گفتار پنجم: عمل و کنش
1. هر چند نسبت دادن مفهوم اصيل/ نااصيل يا خوب/ بد به خواستها و پيامدهاي رفتاريشان از ديد سيستمي نادرست است، اما اين بدان معنا نيست که در اين سرمشق نظري از داوري دربارهي خواستها ناتوان باشيم. شايد خواستها را نتوان به اين شکل سادهانگارانه تقسيم کرد، اما رفتارهاي ناشي از اين خواستها را ميتوان به ترتيبي سازگار ــ اما نه مترادف ــ با شيوهي مرسوم يادشده تقسيمبندي کرد.
پيش از پرداختن به اين تقسيمبندي، بايد نخست به مدلي ساده از رفتار دست يافت.
تا اينجاي کار، مفاهيم پايهي مورد نياز براي دستيابي به يک نظريهي کنش ساده در سطح رواني فراهم شده است. ناگفته پيداست که رفتار عاملان انساني را بايد در نهايت در سطوح بالاتر سلسلهمراتب فراز نيز وارسي کرد. اما براي انجام چنين کاري به زيرساختي مفهومي نياز داريم که شالودهي رفتار در سطوح زيرين را به شکلي تحليلي در اختيارمان بگذارد؛ يعني، هم چگونگي بروز آن را توصيف کند، و هم دلايل بروز آن به اين شيوهي خاص، و طرد شدن حالات ممکنِ ديگر را نشان دهد. چنان که تا اينجاي کار گذشت، شالودهي ساختاري سوژه که از مفاهيم سطوح فراز، خودانگاره، و عناصر خودانگاره در هر سطح تشکيل شده بود، داربستي معنايي براي توصيف چگونگي بروز رفتار را پديد ميآورد. مفاهيمي کارکردي مانند رفتار، انگيزش، نياز، و متغيرهاي بنيادين (بقا/ لذت/ قدرت/ معنا) نيز گوشتهاي نظري را فراهم ميآورند که براي تبيين چرايي رفتارها بدان نياز داريم.
در مقطع کنوني، تنها ارتباط آن ساختار با متغيرهاي کليدي دو سطح زيستي و رواني را در نظر داريم. چرا که ارتباط يادشده با سطوح فرهنگي و اجتماعي همان نقطهي تمرکزي است که ما را به فهم روابط قدرت راهنمايي ميکند و بايد کمي ديرتر و پس از مسلح شدن به مفاهيم جاري بدان پرداخت.
در برداشتي سادهشده ميتوان فرض کرد که سوژه به اين ترتيب رفتار ميکند:
الف) نخست، تنشي را تجربه ميکند که ممکن است خاستگاه دروني (احساس پوچي در زندگي) يا بيروني (تهديد جانوري درنده) داشته باشد.
ب) اين تنش، بسته به سطحِ ظهورش، در قالب غريزه، نياز، ميل يا گرايش صورتبندي ميشود و نتيجه در سطح روانشناختي بازنمايي ميشود. به اين ترتيب، من ميفهمد که دچار تنش شده است.
پ) تنش يادشده، که در دستگاه شناسنده به صورت وضعيت موجود بازنمايي و فهميده شد، به تعريف وضعيتي مطلوب در دستگاه انتخابگر ميانجامد. اين دستگاه چشماندازي از چگونگي ارضاي نياز مربوطه و بقا/ لذت/ قدرت/ معناي به دست آمده در اين جريان را تعريف ميکند.
ت) دستگاه کنشگر، از ميان مجموعهاي از امکانات رفتاري که براي تبديل وضعيت موجود به مطلوب موضوعيت دارند، دست به انتخاب ميزند و يکي از راهبردهاي رفتاري موجود را به عنوان بهترين راه حل بر ميگزيند.
ث) نظام کنشگر، در نهايت اين گزينهي رفتاري را در قالب خواستي با ابعاد گوناگون ــ دامنه، خاستگاه، زمان و مکان ــ صورتبندي ميکند، که بايد اجرا شود. سوژه، بسته به تواناييها و آزادي عمل خود، براي تحقق اين خواست تلاش ميکند.
ج) دستاورد ناشي از اجراي نقشه/ برنامه/ هدفِ يادشده، به صورت نظامي رمزگذاري شده از سودها و زيانها به دستگاه شناسنده باز ميگردد و به اين ترتيب سوژه در مورد موفقيت يا ناکامي تلاشهاي خود بازخورد ميگيرد.
2. سوژه، بر مبناي آن که متغيرهاي حاکم بر هر مرحله از فرآيند يادشده چه وضعيتي داشته باشند، ميتواند دو نوعِ کلي از رفتارها را توليد کند. برخي از رفتارها عمدتا توسط متغيرهاي دروني سيستم سوژه تعيين ميشوند و خودجوش و درونزاد هستند. اين رفتارها را در اين متن کنش مينامم. برخي ديگر از رفتارها بر مبناي متغيرهايي برونزاد تعيين ميشوند. اين رده را در اين متن با برچسبِ عمل مشخص ميکنم.
بنابراين، رفتار کنشگر ميتواند، بسته به خودجوش يا تحميلي بودنش، به دو ردهي کنش و عمل تقسيم شود.
پيش از پرداختن به متغيرهاي متمايزكنندهي اين دو نوع رفتار از هم، لازم است تفاوت اين تقسيمبندي با تمايز محبوبِ و مرسومِ عنوان شده در بندهاي پيشين را گوشزد کنم.
نخست آن که در مدل سيستمي، به خاطر اهميتي که به عينيت و رسيدگي پذيري مفاهيم داده ميشود، تقسيمبندي عناصر در حد امکان بايد خصلت تجربي داشته باشند. به ويژه، وقتي اين تقسيمبندي با شکلي از داوري همراه ميشود، چنين رسيدگي پذيري و عينيتي ضرورت مييابد. از اين رو، من تقسيم بندياي شبيه به راستين/ دروغينِ مارکسي ـ لوکاچي، اصيل/ نااصيل مارکوزهاي، و تکانشي/ نهادينِ فرويدي را در سطح خواست ــ که رسيدگي پذيري کمتري دارد ــ انجام نميدهم و آن را به سطح رفتار منحصر ميکنم.
دوم آن که در مدل سيستمي نيز، مانند بسياري از دستگاههاي يادشده، دستگاهي نظري مورد نظر است که محوريت سوژه را حفظ کند و زمينهاي را براي تعريف مفهوم آزادي و تدوين راهبردهاي آزادسازي سوژه به دست دهد. اما اين کار با اعمال داوري در سطح نظريهپردازي انجام نميشود. نشت کردن داوريهاي اخلاقي نظريهپرداز در حوزهي شناخت، با وجود اجتنابناپذير بودنش، خطايي مرسوم است که باعث غفلت از مفاهيم تعارضآميز و رها کردن خطوط انديشهي متعارض ميشود و از اين راه توانايي تحليلي نظريه را کاهش ميدهد. در اينجا با وجود پايبندي به هدفي که در ميان بسياري از نظريهپردازان علوم اجتماعي رواج دارد، خواهم کوشيد تا به توصيفي دقيق از سوژه و تحليلي روشن از شيوهي رفتار کردنش زير تأثير نظامهاي قدرت دست يابم. از آنجا که دقت و شمول تحليلي نگرش ما در نهايت کارآيي آن را تعيين خواهد کرد، از پرداختن به موارد حدي و تعارضآميز و نگريستن به شواهد ضد و نقيض با ارزشهاي خود نيز ابا نخواهم داشت، بدان اميد که طرح درست مسائل و ارائهي راه حلهايي براي آنها، به اين شکل، کارآيي مدل ما را افزايش دهد.
بر اين مبنا، به سومين نکته ميرسيم. چنين مينمايد که نقدها و برداشتهاي شالودهشکنانهي امروزين در مورد نقايص مدلهاي سنتي دربارهي سوژهي خودمختار، معقول، و يکپارچه درست باشد. به عبارت ديگر، گويا تقسيمبندي سادهي خواستها به دو ردهي اصيل و غيراصيل، يا نکوهش کليت اجبارهاي برآمده از سطح اجتماعي و فرهنگي و ستايش همهي خواستهاي سطح رواني يا زيستي، بنابر شواهد و تفسيرهاي جديد، اعتبار زيادي نداشته باشند. از اين رو، بايد بر اين امر پافشاري کرد که تمايز ميان عمل و کنش، هرچند بعدها براي ابراز داوري مورد استفاده قرار خواهد گرفت، به تفکيک دو ردهي ذاتاً متفاوت از کردارها نميانجامد. کنش و عمل، مفاهيمي انتزاعي هستند که دو سر طيفي رفتارشناسانه را تشکيل ميدهند که سوژهها همواره در ميانهي آن اقامت ميکنند. بنابراين، تمايز ارائه شده در اينجا را نبايد به عنوان وضعيتي مطلق در نظر گرفت. هيچ سوژهاي نيست که فقط عمل يا فقط کنش کند؛ و هيچ رفتاري نيست که مطلقاً عمل يا کنش باشد. هر عنصر رفتاري، بسته به متغيرهايي که عنوان خواهم کرد، بر طيفِ عمل/ کنش جايگاهي مييابند که به يکي از دو سر اين قطب نزديکتر و از ديگري دورتر است.
3. کنش و عمل را ميتوان به کمک اين متغيرها از هم متمايز ساخت:
الف: متغيرهاي تعيينكنندهي کنش، دروني و مربوط به سطح رواني من هستند، در حالي که قواعد برآمده از فرامن در سطح جامعه است که عمل را تعيين ميکند. از اين رو، کنش بر مبناي منطق دروني نظام رواني سوژه برنامهريزي و اجرا ميشود. اما عمل از قواعدي آماري در سطح اجتماعي پيروي ميکند. به اين ترتيب، براي پيشبيني کنش يک سوژه بايد منطق دروني و قانونمنديهاي حاکم بر لايهي روانياش را درک کرد. در حالي که پيشبيني عملِ يک سوژه با دانستنِ الگوهاي آماري حاکم بر رفتار اعضاي جامعه ممکن است.
ب: در نتيجه سوژهاي که دست به کنش ميزند در سطح اجتماعي تصميمي ارادي و خودجوش را توليد ميکند. اما صادركنندهي عمل در سطح اجتماعي به «تقليد» تصميمهايي مشغول است که ديگري در شرايطي مشابه گرفته است. در جريان عمل تصميمي مستقل اتخاذ نميشود.
پ: اين بدان معناست که تقارن حاکم بر گزينههاي رفتاري و ازدحام رقابتآميز امکانات پيشاروي سيستم در مورد کنش براي سوژه شناخته شده است. اما عمل معمولاً در غيابِات پیشاروی سیستم در مورد کنش برای سوژه شناخته شده است. میکند.ن است. معه و ختار> معقول> و یکپارچه درست بازنمايي آگاهانهي اين امکانات در سطح رواني انجام ميپذيرد. تمايز اين دو به بازنمايي تنش در سطح خودآگاهانه و تلاش فعال سوژه براي سازگاري با آن مربوط ميشود، که در مورد عمل مصداق ندارد.
ت: در جريان کنش، سوژه ميکوشد تا زيستجهان را در راستاي وضعيت مطلوب دگرگون کند. اما آماجِ عمل دگرگون کردن تفسير من در راستاي همخواني وضعيت موجود و مطلوب است.
ث: در نتيجه، کنش معمولاً به سازگاري با تنش و عمل به گريز از تنش منتهي ميشود.
ج: سوژه براي دست زدن به کنش بايد پاسخي براي پرسشِ «چرا» داشته باشد؛ يعني، کنش انتخابي غايتمدارانه است. در حالي که ميتوان بدون طرح چنين پرسشي و تنها با پاسخ گفتن به سؤالِ چگونگي دست به عمل زد.
چ: بنابراين، خواستِ پشتيبانِ کنش، همواره، ابعاد وسيعي از زمان و مکان را در بر ميگيرد، يعني با اهداف و آرمانها گره ميخورد. اما عمل ميتواند در گسست از اين مفاهيم ظهور کند و تنها به نقشهها و برنامهها مربوط شود.
ح: به دليل همين بزرگي ابعاد خواست، کنش با ساير کنشهاي من، که در گذشته و آينده انجام شده است، پيوند ميخورد. اما عمل ميتواند در خلأ و بدون ارتباط با ساير عملها، به صورتي فيالبداهه[1] و حتي بدون پشتيباني خواستي مشخص، اجرا شود. در نتيجه سوژهي کنشگر نوعي انسجام شخصيتي و پيوستگي رفتاري را تجربه ميکند که سوژهي عملگر از آن محروم است. به همين دليل، عمل باعث پراکندگي، چندگانگي، و موزائيکي شدنِ خودانگارهي سوژه ميشود.
خ: عمل الگويي رفتاري است که از اصلِ «لانهي مورچه» پيروي ميکند. همانطور که مورچگان لانهي خود را با گرد آوردنِ متکثر و پراکندهي خردهريزهايي بيربط با هم ميسازند، عمل هم از انباشت تدريجي، تصادفي، و غيرانتخابي تودههايي درهم و برهم از الگوهاي رفتاري، معاني، چشمداشتها، و ساختارها زاده ميشود. در حالي که توليد کنش از الگوي «لانهي موريانه» تبعيت ميکند. همانطور که موريانهها لانهي خود را با برداشتن و تراشيدن بخشهاي غيرضروري از يک تکه چوب درست ميکنند، کنش نيز با تراشيدن و صيقل خوردنِ مداومِ الگوي رفتاري و حذف دايمي بخشهاي اضافي و زايد آن انجام ميپذيرد. به عبارت ديگر، کنش فرآيندي نقادانه و متصل به جرياني از انتخاب طبيعي گزينههاست، اما عمل چنين وضعيتي ندارد.
د: در سطح فرهنگي، کنش باعث توليد معنا و عمل باعث تکثير معنا ميشود. به عبارت ديگر، منشها در جريان کنش زاده ميشوند و در جريان عمل تکثير مييابند. هرچند تمام كنشها به زايش منشي مستقل منتهي نميشوند.
ذ: بر مبناي نظريهي بازيها، راهبرد کنشگر ماکسمين (بيشينه کردن کمينهي سودها) و راهبرد عملگر مينماکس (کمينه کردن بيشينهي زيانها) است. اين بدان معناست که محور محاسبات منتهي به کنش بر لذت قرار گرفته است. در حالي که عمل بر محور رنج سازمان مييابد. کنش رفتاري تهاجمي، لذتجويانه، و توسعهيابنده است. در حالي که عمل رفتاري تدافعي، محافظهکار، قانع به وضعيت موجود، و آميخته به پرهيز از رنج است.
به اين ترتيب، آشکار است که اين دو ردهي كاملاً متمايز ــ اما انتزاعي شده ــ از رفتار، مفهومي کليدي است که از سويي ارتباط ميان مفاهيم کليدي ما ــ خواست، لذت، تنش، نياز، و… ــ را برقرار ميکند و از سوي ديگر، به خاطر رسيدگيپذيرياش، ارزش تحليلي بسياري برايمان دارد.
- . Ad hoc ↑
ادامه مطلب: گفتار ششم: داو
رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب