چهارشنبه , آبان 6 1405

بامداد روز بعد- سي و شش روز پيش از پايان- همستگان

بازوهايم را حلقه کردم و گفتم: «يک افسر خائن در اداره­ ي امنيت وجود دارد.»

سروان گفت: «اما آخر چطور ممکن است؟ ايلوپرست ها چه جذابيتي مي‌توانند براي چنين كسي داشته باشند؟»

به کساني که در اتاق حضور داشتند نگاهي انداختم. ويسپات داشت با يال هايش بازي مي­ کرد و در فکر فرو رفته بود. زاکس که مانند تندبادي در فضاي اندک دفترش پس و پيش مي ­رفت، مي­ خواست چيزي بگويد. جلسه را در دفتر او برگزار کرده بوديم. چون مي­ گفت مادر مقدس ارهات به خبرهايي تازه دست يافته است.

سوهران گفت: «هيچ بعيد نيست کسي از درون اداره با آنها هم دست باشد. ايلوپرست ها به ارباب متصل هستند و او هم پول دارد. کساني که در اين مورد مصونيت داشته باشند خيلي کم هستند. همه موگاي نيستند.»

دمم را به زمين کوبيدم و به اين ترتيب حرفش را تاييد کردم. موگاي­ ها به فسادناپذيري و استواري اراده و عقيده مشهور بودند.

سروان گفت: «در نظر داشته باشيد که شايد خودِ محقق همدست کاهن باشد. شايد اين حرف را براي اين زده که گمراهمان کند.»

زاکس با صدايي دو رگه که معلوم بود بخشي از آن از انگلِ روي گردنش برمي ­خيزد، گفت: «چه شاهدي براي اين حرفت داري؟»

سروان گفت: «خيلي از ايلوپرست‌ها هواداري مي ­کرد. حرف هايش در واقع به يکي از پيروان متعصب اين فرقه شباهت داشت. بي­ ربط ترين چيزها را به شکلي به ايلو مربوط مي­ کرد. آن شاعري که حرفش را مي­زد کي بود؟ ديبان؟»

ويسپات گفت: «ديوان، خيلي مزخرف به هم بافت!»

گفتم: «بعيد نيست که پاي او هم در اين ماجرا گير باشد. در کل آنقدرها که فکر مي­ کردم هوشمند نبود.»

زاکس گفت: «مي­ گويند به خاطر تصادفي است که پارسال کرده.»

از اين موضوع خبر نداشتم، پرسيدم: «کدام تصادف؟»

زاکس گفت: «در قلمرو امپراتور دنبال همان آت و آشغال هاي مشهورش مي­ گشته، که شهاب سنگي به فضاپيمايش برخورد مي­ کند. ماهيگيران سرگردان فضانورداني ماهر هستند، با اين وجود پيش از اين که يکي از گشتي­ هاي مولوک پيدايشان کند، مدت ها در شرايط خيلي دشوار در فضا بي­ هدف چرخ مي­ خوردند. خيلي از همسفرانش کشته شدند و مي­ گويند خودش هم بعد از اين حادثه دچار آسيب رواني شده.»

سروان گفت: «علايم آسيب رواني را که نشان مي ­داد…»

گفتم: «با اين وجود، فراموش نکنيد که حرف مهمي از دهانش پريد. اگر واقعا يک افسر اداره­ ي امنيت خائن باشد…»

زاکس گفت: «غيرممکن است. کسي که سابقه ­ي فعاليت در مافيا و يا فرقه ­اي شبيه به اين را داشته باشد، نمي­ تواند در اداره استخدام شود. احتمال اين که کسي هم بعد از ورود به اداره به اين گروه بپيوندد کم است…»

ويسپات که براي يک لحظه به شکلي غيرمعمول هوشمند به نظر مي­ رسيد، گفت: «ولي احتمالش صفر نيس، رئيس. شايد اين يارو واقعا چيز مهمي رو لو داده باشه…»

گفتم: «خوب، بايد به همه­ ي احتمال ­ها رسيدگي کرد. ببينم سروان، اوضاع در بانک ژنوم چگونه است؟»

سروان با ناخرسندي گوش هايش را خواباند: «ملال­ آورترين کاري است که تا به حال به من سپرده شده. تدابير امنيتي آنجا واقعا حرف ندارد. هيچ کارمندي نيست که براي مدت طولاني در بخش هورپات ها کار کند، و يک فوج کامل از روبات هاي نگهبان از همه­ ي ورودي ­ها مراقبت مي ­کنند. ورود به بخشِ اطلاعات ژنتيکي محرمانه که هورپات ها را هم در بر مي­ گيرد، براي کساني که شناخته شده و مطمئن نيستند، ناممکن است. درها اصولا فقط براي چنين کساني باز مي ­شود، و آنها هم به دقت تعيين هويت مي­ شوند. اطمينان دارم که اطلاعات ما در مورد حمله به آنجا نادرست بوده. کسي نمي ­تواند به بانک ژنوم نفوذ کند.»

گفتم: «پس بگذار ماموريت هيجان­ انگيزتري برايت در نظر بگيرم. ببينم کسي را مي­ شناسي که بتواند در جامعه ­ي نجس ­ها نفوذ کند؟»

سروان فکري کرد و بعد با بويي سرشار از آشفتگي­، که معنايش را نفهميدم، گفت: «بله، يک نفر را مي­ شناسم.»

گفتم: «مي ­تواني از او اطلاعاتي در مورد فعاليت نجس ها بگيري؟ حدس مي­ زنم افسرِ خائني که محقق در موردش حرف مي­ زد، يک نجس باشد.»

ويسپات گفت: «از کجا معلوم؟»

گفتم: «چون از لحن محقق بر مي ­آمد که با افسري صحبت کرده باشد که هم ­نژاد ما بوده باشد. دازيمداهاي اداره معمولا آدم هاي درستي هستند، مگر آن که نجس باشند. آنها هستند که هم با مافيا در ارتباطند و هم با ايلوپرست ها. اگر افسر خائني در کار باشد، احتمالا يک دازيمداي نجس است.»

زاکس گفت: «استدلال خوبي است. سروان، ترتيبي مي­ دهم که به اطلاعات مربوط به افسران نجسِ اداره دسترسي پيدا کنيد.»

سروان با جمع کردن بازوهايش روي شکم، تشکر کرد.

ويسپات گفت: «راستي رييس، شما قرار بود يه چيزي به ما بگين ها!»

زاکس نفيري کشيد و يال هاي نارنجي ­اش را سيخ کرد، بعد گفت: «کاملا فراموش کرده بودم. بله، مادر مقدس ارهات، خبرهايي براي شما فرستاده ­اند.»

سروان پرسيد: «مادر مقدس؟»

با خوشحالي رتبه ­ي بالاترم را به رخش کشيدم: «ايشان از کساني هستند که در شروع اين تحقيق کمک زيادي به ما کردند، کمي پيش از آن که شما هم براي همکاري با پرونده انتخاب شويد.»

چشمان درخشان زاکس وقتي از لابه لاي گوشت هاي نيمه شفاف سرش نگاهي تند به من انداخت، برقي زد. انگار کم کم همه داشتند از رقابت بين ما خبردار مي­ شدند. سوهران گفت: «بله، ارهات گفت که برگه­ هايي به دست آورده که بر مبناي آنها اين فرقه به نيرويي در درون امپراتوري مرتبط است.»

سروان گفت: «چه نيرويي؟ يعني يکي از حاکمان محلي مولوک پشتيبان اين فرقه است؟ اما اين که خيلي نامعقول است. مولوک­ ها اصولا به دين اتباعشان کاري ندارند.»

گفتم: «مگر آن که برايشان دردسرساز شود. زماني که آسگارت‌ها در دارما قيام کردند، معبد خدايي محلي به کانون مقاومت در برابر مولوک­ ها تبديل شد. بعدها وقتي قيام شکست خورد تمام آن معابد و آثار مربوط به آن دين را از بين بردند.»

ويسپات هم حكيمانه گفت: «بعله، امپراتور فقط تا وقتي به دينِ مردم کاري نداره که اونا به دنياش کاري نداشته باشن.»

سروان گفت: «اما اين که امپراتور از فرقه ­اي خشن مثل اين پشتيباني کند عجيب است. من که تا حالا چنين چيزي نشنيده بودم.»

زاکس گفت: «نکته در اينجاست که مادر مقدس و يارانش الگوي توسعه­ ي دين ايلوپرست ها را در کيهان بررسي کردند. اين فرقه فقط در قلمرو جمهوري ريشه دوانده است. در حالي که مرکزش در قلمرو امپراتوري قرار دارد. به عبارت ديگر، اين انگار فرقه ­اي بوده که در امپراتوري ساخته شده و به بيرون صادر شده است.»

انديشناک گفتم: «اگر اين طور باشد فرقه­ ي ايلو به بازي هايي سياسي­ مربوط مي­ شود.»

زاکس گفت: «نظر مادر مقدس هم همين بود. مي ­گفت کل ماجرا احتمالا نوعي زمينه­ سازي فرهنگي براي توسعه ­ي امپراتوري است.»

گفتم: «اما آخر چرا از اين راه؟ درگيري بين فرقه­ ها به چه دردِ امپراتور مي ­خورد؟»

زاکس گفت: «نظريه ­ي آنها به نظر من هم خيلي معقول نم ي­رسد. اما چون اصرار داشت که اين خبر را به شما برسانم، موقعيت را غنيمت شمردم.»

ويسپات گفت: «خوب، حالا با يا بدون امپراتور، چيکار کنيم؟ تکليف سروان که معلوم شد، بايد بره دنبال نجس ها. ما چي کاره ­ايم رئيس؟»

گفتم: «من و تو يک بار ديگر با رايانه­ ي اداره سر و کله مي ­زنيم. شايد بتوانيم در مورد ارتباط محقق و ايلوپرست ها چيزي پيدا کنيم. در ضمن، چيزي در حرف هاي اين دانشمندِ عجيب و غريب بود که شايد سرنخي برايمان باشد…»

بقيه­ ي آن روز را به همراه ويسپات در مرکز رايانه به جستجو پرداختيم. ويسپات با جديت تمام به صفحه­ ي نمايش مقابلش خيره شده بود و با علاقه اطلاعاتي را که رايانه بيرون مي­ ريخت، مي­ بلعيد، اما تقريبا مطمئن بودم دارد به طور تصادفي گلچيني از فيلم هاي پر حادثه­ ي عمليات مشهور را نگاه مي­ کند. دست کم يک بار که سراغش رفتم با عجله اطلاعات روبرويش را پاک کرد و کمي با همان حالت خنگِ هميشگي ­اش دستپاچه شد. به اين که وقتِ کارش را صرف تفريح و پرسه زدن در بخش هاي طبقه ­بندي شده ­ي رايانه کرده، ايرادي نگرفتم. اين آرزوي همه ­ي ماموران اداره­ ي امنيت بود که بتوانند به سطح دسترسي بالاتري برسند و فيلم هاي مربوط به عمليات خودشان و دوستانشان را نگاه کنند. حالا که ويسپات با استفاده از رمزِ ورود من اين امکان را يافته بود، داشت دلي از عزا در مي­ آورد. در حالت عادي به قدري در جذب اطلاعات به درد بخور ناکارآمد بود که تصميم گرفتم کاري به کارش نداشته باشم. در واقع يكي از بارهايي كه به سراغش رفتم تا ببينم چه مي­ كند، ديدم دارد با سرعت اطلاعاتي را كه در سطحي بسيار سري رده بندي شده بود، مرور مي ­كند. با سه چهارتا از بازوهايش به پشتش زدم و گفتم: «آهاي، خوب داري با رمزِ من خوش مي­ گذراني ها! خودم خبر نداشتم سطح دسترسي ­ام اين پرونده ­ها را هم باز مي ­كند.»

ويسپات با همان حالت خنگ معمولش به من نگاهي انداخت و بعد دستي به يال هايش كشيد و گفت: «خوب ديگه رييس، داشتنِ همكارِ با نفوذ اين خوبيا رو هم داره ديگه…»

اطمينان داشتم اطلاعات سودمندي پيدا نخواهد كرد. اما خيلي در مورد پرسه زدنش در اطلاعات رايانه كنجكاوي به خرج ندادم. خودم، اما، چيزهايي به دست آوردم. ابتدا، اخباري که درمورد ايلوپرست ها وجود داشت را مرور کردم. چيزهايي يافتم که دفعه­ ي پيش از نظرم دور مانده بود. يکي اين که در مورد پرونده­ ي ژلاتين اطلاعات زيادي در بايگاني اداره ذخيره شده بود.

آنچه در مورد پرونده­ ي ژلاتين وجود داشت، جُنگى بود از اخبار بى ‏ربط. گزارش ‏هايى از چند افسر اداره‏ ى امنيت زير اين نام رده ‏بندى شده بود، كه در مورد فروش غيرقانونى اسلحه ‏هاى زيست‏ شناختى به نمايندگان امپراتورى مولوك اطلاعاتى مى ‏داد. با وجود تأكيدى كه بر استفاده از زبان معيارِ جمهورى وجود داشت، بعضى از مصاحبه شوندگان با زبان‏ هاى بومى خودشان چيزهايى گفته بودند كه برايم نامفهوم بود و ترجمه‏ هاى الكترونيكى‏ شان هم چنگى به دل نمى ‏زد. طولانى‏ ترين گزارش مربوط به يك افسر چاق و تنومند سوهران بود كه به روش معمول مردمش تا نزديك‏ترين حد ممكن به دوربين نزديك شده بود و در نتيجه فقط سايه ‏ى عظيم سرخى از بدنش پيدا بود. او با زبان بومى ‏اش چيزهايى مى ‏گفت كه در بهترين حالت براى من مثل صداى قل‏قل زدن آب جوش بود. ترجمه ‏اى كه به صورت زيرنويس از حرف‏ هايش ارائه مى‏ شد، به طور خلاصه به اين موضوع اشاره مى ‏كرد كه او موفق به كشف يك محموله‏ ى قاچاق از نوعى سلاح‏ زيست‏ شناختى مرموز شده. اما گروهى خرابكار بلافاصله پس از مصادره‏ ى فضاپيما آن را منفجر كرده ‏اند و به اين شكل هيچ ردپايى از محتواى اين محموله بر جاى نمانده. گزارش ديگر، مصاحبه با يك فارناژ كوچك بود كه گويا شاهد جنايتى بوده و با تكان دادن دستانش چيزهايى نامفهوم را مرتب تكرار مى‏ كرد.

از محتويات پرونده چيز مشخص و دقيقى دستگيرم نشد. معلوم بود كه شبكه‏ اى زيرزمينى و مخوف از تاجرها و دلال‏ هاى ساكن قلمرو جمهورى با رابط هايى در امپراتورى مولوك در تماس بودند و نوعى ناشناخته از سلاح‏ هاى زيست‏ شناختى را به آنها مى ‏فروختند. چيزى كه ماجرا را حساس مى‏ كرد، ارتباط اين شبكه با كارخانه ‏ى اسلحه ‏سازىِ زيرزمينى و غيرقانونى ‏اى بود، كه گويا شاخ ه‏اى پنهانى از صنايع عظيم كابال محسوب مى‏ شد. شواهد نشان مى‏ داد كابال با زد و بندهاى عجيبى موفق شده بر يك سياره ‏ى دور افتاده ‏ى منظومه‏ ى سورات كه در قلمرو مولوك‌ها بود، آزمايشگاهى تأسيس كند و براى سنجش اثر تسليحاتش بر موجودات زنده از گروهى از بوميان بخت برگشته و شهروندان دزديده شده‏ ى جمهورى استفاده كند. همچنين چندبار به موجوداتي افسانه ­اي به نام خوتای‌ها اشاره شده بود. حدس زدم اين موجودات از ساكنان سياره ­اي ناشناخته باشند كه در گويشي ناشناخته اسمشان به اين شكل تلفظ مي­ شود. چون خوتاي، عنواني عمومي براي موجوداتي اساطيري بود شبيه به لولوخورخوره، كه در رده ­ي موجودات داستاني و تخيلي مي­ گنجيدند، نه نژادهاي شناخته شده.

كل ماجراى پرونده‏ ى ژلاتين به سه بخش مجزا تقسيم مي شد. نخست، فروش غيرقانونى اسلحه‏ هاى زيست ‏شناختى به مولوك‌ها، كه ميل‏شان به توسعه ‏طلبى بر هر موجود نيمه هوشمندى آشكار بود و آشكارا مى‏ توانستند با اين تجهيزات جمهورى را تهديد كنند. دوم، قضيه ‏ى دخالت موراشوها و به ويژه كابال در توليد و فروش نوعى اسلحه‏ ى سرى و ناشناخته بود كه گويا روى دستگاه عصبى قربانيانش اثر مى‏ گذاشت. كارهاى پژوهشىِ اين سلاح در آزمايشگاهى مرموز در قلمرو مولوك‌ها انجام مى ‏شد. سوم، پرونده ‏ى جنايى مبهمى بود كه از ارتباط دزدان فضايىِ منظومه‏ ى گروتاست با كابال و مولوك‌ها حكايت مى ‏كرد.

منظومه ‏ى گروتاست، يكى از جهان‏ هاي مرزي بين امپراتورى و جمهورى بود. اين منظومه كمربندي از خرده سياره ­هاي بزرگ و كوچك را در خود جاى داده بود كه مخفى‏ گاهى مطلوب براى راهزنان فضايى به شمار مى‏ رفت. شرط لازم براى پيدايش اين راهزنان، وجود مسير فضايى پر رفت و آمدى بود كه دست بر قضا در اين منظومه هم وجود داشت. به اين ترتيب گروهى از دزدان مسلح در اين منظومه مخفى شده بودند و بر سر راه فضاپيما‏هاى تجارى و مسافربرى كمين مى‏ كردند و آنها را مورد حمله قرار مى‏ دادند. اين دزدان فضايى از مجموعه ‏اى از زندانيان فرارى، جنايتكاران تحت تعقيب، يا موجودات ديگرى كه به دلايل عقيدتى يا نژادى دزدى را خوب مى‏ دانستند تشكيل شده بود. رهبرشان يك افسر فرارىِ مولوك به نام پاخونيس بود و در امپراتورى مولوك براى سرش جايزه تعيين كرده بودند. هدف اصلى دار و دسته ‏ى او، تاراج مواد خام و به ويژه محصولات الكترونيكى گرانبهايى بود كه مرتب از اين راه تجارى عبور مى‏ كرد و در بازار سياه به قيمت خوبى فروخته مى ‏شد.

من كه شهرتم را به خاطر جنگيدن با راهزنان منظومه ‏ى پروين به دست آورده بودم، در مورد شيوه‏ ى عملكرد اين گروه‏ هاى مسلح چيزهاى زيادى مى‏ دانستم. از محتواى گزارش‌ها اين نكته آشكار بود كه گروه به نسبت كوچك پاخونيس قابل‏ مقايسه با سازمان عظيم راهزنان در منظومه‏ ى پروين نبود.

وقتي به دنبال اسامي کساني که در سال گذشته روي پرونده ­ي ژلاتين کار کرده بودند، گشتم، به الگويي وحشتناک پي بردم. شواهد نشان مي­ داد که بي‌ترديد يک افسر عالي­ رتبه ­ي خائن در اداره­ ي امنيت وجود دارد. همه ­ي کساني که پيش از من مامور رسيدگي به پرونده­ ي ايلوپرست ها شده بودند، در اثر حوادثي کشته شده بودند. يکي از آنها در جريان يک درگيري خياباني که به ظاهر به پرونده­ ي ژلاتين مربوط نمي ­شد، به قتل رسيده بود. ديگري که از همه هوشمندتر بود و بخش عمده ي اطلاعات مربوط به پرونده­ ي ژلاتين را به رايانه منتقل کرده بود، از چند سوءقصد مرگبار جان سالم به در برده بود، اما بعد مسئوليت اين پرونده را از او گرفته بودند و براي ماموريتي به منظومه ­ي دوردستي فرستاده بودندش، که در آنجا در يک تصادف هوايي کشته شده بود. سومي، در اثر انفجار خودرويش مرده بود. من، چهارمين افسري بودم که به نوعي با اين پرونده ارتباط پيدا مي ­کردم، و داشتم کم کم به اين فکر مي­ افتادم که شايد درگيري خلافکاران شهر پست با ويسپات چيزي بيش از يک کشمکش ساده بوده باشد.

هرچه بيشتر در مورد فعاليت ايلوپرست ها مي ­فهميدم، بيشتر متقاعد مي­ شدم که اين ماجرا به مافياي ارباب ربط دارد. به قول هونوي خبرچين، پسرِ ارباب يکي از رهبران اين گروه بود، و ارتباطي هم بين فعاليت زيرزميني مافيا – يعني پرونده­ ي ژلاتين- و فرقه وجود داشت.

بالاخره، وقتي آن روزِ کاري­ ام پايان يافت، كاملا در کلافِ درهم پيچيده­ ي معمايي بزرگ اسير شده بودم. وقتي ارتباطم را با رايانه قطع کردم، ويسپات هنوز داشت با شيفتگي و هيجان به فيلم هايي بي­ سر و ته نگاه مي­ کرد. با او سوار بر خودرو شديم و به خانه بازگشتيم. در آنجا، پيامي سه بعدي از سروان در انتظارم بود. سروان با خوشحالي خبر داده بود که توانسته رابطي را در ميان نجس ها پيدا کند. از مجراي او فهميده بود که يکي از بزرگترين بازرگانان همستگان، که كابال نام داشت، رابط اصلي ايلوپرست ها و شبکه ­ي تجاري موراشوهاست. بعد هم براي اين که امتيازي براي خود ثبت کرده باشد، پيشنهاد کرده بود که فرداي آن روز را براي گفتگو با وي سراغش برويم. اين البته براي من حرف جديدي نبود. هنگام جستجوي رايانه بارها به اسم اين تاجر ثروتمند برخورده بودم.

براي فردا کار ديگري نداشتيم. براي همين هم با خستگي پيامي براي دفتر كابال فرستادم و از او وقت ملاقات خواستم. بعد، در حالي که شبکه­ اي از مسيرهاي در هم گره خورده­ در مغز دومم جا خوش کرده بود، به حالت مراقبه وارد شدم.

 

مولوک

G:\draw\my works\Dazimda\111.jpg

 

 

ادامه مطلب: دو شب بعد- سي و چهار روز پيش از پايان- همستگان

رفتن به: صفحات نخست و فهرست کتاب