دوشنبه , اسفند 11 1404

بخش پنجم: من همچون اراده و خواست  – گفتار نخست: تنش

بخش پنجم:من همچون اراده و خواست

گفتار نخست: تنش

1. من سيستمي است که بي‌واسطه لذت و رنج را درک مي‌کند. از اين رو، وقفه در دستيابي به لذت و تداوم هجوم رنج بي‌واسطه‌ترين ادراک‌هايي هستند که جهت‌گيري من در برابر هستي و سوگيري انتخاب‌هاي رفتاري وي را تعيين مي‌کنند. سوژه نظامي چنان پيچيده است که حلقه‌هاي بازخوردي و مسيرهاي خودارجاع در آن به شکل‌گيري چيزي به نام خودآگاهي انجاميده است. اين بدان معناست که من علاوه بر بازنمايي وضعيت موجود و موقعيتي که در آن قرار گرفته است وضعيت‌هاي مطلوب قابل تصور و موقعيت‌هاي نامطلوب خيالي را نيز بازنمايي مي‌کند. من، هم‌چون تمام جانداران ديگري که دستگاه عصبي توسعه يافته دارند، به شکلي تخصصي موقعيت خويش را در جهان پيرامونش رصد مي‌کند و آن را در قالب نظامي از نشانگان و رمزگان صورت‌بندي مي‌نمايد. اما روند پردازش داده‌ها و بازنماياندن هستي در موجوداتي به پيچيدگي انسان تا اين مرتبه محدود نمي‌ماند. سوژه، علاوه بر درک وضعيتي که در آن است، به وضعيت‌هاي ممکن ديگري که ممکن بود در آن باشد نيز مي‌انديشد. امکانِ انديشيدن به امکان‌هاي ديگري که براي بودنِ من وجود دارد زيربناي جايگاه ويژه‌ي تنش در سيستم رواني انسان است.

تمام جانداراني که دستگاه عصبي پيشرفته دارند، و حتي آنان که به چنين ابزاري مجهز نيستند، به شکلي درجه‌ي خوشايند بودن و مساعد بودن موقعيت خويش در محيط را بازنمايي و ادراک مي‌کنند. سيستم زنده با طيفي وسيع از راهبردها مطلوبيت شرايطي را که در آن قرار دارد ارزيابي مي‌کند، و بر اين مبنا رفتار خويش را تنظيم مي‌کند. مسيرهاي بيوشيميايي و ساده‌ي تک‌ياخته‌هايي که در هنگام کمبود مواد غذايي در شيره‌ي سلولي فعال مي‌شوند، در يک سر اين طيف جاي مي‌گيرند و در برابرشان مسيرهاي عصبي پيچيده و توسعه يافته‌اي قرار دارد که نشانه‌اي مانند کم شدن غلظت قند در خون را به نمادهايي زباني مانند «گرسنگي» ترجمه مي‌کنند. به اين ترتيب، خوب بودن يا بد بودن اوضاع، مساعد يا نامساعد بودنِ شرايط، و خوشايند يا ناخوشايند بودنِ موقعيت در تمام نظام‌هاي زنده به شکلي بازنمايي و مديريت مي‌شوند. در جاندارانِ داراي دستگاه عصبي پيشرفته، مديريت شرايطي که نامساعد، ناخوشايند، و بد تلقي مي‌شوند از راه نشانه‌گذاري نظم دروني سيستم به کمک دستگاه لذت/ رنج ممکن مي‌گردد. ساده‌ترين شکلِ تنش همين چيرگي رنج بر لذت است.

در آدمياني که امکان انديشيدن به موقعيت‌هاي ممکن را در کنار درک وضعيت موجود دارند، تراکم لذت و رنجِ نهفته در وضعيت موجود، در قياس با وضعيت‌هاي مطلوبِ قابل تصور است که سنجيده مي‌شود. سوژه هنگامي دچار تنش مي‌شود که رنج يا احتمال رنجي وجود داشته باشد و محروميت از لذتي يا احتمال چنين محروميتي تشخيص داده شود.

سوژه در کنار وضعيت موجودي که توسط نظام‌هاي حسي‌اش درک مي‌کند، وضعيتي مطلوب را نيز توسط نظام‌هاي نمادينش مجسم مي‌کند که هنوز تحقق نيافته‌اند. «ميل» گرايش دروني سوژه براي حرکت از وضعيت موجود و قرار گرفتن در وضعيت مطلوب است. چرا که شکاف ميان اين وضعيت در قالب تنش تجربه مي‌شود، و شکلي از عدم قطعيت را بر سيستم حاکم مي‌کند که شکستن تقارن رفتاري و دست زدن به انتخاب را از سويي مهار مي‌کند، و از سوي ديگر آن را بر مي‌انگيزد.

2. درک فاصله‌ي ميان وضعيت موجود و مطلوب مي‌تواند هر رده‌اي از عوامل مولد لذت و رنج را در بر بگيرد. گرسنگي تنشي زيست‌شناختي است که بر کم بودن مقدار مواد غذايي بدن، و حضور وضعيتي مطلوب اما تحقق نايافته دلالت دارد که در آن مقدار اين مواد در بدن افزايش يافته‌اند. ترس از جانوري درنده که در برابر من قرار دارد تنشي در سطح رواني است که با تشخيص احتمال بروز رنج، و بازنمايي وضعيت مطلوبي که در آن اين عامل تهديد‌كننده غايب است درآميخته است. فقر، تنشي است اجتماعي که مترادف است با برخورداري اندک از امکان تهيه و مصرف منابع نماديني که در يک نظام احتماعي علامت احترام و شأن برتر پنداشته مي‌شوند. بروز اين تنش هم هم‌ارز است با درک اين نکته که امکان برخورداري از اين منابع وجود دارد. به همين ترتيب شک، بروز تنشي در سطح فرهنگي و معنايي است که با عدم قطعيت در مورد پاسخ پرسشي فهميده مي‌شود. پرسشي که در وضعيت مطلوب، با پاسخي قطعي و فارغ از شک، تنشي برنخواهد انگيخت.

تنش ادراک سيستم شناسنده است، از تفاوت ميان آن‌چه هست، و آن‌چه بايد باشد. اين ادراک به نوعي عدم تعادل و حرکت در سيستم رواني من مي‌انجامد. از اين روست که به قول هيگينس، فاصله‌ي ميان منِ مطلوب و منِ موجود را مي‌توان علتِ ناهم‌‌ترازي[1] در سوژه دانست. تنش محروميت از لذت يا درگير شدن با رنجي است که از غيابِ وضعيت مطلوب سرچشمه مي‌گيرد. ذهن سوژه اين غياب را به شکلي تحويل‌گرايانه، به يک يا چند عامل برجسته‌ي مهم فرو مي‌کاهد، و به اين ترتيب زمينه براي بروز رفتارهايي فراهم مي‌شود که براي مقابله با تنش تخصص يافته‌اند.

3. غياب محصولِ سوژه است. هستي بي نام و نشانِ بيروني، پيش از آن که توسط سوژه انديشيده و رمزگذاري شود، تهي از غياب است. سوژه، با صورت‌بندي کردن وضعيت دروني خويش در محيطي مساعد يا نامساعد، وجود غيابي را تشخيص مي‌دهد، و به بيان بهتر، غيابي را فرض مي‌کند، و غيابي را از هيچ مي‌آفريند، تا دليلِ تهديد رنج و شکننده بودن لذت را دريابد و گزينش‌هاي رفتاري خود براي پرهيز از اولي و دستيابي به دومي را سازماندهي کند. در اين معنا، سوژه غياب را براي رمزگذاري تنش خلق مي‌کند. غياب، فرضي است که من براي فهميدنِ دليل تنش خويش مي‌پذيرد.

تنش محصول ناهمخواني وضعيتي مطلوب و موقعيتي موجود است، که هردو جز در ذهن سوژه وجود ندارند. تنش واقعيتي بيروني نيست که مستقل از سوژه در ميان هستنده‌ها وجود داشته باشد. تنش ادراکي است که ناهمخواني ميان خواسته‌ها و دست يافته‌ها را نشان مي‌دهد، و معمايي است که با فرضِ غياب حل مي‌شود.

از اين رو، تنش ريشه در من دارد. من است که تنش را درک مي‌کند، و آن را در تار و پود نظام شناسنده‌ي خويش پديد مي‌آورد. تنش، با وجود زاييده شدنش از دلِ من، به کمک غيابي فرضي، توضيح داده مي‌شود، و به خاستگاهي بيروني منسوب مي‌شود. خاستگاهي که در ديگري يا من جاي دارد.

من با اين ترفند تنشي را که در اندرون خود خلق کرده بود، به بيرون از خويش پرتاب مي‌کند و آن را محصول غيابِ چيزي در ديگري يا جهان مي‌پندارد. با اين حيله، امکانِ برگزيدنِ گزينه‌هايي رفتاري براي غلبه بر تنش ممکن مي‌شود. من تا زماني که تنش را با غيابي برچسب نزده و آن را به اين ترتيب در زنجيره‌اي از علت و معلول‌هاي ساختگي جاي نداده، در برابر آن فلج است. تنشِ خام و خالص حالتي است در من که نه قابل مديريت است و نه قابل رفع. من با منسوب کردن اين تنش به غيابي بيروني، آن را از اين جايگاه دست نيافتني بيرون مي‌کشد و تنش را به امري شناختني، ملموس، و قابل دستکاري بدل مي‌نمايد.

4. دانشمندان براي مدت‌هاي بسيار طولاني تنش را امري منفي و زيانمند مي‌دانستند. تنش، به خاطر ماهيت مبهم خويش، و به خاطر پيوند معمولش با موقعيت‌هايي بحراني و فاقد قطعيت، امري تهديد‌كننده و خطرناک تلقي مي‌شد. در حدي که تمام زيست‌شناسان، جامعه‌شناسان، و روان‌شناساني که تا نيمه‌ي قرن بيستم ميلادي در اين زمينه قلم مي‌زدند، تنش را امري مضر و خطرناک مي‌دانستند که هدف سازواره‌هاي رواني و اجتماعي حذف، و نابود ساختن‌شان است.

اين تلقي در آثار فرويد به استعاره‌اي مکانيکي فرو کاسته شد. فرويد که در سراسر آثارش سخت زير تأثير دستاوردهاي دانش مکانيک سيالاتِ اواخر قرن نوزدهم بود، تنش را هم‌چون «فشار»ي درک مي‌کرد که در «جريان»هاي انرژي رواني اختلال ايجاد مي‌کند و در شرايط خاصي «آزاد مي‌شود» و «اضافه بار» آن از روي ذهن برداشته مي‌شود. انديشمندان مکتب روانکاوي، رفتارگرايي، و گشتالت هم کمابيش با چنين تصويري موافق بودند و تنش را تقريباً مترادف با احتمال رنج يا حتي خودِ رنج تعبير مي‌کردند.

نخستين شواهدي که در برابر اين تصور قرار داشت، از رويکرد شناختي در روان‌شناسي بر آمد. شواهد آزمايشگاهي نشان داد که فقدان کامل محرک‌هاي تنش‌زا به افسردگي و کم انگيزه شدن افراد مي‌انجامد. داده‌هاي مردم‌شناسانه و جامعه‌شناسانه نيز نشان داد که رشد و پيشرفت نظام‌هاي سياسي و فرهنگي در شرايطي تنش‌زا ممکن شده‌اند. محکم‌ترين دليل بر اين ادعا آن که تمام نظام‌هاي کلاسيک علم جامعه‌شناسي و بنيانگذاران اين دانش خود به جوامعي در حال گذار و بحران‌زده تعلق داشتند که انباشته از تنش‌هاي جوراجور بود.

در ميان روان‌شناسان، نخستين کسي که در دستگاهي نظري از خنثا بودن تنش و ارزشمند بودن کارکرد آن سخن گفت، گوردون آلپورت بود. او نشان داد که روند رشد افراد سالم با تماس مستمر با تنش‌هاي گوناگون در آميخته است. او وجود غريزه‌هايي مانند کنجکاوي و رواج خلق و خوي ماجراجويانه را نشانه‌ي کارکرد مثبت تنش‌ها دانست. در واقع، اگر به مفهوم تنش در نگاهي سيستمي بنگريم، و جايگاه کارکردي آن را تحليل کنيم، به ريشه‌ي منفي نمودن اين مفهوم و دلايل نادرست بودن اين تصوير آگاه مي‌شويم.

تنش درک تفاوت ميان دو وضعيت است، و به خودي خود نه خوب است و نه بد. ادراک شکاف ميان وضع موجود و مطلوب، اگر به دگرديسي وضع موجود و تبديل شدنش به وضع مطلوب بينجامد، سودبخش و ارزشمند و مثبت تلقي مي‌شود، و اگر به انفعال و آسيب منتهي شود، منفي و رنج‌بار پنداشته مي‌شود. در واقع، محتواي لذت و رنجِ نهفته در موقعيت‌هاي تنش زا، تا حدود زيادي خنثاست. شرايط بحراني و موقعيت تنش‌زا، لزوماً، با رنج همراه نيست. چنين شرايطي مترادف است با نوعي عدم قطعيت و ابهام که ممکن است به لذت يا رنج بينجامد. اين نکته که تنش در برداشت عاميانه بيشتر با رنج پيوند خورده است و در ادبيات مرسوم ما نقشي منفي يافته است، نشانگر آن است که سيستم رواني افراد معمولاً با تنش‌ها به درستي برخورد نمي‌کند و نصيبي که از اين شرايط ابهام‌آميز مي‌برد، بيشتر، آميخته با رنج است تا انباشته از لذت.

5. لازاروس، در مقاله‌ي تأثيرگذاري[2]، شيوه‌هاي برخورد با شرايط تنش‌آفرين را بر مبناي سه جفت متضاد معنايي رده‌بندي کرده است. از ديد او، برخورد سوژه با تنش مي‌تواند بر مبناي توانمندي من قوي يا ضعيف، و منفعل يا فعال باشد و بسته به لذت و رنجي که از اين رويارويي حاصل مي‌شود، تنش به صورتي خوب يا بد تجربه شود. لازاروس دو شيوه‌ي مرسوم براي برخورد با تنش را از هم متمايز مي‌کند؛ نخست، برخورد عقل‌محورانه‌اي که مشکل‌مدار[3] ناميده مي‌شود و معمولاً قوي، فعال، و خوب است. ديگري برخورد هيجاني‌اي که بر مبناي واکنش منفعلانه و ضعيف سوژه استوار است و معمولاً به نتايجي بد مي‌انجامد.

چنين مي‌نمايد که رده‌بندي لازاروس و تفکيکي که ميان دو شيوه از برخورد با تنش انجام مي‌دهد براي مدل ما نيز کارگشا باشد. با اين تفاوت که گمان نمي‌کنم سودمندي يا زيانبار بودنِ برخورد با تنش را با تحويل کردن آن به دو قطب عقلاني يا هيجاني بودن بتوان توضيح داد.

در کل، چنين مي‌نمايد که دو راه اصلي براي رويارويي با تنش ممکن باشد.

نخستين راه را گريز مي‌نامم. گريز عبارت است از تلاش سوژه براي تحويل کردن وضعيت مطلوب به وضعيت موجود. به اين ترتيب، من با منحل کردن چشم‌انداز مطلوبي که در برابر خويش دارد، صورت مسأله را پاک مي‌کند و تنش ناشي از فاصله‌ي دو موقعيت مورد نظر را از ميان برمي‌دارد. تمام ساز و کارهايي که در روانکاوي زير نام راهبردهای دفاعی رده‌بندي شده‌اند نوعي گريز از تنش هستند. انکار کردن تنش، ناديده انگاشتن امکاناتي که براي عبور از شرايط تنش‌زا وجود دارد، تلاش براي توجيه کردن موقعيت نامطلوب تحقق يافته، و بازتعريف شرايط موجود به طوري که شبيه به شرايط مطلوب به نظر برسد نمونه‌هايي از راهبردهاي گريز از تنش هستند.

گريز تنش را از دايره توجه و شناسايي سوژه بيرون مي‌راند، ولي آن را نابود نمي‌کند. تنش با گريز ناديده انگاشته مي‌شود، اما محو و ناپديد نمي‌گردد و دير يا زود در شرايطي مشابه بار ديگر چهره مي‌نمايد. از اين رو، سوژه‌اي که مي‌کوشد تا با گريز از شر تنش خلاص شود، بدون تغيير دادن خود، ديگري، و جهان تنها از راه دگرگون ساختن تصوير ذهني خويش مي‌کوشد تا بر تنش غلبه کند. در اين شرايط تنش است که بر سوژه چيره مي‌شود. به اين ترتيب، سوژه‌اي که پايبندِ وضعيت موجود مانده است، در تکرارهايي بي‌پايان با همان تنش اوليه روبه‌رو ‌‌مي‌شود و در هر رويارويي آن را هم‌چون رنجي تجربه مي‌کند.

دومين راه براي کنار آمدن با تنش را سازگاري مي‌نامم. سازگاري را در اين عبارت با پشتوانه‌ي معنايي‌اش در نظريه‌ي تکامل به کار مي‌گيرم. به اين معنا که دگرگوني سوژه و حرکت از وضعيت موجود به مطلوب را از آن مراد مي‌کنم.

سوژه مي‌تواند هنگام برخورد با تنش به جاي وضعيت موجود بر وضع مطلوب تمرکز کند و به اين شکل نيروي خود را صرف دگرگون ساختنِ زيست‌جهان خود و دستيابي به وضعيت مطلوب کند. در چنين شرايطي، تنش به صورت قلابي براي شکار کردن موقعيت‌ها و بسيج منابع عمل مي‌کند. سوژه، در تلاش براي کنده شدن از وضعيت موجود و نيل به وضع مطلوب، رفتارهاي خود را در اطراف محوري مرتبط با موضوع تنش سازمان مي‌دهد و به اين ترتيب به انسجامي رفتاري و سوگيري‌اي هدف‌مندانه دست مي‌يابد. به اين ترتيب، تنش به مثابه اهرمي عمل مي‌کند که من را در برابر ديگري و جهان نيرومند و يکپارچه مي‌سازد و امکان دگرگون ساختن خويشتن را فراهم مي‌آورد. در اين شرايط، تنش به صورت امري دلپذير و لذت‌بخش تجربه مي‌شود.

سوژه، پس از چيرگي بر تنش به روش سازگاري، اصلِ تنش را منهدم مي‌کند و آن را از ميان برمي‌دارد. من، پس از سازگاري با تنش، به وضعيت مطلوب نقل مکان مي‌کند و به اين ترتيب تنش اوليه موضوعيت خود را از دست مي‌دهد. با وجود اين، اقامت در اين وضعيت جديد، به معناي رخ نمودن شکافي تازه در ميان وضعيت موجود و مطلوب است. شکافي که در قالب تنشي نو، و پيچيده‌تر از تنش پيشين تجربه مي‌شود.

بنابراين، در مدل پيشنهادي ما، تنش امري مثبت يا منفي نيست. تنش تنها امکاني است که سوژه براي دگرگوني در اختيار دارد. تنش فضاي عدم قطعيت و موقعيتي ابهام‌آميز است که سوژه مي‌تواند از آن براي سازگاري فعال و دستيابي به لذت استفاده کند، يا به گريزِ منفعلانه روي آورد و اسير رنج ناشي از آن شود.

تداعي نيرومندترِ تنش با رنج نشانگر نامحتمل بودن سازگاري يا دشوارتر بودن آن نيست، که تنها به فراواني بيشترِ گريز نسبت به سازگاري دلالت دارد. يکي از دلايل اين فراواني ساده‌تر بودن گريز، و همخواني آن با اصل ماندِ کنشي است که به زودي به آن خواهم پرداخت.

 

 

  1. . Self- descrepancy
  2. . Lazarus, 2000.
  3. . Problem Oriented

 

 

ادامه مطلب: گفتار دوم: غريزه و نياز

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب