دوشنبه , اسفند 11 1404

گفتار سوم: خودانگاره در سطح روان‌شناختي

گفتار سوم: خودانگاره در سطح روان‌شناختي

1. در سطح روان‌شناختي، سوژه در قالب من تجلي مي‌يابد. من واژه‌اي است که مي‌تواند به عنوان برابرنهادي دقيق‌تر براي عبارت سوژه به کار گرفته شود. من توصيفي است که من از خود دارد. توصيفي که در قالب خودانگاره تجلي مي‌يابد، و به عناصر ساير سطوح چفت و بست مي‌شود.

در سطح روان‌شناختي، من مجموعه‌اي از صفات را در بر مي‌گيرد که به سه دستگاه اصلي در اين لايه مربوط مي‌شوند. شواهد برآمده از علوم شناختي نشان مي‌دهند که من سيستمي پيچيده و بغرنج است که دست کم سه کار را به انجام مي‌رساند. براي ساده‌تر شدن بحث، هر يك از اين کارکردهاي بنيادين من را در قالب دستگاهي متمايز مورد بحث قرار مي‌دهم، و بعد اين سه را با هم ترکيب مي‌کنم.

نخست ـ دستگاه شناسنده؛ عبارت است از مجموعه‌اي از ابزارهاي حسي، گيرنده‌ها، و حسگرها که داده‌هاي مربوط به چيزهاي جهان، حالت‌ها و رفتارهاي ديگري، و وضعيت و موقعيت من را به طور مداوم به درون نظام ذهني من مخابره مي‌کنند، و تفکيک و رده‌بندي داده‌ها و تشخيص الگوهاي تکراري، رمزگذاري‌شان، و تبديل‌شان به برچسب‌هاي آشنا و شناختني را بر عهده دارند. کل گيرنده‌هاي حسي (بينايي، شنوايي، و…)، اعصابِ ناقل اين داده‌ها، و مراکز عصبي پردازنده‌شان به دستگاه شناسنده مربوط مي‌شوند. اين دستگاه از نظر حجمي بزرگ‌ترين بخش از سيستم عصبي را در بر مي‌گيرد. دستگاه شناسنده تصويري از وضعيت موجود در ذهن توليد مي‌کند و وضعيت من، ديگري، و جهان را در هر لحظه ارزيابي مي‌نمايد.

دوم ـ دستگاه انتخابگر؛ که تصميم گيرنده و ارزيابي‌كننده است و وظيفه‌ي داوري درباره‌ي داده‌هاي حسي را بر عهده دارد. اين دستگاه دو کار عمده را به انجام مي‌رساند. از يک سو، درباره‌ي وضعيت موجود داوري مي‌کند و درجه‌ي اهميت و ارزش هر عنصر آن را ارزيابي مي‌نمايد. از سوي ديگر، اين دستگاه درباره‌ي وضعيت مطلوب مي‌انديشد و دورنمايي از آن را نيز ترسيم مي‌کند؛ يعني، دستگاه تصميم‌گيرنده، مسئوليت درک موقعيت کلي من، ديگري و جهان را بر اساس داده‌هاي دستگاه شناسنده بر عهده دارد، و علاوه بر آن بايد در مورد سطح مطلوبيت اين وضع موجود و امکانات موجود براي بهبود بخشيدن به آن نيز تصميم‌گيري کند. به اين ترتيب سيستم تصميم گيرنده تصويري از وضعيت موجود و مطلوب پديد مي‌آورد و بر اساس معيارهاي ترجيح خويش، امکاناتي را برمي‌گزيند و امکاناتي ديگر را ناديده مي‌گيرد.

سوم ـ دستگاه کنشگر؛ که فاصله‌ي ميان وضعيت موجود و مطلوب را به صورت تنش تجربه مي‌کند، راهبردهاي تبديل اولي به دومي را وارسي مي‌کند، و از ميان آنها روش داراي بيشترين سود و کمترين هزينه را بر مي‌گزيند و آن را اجرا مي‌کند.

به اين ترتيب، من در سطح رواني نظامي سه تکه است که هستي را مي‌شناسد، آن را ارزيابي مي‌کند، و بر مبناي اين ارزيابي دست به انتخاب‌هاي رفتاري مي‌زند.

کارکرد متمايز و بنيادين اين سه دستگاه در دانش عصب‌شناسي و مدل‌هاي علوم شناختي اکنون ديرزماني است که پذيرفته شده است. چنان که تحويل‌انگار راديکالي مانند چرچلند هم هنگامي که از دستگاه رواني آدمي سخن مي‌گويد، آن را از سه قسمت حسگر، انتخابگر، و عضلاني/ حرکتي متشکل مي‌بيند و معتقد است که ذهن محصولي جانبي است که در شبکه‌ي روابط ميان گيرنده‌هاي حسي و عمل‌گرهاي حرکتي ظهور مي‌کند[1].

در عمل، بين نظريه‌هايي که ادعاي صورت‌بندي و مدل‌سازي سوژه در سطح رواني را دارند، شکافي ديده مي‌شود که رويکردهاي روان‌شناسانه را از نگرش‌هاي زيست‌شناسانه و عصب‌شناختي جدا مي‌کند. با وجود آن که داده‌هاي عصب‌شناسانه بر حضور اين سه واحد بنيادينِ کارکردي تأكيد دارند، بسياري از نظريه‌هاي روان‌شناسانه کار صورت‌بندي شخصيت را از آغازگاهي متفاوت شروع مي‌کنند و معمولاً تمايز زيربنايي اين سه دستگاه را، در ازدحام کليدواژگان و مفاهيمي که به کارکردهاي جزئي‌تر و اختصاصي‌تر تعلق دارند، ناديده مي‌گيرند.

از ديد نگارنده، براي دستيابي به مدلي فراگير و موفق از نظام شخصيتي، بايد به اين زيربناي زيست‌شناختي توجه داشت. صورت‌بندي سوژه در سطح رواني، تنها، زماني با توصيف‌هاي مربوط به ساير سطوح فراز چفت و بست مي‌شود و تصويري يگانه پديد مي‌آورد که به مفاهيم عام و ساختار/کارکردهاي بنيادين هر سطح توجه کنيم. چون ارتباط ميان سطوح گوناگون سلسله‌مراتبي در حوزه‌ي همين مفاهيم کلان است که برقرار مي‌شود.

2. دستگاه شناسنده از دو بخش گيرنده و پردازنده تشکيل يافته است. بخش گيرنده مجاري حسي را برمي‌سازند و کارآيي و دامنه‌ي جذب اطلاعات را در سيستم نشان مي‌دهند. بخش پردازنده رده‌بندي و استخراج معنا از اين داده‌ها را به انجام مي‌رساند.

بازتاب عملکرد دستگاه شناسنده در قالب دو مفهومِ سرعت انتقال و خرد در خودانگاره بازنمايي مي‌شود.

هر يک از اين دو مفهوم به يکي از اجزاي دستگاه شناسنده اشاره مي‌کنند؛ يعني، سرعت انتقال برداشتي عاميانه و ساده‌شده از توانايي و دقت بخش حسگر براي رديابي و رصد کردن داده‌هاي ارزشمند است. در مقابل، خرد کارآيي و توانمندي بخش پردازنده براي ايجاد تصويري شامل و کامل درباره‌ي وضعيت موجود است.

خرد خود از سه بخش تشکيل مي‌شود:

نخست ـ نظام دانايي: که داده‌هاي رده‌بندي شده و رمزگذاري شده‌ي ورودي را در بر مي‌گيرد و خزانه‌ي دانسته‌هاي من درباره‌ي جهان، ديگري، و من را شامل مي‌شود. سيستم حافظه بخشي از ساخت «دانش» است؛

دوم ـ بينش: که شيوه‌ي ارتباط اين داده‌ها با هم را نشان مي‌دهد و انسجام و دقت تصوير من از وضعيت موجود را تعيين مي‌کند. منطق دروني حاکم بر فهم داده‌ها و انسجام خرده‌قواعد حاکم بر رده‌هاي متفاوتِ داده‌ها، متغيرهايي هستند که ميزان بينش را تعيين مي‌کنند؛

سوم ـ فرزانش: که معناي اين وضعيت موجود را نشان مي‌دهد و زمينه را براي ارزيابي و داوري درباره‌ي آن فراهم مي‌آورد. فرزانش در نهايت با عناصر دستگاه تصميم گيرنده پيوند مي‌خورد.

3. دستگاه انتخابگر، از نظامي از اصول و قواعد و دانايي‌ها برخوردار است که از مجراي فرزانش با زيرسيستم خرد ارتباط مي‌يابد و توسط خزانه‌هاي اطلاعاتي آن تغذيه مي‌شود. اما دستگاه تصميم گيرنده نمي‌تواند تنها با شناختن و فهميدن وضعيت موجود درباره‌اش داوري کند. من نياز به معياري دروني و بي‌واسطه دارد که بتواند به کمکش تقارن ميان موقعيت‌هاي گوناگون و امکانات موازي را بشکند و به اين ترتيب تصويري درست از وضعيت مطلوب را به دست دهد. اين معيار لذت است که به صورت نظام عصبي پيش‌تنيده‌اي در مغز وجود دارد و بر مبناي تجربياتي تکاملي، الگوهايي خاص از انتخاب را به عنوان داربست تصميم‌گيري در اختيار من مي‌گذارد.

به اين ترتيب، دستگاه تصميم گيرنده به محوري براي ارزيابي موقعيت‌ها، امکانات و گزينه‌هاي رفتاري مجهز مي‌شود. محوري که بر مبناي دوگانه‌ي لذت/ رنج شکل گرفته است و جذب و طرد گزينه‌ها را ممکن مي‌سازد. فضاي شناختي من، که تا پيش از ورود محور لذت به صحنه وضعيتي همگن، تخت، تمايز نايافته، و متقارن داشت، پس از افزوده شدن اين متغير، وضعيتي پر فراز و نشيب، ناهموار، و بافت‌دار پيدا مي‌کند. محور لذت چاله‌هايي را بر فضاي شناخت پديد مي‌آورد که به عنوان بستر جذب رفتار عمل مي‌کنند و قله‌هايي را مي‌آفريند که موقعيت‌هاي نامطلوب و زيانمند را بازنمايي مي‌کنند و من را به دوري گزيدن از خويش تشويق مي‌کنند. محور لذت معيار شکسته شدن تقارن در سطح روان‌شناختي، و زمينه ساز انتخاب در سيستم تصميم گيرنده است. من، در خودانگاره‌اش، محور لذت را به صورت فضايي مجاز از امکانات خوشايند و لذت‌بخش تجربه مي‌کند. اين همان است که در مدل ما فضاي حالت مجاز لذت خوانده مي‌شود.

مي‌توان به طور نظري فضاي حالتي چند بعدي تصور کرد که هر يک از ابعاد آن نشانگر يکي از متغيرهاي حاکم بر رفتارهاي لذت‌بخش باشد. در صورتي که چنين فضايي را در حالت عام و فراگيرش تصور کنيم، به افقي دست مي‌يابيم که در آن تمام الگوهاي رفتاري‌اي که در سوژه‌اي انساني لذت توليد مي‌کنند قابليت نمايش را داشته باشند. به عنوان مثال، مي‌توان فضايي انتزاعي را در نظر گرفت که يکي از ابعاد آن به لذتِ خوردن مربوط باشد و تمام خوردني‌هاي قابل تصور را که در ممکن است در سوژه‌اي لذت توليد کنند را در بر بگيرد. چنين محوري در وضعيت عام خود هم گوشت گوسفند و نان گندم را در بر خواهد گرفت، و هم لارو فلان حشره که بوميان بهمان جزيره به خوردنش عادت دارند.

فضاي حالت عام يادشده، در هر سوژه، وضعيتي منحصر به فرد پيدا مي‌کند. به اين معنا که بسته به تجربيات، آموزش‌ها و شيوه‌ي شکل‌گيري هويت رواني وي بخش‌هايي از اين فضاي حالت برايش شناختني، و بخش بزرگ‌تري از آن ناشناختني باقي مي‌مانند. به عنوان مثال، بخش عمده‌ي ما ايرانيان از نام و ويژگي‌هاي بخش عمده‌ي حشراتي که در قبايل ساکن جنگل‌هاي آمريکاي جنوبي به عنوان خوراکي مصرف مي‌شوند هيچ اطلاعي نداريم. اين بخش‌ها در فضاي حالت لذت ما ناشناخته باقي مانده است، چون هيچ تجربه يا اطلاعي در مورد آن نداريم. بخش‌هاي ديگري از فضاي حالت لذت هستند که با وجود شناختني بودن مجاز تلقي نمي‌شوند. به عنوان مثال، همه‌ي ما مي‌دانيم گوشت انسان خوراکي است، اما نظام‌هاي اخلاقي ما باعث مي‌شود تا گزينه‌ي «لذت بردن از خوردن گوشت آدم» را غيرمجاز و بحث‌ناپذير بدانيم.

به اين ترتيب، سوژه به فضاي حالت لذتي مجهز است که در واقع از بخش کوچکِ شناخته شده و مجاز پنداشته شده‌اي از کليت فضاي حالت لذت عام قابل تصور را تشکيل مي‌دهد. اين همان بخشي است که انتخاب‌هاي من در آن رخ مي‌دهد و شالوده‌ي دستگاه تصميم گيرنده‌ي سوژه را بر مي‌سازد.

4. دستگاه کنشگر، نظامي است که از زيرواحدهاي گوناگون تشکيل يافته است. اين دستگاه از سويي، بايد راهبردهايي اجرايي را بيابد که براي تحقق انتخاب‌هاي دستگاه تصميم گيرنده کارآمد باشند، و از سوي ديگر بايد اين راهبردها را به مرحله‌ي اجرا برساند. آن بخشي از دستگاه کنشگر که وظيفه‌ي ارزيابي راهبردهاي عملياتي و شيوه‌هاي رفتاري را بر عهده دارد از دو زيرواحد پيچيده و متمايز تشکيل يافته است که دو الگوي متفاوت و رقيب از دستيابي به برنامه‌هاي اجرايي را به نمايش مي‌گذارند. اين دو نظام عبارتند از عقلانيت و هيجانات. هر دوي اين نظام‌ها در مسير تکامل طوري تخصص يافته‌اند که به پرسشِ «چگونه رفتار کردن» پاسخي شايسته بدهند. از اين رو، ردپاي اين دو را در دستگاه شناسنده نيز مي‌توان ديد. در واقع، اين دو نظام بخش‌هايي از دستگاه شناسنده هستند که الگوهاي متمايز و راهبردهايي متفاوت براي پردازش اطلاعات را در بر مي‌گيرند و به صورت عملياتي در سطح دستگاه کنشگر بازتاب مي‌يابند.

نظام عقلانيت براي ارزيابي گام‌به‌گام، رمزگذاري‌شده، خودآگاهانه، کُند، و بيان‌پذيرِ گزينه‌هاي رفتاري تخصص يافته است. در برابر آن، نظام عواطف و هيجانات قرار مي‌گيرد که دستيابي به راهبردهايي سريع و شتاب‌زده را با روش‌هايي کل‌گرايانه بر عهده دارد.

نظام عواطف و هيجانات همان است که در مدل‌هاي روانکاوانه محصول نهاد دانسته، و با نام کارکردهاي تکانشي[2] شناخته مي‌شود. اين نظام از نظر تکاملي زودتر از سيستم عقلانيت تکامل يافته و جايگاه آن در بخش‌هاي زيرين مغز است.

157.jpg

هسته‌هاي هيپوتالاموسي و مراکز زيرقشري نيم‌كره‌هاي مغزي ــ به ويژه در نيم‌كره‌ي راست ــ تصميم‌گيري‌هاي هيجاني/ عاطفي را کنترل مي‌کنند. سيستم عاطفي ـ هيجاني، بسته به ورودي‌هاي حسي، حالتي هيجاني (مانند ترس، خشم، عشق، و…) را در من پديد مي‌آورد که دست يازيدن به طيفي از برنامه‌هاي رفتاري از پيش تعريف شده را برايش ممکن مي‌سازد. راهبردهايي که با اين شيوه پديد مي‌آيند و انتخاب مي‌شوند، به دليل واکنشي بودن، عمدتاً در رده‌ي رفتارهاي جنگ و گريز[3] مي‌گنجند. به همين دليل هم ساختاري ساده دارند و مي‌توانند به سرعت برگزيده و اجرا شوند. رمزگذاري نشدن اين حالت در نظام‌هاي زباني باعث مي‌شود که شيوه‌هاي دستيابي به نتيجه در اين الگوها بيان‌ناپذير و بنابراين نقدناپذير باشند. به همين دليل هم پيچيده شدن انباشتي‌اي که در راهبردهاي عقلاني ديده مي‌شود و محصول بيان و نقد و بازبيني و اصلاح مداوم شيوه‌هاي اجرايي است، در نظام عاطفي ـ هيجاني همتا ندارد.

دستگاه کنشگر، به کمک زيرسيستم‌هاي عقلانيت و عاطفه ـ هيجان، بسته، موقعيت‌هاي گوناگون و تصميم‌هاي برآمده از دستگاه تصميم‌گيري، رفتارهاي متفاوتي را سازماندهي و اجرا مي‌کند. الگوي اجراي اين راهبردها توسط من به صورت خواست تجربه مي‌شود. خواست، روندي است که من در جريان آن مي‌کوشد وضعيت موجود را به مطلوب تبديل کند. کارکرد دوگانه‌ي خواست سازگار شدن با تنش‌ها، و دستيابي به لذت است.

5. دوگانه‌ي معنايي ديگري که در سطح روان‌شناختي وجود دارد و در بسياري از متون روان‌شناسانه محور بحث‌ها را تشکيل مي‌دهد، تمايزي است که ميان دو وضعيت خودآگاه و ناخودآگاهِ انديشه وجود دارد. نخستين کسي که مفهوم خودآگاه را به عنوان کليدواژه‌اي مثبت و مؤثر ــ و نه عاملي مرموز و ناشناختني ــ مطرح کرد، و مدلي روان‌شناسانه را بر مبناي محاسبه‌ي اين مفهوم پي‌ريزي کرد، فرويد بود. در فاصله‌ي سال‌هاي 1890 تا 1910 م. دغدغه‌ي خاطر اصلي فرويد روشن کردن جايگاه و نقش حوزه‌ي ناخودآگاه در نظام شخصيتي و دستگاه رواني افراد بود. از اين رو، پيروانش در مکتب روانکاوي مفهوم ناخودآگاه را به عنوان مفهومي کليدي و محوري در نظر گرفتند. امروزه، اين مفهوم در رويکردهاي گوناگون به اشکال متفاوتي مورد وارسي قرار مي‌گيرد. رفتارگرايان با وجود تأكيدي که بر محاسبات سود و زيان و منطقي بودن انتخاب‌هاي کنشگران مي‌کنند، خودآگاهي را شرط ضروري براي چنين محاسباتي نمي‌دانند. در واقع، بخش مهمي از رفتارشناسان ــ از جمله اسکينر ــ مفهومي مانند خودآگاهي و ناخودآگاهي را محصول نشت کردن مفاهيم فلسفي و خرافاتي در حوزه‌ي علمي روان‌شناسي مي‌دانند.

روانکاوان، چنان که گفتيم، براي اين مفهوم جايگاهي مرکزي قايلند، و هواداران نگرش کنش متقابل نمادين، بيشتر، به کردارهاي خودآگاه توجه دارند، هرچند حوزه‌ي ناخودآگاه را طرد نمي‌کنند. در رويکرد شناختي، مجموعه‌اي از تجربيات آزمايشگاهي بر روي پديده‌هايي مانند ادراک زير آستانه، تکانه‌هاي مغزي مربوط به آغاز حرکات داوطلبانه، و الگوي يادآوري و واکنش به محرک‌هاي مشروط انجام شده که واقعيت چيزي به نام ناخودآگاه را اثبات مي‌کند. با وجود اين، بحث درباره‌ي اين موضوع در اين نگرش به آزمون‌هايي کنترل شده از اين دست محدود مي‌شود.

در نگرش سيستمي مورد پيشنهاد اين متن، تمايز ميان خودآگاه و ناخودآگاه به چند دليل ناديده انگاشته مي‌شود.

دليل نخست آن است که اين متن به سوژه به عنوان کليتي عام نظر دارد و پويايي رواني وي را در حدي مورد توجه قرار مي‌دهد که به کار تحليل رفتارش بيايد و در گشودن معماي تأثير نظام‌هاي قدرت بر وي کارگشا باشد. از اين رو، بحث درباره‌ي ريزه‌کاري‌هاي مرزبندي ميان حوزه‌ي خودآگاه و ناخودآگاه امري است که در اين‌جا نمي‌توان بدان پرداخت. نگارنده در اين زمينه متن ديگري تهيه کرده است که علاقه‌مندان را مي‌توان به آن ارجاع داد.

دليل دوم آن است که خودآگاهي فعال و کامل، وضعيتي چنان استثنايي، کمياب، و ويژه است که محاسبه کردنش به عنوان حالتي مستقل و اثرگذار، جاي ترديد فراوان دارد. آدميان دست کم يک سوم از عمر خويش را در حالت خواب، و يک سوم ديگر را در حالت هپروت[4] مي‌گذرانند. بنابراين، در بهترين حالت، تنها يک سوم از اوقات عمر سوژه به امکانِ تجربه‌ي خودآگاهي دسترسي دارد. اين يک سوم هم، توسط طيفي از حالات شديد و رقيقِ انديشه‌ي خودآگاه اشغال شده است، که نويسندگان متفاوت سطوحي مختلف از آن را به عنوان آستانه‌ي خودآگاهي در نظر گرفته‌اند. از آنجا که بحث درباره‌ي اين سطوح و شيوه‌هاي تعيين آستانه‌ي خودآگاهي موضوعي خارج از بحث ماست، در اين‌جا به آن نمي‌پردازيم و تنها بر استثنايي و کمياب بودن اين حالت پافشاري مي‌کنيم.

با تمام اين حرف‌ها، نبايد پنداشت که حالت خودآگاهي يا ناخودآگاهي در مدل ما ناديده انگاشته شده، يا اصولاً محل ترديد تلقي مي‌شوند. برعکس، از ديد نگارنده حالات متفاوت آگاهي حقيقتي ترديد ناپذير در مورد سوژه هستند که جاي بحث بسيار دارند.

با تمام اين تفاصيل، بايد به ناچار به ذکر چند نکته در مورد خودآگاه و ناخودآگاه بسنده کرد:

نخستين نکته آن که حالتِ آگاهي حالت و وضعيتي است که در آن اطلاعات در دستگاه عصبي سوژه پردازش مي‌شوند. حالت‌هاي آگاهي طيفي وسيع و پرتنوع را در بر مي‌گيرند که در يک سرشان خودآگاهي متمرکز و زباني شده‌ي هنگام مباحثه يا شرح دادن فعال موضوعي قرار دارد، و در سر ديگرش حالت کما قرار مي‌گيرد که با تعطيل فعاليت قشر مخ و غياب بخش مهمي از پيکره‌ي انديشه‌ي آگاهانه همراه است. در ميانه‌ي اين طيف، وضعيت‌هايي بسيار متنوع قرار مي‌گيرند که خواب، خواب آلودگي، هپروت، رويا ديدن، هشياري فعالِ زمان‌هاي بحراني، خودآگاهي آرميده‌ي شرايط استراحت، و وضعيت‌هايي ديگر قرار دارند. خودآگاهي و ناخودآگاهي دو سرِ اين طيف از حالات آگاهي هستند، نه وضعيت‌هايي رايج و مکمل که ذهن همواره در اين يا آن حالت قرار داشته باشد. بنابراين، خودآگاهي/ ناخودآگاهي، مانند تمام جفت‌هاي متضاد معنايي ديگر، پديداري طيفي، شولايي، سيال، و متکثر است که براي ساده شدن و صورت‌بندي شدن در قالب چنين جفتي گنجانده شده است.

دومين نکته آن که از ديد اين متن، خودآگاهي برخلاف پيش‌داشتِ مرسوم روان‌شناسان، لزوماً با دستيابي به حقيقت و عينيت همراه نيست. خودآگاهي وضعيتي از آگاهي است که سوژه در آن به کمک ابزارهاي نمادين ــ معمولاً زباني ــ برداشت‌ها، تفسيرها، ادراک‌ها، و خواست‌هاي خود را در مورد جهان در قالبي رمزگذاري شده دوباره بازنمايي مي‌کند. خودآگاهي در واقع محصول تلاش سوژه براي تسخير نمادين هستي است. ابزار اين کار نظام‌هاي نشانگاني/ معنايي بسط‌يافته‌اي مانند زبان است، که هم‌زمان با بازنمايي مجددِ موضوعِ خود، آن را کژديسه و تحريف نيز مي‌کنند. به اين ترتيب، خودآگاهي ضرورتي براي توليد حقيقت ندارد. تحريف‌ها، تفسيرهاي نادرست، پنهان‌کاري‌ها، و فريب‌ها هم در همين حوزه جاي گرفته‌اند و شايد بتوان گفت که در اين‌جا نسبت به ساير حالات آگاهي موقعيتي متراکم‌تر هم دارند.

سومين نکته آن که خودآگاهي، بر قلمرو رواني سوژه متمرکز است. هرچند در نهايت تنها بخشي اندک از آن را پوشش مي‌دهد. خودآگاهي در مورد پديدارهاي زيستي و فرهنگي بسيار اندک است، و در قلمرو اجتماعي هم حوزه‌اي کوچک از خودآگاهي وجود دارد که به وسيله‌ي نظام‌هاي نمادين اندرکنش ميان من و ديرگي تشديد مي‌گردد. يک نمود اين ماجرا، آن است که من در مورد سطوح متفاوت خودانگاره‌اش به حجم‌هاي متفاوتي از اطلاعات دسترسي دارد. معمولاً سوژه بيشترين اطلاعات را در مورد خودانگاره‌اش در سطح رواني دارد، پس از آن سطح اجتماعي، و به دنبال آن با فاصله‌اي زياد، سطوح فرهنگي و زيستي قرار مي‌گيرند.

موقعیت حوزه‌های مختلف آگاهی در وضعیتی ساده

 

 

  1. . Churchland & Sejnowski, 1992.
  2. . Impulsive
  3. . Fight or Flight behaviors
  4. . Day-dreaming

 

 

ادامه مطلب: گفتار چهارم: خودانگاره در سطح جامعه‌شناختي

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب