چهارشنبه , آبان 6 1405

پنجمین گاهان: مَدیاریم

پنجمین گاهان: مَدیاریم

رخش چنان در دشت می‌تاخت که انگار بال در آورده باشد. سوشیانس، شادمان بر زینش نشسته بود و چرخ زدن‌‌های شاهین در آسمان یا پیچ و تاب‌‌های یال شیر را در کنار پایش نگاه می‌کرد که هم عنان با رخش دشت را در می‌نوردیدند. رازی را دل حمل می‌کرد که هرگز امید نداشت به این زودی بر آن آگاهی یابد. نمی‌دانست پسر آژیدهاک کیست، ولی گنگ دژ مسکن پادشاه ظلمت بود و احتمال زیادی داشت که در آنجا بتواند یکی از فرزندانش را با اهداف خویش همراه نماید. اگر در این کار ناکام می‌شد، بیدار کردن جم و آغاز کردن نبرد واپسین بی فایده می‌بود. چرا که آژیدهاک بار دیگر پیروز می‌شد و سپاه نور برای دومین بار شکست می‌خورد.

دشت خشک و تفته‌ی‌ فردرفش در زیر گام‌‌های چابک رخش همچون کابوسی طولانی جاری بود. خاک خشکیده از هزاران ترک ریز پوشیده شده بود و هیچ چیز جز خار‌‌هایی نیمه جان بر گوشه و کنارش نرسته بود. خط سبزی که از دوردستها دیده می‌شد، کم کم نزدیکتر شد و در برابر چشمانش به منظره‌ی‌ حاشیه‌ای جنگلی کوهستانی تغییر شکل داد. با دیدن خط سبزی در افق فروغ امیدی در دلش درخشید. چنان که بهرام دلاور گفته بود، دروازه‌های جهان زیرین در این بخش از گیتی قرار داشت و جم را به احتمال زیاد در آنجا می‌یافت.

کمی جلوتر، به خرسنگ‌‌هایی عظیم در دل دشت برخورد که درختچه ‌‌هایی کج و معوج و خشکیده در سایه ‌‌هایشان رسته بودند. باد گرم و خشکی که از زمین بر می‌خاست عطش و تشنگی‌اش را بیشتر می‌کرد. هنوز زمان زیادی از هنگامی که ساحل سدویس را ترک کرده بود نمی‌گذشت، با این وجود هوا چنان گرم و باد چنان خشک بود که لب‌‌هایش از تشنگی ترک خورده و زبانش در دهان به تکه‌ای چوبِ پوک شبیه شده بود. تازه کلاهخودش همچون سپر محافظی در برابر باد گرم عمل می‌کرد، و تنها مردمک چشمانش که از شکاف آن بیرون بودند داغی بادِ جاری در دشت را لمس می‌کردند.

موج‌‌های باد گرم و خشک گویی بدون این که از تاب و توان اسب سه هزار ساله‌اش بکاهند، بر پوست سپید و درخشانش می‌شکستند. رخش با همان شتاب همیشگی پیش می‌تاخت و وقتی شیب زمین اندکی بیشتر شد و به تپه ماهور‌‌هایی پست رسیدند، بدون مکث بر رویشان تاخت. هرچه پیشتر می‌رفتند از مقدار خاک سست تپه‌ها کاسته می‌شد و بر سنگها و صخره‌ها افزوده می‌گشت. زمین با شیبی ملایم ارتفاع گرفت و به سنگلاخ در هم ریخته و نامنظمی تبدیل شد. شیر در اینجا آسوده‌تر حرکت می‌کرد و مانند آذرخشی چالاک از صخره‌ای به صخره‌ی‌ دیگر می‌پرید و جثه‌ی‌ عظیمش را از شکاف‌‌های میان سنگها بالا می‌کشید.

شیر، زودتر از بقیه به بالاترین نقطه‌ی‌ این تپه‌‌‌های سنگی رسید، و همان جا ایستاد و منتظر ماند تا رخش هم به او برسد. آنگاه بر زمین نشست. چنین به نظر می‌رسید که قصد ندارد از آن حد پیشتر رود. رخش نیز در برابر چشم‌انداز تازه‌ای که در برابرشان گسترده شده بود، ایستاد و گویی منتظر بود تا سوشیانس ادامه‌ی‌ مسیر را برگزیند.

آنچه پیشاروی سوشیانس قرار داشت، همچون گودیِ کاسه‌ای عظیم می‌نمود. تپه‌ی‌ مرتفعی که از آن بالا رفته بودند، به فرو رفتگی عظیمی در زمین منتهی می‌شد. دور تا دور این فرو رفتگی را تپه‌های مشابهی احاطه کرده بودند، که در دل‌شان غارهای کوچک و بزرگِ بی‌شماری دیده می‌شدند. غارها مانند سوراخ‌‌های کندوی زنبوری غول‌آسا، دور تا دور بخشِ فرو رفته را فرا گرفته بود. در میانه‌ی‌ این فرو رفتگی، ستون سنگی سیاه و بسیار بزرگی به چشم می‌خورد که تا چشم کار می‌کرد در آسمان ادامه یافته و انتهایش در ابرهای تیره‌ی‌ بالای سرشان گم شده بود. بر این ستون، چیزهایی را به خط باستانی آدمیان، با نقوش میخ گونه‌ی‌ سرخ نوشته بودند. خطی که سوشیانس در کودکی از مادرش آموخته و در زندگی یکنواختش در سیاوشگرد فراموشش کرده بود. حالا فقط به شکلی دست و پا شکسته می‌توانست بخواند.

در پای این ستون، تندیس غول پیکر ابوالهول سیاهی دیده می‌شد که ایزد یا شیطانی باستانی را مجسم می‌کرد. سر تاجدار و ریش‌‌های بلند و حلقه حلقه‌اش بر بدنی شیرآسا و بالدار بر افراشته شده بود و با چشمانی تهی و گشوده دشت را می‌نگریست. پا‌‌های مجسمه تا زانو در گرد و غبار و خاکِ انباشته شده در گذر قرون، فرو رفته بود. در گوشه و کنار، تندیس‌‌های سنگی بسیاری دیده می‌شد. سوارکارانی که انگار در حالت هجوم بردن بر دشمنی تصویر شده بودند، پهلوانانی بر خاک افتاده که می‌کوشیدند برخیزند، و پیکره‌‌‌هایی که تبرزین و شمشیر خویش را برای حمله‌ای ناتمام بالا گرفته بودند. مجسمه‌‌‌هایی از جنگاوران هر چهار نژاد در این گودی مرموز دیده می‌شدند. اشموغانِ ژنده پوش، دیوان مهیب، اهورایان زیبارو و آدمیان جسور، انگار که در میان نمایشگاهی از پیکرتراشان باستانی گام بزند. برخی از تندیسها بسیار قدیمی بودند و باد‌‌های داغ ریزه‌کاری‌‌هایشان را محو کرده بود. برخی را انگار به تازگی تراشیده بودند.

تندیسها، به شکلی نامنظم بر سطحی ایستاده بودند که مشرف بود به مجموعه‌ای درهم و برهم از پله‌های پهن که راه‌‌هایی پیچاپیچ و بسیار عریض را ایجاد می‌کردند. راهِ پر پله مانند طوماری در هم پیچیده دور خود می‌تابید، پیچ و تاب می‌خورد، مسیرِ راه‌‌های دیگر را قطع می‌کرد و بیشتر و بیشتر به سمت اعماق زمین پیش می‌رفت. هیچ اثری از عمارت یا شهری در اطراف دیده نمی‌شد. همه‌اش همین بود. گودی عظیمی بر زمین، و پله‌‌‌هایی با ترکیب جنون‌آمیز که در ژرفای قیف این گودی فرو می‌رفتند. شاید اگر ستون و ابولهول را نمی‌دید، متوجه پله‌ها نمی‌شد و به راه خویش ادامه می‌داد. ابولهول سیاه، از این مجموعه‌ی‌ شومِ تندیسها و پله‌ها پاسداری می‌کرد.

نمی دانست چه کند. با نشانی ‌‌هایی که داشت، حدس می‌زد اینجا دروازه‌ی‌ ورود به جهان زیرین باشد، اما هیچ اثری از جنبنده یا رهگذری در اطراف دیده نمی‌شد تا از او راهنمایی بخواهد.

رخش، با کمی دودلی، از او فرمان برد و به سوی کف این کاسه‌ی‌ سنگی پیش رفت. شیر او را دنبال نکرد و ترجیح داد با گام‌‌هایی محتاطانه حاشیه‌ی‌ این کاسه‌ی‌ سنگی را دور بزند. شاهین همچنان در بلندای آسمان باقی ماند و به چرخ زدن بر فراز سرش پرداخت.

هنوز نیمی از راهِ باقیمانده تا ستون سیاه را طی نکرده بودند که صدای نفیر تیری را شنید و برخورد سخت جسمی به سینه‌اش را حس کرد. رخش بر دوپا برخاست و شیهه‌ای سخت کشید. سوشیانس، دریافت که زره زرینش این بار نیز جانش را نجات داده است. نگاهی به رخش انداخت و دید نوک تیری سیاه بر کتفش فرو رفته است، اما به نظر نمی رسید از آن آسیبی دیده باشد. تیر را با حرکتی از کتف اسبش بیرون آورد و دور انداخت. سپس با نعره‌ای شمشیر خود را از نیام کشید و به جهتی که تیر از آن سو آمده بود، تاخت.

در برابرش، بر سنگی نوک تیز که در برابر رشته‌ای از غارهای تیره و تاریک قد برافراشته بود، پیکری ایستاده بود. کمان بزرگی در دست داشت و معلوم بود که تیر دیگری را در چله‌ی‌ کمان نهاده است. رخش مستقیم به جانب او پیش می‌رفت. کماندار، تیرش را رها کرد. این بار سرش را نشانه گرفته بود، اما تیری که رها کرده بود بر کلاهخودش کمانه کرد و بار دیگر لطمه‌ای به او نرساند. سوشیانس از میان مجسمه‌های سنگی گذشت و در چشم به هم زدنی مقابل پیکر رسید و شمشیر به دست، با او روبرو شد.

پیکر که با حیرت به این سوار آسیب ناپذیر نگاه می‌کرد، کمانش را بر دوش انداخت و شمشیر بلند و پهنش را در دست گرفت. سوشیانس با تعجب به اندام درشت ولی زنانه‌ی‌ او نگاه کرد. پیش از این هم در سیاوشگرد دیو مادینه دیده بود، اما همواره آنها را از پشت رداهای کلفت و تیره‌ای که تمام بدنشان را می‌پوشاند، نظاره کرده بود. دیوان خوش نداشتند کسی به زاینده‌ی‌ فرزندانشان نگاه کند، و به همین دلیل هم به ندرت ماده دیوها در گوشه و کنار شهر دیده می‌شدند.

دیوی که اکنون در برابرش ایستاده بود، با آنها تفاوت داشت. قدی بلند و اندامی عضلانی و کوه پیکر داشت، اما تناسب بخش‌‌های مختلف بدنش با نره دیوها تفاوت داشت. ردای تیره‌ی‌ مرسوم ماده دیوها را در بر نداشت و به جای آن زره چرمی چسبان و زردوزی شده‌ای بر تن کرده بود. دم بسیار بلندش را در اطراف بدنش پیچ و تاب می‌داد و انتهای شاخی و گرز مانندش را با سر و صدا بر زمین می‌کوفت. بازوهای برهنه‌اش، مانند پوست چهره‌ی‌ مهیبش به رنگ سرمه‌ای براقی بود. انگار که تندیسی را از آبنوس تراشیده باشند. گیسوان بلندش به رشته ‌‌هایی متحرک شبیه بود. تازه وقتی نزدکیتر رسید متوجه شد هر تار مویش در واقع ماری است که بر فرق سرش روییده. چشمان درشت و خاکستری رنگش از میان چهره‌ای بی مو، ولی پرچین و مهیب به بیرون خیره شده بود. دندان‌‌های فک پایینش چندان بلند بود که تا پره‌های پهن بینی‌اش بالا می‌آمد. فقط یک شاخ کوچک و سپید داشت که از پیشانی‌اش بیرون زده بود.

ماده دیو، شمشیرش را دور سرش تاب داد و جیغی گوشخراش از جگر برکشید: “‌ای پهلوان بیگانه، نخستین کسی هستی که در برابر تیرهای جاندوزِ ناگهیس پایداری کرده‌ای. حتی اسفندیارِ رویین تن نیز از تیر من جان سالم به در نبرده است. بگو کیستی و به چه کار آمده‌ای؟”

سوشیانس با کنجکاوی به ماده دیو نگریست. به یاد آورد که اهورایان نامش را بارها برده بودند. او یکی از سرداران بزرگ آژیدهاک بود که در نبرد نخستین بسیاری از دلاوران را بر خاک افکنده بود.

گفت: “‌ای ماده دیو، تو آن کسی هستی که نریوسنگ را طلسم کردی؟”

ماده دیو غرید: “‌ای موجود نادان، نمی‌دانم دیو هستی یا اهورا، اما بدان که آنچه نادانان طلسم می‌شمارند، چیزی جز سلاح محبوب من نیست. تیر من دشمنانم را به سنگ تبدیل می‌کند، نه به این دلیل که طلسمشان می‌کند، بلکه چون خشکی را بر ایشان حاکم می‌سازد. میل به سکون و سنگ شدن، در دل همگان لانه کرده است و من تنها آن را بیدار می‌کنم.”

سوشیانس به یاد تیرهایی که بر زره‌اش لغزیده بود افتاد و از تصور بلایی که در صورت بی زره بودنش بر سرش می‌آمد، بر خود لرزید. نگاهی به مجسمه‌های دور و برش انداخت و گفت: “پس که اینطور، انتظار نداشتم دراین برهوت با ناگهیسِ نامدار روبرو شوم.”

ناگهیس در وضعیتی دفاعی قرار گرفت و گفت: “نمی‌دانم کیستی، اما فکر نکن تیر و کمان تنها سلاح من است.”

سوشیانس بدون این که خود را معرفی کند، پیش رفت و بر زین رخش خم شد و با چند ضربه توانِ حریف را سنجید. ناگهیس دیوی قوی پنجه بود و خوب بر رموز شمشیرزنی آشنا بود. اما زرهی شایسته بر تن نداشت و پیاده بود. ناگهیس، که گویی خود نیز بر ضعفش پی برده بود، شروع کرد به عقب نشینی به سوی غارها.

سوشیانس با یک جهش رخش راه را بر او بست، چکاچاک شمشیرها برخاست، شمشیر سنگین و بزرگ ناگهیس با یک پیچش دست سوشیانس از دستش خارج شد. بعد با پاهای چکمه‌پوش‌اش لگدی محکم بر سینه‌ی‌ ناگهیس زد و او را نقش زمین کرد.

ماده دیو بر زمین افتاد، و غلتی خورد و برخاست. سوشیانس گفت: “ترجیح می‌دادم در میدان نبرد واپسین با تو روبرو شوم، اما شاید تقدیر آن بوده که اینجا به دست من کشته شوی.”

ناگهیس، با شنیدن این حرف تنوره‌ای کشید و گفت: “نبرد واپسین؟ افسانه‌ها را خیلی جدی گرفته‌ای. چه کسی جسارت خواهد داشت تا در برابر آژیدهاک نیرومند صف‌آرایی کند؟ ناجی کجاست که سپاه جم را برای آن نبرد راهبری کند؟”

سوشیانس با صدای بلند خندید و گفت: “‌ای ماده دیوِ نگون بخت، من ناجی هستم.”

ناگهیس با چشمانی مردد و مشکوک به او خیره شد و سعی کرد چهره‌اش را از میان شکاف کلاهخودش ببیند، اما جز نقاب اژدها گونه‌ای که بر چهره‌اش بود هیچ ندید. پس با لحنی نگران پرسید: “تو کیستی. اینجا چه می‌خواهی؟”

سوشیانس گفت: “راهی را می‌جویم و اگر راهنمایی‌ام کنی از خونت در می‌گذرم.”

ناگهیس غرید و گفت: “فکر می‌کنی تنها با من طرف هستی؟ شوهرم اَپوش برای ردگیری مهر که بی اجازه به این قلمرو وارد شده به جانب باختر رفته و دیر یا زود باز می‌گردد. علاوه بر این، تو مردم مرا نادیده گرفته‌ای.”

ناگهیس این را گفت و با غرور به اطراف اشاره کرد. سوشیانس به سویی که نشان می‌داد نگریست و دید که انبوهی از اشموغان مانند سایه ‌‌هایی تیره از دهانه‌ی‌ غارها بیرون آمده اند و کمان‌‌های کشیده و زوبین‌‌های کج و کوله‌شان را به سویش نشانه رفته‌اند.

سوشیانس با آسودگی خندید و با حرکتی ناگهانی شمشیرش را در برابر گردن او گرفت و گفت:‌ “ای ماده دیوِ پلید، نمی‌بینی که هیچ تیری بر زره جمِ بزرگ کارگر نیست؟ اسب من هم چنان از مرز‌‌های زندگی و مرگ دورتر تاخته که نابود کردنش ممکن نیست، مرا از چه می‌ترسانی؟”

ناگهیس سکوت کرد، اما مار‌‌های آویخته از جمجمه‌اش به سوی شمشیر درخشان او فش فش می‌کردند.

سوشیانس گفت: “خوب گوش کن. من به دنبال راهی برای ورود به جهان زیرین می‌گردم. حدس می‌زنم جایی در همین حوالی باشد. آن راه را به من نشان بده و در مقابل من هم از خونت می‌گذرم. در این صورت تا زمانی که فرشگرد فرا رسد و بار دیگر یکدیگر را در هنگامه‌ی‌ نبرد واپسین ببینیم، زنده خواهی ماند.

ناگهیس ناباورانه به او نگاه کرد و گفت: “می‌خواهی به جهان زیرین بروی؟ در این صورت هرگز ملاقات دیگری بین ما رخ نخواهد داد. با کمال میل تو را به آنجا راهنمایی می‌کنم. چون می‌دانم راه بازگشتی برایت وجود نخواهد داشت.”

سوشیانس شمشیرش را از کنار گردن او کنار کشید و گفت: “چنین باشد، مرا به آنجا ببر.”

ناگهیس گفت: “من به آن سو نخواهم رفت. چون هنوز از عمر خویش سیر نشده ام. تو تقریبا تا آستانه‌ی‌ آن پیش آمده ای. ستونی که در آنجا می‌بینی، دروازه‌ی‌ جهان زیرین است. کافی است از این پله‌ها پایین بروی تا به قلمرو نفرین شده‌ی‌ سرزمین زیرین وارد شوی.

سوشیانس به رخش اشاره‌ای کرد و به سوی مرکز گودی میان تپه‌ها حرکت کرد. ناگهیس به اشموغانِ غارنشین اشاره کرد تا تیراندازی نکنند. آنگاه از پشت سرخطاب به پیکر شنل پوشِ سوشیانس گفت: “تو برای همیشه در آن سرزمین خواهی ماند. افسوس که اپوش نخواهد توانست با تو دست و پنجه نرم کند.”

سوشیانس بدون این که رو برگرداند گفت: “هیچ چیزِ آینده معلوم نیست. امیدوارم بتوانم این خواسته‌ی‌ شویت را برآورده کنم.”

رخش، با گام‌‌هایی آرام از میان انبوه مجسمه‌‌‌هایی که هریک زمانی جنگاور جسوری بودند گذر کرد و پله‌‌‌های پیچاپیچ منتهی به دل زمین را در پیش گرفت. راه، مانند گردابی سنگی دور خود می‌پیچید و به سوراخی در دل زمین منتهی می‌شد. آخرین مجسمه‌ای که دید، در آستانه‌ی‌ این سوراخ ایستاده بود. پهلوانی درشت اندام و دلاور بود که موهای بلندش در اطراف نیم تاج پهنش آشفته بود. تبرزینی را که در دست راست داشت به پیش رویش نشانه رفته بود و دست چپش به سوی صورتش پیش رفته، اما هرگز به آن نرسیده بود. هنوز بقایای تیری سیاه در چشمخانه‌های سنگی‌اش دیده می‌شد. در چهره‌ی‌ منقبض از دردش هنوز آثار شجاعت و سلحشوری آشکار بود. سپری با نقش اژدها بر زین اسبش آویخته بود. نقشی که بسیار برای سوشیانس آشنا بود. برای لحظه‌ای ایستاد و به پیکر مرمرین جنگاورِ نابینا خیره شد. برایش عجیب بود که به هرجا می‌رود، این علامت را بر یادگارهای باقی مانده از نبرد نخستین می‌یابد، و با این وجود هیچکس معنای این علامت را برایش بازگو نمی‌کند.

سوشیانس واپسین پیکر سنگی پشت سر گذاشت و به روزنه‌ی‌ پله‌پوش وارد شد. دیوارهای حفره‌ی‌ عظیم پیشارویش، با نور محو سرخی می‌درخشید. ارتفاع سقف چندان زیاد بود که سوشیانس نیازی ندید تا از اسبش پیاده شود. پس همانطور سواره به میان روشنایی خونین جهان زیرین پیش رفت. دیوارهای ناهموار و غارگونه‌ی‌ حفره، چنان می‌درخشیدند که انگار با آتش رنگ خورده باشند. حفره به غاری غول‌آسا منتهی می‌شد که کفی هموار داشت و با شیبی زیاد به سوی اعماق بیشتر پایین می‌رفت. رخش گام‌‌هایی تندتر بر می‌داشت و وقتی چشمش به نور عادت کرد تقریبا چهارنعل در این فضای وهم‌آلود پیش ‌تاخت.

غار، پس از مسافتی طولانی، به بالای پلکانی رسید که در محیطی بسیار فراخ و باز، مستقیم پایین می‌رفت و به تالار وسیع و بزرگی منتهی شد. تالاری که زیر پایش قرار داشت از نور بهره‌ی‌ کمتری داشت و دیوار‌‌هایش در فاصله‌ای دور از دیدرس، تاریکی غلیظی پنهان بود. نور سرخِ پراکنده‌ای در فضا جاری بود. زیرپایش، در آن پایین‌ها، جنبشی مبهم و گسترده به چشم می‌آمد و همهمه‌ای از دور به گوش می‌رسید. سوشیانس رخش را هی کرد و سواره از پله‌های پهن و عظیم پیشارویش پایین رفت. کف تالار، در عمقی بسیار بیش از آن که تخمین زده بود قرار داشت. در واقع تالاری در کار نبود، منطقه‌ی‌ بسیار وسیعی در زیر پایش قرار داشت که مرزهایش معلوم نبود و گویی از هر سو تا بی نهایت ادامه می‌یافت. مدتی دراز طول کشید تا رخش تندرو به انتهای پله‌ها برسد، و آنجا بود که چشمش به منظره‌ای سهمگین گره خورد.

آنجا نبردی دهشتناک در جریان بود. انگار که دو سپاه غول‌آسا با هم درگیر شده باشند. در نور سرخی که گهگاه همچون تندری خونین می‌درخشید، می‌توانست طرفین نبرد را ببیند. اشموغان و دیوان در سویی بودند و اهورایان و آدمیان در سویی دیگر. همه مسلح و خشمگین بودند و با نعره‌‌‌هایی سهمگین به دشمنانشان هجوم می‌بردند. زنان و نوجوانان هم در میانشان دیده می‌شدند. سوشیانس با دیدن منظره‌ی‌ پیشارویش، حس کرد خونش به جوش می‌آید. گویی نبرد واپسین آغاز شده بود و جهان در شعله‌‌‌های جنگی مهیب غوطه می‌خورد. در میانه‌ی‌ صحنه‌ی‌ نبرد، شاخآبه‌‌‌هایی باریک و کم رمق از رودی سرخ جریان داشت. رودی که گویی به جای آب در بسترش خون جاری باشد. هنگامی که پای رخش در یکی از این جوی‌ها فرو رفت، به سرعت و با نفرت پایش را از آن بیرون کشید و شیهه‌ای هراس زده کشید. تازه در آن هنگام بود که سوشیانس به آب جاری در جویبارها دقت کرد ولکه‌های تیره و جُنبانی را در دل آن تشخیص داد. این شاخه‌ای از رودِ مرگبار چهرومیان بود که از مرزهای سیوا و وروبرشان می‌گذشت و در این قلمرو خونین مدفون می‌شد.

جنگجویان بی توجه به آب زهرآگینی که در زیر گام‌‌هایشان جریان داشت، به نبرد با یکدیگر مشغول بودند. در برابرش دیوی غول‌آسا را دید که با گرز، سپر اهورایی نوجوان را متلاشی کرد و با ضربه‌ای دیگر جمجمه‌اش را خرد کرد. دیگر درنگ را جایز ندانست. پس شمشیرش را از نیام برکشید و با نعره‌ای پرطنین به میانه‌ی‌ میدان تاخت.

به هرسو که رو می‌کرد، دشمنان در برابرش درو می‌شدند. بی‌شمار چهره‌ی‌ اشموغ زشت رو را با ضربت شمشیرش درید و بی‌حساب سینه‌ی‌ دیو مهیب را شکافت. اشموغان سوسمار سوار، دیوهای نشسته بر اسب‌‌های زرهپوش، اهوراهای چابک‌سوار، مردمانِ شترسوارِ ویدرفش و فیل‌رانانِ فردرفش، همگان در هنگامه‌ای جنون‌آمیز درهم می‌جوشیدند و بدون نظم و ترتیبی مشخص گرم ستیز با هم بودند.

سوشیانس همچنان که در میانه‌ی‌ این آشوب خونین پیش می‌رفت و دشمنانش را با ضربه‌‌هایی از چپ و راست درو می‌کرد. اما حس می‌کرد چیزی دراین میانه ناجور است. سربازان هردو سپاه، بدون سازماندهی و آرایش جنگی با هم در آمیخته بودند. همه، دو به دو با هم گلاویز بودند، بی آن که هماهنگی خاصی در میانشان باشد، یا نقشه‌ای جنگی را دنبال کنند. اثری از سردار و سپهسالار در هیچ یک از دو جبهه دیده نمی‌شد.

سوشیانس لحظه‌ای دست از نبرد کشید و در میانه‌ی‌ دریای آشفته‌ی‌ اطرافش ایستاد. عرق از چهارستون بدنش روان بود و قلبش مانند طبل در سینه‌اش می‌کوفت. زرهش را قشر غلیظی از خون پوشانده، و شنلش از خون سیاه دیوها سنگین شده بود. با نگاهی سردرگم به اطرافش نگاه کرد. دیوی را دید که سواره آدمی را دنبال می‌کرد. پیش تاخت و شمشیرش را در گلوی دیو فرو کرد. آنگاه برگشت و گریبان مرد فراری را گرفت و او را از زمین بلند کرد. مرد سالخورده‌ای بود از بومیان آرزا، با چشمان تنگ و چهره‌ی‌ بی‌مو، که خفتانی چرمین بر تن داشت و موهای بلند خاکستری‌اش را بافته بود. سر و صدای میدان جنگ چنان کر کننده بود که می‌بایست فریاد می‌زد تا صدایش به گوش او برسد.

گفت: “فرمانده ات کیست؟

مرد مانند نابینایان با چشمانی خیره به روبرویش خیره شده بود و سعی می‌کرد گریبان خود را رها کند. سوشیانس مشت زره پوشش را در اطراف گریبان مرد محکمتر کرد ودر گوشش فریاد زد: “سردار شما کیست؟ چه کسی رهبرتان است؟”

اما مرد همچنان هیچ نمی‌گفت و فقط دستانش را دور بازوی آهنین او حلقه کرده بود تا خود را رها کند. بالاخره چون موفق نشد فریاد زنان به زبان بریده بریده‌ی‌ بومیان آرزا گفت: “اشموغ پلید، ولم کن…”

سوشیانس با حیرت گریبانش را رها کرد. مرد بر زمین افتاد و شمشیری را از روی زمین برداشت و با دیوی که در همان لحظه در برابرش پدیدار شده بود درگیر شد.

سوشیانس نگاهی به خود انداخت. بی تردید به اشموغها شباهتی نداشت. شاید چشمی ناآزموده او را با دیوها یا اهوراها اشتباه می‌گرفت، اما هیچ شباهتی با اشموغان نداشت و اسبش هم به سوسمارهای ایشان شبیه نبود.

رکاب کشید و در میانه‌ی‌ میدان تاخت. می‌بایست خود را به تپه‌ای بلند می‌رساند. جایی که بتواند کل منظره‌ی‌ پیشارویش را ببیند و امیران دو لشکر را بیابد. به این شکل بود که سوار بر زین رخش، تاخت و تازی خسته کننده و بی‌حاصل را در میانه‌ی‌ عظیم‌ترین میدان نبردِ قابل‌تصور آغاز کرد. سم رخش بر پیکرهای خونینِ پیش پایش می‌لغزید و هر از چند گاهی ناچار می‌شد مسیرش به را به دلیل برخورد با دو هماورد عوض کند. سوشیانس کم کم به چیزهایی غریب پی برد. نخست آن که تا وقتی که به دشمنانش حمله نمی‌کرد، آنها هم به او حمله نمی‌کردند. دیوان و اشموغان انگار که او را نبینند، از کنارش می‌گذشتند و به مصاف اهوراها و آدم‌‌های نزدیکش می‌شتافتند. با این وجود، هرگاه که قصد می‌کرد یکی از ایشان را از سر راهش بردارد، چشمان درخشان حریف را متوجه خود می‌دید و نبردی میانشان در می‌گرفت. سوشیانس پس از فهمیدن این موضوع، دست به کاری جسورانه زد. شمشیرش را غلاف کرد و بدون آن که مزاحم جنگاوران دور و برش شود، به راه خود رفت. دومین نکته را مدتی بعد دریافت. هیچ جنگی نبود که دو نفره نباشد. هر جا را که نگاه می‌کرد، دو حریف با هم گلاویز شده بودند. حتی حمله‌ی‌ دو نفر به یک نفرهم در جایی دیده نمی‌شد. هیچ اثری از نبرد گروهی و همکاری میان جنگاوران وجود نداشت. سربازان دو لشکر چنان می‌جنگیدند که انگار همگی تنها هستند. آنگاه به یاد آورد که خودش هم تا ساعتی پیش چنین می‌کرده است.

وسعت ِ جهان زیرین فراتر از چیزی بود که در ابتدا تصور کرده بود، برای مدتی دراز در میان میدان نبرد پیش تاخت، بدون این که اثری از دیوارها یا تپه‌ای مرتفع تر آشکار شود. هرچه پیش می‌رفت، از یافتن انتهایی برای هنگامه‌ی‌ مهیب مقابلش مایوس تر می‌شد.

ناگهان به فکر مسیر برگشتش افتاد. سراسیمه لگام رخش را کشید و در میانه‌ی‌ میدان نبرد ایستاد. در اطرافش تا چشم کار می‌کرد، لشکریان جنگجو دیده می‌شدند. افق نگاهش، به برکت نور سرخی که مانند آذرخش‌‌هایی پراکنده براطراف می‌ریخت، تا دوردستها ادامه داشت، اما هیچ چیز جز جنگجویانِ در هم پیچیده را نمی‌توانست ببیند.

هیچ اثری از پلکانی سنگی‌ای که از آن پایین آمده بود دیده نمی‌شد. با ناامیدی دریافت طعنه‌ی‌ ناگهیس جدی‌تر از آن بوده که فکر می‌کرده. در جهانی خونین و دهشتناک به دام افتاده بود و راهی برای بیرون رفتن از آن در برابرش نبود. حتی نمی‌دانست برای خروج از آن هنگامه باید در چه جهتی پیش برود. حتی اگر این را هم می‌دانست، جوشش جنگِ اطرافش چنان مهیب بود که پیش رفتن در راستایی مشخص را ناممکن می‌کرد.

پس مدتی دراز بر فرار رخش نشست و بی‌حرکت در اندیشه فرو رفت. در اطرافش، دلاوران بسیاری بر خاک می‌افتادند. همه، گویی که نامرئی باشد، از کنارش می‌گذشتند و هماوردطلبی‌‌‌های یکدیگر را پاسخ می‌دادند. وسوسه شد که شمشیر خود را بکشد و به درگیری اطرافش بپیوندد. می‌توانست جهان بیرون را فراموش کند و نبرد واپسین را در همین دنیای تیره و تار دنبال کند. اما در دلش بر پوچی این کار آگاه بود. در آن بیرون، دیو‌‌های آژیدهاک همچنان بر شهر‌‌های آدمیان حاکم بودند و اهورایان همچنان در پراکندگی و ناتوانی می‌زیستند. ماندن در جهان زیرین، سرنوشتی نبود که بپسندد.

تازه در آن هنگام به یاد ماموریتش افتاد. به یاد آورد که برای یافتن جم به آن سرزمین وهم آلود سفر کرده، و به فکر افتاد که شاید بتواند در میانه‌ی‌ این هنگامه او را بیابد. اما مشکل این بود که نمی‌توانست او را بشناسد. حتی نقاشی یا تندیسی هم از او باقی نمانده بود که دیده باشدش. هر یک از دلاورانی که در اطرافش شمشیر می‌زدند، می‌توانستند جم باشند.

راه‌‌‌های گوناگونی را برای یافتنِ جم آزمود. اشموغی را به ضرب شمشیر از روی سوسمارش سرنگون کرد و در حالی که بر گلویش تیغ نهاده بود، نام و نشان و جایگاه اشموغ را از او پرسید. اما اشموغ مانند ناشنوایان نگاهش می‌کرد و نعره می‌کشید. پس به ناچار گلویش را برید و همین پرسش را از دیوی تکرار کرد. دیو هم انگار حرف‌‌هایش را نمی‌فهمید، چون با حرکتی سخت خود را از دست او رها کرد و در میانه‌ی‌ آشوب نبرد گم شد. چند بار دست به دامن اهورا‌‌هایی شد که چهره‌ی‌ زیبایشان از خون زرد اشموغان رنگ خورده بود، اما آنها هم مانند آدمیانِ پیرامونش به هیچ چیز جز ادامه‌ی‌ نبرد نمی‌اندیشیدند. دیگر نمی‌دانست چه کند. یال رخش را نوازش کرد و در همان زمان فکر جدیدی به ذهنش خطور کرد.

رخش، تنها موجودی بود که جم را دیده بود. او برای مدتی دراز مرکب پادشاه درگذشته‌ی‌ خونیراس بود. پس ممکن بود بتواند او را بیابد. اهورایان گفته بودند جم به خواب فرو رفته، پس می‌بایست جایی در بیرون از این هنگامه‌ی‌ نبرد باشد. شاید رخش می‌توانست او را بیابد. بر گردن اسبش خم شد و در گوشش آنچه را که می‌خواست زمزمه کرد. اما رخش با چشمانی گشوده و هیجان زده به منظره‌ی خونین پیرامونش نگاه می‌کرد و به نظر می‌رسید نمی‌تواند جهت خاصی را انتخاب کند. چند بار به دور خود چرخید و به جهت‌‌های مختلف سرک کشید، اما در هیچ راستایی پیش نرفت. در همین تغییر جهت دادن‌ها بود که ناگهان چیزی تازه به چشم سوشیانس خورد. اول فکر کرد چیزی نورانی در کناره‌ی‌ معرکه برق زده است، اما این برق در چشم به هم زدنی از میان رفت. از میان شکاف نقابش نمی‌توانست درست ببیند. پس کلاهخودش را از سر برداشت و بار دیگر به اطراف خیره شد. رخش همچنان بر زمین سم می‌کوبید و به گرد خود می‌چرخید. بار دیگر نور را دید. مانند جرقه‌ای آبی رنگ بود که ناگهان بر شانه‌ی‌ راستش بدرخشد. تازه آن وقت بود که به سرچشمه‌ی‌ نور پی برد. درخششی که دیده بود، از آیینه‌ی‌ زرهش بر می‌خاست. با دلگرمی تازه‌ای، لگام رخش را در دست گرفت و او را به جهتی که نور را دیده بود چرخاند. اشتباهی در کار نبود. وقتی رخش در راستای خاصی قرار می‌گرفت، روشنایی محوی بر شانه‌اش پدیدار می‌شد. رکابش را بر شکم رخش فشرد و در آن سو پیش رفت. هیجان زده دریافت که وقتی به آن سو پیش می‌رود، درخشش آیینه هم بیشتر می‌شود. رخش هم که گویی متوجه این نکته شده بود، سرش را خم کرد و در حالی که به آیینه‌ی‌ زره سوارکارش چشمی داشت، در همان راستا پیش رفت. کم کم درخشش زرهش چنان زیاد شد که تردیدی در مورد مسیر باقی نگذاشت. رخش چهار نعل در آن راستا پیش تاخت و آیینه‌ای که از آتشکده‌ی‌ برزین برداشته بود، مانند اختری آبی رنگ بر شانه‌اش شروع به نورافشانی کرد.

این چنین بود که سوشیانس همچون مشعلی زنده درازای میدان نبرد را طی کرد و در میانه‌ی‌ هنگامه به جم رسیدند.

تمام آنچه که درباره‌اش شنیده بود نادرست بود.

جم پیرمرد مهربانی نبود که در تابوتی زرین خفته باشد. جنگاوری مهیب بود که پای پیاده می‌جنگید. نخستین چیزی که از او دید، شنل ارغوانی بلند و خون‌آلودش بود، و زرهی زرین و آغشته به خون سیاه دیوان، که ردایی خاکستری را بر آن پوشیده بود. در یک دست شمشیری بلند داشت و با دست دیگرش سلاح دیگری را که به داسی خمیده شباهت داشت به حرکت در می‌آورد. در آن دم که او را تشخیص داد، داشت با دیوی مهیب می‌جنگید. حرکاتش در پرتو نور آبی آیینه به وضوح دیده می‌شد. با قطعیتی بیرحمانه دیوِ مقابلش را بر زمین افکند و داس را تا دسته در شکمش فرو کرد. دیو تنوره‌ای کشید و خون از دهانش بیرون زد. آنگاه مکث کرد. انگار که متوجه نور آبی شده باشد.

سوشیانس به آرامی صدایش کرد: “‌ای جم بزرگ…”

پیکر زرهپوش برگشت. همان زره پولکدار زرین را بر تن داشت، و شنل بلندش را با همان سنجاق اژدهانشان بر شانه محکم کرده بود. کلاهخود شاخدارش، به نقابی همچون چهره‌ی‌ اژدها آراسته بود. از شکاف کلاهخودش به او نگریست، و شمشیرش با حرکتی ناگهانی در لاشه‌ی‌ دیو زیر پایش فرو کرد. شمشیر همانطور افراشته در آنجا باقی ماند. با حرکتی آرام شاخ کلاهخودش را گرفت و آن را از سرش برداشت. موی بلند و ریش خرمایی و پرپیچ و تابش از عرق و خون خیس بود. از سوشیانس سالمندتر بود، اما هنوز چین و شکن‌‌های سالیان پختگی بر چهره‌اش پدیدار نشده بود. گذشته از جای زخم عمیقی که بر میانه‌ی‌ چهره‌اش کشیده شده بود، بسیار بسیار به سوشیانس شبیه بود.

سوشیانس از اسب پیاده شد و با کمی احتیاط به او نزدیک شد. هر دو با چشمانی شگفت‌زده یکدیگر را نگریستند.

آنگاه در برابرش کرنش کرد و گفت:‌ “ای جم بزرگ، سرانجام تو را یافتم.”

جم بهت‌زده نگاهش کرد. انگار که به تصویر سالیان جوانی خود بنگرد. گویی در این سرزمین نفرین شده او تنها کسی بود که او را با دشمنی خونخوار اشتباه نگرفته بود. جم به سویش رفت و دستان زرهپوش‌اش را به آرامی بر آیینه‌ی‌ نورافشان روی شانه‌ی‌ سوشیانس کشید. بر زره خودش اثری از آن آیینه دیده نمی‌شد. آنگاه دهان گشود و با صدایی استوار و نیرومند گفت: “پس بالاخره این روزگار نفرین شده سپری شد.”

سوشیانس گفت: “‌ای جم بزرگ، هنوز روزگار ظلمت نگذشته است. اما اگر به یاری من بشتابی چنین خواهد شد.”

جم پیش رفت و صورت رخش را نوازش کرد. رخش آشکارا او را می‌شناخت و با خوشحالی به دستش پوز می‌زد.

جم ناگهان برگشت و رویارویش قرار گرفت. آنگاه گفت: “به من بگو،‌ای غریبه‌ای که همچون من می‌نمایی، تو آن نجات‌بخشی هستی که همگان انتظارت را می‌کشند؟”

سوشیانس گفت: “‌ای جم بزرگ، نمی‌دانم آن که همه می‌گویند من هستم یا نه. اما می‌دانم که من خودم هستم و برای نابودی نیروهای ظلمت عزم خود را جزم کرده‌ام.”

جم گفت: “پس هم او هستی. چرا ایستاده‌ای؟ شمشیر بکش و به نبرد بپیوند.”

سوشیانس گفت: “‌ای جم بزرگ، من برای حضور در این معرکه به اینجا نیامده‌ام، می‌خواهم تو را همراه خود به جهان زندگان ببرم و زمینه‌ی‌ نبرد واپسین را آماده کنم.”

جم با گیجی به او نگاه کرد و گفت: “جهان زندگان؟ آنجا نفرین شده است و چاره‌ای برای نجات دادنش وجود ندارد. تنها جهان زیرین مانده است و دیوها و اشموغانی که در آن موج می‌زنند. هزاران سال است که به تنهایی در این میدان به نبرد مشغولم. همواره سخنان بانوی پیشگو در گوشم زنگ می‌زد و انتظار داشتم هم‌رزمی بیابم.”

این بار نوبت سوشیانس بود که با تعجب به او نگاه کند. بعد از مکثی به اطراف اشاره کرد و گفت: “اما‌ ای جم بزرگ، تو تنها نیستی، هزاران هزار اهورا و آدمیزاد در اطرافت به نبرد مشغولند.”

جم با بدگمانی به سویی که نشان داده بود نگاه کرد و گفت: “منظورت را نمی‌فهمم. مگر نمی‌بینی که در این جهان نفرین شده تنها دشمنان من وجود دارند.”

سوشیانس حس کرد عرق سردی بر تنش نشسته است. زیر لب گفت: “پس به این دلیل است که کسی در این هنگامه به دیگری یاری نمی‌رساند؟ هرکس تنها دشمن خویش را می‌بیند. مگر نه؟”

جم آهی کشید و گفت: “در نخستین روزهایی که به این جهان آمدم، اهوراها و آدمیانی را در میانه می‌دیدم. اما شمارشان کمتر و کمتر شد. فکر می‌کنم به دست دشمنانم کشته شده باشند. اکنون هزاران سال است که تنها در میانه‌ی‌ این معرکه به مقاومت مشغولم.”

سوشیانس گفت: “چنین نیست، اهورایان و آدمیان همچنان در اطرافت وجود دارند. اما آنها را نمی‌بینی. شاید من هم اگر زیاد در اینجا بمانم چنین شوم.”

جم بار دیگر با دقت به اطرافش نگریست، اما سرش را تکان داد و گفت: “منظورت را نمی‌فهمم. به هر حال، حتی اگر هم چنین باشد، اهمیتی ندارد. جنگ در جریان است و باید در آن شرکت کرد.”

سوشیانس با لحنی گزنده پرسید: “چرا؟ چرا باید در این جنگ شرکت کرد؟”

جم با شگفتی گفت: “این پرسشی است که ناجی از من می‌کند؟ معلوم است، به خاطر آن که این دیوان و اشموغان پلید گیتی را آلوده‌اند. باید از میان برداشته شوند تا جهان بار دیگر نفس راحتی بکشد.”

سوشیانس گفت: “گیتی قرنهاست که زیر سلطه نیروهای تاریکی قرار دارد. نبرد شما در اینجا هیچ چیز را تغییر نداده است. چگونه امید داری در این نبرد پیروز شوی؟ وقتی که موقعیتی برابر با دشمنانت داری؟ آنان نیز مانند تو تنها دشمن خویش را می‌بینند و با همان شدتی به خونریزی مشغولند که سپاهِ نابینای تو. این جنگ سرانجامی ندارد.”

جم گفت: “چنین نیست، سه هزار سال است که اشموغان و دیوان را از دم تیغ می‌گذرانم. بی‌تردید از شمارشان چندان باقی نمانده است. بالاخره روزی همه‌ی‌ آنها به دستم از میان خواهند رفت.”

سوشیانس گفت: “این فکری است که همگان در این سرزمین نفرین شده دارند. اگر راستش را بخواهی، من حتی شک دارم که کسی از کسانی که به دستت بر خاک می‌افتند، به راستی کشته شود. مگر اینجا سرزمین مردگان نیست؟ چگونه ممکن است جنگاوری بیش از یکبار کشته شود؟”

جم آشفته حال به نظر می‌رسید. چینی به پیشانی‌اش انداخت و گفت: “گاهی به آنچه که می‌گویی اندیشیده‌ام. اما راه دیگری برایم باقی نمانده است. انتظار داری چه کنم؟ وقتی دشمنان پیرامونت را گرفته‌اند چه راهی جز ادامه‌ی‌ جنگ می‌شناسی؟”

سوشیانس گفت: “اگر شمار این دشمنان نسبت به دوستان از حدی بیشتر شد، باید درباره‌ی‌ معنای دشمنی و جنگ تردید کرد. نمی‌بینی؟ زمان کرانمندی که نیروهای ظلمت بر جهان حاکم کرده اند، در اینجا هم رسوخ کرده است. هر آنچه هست تکرار کردارهایی است که به قدر پوچ بودن‌شان ناخوشایند هم هستند.”

جم سکوت کرد. سوشیانس می‌دید که با چشمانی نگران به دیوان و اشموغان اطرافش می‌نگرد. پس گفت: “‌ای جم بزرگ، جهانی که پشت سر گذاشته‌ای در تاریکی و ویرانی غرق شده است. با من به جهان زندگان بیا. من اسب و زره تو را به دست آورده‌ام و شیوه‌ی‌ کشتن آژیدهاک را می‌دانم. با من بیا و رهبری نبرد واپسین را بر عهده بگیر.”

لبخند تلخی بر لبان جم نقش بست و گفت: “‌ای پهلوانِ جسور، من نمی‌توانم به جهان زندگان باز گردم. سه هزار سال از آن روزی که به دست آژیدهاک کشته شدم، می‌گذرد. ما مردگان مجاز نیستیم از مرزهای جهان زیرین عبور کنیم.”

سوشیانس گفت: “اما تو نمرده‌ای. مگر نه آن که به تیر بوشاسپ گرفتار شده‌ای و در خواب فرو رفته‌ای؟ همگان می‌گویند کافی است تا از این خواب بیدار شوی.”

چشمان جم مه گرفته می‌نمود. گفت: “اگر تیر بوشاسپ تنها مشکل من بود، هرگز به اینجا نمی‌آمدم. سلحشورانی که پیش ازمن به تیر او سرنگون شدند را به یاد بیاور، کدام‌شان را در اینجا می‌بینی؟ آناهید زیبا و شهریورِ نیرومند در آنسوی مرزهای این سرزمین سرخ باقی مانده‌اند. تنها من به اینجا تبعید شده‌ام. چون آژیدهاکِ ملعون در آن هنگام که بر پیکر مدهوشم دست یافت، به اکومنِ بداندیش فرمان داد تا نابودم کند. او هم بدنم را با اره از میان به دو نیم کرد. از این که پس از سفری به این درازی ناامیدت می‌کنم بسیار متاسفم، اما من مرده‌ام.”

سوشیانس با ناباوری به رد محو زخمی که از چانه تا پیشانی جم کشیده شده بود، خیره شد و با صدایی لرزان گفت: “یعنی هیچ امیدی باقی نمانده است؟ اگر تو از خواب سه هزار ساله‌ات برنخیزی، چه کسی سپاه روشنایی را در نبرد واپسین رهبری خواهد کرد؟ پس من بیهوده اسب و زره تو را به دست آورده‌ام؟”

جم به چهره‌ی‌ سوشیانس خیره شد و گفت: “آن اسب و زره اکنون به تو تعلق دارد. من نمی‌توانم به میدان نبردی که یکبار در آن شکست خورده‌ام بازگردم. اما تو می‌توانی. شاید من نتوانم پس از این پیشاپیش سپاهیانم بتازم، اما از خون و نسل من خویشان و فرزندانی مانده‌اند که می‌توانند چنین کنند.”

سوشیانس غرید: “کدام فرزندان و کدام خویشاوندان؟ اشناویز پنجه سنگی را می‌گویی یا ورن را؟ مهردروج را هم که به تازگی به شهر مردگان گسیل کردند…”

جم گفت: “من در مورد فرزندانم خوشبخت نبوده‌ام. اما خویشاوندان دیگری هم دارم. مگر ارشتاد برایت درباره‌ی‌ اسفندیار دلاور چیزی نگفته است؟”

سوشیانس گفت: “نه، در مورد او جز افسانه ‌‌هایی پر آب و تاب هیچ نشنیده‌ام. می‌گویند پهلوانی رویین تن بوده که در جستجوی شما در گوشه و کنار سرزمین خونیراس سرگردان شده است.”

جم گفت: “این تنها بخشی از حقیقت است. در واقع، او از نوادگان برادر‌ من است. پهلوانی دلاور و نامدار که در روزگارانی از یاد رفته هفت خوانِ دشوار را پشت سر گذاشت و در ازای پایداری‌‌هایی که در این راه کرد، رویین تن شد. هنگامی که نبرد نخستین درگرفت، از پیوند‌‌های خونی و دلبستگی‌‌‌های دوستانه‌اش دست کشید و حاضر شد به قیمت رنجاندن ورن از سپاه آژیدهاک جدا شود و به من بپیوندد. او در هنگامه‌ی‌ نبرد، نیرومندترین پهلوانِ سپاه روشنایی بود که از مادر و پدری انسانی زاده شده بود. وقتی که من شکست خوردم و اسیر شدم، همه جا را برای یافتنم زیر پا گذاشت. او دعوت آژیدهاک برای پیوستن به او و برخورداری از عمر جاویدان را رد کرد. با این وجود عده‌ای معتقد بودند به خاطر رویین تن شدنش، به طور طبیعی از عمری جاویدان هم برخوردار شده است. کسی چه می‌داند. شاید هنوز در بیرون از این جهانِ وهم‌انگیز به تاخت و تاز مشغول باشد و هراس را در دل دیوان زنده نگه دارد.”

سوشیانس پرسید: “نقطه‌ای از بدن اسفندیار نبود که آسیب پذیر باشد؟ مثلا چشمانش؟”

جم با تعجب گفت: “آری، چشمان اسفندیار رویین نبود. اما این را عده‌ای بسیار اندک می‌دانند. چشم، تنها نقطه‌ی‌ بدن است که هرگز رویین تن نمی‌شود و اسفندیار چنان مغرور بود که جز با چشمانی برهنه به گیتی نمی‌نگریست و حاضر نبود چشمانش را در پشت سپری از گزند حمله‌ی‌ دشمنانش پنهان کند. اما اینها را تنها کسانی می‌دانستند که او را از نزدیک دیده بودند، بگو بدانم جوان، مگر تو او را دیده‌ای؟”

سوشیانس گفت: “افسوس که فکر می‌کنم او را دیده‌ام. هنگامی که از آستانه‌ی‌ دروازه‌های جهان زیرین می‌گذشتم، پیکر سنگ شده‌ی‌ پهلوانی را دیدم که تیری در چشمش فرو رفته بود. پیش از برخوردن به او، با ناگهیس رویارو شدم و او بود که هنگام رجز خواندن نام اسفندیار را برد و از او به عنوان یکی از قربانیانش یاد کرد.”

جم اخم کرد و گفت: “پس اسفندیار نیز به دیار خاموشان پیوسته است؟ گویی فسادی که در جهان رخنه کرده است، انتهایی نداشته باشد. او تنها کسی بود که امیدوار بودم بتواند نبرد واپسین را راهبری کند.”

سوشیانس گفت: “اما او نیز به سوی شهر مردگان شتافته است. از پهلوانانی که تو را در نبرد نخستین یاری دادند، کسی جز چند اهورای پراکنده و ناامید باقی نمانده است. حالا می‌گویی چه کنم؟ چگونه می‌توان به پیروزی لشکر روشنایی باور داشت، در شرایطی که سپهسالارش در جهان زیرین زندانی شده و پهلوانانش به سنگ تبدیل شده‌اند؟”

جم گفت: “اگر به راستی ناامید شده‌ای، به من بپیوند و در نبردی که می‌بینی شرکت کن. اگرچه نمی‌توانم از جهان زیرین خارج شوم، اما می‌توانم در اینجا سپهسالار خوبی برایت باشم.”

سوشیانس غرید: “من برای رهانیدن جهان زندگان به اینجا آمده‌ام. چگونه از من می‌خواهی در وهم خونینی که غرقه‌ات کرده شریک شوم؟ اگر در اینجا بمانم، دیر یا زود همچون سایر مقیمانِ این دنیای سرخ جز خویشتن و دشمنانم را نخواهم دید. نه. چیزی که می‌جویم راهی است تا آژیدهاک سرنگون گردد و سیطره‌ی‌ نیروهای ظلمت بر جهان پایان یابد.”

جم گفت: “نمی‌دانم چگونه می‌توان به چنین هدفی رسید. گویی ماندن در این معرکه‌ی‌ بی پایان مرا نیز گیج و خسته کرده باشد. اگر به راستی خواهان چیرگی بر نیروهای تاریکی هستی، خود باید شیوه‌ی‌ جنگیدن با ایشان را بیابی. من در اینجا گیر افتاده‌ام و نریوسنگ واسفندیاری نمانده است تا یاری‌ات دهد. تو در این راه تنها هستی، پسرم.”

سوشیانس زیر لب گفت: “تنها…”

این کلمه‌ی‌ ساده در کامش طعمی ناآشنا داشت. پس پرسید: “‌ای جم بزرگ، چنان که شنیده‌ام، پدرم در گنگ دژ زندگی می‌کند. اکنون که از یاری گرفتن از تو و یارانت ناامید شده‌ام، فکر می‌کنم راهی جز یافتن او ندارم. پرسش‌‌هایی دارم که گویا تنها او پاسخش را می‌داند. پس از یافتن او، با آژیدهاک روبرو خواهم شد. هرچند با ماندن تو در جهان زیرین بختی برای آغاز نبرد واپسین باقی نمانده است، اما شاید بتوانم در گنگ دژ بر آژیدهاک دست یابم و او را از بین ببرم.”

جم گفت: “اگر می‌خواهی با آژیدهاک رویارو شوی، باید شمشیر مرا هم تصاحب کنی. آن را اهورایانِ آهنگر برای کشتن شاه تاریکی ساخته‌اند.”

سوشیانس گفت: “این همان شمشیری است که در جنگل سپید پنهان شده؟ بهرام شجاع چیزهایی درباره‌ی‌ آن برایم گفته است.”

جم گفت: “آنجا سومین مکان مقدسی است که از دسترس آژیدهاک دور مانده. آتشکده‌ی‌ آتور در قلب جنگل سپید قرار دارد. من پس از آن که به تیر بوشاسپ زخمی شدم و پایان کار خود را نزدیک دیدم، آن شمشیر را در آنجا گذاشتم و یکی از سرداران نیرومندم را به نگهبانی‌اش گماشتم. او آموردات نام دارد و گمان می‌کنم هنوز مقیم جنگل سپید باشد.”

سوشیانس گفت: “چرا این شمشیر این قدر مهم است؟”

جم گفت: “نخست آن که کشنده‌ی‌ آژیدهاک باید با آن به جنگ پادشاه ظلمت برود. دوم آن که گوهری شب چراغ در معبد آتور وجود دارد که اگر بر تاج نریوسنگ قرار بگیرد، طلسم ناگهیس را باطل می‌کند. تنها با خروش اوست که نیروهای روشنایی گرد می‌آیند و فرشگرد آغاز می‌شود.”

سوشیانس گفت: “پس به جنگل سپید خواهم رفت و شمشیر و گوهر را به دست خواهم آورد.”

جم گفت: “فراموش نکن که خطری مهیب در آن جنگل وجود دارد. موجودی بسیار کهنسال و نیرومند در آن جنگل لانه کرده است که شهرتش رهگذران را از ورود به آن منطقه باز می‌دارد.”

سوشیانس گفت: “من در پنج روز گذشته با موجودات نیرومند و خطرناک بسیاری برخورد کرده‌ام. از او نمی‌ترسم. شاید اگر شمشیر تو را در دست داشته باشم، بتوانم راه خود را تا گنگ دژ بگشایم. مهردروج می‌گفت پسر آژیدهاک تنها کسی است که می‌تواند شاه تاریکی را از میان بردارد. شاید در گنگ دژ یکی از فرزندان او را بیایم و همان طور که فرزندان تو به او پیوستند، فرزند او نیز به نیروهای روشنایی روی آورد. در مورد فرزند او چیزی نمی‌دانی؟”

جم گفت: “اگر این سخن را از مهردروج شنیده‌ای، راست است. او تنها کسی است که راهِ کشتن آژیدهاک را می‌دانست. در زمانی که نبرد نخستین آغاز شد، آژیدهاک تنها یک فرزند داشت. با این وجود بی‌تردید در این سه هزار سال فرزندان زیادی از پشت او به وجود آمده‌اند.”

سوشیانس گفت: “اما آن پسری که بتواند او را در میدان نبرد از پای در آورد باید ویژگی‌های خاصی داشته باشد.”

جم گفت: “آری. شاید منظور فرزند مستقیم او نبوده و مهردروج یکی از نوادگانش را نیز در نظر داشته است. چنان که اسفندیار دلاور بر نیای ستمگرش شورید و به جبهه‌ی نور پیوست. او نخستین ناجی‌ بود و در پایان نخستین هزاره ظهور کرد و همه چشم داشتند که نبرد واپسین را آغاز کند. شاید بتوانی یکی از نوه‌های او را نیز با خود همدست کنی.”

سوشیانس پرسید: “درباره‌ي‌ این نقش اژدهایی که بر شنل و نقابم حک کرده‌اند چیزی می‌دانی؟‌ مادرم بازوبندی با نقش اژدها را برایم به یادگار گذاشته و گفته که این نشانه‌ایست که مرا به نزد پدرم راهنمایی خواهد کرد. همگان گویی از راز این نقش خبر دارند اما چیزی به من نمی‌گویند. آیا در دوران تو چیزی درباره‌ي‌ هویت پدرِ‌ سوشیانس بر سر زبانها نبود؟ ارشتاد شاید در آن روزها سخاوتمندانه‌تر دانش خویش را با مردم تقسیم کرده باشد.”

جم گفت: “نقش اژدها به رازی اشاره می‌کند که خودت به زودی آن را در خواهی یافت. در این حد بدان که این نشان را نوادگان و خویشاوندان من معمولا به کار می‌گیرند. ارشتاد در مورد پدر تو چیزی نگفته است. اما احتمالا پدرت از خاندان کیانیان بوده و خون زروان بزرگ در رگهایش جریان داشته است. وقتی از دور تو را دیدم گمان کردم به سایه‌ی خویش می‌نگرم. شاید پدرت از فرزندانِ فرزندان من باشد، یا شاید او نیز مانند اسفندیار از نوادگان برادرم آژیدهاک باشد.”

سوشیانس مکثی کرد و با شگفتی گفت:‌ “ای جم بزرگ، آژیدهاک برادر توست؟”

جم گفت: “آری، مگر نمی‌دانستی؟ او برادر همزاد من بود و به همین دلیل نیز از ابتدا به من حسادت می‌ورزید و تصاحب تاج و تخت گیتی را حق خویش می‌دانست.”

سوشیانس سرش را بر سینه خم کرد و نالید: “اعضای چه خاندان غریبی بر گیتی سلطنت می‌کنند. برادری که برادر خویش را به دو نیم کرده و فرزندانی که مرگ پدرانشان را آرزو می‌کرده‌اند.”

جم خندید و گفت: “پسر جان، تو گویا از کودکی از خویشاوندانت دور بوده‌ای و از این روست که چنین مهرشان را در دل می‌پروری. نیکی و پلیدی همخون و همزاد هستند. پادشاهی که نور را نمایندگی کند، نماینده‌ی‌ ظلمت را در میان اعضای خاندان خویش خواهد یافت. از فهمیدن این حقیقت آشفته نشو.”

سوشیانس کمی مکث کرد. آنگاه بی آن که چیز دیگری بگوید، قرپوس زین رخش را در مشت گرفت و با حرکتی بر آن جست. کلاهخود شاخدارش را بر سر گذاشت و چشمان درخشانش را از پشت شکاف نقاب اژدهاگونه‌اش به جم دوخت. بعد گفت: “‌ای جم بزرگ، به راه خود می‌روم. شاید بتوانم شمشیرت را بیابم و شاید بخت یارم باشد و بتوانم پسر آژیدهاک را نیز بیابم و این چرخه‌ی‌ نفرین شده را بشکنم.”

جم نیز شمشیر را از لاشه‌ی‌ دیو بیرون کشید و آن را جلوی صورتش گرفت، با حرکتی به سوشیانس سلام داد و گفت: “پیروز باشی پسرم، چشم به راه روزی هستم که سپاه روشنایی آژیدهاک را نابود کنند و نفرین زمان کرانمندی که مرا در این دوزخ به بند کشیده، زایل شود. شاید در آن هنگام مردمان مرا از یاد ببرند و بتوانم مانند پدرانم در تهیای گنبد خماگن به آرامش دست یابم.”

سوشیانس گفت: “چنین باد، و بدرود.”

آنگاه همچون تندری در میانه‌ی‌ میدان نبرد پیش تاخت. می‌دانست که جم در پشت سرش بار دیگر به نبرد مشغول شده است. بار دیگر درخشش نوری را بر شانه‌ی‌ راستش می‌دید، که این بار نویدِ خروج از جهان زیرین را به همراه داشت.

هنگامی که از پله‌های پیچاپیچِ سرزمین زیرین خارج شد، بار دیگر از پشت کلاهخود وزش بادهای تفتیده را بر صورتش حس کرد. با احتیاط تا به پای ابوالهول سیاه پیش رفت و به اطراف نگریست. اثری از ناگهیس و اشموغانِ دیده نمی‌شد. غارهایی که گرداگردش را گرفته بود، خالی و متروک می‌نمود. نمی‌دانست ناگهیس چه شده است، امکان داشت برای همراهی شوهرش اپوش به سوی باختر رفته باشد، یا در میان یکی از آن غارها در میان ندیمه‌های زشت رویش خفته باشد. اصراری نداشت تا پیش از آغاز نبرد واپسین بار دیگر با او روبرو شود. وقت تنگ بود و نمی‌دانست اقامتش در جهان زیرین چقدر به درازا کشیده است. پس به رخش میدان داد تا از میان تندیس‌‌های پهلوانان سنگ شده عبور کند و در راستای خاور بتازد.

زمانی که از کاسه‌ی‌ سنگی عظیم بیرون آمد و دوباره در دشت‌‌های فردرفش تاخت، جایگاه خورشید در آسمان چنان بود که انگار جز دقايقي از ورودش به جهان زیرین نگذشته است. وقتی کمی از دروازه‌‌‌های جهان زیرین فاصله گرفت، صدا‌‌های آشنایی را شنید. شیر، نزدیک چشمه‌ای، بر سر لاشه‌ی‌ گورخری ایستاده بود و با پوزه‌ای خون‌آلود به او می‌نگریست. معلوم بود در مدتی غیبت اربابش دلی از عزا درآورده، و شاهین را هم بی نصیب نگذاشته است. سوشیانس هم رخش را برای چریدن رها کرد و آتشی افروخت و خود نیز به سور دوستانش پیوست. با سرعتی که از رخش سراغ داشت، به زودی به جنگل سپید می‌رسید و نمی‌خواست گرسنه با خطرهای آنجا روبرو شود.

آنگاه، وقتی گرسنگی‌اش را اندکی فرو نشاند، بار دیگر به همراه یارانش راه خویش را پی گرفت. رفت و رفت، تا آن که به بیشه‌های انبوه و درختان سرسبز بخش‌‌های مرکزی فردرفش رسید. شبنم درخشانی علفها و برگها را در خود غرق کرده بود و همه جا با درخششی سپید برق می‌زد. نور پریده رنگ خورشید از ورای چتر تیره‌ی‌ ابرها بر ژاله‌ها می نشست، مهی رقیق و کم ارتفاع پدید می‌آورد که شيهه‌ي رخش و غرش‌هاي گهگاه‍ شیر آرامش‌اش را بر هم می‌زد. همچنان که در جنگل پیش می‌رفت، بر غلظت این مه نیز افزوده شد. حالا می‌فهمید چرا این جنگل را سپید نامیده‌اند.

در حاشیه‌ای جنگل، با گروهی از بومیان شکارچی روبرو شد. مردمی از نژاد ساکنان فردرفش، با بدن‌‌های کوچک و لاغر و پوست تیره و صورتی خندان، که موقع سخن گفتن سرشان را به چپ و راست تکان می‌دادند. بومیان با زبان سریع و نامفهومشان درباره‌ی‌ هیولای مهیبی که در دل جنگل لانه کرده قصه‌ها گفتند و اندرزش دادند که از آن پیشتر نرود. سوشیانس با لبخندی آنها را ترک کرد و به سوی بخش‌‌های درونی جنگل سپید پیش رفت.

به زودی مه به پرده‌ای سپید و نفوذناپذیر تبدیل شد. حتی شاهین هم که پیشاپیش آنها از راه هوا پیش می‌رفت و آتشکده را جستجو می‌کرد، جایی را نمی‌دید. پس بازگشت و بر شانه‌ی‌ سوشیانس قرار گرفت. شیر هم که گویی بویایی‌اش را در این مه مرموز از دست داده بود، نزدیک به رخش راه می‌پیمود.

درختان انبوه، هر چند قدم راهشان را می‌بستند. رخش که می‌دید امکان تاخت و تاز ندارد، با احتیاط و قدم به قدم جلو می‌رفت. سوشیانس گوش به زنگ و آماده بر زینش نشسته بود و آنقدر با چشمان نگران مهِ سپید را کاویده بود که حدقه‌ی‌ چشمانش درد گرفته بود.

نخستین نشانه‌ی‌ خطری که پیشارویشان بود، صدای نعره‌ی‌ غریبی بود که گویی از همه سو بر می‌خاست. سوشیانس که پیش از این هیبت غرش شیر را شنیده بود، متوجه شد که درنده‌ی‌ غول پیکر از شنیدن این صدا خود را باخته است و با تردید پیش می‌رود. بار دیگر، صدای نعره برخاست و این بار به نظر می‌رسید صدا از بالای سرشان می‌آید. سومین باری که صدا را شنیدند، چنان نزدیک بود که سوشیانس به سرعت شمشیرش را از نیام کشید.

برای لحظاتی جنگل در سکوت فرو رفت، و پس از آن بار دیگر صدایی برخاست. اما این بار، صدا به حرکت جانوری غول پیکر در میان درختان شباهت داشت. صدای خشاخش کشیده شدن شاخه‌ها به بدنی برخاست و از میان مه چیزی عظیم، مانند دم خزنده‌ای با اندازه‌ی‌ تصور ناکردنی، بیرون آمد و بر بدن رخش نواخته شد. شاهین با سر و صدا پرید و در پشت پرده‌ی‌ مه ناپدید شد.

رخش در اثر این ضربه بر زمین در غلتید. سوشیانس که یک پایش زیر اسب مانده بود، به زحمت بلند شد. شمشیرش از دستش خارج شده بود و در جایی میان دریای مه گم شده بود. رخش با تقلایی بر پا خاست. سوشیانس پای دردناکش را تکان داد و مطمئن شد که نشکسته است.

رخداد بعدی، ترسناکتر بود. از میان مه، پنجه‌ای غول آسا بیرون آمد و شیر را به هوا پرتاب کرد. شیر به چالاکی بر پاهایش بر زمین فرود آمد، و غرید، اما غرشش بیشتر حالت تدافعی داشت و رگه ‌‌هایی از ترس در آن احساس می‌شد.

آنگاه، فورانی از آتش مه را شکافت. شعله‌‌‌های آتش مانند جویباری سرخ در میان مه جاری شدند و آن را در اطراف خود شکافتند. صدای دم زدنی مهیب برخاست و سیل دیگری از آتش مه را از فراز سرشان جارو کرد. سوشیانس خود را بر زمین انداخت تا از آتش گرفتن لباسش جلوگیری کند.

وقتی بلند شد، خود را با صحنه‌ی‌ ترسناکی روبرو دید.

مه، با نفیر‌‌های آتش به کناری رفته بود و موجودی را که به آنها حمله کرده بود، در میانه‌ی‌ خود برجای گذاشته بود.

سوشیانس، نقش این موجود را پیش از این بارها دیده بود. هرچند هرگز احتمال نمی‌داد روزی با آن روبرو شود.

اندازه‌اش خیلی بزرگ بود. مانند کوهی عظیم بود. با وجود آن که از پیکر خرو کوچکتر بود، اما چیزی در چابکی حرکاتش وجود داشت که او را خطرناکتر جلوه می‌داد. بال‌‌های چرمینِ بزرگ و پهناورش را بر بالای سرش گشوده بود و گردن دراز و مار مانندش را پیش آورده بود. در انتهای این گردن، سری عظیم بود. یکی از شاخ‌‌های بندبند بزرگش از نیمه شکسته بود. پوزه‌ای پیش آمده، دندان‌‌هایی تیز و منظم، فلس‌‌هایی سرخ و سبز که اطراف چشمی بسیار درشت و براق را می‌پوشاند، و تاجی از پر‌‌های سپید بلند که مانند یالی بر سر و گردنش ریخته بود. وقتی سرش را تکان داد، سوشیانس دید که چشم دیگرش کور شده و حدقه‌اش خالی است.

بر چهار پای پرنده مانندش روی زمین نشسته و دمش را مثل ماري دور فلس‌‌های زرد پایش پیچیده بود. تنه‌ی‌ تنومند و عضلانی‌اش از پر‌‌هایی سپید و آبی پوشیده شده بود. از طرفی زیبا، و از سویی ترسناک و مرگبار بود. با چشم سالمش سوشیانس و شیر را از ارتفاعی زیاد نگاه می‌کرد. با هر دم زدنش شعله‌‌‌های کوچک سرخی در اطراف پوزه‌ی‌ بلندش موج می‌زد. چشمانش، بیش از آن که به جانوری مهیب شباهت داشته باشد، به چشم آدمیان شباهت داشت. بارقه‌ای از خرد و تیزبینی در آن موج می‌زد که تناقض‌آمیز و شگفت می‌نمود.

سوشیانس، نقش او را براي نخستین بار بر بازوبندش دیده بود. وقتی در موقعیت‌‌های مختلف بارها و بارها به آن برخورد و نقش وی را بر نقاب كلاهخود‍ جم نيز یافت، در مورد معنای آن کنجکاو شد. در داستان‌‌هایی که خنیاگران از پهلوانی‌های مردمان باستانی تعریف می‌کردند، اشاره‌های زیادی به اژدها وجود داشت. با این وجود ربط این موجود افسانه‌ای با خودش به صورت معمایی برایش در آمده بود و نمی‌دانست تکرار این نقش چه معنایی دارد.

تا لحظه‌ای که مه همچون پره‌ای سپید رنگ به کنار رفت و پیکر مهیب اژدها را نمایان ساخت، در وجود چنین موجودی هم شک داشت. حالا هم که در کنار یاران وفادارش بر خاک مرطوب جنگل ایستاده بود و از زیر به چهره‌ی‌ غریب او می‌نگریست، چنان غافلگیرشده بود که مجالی برای اندیشیدن درباره‌ی‌ این پرسش‌ها را نمی‌یافت. تنها یک نکته روشن بود، و آن هم این که می‌بایست به شکلی اژدها را از حمله منصرف کند. آشکار بود که حتی اگر شمشیرش را هم پیدا می‌کرد، حریف او نمی‌شد.

اژدها گردن مار مانندش را تاب داد و سرِ باشکوهش را پایین آورد و از نزدیک به سوشیانس نگاه کرد. سوشیانس متوجه لکه‌ای بر پرهای فرق سر اژدها شد، و با تعجب دید که شاهینش بر سر اژدها نشسته است.

کلاهخودش را از سر برداشت و با دستپاچگی مغفر دست راستش را باز کرد تا بازوبند در برابر چشمان هیولا قرار گیرد. اژدها با چشمانی که به طرز عجیبی خردمند و هوشمند می‌نمود، به نگین بازوبند نگاه کرد، و سرش را عقب کشید.

آنگاه، اژدها حرکتی کرد که سوشیانس هیچ انتظارش را نداشت.

اژدها زبان دوشاخش را در دهان تکان داد و با صدایی عمیق و بم گفت: “‌ای آدمیزاد، برای چه به جنگل سپید آمده ای؟ مگر نشنیده‌ای خطری بزرگ در اینجا کمین کرده است؟”

سوشیانس چنان از حرف زدن هیولایی چنین مهیب شگفت زده شد که برای دقایقی بهت‌زده او را نگاه کرد و نتوانست پاسخی بدهد. تا حدودي منتشر بود آدمي غول‌پيكر از ميان مه بيرون بيايد و اعلام كند كه صاحب اين صداي غريب او بوده و نه اين هيولاي سهمگين. اژدها که انگار متوجه بهت‌زدگی‌اش شده بود، بر پاهای چالاکش جا به جا شد و گفت: “پاسخ بده آدمیزاد.”

سوشیانس با کمی لکنت گفت: “من… من به دنبال آتشکده‌ی‌ آتور می‌گردم.”

اژدها بار دیگر سرش را پیش آورد و گفت: “برای چه می‌خواهی به آنجا بروی؟”

سوشیانس که می‌دید با یک دم زدنِ اژدها به خاکستر تبدیل می‌شود، آب دهانش را قورت داد و گفت: “باید اهورایی به نام آموردات را ببینم. جمِ بزرگ چیزی را در آنجا برایم به امانت گذاشته است.”

این جمله‌ی‌ آخری از دهانش پریده بود. اگر این جانور از آفریده‌های آژیدهاکِ فریبکار بود، با فهمیدن مقصدش بدون معطلی نابودش می‌کرد. اما چیزی در رفتار اژدها وجود داشت که او را از موجودات اهریمنی متمایز می‌ساخت.

اژدها گفت: “قرنهاست که نشنیده بودم آدمیزادی این نامها را بر زبان بیاورد. می‌دانی که آموردات بانوی چندان مهمان نوازی نیست؟ اگر از آمدنت خوشنود نشود، در چشم بر هم زدنی خاکسترت خواهم کرد.”

سوشیانس که می‌دید اژدها با احترام از آموردات یاد می‌کند، شادمان شد، اما در عین حال تعجب هم کرد، چون فکر نمی‌کرد او زن باشد. پس گفت: “اگر راه را درست آمده باشم، او انتظار مرا می‌کشد.”

اژدها گفت: “خواهیم دید. آنگاه با حرکتی برق‌آسا پیش آمد و با پنجه‌ی‌ عظیمش رخش را از جای خود بلند کرد. سوشیانس هنوز به خود نیامده بود که دید دست دیگر اژدها او را در چنگال خود گرفته است. تکان ناشی از افتادن به چنگ اژدها چنان شدید بود که به زحمت کلاهخودش را در دست نگاه داشت. نعره‌ی‌ هراسان شیر نشان می‌داد که او هم به چنین سرنوشتی دچار شده است.

سوشیانس از زیر پیکر پوشیده از پرِ اژدها\ بال‌‌های عظیمش را دید که بر آسمان افراشته شد و با چند حرکت پیکر غول‌آسایش را از زمین بلند کرد. اژدها، چنان چابک به هوا برخاست که از بدنی به آن بزرگی انتظار نمی‌رفت. آنگاه در جهتی به پرواز درآمد. سوشیانس خم شد و در فاصله‌ای زیادی در زیر پایش نوک درختان جنگلی را دید که از لابلای مه سپید بیرون زده بوند.

اژدها مدتی در میان مه با سرعتی تصور ناکردنی پرواز کرد، سپس بر آسمان پیچ و تابی خورد و به سوی زمین شیرجه زد و در لحظه‌ای که سوشیانس انتظار داشت به شدت بر زمین کوبیده شوند، به نرمی بر خاكي نمناك نشست. بعد چنگال‌‌هایش را گشود و سوشیانس و رخش و شیر را رها کرد. رخش و شیر به آرامی به نزدش آمدند و شاهین هم از پوزه‌ی‌ اژدها برخاست و بر شانه‌اش نشست.

سوشیانس خود را در برابر هرم سنگی بزرگی یافت. مه در دوردستها باقی مانده بود و چشم انداز پیشارویش تا درختانی در آن دورها ادامه داشت. معبد پیش رویش را از خرسنگ‌‌های لاجوردین بزرگی ساخته بودند. هرچند غبار سالیان بسیار بر سنگها نشسته بود، اما کل معبد با رنگ آبی تندش در زمینه‌ی‌ درختان سبز جنگل می‌درخشید.

همچون زیگوراتی بود که با هفت پله‌ی‌ بزرگ به معبدی مکعب گونه در بلندای هرم منتهی می‌شد. درخشش شعله‌ای در آن بالا دیده می‌شد. پله‌‌‌هایی بیشمار و کوچکتر بر هر وجه هرم قرار داشت که دسترسی به سطح فرازین آن را ممکن می‌ساخت.

سوشیانس زیر لب گفت: “آتشکده‌ی‌ آتور.”

صدایی روشن و آهنگین برخاست: “آری، اینجا آتشکده‌ی‌ آتور است. و تو باید سوشیانس باشی.”

برگشت و چشمش به دو نفر خورد که زیر سایه‌ی‌ اژدها ایستاده‌اند. تماشای معبد چنان چشمانش را به خود مشغول كرد که آنها را ندیده بود. کسی که سخن گفته بود، بانویی میان قامت بود که هیکل ظریفش را در لباس چسبان سرخی پوشانده بود شنلی به همان رنگ را بر دوش داشت. چشمان قهوه‌ای تیزش از میان چهره‌ای گندمگون می‌درخشید و موهای پرپیچ و تاب سیاهش در باد می‌رقصید. پشت سرش پیرمرد رشیدی با موها و ریش باشکوه نقره‌ای دیده می‌شد. چنان بلند قامت بود که گیسوهای دختر تنها تا پایین سینه‌اش می‌رسید. رنگ چشمان نورانی‌اش درست مشخص نبود، انگار که شعله‌ی‌ رنگارنگی در کاسه چشمانش برافروخته باشند. ردایی دو رنگ بر تن داشت که نیمی سیاه و نیمی سپید بود. شنل بلندش همین دو رنگ را داشت و چندان بلند بود که مثل خرقه‌اي تمام بدنش را در خود می‌پوشاند.

سوشیانس گفت: “آری، این نام من است، و تو، ‌ای بانوی سرخپوش، باید آموردات باشی.”

دختر لبخندی زد و گفت: “آری، هرچند هزاران سال است آدمی این نام را بر زبان نرانده است. آنقدر که اکنون در گوش خودم هم طنینی ناآشنا دارد.”

سوشیانس با تعجب به او نگاه کرد. هنگامی که جم از او به عنوان یکی از سرداران نیرومندش یاد می‌کرد، هیچ باور نمی‌کرد چنین ظاهری داشته باشد. برخورد با پیرمرد هم دور از انتظار بود. چنین می‌نمود که با ترکیبی از نریوسنگِ غول پیکر و گیومردِ آهنین برخورد کرده باشد. آموردات که انگار فکرش را خوانده بود، به پیرمرد اشاره کرد و گفت: “اینک خوب است با استادم زروان آشنا شوی. اهورای نامداری که با آدمیان وصلت کرد و به کفاره‌ی‌ این اشتباه اکنون قرنهاست در گوشه و کنار سرزمین‌‌های پیرامونی سرگردان است. بخت با تو یار بوده است که در زمان حضور او به معبد آتور رسیده‌ای.

سوشیانس در برابر پیرمرد باوقاری که زروان خوانده شده بود، سر فرود آورد. پیرمرد با لبخندی پاسخش را داد.

آموردات به اژدها نزدیک شد و سرش را که پایین گرفته بود، نوازش کرد. آنگاه گفت: “امیدوارم دوستم ناراحتت نکرده باشد. سوشیانس به رفتار صمیمانه‌ی‌ بانو با اژدهای غول‌آسا نگاه کرد و گفت: “نه، هرچند نزدیک بود استخوان‌‌هایم را بشکند.”

اژدها نگاهی تیز به او انداخت و هیچ نگفت. اما زروان با صدایی چنان عمیق که بند بند پیکرش را به لرزه می‌انداخت، گفت: “او را ببخشید. نیمی از خونی که در رگ‌‌هایش جریان دارد از خشونت خوشنود می‌شود.”

سوشیانس سری تکان داد و رو به آموردات گفت: “‌ای بانوی سرخپوش، گویا بدانید برای چه به اینجا آمده‌ام.”

آموردات گفت: “آری. مدتهاست که شمشیر جم در جایگاه خود انتظارت را می‌کشد. سرو جوانی که جم شمشیرش را در آن نشاند، حالا به درخت عظیمی تبدیل شده است. امیدوارم بتوانی آن را از تنه‌اش بیرون بیاوری.”

سوشیانس به هزاران سالی که ازآن هنگام گذشته بود اندیشید و گفت: “امیدوارم بتوانم چنین کنم.”

آموردات به راه افتاد و گفت: “با من بیا.”

زروان همان جا که بود ایستاد و سوشیانس او را دنبال کرد. دختر از ميدانگاه مقابل هرم گذشت و آن را دور زد. در سوی دیگر آن، درست در برابر پله‌‌‌هایی که به آتشگاهِ بالای هرم منتهی می‌شد، درختی بسیار کهنسال روييده بود كه با شاخه‌‌‌های عظیمش به آسمان پنجه می‌کشید. درخت، با وجود پوسته‌ی‌ چوبی بسیار قدیمی و خزه گرفته‌اش که به سنگواره‌ای شبیه بود، هنوز سبز و زنده بود و برگ‌‌هایی باطراوت شاخه ‌‌هایش را می‌پوشاند.

سوشیانس به دنبال شمشیر گشت، اما چیزی ندید. آموردات با لبخندی به بالا اشاره کرد و سوشیانس در بلندایی بسیار زیاد، در راس درخت، برق دسته‌ی‌ شمشیری را دید که تا نیمه در تنه‌ی‌ درخت فرو رفته بود.

آه از نهادش برآمد. اما چاره‌ای جز بالا رفتن از درخت نمی‌دید. پس زره و شنل خود را از تن درآورد. تار و پود لباس سپیدش که هنوز از خون دیوها و اشموغان‍ جهان زيرين خیس بود، به بدن عرق کرده‌اش می‌چسبید و برای صعود از درخت اشکالی ایجاد نمی‌کرد. تنه‌ی‌ پرگره و شیاردار درخت را با دست لمس کرد و با احتیاط از آن بالا رفت. می‌توانست شمشیر را ببیند که بر فراز سرش، در زمینه‌ی‌ آسمانی ابرگرفته برق می‌زد. شاخه‌ها را یک به یک گرفت و قدم به قدم بالا و بالاتر رفت.

پس از تقلایی طولانی، هنگامی که با دستانی خسته بر شاخه‌ها تکیه کرد و و شمشیر را در کنار سر خود دید، رمقی برایش نمانده بود. با کمی تردید برگشت و به زیر پایش نگریست. فاصله‌اش از زمین باورنکردنی بود. آموردات و شیر و رخش در زیر پایش به لکه‌‌هایی ریز تبدیل شده بودند. اژدها هم در این مدت با یک گام خود را آنسوی هرم رسانده بود و حالا پیکر غول‌آسایش زروان را از چشم سوشیانس پنهان می‌کرد. درخت آنقدر بلند بود که حالا در موازات سر باشکوه اژدها قرار داشت. شمشیر دسته‌ای عظیم و زرین داشت که با مجسمه‌ی‌ سر اژدهایی تزیین شده بود. آن را در دست گرفت و سعی کرد از تنه‌ی‌ درخت بیرونش بکشد، اما محکم تر از آن بود که به این راحتی تکان بخورد. درخت لایه‌ای از پوسته‌ی‌ سخت را در اطراف آن ترشح کرده بود و چوبها چنان در اطراف تیغه‌اش به هم جوش خورده بود که بیرون کشیدنش را دشوار می‌ساخت.

با هر دو دست دسته‌ی‌ شمشیر را گرفت و پاهایش را بر تنه‌ی‌ درخت نهاد و با تمام قدرتش فشار وارد آورد. شمشیر کمی در جایش لغزید. پاهایش را بین شاخه‌ها محکم کرد و بار دیگر زور زد. ناگهان شمشیر از تنه‌ی‌ درخت بیرون آمد و در دستانش قرار گرفت. سوشیانس که فقط با همان شمشیر به درخت بند بود، تعادلش را از دست داد و از پشت به طرف زمین سقوط کرد. اما فرصت زیادی برای ترسیدن پیدا نکرد. بلافاصله بر جسمی نرم و پرده مانند فرود آمد و بر آن سُريد. شمشیر را در آغوش گرفت تا بال اژدها را پاره پاره نکند. اژدها بالش را طوری به نرمی حرکت داد که در همان حال بر سطح بیرونی‌اش لیز خورد و به نرمی بر پرهای زیبای پشت هیولا فرود آمد. سوشیانس با دستی شمشیر را گرفت و با دست دیگر به پرهای یال او آویزان شد. اژدها سرش را پایین برد و سوشیانس را به نرمی بر زمین نهاد. سوشیانس بر دو پا ایستاد و شمشیر را برانداز کرد. شمشیری بسیار بزرگ بود. بلندایش چندان بود که اگر نوکش را بر زمین می‌گذاشت، دسته‌اش تا کمرش می‌رسید. از پولادی درخشنده ساخته شده بود و بر تیغه‌اش با خطوطی میخی چیزی نوشته بودند. دسته‌ی‌ زرینش به مجسمه‌ی‌ سر اژدهایی شاخدار ختم می‌شد. بسیار سبک بود و به سادگی در دست به جنبش در می‌آمد. آن را در هوا تاب داد و از شنیدن نغمه‌ی‌ شکافته شدن هوا لذت برد.

آموردات لبخند زنان گفت: “خوب، پیشگویی‌ها درست از آب درآمده‌اند. می‌گویند تنها پهلوانی که با شاهینی و شیری سفر می‌کند قدرت بیرون کشیدن شمشیر جم را از این درخت دارد. حالا شمشیر به تو تعلق دارد. هرچند از لحظه‌ای که دیدمت می‌دانستم در این کار موفق خواهی شد.”

زروان، که همچنان زیر سایه‌ی‌ اژدها ایستاده بود، گفت: “از جم بگو، چگونه بود؟ اگر با او دیدار کرده باشی، نخستین کسی هستی که زنده از جهان زیرین باز می‌گردد. برایم از او تعریف کن. همچنان با نبردی بی سرانجام با دیوها و اشموغان مشغول است؟”

سوشیانس گفت: “آری، جم سلامت و نیرومند، اما با زندگان بیگانه بود و درگیر جنگ. جنگی که هرچند بی‌پایان بود، اما بی‌معنا نبود. من نیز نزدیک بود به او بپیوندم و برای همیشه در آنجا باقی بمانم.”

زروان خندید و گفت: “این کاری است که همه می‌کنند. دیو و اهورا در این مورد مشترک هستند. هرکس پایش به آن سرزمین خونبار برسد، خود را بخشی از نبردی همیشگی خواهد یافت، تنها، و بی یاور. به من بگو، پسرم، چگونه ممکن است نبردی تکراری و بی پایان، معنادار باشد؟”

سوشیانس که فکر نمی‌کرد اهورایی نبرد جم را مردود بداند، با تعجب به چشمان نورانی پیرمرد نگاه کرد و گفت: “هنوز پاسخی در خور برایت ندارم. من نیز پیوستن به نبردی با سرانجام نامعلوم و انتهایی آشکار را بر آن تعادل جاودانه‌ی‌ نیروها ترجیح دادم. اما هنوز نمی‌دانم چه چیز مبنای این گزینش بوده است.”

آموردات گفت: “زروان، باز طرح کردنِ معماهای بی پاسخت را آغاز کردی؟‌ ای جوان، تو تازه از راه رسیده‌ای و خسته و گرسنه هستی، به معبد بیا و کمی استراحت کن. شاید امشب فرصتی بیابیم و در این باره صحبتی بکنیم.”

سوشیانس، زره زرینش را که از خون دیوها و اشموغان رنگ گرفته بود از زمین برداشت و به همراه آن دو به طرف معبد رفت.

ساعتی طول کشید تا به کارهایش سر و سامان دهد. لباس و زرهش را در چشمه‌ای که در حاشیه‌ی‌ جنگل جاری بود شستشو داد و خون‌‌های به یادگار مانده از جهان زیرین را از آنها سترد. لباس‌‌های سپیدش را که از جهش خون دیوان سیاه شده بود را بر درختان آویخت تا خشک شوند، و زره و کلاهخودش را بر پله‌های آستانه‌ی‌ هرم نهاد. سپس خود نیز به آب چشمه وارد شد و سر و تن را شست. چشمه، گویا به زهر مار بزرگ آلوده نبود و آبی روشن و گوارا داشت. وقتی شستشوی خویش را پایان داد، آموردات برایش ردایی سرخ آورد.

در این هنگام تاریکی شب جنگل را در خود فرو برده بود. بر فراز هرم نور کهربایی پرفروغی می‌درخشید. درخشش این نور به قدری بود که سرخی آتشدان در کنارش به چشم نمی‌آمد. آموردات که دید توجهش به آن جلب شده، زیر لب گفت: “آن گوهر شب چراغ است. گوهری که از تاج نریوسنگ کنده شده و اگر به جای خودش باز گردد، او را از نفرین ناگهیس نجات می‌دهد.”

سوشیانس نگاهی دقیقتر به سرچشمه‌ی‌ نور انداخت و در حالی که خود را در ردای سرخ پیچیده بود، همراه آموردات به سوی هرم رفت و گوهر شب چراغ را دید که در دهان سردیس سیمرغی از جنس مرمر سرخ نهاده شده بود. گوهر، کمی از مشت سوشیانس کوچکتر بود، و با این وجود مانند اخگری بزرگ بر همه سو نورافشانی می‌کرد.

سوشیانس چشم از نور کهربایی و چشم نوازی که از سنگ بیرون می‌تراوید برداشت و به اهورایان پیوست. زروان، در کنار‌ هرم، پشت میزی سنگی که سطحش زیر انبوهی از میوه‌های رنگارنگ پنهان بود، نشسته و در فکر فرو رفته بود. شاهین بر کنج میز نشسته بود و شیر با جثه‌ی‌ مهیبش همچون گربه‌ای تنومند در کنار پاهایش چمباتمه زده بود. مشعل‌‌هایی که با نوری سرخ می‌سوختند، بر ستون‌‌هایی که در فضای آزاد کار گذاشته بودند می‌سوختند و نورشان پیکر عظیم اژدها -که کمی آن سوتر بر زمین نشسته بود- را روشن می‌کرد. هیچ نشانه‌ای از سرپناه و عمارت سقف‌دار در گوشه و کنار دیده نمی‌شد. گویی آموردات و اژدها برای هزاران سال در همین طبیعت وحشی و زیر سقف آسمان زیسته بودند.

سوشیانس در کنار زروان بر سکوهای سنگی پشت میز جای گرفت و دست به غذا برد. میوه‌های گوارای جنگلی گرسنگی‌اش را فرو نشاندند و نیروی از دست رفته را به اندام‌‌هایش بازگرداندند.

وقتی سیر شد و دست از خوردن کشید، آموردات زمان را برای بیان آنچه که در دل داشت مناسب دید. پس گفت:‌ “ای سوشیانس دلاور، سه هزار سال است که من در این معبد زندگی می‌کنم. در همان هزاره‌ی‌ نخست، تعداد مردم فردرفش که برای بازدید و زیارت آتشکده به اینجا می‌آمدند، چنان کاهش یافتند که نگران شدیم مبادا نسل آدمیان از زمین برافتاده باشد. اکنون قرنهاست که گذر رهگذر پاکدلی به این حوالی نیفتاده است. تنها دزدان طمعکار و مزدوران آژیدهاک به سودای تصاحب گوهر شب چراغ یا کشتن اژدها به این جنگل وارد می‌شوند و خود را به کشتن می‌دهند. اینک تو آمده‌ای و امیدی در دل من شکفته است. آیا به راستی جم بزرگ پس از سه هزار سال بار دیگر به میان زندگان باز خواهد گشت؟ آیا خواهی توانست نریوسنگ را از خواب دیرینه‌اش بیدار کنی و نبرد واپسین را آغاز نمایی؟ شب‌‌های بسیاری است که خوابِ برخاستن آن ایزد جنگاور را می‌بینم و انتظار شنیدن خروشش را دارم.”

سوشیانس گفت: “در مورد جم خبر خوبی ندارم. او را در جهان زیرین یافتم و گفت که هرگز نخواهد توانست بار دیگر به جهان زندگان بازگردد.”

زروان با لحنی حق به جانب گفت: “دیدی آموردات؟ مدتهاست که دارم این حقیقت را برایت می‌گویم، اما همواره از پذیرش آن سر باز می‌زدی.”

آموردات آشفته گفت: “چگونه ممکن است جم بار دیگر به جهان ما باز نگردد؟ ارشتاد پیشگویی کرده که او برای نجات دادن گیتی به میان ما خواهد آمد.”

زروان گفت: “همان روزی که آژیدهاک او را در شهر مردگان به دو نیم کرد، به تو گفتم که امیدی به بازگشتش وجود ندارد. کسی که به جهان زیرین برود، راهی برای بازگشت نخواهد یافت.”

آموردات رو به سوشیانس کرد و گفت: “اما او به جهان زیرین رفته و زنده و سالم بازگشته است. به من بگو،‌ ای پهلوانی که از تبار آدمیان هستی، چگونه است که تو توانستی از جهان زیرین خلاص شوی و او نمی‌تواند؟”

سوشیانس گفت: “زروان راست می‌گوید، بانوی من. جم را دیوان کشته‌اند و به همین دلیل هم راهی برای بازگشت او باقی نمانده است. من نیز اگر با بدنی زنده به آن قلمرو وارد نمی‌شدم و یار وفاداری چون رخش و راهنمایی چون آیینه‌ی‌ معبد بُرزین را به همراه نداشتم، برای همیشه در آنجا ماندگار می‌شدم.”

آموردات سرش را به زیر انداخت و ناامیدانه گفت: “پس هرگز نبرد واپسینی رخ نخواهد داد؟ یعنی همه‌ی‌ آنچه که ارشتاد می‌گفت اشتباه بوده است؟ یعنی ما محکوم شده‌ایم که تا ابد در جهانی چنین آلوده اسیر بمانیم؟”

زروان گفت: “پیشگویی‌های باستانی را نباید بیش از اندازه جدی گرفت.”

آموردات به زره سوشیانس که بر نخستین پله‌های هرم تکیه داده شده بود و زیر نور گوهر شب چراغ برق می‌زد اشاره کرد و گفت: “چرا نباید آنها را جدی گرفت؟ این جوان سوشیانس نام دارد و در زمانی که مقرر بوده حرکت خویش را آغاز کرده است. توانسته رخش و زره جم را به دست آورد و سرو شمشیر را به او تحویل داد. وقتی بخشی چنین بزرگ از پیشگویی تحقق یافته است، چرا بقیه‌ی‌ آن نیمه کاره باقی بماند؟”

سوشیانس گفت: “بانوی من، نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظار من است، اما می‌دانم که قصد ندارم سفر خویش را نیمه کاره رها کنم. من برای یافتن پدرم و انتقام کشیدن از دیوان از زادگاهم حرکت کردم، و همچنان قصد دارم چنین کنم. با این تفاوت که اکنون مبارزه با همه‌ی‌ نیروهای ظلمت را آرمان خود می‌دانم.”

زروان گفت: “گاه پیشگویی‌های مبهمِ پیشینیان به اشکالی غیرمنتظره تعبیر می‌شوند. پسرم، بگو بدانم حالا که شمشیر جم را هم در اختیار داری، چه خواهی کرد؟”

سوشیانس گفت: “من رازی بزرگ را می‌دانم. مهردروج پیش از مرگ برایم فاش کرد که آژیدهاک تنها با زخم همین شمشیر کشته می‌شود. همه‌ی‌ سلاح‌‌های دیگر بر او بی اثر است. در ضمن برایم گفت که تنها پسر پادشاه تاریکی می‌تواند او را از میان بردارد.”

آموردات گفت: “آه، پس این رازی بود که سرداران سپاه نور زمانی چنین دراز به دنبالش بودند؟”

سوشیانس گفت: “آری. شنیده‌ام که آژیدهاک فرزندان زیادی دارد. من برای یافتن پدرم به گنگ دژ خواهم رفت. آنجا پایتخت نیرو‌‌های تاریکی است و کاخ آژیدهاک هم همانجا قرار دارد. ارشتاد گفته که پدرم نیز در آن شهر زندگی می‌کند. او احتمالا ساکنان شهر را می‌شناسد و با برخی از ایشان دوستی دارد. اگر بتوانم به یاری او پسری از خاندان آژیدهاک را بیابم که به من کمک کند، زره و شمشیر و رخش را به او تحویل خواهم داد و خود نیز به همراه پدرم در رکابش خواهم جنگید.”

آموردات گفت: “و اگر هیچ فرزند دیگری نداشت چه؟ یا اگر فرزندانش به او وفادار بودند؟”

سوشیانس گفت: “نمی‌دانم چنین کاری از من ساخته است یا نه. اما قصدم آن است که به هر شکلی که شده نیرو‌‌های روشنایی را به نبرد واپسین فرا بخوانم. اگر به من اجازه دهید، گوهر شب چراغ را همراه خود خواهم برد و آن را در تاج نریوسنگ جای خواهم داد. بعید می‌دانم که در میان انبوهِ فرزندان شاه تاریکی هیچ کس هوادار نیروهای روشنایی نباشد. اما حتی اگر آژیدهاک فرزندی شایسته نداشته باشد که بخواهد با سلطه‌ی‌ تاریکی بجنگد، من به تنهایی به جنگ او خواهم رفت.”

زروان گفت: “حتی اگر نتوانی آژیدهاک را به این ترتیب بکشی؟ حتی اگر پایان این نبرد شکستی محتوم باشد هم چنین خواهی کرد؟

سوشیانس گفت: “برای من راهی دیگر باقی نمانده است. جنگیدن، تنها بند نافی است که اتصال مرا به این هستی پلید حفظ کرده است. آری، حتی اگر تمام پیشگویی‌ها هم بر خلاف این گواهی دهند، به نبرد آژیدهاک خواهم رفت. شاید داستان شکست‌ناپذیری آژیدهاک نیز افسانه‌ای مانند بازگشت جم باشد.”

اژدها که تا این لحظه سکوت کرده بود، زبان به سخن گشود و گفت: “از دیدن آدمیزادی چنین جسور خرسندم. بی‌باکی‌ات رستمِ دلاور را به یادم می‌آورد. هنگامی که در جنگل برای نخستین بار به هم برخوردیم، بازوبندی را نشانم دادی که نقش مرا بر خود داشت. آشکار است که شایستگی دارا بودن آن را داری.”

سوشیانس به یاد پرسش‌‌های قدیمی‌اش افتاد و مشتاقانه گفت: “‌ای زروان خردمند، من بازوبندی همراه دارم که نقش اژدهایی بر آن کنده شده است…”

زروان به سادگی گفت: “می‌دانم. آن نشانه‌ایست تا بتوانی پدرت را بیابی.”

سوشیانس گفت: “اما از زمانی که سفر خویش را آغاز کرده‌ام، با کسانی برخورد کرده‌ام که گویا رازی را درباره‌ی‌ این بازوبند و پدرم میدانستند و درباره‌اش هیچ به من نگفتند. آیا تو می‌توانی در مورد پدرم سخن بگویی؟”

زروان گفت: “آری می‌توانم، اما چنین نخواهم کرد. یافتن پدرت وظیفه ایست که بر دوش تو نهاده شده و خودت باید بار آن را تحمل کنی.”

سوشیانس گفت: “اما من هرگز پدرم را ندیده‌ام. شاید در گذر این سالها مرده باشد.”

زروان گفت: “پدرت تا سی سال پیش که با مادر تو وصلت کرده، زنده بوده، و پس از آن به سوی گنگ دژ شتافته است. اطمینان دارم که هنوز زنده و سالم است و در میان دیوارهای بلند آن شهر زندگی می‌کند.”

سوشیانس گفت: “اما چگونه او را در میان هزاران کسی که در این شهر زندگی می‌کنند بشناسم؟ آیا باید در میدان شهر بانگ بردارم و خود را معرفی کنم؟ تا شاید رهگذران خبر آمدنم را برایش ببرند؟”

آموردات گفت: “نه، نباید چنین کنی. آنجا برای تو خطرناک‌ترین بخش گیتی است، آژیدهاک و سپهدار خطرناکش بوشاسپ درازدست در آن شهر اقامت دارند و چشمان تیزبین‌شان بسیاری چیزها را تشخیص می‌دهد. کافی است تا دست از پا خطا کنی تا به دستشان اسیر شوی.”

سوشیانس گفت: “من زرهی در بر دارم که تیر بوشاسپ بر آن کارگر نیست و شمشیر جم را بر کمر خواهم بست. چه هراسی از ایشان دارم؟ بگذار با شنیدن صدایم به میدان پا گذارند تا ببینیم کدام طرف نیرومندتر است.”

آموردات گفت: “جوان و بی تجربه هستی و هنوز با آژیدهاک روبرو نشده‌ای. او موجودی بسیار بسیار نیرومندتر از آن است که فکر می‌کنی. شاید شگفتی‌های سفر درازت تو را آبدیده و قدرتمند کرده باشد، اما هنوز نمی‌توانی با او بجنگی. او تاج و تخت قلمرو ظلمت را ساده به دست نیاورده است.”

سوشیانس گفت: “چه برادران عجیبی، یکی پادشاه نیکوکارِ روشنایی ودیگری فرمانروای ستمگر تاریکی، چگونه شد که این دو برادر چنین متفاوت با هم از آب درآمدند؟”

زروان گفت: “آنقدرها هم که فکر می‌کنی با هم تفاوت ندارند. در واقع، از کودکی بسیار با هم شباهت داشتند. هردو جاه‌طلب و بلندپرواز بودند و رقابتشان با یکدیگر زبانزد همگان بود. تنها تفاوتشان این بود که جم به اهورایان علاقمند بود و آژیدهاک دوستانی در میان دیوان داشت. هردوی ایشان در نبردی که گیتی را تباه کرد مقصر بودند.”

سوشیانس با علاقه به زروان نگریست و گفت: “‌ای اهورای خردمند، طوری سخن می‌گویی انگار آژیدهاک را خوب می‌شناسی.”

زروان لبخندی زد و گفت: “آری، او را خوب می‌شناسم. او و جم پسران دوقلوی من بودند.”

سوشیانس شگفت زده او را نگریست و گفت: “یعنی شما…”

زروان از مشاهده‌ی‌ حیرتش خندید و گفت: “آری پسرم. من همان زروان مشهور هستم، یکی از اهوراهایی که در نخستین روزهای پیدایش جهان با دختری از نسل آدمیان وصلت کرد. دختری که هزاران سال پیش به شهر مردگان رخت کشید و رفت، اما یادگارهایی ارجمند از خود بر جای نهاد. جم و آژیدهاک فرزندان من هستند.”

سوشیانس در فکر فرو رفت و گفت: “یعنی آنچه بر سر جهان آمده است، تنها گناه آژیدهاک نیست؟ من چیزی متفاوت با این را شنیده بودم.”

زروان گفت: “هر یک از پسران من خود را بر حق و دیگری را باطل می‌دانست و بر این موضوع چندان یقین داشت که نابود کردن دیگری را کاری شایسته تلقی می‌کرد. از این رو، هردوی ایشان در هنگامه‌ی‌ نبرد نخستین خشونت بسیار به خرج دادند. جم نیزمانند آژیدهاک عهدشکنی‌ها کرد وحیله‌ها به کار برد و ویرانی را در سرزمین‌های پیرامونی که درآن روزها مسکن دیوان و اشموغان بود، پراکند.”

سوشیانس گفت: “اما تباهی‌ای که اکنون جهان را فرا گرفته است، ساخته‌ی‌ دست آژیدهاک است. من وروکش و دایتی زیبا را دیده‌ام و می‌توانم تصور کنم گیتی در روزگار سلطنت جم بزرگ چگونه بوده است.”

زروان گفت: “آری، به هر صورت، جم در یک مورد بر برادرش برتری داشت و آن هم خلاقیتش بود. گیاهان و جانداران در حضور جم شادمان و زنده می‌شدند و از این رو هنگامی که او بر زمین حکمرانی می‌کرد، گیتی به باغی بزرگ شبیه بود. به همین دلیل هم اهورایان او را دوست داشتند و هم‌پیمانش بودند. آژیدهاک اما فریفته‌ی خشونت و زشتیِ لگام‌گسیخته‌ی دیوها و اشموغان شده بود. او چنان مفتون قدرتِ نهفته در تاریکی شد که از آزردن گیاهان و ناپاک کردن آبها هم ابایی نداشت. هنگامی که مار بزرگ را از خواب بیدار کرد و به او میدان داد تا زمین را به لرزه بیفکند، تمام نیروهای روینده و زندگی‌بخشِ زمین تباه شدند. آب فراخکرت همواره چنین سمی و تلخ نبوده است. روزگاری بود که هر بهار دریای بزرگ و رودهایی که به آن متصل بودند از آبی گوارا و زلال انباشته می‌شدند.”

سوشیانس گفت: “همین تفاوت کافی است تا این دو برادر به دو قطب متضاد تبدیل شوند.”

زروان گفت: “آری، جم قدرت را در آفرینش هستی‌های نو می‌جست و آژیدهاک می‌کوشید تا با تراشیدن نیستی قدرتمند شود. تباهی جهان پیامد طبیعی روشی بود که پادشاه تاریکی به کار گرفته بود. روشی که از او موجودی جاودان و شکست ناپذیر ساخت.”

سوشیانس گفت: “اما او شکست ناپذیر نیست. چنان که گفتم، یکی از پسرانش می‌تواند او را بکشد.”

زروان گفت: “آژیدهاک فرزندان بسیار دارد، اما دو تن از نوادگانش نامدارتر از بقیه هستند. این دو پسرِ او به نیروهای روشنایی پیوستند و دلاورانه با آنچه که ناپاکی می‌دانستند جنگیدند. شاید منظور مهردروج یکی از آنها بوده باشند.

سوشیانس گفت: “پس آنها را خواهم یافت و شمشیر را به ایشان تسلیم خواهم کرد.”

اژدها گفت: “‌ای پهلوانِ جوان، نخواهی توانست آنها را بیابی، چون هردو به نفرین من دچار شده‌اند.”

سوشیانس با حیرت پرسید: “چرا؟”

اژدها گفت: “هردوی ایشان، هر آنچه را که به مار بزرگ مربوط می‌شد پلید و خطرناک می‌دانستند. از این رو نخست تلاش کردند تا مهر را راضی کنند تا وجره را بردارد و با آن مغز مار بزرگ را به قلب زمین بدوزد. اما مهر بر عهد خویش با آژیدهاک باقی ماند و چنین نکرد. پس هردو به راه افتادند و به جستجوی فرزندان مار بزرگ پرداختند و هرجا که آنان را یافتند، نابودشان کردند.”

سوشیانس گفت: “مگر مار بزرگ فرزندانی هم دارد؟”

اژدها چنان محکم دم زد که نور شعله‌‌‌هایی را در بلندای بالای سرشان دیدند، پس گفت: “آری، من از فرزندان مار بزرگ هستم.”

سوشیانس با حیرت به او نگاه کرد و گفت: “جهانی رویاگونه است. هنگامی که به مسیر پرمخاطره‌ام گام نهادم از دیدن کسانی که نبرد نخستین و قهرمانان آن را دیده بودند یکه می‌خوردم و حالا از دیدن خویشاوندان ایشان شگفت‌زده می‌شوم.”

زروان گفت: “تمامی جهان در تورِ روابط خونی میان زندگان گرفتار است. شاید این ریشه‌ی تباهی حاکم بر گیتی باشد، همان طور که خاستگاهِ مقاومتِ گیتی در برابر این تباهی هم هست.”

آموردات توضیح داد: “اژدها، موجودی دورگه است.”

و خود اژدها سخنش را پی گرفت: “من فرزندِ مار بزرگ و سیمرغ زیبا هستم. مار بزرگ، جد نخستینِ همه‌ی‌ خزندگان بود. تمام سوسمارانی که به اشموغان سواری می‌دهند، از پشت او زاده شده‌اند. جمِ نیرومند، که همواره از بیدار شدنِ مار بزرگ و طغیانش می‌ترسید، هنگامی که مار نخستین نشانه‌‌‌های هشیاری را از خود آشکار کرد، سیمرغ را که جد تمام پرندگان بود به نزد او برد و از درآمیختن آن دو تخم موجودی جاویدان پدید آمد که من از آن خارج شدم. اینها همه پیش از آن بود که آژیدهاک حرکت خود را آغاز کند و مار بزرگ را در اختیار خود بگیرد.”

سوشیانس گفت: “پس سیمرغ و مار بزرگ از ابتدا با هم دشمن نبوده‌اند؟”

زروان گفت: “نه. در ابتدا، دشمنی در هیچ کجا وجود نداشت. جاندارانِ ساده‌لوح و زیاده خواهِ این گیتی ویرانه، با زحمت و پشتکار زیاد این انبوهِ دشمنی را آفریده‌اند.”

آموردات گفت: “هرچند از همان ابتدا هم مار بزرگ و سیمرغ دو قطب متضاد یکدیگر بودند.”

زروان گفت: “آری، اما تفاوت را نمی‌توان به حساب دشمنی گذاشت، مگر با ساده‌لوحی یا بدخواهی بسیار. مار بزرگ موجودی بود که شبها فعالیت می‌کرد و بر زمین می‌خزید و در اندرونه‌ی‌ زمین پنهان می‌شد. سیمرغ، برعکس، جانداری بالدار بود که در آسمان، نزدیکِ گنبد لاجوردینِ خماگن زندگی می‌کرد. او روزها آسمان را در می‌نوردید و با بادها بیشتر از خاک آشنایی داشت. آن دو، مانند هر دو جاندار دیگری، با یکدیگر دشمن نبودند. مار بزرگ در اندرونه‌ی‌ زمین پنهان بود و چنان سالخورده شده بود که تقریبا تمام عمر خویش را در خواب می‌گذراند، سیمرغ هم دل به آسمان داده بود و هرگز به خاک نزدیک نمی‌شد.”

اژدها گفت: “آری، این دو همین قدر از یکدیگر فاصله داشتند، تا آن که آژیدهاک فریبِ مهردروج را خورد و به سودای دست یافتن به تاج و تختِ جم، کوشید تا مار بزرگ را دست آموز خود سازد و از قدرت او برای پیروزی بر جم بهره برد. این چنین بود که کوشید تا او را بیدار کند.”

زروان گفت: “در همین هنگام بود که جم به خیانتکار بودنِ برادرش مشکوک شد و برای آن که مار بزرگ را از پیوستن به نیرو‌‌های تاریکی باز دارد، سیمرغ را فراخواند تا با او بجنگد.”

اژدها گفت: “به این ترتیب، دامنه‌ی‌ نبرد نخستین خیلی زود به جاندارانِ بی‌طرفی مانند ما هم کشیده شد. مار بزرگ به آژیدهاک پیوست و سیمرغ همچون توسنی پرنده به جمِ تاجدار خدمت کرد. تا آن که در هنگامه‌ی‌ نبرد نخستین مار بزرگ و سیمرغ با یکدیگر رویا شدند. من در آن هنگام نوزادی بیش نبودم که اهورایان نیکوکار برای پرهیز از آسیب دیدنم از میانه‌ی‌ نبرد دورم کرده بودند. به همین دلیل هم نتوانستم صحنه‌ی‌ مبارزه‌ی‌ پدر و مادر خویش را ببینم.”

آموردات گفت: “اما من در آنجا حضور داشتم و همه چیز را دیدم. نبرد میان این دو موجود عظیم، همچون زلزله‌ای سخت کل گیتی را به لرزه در افکند. سپاهیان نور و ظلمت همچون مورچگانی در اطرافشان به اطراف می‌دویدند و آسمان و زمین از ابهت بال زدن سیمرغ و کوس بستن مار بزرگ در تلاطم بود. هر آنچه که دیده می‌شد، پیچ و تاب تنه‌ی‌ عظیم مار بزرگ در آسمان بود و درخشیدن فلس‌‌های مفرغینش در زیر واپسین نفس‌‌های آفتاب مغرب، و غوغایی که از کوبیده شدنِ بال‌‌های زیبا و رنگارنگ سیمرغ بر زمین بر می‌خاست.

نبرد میان آن دو به نتیجه‌ای قطعی منتهی نشد. مار بزرگ توانست گردن سیمرغ را با نیش زهرآگین خویش بگزد، و خود نیز از ضرب چنگال‌‌های حریفش به سختی زخمی شد. این چنین بود که سیمرغ به سوی چکاد دایتی گریخت و در آنجا درگذشت. مار بزرگ نیز به زیر زمین فرو رفت و از سرِ درد، هسته‌ی‌ آهنین خاک را چنان در آرواره‌ی‌ خویش فشرد که زمین لرزه ‌‌هایی دهشتناک را پدید آورد. موج‌‌های این تباهی شهر‌‌های آدمیان و اهورایان را فرا گرفت و شکست سپاه جم در روز نبرد نخستین را رقم زد.”

سوشیانس که به دانستن سرنوشت فرزندان آژیدهاک بیشتر از شنیدن داستان خانوادگی اژدها اشتیاق داشت، پرسید: “خوب، اما ارتباط این حرفها با نسل آژیدهاک چیست؟”

اژدها گفت: “هر دوی فرزندزادگانِ آژیدهاک دلاورانی بی همتا بودند. آنها با این فکر که شاید خونِ مار بزرگ در رگ‌‌های من بر میراث سیمرغ بچربد، تصمیم گرفتند مرا بیابند و نابودم کنند. آنها از این که روزی به سپاه آژیدهاک بپیوندم می‌ترسیدند. غافل از آن که من تصمیم داشتم در این نبرد بی طرف باقی بمانم. نخستین کسی که با من رویارو شد، اسفندیار بود. او تا هزار سال پس از نبرد نخستین زنده بود و در جستجوی راهی برای بسیج نیرو‌‌های روشنایی و رهاندن جم از بند سرزمین‌‌های پیرامونی را در می‌نوردید. در آن روزگاران دور من نیز جوان‌تر و ضعیف‌تر و بی‌تجربه‌تر از حالا بودم. او مرا در میانه‌ی‌ همین جنگل یافت و جسورانه به من حمله کرد. نبردی بین ما در گرفت که در آن زخم‌‌های بسیار برداشتم. در همان نبرد بود که نیزه‌ی‌ اسفندیارِ رویین تن، چشمم را نابینا کرد. با این وجود من توانستم از او بگریزم و او که مرا شکست داده بود، سفر دراز خویش را پی گرفت. غلبه بر من، یکی از هفت کار بزرگی بود که او انجام داد و در مقابل رویین تن شد.

سوشیانس پرسید: “و رستم که بود؟”

آموردات گفت: “او از نوادگان سالخورده‌ترِ آژیدهاک بود که در همان حدودِ آغازِ نبرد نخستین به دنیا آمد و به سودای یافتن شمشیر جم به جنگل سپید آمد. مردی سخت بی باک و نژاده بود و اندرز هیچ موجودی را نمی‌پذیرفت. از این رو دلیلی برای یافتن جم نمی‌دید و می‌خواست خود سلاح‌‌های او را به دست آورد و با پادشاه تاریکی بجنگد. هنگامی که نتوانست شمشیر را از تنه‌ی‌ بیرون بکشد، پیشگویی‌‌‌های ارشتاد را به هیچ گرفت و تصمیم گرفت با شمشیر خویش به جنگ آژیدهاک برود. البته هیچ یک از این دو در آن هنگام بر رازی که مهردروج می‌دانست آگاه نبودند، وگرنه شاید چنین بی‌مهابا عمل نمی‌کردند.”

اژدها گفت: “آری، او به راستی مردی قوی پنجه و جسور بود. هنگامی که با من در این جنگل روبرو شد، دلاوری بسیار از خویش نشان داد، اما هیچ جانداری نیست که بتواند با نیروی من برابری کند. هرچند با ضربه‌ی‌ تبرزینش شاخم را شکست، اما در نهایت از من شکست خورد. او نخستین انسانی بود که با من سخن گفت.”

سوشیانس که تازه می‌فهمید چرا نیمه‌ای از چهره‌ی‌ اژدها چنین آسیب دیده، پرسید: “چه بر سر آنها آمد؟”

اژدها گفت: “بر خلاف آنچه که فکر می‌کردند، من در نبرد میان دو لشکر بی‌طرف بودم. خون هواداران هر دو سپاه در رگ‌‌هایم جاری بود و دلیلی نمی‌دیدم به جبهه‌ی‌ جم یا آژیدهاک بپیوندم. پس رستم را نکشتم. بال زنان به هوا برخاستم و از میدان نبرد با او گریختم، اما همچون اسفندیار، نفرینش کردم. آرزو کردم تا به همان زخمی که بر من وارد کرده بود، دچار شود. اینگونه بود که سالها بعد، وقتی رستم آشکارا علم طغیان بر ضد پدرش برافراشت و پیشاپیشِ لشکری از مردم سیه چرده‌ی‌ فردرفش و زردپوستانِ آرزا به سوی گنگ دژ شتافت، به ضرب تبرزینِ خیشما از زین فرو غلتید. ضربت خیشمای وحشی شاخ کلاهخودش را شکست و او را از پا در آورد. خویشاوندش اشناویز پنجه سنگی کسی بود که به او خیانت کرد و به وعده‌ی‌ این که لشکریانش را در اختیار وی قرار خواهد داد، او را به کمینگاه خیشما برد.”

سوشیانس گفت: “در مورد فرجام کار اسفندیار هم به قدر کافی می‌دانم. پیکر سنگ شده‌اش را در کنار دروازه‌ی‌ جهان زیرین دیدم که تیری در چشمانش فرو رفته بود. به این ترتیب در پایان هر هزاره یکی از فرزندانِ طغیانگرِ آژیدهاک از میان رفتند و هردو نیز به نفرین تو دچار شده بودند.‌ای اژدها، چرا چنین کردی؟ با این کار تنها وارثانی که
می توانستند آژیدهاک را از میان بردارند را نابود کرده‌ای.”

اژدها گفت: “من مسئول تندخویی آدمیان و وسواس‌‌هایشان نیستم. آنها، پیش از آن که به من مجال سخن گفتن دهند و بکوشند راهی ساده‌تر برای اطمینان از بی‌طرف ماندنم پیدا کنند، به من حمله‌ور شدند. نمی‌دانم، شاید میل به نابود کردن واپسین فرزند نامدار مار بزرگ و افتخاری که از این راه کسب می‌کردند نیز در شتابشان تاثیر داشت.”

زروان موضوع گفتگو را تغییر داد و گفت: “چنان که گفتم، آژیدهاک فرزندان دیگری هم دارد. برخی نامدار و برخی گمنام. مطمئن هستم که در گنگ دژ علاوه بر پدرت، پسر آژیدهاک را هم خواهی یافت. آنگاه شاید بتوانی راضی‌اش کنی که در برابر پدرش سلاح برگیرد و به نیرو‌‌های روشنایی بپیوندد.”

سوشیانس گفت: “ابهام همه چیز را فرا گرفته است. پس از این همه ماجرا، هنوز درست نمی‌دانم باید چه کنم. پدری را می‌جویم و پسری را، که هیچ یک را ندیده‌ام و نشانی‌ای از ایشان در دست ندارم. تازه اگر هر دو را بیابم و هر دو به نبرد با آژیدهاک بشتابند، به یاری مهر نیاز خواهیم یافت. بدون وجره‌ی‌ او مار بزرگ همچنان در بطن زمین خواهد جنبید و تباهی آب‌‌های فراخکرت تداوم خواهد یافت.”

آموردات گفت: “آری، ابهام فراوانی وجود دارد، و امید فراوانی هم. تا به حال هیچکس این قدر به شکست دادن نیرو‌‌های تاریکی نزدیک نشده بود. تو نخستین کسی هستی که از جهان زیرین زنده خارج شده‌ای و شمشیر جم را به دست آورده ای. شاید این کامیابی‌ها طلیعه‌ی‌ فرشگرد باشد.”

زروان گفت: “نبرد واپسین هم جنگی است مانند سایر جنگها. فرجامِ آن نامعلوم است و باید با قربانی کردن خویش در آن پیروز شد. حتی اگر همه‌ی‌ کسانی که می‌طلبید را به یاری بخوانید هم تضمینی وجود ندارد که نیروهای تاریکی شکست بخورند. اکنون سلطه‌ی‌ ظلمت بر زمین چنان تداوم یافته که مردمان و حتی اهوراها امکان جور دیگر دیدنِ هستی را از یاد برده اند. این نفرین زمان کرانمند است که مانند کفنی متعفن زندگان را در خود فرو پوشانده است.”

سوشیانس رو به اژدها کرد و گفت: “من می‌دانم که حتی اگر پدر و پسرِ مورد نظرم را هم بیابم، نخواهم توانست مهر را به عهدشکنی راضی کنم. اما به یاری تو که سه هزار سال است با اهورایان دمخوار هستی بیشتر امید دارم. آیا حاضری در نبرد واپسین به من بپیوندی و مار بزرگ را از میان برداری؟”

اژدها گفت: “چنان که گفتم، من در این نبردِ قدیمی بی طرف هستم و چنین خواهم ماند. مهر به خاطر قید و بندهای اخلاقی چنین می‌کند، و من به این دلیل که بر هم ارزی نهایی این دو نیرو آگاه هستم. برای من فرقی نمی‌کند پیروان مار چیره شوند یا ستایندگان سیمرغ. من زاده‌ی‌ این هردو هستم. مار بزرگ پدر من است و جنگیدن با او را خوش ندارم. من آزادانه در قلمرو آدمیان، دیوان و اهورایان گردش می‌کنم و احترام همگی‌شان را جلب می‌کنم، چون بی طرف هستم. نبرد پسران با پدران کار آدمیان است نه اژدهایان.”

سوشیانس برآشفته گفت: “هم ارزی دو نیرو یعنی چه؟ مگر نمی‌بینی که در یک سو هواداران نور و نیکی و مهربانی قرار دارند و در جبهه‌ی‌ دیگر تباهی و زوال و نادانی موج می‌زند. چگونه می‌توانی نیکی و بدی را همتای هم بدانی؟”

اژدها با تک چشم درخشانش به او خیره شد و گفت: “آدمیزاد، جوانتر از آن هستی که بفهمی چه می‌گویم. در این بیرون، خارج از دایره‌ی‌ دیدِ نژادهای چهارگانه‌ی‌ مردمان دوپا، اثری از نیکی و بدی دیده نمی‌شود. در طبیعتِ بی طرفِ خارج از وجودتان نیکی و بدی وجود ندارد. هرچند به همت شما نبرد میان این دو می‌تواند وجود داشته باشد. بسیاری از چیزهای متعارض تنها در آن هنگام که نبردی در میانشان درگیرد، هستی می‌یابند و نیکی و بدی نیز چنین هستند. سیمرغ و مار بزرگ دو جاندار بودند در میان سایر زندگان، تا آن که فرزندان همزاد زروان یکی را به نماد نیکی و دیگری را به نشانه‌ی‌ تباهی تبدیل کردند. امروز هم، تو و آژیدهاک، هردو در آفرینش نیکی و بدی نقش دارید.”

و این گونه بود که سوشیانس آن شب را به اندیشه‌ی‌ بسیار گذراند.

آن شب را سوشیانس بر پله‌های لاجوردینِ آتشکده‌ی‌ آتور گذراند. بامداد، با سر زدن خورشید از خواب برخاست و لباس و زره خویش را در بر کرد. شیر و رخش شادمانه به او پیوستند. شاهین که گویی از دیدارِ اژدهایی که خویشاوند دورش بود، جان گرفته بود، با سر و صدا به نزدش آمد و بر شانه‌اش جای گرفت.

اژدها، در نیمه‌های شب به مقصدی ناشناخته بال کشیده بود و اثری از او دیده نمی‌شد. اما زروان و آموردات در آتشکده بودند. آموردات گوهر شب چراغ را از جایگاهش بر فراز هرم آتشکده برداشت و آن را با زنجیری به گردن سوشیانس آویخت. سوشیانس شمشیر بزرگ جم را بر کمر بست و بر رخش نشست. آنگاه با این وعده که به زودی همگان غریو نریوسنگ را خواهند شنید، دو اهورای خویشاوند را ترک کرد.

 

 

ادامه مطلب: واپسین گاهان: هَماسپَدیم

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب