شود.”

دیگری گفت: “شاید او هم اهورا باشد. خرو به آنها اجازه‌ی‌ عبور می‌دهد.”

سوشیانس گفت: “نه، من اهورا نیستم، اما بسیاری از آنان را دوستان خویش می‌دانم. نمی‌خواهید مرا برای رفتن به نزد حاکم این شهر راهنمایی کنید؟”

مرد میانسال با بدگمانی به کلاهخود شاخدارش که همچنان بر زین رخش آویزان بود، نگاه کرد و گفت: “دنبالم بیا.”

سوشیانس به دنبال دو مردی راه افتاد که با حرارت با هم بحث می‌کردند. مرد میانسال معتقد بود سوشیانس اهورای سرگردانی است که اختلال حواس پیدا کرده، و مرد جوانتر او را آدمی می‌دانست که از سرزمین‌‌های دور برای حاکم شهر پیامی آورده است.

دو مرد پس از عبور از خیابان پهن و بزرگی، ایستادند و به سوشیانس اشاره کردند. در برابرشان کاخ بزرگ و زیبایی با دیوار‌‌های کنده‌کاری شده و برج‌‌های نوک تیز قرار داشت. ستون‌‌های بلند کاخ به سرستون‌‌هایی با سردیس شیر مزین بودند و بر کنگره‌‌‌های دوردستِ بام‌‌های کاخ پرچم‌‌هایی سپید با نقش سر شیر افراشته بودند.

مرد میانسال گفت: “اینجا کاخ پادشاه وروکش است. اما اگر به سودای دیدن سرورمان شهریور آمده‌ای، برایت متاسفم. حتما می‌دانی، سه هزاره است که نفرین بوشاسپ درازدست او را گرفتار کرده و از آن هنگام در تابوتی بلورین خفته است. گمان نمی‌کنم به تو اجازه‌ی‌ دیدن شهریارِ خفته‌مان را بدهند. اکنون قرنها از آن روز‌‌هایی که مردم ویدرفش گروه گروه برای زیارت پادشاه طلسم شده‌شان به این جزیره می‌آمدند، گذشته است.”

سوشیانس گفت: “برای دیدار بیداران آمده ام نه زیارت خفتگان. یقین بدانید که مزاحم خواب شهریارتان نخواهم شد.”

مردی که جوانتر بود شانه‌‌‌هایش را بالا انداخت و گفت: “بسیار خوب، گویی کاری مهم داری که به خاطرش از جهان‌‌های تیره‌ی‌ آنسوی آبها تا اینجا آمده‌ای. همین خیابان را ادامه بده تا به تالار بار عام برسی. پیشکاران بهرامِ دلاور را در آنجا خواهی یافت. او جانشین شهریور است.”

سوشیانس دستی برای دو مرد تکان داد و پا‌‌هایش را به شکم رخش فشرد. رخش با وقار پیش رفت و از خیابانی زیبا و مجلل گذشت که دو طرفش را با درختانی سرسبز و پر گل آراسته بودند. آنگاه با اسب از پله‌‌‌هایی فراوان و پهن بالا رفت و به محوطه‌ی‌ داخلی کاخ وارد شد. همچنان هیچ اثری از نگهبانان و محافظان در زیر طاقها و کنار گذرگاه‌ها دیده نمی‌شد. سوشیانس کم کم در مورد این که در این کاخ کسی ساکن باشد به شک افتاده بود. از اسب پیاده شد و رخش را در حیاط رها کرد و با شاهینی که بر دوشش نشسته بود، از آستانه‌ی‌ بزرگترین دری که پیش رویش قرار داشت گذر کرد. از برابر مجسمه‌ی‌ غول آسای پهلوانی بالدار گذشت و به تالاری بسیار وسیع وارد شد که مشعل‌‌هایی فراوان را بر دیوار‌‌هایش افروخته بودند.

آنجا بود که بالاخره با کسی روبرو شد. مردی سالخورده و بلند قامت که لباس ساده‌ی‌ سبزی بر تن داشت، در گوشه‌ای ایستاده بود. سوشیانس با دیدنش به سویش رفت. پیرمرد نیز چند قدم به طرفش برداشت و با صدایی بم و محکم او را درود گفت. سوشیانس گفت: “درود بر تو، آیا از ساکنان این کاخ کسی نیست که پاسخ پرسش‌‌های مرا بدهد؟”

پیرمرد نگاهی تیز به او انداخت و چشمان درخشان سبزش بر تزیینات زره‌ی که بر تن داشت، متوقف ماند. آنگاه گفت: “هزاران سال است که در انتظار چنین روزی هستم. بگو بدانم جوان، آیا با سوشیانسِ پیروزمند روبرو هستم؟”

سوشیانس گفت: “آری، من سوشیانس هستم.”

آنگاه پیرمرد کاری عجیب کرد. در برابرش خم شد و کرنشی بلند بالا کرد. سوشیانس که از این ابراز احترام ناگهانی یکه خورده بود، دستش را بر شانه‌ی‌ پیرمرد گذاشت و او را بلند کرد. پیرمرد که اشک شادمانی در چشمانش حلقه زده بود، گفت: “چه خوشبختی‌ای بزرگتر از این که عمرم چندان به درازا کشیده که ورود ناجی را به این جزیره شاهد بوده ام…”

سوشیانس گفت: “پدر جان، من هنوز ناجی نیستم. فقط مردی تنها و سرگردانم که در جستجوی پدرم در این گوشه‌ی‌ ناشناخته از گیتی سر در آورده‌ام.”

پیرمرد گفت: “مگر ناجی کسی جز این است؟ تنها تفاوت ناجی با دیگران آن است که جهان را نجات می‌دهد. هاله‌ای از اراده پیرامونت را فرا گرفته که نشان می‌دهد چنین قصدی داری. چنان به جم بزرگ شبیه هستی که نخست تو را با او اشتباه گرفتم.”

سوشیانس گفت: “پدر جان، شنیده‌ام دلاوری به نام بهرام در این سرزمین حکم می‌راند.”

پیرمرد لبخندی عذرخواهانه زد و گفت: “آری، مرا ببخش، باید خود را به تو معرفی می‌کردم. من پیشکار بهرام بزرگ هستم. دقایقی پیش دیده‌بانان وروکش خبر دادند که قایقی کوچک از برابر خروی نیرومند گذشته و سواری را در جزیره پیاده کرده است. از آن هنگام بهرام انتظار ورودت را می‌کشد. با من بیا تا تو را به او معرفی کنم.”

پیرمرد با گفتن این سخنان با حرکاتی مودبانه راه را به سوشیانس تعارف کرد و شانه به شانه‌اش در راهرویی که تالار را به بخشی دیگر از کاخ متصل می‌کرد، پیش رفت. راهرو به پلکانی پیچاپیچ منتهی می‌شد که بر فراز مناره‌ای بلند پیش می‌رفت و در ارتفاعی زیاد به دری سنگین و منبت‌کاری شده ختم می‌شد. پیرمرد در راه برای سوشیانس تعریف کرد که همه‌ی‌ مردم وروکش از بازماندگان اهوراها هستند. می‌گفت که امنیتی که خرو برایشان در این جزیره به ارمغان آورده، ضرورتِ نگهبانی دادن و آموزش‌‌های رزمی را از میان برده و ازاین روست که مردمان خوشبخت این واپسین جزیره‌ی‌ آزادِ گیتی، قرنهاست که سلاح به دست نگرفته‌اند و به دیدن زرهپوشان و جنگاوران خو نکرده‌اند. آنگاه پشت دو لنگه‌ی‌ زرکوبی شده‌ی‌ دری که در بالاترین نقطه‌ی‌ مناره در انتهای پلکان قرار داشت، ایستاد و در را گشود. سوشیانس چون دید پیرمرد به احترامش عقب ایستاده، از آستانه‌ی‌ در عبور کرد و به اتاقی بزرگ و پرنور وارد شد که پنجره‌های بزرگش انباشته از آخرین پرتوهای غروب بود و بوی نمکِ بادهای دریایی در آن موج می‌زد.

در مرکز اتاق میزی سنگین و بزرگ نهاده بودند و گروهی دور آن نشسته بودند. در پشت سرشان، بر سکوی سنگی سرخ و عظیمی، تختگاهی بلورین دیده می‌شد که پیکری سرخپوش بر آن خفته بود. در برابرش آتشدانی برافروخته دیده می‌شد که بیلچه‌ای زرین را برای به هم زدن زغال‌‌ها در کنارش نهاده بودند.

سوشیانس با گام‌‌هایی شمرده به حرکت ادامه داد و به سوی میز پیش رفت. مردان و زنانی که گرد میز نشسته بودند، همگی لباس‌‌های فاخر و رنگارنگ برتن داشتند و زیبایی شان جلب نظر می‌کرد. چشم‌‌هایشان بر سوشیانسِ زرهپوش دوخته شد و چون کمی نزدیکتر آمد، یکایک برخاستند و در برابرش کرنش کردند. سوشیانس که نشنیده بود اهورایان در برابر آدمیان سر خم کنند، با اشاره‌ای از آنها تشکر کرد. پیش از همه، مردی بسیار بلند قامت و غول پیکر ایستاده بود، که مو و ریش بلند و فر خورده‌ای داشت و شنل بلندش همچون بال بر پشتش برافراشته بود. او با دست به صندلی مرصعی که در کنار میز نهاده بودند اشاره کرد و گفت: “خواهش می‌کنم بنشین.”

سوشیانس با کمی تردید بر صندلی نشست. پیرمرد سبزپوش هم پشت سرش وارد شد و بر صندلی دیگری تکیه کرد. منتظر بود آنها خود را معرفی کنند وچون دید چنین نکردند، به همان شگرد قدیمی متوسل شد. گفت: “من سوشیانس نام دارم و از سیاوشگرد با راهنمایی اسپند، بانوی آتشکده‌ی‌ فرنبغ به اینجا آمده‌ام.”

آنگاه به طور معناداری سکوت کرد. مرد شنل‌دار که پیراهن نقره‌ای پرنقش و نگارش در نور آفتاب سرخ باختری می‌درخشید، سر بور و بزرگش را در برابر او خم کرد و گفت: “من بهرام نام دارم و در مدتی که شهریور بزرگ به خواب فرو رفته، حاکم این جزیره محسوب می‌شوم. اینان، دوستان و همراهان من هستند…”

آنگاه به یکایک اطرافیانش اشاره کرد و هریک را نام برد. نام‌‌هایی چنان ناآشنا و غریب که تکرار کردنشان هم برای سوشیانس دشوار بود، چه رسد به حفظ کردنش.

وقتی مراسم معرفی پایان یافت، بهرام گفت: “اینجا، چنان که دوست عزیزم اسپند برایتان تعریف کرده است، یکی از واپسین نقاطی است که از دستبرد آژیدهاک فریبکار مصون مانده است. هرچند هیچ یک از ما نمی‌دانیم خروی نیرومند تا کی می‌تواند از پیشروی سپاه ظلمت جلوگیری کند. این روزها گهگاه لکه‌های ابری تیره آسمان وروکش را می‌آلاید و گزارش‌‌هایی از تلخ شدنِ آب فراخکرت در ساحل جزیره به دستمان رسیده است. گویی خروی سالخورده ناتوان شده و از برهم زدن فراخکرت درمانده باشد.”

سوشیانس پرسید: “پس برای این بود که با گوش‌‌های عظیمش آب را بر هم می‌زد؟”

بهرام گفت: “آری، اگر چنین نکند و آب و باد از تحرک باز مانند، به نفرین مار بزرگ دچار می‌شوند. آنگاه آسمان و دریا مانند بقیه‌ی‌ نقاط جهان زهرآگین و تیره می‌گردند و سپاه ظلمت نیروی کافی برای راه یافتن به اینجا را به دست می‌آورند. اگر راستش را بخواهی، وقتی دیده‌وران خبر دادند که قایقی از مرز خرو گذر کرده، همه نگران شدیم که نکند این نشانه‌ی‌ آغاز هجوم نیرو‌‌های تاریکی باشد. اما خوشبختانه چنین نبود و وقتی نشانی‌‌‌های رخش و زره جم را به من دادند، با بزرگترین شادمانی عمرم روبرو شدم. سه هزار سال است که منتظر آمدنت هستیم.”

سوشیانس گفت: “‌ای بهرام دلاور، نمی‌دانم چقدر لایق اعتمادتان هستم، و نمی‌دانم رسیدنم به این جزیره به راستی چه معنایی دارد. راهی که طی کرده‌ام چنان پرپیچ و خم و دشوار بوده و مسیری که در پیش رو دارم آنقدر ناشناخته و مبهم است که هر امیدی را واهی می‌نماید.”

بهرام گفت: “چگونه انتظار داری وقتی زره جم بزرگ را بر بدن پهلوانی ارجمند می‌بینم شادمان نشوم؟ سه هزاره است که از فراز این برج به فراخکرت نگاه می‌کنم و گرد و غباری را می‌جویم که از سم‌‌های رخش برخاسته باشد. وقتی سواری با رخش به قلمرو حکومتم پناه می‌آورد، نباید امیدوار شوم؟”

سوشیانس گفت: “زمانه‌ای چنان تاریک است که سخن گفتن از امید و شادمانی دشوار است. شما که در این جزیره‌ی‌ آفتابی به دور از سیطره‌ی‌ اشموغان و دیوانِ خونخوار زندگی می‌کنید، لحنم را بدبینانه و تلخ خواهید یافت. اما این را بر من ببخشید. بدبینی‌ام ناشی از سستی قصد و اراده‌ام نیست، که حاصل تجربه‌ای ناخوشایند است.”

پیرمرد سبزپوش گفت: “سخنانت را می‌فهمیم و ناامیدت نمی‌دانیم. پهلوانی که از شهر مردگان و پل چینوات گذشته باشد، باید هم با نگاهی متفاوت گیتی را بنگرد.”

سوشیانس مدتی در فکر فرو رفت، و چون سکوت مودبانه‌ی‌ میزبانانش را دید، گفت: “‌ای بهرام نیرومند، شاید بدانی که اسپند برای چه مرا به این جزیره گسیل کرده است؟”

بهرام گفت: “آری. ارشتاد هزاران سال پیش برای ما داستان آمدن تو را پیشگویی کرده است. تو به دنبال آیینه‌ای آمده‌ای که آسیبِ بوشاسپ را از زرهت دور خواهد کرد. این آیینه در همین جزیره نگهداری می‌شود. آن را صنعتگرانِ وروکش در آن زمان که فتنه‌ی‌ آژیدهاک تازه برخاسته بود در کارگاه‌های همین جزیره ساختند. اما چیرگی سپاه دشمن بر جمِ بزرگ استفاده از آن را ناممکن ساخت. پس با نظر شهریورِ سلحشور که تازه زخم برداشته بود و هنوز به خواب فرو نرفته بود، آن را درآتشکده‌ی‌ بُرزین به امانت گذاشتیم. در جایی که شیر مقدس از مرزهایش پاسداری می‌کند و حتی اگر نیروهای تاریکی هم به جزیره بتازند، به آن دسترسی نخواهد یافت.”

سوشیانس با شنیدن این خبر شادمان شد و گفت: “بسیار عالی است، کی می‌توانم آیینه را از شما بگیرم؟”

پیرمرد سبز پوش خنده‌ای کرد و گفت: “‌ای ناجی بزرگ، هیچکس را یارای آن نیست تا به حریم آتشکده‌ی‌ برزین تجاوز کند. شیر مقدسی که در بوستان‌‌های آن منطقه کمین کرده، هر رهگذری را می‌درد. شهریور به ما وعده داده که تنها ناجی است که می‌تواند به سلامت از کنار او بگذرد و آیینه را به دست آورد.”

سوشیانس گفت: “بسیار خوب، چنین باشد. کی به آن سو حرکت کنیم؟”

بهرام گفت: “تو تازه از راه رسیده‌ای و رنج سفر خسته‌ات کرده است. شرط میزبانی نیست که بگذارم به این زودی روانه‌ی‌ رویارویی با خطری چنین بزرگ شوی. امشب را در اینجا بمان و استراحت کن. هنوز در چهارمین گاهان هستیم. فردا صبح، با هم به سوی آتشکده پیش خواهیم رفت. در این مدت، آن فرزند سیمرغی که بر شانه داری هم خوراک سیری خواهد خورد و داستان‌‌هایش را برایم تعریف خواهد کرد.”

بهرام این را گفت و انگشت نشانه‌اش را بالا گرفت و با سر اشاره‌ای کرد. سوشیانس با تعجب دید که شاهین از روی دوشش برخاست و بال زنان بر انگشت او نشست. سوشیانس هم که تازه بار خستگی راه را حس می‌کرد، گفت: “بسیار خوب، سپاس مرا بابت مهمان‌نوازیتان بپذیرید.”

آنگاه همه از پشت میز برخاستند. پیرمرد سبزپوش سوشیانس را از پله‌های مناره پایین برد و او را به بخشی دیگر از کاخ راهنمایی کرد. آنگاه بانویی میانسال و مهربان را به او معرفی کرد. بانو سوشیانس را به منزلگاهی برد و به او کمک کرد تا زره از بدن بگشاید. لباس‌‌های چروکیده و چرکِ سپیدش را از او گرفت تا بشویدشان، و ردای سبز سبکی برایش آورد. آنگاه سفره‌ای رنگین برایش چید و رامشگران را فراخواند تا با سرودن ترانه‌‌‌هایی که از دیرباز درباره‌ی‌ ورود ناجی بر سر زبانها بود، شادمانش کنند. پس از صرف غذا، همگان رفتند و تنهایش گذاشتند تا کمی بخوابد و استراحت کند.

سوشیانس بر بستر نرمی که برایش گسترده بودند دراز کشید و در چشم بر هم زدنی به خواب فرو رفت و تمام شب را با رویای غریبی درگیر شد. می‌دید که از دروازه‌های عظیم گنگ دژ عبور می‌کند و در آستانه‌ی‌ آن، پدرش را در انتظار خویش می‌بیند، پدری که چهره‌اش در زیر نقاب اژدهاگونه‌ی‌ کلاهخودی مانند آن که بر سر داشت، پنهان بود. اما سوشیانس به طور مبهم حس می‌کرد که رخسار جم بزرگ را در پشت آن خواهد یافت. با این وجود، چیزی مهیب و ناخوشایند در پیکر زرهپوش وجود داشت که سوشیانس را وا می‌داشت تا از او بگریزد. به طوری مبهم می‌دانست که اگر نقاب از روی چهره‌ی‌ جم برداشته شود، صورت مهیب دیوی پلید آشکار خواهد شد. این رویا تا وزیدن نخستین شمیم بامدادی گریبانگیرش بود. در آن هنگام، بیدار شد و قدم زنان به بوستان کاخ رفت. سخت در فکر فرو رفته بود و نمی‌دانست معنای رویایی که دیده بود، چیست.

صدای قدم‌‌هایی از گوشه‌ی‌ دیگر بوستان برخاست و در تاریک و روشن صبحگاهی سایه‌ای ظریف به او نزدیک شد. با یک نگاه دختری که در اتاق بالای مناره دیده بود را به جا آورد. همان بانویی بود که موهای بلند قهوه ای‌اش را به صورت رشته‌ای بلند بافته بود و از میانشان گوش‌‌های کوچکش دیده می‌شد. دختر با صدایی دلنشین گفت: “رویاها خواب را از چشمانت ربوده‌اند. مگر نه؟”

سوشیانس با تعجب حرفش را تصدیق کرد و گفت: “آری، اما تو از کجا می‌دانی؟”

دختر گفت: “همواره چنین است، خفتن در وروکش حقایقی را که به زحمت پنهانشان کرده‌ایم، برایمان برملا می‌کنند و چشمان سهل‌انگارمان را وادار می‌کنند تا به راز‌‌های مگو خیره شویم.”

سوشیانس یادِ آنچه که دیده بود افتاد و گفت: “یعنی می‌خواهی بگویی آنچه که من دیدم حقیقت داشت؟”

دختر گفت: “بی شک رگه‌‌‌هایی از حقیقت در آن وجود داشته، وگرنه چنین آشفته‌ات نمی‌کرد.”

سوشیانس اخم کرد و به فکر فرو رفت. مگر ممکن بود جم پدرش باشد؟ او سه هزار سال پیش مرده بود و سوشیانس تنها سی سال داشت. یا شاید معنایش این بود که جم نیز به قدر آژیدهاک پلید و دیوخو بوده است؟

دختر که می‌دید مخاطبش در فکر فرو رفته، گفت: “نمی‌دانم چه دیده‌ای، اما بیهوده به آن فکر نکن. وقتی زمانش برسد، همه چیز برایت آشکار خواهد شد. بیا به برج شهریار برویم تا تابوت بلورین شهریور را نشانت دهم.”

سوشیانس به یاد پیکر خفته بر تخت آبگینه‌ی‌ بالای مناره افتاد و گفت: “بسیار خوب، برویم.”

دختر پیشاپیش او حرکت کرد و از میان باغ‌‌های باطراوتی که در آسمان آبیِ سیرِ بامدادی جلوه می‌فروختند، عبور کرد و با سرعتی خیره کننده از پله‌‌‌های فراوانِ مناره بالا رفت. سوشیانس ناچار شد برای آن که از او عقب نماند پشت سرش بدود.

دختر در آخر راه در را گشود. او هم مانند پیرمرد سبزپوش صبر کرد تا ابتدا سوشیانس وارد شود. آنگاه پشت سرش وارد شد و به سوی تخت آبگینه پیش رفت. سوشیانس در آنجا پیکری تنومند و عضلانی را دید که مانند مجسمه‌ای باشکوه در خرقه‌ای ارغوانی پیچیده شده بود. شمشیری بسیار بزرگ را با دو دست بر سینه نگاه داشته بود و آرام بر تخت آبگینه خوابیده بود. رویش را با قابی بلورین پوشانده بودند. اما شیشه‌ی‌ روی پیکر کاملا شفاف بود وسوشیانس می‌توانست از ورای آن چهره‌ی‌ مردانه و نجیبِ مرد خفته را ببیند. بر خلاف بیشتر مردمی که در شهر دیده بود ریش و سبیل نداشت و تاجی زرین بر موهای کوتاه و خرمایی‌اش خودنمایی می‌کرد. بر میانه‌ی‌ تاج، زمردی درشت نشانده بودند که نقش اژدهایی بر آن حک شده بود. نقشی که به نظر سوشیانس آشنا می‌رسید. با انگشتانی کنجکاو بازوبندش را لمس کرد و متوجه شد آن را پیش از این در کجا دیده است. چشمان مرد بسته بود و لبان پریده رنگش نیمه باز.

سوشیانس با تردید گفت: “آیا به راستی خفته است؟ بیشتر به تندیسی مرده شبیه است.”

دختر گفت: “نه، این اثر طلسم بوشاسپ است. هرکس که به تیرش گرفتار آید به این شکل فلج می‌شود و در خوابی شبیه به مرگ فرو می‌رود. اما اگر خروش نریوسنگ برخیزد، بار دیگر بیدار خواهد شد.”

سوشیانس پرسید: “جم نیز با تیر بوشاسپ از پا افتاده، مگر نه؟”

دختر گفت: “شکی نیست که نخستین کسی که از نیروهای تاریکی بر او دست یافت، بوشاسپ بود. او با تیری جم را از زین اسب نامدارش، که امروز توسن توست، سرنگون کرد. اما از آنجا که تیر بوشاسپ کسی را نمی‌کشد، آژیدهاک تصمیم گرفت پیکر بیهوش جم را بیابد و نابودش کند.”

سوشیانس گفت: “ولی موفق نشد، مگر نه؟”

دختر گفت: “در این مورد چیزهای متفاوتی می‌گویند. گروهی می‌گویند اهوراهای باقی مانده او را از میدان به در بردند و در غاری پنهانش کردند، تا بعدها به دست ناجی از خواب سه هزار ساله‌اش بیدار شود. گروهی هم می‌گویند آژیدهاک بر او دست یافت و بدنش را با اره از میان به دو نیم کرد. می‌گویند پس از آن روان شکست خورده‌اش به جهان زیرین گریخت و همان جا باقی ماند.”

سوشیانس گفت: “یعنی ممکن است جم بزرگ مرده باشد؟”

دختر گفت: “آری، ممکن است. “

سوشیانس گفت: “پس در این صورت تمام تلاش‌‌های من بی‌فایده خواهد بود. چون سپاه نور در نبرد واپسین سپهسالاری نخواهد داشت.”

دختر گفت: “دانش من درباره‌ی‌ این چیزها را بسیار کم است. پدرم، بهرام دلاور، در این مورد بیشتر می‌داند. اما فکر نمی‌کنم با مرگ جم، بختی برای پیروزی سپاه نور باقی بماند.”

سوشیانس به ناراحتی به چهره‌ی‌ یخ زده و مرمرین شهریور خیره شد. نمی‌دانست آیا روزی جم را هم در چنین حالتی خواهد یافت یا نه. آنگاه به تلخی گفت: “خوابی که دیدم، به کابوسی شبیه بود. مدتهاست که پدرم را می‌جویم، و در خواب دیدم که او همان جم بزرگ است. با این وجود چیزی اهریمنی در او وجود داشت. گویی او نیز از نسل دیوان بود.”

دختر گفت: “شاید آنچه در خواب دیده‌ای چندان دور از واقع هم نباشد. در هریک از ما بخشی از پلیدی دیوان لانه کرده است. وگرنه آژیدهاک نمی‌توانست برای مدتی چنین طولانی بر جهان چیره شود. آدمیان نشان داده‌اند که در این مورد از سایر نژادها آسیب پذیرتر هستند.”

سوشیانس مخالفت کرد: “حتی بیش از دیوها و اشموغ‌ها؟”

دختر گفت: “آری، مگر نمی‌دانی که پیش از آغاز نبرد نخستین، جهان اشموغان و دیوان با مرزهایی استوار از دنیای اهوراها و آدمها جدا می‌شد؟ آدمیان بودند که برای اولین بار این مرزها را گسستند و ظلمت و نور را به هم آمیختند.”

سوشیانس کنجکاوانه پرسید: “در این مورد چیزهای کمی می‌دانم. چگونه این مرزها با هم در آمیخت؟”

دختر گفت: “اولین کسی که خود را به نیروهای تاریکی تسلیم کرد، مهردروج بود. او نخستین انسان از پرستندگان مهر بود.”

سوشیانس گفت: “آری، این اهورای سبکسر و بی تفاوت را در دشت‌‌های برجرشان دیده‌ام.”

دختر گفت: “این گونه از مهر یاد نکن، وگرنه باعث رنجش پدرم خواهی شد. مهر و بهرام از روزگاران دور با هم دوست بودند و صمیمیتی عمیق میانشان جاری بود. تا آن که نبرد نخستین میانشان جدایی انداخت. اما پدرم هنوز هم از مهر با نیکی یاد می‌کند.”

سوشیانس گفت: “اگر مهر از نبرد نخستین کناره نمی‌گرفت، جم شکست نمی‌خورد.”

دختر گفت: “بخشی از شکست جم، نتیجه‌ی‌ اشتباه‌های خودش بود. او پیمانی را که با مهر بسته بود شکست و یکی از پسرانش بذر فتنه را در جهان پاشید. می‌دانی که، مهردروج کوچکترین پسرِ جم بود.”

سوشیانس گفت: “آری، همچنین شنیده‌ام که گیومرد را او کشت، اما نمی‌دانم چرا چنین کرد.”

دختر گفت: “او از پیروان پرشور مهر بود، و توانسته بود اعتماد او را به خود جلب کند. به این ترتیب بود که یک روز مهر از او خواست تا هرچه که می‌خواهد از او بپرسد، و عهد بست که هر رازی را که بجوید نزد او فاش سازد. مهردروج هم از او پرسید چگونه می‌تواند عمر جاودان و بیمرگی از دست دشمنان را یکجا داشته باشد…”

سوشیانس پرسید: “بیمرگی از دست دشمنان؟ شاید ایراد از ناآشنایی من با عبارت‌‌های زبان شیوای اهوراها باشد، ولی حرفت را نمی‌فهمم.”

دختر گفت: “چنان که می‌دانی، اهورایان و دیوها جاویدان هستند. آنها بسیار به کندی پیر می‌شوند و هزاران سال طول می‌کشد تا از سالخوردگی بمیرند. اما در برابر اراده‌ی‌ دشمنانشان آسیب پذیرند. از این روست که می‌توان آنها را در میدان نبرد از پای درآورد.”

سوشیانس به یاد مبارزه‌اش با هیتاسپ افتاد و لبخندزنان گفت: “آری، در این مورد تجربه‌ی‌ دلپذیری دارم.”

دختر گفت: “بزرگترین خواسته‌ی‌ اهورایان و دیوان این است که در برابر ضربت‌‌های دشمنان خویش هم مصون شوند و به بیمرگی دست یابند. اما تقدیر آن است که چنین برکتی برای ابد از ایشان دریغ شود. با این وجود، آدمیانی که از تخمه‌ی‌ جم باشند می‌توانند به هردوی این قدرتها دست یابند.”

سوشیانس گفت: “یعنی فرزندان جم می‌توانند هم جاودان شوند و هم در برابر کین دشمنانشان ایمن گردند؟”

دختر گفت: “آری، چون جم و خویشاوندانش از وصلت یک اهورا، زروان خردمند، و یک انسان پدید آمده‌اند و بنابراین می‌توانند توانایی‌‌‌های هردو نژاد را با هم داشته باشند. راز دستیابی به این موهبت چیزی بود که مهردروج خواستارش بود. مهر قول داده بود هر رازی را که مهردروج خواست، برایش فاش کند. اما با او پیمان بست تا پس از فهمیدن این رازها از آن بهره‌برداری نکند، و مهردروج چنین قولی داد. آنگاه مهر همه‌ی‌ پرسش‌‌های او را پاسخ داد. او برایش فاش کرد که تنها راهِ دستیابی به این دو قدرت برای مردان آن است که گیومردِ سالخورده، نخستین انسانِ روی زمین را از میان بردارند. برای زنان، راهی دیگر وجود داشت…”

سوشیانس گفت: “این یک را می‌دانم، گویی ورن از این راه رفته باشد…”

دختر با نفرتی که در صدایش موج می‌زد گفت: “بله، این راه برای دختر جم آن بود که خود را نیرو‌‌های تاریکی تسلیم کند.”

سوشیانس گفت: “و به این ترتیب هر دو فرزند جم چنین کردند؟”

دختر گفت: “آری، دراین میان، کار مهردروج خوفناک‌تر بود. او به سودای دستیابی به تاج و تخت جهان، نیای خود را که در آن زمان پیرمردی خوشنام بود، از میان برداشت. گیومرد به این ترتیب به شهر مردگان رفت و برای همیشه از چشمها پنهان شد. آنگاه مهردروج با آژیدهاک وارد مذاکره شد و پادشاهی خونیراس را به او وعده داد. یکی دیگر از رازهایی که مهر فاش کرده بود، آن بود که کشنده‌ی‌ جم نیز عمر جاودان می‌یابد و توانایی بخشیدن این عمر جاودان به دیگران را نیز پیدا می‌کند. به این ترتیب آژیدهاک بر جم شورید و او را از میان برداشت. مهردروج برای این که عرصه را بر پدرش تنگ کند، آنچه را که می‌دانست با ورن و اشناویز در میان گذاشت و به این ترتیب خواهر و برادرش به سپاه آژیدهاک پیوستند. هر دو عمر جاودان به دست آوردند و ورنِ فتنه‌گر در برابر دشمنانش هم آسیب ناپذیر شد.”

سوشیانس گفت: “پس مهردروج همه‌ی‌ عهدهایی را که با مهر بسته بود شکست. چگونه بود که مهر مانند سایر پیمان‌شکنان بر او هجوم نبرد و عقوبتش نکرد؟”

دخترخنده‌ی‌ تلخی کرد و گفت: “چون از آن لحظه به بعد مهر هم دشمن او محسوب می‌شد و نمی‌توانست به او آسیبی برساند. مهر، اما ، کاری خردمندانه‌تر کرد. یکی دیگر از رازهایی را که برای مهردروج فاش کرده بود، راهِ کشتنِ آژیدهاک بود. تنها مهردروج این راز را می‌دانست و قصد داشت پس از آن که کارِ جم تمام شد، آژیدهاک را از روی زمین بردارد و خودش جانشین او شود. اما مهر این ماجرا را به آژیدهاک گفت و او را رسوا کرد. به این ترتیب هردو گروه، هم هواداران نور و هم بندگان ظلمت، مهردروج را از خود راندند. سپاهیان آژیدهاک، که ورن و اشناویز هم در میانشان بودند، در به در دنبال او می‌گشتند تا اسیرش کنند و در زندانی به بندش کشند. تا مبادا راز چگونگی مرگ آژیدهاک را برای همگان فاش کند و دشمنان این شاه فریبکار موفق شوند او را از میان بردارند.”

دختر سکوت کرد. سوشیانس پرسید: “خوب، بعد چه شد؟ مهردروج چه سرنوشتی پیدا کرد؟”

دختر گفت: “هیچ، اکنون سه هزاره است که در جهان سرگردان است. بارها اهورایان و دیوها بر او دست یافته‌اند و کوشیده‌اند نابودش کنند، اما سلاح هیچ دشمنی بر او کارگر نیست. همواره از زندانها و بندها گریخته و هیچ زخمی از شمشیرها و تیرهای سپاهیان نور و ظلمت بر بدنش کارگر نشده است. فکر می‌کنم هنوز هم در سرزمین‌‌های پیرامونی سرگردان و فراری باشد. او نیز مانند سایر آدمیان نمی‌تواند تا زمان نبرد واپسین به خاک خونیراس وارد شود. تنها فرا رسیدن فرشگرد است که جادوی آژیدهاک را باطل می‌کند.”

سوشیانس پرسید: “آیا تو می‌دانی چگونه باید آژیدهاک را از میان برداشت؟”

دختر گفت: “نه، هیچ کس جز مهردروج نمی‌داند. او هنوز به امید آن که با پادشاه ظلمت معامله‌ای کند، از افشای این راز خودداری می‌کند…”

در این هنگام، صدای بانگی برخاست و شاهینِ سوشیانس بال‌زنان از پنجره‌ای وارد شد و بر تابوت بلورین نشست. روز فرا رسیده بود و نور آفتاب صبحگاهی بر چهره‌ی‌ سرد و مرمرینِ خفته در تابوت می‌تابید. سوشیانس با دیدن شاهین گفت: “گویی زمان رفتن فرا رسیده است. از این که این چیزها را برایم تعریف کردی سپاسگزارم. ماموریت من روز به روز پیچیده‌تر می‌شود.حالا می‌فهمم که بدون یافتن مهردروج هیچ کاری نمی‌توانم بکنم، و هیچ راهی برای یافتنش به ذهنم نمی‌رسد.”

دختر به سوی راه پله حرکت کرد و گفت: “راه‌ها وقتی که زمانش برسد، در پیش روی ما نمودار خواهند شد. نگران نباش.”

سوشیانس به همراه دختر از پلکان پایین آمد و به منزلگاه خود برگشت. بانوی میانسال و گروهی از اهوراها در آنجا انتظارش را می‌کشیدند. لباس‌‌های سپیدش در این فاصله پاکیزه و تمیز شده بودند. پس آنها را پوشید و زره خویش را در بر کرد و بر زین رخش که سرحال بر چمنها سم می‌کوبید، پرید.

بهرام، سوار بر اسبی کوه پیکر راهنمایی‌اش را بر عهده گرفت و گروهی از اهورایان والامقام، که دختر بهرام نیز در میانشان بود، به دنبالشان حرکت کردند. شاهین در هوا چرخ می‌زد و گهگاه صدای خروشش به گوش می‌رسید. بالاخره از جست و خیز خسته شد و بر جای همیشگی خود، بر شانه‌ی‌ راست سوشیانس فرود آمد. بهرام به او اشاره کرد و به سوشیانس گفت: “‌ای ناجی شجاع، نمی‌دانم چه ماجرا‌‌هایی را از سرگذرانده‌ای، اما نخستین کسی هستی که شاهینی را بر دوش‌اش می‌بینم. هرگز نشنیده بودم که یکی از فرزندان سیمرغ با فرزندان گیومرد دوستی کند.”

سوشیانس گفت: “او را در قله‌ی‌ دایتی یافتم و از آن هنگام مرا ترک نکرده است. پیش از این هم اسپند نام سیمرغ را برده بود. این سیمرغ چیست؟”

بهرام گفت: “سیمرغ پرنده‌ای بسیار زیبا بود که جم در سفرش به کرانه‌های جهان، یافته و رامش کرده بود. وقتی نبرد نخستین در گرفت و آژیدهاک فریبکار با جانوران پلید متحد شد، مار بزرگ با سیمرغ جنگید و او را با نیش زهرآگین خود گزید. سیمرغ به سوی چکاد دایتی پر کشید و پس از آن هرگز دیده نشد. می‌گویند در همانجا مرده است، و چنان می نماید که از فرزندانش موجوداتی در آنجا باقی مانده باشند.”

سوشیانس به یاد هیولایی که با شاهین می‌جنگید افتاد و گفت: “آری، و همه‌ی‌ فرزندانش هم موجوداتی زیبا و نیک نبودند. هیولایی را در قله‌ی‌ دایتی دیدم که شاید خون سیمرغ در رگ‌‌هایش جریان داشت.”

بهرام گفت: “می‌گویند سالها پیش از آن که سیمرغ و مار با هم بجنگند، در زمان پادشاهی جم که دشمنی در میان جانداران رسوخ نکرده بود، این دو جانور با هم جفتگیری کرده بودند و فرزندانی بسیار را پدید آورده بودند. به هر صورت، امروز دوستی در میان زندگان دشوار شده است. وفاداری این پرنده به تو را به فال نیک می‌گیرم. امیدوارم که شیر آتشکده‌ی‌ برزین هم با تو دوستی کند و آسیبی به تو نرساند.”

سوشیانس گفت: “چرا از این شیرچنین با هراس یاد می‌کنید؟ مگر نمی‌توانم به ضرب شمشیر راه خود را بگشایم؟

بهرام خندید و گفت: “نه، این شیر جانوری مقدس است. جمِ بزرگ خودش اجداد او را به اینجا آورده و چنین مقرر کرده که در هر نسل، نیرومندترین نواده‌ی‌ این شیرها در بیشه‌‌‌های این منطقه به نگهبانی از آتشکده‌ی‌ برزین گمارده شود. کسی نمی‌تواند با شمشیر و سلاح بر او پیروز شود.”

سوشیانس با کمی نگرانی گفت: “پس چگونه انتظار داری از آنجا و به درون آتشکده راه یابم؟”

بهرام گفت: “مگر با شمشیر بر چینوات چیره شدی؟ اگر به راستی ناجی باشی، شیر به تو راه خواهد داد.”

سوشیانس پرسید: “و اگر ناجی نباشم چه؟ اگر بانوی پیشگو اشتباه کرده باشد؟”

خنده از لبان بهرام ناپدید شد و گفت: “اگر چنین باشد شیر تو را خواهد درید، و زره جم برای هزاره‌ای دیگر در این آتشکده باقی خواهد ماند.”

سوشیانس که حس می‌کرد قلبش تندتر می‌زند، گفت: “پس بیا امیدوار باشیم که زره جم به این زودی بی‌استفاده نشود.”

همچنان که این سخنان را با هم می‌گفتند، از شهر خارج شدند و در دل جنگل مسافتی بسیار پیش رفتند. دولتمردان وروکش، در لباس‌‌های رنگارنگشان، نشسته بر با اسب‌‌های مغرور، به دنبالشان می‌آمدند و چنان سکوت کرده بودند که انگار در مراسم تدفینی رسمی شرکت می‌کنند. تنها بهرام خوش سخن و خندان بود.

کوره راه جنگلی‌ای که از آن می‌گذشتند، هزاران سال مورد استفاده قرار نگرفته بود. جنگل آن را در خود بلعیده بود و از میان سنگفرش‌‌های کهنسال‌اش علف‌‌هایی بلند روییده بود که بلندایشان تا زیر شکم رخش می‌رسید.

هنگامی که با گذشتن از پیچی در جنگل، خود را با معبدی باستانی روبرو دیدند، حتی بهرام هم سخنش را قطع کرد. معبد، عمارتی عظیم بود با گنبدی که از کاشی‌‌های لاجوردی پوشیده شده بود. گنبد بر ستون‌‌های زرینی تکیه می‌کرد که پایه‌هایشان در زمینِ پوشیده در بوته‌ها فرو رفته بود. در دو طرف جاده‌ی‌ جنگلی، دو مجسمه‌ی‌ زرین از شیر‌‌هایی نشسته در اندازه‌‌‌های طبیعی گذاشته بودند. بهرام با لحنی که ناگهان جدی شده بود، گفت: “از اینجا به بعد را باید خودت به تنهایی طی کنی. ما همین جا تا غروب آفتاب در انتظارت خواهیم ماند. هنوز ساعتی از صبح نگذشته و اگر همه چیز درست پیش رود، تا ساعتی دیگر، در آن هنگام که خورشید تازه سفرش را برگنبد خماگن آغاز می‌کند، بازخواهی گشت. پیش برو و ترس به دلت راه نده.”

سوشیانس کلاهخودش را بر سر گذاشت و دستان زرهپوشش را برای اهورایانِ نگران پشت سرش تکان داد. آنگاه به بهرام گفت: “بدرود نمی‌گویم، چون قصد دارم تا ساعتی بعد با آیینه بازگردم.”

بهرام دستی به ریش مجعدش کشید و با کمی تردید سر تکان داد. سوشیانس رو برگرداند و از میان دو تندیس شیر گذشت.

رخش، که گویی بوی شیر را شنیده بود، ناآرام بود. شاهین، به محض آن که از حریم مجسمه‌ها رد شدند، با سر و صدای بسیار به هوا پرید و در سپهر آبی گم شد. سوشیانس، که پژواک نفس‌‌های سنگینش را از درون کلاهخودش می‌شنید، بر میلِ نهیب زدن به رخش و تاختن از میان بیشه غلبه کرد. اگر گفتار بهرام درست می‌بود، سرعت و خشونت در دستیابی به آتشکده‌ای که در برابرش بود به کار نمی‌آمد.

رخش، با گام‌‌هایی آرام جاده‌ی‌ جنگلی را ادامه داد. هیچ اثری از شیر دیده نمی‌شد، و جنگل همچنان متروکه و خالی به نظر می‌رسید. بوته‌های بسیاری که در گوشه و کنار وجود داشتند، ظاهری تهدید کننده داشتند، اما هیچ جنبشی در میانشان دیده نمی‌شد. همچنان که پیش می‌رفتند، صدای غرشی مهیب را شنیدند. سوشیانس دستش را بر یال‌‌های پریشان رخش کشید تا حیوان را آرام کند. غرش دوم، از فاصله‌ای نزدیکتر برخاست و چنان بلند بود که انگار بیشه را به لرزه می‌افکند. سوشیانس در گوش رخش سخنانی آرامش بخش را نجوا کرد، و رخش بار دیگر با گام‌‌هایی استوار پیش رفت.

راهی که آنها را به آتشکده می‌رساند، بسیار طولانی تر از آن بود که در ابتدا به نظر می‌رسید. مدتی را در جاده‌ی‌ کوهستانی پیش رفتند، بی آن که منظره‌ی‌ یکنواختِ آتشکده در برابرشان تغییری کند. گهگاه صدای نعره‌ی‌ شیر از گوشه و کنار بر می‌خواست. سوشیانس که دلیل نزدیک نشدنش به آتشکده را نمی‌فهمید، به رخش نهیب زد و او هم پس از چند دقیقه یورتمه رفتن، شروع کردن به تاختن. با وجود آن که رخش با تمام سرعتش پیش می‌تاخت و بوته‌ها و درختان با سرعتی خیره کننده از کنارشان می‌گذشت، حتی قدمی هم به آتشکده نزدیک نمی‌شدند. گویی منظره‌ی‌ معبد پیشارویشان سرابی در افق باشد. می‌دانست که زمانی اندک در اختیار دارد و هر لحظه که می‌گذرد، او را یک قدم به آغاز سال نو نزدیک می‌کند. با این وجود چنین به نظر می‌رسید که نفرین زمان کرانمند گریبانشان را گرفته باشد. انگار راهی برای درهم شکستن چرخه‌ی‌ معیوبی که در آن گرفتار آمده بودند وجود نداشت.

رخش عرق کرده بود و نفس نفس زنان با تمام سرعت خویش پیش می‌تاخت، اما منظره‌ی‌ سماجت آمیزِ معبد همچنان در خط افق باقی بود. سوشیانس لگام اسبش را کشید و رخش را متوقف کرد. چیزی در این میانه ایراد داشت. مدتی بر زین اسب نشست و به فکر فرو رفت.

به اطراف نگریست. منظره‌ی‌ درختان اطراف به نظر آشنا می‌رسید. انگار در تمام این مدت بر یک نقطه از جنگل در جا زده باشد. گویی طی مدتی که در مسیر آتشکده تاخته، همواره مسیری یکنواخت را بدون پیش رفتن در آن تکرار کرده است. سعی کرد دلیل این سکون را بفهمد، و ناگهان فهمید مشکل درکجاست.

وقتی که به دل خویش نگریست، دریافت که از نزدیک شدن به معبد می‌ترسد. هراس از این که ناجی بزرگ نباشد، تردید در این مورد که شیر در برخورد با او چه واکنشی نشان می‌داد، و نگرانی از آن که در نبرد پیشارویش به دلیلی چنین ساده شکست بخورد، او را بر سر جایش میخکوب کرده بود. از بیم رویارویی با آنچه در پیش رویش قرار داشت، می‌ترسید از امنیت جایی که بر آن ایستاده بود دل بکند.

وقتی این را فهمید، حس کرد سبکتر شده است، ران‌‌هایش را بر زین رخش فشرد و اسب هم انگار که در نتیجه‌گیری اربابش سهیم شده باشد، با گام‌‌هایی استوارتر پیش رفت. و آتشکده با هر گامشان یک قدم به آنها نزدیکتر شد.

دیگر صدای غرشی برنخاست. جاده‌ی‌ جنگلی، در برخورد با میدانگاه وسیعی پایان یافت. آنجا آستانه‌ی‌ آتشکده بود. طاق ضربی عظیمی از سنگ سرخ راه ورود به آتشکده را نشان می‌داد. سوشیانس از میان شکاف کلاهخودش دید که محل برخورد دو نیمه‌ی‌ قوس طاق باسردیس زرینِ شیری غران تزیین شده است. درست در وسط طاق، مجسمه‌ی‌ عظیم شیری مهیب دیده می‌شد.

سوشیانس از اسبش پیاده شد و با گام‌‌هایی استوار به سوی طاق پیش رفت.

ناگهان حرکتی به چشمش خورد که ابتدا خطای دید به نظر می‌رسید. به نظرش رسید مجسمه‌ی‌ شیر سرش را تکان داده است. ایستاد و به شیر نگاه کرد، و ناگهان به حقیقت ترسناکی پی برد. چیزی که در برابرش نشسته بود و راه ورود به طاق را بسته بود، مجسمه نبود.

شیر، بسیار عظیم بود. هم اندازه‌ی‌ گاو میشی تنومند بود و پشم‌‌های زیبای براقش همچون طلای ناب می‌درخشید. یال‌‌های بلند و قهوه‌ای آشفته‌اش بر کناره‌های سر عظیمش ریخته بود و چهره‌ای باوقار و نیرومند را در میان گرفته بود. چشمان زرد و تیزش به سوشیانس دوخته شده بود. شیر برای این که آخرین تردیدهای او را از بین ببرد، به چابکی بر پا ایستاد. پنجه‌های براق و تیره‌اش با سپیدی سنگ‌‌های ترک خورده‌ی‌ میدانگاه تضاد داشت و دم بلند و افراشته‌اش را در پشت سرش به هوا گرفته بود. شیر، نگاه دیگری به او انداخت و دهان گشود و نعره‌ای سر داد.

صدایش چنان مهیب بود که در پاسخ به آن، از دوردست‌‌های جنگل همهمه‌ای از جانوران فراری برخاست. سوشیانس که از ترس بر جای خود خشک شده بود، نمی‌دانست چه کند. صدایی در درونش فریاد می‌زد که بر پشت رخش بجهد و از این معبد مرگبار بگریزد. اما می‌دانست که آنچه می‌جوید در برابرش، در پشت سر شیر قرار دارد. غریزه‌اش حکم می‌کرد که شمشیرش را بکشد و از خود در برابر شیر دفاع کند، اما این را هم بر خلاف اندرزهای بهرام می‌دید. پس آرام بر جای خود ایستاد و منتظر ماند.

شیر که انگار انتظار داشت سوشیانس از شنیدن صدایش بگریزد، با کنجکاوی نگاهش کرد و نعره‌ی‌ دیگری، این بار با شدتی کمتر، سر داد. سوشیانس دل را به دریا زد و با قدم‌‌هایی که می‌کوشید لرزششان را پنهان کند، به طرفش پیش رفت. سوشیانس همچنان پیش رفت، تا درست در مقابل شیر رسید. شیر با چشمانی کاونده نگاهش کرد. آنگاه، با قدم‌‌هایی چابک به طرفش پیش آمد. هر دو به سوی هم رفتند و در میانه‌ی‌ میدانگاه به هم رسیدند. سوشیانس که می‌دید برای ورود به آتشکده باید از محل ایستادن شیر بگذرد، مانده بود که راه خود را ادامه بدهد یا شیر را دور بزند. اما شیر کار را برایش ساده کرد. او با حرکتی غیرمنتظره بر زمین نشست و دمش را بر زمین کشید.

آنگاه غرشی آرامتر سر داد. سوشیانس چند قدم دیگر هم جلو رفت. حالا پوزه‌ی‌ شیر به چکمه‌‌هایش کشیده می‌شد. شیر شروع کرد به بو کردن چکمه‌ها و شنل سوشیانس. به نرمی در اطرافش راه رفت و مانند گربه‌ای غول‌آسا خودش را به زرهش مالید. بعد هم غرشی دوستانه سر داد و کنار سوشیانس ایستاد. سوشیانس که انتظار چنین واکنشی را از شیر نداشت، متوجه شد که شیر او را به دوستی پذیرفته است. ابتدا فکر کرد شیر بوی جم را از شنل و زره او استشمام کرده است، اما بعد به یاد آورد که جم هرگز این زره را نپوشیده بود، و در ضمن شیر نواده‌ی‌ شیرهای دیگری بوده که سه هزار سال پیش همراه جم به آنجا آمده. به نظر نمی‌رسید چنین خاطره‌ای شیر را به رفتاری دوستانه واداشته باشد.

سوشیانس، ناگهان تصمیمی دیوانه‌وار گرفت. دوست نداشت از پشت شکاف کلاهخود شیر را ببیند. اگر به راستی شیر قصد دوستی داشت، لازم بود چهره‌اش را هم ببیند. پس بدون این که به میلِ پیشروی کردن، برداشتن آیینه و گریختن از برابر آن درنده‌ی‌ بزرگ توجهی کند، کلاهخودش را از سر برداشت. باد صبحگاهی موهای بلند و خیسِ عرقش را به بازی گرفت. شیر به طرفش برگشت و با چشمانی دقیق به چهره‌اش خیره شد. صدای غریوی برخاست و شاهین، از آسمان فرود آمد و بر دوش سوشیانس نشست. شیر با نگاهی علاقه‌مند به شاهین نگریست و آنگاه با گام‌‌هایی آرام و با وقار پیشاپیشِ سوشیانس به سوی طاق به راه افتاد. سوشیانس که با دست راست شاخِ کلاهخودش را گرفته بود، دست چپش را بر قبضه‌ی‌ شمشیرش گذاشت و با گام‌‌هایی سبک او را دنبال کرد.

شیر، و به دنبالش سوشیانس، از زیر طاق گذشتند و به سایه‌های درون آتشکده گام نهادند. نفرین هزاره‌ها بر دیوارهای عظیم آتشکده اثر کرده بود ترک‌‌هایی بیشمار را بر سقف و ستونها تنیده بود. پیچک‌‌های جنگلی با تکیه بر این شکافها خود را از دیوارها بالا کشیده بودند و فضای نیمه تاریک داخل معبد را به ادامه‌ای از جنگل تبدیل کرده بودند. گنبد کوه پیکری که از دوردستها دیده بود، مساحتی بسیار وسیع را در زیر خود گرفته بود. در این سطح وسیع، هیچ وجود نداشت، جز سنگفرش‌‌هایی سرخ و فرسوده در زیر و گنبدی عظیم و انباشته از سایه‌ها در بالا. درمیانه‌ی‌ این فضای فراخ، نوری می‌درخشید. سوشیانس دوشادوش شیر پیش رفت و در زیر نقطه‌ی‌ مرکزی گنبد، آتشدانی بزرگ دید که از سنگ سرخ سختی تراشیده شده بود. بر چهار طرفش به زبان باستانی اهوراها چیزهایی نوشته بودند و در هر راس آن نقش سر شیری غران را حکاکی کرده بودند. در سینه‌ی‌ آتشکده شعله‌های ارغوانی زلالی، شبیه به آنچه که در قله‌ی‌ دایتی و آتشکده‌ی‌ فرنبغ دیده بود، می‌رقصیدند.

سوشیانس به اطراف نگریست. نمی‌دانست این آتش در درازای این هزاره‌ها چگونه روشن باقی مانده است. نشانه‌ای از سوخت یا مراقبت از آن دیده نمی‌شد. نور سرخ آتش بر گنبد می‌رقصید و پرهیب خطوط ظریف و پیچیده‌ای را که هنرمندان باستانی بر سطح درونی گنبد نقش کرده بودند روشن می‌کرد. اثری از آیینه در آن اطراف دیده نمی شد. شیر با غرش ملایمی توجه او را به خود جلب کرد و به سوی گوشه‌ای از آتشکده رفت. سوشیانس به دنبالش راه افتاد و در آنجا با درخت خشکیده‌ی‌ عجیبی روبرو شد که در حاشیه‌ی‌ بیرونی معبد رسته بود. درخت، مانند سنگواره‌ای کهنسال سخت و مرده بود. تنه‌ی‌ قهوه‌ای و سختش با پیچ و تابهای بسیار به شاخه‌‌هایی لخت و خالی از برگ منتهی می‌شد که چنگال‌‌های درازشان را در سایه‌‌‌های سبز زیر درختان و سایه‌‌‌های سرخ زیر گنبد فرو کرده بودند. درخت بسیار کهنسال بود، و خشکی ماتمزده‌اش با طراوت جنگل سرسبز پشت سرش در تضاد بود. چیزی بر روی یکی ازشاخه‌‌‌هایش برق می‌زد.

سوشیانس پیش رفت و آن را یافت.

در واقع شباهتی به آیینه نداشت. بیشتر به سپر سه گوش کوچکی شبیه بود که از فلز سخت نقره مانندی ساخته شده باشد. البته سطح براق و صافش به راستی مانند آیینه عمل می‌کرد و می‌شد بازتاب منظره‌ی‌ اطراف را در آن دید. این سطح براق با حاشیه‌ای پوشیده شده بود و با زنجیری نقره‌ای به شاخه‌ی‌ درخت آویزان بود. هیچ اثری از گرد و غبار سالیان بیشماری که بر این درخت آویخته بود، بر آن دیده نمی‌شد. سوشیانس آن را برداشت و بر شانه‌ی‌ راستش محکم کرد. زنجیر نقره‌ای به سادگی از زیر بغلش رد شد و در پشت زرهش محکم شد. آیینه، همچون بخشی براق بر زره زرینش چفت شد، انگار که از روز نخست این دو را به هم جوش داده باشند.

سوشیانس نفسی به راحتی کشید و راه رفته را بازگشت. شیر همچنان دنبالش می‌آمد. وقتی به کنار رخش رسید، انتظار داشت اسبش از دیدن شیر رم کند، اما شیر غرشی دوستانه کرد و رخش هم با شیهه‌ای ملایم پاسخش را داد. سوشیانس بر پشت زین پرید و به سوی جاده‌ی‌ کوهستانی تاخت. با حیرت دید که شیر هم همراهش می‌دود و قصد ندارد ترکش کند. ابتدا کمی در این مورد که او را به نزدیکی اهوراها ببرد تردید کرد، اما بعد کلاهخودش را بر سر گذاشت و گذاشت تا رخدادها مسیر طبیعی خود را طی کنند.

وقتی به اهوراها رسید، درست در همان جای قبلی‌شان ایستاده بودند. از این که هیچ حرکتی نکرده‌اند تعجب کرد. بهرام با دیدن شیر عظیمی که در کنار رخش می‌دوید گفت: “می‌دانستم که چنین خواهد شد. شیر تو را به دوستی پذیرفته است و از این به بعد همواره یار و همراهت خواهد بود. او نگهبان آینه و پهلوانی است که آینه را بر دوش داشته باشد.”

اهورایان دیگر نیز زمزمه‌ای تاییدآمیز سر دادند. سوشیانس در برابرشان ایستاد و گفت: “امیدوارم زیاد در انتظار نمانده باشید.”

بهرام خنده‌ای سر داد و گفت: “ نه،‌ای ناجی بزرگ، چشم به هم زدنی از رفتنت نمی‌گذرد. ما حتی فرصت نکرده‌ایم جمله‌ای میان خود رد و بدل کنیم.”

سوشیانس با شگفتی به آسمان نگاه کرد و از مشاهده‌ی‌ این که خورشید همچنان در جایگاه صبحگاهی خویش شناور است، یکه خورد. آنگاه پرسید: “چگونه ساعت‌‌هایی که در میان جنگل تاخته‌ام بر شما تنها همچون دقیقه‌ای گذشته است؟”

پیرمرد سبزپوش از میان گروه اهورایان گفت: “این زمان بیکرانه است که دارد پدیدار می‌شود.”

بهرام هم سری تکان داد و گفت: “آری، زمان کرانمند که آفریده‌ی‌ آژیدهاک فریبکار است شکاف برداشته و به زودی فرو خواهد ریخت. ناجی برای ما نخستین رگه‌های ارزشمندِ زمان بیکرانه را به ارمغان آورده است.”

بقیه‌ی‌ اهوراها با همهمه‌ای شادمانه از این حرف استقبال کردند. سوشیانس که به یاد تجربه‌اش در کوره راه جنگلی افتاده بود، سکوت کرد و به سخنان خنیاگرانی اندیشید که درباره‌ی‌ گذشته‌های دور شعر می‌خواندند، درباره‌ی آن دورانی که زمان در تنگنا نبود و گسترده و بیکرانه می‌نمود.

بهرام با نگاهی خرده گیر به سوشیانس خیره شد و گفت:ای ناجی، تو پیروزمندانه این آزمون را پشت سر گذاشتی، حالا زرهت کامل شده است و دیگر تیر بوشاسپ بدان کارگر نیست. بااین وجود، جنگ افزار زیبایت شمشیری کم دارد. سلاحی که در برابر تیغ‌‌های خونریزِ دیوان تاب بیاورد و بتواند بر تن جادوگرانِ آژیدهاک کارگر افتد.

سوشیانس به کمربندش دست کشید و گفت: “من شمشیری دارم که تا به حال خوب به من خدمت کرده است.

هرام گفت: “نه، شمشیری که تو را می‌برازد، همان است که در قصه‌ها درباره‌اش بسیار سخن گفته‌اند. آن شمشیر را جم در اختیار داشت و در نبرد نخستین با هیبتش دلاوران زیادی از سپاه دیوان را به خاک افکند. در آن روزِ نفرین شده‌ای که به تیر بوشاسپ گرفتار شد، به اطرافیانش فرمان داد تا آن را به امیدِ آن که روزی به کار آید، در جنگل سپید، در آتشکده‌ی‌ آتور به امانت گذارند. تو باید در آخرِ کار، هنگامی که نبرد واپسین آغاز شد، آن را بر کمر داشته باشی.”

سوشیانس گفت: “اما جنگل سپید کجاست؟ من نام آن را نشنیده ام و درباره‌اش هیچ نمی‌دانم.”

بهرام گفت: “جنگل سپید در مرزِ میان خونیراس و فردرفش قرار دارد. خطرهایی ناشناخته و موجوداتی نیرومند و کهنسال در آن پناه گرفته‌اند که از رهگذران و بیگانگان خوششان نمی‌آید. شاید در ادامه‌ی‌ سفر، گذارت به آنجا هم بیفتد. سومین آتشکده‌ی‌ روزگاران کهن در آن جنگل قرار دارد و برای دست یافتن به شمشیر جم باید به آن سو بروی.”

سوشیانس گفت: “اما من قصد دارم به سوی گنگ دژ بروم. می‌گویند پدرم در آنجا زندگی می‌کند و می‌خواهم زودتر او را بیابم. رویاهایی هولناک ذهنم را خسته کرده و باید هرچه زودتر با دیدنش حقیقت را دریابم. می‌خواهم از هارابورز بالا بروم و از فراز یال‌‌های سپیدپوش آن به سوی خاور پیش بروم.”

پیرمرد سبزپوش گفت: “‌ای ناجی، اگر تو به راستی خواهان نجات دادن نیروهای نور باشی، باید حتما به سوی جنگل سپید بروی. دروازه‌های هولناک جهان زیرین در آن بخش از زمین قرار دارند و جمِ بزرگ را آنجا خواهی یافت. اگر بخواهی او را بیدار کنی، باید به سرزمین فردرفش بروی. اگر به آن سو بروی، جنگل سپید را هم بر سر راه خویش خواهی یافت.”

سوشیانس گفت: “گویا من برای رسیدن به گنگ دژ باید تمام مسیرها جز راهِ گنگ دژ را در پیش بگیرم.”

بهرام گفت: “گاه، راه‌های پیش رویمان این گونه هستند. چه بسا که برای فراز رفتن، باید فرود آمد. جم بزرگ این هنر را از سیمرغ آموخته بود و چشم دارم که تو نیز آن را از شاهین یاد بگیری.”

سوشیانس گفت: “اگر بخواهم به آن سو بروم باید چه کنم؟”

بهرام گفت: “قایقی شایسته برایت آماده کرده‌ایم که می‌تواند تو را به آن سوی خلیج سدویس برساند. کرانه‌ی‌ خاوری سدویس، مرز ویدرفش و فردرفش است. از آنجا به بعد، رخش راه را خواهد یافت.

سوشیانس گفت: “بسیار خوب، بگذارید بروم و با سرزمین مرموز فردرفش هم آشنا شوم. اگر سرنوشت در آنجا انتظارم را می‌کشد، جسارت روبرو شدن با آن را دارم.”

بهرام گفت: “اگر نداشتی، شایسته‌ی‌ آنچه که هستی نمی‌بودی.”

پس اهورایان سوشیانس را با فاصله‌ای در میان گرفتند و با هم به سوی کرانه‌های خلیج سدویس تاختند. از آن میان تنها بهرام بود که در کنار او اسب می‌راند و از شیر غرانی که پا به پای رخش می‌دوید، هراسی به دل راه نمی‌داد.

اهورایان سوشیانس را از همانجا مستقیم به سوی ساحل راهنمایی کردند. آنگاه کمکش کردند تا بر قایق بزرگی که برایش آماده کرده بودند، سوار شود. سوشیانس قایقران جوان، که با چشمان هراسان به شیر نگاه می‌کرد، را دلداری داد و برای اثبات این که خطری از جانب او تهدیدش نخواهد کرد، دستی بر سر و گوش شیر کشید. شیر، با غرشی خفیف این ابراز دوستی را پذیرفت و خیال قایقران را تا حدودی راحت کرد.

هنگامی که از ساحل جدا می‌شد، بهرام هنگام بدرود گفتن، قول داد که بار دیگر آداب شمشیر زنی و زره پوشیدن را در میان مردمانش احیا کند، و چشم به راه روزی بماند که نریوسنگ غریو پیروزمندانه‌اش را سر دهد.

گذر از کنار خرو، این بار با شگفتی کمتری همراه بود. جوان قایقران، گویی که این راه را بارها پیموده باشد، به سادگی خود را به دست جریان موافق آب سپرد و به این ترتیب پس از ساعتی در کرانه‌ی‌ شرقی سدویس پهلو گرفت. سوشیانس کوشید با بخشیدن حلقه‌ای زرین او را پاداش دهد. اما اهورای جوان مانند هم نژادان دیگرش اشیای طلایی را گرانبها نمی‌دانست و از پذیرفتن حلقه خودداری کرد. پس سوشیانس از قایق پیاده شد و با آرزوی نیکبختی جوان را ترک کرد.

در برابرش کویر زرد ویدرفش تا چند فرسنگ ادامه داشت، و پس از آن، به تدریج سبزه‌ها بر زمین می‌رستند و به افق سبز رنگ سرزمین فردرفش می‌پیوستند. آسمان بار دیگر زیر نقاب ابری تیره فرو رفته بود و آفتاب گرم وروکش را به خاطره‌ای دوردست شبیه می‌ساخت.

سوشیانس، بی درنگ راه خویش را پی گرفت. شیر بدون اشکال بر ماسه‌های سست کویر گام می‌زد و پا به پای رخش پیش می‌رفت. شاهین بار دیگر در آسمان اوج گرفت و هنگامی که بازگشت و با هیجان در آسمان جیغ کشید، سوشیانس دریافت که خطری تهدیدش می‌کند. از تلماسه‌ای مرتفع بالا رفت و دید که فاصله‌ی‌ چندانی با حاشیه‌ی‌ کویر ندارد. کمی جلوتر. دشتی برهوت آغاز می‌شد که به جای تلماسه‌های روان، از خارهای صحرایی و رُسهای شکافته از خشکی فرش شده بود. پس از آن، نخستین بوته‌ها و درختان سرزمین فردرفش به چشم می‌خورد.

اما خطر از آن سو نزدیک نمی‌شد.

از سوی باختر، یعنی بخش‌‌های درونی تر ویدرفش بود که به سویش پیش می‌آمدند. سیاهی‌شان بر تپه‌‌‌های زرد و یکنواخت ماسه‌ای توی چشم می‌زد و سرعتشان چنان زیاد بود که در پشت سرشان ردی از غبار باقی می‌گذاشتند.

تعدادشان زیاد نبود. طبق معمول دیوها با اسب‌‌های سیاهشان پیش می‌تاختند، و پشت سرشان اشموغانی پرشمارتر بر سوسمار‌‌هایی لاغر و چابک جست و خیز می‌کردند. نوک پیکانشان سوارکاری درشت اندام و سنگین جثه بود که شاخ‌‌های بزرگ و دم بلندش از دور دیده می‌شد.

گریختن کار درستی نبود. عوارض زمین چنان کم بود که پنهان شدن امکان نداشت. می‌دانست که رخش توانایی پشت سر گذاشتن هر دشمنی را دارد. اما حالا که زره جم را بر تن و توسنش را در زیر ران داشت، دلیلی نمی‌دید تا از رویارویی با دشمنانش شانه خالی کند. ترجیح می‌داد میدان مبارزه را خود انتخاب کند. این تلماسه‌‌‌های سست برای سوسمارسواران مناسبتر بود، پس به سوی دشتِ پیشارویش رکاب کشید و با سرعتی نفس گیر به آن سو تاخت. سواران هم که از دور او را دیده بودند، مسیر خود را تغییر دادند و او را دنبال کردند. وقتی خاک سفت و محکم دشت را زیر پا‌‌های رخش حس کرد. ایستاد و منتظر ماند تا به او برسند. شیر، بی‌صبرانه بر زمین چنگال می‌کشید و برای رویاروی با دشمنان دوست تازه‌اش بی‌تابی می‌کرد.

نخستین کسی که به او رسید، همان دیوِ پیشرو بود. با توصیف‌‌هایی که جوانک قایقران برایش کرده بود، خیلی راحت او را شناخت. سم‌‌هایی زرین داشت که بدون پای پوش بر رکاب اسبش قرار داشت. شلوار بر پا نداشت و می‌شد پا‌‌های پشمالو و کبود رنگش را دید که از زیر دامن ردایش بیرون زده بود. بر ردایش جوشنی ریزبافت بر تن کرده بود و سپری پهن و چهارگوش را بر شانه آویخته بود. تبرزینی بزرگ در دست داشت و دمش مانند شلاقی بر گرده‌ی‌ اسب نگون بختش فرود می‌آمد. بر پوست شانه و دمش پولکهای بزرگ و سیاهی روییده بود که حلزونهایی دریایی شبیه بود. اما مهیب‌تر از همه‌ی‌ اینها، چهره‌اش بود. پوست آبی تیره‌اش با ریش بلند سرخی پوشیده شده بود، و سر طاسش جز دسته‌ای موی بافته‌ی‌ بلند به همین رنگ تزیین دیگری نداشت. شاخ‌هایی پهن و تیغه‌دار بر فرق سرش روییده و به سوی آسمان سر بر کشیده بودند. چشمان ریز و سرخش بر بینی عظیم و پهنی قرار گرفته بود که رنگ پره‌های عضلانی‌اش به زردی می‌زد. پوزه‌ی‌ پیش آمده و بزرگش او را به سگ سانان شبیه می‌کرد. دندان‌‌های زرد تیزی که از میان لب‌‌های کلفتش بیرون زده بود، به بزاقی آغشته بود که از چانه‌اش روان بود و بر ردایش می‌چکید. بر شانه‌اش،‌ در کنار گردن، زایده‌ی بزرگی دیده می‌شد که به جمجمه‌ای خشکیده و میان تهی شبیه بود. انگار که گندروا دو سر داشته باشد و یکی را از دست داده باشد. این زایده به استخوان خمیده و تو خالیِ صدف مانندی ختم می‌شد.

سوشیانس با دیدنش خنده‌ای کرد و فریاد زد: “گندروای دیو، فکر نمی‌کردم تا پیش از نبرد واپسین با هم روبرو شویم. گویی از جان خودت سیر شده باشی که با پای خودت به اینجا آمده‌ای.”

صدایش از میان کلاهخود به غرشی پرطنین تبدیل شد که دشت را لرزاند. گندروا که از دیدن پهلوان زرهپوش مقابلش جا خورده بود، با بدگمانی به شیر و رخش نگاه کرد. آنگاه غرید: “پس جاسوس کثیفی که تو را به سوی وروکش برده، نام مرا هم افشا کرده؟ بسیار خوب، دوست دارم بدانی به دست چه کسی کشته می‌شوی. بگو پس از آن که سرت را از بدن جدا کردم آن را به کدام قبیله بفرستم؟”

سوشیانس از شنیدن این حرفها جا خورد. نخست برای جوانک قایقران نگران شد و بعد متوجه شد که گندروا هم اشتباه مردم ویدرفش را کرده و او را با دیوی شاخدار اشتباه گرفته. پس بدون این که کلاهخودش را بردارد گفت: “‌ای دیو پلید، من از قبایل ناپاک شما نیستم، که آدمی شهرنشین هستم از مردمان سیاوشگرد. در مورد قبیله‌ات هم نگران نباش، من قصد ندارم سر کثیفت را به جایی بفرستم.”

در این حین به تدریج بقیه‌ی‌ سواران گندروا هم سر رسیده بودند. یک فوج بیست‌تایی از اشموغان سوسمار سوار، و پنج دیو دیگر که از نظر اندازه و هیبت دست کمی از گندروا نداشتند. سوشیانس در دست یکی از اشموغان نیزه‌ای بلند را دید که بر نوکش چیزی گوی‌مانند جلب نظر می‌کرد. وقتی نزدیکتر شدند، آن چیز را شناخت. سر جوانکی بود که او را به وروکش برده بود. نیزه‌ای را در سر بریده‌اش فرو کرده بودند و حلقه‌ی‌ زرینی را که به او بخشیده بود با خنجری در پیشانی‌اش فرو کرده بودند.

سوشیانس با خشم به دیوها گفت: “‌ای موجودات پلید، آن روزهایی که با فراغ بال دست به قتل آدمیان می‌گشودید گذشته است. هم اکنون انتقام این جوان بدبخت را از شما خواهم گرفت.”

گندروا با شنیدن سخنان سوشیانس قهقهه‌ی‌ مخوفی سر داد و گفت: “ انتقام او را بگیری؟ یک صحرانشین بی‌مقدار چه اهمیتی دارد؟ اگر نمی‌دانی، خبر داشته باش که ما در گرفتن و کشتن آدمیان تخصص داریم. حتی مهردروجِ افسونگر را که می‌گویند نامیراست هفته‌ای پیش گرفتیم و در همین صحرا خوراک کفتارهایش کردیم. فکر می‌کنی من که فرزند فراری جم را این چنین نابود کرده‌ام، از انتقامجویی به خاطر یک بچه‌ی‌ آدم می‌ترسم؟”

سوشیانس گوش‌‌هایش را تیز کرد. اگر مهردروج می‌مرد تمام زحمت‌‌هایشان بر باد می‌رفت. یعنی ممکن بود این دیو مهیب دروغ بگوید؟ مشهور بود که مردم این نژاد مانند اشموغان بیش از راست دروغ می‌گویند.

پس کوشید تا سخنانش را محک بزند. با خنده‌ای تحریک کننده گفت: “‌ای دیو پست، دروغ می‌گویی. همگان می‌دانند که سلاح هیچ دشمنی بر مهردروج کارگر نیست. چگونه ادعا می‌کنی که او را کشته‌ای؟”

گندروا فریب خورد و مغرورانه گفت: “آری، دشمنانش از کشتن او عاجزند، اما آژیدهاک خردمند حیله‌های بسیاری می‌داند. به امر او بر همین بیابان به دارش کشیدیم تا جانوران درنده او را بدرند و نابودش کنند. آنان که دشمنانش محسوب نمی‌شوند، می‌شوند؟”

سوشیانس دریافت که این راه حلی نبوغ‌آمیز برای از میان برداشتن مهردروج بوده است، و نگران شد که نکند با این شیوه راز مرگ آژیدهاک برای همیشه از دسترسش دور شده باشد.

اما پیش از جستجو و یافتن او، می‌بایست حساب خود را با قاتلان آن جوانک نگون بخت تسویه کند. پس بیش از این چیزی نگفت و شمشیرش را از غلاف کشید.

گندروا که با یارانش پهلوان تنها را محاصره کرده بود و انتظار نداشت او را برای جنگیدن آماده ببیند، تبرزینش را دور سرش تاب داد و با نعره‌ای مخوف به سویش تاخت. رخش، شیهه‌ای بلند کشید که اسبها و سوسمارهای دشمنان را به تردید و هراس افکند، آنگاه چهارنعل به سوی گندروا رفت. سوشیانس پس از چند بار رد و بدل شدن ضربات، نزدیک بود بر اثر کوبیده شدنِ تبرزین بر زره سینه‌اش از زین رخش سرنگون شود، اما خود را بر اسب نگه داشت و با یک ضربه دست مسلح گندروا را از آرنج قطع کرد. گندروا نعره‌ای دردآلود سر داد و با دست دیگرش بازوی خون چکانش را گرفت. رخش بر دو پای عقب بلند شد و سوشیانس از بالا با یک ضربه‌ی‌ سهمگین سر دیو را از گردن جدا کرد. چهره‌ی‌ منقبض و کبودِ گندروا مانند شهابسنگی فرو افتاده از دوزخ، در ماسه‌های زرد فرو رفت. شیر، که گویی منتظر این حرکت بود، با نعره‌ای مهیب کوس بست و به سوی اشموغان خیز برداشت. اسبها و سوسمارها از شنیدن نعره‌ی‌ مهیب شیر رم کردند و رو به عقب نشینی نهادند.

سوشیانس که تا به حال رفتار دوستانه‌ی‌ شیر را دیده بود، ناگهان متوجه شد که در وروکش چه خطری از سرش گذشته است و در این مدت چه همسفر مهیبی را به همراهی پذیرفته بوده است. شیر مانند توفانی خونین بر گرداگرد گروه اشموغان می‌پیچید و با هر حرکتش فواره‌ای از خونابه‌ي زرد اشموغان و خون سیاه دیوان بر آسمان تیره می‌پاشید. نخست بر اسب یکی از دیوها جست و با آرواره‌ی‌ عظیمش سینه‌ی‌ دیو را همراه با زره نقره ایش از هم درید. اسب دیو هم به ضربه‌ی‌ چنگال شیر بر زمین غلتید و در خون خود تپید.

در آن سو، رخش برق‌آسا می‌تاخت، و سوشیانس از فرازش تیغ در اشموغان نهاده بود. هنگامی که گروه مهاجم رو به گریز نهادند، لاشه‌ی‌ یازده سوسمار سوار و سه دیو را در پشت سر خود بر جای گذاشته بودند. شیر، که گویا گرسنه بود، با چند حرکت سریع یکی از ران‌‌های اسبِ مرده‌ای را از جا کند و بلعید.

سوشیانس لگام رخش را کشید و گریز اشموغان را نگاه کرد. سینه‌اش، در آنجا که تبرزین گندروا فرود آمده بود، کمی درد می‌کرد، به دنبال جای زخمی آن را کاوید و با تعجب دید که بدنش آسیبی ندیده و زرهش حتی خراشی هم بر نداشته است. سوشیانس سوتی بلند کشید و منتظر ماند تا شاهین سر برسد، آنگاه به او گفت: “به دنبال پیکری بر دار کشیده می گردیم که شاید جانوران درنده دوره‌اش کرده باشند. زود پیدایش کن، که تنها امید من تو هستی.”

شاهین در آسمان گم شد و بعد از دقیقه‌ای بازگشت و فریاد کشان راستایی را در پیش گرفت. رخش خیز برداشت و به دنبالش روان شد. شیر هم که بخش مهمی از اسب را خورده بود، با نگاهی پرسشگر به او نگریست. سوشیانس به او نهیب زد: “بیا، همسفرِ درنده‌ام، باید زودتر مهردروج را پیدا کنیم، وگرنه تمام رشته‌‌‌هایمان پنبه می‌شود.”

پس بار دیگر شیر و رخش و شاهین، در دشت پهناوری که در میانه‌ی‌ دو سرزمین ویدرفش و فردرفش قرار داشت پیش تاختند، تا آن که شبح تک درختی خشکیده از دور پیدا شد. رخش شتاب بیشتری گرفت و در چشم به هم زدنی سوشیانس را به درخت رساند.

سوشیانس هنگامی که رویاروی درخت قرار گرفت، دریافت که تنها نیست.

سه کفتارِ تنومند بر کناره‌‌‌های درخت جست و خیز می‌کردند و پوزه‌‌‌های خونین شان را بر بدنی که بر درخت به صلیب کشیده شده بود می‌کشیدند. پیکرِ مصلوب، پیرمردی مفلوک و نحیف بود که موهای سرش ریخته بود و ریشی پراکنده بر چانه‌اش روییده بود. پاها و شکمش زخم‌‌هایی مهلک برداشته بود و گوشت‌‌هایش، پاره پاره، از بدنش آویزان بود. در کناری، شبح مردی تنها به چشم می‌خورد که زیر سایه‌ی‌ صخره‌ای خمیده ایستاده بود و با آرامش به این صحنه نگاه می‌کرد. مرد تنها چنان بی‌حرکت بود که توجه هیچ کدامشان را جلب نکرد. اما کفتارها، با دیدن این مهمان‌‌های ناخوانده دندان‌‌هایشان را نشان دادند و با صدای قهقهه مانندشان غریدند. شیر به سویشان جهید و با چند ضربه‌ی‌ چنگالش آنها را از میدان به در کرد. کفتارها با بدنی که رد پنجه‌ی‌ شیر بر آن به یادگار مانده بود، گریختند. پیرمرد که چشمانش را بسته بود، به سختی آنها را گشود و سوشیانس را در برابر خود دید. آنگاه با صدایی لرزان و ضعیف گفت: “‌ای دیو خونخوار، عذابی بدتر از این به فکرت رسیده است که به نزد من بازگشته‌ای؟”

سوشیانس کلاهخودش را از سر برداشت و گفت: “پیرمرد، من دیو نیستم. انسانی هستم، خواستارِ سرنگونی نیروهای تاریکی. آیا تو مهردروج هستی؟”

پیر مرد با ناتوانی سری تکان داد. شکمش دریده بود و روده ‌‌هایش از آن میان دیده می‌شد. خون با چنان شدتی از بدنش جاری بود، که زنده بودنش عجیب می‌نمود.

کلاهخودش را بر زین رخش آویخت و گفت: “من سوشیانس هستم، همان کسی که می‌گویند وظیفه‌ی‌ نجات دادن نیرو‌‌های روشنایی بر عهده‌اش نهاده شده. به من بگو چگونه می‌توان آژیدهاک را کشت؟”

پیش از آن که مهردروج پاسخ دهد، صدای آشنایی از پشت سرش گفت: “باید با دیدن این زره تو را می‌شناختم. بسیار از دیدنت در اینجا شگفت‌زده شده‌ام.”

برگشت و مرد تنهایی را که برای لحظه‌ای در کناری دیده بود و نادیده‌اش انگاشته بود را در برابر خود بازیافت. با تعجب گفت: “مهر؟ در اینجا چه می‌کنی؟”

مهر خندان گفت: “عقوبت پیمان‌شکنی که هزاران سال از مجازات می‌گریخت را با لذت تماشا می‌کنم.”

سوشیانس غرید: “اما او تنها کسی است که راز مرگ آژیدهاک را می‌داند.”

مهر گفت: “نه، گذشته از او، من و خودِ آژیدهاک هم این راز را می‌دانیم.”

سوشیانس گفت: “اما تو و آژیدهاک آن را به من نخواهید گفت. پس خاموش باش و بگذار پرسش‌‌هایم را از این پیرمرد نیمه جان بپرسم.”

مهر، به جای آن که به حرف او توجهی کند، شروع کرد به راه رفتن در اطرافش، شیر با دیدنش بر زمین نشسته بود و به نظر نمی‌رسید با او غریبه باشد. مهر گفت: “چقدر خیره کننده، جوانک تنها و خشمگینی که در دشت‌‌های ایرانویج دیدم، حالا رخش را در زیر ران دارد و زره جم را بر تن کرده و شاهین و شیری همراهی‌اش می‌کنند. می‌دانی. گاهی با دیدنت وسوسه می‌شوم که قصه‌‌‌های آن پیرزن را باور کنم.”

سوشیانس گفت: “می‌توانی اگر خواستی آن را باور کنی. اما من مجبورم که چنین کنم. ‌ای مهردروج، به من بگو، چگونه باید پادشاه ظلمت را نابود کنم؟”

مهردروج با چشمانی حیله‌گر به او نگریست و بعد کاری غیرمنتظره کرد. دهانش را گشود و با خنده‌ای چندش‌آور و گوشخراش دندان‌‌های زرد و شکسته‌اش را نمایش داد. بعد هم گفت: “پس تو آن کسی هستی که اهوراها در این مدت طولانی انتظارت را می‌کشیدند؟ اگر زودتر از اینها دستم به تو می‌رسید، بدون تردید نابودت می‌کردم.”

سوشیانس حیرتزده گفت: “اما چرا؟ ما که تا به حال یکدیگر را ندیده بودیم.”

مهردروج گفت: “برای آن که من می‌دانم که تو می‌توانی نیروهای تاریکی را شکست بدهی، و چنین نمی‌خواهم.”

سوشیانس پرسید: “چرا چنین نمی‌خواهی؟”

مهر به جای او پاسخ داد: “به این دلیل که ابله است. آگاه کردنِ آدمیان از آنچه که در آینده خواهد آمد، باعث می‌شود تا در آینده اسیر شوند. او سه هزاره است که رویای تکیه زدن بر تخت پادشاه تاریکی را در ذهن می‌پزد و حالا باور نمی‌کند که این رویا هرگز برآورده نخواهد شد.”

سوشیانس رو به مهردروج کرد و با کمی تمنا گفت: “‌ای مهردروج، تو به زودی خواهی مرد، می‌خواهی قاتلت به هدفش برسد و راز چگونه کشتن او را با خود به گور ببری؟”

مهر دروج گفت: “شاید من پادشاه تاریکی شوم، آن وقت با دانستن این راز مرا خواهی کشت.”

سوشیانس غرید: “پیرمرد مفلوک، کفتاران نیمه‌ای از بدنت را خورده اند و نیمه‌ی‌ دیگر را هم به زودی خواهند خورد. چگونه ممکن است تو پادشاه جهان شوی؟ این راز با من در میان بگذار. آن وقت انتقام تو را از آژیدهاک خواهم گرفت.”

مهر آهی کشید و گفت: “بی فایده است، جوان. او چیزی نخواهد گفت. از دید او، تو هم دشمنی دیگر هستی مانند آژیدهاک، و دلیلی نمی‌بیند که تو را یاری دهد.”

سوشیانس به سوی مهر برگشت و ناامیدانه گفت: “تو چطور؟ تو حاضری این راز را به من بگویی؟”

مهر گفت: “پسر جان، من با آژیدهاک قراری گذاشته‌ام و هرگز زیر قول خودم نمی‌زنم. تنها زمانی ممکن است بر علیه او دست به اقدامی بزنم که قول و قرار سابقش را با من زیر پا بگذارد. من نمی‌توانم عهدشکنی کنم.”

مهر دروج گفت: “اگر مرا از این درخت باز کنی و جانم را نجات دهی این راز را به تو خواهم گفت.”

سوشیانس گفت: “حاضرم تو را از درخت باز کنم. اما چنان زخم‌‌های مهلکی برداشته‌ای که به زودی خواهی مرد. می‌دانم که جاویدانان به سادگی نمی‌میرند، و از این رو زنده ماندنت تا به حال برایم عجیب نیست. اما فکر نمی‌کنم بتوانی برای زمانی دراز با این زخمها زنده بمانی. تنها بر رنجت افزوده خواهد شد.”

مهردروج ناله کنان گفت: “پس تو هم حقیقت را در نخواهی یافت. من فقط اگر درمان شوم و زنده بمانم راز خود را فاش خواهم کرد.”

مهر با افسوس گفت: “این نفرین تمام آدمیانی است که به حال و روز مهردروج می‌افتند. من هم دوست دارم مهردروج راز خود را افشا کند تا ببینم آخر و عاقبت ماجراجویی‌های تو چه می‌شود، اما حیف که خودم نمی‌توانم در این مورد کمکی به تو بکنم.”

سوشیانس گفت: “در جهانی مضحک و پرتناقض زاده شده ام. در برابرم دو تن که رازی مهیب را می‌دانند قرار گرفته اند، یکی آدمی و دیگری اهورایی که باید نابودی نیروهای ظلمت را خوش بدارند. اما یکی به سودای رویاهای آینده‌اش از افشای این راز ناتوان است و دیگری به دلیل پایبندی‌اش به عهد وقرارهای گذشته. فکر می‌کنم حالا کم کم مفهوم زمان کرانمند را درک می‌کنم.”

مهر اندیشمندانه گفت: “آری، من نیز چنان در اعماق زمان کرانمند فرورفته‌ام که گاه معماهای مخوفش را از یاد می‌برم. زمانی را به خاطر می‌آورم که هنوز نبرد نخستین آغاز نشده بود. در آن روزگاران نیاز چندانی به عهد و پیمان نبود، چون هیچ کس آنچه را که می‌گفت نادیده نمی‌گرفت و جز آنچه که می‌خواست را نمی‌گفت. اما حالا دنیا دگرگون شده است. گذشته و آینده بر اکنون فشار آورده‌اند و آن را تباه کرده‌اند.”

مهردروج گفت: “دوران خسته کننده و یکنواختی بود، آن هنگام. وقتی آدمیان معمایی در گفتگو با یکدیگر طرح نکنند، مکالمه‌شان چه جذابیتی دارد؟ درخشش توطئه‌ای مرموز یا فریبی پنهانی بود که امید به رازگشایی‌‌های آینده را چنان لذتبخش می‌ساخت.”

سوشیانس گفت: “و حالا آن دوران گذشته است.‌ای مهر، نفرین تو آن بوده که در زمانه‌ای تغییر یافته، همچون گذشته‌ای آرمانی زندگی می‌کنی، و‌ای مهردروج، مشکل تو آن است که آینده‌ای معماگونه را به دلیل حرص زدن در دانستن رازها از دست داده‌ای.”

مهر گفت: “اینها همه از فلسفه‌بافی‌‌های آدمیان است. واقعیت آن است که امروز چیزی جز تداوم دیروز نیست.”

مهردروج خنده‌ای تلخ کرد و گفت: “اهورایان هرگز در نمی‌یابند که چنین نیست. امروز، دیباچه‌ی‌ فرداست.”

سوشیانس گفت: “سخنانتان بوی خطاهای قدیمی را می‌دهد. برای من، امروز تنها امروز است. من در پی آن هستم که این زمانه و تاریکی‌‌‌هایش را که در دیروز و فردا لانه کرده است از میان بردارم. آیا به راستی هیچ یک از شما نیست که بخواهد به من کمک کند؟”

مهر گفت: “من می‌خواهم، اما نمی‌توانم.”

مهردروج گفت: “من می‌توانم ولی نمی‌خواهم.”

سوشیانس به سوی مهردروج برگشت و گفت: “‌ای پیرمرد نگون بخت، اگر من بروم، کفتارها بازخواهند گشت و مرگ دردناکی در انتظارت خواهد بود. تازه پس از آن به شهر مردگان خواهی رفت و باید به چشمان آیینه‌گون گیومرد چشم بدوزی. به چشمان پدربزرگی که به دست خودت از پا درآمده است. در آن هنگام چه خواهی داشت که در پاسخِ سرزنش‌‌‌هایش بگویی؟ به من بگو چگونه آژیدهاک را بکشم، و من تو را از درد و رنج کنونی رها خواهم کرد. آسوده به شهر مردگان خواهی رفت و به گیومرد فخر خواهی فروخت که مرا در راهی که می‌رفته‌ام یاری داده‌ای.”

مهردروج با لحنی امیدوارانه گفت: “چگونه می‌توانی مرا از رنج ر‌‌هایی دهی؟ تو حتی نمی‌توانی زخمی بر بدن من وارد کنی. سرنوشت من آن است که به این شکل دردناک و تدریجی با دندان‌‌های بیرحم و کینه‌توز طبیعتی که هیچکس را دشمن نمی‌دارد، دریده شوم.”

سوشیانس گفت: “‌ای پیرمرد عهدشکن، من مانند مهر به کردارهای گذشته‌ام نچسبیده‌ام، پس نمی‌خواهم با وفاداری‌ام به قراردادها و عهدها فریبت دهم. اما این را بدان که در هر لحظه جز راست نمی‌گویم. اگر به من این راز را بگویی، به رنجت پایان خواهم داد. در این مورد مطمئن باش. نمی‌خواهم در برابر مهر که اینجا ایستاده، پیمانی ببندم و به آن وفادار باقی نمانم.”

مهردروج مدتی دراز با چشمان انباشته از دردش به سوشیانس خیره شد و زیر لب گفت: “کسی چه می‌داند، شاید این نقشی باشد که من باید دراین افسانه بازی کنم. چنین باشد. بگذار عهد و پیمانت را بپذیرم. ای جوان، بدان که تنها راه کشتن آژیدهاک آن است که پسرش در نبردی تن به تن او را با شمشیر جم از پا درآورد. جز این سلاحی دیگر بر او کارگر نیست و جنگاوری دیگر نمی‌تواند حریفش شود، حتی اگر بهرام جنگجو یا مهر هزار چشم باشد.”

سوشیانس پرسید: “اما پسر او کیست و نشانی‌اش چیست؟”

مهردروج به سختی گفت: “اگر به راستی ناجی باشی، او را در گنگ دژ خواهی یافت. دیوها درباره‌اش داستانهای زیادی می‌گویند. برخی او را ساکن خونیراس می‌دانند و برخی دیگر می‌گویند شمشیرزن بزرگی است که گمنام در شهرهای گوناگون سفر می‌کند و برای پدرش جاسوسی می‌کند. من در موردش تنها این را می‌دانم که در پایان هزاره به گنگ دژ خواهد رفت. پس اگر شتاب کنی و به موقع به این شهر برسی، او را در آنجا خواهی یافت. هرچند گمان نکنم بتوانی او را با خود همراه سازی، یا حتی شاید نتوانی پیدایش کنی.”

سوشیانس با تردید به پیکر از هم دریده‌ی‌ مهر دروج خیره شد، نمی‌دانست این هم یکی دیگر از دروغ‌‌های این موجود منفور است، یا به راستی دارد حقیقت را می‌گوید. تردیدش خیلی زود برطرف شد، چون مهر، که گویی از وفای به عهد مهردروج خوشنود شده بود، به آرامی گفت: “او به آنچه که قول داده بود عمل کرد و رازش را با تو در میان نهاد، اما نمی‌دانم تو چگونه خواهی توانست به عهد خویش عمل کنی.”

سوشیانس شمشیرش را از نیام کشید و به مهردروج گفت: “بدرود.”

آنگاه آن را در قلب مهردروج فرو کرد. مهردروج با لبخندی ناباورانه بر لب، جان داد.

سوشیانس برگشت و بر پشت رخش پرید. شاهین که تا این هنگام بر شاخه‌ی‌ درخت نشسته بود بالی زد و بر شانه‌اش نشست. شیر نیز برخاست. مهر با شگفتی گفت: “‌ای جوان، تو چگونه او را کشتی؟ همگان دشمن او بودند و سلاح هیچ دشمنی بر او کارگر نبود.”

سوشیانس پیش از آن که به سوی خاور رکاب کشد، گفت: “من دشمن او نبودم.”

 

 

ادامه مطلب: پنجمین گاهان: مَدیاریم

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب